![]() |
![]() |
|
| بنگر چگونه دست تکان میدهم گویی مرا برای وداع آفریدهاند |
|
کادوی پسرم... تی شرت دانشگاهش و نام پدر بر روی آن فرشید... چقدر پدری بدهکاری...مرد...
با یک دسته گل زیبا اومد. در آغوشش کشیدم. بوئیدمش. حالا حالا ها، لمسش و آغوشش رو از عرش کبریایی طلبکارم. از اینکه نذاشتم ایران بیاد، گله کرد. عصا رو که دید چهره اش، در هم رفت. خیلی سعی کردم دردی رو که می کشم متوجه نشه، اما شد. قبل از سفر، دکتر دندانپزشکم گفت: مراقب باش! کافیه یک لحظه غفلت کنی و روی این پاشنه بایستی. فریادت به آسمون میره. با خنده گفتم مگه دیوونه ام اینکارو بکنم. توی اتاق بودم. یک لحظه عصا از دستم در رفت. خواستم تعادلم رو حفظ کنم، فریادم به آسمون رفت. ساعت 7 از فرودگاه به خونه اومدیم. همیشه همین جوره...تا نداری ناراحتی. همچین که مطمئن میشی در کنارته...بی خیال میشی. تا 4 بعد از ظهر خوابیدم. ناصر خان هم تا دو خوابید. در مورد مسئله ای نگران بودم که نمی تونم بنویسم. اما به قدری خوب برخورد کرد که خیالم راحت شد. اگر چک دوست ناجوانمردم نقد شده بود، این دو هفته در اوج آرامش می موندم. اما آرامش به ما نیومده. خدا خودش کمک کنه که: هوا بس ناجوانمردانه...پس است... تا رسید، یک بسته ی بزرگ به مادر داد که مثل همیشه، فرناز و نهال برای همه و همه، سوغاتی فرستاده بودند. اما با اشتیاق کودکانه ای، یک تی شرت آورد و گفت اینو خودم برای شما جداگانه گرفتم. بعد از ظهر، سری به لامسی پلازا زدیم. از شدت درد، زود برگشتیم. غروب، نیم ساعتی uno بازی کردیم. یک رقابت بسیار نزدیک و نفس گیر و تنگاتنگ و برابر! طی سه دست متوالی، سه به هیچ باختم! البته به قول علی پروین، ما به داور باختیم! فردا صبح، قبل از بیدار شدن عزیزانم، جلسه ی مهمی در رابطه با تعهدات شریکم که دامنگیر من شده، دارم. خدا کنه به خیر بگذره. نمی دونم با این وضعیت پا، چه جوری سرگرمش کنم. خودش میگه فقط توی خونه با هم باشیم، اما مگه میشه. ساعت 2 بامداده، با عزیز دیگری، نشستند و فوتبال می بینن. زیر چشمی نگاهشون می کنم و قربون صدقه شون میرم. یه دنیا خوشحالی از حضورش، کمی دلواپسی از مشکلات پیش رو، مقداری امید به لطف خدا برای کمک در این روزها، و یک سبد دلتنگی، حال و هوای این لحظه های جناب فرشید خان! رو تشکیل میده. شعری که در این وبلاگ خوندم، وصف حالمه: دلم پر است از همه دلتنگی هایی که یک مرد به آغوش زنش دارد...
پ.ن(1): عاشقانه ای که کاش کسی برای ما می نوشت!! وقتی به سفر می روی عطرها بهانه ی تو را می گیرند تصور کن حتی عطرها، عطرها غربت را حس می کنند و دوری را... *
پ.ن(2): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ... یک سال پیش نوشتم: بیهوده گریه می کنید بانو دوران حل المسائل است بانو به حمدالله... چارقدتان تمام زخم ها را می پوشاند...**
*نزار قبانی( ترجمه رضا عامری) **آزاده رحیمی
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 2:54 توسط فرشید |
|
|
هیچ چیز در این دنیا غیر ممکن نیست! پیمانم هم فارغ التحصیل شد!! پیمانم در درس نخوندن و بازیگوشی به عمو رضاش... در علاقه وافر به جنس مخالف به عمو فریبرزش... و در نجابت و مظلومیت به من رفته... در گالری هم عکس دیگه یی ازشون گذاشتم. تا چند ساعت دیگه، باید بریم فرودگاه. در انتظار ورود ناصرم... تا چند روز پیش فکر می کردم در فرودگاه ایران از پسرم استقبال می کنم اما... گاهی وقت ها واسه آدم نمیاد گاهی وقت ها واسه آدم نمیاد نمیاد...نمیاد... کاری اش هم نمیشه کرد... زندگی این جوری می خواد زندگی این جوری می خواد...* در دیدار امروز، اضطراب دیدار اول رو که بعد از 150 ماه دوری دیدمش، ندارم. خاطرات اون دیدار رو در اینجا نوشتم. در سخت ترین شرایط روحی و جسمی و مالی، منتظر حضور پسرم هستم. اما باز هم شکر... امروز صبح به دبی رسیدم. از بس راه رفتم، حس می کنم بخیه های کف پام، دارن باز میشن، اما نمیشن... مثل قلبی که همیشه فکر می کنم از شدت درد می خواد از کار بیفته، اما نمی افته... مثل دلی که فکر می کنی دیگه عاشق نمیشه، اما میشه... مثل جنبش سبزی که فکر می کنی تموم شده، اما نشده... محل عمل پام، به شدت درد گرفته و متورم شده، اما خونریزی و عفونت نداره... صبح با عبداله دنبال چند وصولی رفتیم. این جا هم چک ها برگشت می خورن. در دیار غربت با دست تنگ و دل تنگ و روزگار تنگ...عالمی دارم...
پ.ن(1): زود تند سریع... در وبلاگ پسر خاله ی با مرامم، دکتر رضا کیاسالار، دیدم. ببینید .
پ.ن(2): عاشقانه ای برای هم وطنان سبزم... ما در دنیایی زندگی می کنیم که ماه، روز، ساعت هزاران گفته در دل دارند سلام بر همه .................... ما دوستانی هستیم از این دست همدیگر را می فهمیم بی نیاز به گفتن، به شنیدن سلام بر همه سلام بر همه ی شما...**
پ.ن(3): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ... یک سال پیش نوشتم: وقتی ناله های خرد شدنت زیر پای عابران نوای دل انگیز شد چه فرقی می کند برگ سبز کدام درخت بودی...***
*ترانه ایرج **ناظم حکمت( ترجمه احمد پوری) ***فاطمه عباسی
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 21:43 توسط فرشید |
|
|
ماهی ها در آب هم می میرند...
شرایط امروز نسبت به دیروز، تا حدودی بهتر شد. به فال نیک می گیرم. امروز مثل روزهای دیگه...خیلی ها نجابتم رو به حساب حماقتم گذاشتند و فکر کردند چون در فشارم به هر خواسته ای تن می دم. دلم گرفت ازاین همه رذالت. امروز مثل روزهای دیگه، اهریمن ظلم، یک قدم دیگه هم جلو رفت. آیت الله یزدی اعلام کرد اگر موسوی در دوره آینده برای انتخابات ریاست جمهوری نامزد بشه، رد صلاحیتش می کنند. اسمش صداقته یا...نمی دونم...بگذریم... امروز این ترانه رو شنیدم و به یاد شیرزنانی افتادم که در این چند هفته خونشون به زمین ریخت: ما که از مردی مردیم...لااقل تو زن باش یه کم از اون عطر غیرتت روی ما هم بپاش ما که از مردی مردیم و چیزی ندیدیم... از تو کتاب اسم رستم رو فقط شنیدیم که اگه اونم بود حتما کراکی بود رستم اگر بود واسه اش جرم می ساختن...* بگذریم... ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی تو بمان و دگران...وای به حال دگران...**
پ.ن(1): عاشقانه ای دلگیر... دیشب در وبلاگ هستی خوندم: از گریه ها و گفتگو هایم دور مانده ای...دور...***
پ.ن(2):برای این روزهای وطنم... سال ها پیش، یکی از دوستان کرمانی ام تعریف می کرد: قبل از انقلاب، در یکی از سینماهای شهرستان بم، فیلمی از زنده یاد فردین رو نشون می دادند. در یک صحنه ی حساس، فیلم درون آپارات پاره میشه. هر کاری می کنند درست نمیشه. مسئول آپارات میاد جلوی پرده و میگه: آقا فیلم پاره شد! آخرش فردین اون مرده رو می کشه و با اون دختره عروسی می کنه. خلاص. برید خونه هاتون!! شورای نگهبان اعلام کرد پرونده انتخابات بسته شد. خلاص. از فردا موج اعترافات تلویزیونی شروع میشه. از فردا فضا برای نفس کشیدن سخت تر میشه. از فردا قفس تنگ تر میشه. خدا کنه این طور نشه. به تماشا سوگند و به آغاز کلام و به پرواز کبوتر از ذهن واژه ای در قفس است...****
پ.ن(3): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ... یک سال پیش نوشتم: کاش ماهی ها می دانستند زاینده رود هیچ وقت به دریا نمی رسد...*****
*ترانه شاهین نجفی **محمد حسین شهریار ***سید علی صالحی ***سهراب سپهری *****حسین حاجی هاشمی عکس: رضا حبیبی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 23:23 توسط فرشید |
|
|
دستم رو بگیر عزیز دلم... در حال افتادنم...
دو روز پر درد رو سپری کردم. حتی پانسمان و رسیدگی مرتب هم چندان اثری نداشت. نگرانم که به خاطر قند بالا، به مشکل بخورم. امروز سعی کردم بیشتر استراحت کنم. بنا به دلایل نانوشتنی! انتطار 15 ساله ام به پایان نرسید. ناصرم به ایران نمیاد. بنا به دلایل نانوشتنی! در بدترین شرایط ممکن، بزودی عازم دبی میشم تا پسرم رو در اونجا ببینم. بنا به دلایل نانوشتنی...امان از این دلایل و حرف های نانوشتنی... بمیرم برای دلت فرشید که مخزن درده... درد بده اما دردی بدتره که نتونی مطرحش کنی... در تمام زندگی ام، سعی کردم در حد امکانمَ دست هر کسی رو که می تونم بگیرم. این روزها به جز یک مورد هم نام! کسی به دادم نرسید. خدایا گله دارم... ساعتی پیش، بعد از دو روز، پشت کامپیوترم نشستم. کمی وبگردی کردم. هر شب در خواب هایم به دست مردم سرزمینم دست بند می بینم...* متن کامل این شعر زیبا رو در اینجا بخونید. در دنیای کثیف سیاست، خوندم که در باز شماری آرا، میر حسین یه چیزی هم بدهکار شد. سخنگوی محترم دولت هم اعلام کرد در تظاهرات، مردم چندان زیاد کتک نخوردند!. هر کسی هم کتک خورد، بره دادستانی شکایت کنه. اجرشون با...ولش کن...
پ.ن(1): یه گندم از حسم... دانه های باران به شیشه ها ترانه دارد در اجاق من آتشی به چشمان من زبانه دارد بسته هر دری خفته هر که خانه دارد شب سمج می نماید و دل... بهانه دارد...**
پ.ن(2): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ... یک سال پیش گزارشی از زمین به خدا ارائه دادم: تو را اینجا به صد رنگ می جویند تو را با حیله و نیرنگ می جویند تو را با نیزه ها، در جنگ می جویند تو را اینجا به گرد سنگ می جویند... تازه خدا جون از این ها بدتر: تو جان می بخشی و اینجا به فتوای تو می گیرند جان از ما...***
*ساره دستاران **سیاوش کسرایی ***ترانه گروه مستان همای عکس: رضا حبیبی
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 22:14 توسط فرشید |
|
|
پنج شنبه...کنار دریا قبل از عمل... خدایا کمک کن در این روزهای سخت فقط به تو تکیه کنم...
سفر به شمال تا حدودی نگرانی هامو بر طرف کرد، اما درد پام رو شدت بخشید. امروز عمل کردم. میخچه های پا هم مثل بانک های شریفه ملت و برنج ظهر عاشورا پر برکت شده بودند. به جای یکی، ریشه کرده بود و 4 تا میخچه داشتم. سزای آدمی که بی توجهی بکنه و دیر بره دکتر، درد شدید امروزه... نوشتنی زیاد دارم. باشه برای فردا که کمی آروم تر باشم.
پ.ن(1): آدم نمی شویم... قابیل هنوز هم هابیل می کشد آدم نمی شویم...*
پ.ن(2): افشا گری!... در راستای افشاگری و معرفی اغتشاشیون! و منافقین و معاندین و ملحدین و مرتدین و کافرین و ضد انقلابیون و همین چیزا !! عکس یکی از مزدوران استکبار جهانی رو تقدیم می فرماییم. اینجا رو ببینید.
پ.ن(3): بدون شرح... "بپرهیز از خون ها و خون ریزی های بناحق. زیرا هیچ چیز، بیش از خون ریزی بناحق، موجب کیفر خداوند نشود و بازخواستش را سبب نگردد و نعمتش را به زوال نکشد و رشته عمر را نبرد. خداوند سبحان، چون در روز حساب به داوری در میان مردمپردازد، نخستین داوری او درباره خون هایی است که مردم از یکدیگر ریختهاند. پسمباد که حکومت خود را با ریختن خون حرام تقویت کنی، زیرا ریختن چنان خونی نه تنها حکومت را ناتوان و سست سازد، بلکه آن را از میان برمیدارد یا به دیگران میسپارد"...** نترسید! نویسنده متن بالا رو نمی تونند دستگیرکنند و به زندان بفرستند. صاحب این متن خوشبختانه در زمانه ی ما نیست. او علی ست...
پ.ن(4): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ... یک سال پیش نوشتم: درد دارد ناموس را به ازای تکه نانی دادن در شهری که هر کوچه ای... یک شهید دارد...***
*از وبلاگ لبخند **نامه مولا علی به مالک اشتر ***فرزانه سید سعیدی عکس: رضا حبیبی
|
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم تیر 1388ساعت 21:27 توسط فرشید |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
دل مشغوليهايي كه دارم و آنچه بر من گذشت و اين فردای نا پيداي من...
اينها نوشتههايي ست برای دل خودم، قلبي كه به قول نادر خان ابراهيمي: "آه از اين قلب كه جز درد در آن چيزي نيست". |
| پیوندها |
|
وب سایت خودم با صد ها عکس از عزیزانم در قسمت گالری پیش بینی کنید. میلیونر شوید رضا حیرانی برادران کیاسالار مغایرت وبلاگ برادرم فریبرز و خدا گاو را آفرید عکس های رضا حبیبی ده دقیقه به نه |
|
RSS
|