تبليغاتX
گویی مرا برای وداع آفریده اند
بنگر چگونه دست تکان می‌دهم گویی مرا برای وداع آفریده‌اند
یکی از معدود دلخوشی هایم در این ناکجا آباد خواندن متنی در تلفن برای عزیزی بود که با قرار دادن این متن بر روی وبلاگم، خوانندگان و عزیزانم را از حال و روزم با خبر کند. در کنار محبت همه خوبان ، از همان روز اول فردی که با خیانت در امانت و نهایت نامردی و حرکات غیر انسانی و بدون ذره ای شهامت با نوشتن کامنت های خصوصی رکیک ترین الفاظ را برایم به کار برده، در آخرین کامنتش ، دیشب چنین متنی را برایم نوشته :

 

سه شنبه 8 فروردین1391 ساعت:  3:12                                                    توسط:رفیق قدیمی

 از کی تا حالا اوین کافی نت باز کرده به این .... بگید وقتی به .... گزارش دادم که یک زندانی از اوین وبلاگ می نویسه چه پدری از این مردک "پول مردم خور بی ناموس" در میارن این پست های طولانی و که تو تلفن نمیشه دیکته کرد حتما موبایل قاچاق هم داره به این آقا فرشیدتون بگید به زودی ... سراغش میاد .

 

هر فردی با کمترین اطلاعات و سواد کامپیوتری می داند خیلی راحت می توان مشخص کرد که این متن ها همانطور که گفته ام، تلفنی منتقل شده و یا به قول این آدم با شهامت از راههای غیر قانونی استفاده شده است. با توجه به این که انسان هایی با ادعای آزادیخواهی و شناخت قرآن دست به چنین رفتارهای رذیلانه ای می زنند، حالا با ننوشتن خود به آنها ثابت می کنم که خدایی بالاتر از همه چیز و همه کس هست. فعلا نمی نویسم، ایشان بنویسند، تهمت بزنند، فحاشی و نفرین کنند. به جای همه این کارها در این ناکجا آباد به خدا پناه می برم تا ببینم نفرین و فحاشی و آبروریزی به که برمی گردد که " ان الله مع الصابرین."

 

آخرین عاشقانه نوشت تا آزادی ...

عزیز دل مهربان

این نامه ها دیگر به تو نمی رسد

ذوب می شوند

تا زمانی که نامرد هست و ...

نامردی هست و ...

نامرادی هست

اما

"چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند*"


آخر نوشت:

خدایا تو شاهدی که در این یکسال چطور اسناد و اسرار من را در اختیار اغیار قرار دادند و حتی جگرگوشه هایم را نفرین کردند و عجیب است که تمام این کارها فقط از جانب یک نفر انجام شد. آنهایی که از طرف من آسیب دیدند بدون هیچ اقدام غیرانسانی ، یا قانونی اقدام کردند و یا صبوری پیشه نمودند.

به فرشید دربند یکبار دیگر ثابت کن که جای حق نشسته ای. نفرین و دشنام و فحاشی و هر کار ناجوانمردانه ای را به خودش برگردان.


ما گذشتیم و گذشت آن چه تو با ما کردی

تو بمان و دگران ... وای به حال دگران ...**


پی نوشت : از این پس یکی از عزیزان و از طریق وبلاگ لحظه های انتظار  آنچه لازم باشد را برایتان خواهد نوشت ...


* حافظ

** شهریار


+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم فروردین 1391ساعت 9:31  توسط فرشید | 

IMG4UP

بعضی از زندانی ها از جنس این جا نیستند. طبع لطیف دارند و سرشار از احساسند.  بی ملاقاتی ها مظلوم ترین زندانیان هستند . بی کس و کار نیستند اما به دلایل فراوانی که امکان نوشتنش نیست اجازه ملاقات ندارند. 

ایام عید زندان ماتمکده است و امروز که اولین روز ملاقات بود ، بی ملاقاتی ها ماتم زده ترین افراد بودند. از ملاقات که برگشتم ، محسن صدام زد . شعری رو که گفته بود برام خوند. وزن و قافیه و ... مهم نیست. احساس آدمی که سه سال مدام رو بدون ملاقات گذرونده ، حس کردنیست.

خواهم که در این غمکده آرام بمیرم

گمنام سفر کرده و گمنام بمیرم

خواهم ز خدایم که به دلخواه بمیرم

یعنی که تو را بینم و آن گاه بمیرم ...


عاشقانه نوشت:

من ره به خلوت  عشق هرگز نبرده بودم

پیدا نمی شدی تو ، شاید که مرده بودم ...*


بعدا نوشت :

ره برده بودم . قدر ندونسته بودم . ماههاست که اجازه ندادی مثل بی ملاقاتی ها سرم پایین باشه ...


آخر نوشت:

دل میگه تموم میشه فصل سخت انتظار...


* ترانه محمد اصفهانی

+ نوشته شده در  شنبه پنجم فروردین 1391ساعت 13:26  توسط فرشید | 

IMG4UP

تا به کی از آرزوهامون جدا

با تو هستم ... با تو هستم ای خدا...*

 

چند روز پیش ... خونه تکونی که نه...  "سلول تکونی" داشتیم . هر کسی " محدود جا"یی رو که در اختیار داشت، تمیز کرد. محمد حسین که چهارمین عید رو در زندان سپری می کنه ، با احتیاط و وسواس هر چه تمامتر نایلونی که روی نقاشی دختر شش ساله اش کشیده رو پاک می کرد. محسن سعی می کرد با شوخی هاش بچه ها رو از حال و هوای بیرون ، بیرون بیاره! نسیم عید به سلول زندان هم رسیده . فرش ها ، پنجره ها ... پنجره ها که نه ، میله ها و نرده ها ، تمیز شدند. در اوج شوخی و خنده غمی به سنگینی کوه های روبروی ناکجا آباد اوین روی دل بچه ها سنگینی می کنه ...

می خواستم زمان سال تحویل رو در خواب بگذرونم ، درخواب خیلی از دردها و غم ها ( حتی به صورت موقت) فراموش میشه. اما سر و صدای بچه ها نگذاشت بخوابم.  عید پارسال فروشگاه زندان در بشقاب کوچکی تمام اجزای مورد نیاز هفت سین رو قرار داده بود، اما امسال چنین چیزی نداشتیم.  بچه ها روی یک ورق روزنامه  "هفت سین" چیده بودند. "سین" کم داشتیم. از سیخ کباب و ساعت یکی از بچه ها هم استفاده کردیم ...

و لحظه ها ... لحظه های غریبی بود.

بعد از تحویل سال با مادر صحبت کردم. خوشحال بود که فرناز و نهال یک ساعت قبل از تحویل سال بهش زنگ زده بودند و مفصل صحبت کرده بودند...

 

فرناز نوشت:

سالهاست که فهمیده ام تو رو برای همیشه از دست داده ام. داشتن هر نعمتی لیاقتی در خور همان نعمت طلب می کنه و سزای آن که قدر ندانست جدایی است و بس...

با رفتن و نبودنت کنار اومدم. اما در این ایام دلم سخت تر و بیشتر هواتو می کنه . یاد عیدهایی می افتم که یک تنه بار تمام کارها رو به دوش می کشیدی ، در نهایت سلیقه سفره ساده و زیبای عید را آماده می کردی و من سرمست از داشتنت ، به تنها چیزی که فکر نمی کردم، نداشتنت بود.

می خوام از تو بگذرم ، من با یادت چه کنم؟

تو رو از یاد ببرم ، با خاطراتت چه کنم؟**

این روزها به یاد تو ، زمزمه می کنم :

اما افسوس تو رو خواستن دیگه دیره ، دیگه دیره

اما افسوس به نداشتن دلم آروم نمی گیره ...***

 

عاشقانه نوشت :

بدون شرح !  برای عزیز وفاداری که دلش از من شکست و گرفت ...

انتظارت منو کشت

توی سالی که گذشت ...****

 

عید بر همه عزیزان و خوانندگان وفادار وبلاگم مبارک...

صورت نبست در دل ما کینه کسی

آینه هر چه دید فراموش می کند...

 

مناجات نوشت:

گر من گنه جمله جهان کردستم

لطف تو امیدست که گیرد دستم

گفتی که به وقت عجز دستت گیرم

عاجزتر از این مخواه کاکنون هستم...*****

 

در محضر عرش کبریایی...

الهی !

در این ناکجا آباد

"عشق جایش تنگ است"******

فرشید را دریاب ...

 

آخر نوشت :

خدایا نمی دونی تو این روزا چقدر حالم پریشونه ...


*ترانه محمد رضا عیوضی

**   ترانه رضا صادقی

*** ترانه خشایار اعتمادی

****ترانه محسن چاووشی

*****شیخ سیف الدین صوفی

 ******حسین منزوی

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم فروردین 1391ساعت 18:41  توسط فرشید | 
IMG4UP

چه بد رفتاری... ای چرخ

چه بد کرداری... ای چرخ

سر کین داری... ای چرخ

نه دین داری نه آیین داری... ای چرخ*


بعد از چند روز به مادر زنگ زدم، با صدای لرزان و منقطع ( که بعد از آن سکته مغزی هیچ وقت به حالت عادی برنگشت) گفت:

"فرشید! الهی قربون صدات برم ، کی می آیی؟"

جوابی برای گفتن نداشتم ، بغض کردم.

روزها سرشار از یکنواختی و بیهودگی در گذرند. وضعیت فشار خونم نگران کننده است. هر چه میزان قرص ها رو بالا می برم، باز هم از 18 روی 10 یا 19 روی 11 پایین تر نمی آد.  شاید به خاطر اینه که تحرکم در این جا به حداقل رسیده. حس بدی دارم که خیلی ها از ندانم کاری هام ضربه خوردند. منتظر خبرهای خوشی هستم که شاید گره از کار فروبسته ام باز بشه و از شرمندگی عزیزان بیرون بیام.

حس غریبی دارم که میگه روزهای خوب در راهند. هر روز و هر ساعت و هر لحظه در انتظار گشایش هستم.


تذکر نوشت:

ای گل که موج خنده ات از سر گذشته است

آماده باش گریه تلخ گلاب را **


تنها نوشت: 

من در آینه نگه کردم

دیدم، هیهات

تا نهایت تنهاست ***


یاد نوشت:

"عزیز دل،

جنگل سبز دیلمان

پر از مه بود و ندیدی

چقدر دوستت داشتم "


عاشقانه نوشت:

" عزیز دل

نگاه مهربان تو

کوه گران غصه را

چون پر کاه می کند"


آخر نوشت:

آخر غربت دنیاست ، مگه نه ؟****


*عارف قزوینی

** صائب تبریزی

*** استاد عبدالملکیان

**** ترانه احسان خواجه امیری


+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1390ساعت 20:54  توسط فرشید | 
 

ما آب را...

برای گریستن...

نوشیده ایم*


مقدمه نوشت...

روزهای تکراری ، ساعات یکنواخت و لحظه های دلتنگی، تمام آن چیزی است که در ناکجا آباد سپری می کنم. مرحله اول دادگاه همانطور که پیش بینی می کردم به نفعم نبود. وکیل به شدت امیدواره که در مرحله تجدیدنظر حکم برائتم رو بگیره . مسئله دادگاه چندان اذیتم نمی کنه که زندگی سراسرش مبارزست و باید تا آخر این داستان برم. قسمت آزار دهنده اذیت شدن عزیزانی است که در پی این ماجرا و در بند شدن من، آسیب های مادی و معنوی فراوانی دیده اند. خیلی ها تحمل می کنند. بعضی ها شکایت کرده اند . همه حق دارند، به جز آنهایی که خیانت در امانت کردند و واگذارشان کرده ام به خدای همیشه مهربان.


خاطره نوشت...

مهدی صداش می زنیم. سرتا پا انرژی است. پانزده ماهی می شه که در زندانه . 28 ساله است . مسئول تقسیم غذاست. وقتی غذاها رو تقسیم می کنه ، داد می زنه: برادرها! بی غذا نمونن. قاچاقچیان محترم، کلاهبرداران عزیز ، چکی های دوست داشتنی، مهریه ای ها و نفقه ای های زن ذلیل ، جاسوسان نامرد ، ایراد ضرب و جرح های عشق لاتی و ... کسی گرسنه نمونه! 

قیافه گروهبان هایی که خود را در این جا سرهنگ جا زده اند و دیپلمه هایی که خود را دکتر و مهندس معرفی کرده اند ، در این بین تماشایی است.

در هر اتاقی ، تلفنی هست که در هر شبانه روز به هر زندانی 3 تا 5 دقیقه سهمیه می رسه و ساعت 8 شب هم تمام تلفن ها قطع می شه.

شب یلدا بود. متوجه شدیم مسئولین به یمن شب یلدا ، مجددا تلفن ها رو وصل کرده اند که تا ساعت 12 شب تماس داشته باشیم. همه خوشحال شدیم. برنامه ریزی کردیم . هر کس چند دقیقه ای یک تلفن " سورپرایزی" به خانواده اش داشته باشه.

نوبت مهدی شد. به خونه زنگ زد. دختر سه ساله اش گفت: "مامان رفته بیرون. پیش مامان بزرگ هستم." مهدی به موبایل همسر زنگ زد. چند زنگ خورد و بعد موبایل خاموش شد. چهره مهدی برافروخته و سرخ شد. نگاهی به ساعت اتاق داشت که سهمیه چند دقیقه ای اش به پایان نرسه و نگاهی به گوشی تلفن که زودتر و دوباره و دوباره شماره موبایل رو بگیره. وقت تموم شد. نزدیک مهدی نشسته بودم . از چهره برافروخته  مهدی خیلی چیزها رو فهمیدم. به مسئول تلفن گفتم نوبت من رو به مهدی بده. نمی دونم مهدی به کجا زنگ زد اما با " فریاد بی صدا"** و بعض می گفت: "بگید جواب بده. یه خطش خاموشه ، خط دیگه رو هم بر نمی داره. به خدا خودم رو می کشم."  نزدیک ساعت 12 بود. مهدی زنگ زد . همسر جواب داد. بعضی جواب ها خیلی دیره. آخرین جمله مهدی این بود: "توجیهه، ازت نمی گذرم!!!"

بعد گوشی رو روی دستگاه تلفن کوبید. از اون روز مهدی دیگه غذا نکشید. شوخی هم نکرد. مهدی روز به روز مچاله تر می شه. کمتر هم تلفن می زنه. شب یلدا، شروع یلدای زندگی مهدی بود. کاش اون شب تلفن ها وصل نمی شد.



عاشقانه نوشت...

برای مهربانم که در روزهای سخت بی کسی، مهربان مانده ...

با حس عجیبی

با حال غریبی

دلم تنگته ...

گله بی گلایه

بدون کنایه

دلم تنگته ...

توجایی که هیچکی

واسه هیچکی نیست و

همه دل پریشن

دلم تنگه تنگه

واسه خاطراتت

که کهنه نمی شن***...

 

در محضر عرش کبریایی...

خدای مهربانم ! در جایی خوندم ، پدری دستش رو روی شونه پسرش گذاشت و گفت: "پسرم ، من شیرم یا تو؟"  پسر گفت: من!  پدر کمی شونه پسر رو فشار داد و با عتاب بیشتر تکرار کرد: "پسرم! من شیرم یا تو؟" پسر با  غرور بیشتر جواب داد: من!  پدر دستش رو از شونه پسر برداشت و به کمر خود زد و گفت:"پسرجان من شیرم یا تو؟"  پسر گفت: "معلومه پدر ، تو! " پدر با تعجب پرسید: پس چرا تا به حال می گفتی خودت شیری؟ پسر جواب داد: "برای این که تا به حال دستت روی شونم بود و حس می کردم یه کوه پشتمه . دستت رو که برداشتی ، کوه رفت ، پشتم خالی شد."

خدایا! فرشید پشتش خالی شده، دستت رو دوباره روی شونه ام بذار تا حس کنم یه کوه پشتمه...


قبل از آخر نوشت...

گهگاه برایتان می نویسم...


آخر نوشت...

آرزوی با تو بودن ...

یه روزی راست راستی میشه...


* علیرضا روشن

** فریاد بی صدا در زندان وقتی است که باید اوج عصبانیت و ناراحتی خود رو با فریاد به مخاطبت نشان بدهی ، اما به گونه ای که هم اتاقی ات که در یک متری توست چیزی نشنوه ! این فریاد بی صدای زندانی در زندان است.

*** ترانه معین


+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم دی 1390ساعت 10:18  توسط فرشید | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
دل مشغولي‌هايي كه دارم و آنچه بر من گذشت و اين فردای نا پيداي من...
اينها نوشته‌هايي ست برای دل خودم، قلبي كه به قول نادر خان ابراهيمي: "آه از اين قلب كه جز درد در آن چيزي نيست".

پیوندهای روزانه
نیما محجوب
پا برهنه تا ماه
حباب
افسانه
سرافراز باشی میهن
یغما
مری
یه تنها
رویا فقط رویاست...
رها باران
مینو
شهریار
طلیعه
سوما
سال
نیما
مسافر لحظه ها
ساحل
گل پونه ها
آسمان آبی
مجتبی
نازی
زری
چشم عسلی
سادات
مامان پریسا
گیشا
سیلوت
نیلوفر
سهیلا
زهرا
باغ گل سرخ
بهناز
خانوم
غریب آشنا
ابراهیم خانزاده
بارش دل
پرستار
پریسا
نشانه ها
حسود
شاپرک
اشک ها و لبخند ها
هیچکده
سارا
میترا رضائی
نا آشنا
آرتمیس
معرفی کتاب
شباویز
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
فروردین 1391
اسفند 1390
دی 1390
مهر 1390
شهریور 1390
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
آرشيو
پیوندها
وب سایت خودم با صد ها عکس از عزیزانم در قسمت گالری
رضا حیرانی
برادران کیاسالار
مغایرت
وبلاگ برادرم فریبرز
ده دقیقه به نه
آمار لحظه به لحظه جهان
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

فرشيد حيراني

Google