![]() |
![]() |
|
| بنگر چگونه دست تکان میدهم گویی مرا برای وداع آفریدهاند |
|
زغم كسي اسيرم كه زمن خبر ندارد عجب از محبت من كه در او اثر ندارد اين دروغ است هر كه گويد دل به دل راه دارد دل من ز غصه خون شد دل او خبر ندارد از زمان تحويل نامه به فرناز تا ديدنش در فاصله كلاسها دلهره داشتم كاملاً مشخص بود رفتار فرناز با من صميمي تر شده . عصر دوشنبه بود با پسرها در مقابل ايوان دانشكده نشسته بوديم . فرناز بهمراه دو دختر خانم ديگه در حال رد شدن بودند كه منو صدا كرد و گفت : " سلام " . اين اولين بار بود كه موقع رد شدن از مقابل ما به ما ( به من ) سلام ميكرد . وقتي جواب دادم ، گفت بعد از كلاسها ميخواد چند دقيقه منو ببينه ( و اون روز حس كردم بدون نگاه به آينه ميشه فهميد كه صورتت سرخ ، سرخ ، سرخ شده ) فرناز رفت و بچه ها باور كردند كه به قول مجيد سوته دلان فرناز با من عاشقيت پيدا كرده . زمان به كندي ميگذشت : با اينكه 4 هفته منتظر چنين لحظه يي بودم ، غم غريبي وجودم رو در بر گرفته بود . . . كمي اضطراب و دلهره با چاشني . . . قلقلك دل . . . به همراه ضربان بالاي قلب و همه اينها علائم حضور عشقي بود . . ( كه قدرش را ندانستم ) . بعد از ظهر فرناز در مورد نامه ام ، دوستم و اينكه بايد گذشته تلخ رو فراموش كرد حرف زد و از همان روز دوستي ما رسماً شروع شد . ديگه نه تنها با ديدن لوندي خانمها آب از دهانم راه نمي افتاد حتي توي دلم هم قند آب نمي كردند . ( آخه اون زمانها مثل امروزه دختر خانومها انواع و اقسام لوازم آرايش ورنگ روغن و لباس و مانتوي كوتاه و روسري اندازه دستمال كاغذي ، اينترنت و چَت و وبلاگ براي لوندي در اختيار نداشتند و بسيار هنرمند بودند كه با مانتوي بلند و مقنعه از پسران دلربايي ميكردند ) . روز به روز فاصله دوستي فرناز و من با دوستي هاي ديگر بچه هاي كلاس بيشتر ميشد . هر چه دوستي ما عميق تر ميشد بچه ها مثل بازي فوتبال تعويض يار مي كردند . فرنازم سهراب رو دوست داشت : ( من اناري را ميكنم دانه به دل ميگويم خوب بود اين مردم . . . دانه هاي دلشان پيدا بود . . . ) و من اخوان را . . . با تو دارد گفتگو شوريده مستي . . . مستم و دانم كه هستم اي همه هستي ز تو . . . آيا تو هم هستي ؟ و هر دومون نيما را . . . آي آدمها كه در ساحل نشسته شاد و خندانيد يك نفر در آب دارد مي سپارد جان مي كند بيهوده جان قربان و مشيري را . . . و فروغ را . . . كم كم متوجه شديم تمام ساعتهايي كه كلاس نداريم رو با هم مي گذرونيم . يك خاطره : در همون روزها پدرم يك پيكان جوانان برايم خريد فراموش نمي كنم اوايل دوستي و نزديك شدنمون بود كه يك روز بهمراه همكلاسيم احمد از دانشگاه بيرون اومديم ديدم فرناز تك و تنها در ايستگاه اتوبوس نشسته رفتم و مسيرش را سئوال كردم . گونه هاي فرنازم سرخ شد و با دستپاچگي خودش هم نفهميد چه مسيري را بمن گفت و تا سالها بعد من فرناز رو اذيت ميكردم كه مسير رو به گونه اي توضيح داده كه هر جاي تهران ميخواستم برم بايد اونو ميبردم دقيقاً ديالوگ اون روز يادمه . . . فرشيد : سلام فرناز خانوم من ماشين دارم . اتوبوس هم هنوز نيومده كجا ميريد برسونمتون ؟ فرناز : سلام آقاي حيراني من آرياشهر ( صادقيه امروز ) ميرم هم ميشه از پارك وي ( چمران فعلي ) به ميدون كندي ( توحيد ) و تاج ( ستارخان ) برم هم ميشه از تجريش برم . فرشيد : منهم ميخوام برم آزادي هم ميتونم از پارك وي و تجريش كه هيچي اصلاً چون مسيرها رو بلد نيستم بايد حتماً از آرياشهر برم !! ! فرناز خنديد و سوار شد و همراه شد و اين همراهي رو تا روزي كه من در رفاقت با عشقم كم آوردم و زندگي رو باختم ادامه داد . روزها ميگذشت و همه از دوستي ما كه تبديل به عشق شده بود . با خبر بودند صبح ها فرناز از صادقيه به ميدان توحيد ميآمد . منهم از آزادي خودمو به اونجا ميرسوندم و بعد بايكدست رانندگي و دنده عوض كردن و با دست ديگر دست مهربان فرناز رو در دست گرفتن تا به دانشگاه برسيم . دستهايمان عرق ميكرد اما از هم جدا نمي شد . ( هنوز هم بعد از گذشت 26 سال پارك وي رو دوست دارم كه هرمتر اين مسير برايم سرشار از خاطره هست . ) حالا نه تنها بچه هاي كلاس در دانشكده حتي استادها هم از عشق ما خبر داشتند . در شرايط خفقان آور اون روزها ( كه اگر پسر و دختري با هم بيش از حد معمول راه ميرفتند از طرف انجمن اسلامي مؤاخذه مي شدند ) آنچنان عشق ما پاك و متين بود كه هرگز اعتراض و تذكري از كسي دريافت نكرديم . ( نميتونم بيشتر بنويسم باشه براي بعد . . . دلم گرفت ) سركوه بلند آهوي خسته شكسته دست و پا غمگين نشسته شكست دست و پا دردست اما نه چون درد دلش كز غم شكسته پي نوشت : شعر اول مطلب رو نميدونم از كيه از شاعرش عذر خواهي مي كنم . شعر آخر از اخوان ثالث هست . ( پايان قسمت دوم ) |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 22:36 توسط فرشید |
|
|
قدر دلدار ندانست و چنین سوخت عماد دوستان ! قدر بدانید که دلدار کم است بعد از قبولی ، در اولین روز رفتن به دانشگاه لیستی رو که از اسامی قبول شدگان در روزنامه تهیه کرده بودم برداشتم و به دانشگاه رفتم . سهمیه رشته ما 50 نفر بود . در روزنامه اسامی 48 نفر وجود داشت .24 پسر و 24 دختر !؟ فکر می کردم خیلی پستم که اسم همه دختر ها رو برداشتم اما بعد از یکی دو هفته که با بچه ها اخت شدم فهمیدم اکثر پسر ها این پستی رو انجام داده اند! سالی که من قبول شدم سال انقلاب بود وخیلی زود دسته بندی ها مشخص شد.حزب اللهی ها ، چپی ها ، مجاهدین ، ملیون ، بی خیالیون؟با اینکه ما بیشتر به بی خیالیون می خوردیم اما ما رو در رسته ملیون حساب می کردند .(در مورد مبارزات ، خطرات ، خاطرات اون روزها ، مو" اخذه شدن ها ، تعهد دادن ها ، ووو....در سایتم www.heyrani.com که بزودی افتتاح میشه خواهم نوشت و اینجا مال فرنازه و تویی که میخونی ). پسرها اسم دختر هایی که خیلی راحت دوست می شدند رو گذاشته بودند راحت الحلقوم (اون سالها به فراوانی امروز نبود از این راحت الحلقوم ها اما بازم بد نبود شکر!!!).اونهایی که دوست شدن رو گناه کبیره می دونستند و حتی در صحبت های رو در رو به پسرها نگاه هم نمی کردند که مبادا به جهنم برن اسمشون بود "خواهر جون ها" .اون هایی که با دست پس میزدند و با پا پیش می کشیدند(یا بر عکس)فیلمیون بودند .اما چند دختر مغرور با کلاس هم در این جمع حضور داشتند که محل سگ به ما آقا پسر های خوش تیپ با کلاس!! نمی ذاشتن و ما اونا رو صخره صدا میکردیم .و فرناز من ، فرناز ناز من ،سر سخت ترین صخره بود .(گل مریم من جمع اضداد ، معجونی از ملایمت و مهربانی از یکسو ومقاوم و سر سخت چون کوه و با وقار از سویی دیگر بود .) فرنازم اینگونه بود و اینگونه هست . فرناز با شوخی های ما می خندید ،از شیطنت های ما در کلاس و دانشکده لذت میبرد و از تعطیل کردن کلاسها و به هم زدن امتحانات حرص می خورد اما در تمام این حالات با نگاه عاقل اندر سفیه خود ما رو تحویل نمی گرفت خیلی از پسر ها قید دوست شدن و تسخیر این صخره دست نیافتنی رو زدند اما من ، من هنوز تلاش میکردم .من همیشه بهترین ها رو می خواستم و از متوسط و حد وسط بودن بیزار ، حاضر بودم ریسک نداشتن رو قبول کنم اما اگر بنا به داشتن بود بهترین رو داشته باشم ، همیشه و در همه جا صخره مهربون زیبای دوست داشتنی مغرورم رو زیر نظر داشتم .اکثر پسر ها ی کلاس دوستاشونو انتخاب کرده بودند ، از راحت الحلقوم گرفته تا فیلمیون و چند صخره نسبتا"نرم .(حتی چند نفر هم در خفا با خواهر جون ها !! مراوده و معاشقه و از این جور چیزها !! داشتند ).اما فرناز من همچنان سرسخت و مغرور بود و فرشید کماکان منتظر و در کمین و انتظار فرصت . زندگی مثل بازی تخته نرد میمونه ، و باید علاوه بر فکر خوب ،تاس هم برات خوب بشینه و شانس هم به یاری تو بیاد . شانس زندگی من لطف خدا بود که با یک حادثه به روز موعود برسیم . در جریان انقلاب یکی از نزدیک ترین دوستانم شهید شده بود . اون روز توی اتوبوس ماجرای شهادت همکلاسی عزیزم رو برای دو تا از بچه ها تعریف می کردم و از اونجایی که فرناز در اتوبوس ردیف جلوی من نشسته بود (از کجا فهمیدید دروغ میگم؟خیلی خوب قبول ...من مثل همیشه مخصوصا"پشت سرش نشسته بودم! ) تمام حرفهای منو شنید و فردا ی اون روز بعد از کلاس آیین نگارش منو صدا کرد و به گوشه یی برد و بدون مقدمه پرسید"فرشید اون لحظه یی که خبر شهادت دوستت رو شنیدی چه احساسی پیدا کردی؟"و من بد ذات در اون لحظه به تنها چیزی که فکر نکردم دوستم بود و به تنها چیزی که فکر کردم این بود که فرناز منو فرشید صدا کرده بود! پسرهای کلاس ، راحت الحلقوم ها ، فیلمیون و خواهر جونها که همه با هم از کلاس بیرون اومده بودیم و در نزدیکی ما بودند کلام و صدای فرناز رو نشنیدند به همین دلیل وقتی پسرها از من پرسیدند "صخره چی گفت؟"در نهایت اخلاص ! و صداقت ! و با بدجنسی و غرور هر چه تمام تر گفتم"پیشنهاد دوستی داد ".اون روز به فرنازم گفتم بعدا"برات تعریف می کنم و براش کلاس گذاشتم که فکر نکنه آب از دهنم راه افتاده . اصولا"سعی می کردم نسبت به بقیه پسرها سنگین تر و با وقار تر باشم چون می دونستم فرنازم اینجوری می پسنده . وقتی در مقابل خوشگل ها و لوندی دختر خانوم ها آب از دهان پسرها راه می افتاد من متین می موندم و اگر هم قند توی دلم آب می شد؟! نمی ذاشتم آب از دهنم راه بیفته که همیشه راز دل رو میشه پنهان کرد (بد جنسی رو ببینید تا کجا بود؟) در اولین قدم آشنایی و در مورد شهادت دوستم و احساسم در اون لحظات دست به قلم بردم و برای فرنازم نوشتم و نوشتم و نوشتم .تا امروز که همچنان می نویسم .اون روز به خاطر به دست آوردنش و امروز برای باز پس گرفتنش و برگشتنش .... فردای اون روز جلوی فرنازم رو گرفتم و در مقابل چشمان مظلوم ، مهربان ، زیبا و بی ریای صخره (چشماش یه جور دیگه س ..همونیه که نگاش میگه س )....گفتم :بیا فرناز ...این جواب سوال شما.......... و آغاز شد ...آنچه که قدرش را ندانستم . دل این دل پر حسرت و غم هدیه به تو شمع و شب و دفتر و قلم هدیه به تو می خواستم از درد جدایی بنو ی...... این نامه نا تمام هم هدیه به تو ...... پی نوشت (1):بیت شروع مطلب از عماد خراسانی بود . پی نوشت(2):رباعی آخر مطلب از ایرج زبر دست است . ( پایان قسمت اول ) |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 3:8 توسط فرشید |
|
|
امروز در وبلاگ یکی از عزیزان دیدم که آدم متشرعی طی یادداشتی به بهانه اینکه دوستم عکسشو در وبلاگ قرار داده اونو از خدا ترسونده و خود خدا نترسش دوست نادیده منو با الفاظی آنچنانی به رگبار بسته که بیماری و بزودی عکس سکسی خودتو هم در اونجا قرار میدی!!. خدا کنه روزی برسه که بفهمیم عفاف فقط پنهان کردن مو نیست . عفاف حفظ حجاب کلامی هم میتونه باشه ،عفاف هتک حرمت نکردن هم میتونه باشه و از عجایب روزگار این جماعت زاهد به تعبیر حضرت عشق: "چون به خلوت میروند آن کار دیگر میکنند". زاهد چو جدال با خدا خواهد کرد از فاجعه محشری به پا خواهد کرد گر شهوت او به خلوتش رخنه کند با سایه خویش هم زنا خواهد کرد پ.ن :رباعی از ایرج زبر دست پ.ن (2) : امشب اولین قسمت آشنایی با فرنازم رو مینویسم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 21:30 توسط فرشید |
|
|
عزيز دل فرشيد .. مشيري رو دوست داشتي ...يادت هست؟ شعر كوچه رو زمزمه ميكردي؟يادت هست؟ و من يك شب تا صبح بيدار موندم كه اين شعر رو حفظ كنم .يادم هست .(آخه قربون اون سليقه برم شعر از اين طولاتي تر سراغ نداشتي؟).ديشب تا صبح بارون ميباريد و من بيدار بودم .اما ديگه شعري رو حفظ نمي كردم .چون شعر بد دلتنگي تموم سلول هاي تنم رو در بر گرفته .ديشب ياد تو بودم و ياد هر چي كه تو دوست داشتي و ياد شعری از مصدق: و ياد باران و داغ دوري ياران ..... واي باران....باران.... شيشه پنجره را باران شست .. از دل من اما ... چه كسي نقش ترا خواهد شست...؟ به حق علي هيچ انساني داغ دوري و دلتنگي رو نبينه ... ما كه سوختيم . دلتنگتم ... بانو ...همين ... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 0:15 توسط فرشید |
|
|
50 سالشه ، وكيل اين مملكته خانمش دكتر دارو ساز. اونوقت به خاطر مسئله اي بي اهميت ( اصلاً با اهميت هم باشه چه فرقي مي كنه ) آنچنان سيلي به گوش همسرش زده كه پرده گوش خانم دكتر پاره شده . حالا مثل سگ پشيمونه و هر چي هم كادو ميخره از وجدان دردش چيزي كم نميشه . بيشتر هم سكوت خانمش اونو ديوونه كرده ، خانم دكتر ميگفت اونو بخشيده اما خودش ول كن ماجرا نيست . ياد شعري افتادم كه اسم شاعرش يادم نيست اما به آقاي وكيل هديه كردم ( از طرف خانمش ) وقتي شنيد، گفت شعرمال كيه گفتم مال هر كي كه بفهمه . . . خدا كنه كه بفهمه . غافلگير شدن شعورت دستت را به صورتم كوبيد فراموش كن درد . . . مثل كِرم توي سرم كوتاه و بلند ميشود . . . جلو ميرود . . . انگار هيچ اتفاقي نيفتاده اتفاقاً من معتقدم تو انسان با شعوري هستي حداقل از حالا |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 23:53 توسط فرشید |
|
|
بانوی بخشنده ی بی نیاز من !فرناز نازم! شاید روزی ببینمت .نمیدو نم شاید. شاید در اون روز ازت گله کنم و بگم: تو مگه قسم نخوردی...دلمو تنها نذاری.... شاید... شاید به خاطر اینکه آخرین فرصت رو از من دریغ کردی گله کنم شاید ... شاید حرف های نا گفته این روز ها رو اون روز برات بگم ..شاید ... شاید هم هیچکدوم این کار ها رو نکنم شاید... اما یک کارو حتما انجام میدم . من به دستهای همیشه مهربونت بوسه میزنم چرا که در سخت ترین روز ها حرمت منو نشکستی ،من حتی برای یکبار هم از تو بی حرمتی که هیچ بد زبانی هم نشنیدم .و برای این همه خوبی تا روزی که زنده ام فریاد زنان میگم: فرناز فرشته ای بود که قدرش رو ندونستم . هدیه امشب من به تو قطعه ای از نادر ابراهیمی ست که میدونم و یادمه چقدر نوشته هاشو دوست داشتی.(می بینی فرنازم؟همه چیز یادمه ..حتی بد بودن های خودم) ... عزیز من! زندگی مشترک را نمی توان یک بار به خطر انداخت ،و باز انتظار داشت که شکل و محتوایی همچون روزگاران قبل از خطر داشته باشد. چیزی،قطعا خراب خواهد شد چیزی فرو خواهد ریخت چیزی دگرگون خواهد شد چیزی (به عظمت حرمت)که باز سازی و ترمیم آن بسی دشوار تر از ساختن چیزی تازه است... کاسه ی بلور را نمی توان یک بار از دست رها کرد،بر زمین انداخت،لگد مال کرد،و باز انتظار داشت که همان کاسه ی بلورین روز اول باشد . من، ممنون آنم که تو هرگز در سخت ترین شرایط و دشوار ترین مسیر،این کاسه ی نازک تن زود شکن بلورین را از دست های خویش جدا نکردی ... فرناز نازم! در عاشقانه ترین لحظات، مغلوب نداشتنت میشم ..... |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 23:47 توسط فرشید |
|
|
امشب می خوام قسمتی از نامه نها لم که 4 سال پیش به عمو فریبرزش نوشته رو در اینجا قرار بدم .صمیمیت نهال اونهم بعد از 8 سال دوری از عمو فریبرز(امسال شده 12 سال؟!) خودشو کاملا نشون میده: به عمو فریبرز خوبم سلام برسونید و بهش بگید دیشب رفتم کنسرت داریوش رو دیدم دوستام میگن داریوش غمگین میخونه چرا رفتی ، اونا نمیدونند من داریوش رو به خاطر این دوست دارم که شما دوستش دارید. عموی مهربونم یادتون هست وقتی ایران بودم یه روز به تابلویی که توی اتاقتون زده بودید اشاره کردم و پرسیدم :"اینجا که نوشته تا شقایق هست زندگی باید کرد یعنی چی؟" .و شما که عموی دلسوزی بودید به من گفتید "من چه میدونم یعنی چی" .ا امیدوارم الان با این حوصله به دختر ها تون جواب ندید ! یادش بخیر .راستی عمو چرا زندگیمون اینجوری شد؟ دلم برای همه تون و همه چیز تنگ شده حتی برای جواب های با حوصله و دقیق شما. این هم آخرین نامه نهالم به عمو رضاش: سلام عمو رضا سایتت رو خوندم چقدر غمگین مینویسی؟.چقدر بزرگ شدی که شعر میگی .یادته اون وقت ها چقدر با هم دعوا میکردیم ؟.حتما یه شعر در باره من بگو . اینجا هر خواننده ای به اسم دوست های من شعر خونده . فقط به اسم من ترانه ای نیست .منتظرم . نوشته های نهالم رو گذاشتم که امشب دل نوشته ها غمگین نباشه . هر که در سینه دلی داشت به دلداری دا د دل نفرین شده ماست که تنهاست هنوز |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 22:57 توسط فرشید |
|
|
خانوم دكتر خوشگلم نهال مهربونم ... براي من نوشتي" فرشيد چرا غمگين مينويسي؟"و براي عمو فريبرز نوشتي "به فرشيد بگو اينقدر با ديوونه و عاقل و اپتيميست و هستي و....از غم حرف نزنه" دخترم..153 ماهه بغلت نكردم .وقتي رفتي دختر كوچولوي بابا بودي الان خانم دكتر دندانپزشك بهترين دانشگاه آمريكا هستي .روزي خيلي ها به عشق من و مامانت حسادت ميكردند.الان دلخوشي باباي تو اينه كه ميدونه مامان نوشته ها رو مي خونه . نهالم نميدونم چند سال از زندگيم با قي مونده اما حاضرم همه عمرمو بدم و فقط يك سال در كنار شما زندگي كنم .حالا تو بگو اين درد ها براي غمگين نوشتن كافي نيست؟ اما در هر شرايطي بدون كه مقصر 100% اين نابساماني ها من بودم نه مادرتون كه به جون خودت قسم فرناز فرشته روي زمينه .نهالم قول دادي بياي و تا لحظه اي كه در آغوشت نگيرم اين غم نامه ادامه داره و اين دل نوشته ها حرف دل باباته و ذره اي اغراق به خاطر اينكه مامان بخونه در اون نيست .اينم تو از بابا باور كن و باور كن كه .... امروز شادم . شاد شاد .براي اينكه صبحم رو با ايميل تو شروع كردم كه در تبريك ولنتاين برام نوشتي "فرشيداينو بدون كه ما ميدونيم تو ما رو عاشقونه دوست داري و بزودي مي بينيمت.. از طرف نهال ..ناصر..نويد .. پيمان و مامان...". همين جمله براي شاد كردن پدرت كافي بود.مي بيني عزيزكم كه بابا به چه قناعتي رسيده ؟ پدري كه 13 سال پدري به شما بدهكاره ... براي امشب بسه بازم برات مينويسم . سر هر سينه دلي تكيه كند وقت وداع سر ما وقت وداع بر سر ديوار دل است كاش الان اينجا بودي .... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 23:55 توسط فرشید |
|
|
معمولا کامنت های دوستان رو تایید و در وبلاگ قرار میدم بجز مواردی که خودشون اصرار بر حذف داشته باشند .یکی از عزیزانی که منو میشناسه اما نسبت به فرنازم نا آشناست برایم نوشته:(اینهمه عجز در مقابل یک زن از مردی مثل تو بعیده؟!)..... برای او نوشتم یا زن ذلیلم یا میخوام حس ترحم جلب کنم اما برای شما دلیلش رو مینویسم : اول :فرنازم به خاطر عشق پاکمون و رسیدن به هم از همه چیزو همه چیزو همه چیزش گذشت.از اعتقاد و مرامش ،از خانواده،از آسایش و ثروت...اما فرشید قدر ندانست . دوم:روزی که اولین حقوقم رو گرفتم با خوشحالی بهش گفتم که چی براش بخرم؟ گفت "مامانت کمد نداره براش کمد بخریم ." سوم:روزی که به پول نیاز داشتم عزیز ترین هدیه ای که از پدر و مادرش گرفته بود رو فروخت تا من خجالت زده نباشم . چهارم:با اینکه به درستی اعتقاد داشت فرزند کمتر زندگی بهتر اما در مقابل خواسته بی منطق من تسلیم می شد که روی حرف من حرفی نزده باشه . پنجم :چه زمانی که در اوج ثروت و بزرگی بودم و چه زمانی که به حضیض ذلت و خواری افتادم رفتارش ذره ای فرق نکرد . ششم:وقتی در آمریکا بهش تلفن کردم که حال مادر بیمارشو بپرسم (غافل از آنکه مادر فوت کرده و در مراسم ختم در کنار خانواده اش بود)حتی برای دلخوشی آنان راضی نشد با من بد صحبت کنه و در جوابم به آرامی گفت:"مامان رفت". هفتم:فرنازم 12 سال بدون من و در دیار غربت بچه ها رو به نیش گرفت و بزرگ کرد اما با اونها در مورد من به گونه ای صحبت کرد که وقتی پسرم بزرگم رو بعد از 150 ماه دیدم به من افتخار می کرد. هشتم:در مدت 13 سالی که پیشم بود حسرت یک مسافرت خصوصی رو به دلش گذاشتم و هر جا رفتیم هیئتی رفتیم ولی هرگز گله نکرد. نهم:در تمام دوران زندگی حسرت اینکه یکبار فقط یکبار چیزی رو از من بخواد به دلم گذاشت. دهم: فرنازم از زندگی با من هیچ نفهمید چرا که من نفهمیدم در زندگی چه کنم اما هرگز به روم نیاورد . یازدهم:وقتی به خاطر ندانم کاری های من به اجبار مجبور به هجرت از ایران شد،هر زنی جای او بود در اولین تماس گله و شکایت می کرد اما برایم نوشت:"13 سال با تو بودم در این 13 سال اگر در بهشت خدا بودم و تو نبودی آنجا برایم جهنم بودو اگر در جهنم خدا بودم وتو بودی آنجا برایم بهشت روی زمین بود." دوازدهم:به تعبیر زیبای نادر ابراهیمی "فرناز تیمار دار مردی بود که هرگز نتوانست از خویشتن بیرون بیایدو این برای خوب ترین و صبور ترین زن جهان نیز آسان نبود." سیزدهم:تا چند بشمرم که باور کنید این نوشته ها دل نوشته های مردی ست که قدر فرشته زندگی خود را ندانست و اگر تا ابد هم برایش بنویسد کم است . بغض دارم و خسته ام دل نوشته بسه...... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 2:47 توسط فرشید |
|
|
عزیز دور از من!امروز پسرمون ناصر برام ایمیل زد و میگفت دست نوشته های منو که از دبی برات آورده 2 بار خوندی و برای ناصر ترجمه کردی در روز ولنتاین این خبر خوشحالم کرد .ببین کار فرشید سابقت!(روزهایی که میگفتی فرشیدم...)به کجا رسیده که به خوندن نوشته هاش از طرف تو دلخوشه....ادمی چه زود تسلیم میشه...پس باز هم برات مینویسم .... یکی از ترانه هایی رو که اون روزها برات زمزمه میکردم پیشکشت میکنم. ما در سکوت نیز بیگانه نیستیم آیا تو میتوانی...سرشاری عزیمت را...با پرده سکوت بپوشانی ؟ آیا تو میتوانی ...با چشمهایت در من ..کلام خواهش را ننویسی؟ من ...در تو زیستم ...من ...با تو تا دور تا بی نهایت رفتم ......... تا مرز بی خبری رفتم...... بنویس بنویس تکرار کن ....بیگانه نیستی بیگانه نیستم ... بنویس بنویس تکرار کن ....بیگانه نیستی بیگانه نیستم ... اقرار کن ...ما در سکوت نیز بیگانه نیستیم ... ما در سکوت نیز بیگانه نیستیم .... پی نوشت (روح فریدون فرخزاد خواننده این ترانه شاد) |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 2:44 توسط فرشید |
|
|
مبنای عاشقی بر بی قراری است روز عشاق بر همه بی قراران مبارک لاف عشق و گله از یار ؟ زهی لاف دروغ عشقبازانی چنین ....مستحق هجرانند ولنتاین مبارک ...... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 2:7 توسط فرشید |
|
|
دوباره براي فرنازم نپرس چطوري … اما در روياهام امروز پيشم بودي . خودِ خودِ خودت بودي . تو رو بو كردم . لمس كردم و در دلم گريه كردم . شعر عبدالرضايي رو به تو تقديم ميكنم . شعري براي امروز تو . . . روا نبود اينهمه عاشق ولم كني بغلم كني . . . تا بوي تو بگیريم . . . و بعد در باغ پرتي بميرم زنِ تمام و عشقِ تمام تو بودي نميدانستم خويش خودم ، حتي خدام تو بودي نميدانستم من كژدم . . . من غول قرن بيستم . . . تو آدم بودي . . . نميدانستم . . . قطره اشكي شدم و از چشمهاي تو افتادم و گريه نكردم جفت هم بوديم و از آغوش هم افتاديم و گريه نكردم من به تو خيلي بد كردم . . . فرناز . . . نميدانستم . . . |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 12:37 توسط فرشید |
|
|
( يك جنگجو كه نجنگيد امّا . . . شكست خورد ) در اوج خوشحالي يا زماني كه مي بينم بعد از سالها به آرزويم ( كه ديدار فرزندانم است ) نزديك شده ام حسرت و افسوس روزهاي از دست داده دلم را ميلرزاند . خاصيت آدمي همين است يك عمر در طلب آرزو و در لحظه نزديك شدن به آن ، حسرت از دست داده ها و باز آرزويي ديگر ، حس مي كنم كه باخته ام حس مي كنم كه بهترين روزها را از دست داده ام يا آنطور كه نصرت عزيز گفته : اينروزها اينگونه ام فرهاد واره اي كه تيشه خود را گم كرده است آغاز انهدام چنين است اينگونه بود آغاز انقراض سلسله مردان ياران وقتي صداي حادثه خوابيد بر سنگ گور من بنويسيد يك جنگجو كه نجنگيد اما . . . شكست خورد . |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 12:27 توسط فرشید |
|
|
چند روز قبل در رابطه با پخش دفاعیه خسرو گلسرخی از سیما مطلبی نوشتم به نام (دفاع بد ). امروز در وب نوشت ابطحی خواندم که به این موضوع اشاره شده که خواندنش خالی از لطف نیست. روزگار غریبی ست نازنین . برای خواندن مطلب وب نوشت اینجا را کلیک کنید . |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 23:45 توسط فرشید |
|
|
براي فرنازم تصورش رو هم نميكردم روزي براي بيان احساسم به تو ، از اشعار رضا استفاده كنم . همون رضا كوچولويي كه تمام حواست به درس و مشق و شيطنت او بود . . . حالا رضا براي خودش مردي شده و براي من مايه افتخار . . .. از كتاب تلخ لطفاً رضا برات مينويسم : لطفاً كمي لبخند بزنيد يا نزنيد اين عكس توي هيچ قابي جا نميگيرد و تنها . . . يادگار زني است كه اول اين شعر نوشت " دربست " . . . بعد رفت و در را بست عزيز دل فرشيد هر روز برات مينويسم .با نوشتنم عشق رو از تو گدايي نمي كنم . با خودم راحت تر كنار ميام ، پس از نوشته هام هراسي به دل نداشته باش نترس اين شعر دايره نيست كه راه فرار نداشته باشي كلاغ اين قصه به خانه نميرسد . |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 13:3 توسط فرشید |
|
|
دل نگران
در اوج دلتنگي ، بازي روزگارميتونه غم رو از دلت ، از وجودت پاك كنه . ايميل خبر قبولي نهالم و ايميل دلتنگي ناصرم كه خواسته بود صدامو بشنوه و بعد . . . ارسال فيلم قشنگي از لحظه ديدارمون بعد از 150 ماه . . . حسابي منو شارژ كرده . بعد از ديدن ناصر ، حس مي كنم دوباره زنده شده ام . . گرچه دلواپسي و نگراني سراپاي وجودم رو در بر گرفته دور كجدارو مريز است و دلم ميلرزد چون توان زيست چنين دل نگران اي ساقي صبر مي كنم . . . صبر . . . تا سر انجام دل خون شده چون خواهد بود؟! هرچه هست امروز شادم ، خوشحالم و به لطف حق اميدوار . به قول سايه عزيز : كشتي مرا چه بيم دريا طوفان زتو و كرانه از توست |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 13:1 توسط فرشید |
|
|
ما دو عكس تنها بوديم كه دنيا ميخواست از آلبوم بيرونمان كند...كرد.. امشب كه بر عكس ديگري خوابيده ايم.... سري به آن البوم بزنيد سايه من است اين درخت كه خستگي تبرت را ميگيرد عميق تر بزن من ترا سطحي نمي خواستم .......... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 12:37 توسط فرشید |
|
|
تقديم به دختران بي بابا...به همه كساني كه در جنگ بي عزيز شدند يا هنوز هم چشم چشم انتظارند...به خوانندگان وبلاگم نيازي كه همچنان با ياد پدر و داغ پدر پريشونه...به هستي كه غم فقدان پدر در كلامش موج ميزنه...و به نهالم...به نهالم...به نهالم...كه .. بابا داره و نداره... شعر زيباي عظيم زارع تقديم به شما:(نقل از باغ دوستی) ای پیش پرواز کبوترهای زخمی !
بابای مفقود الاثر! بابای زخمی !
دور از تو سهم دختر از این هفته هم پر!
پس کی ؟! کی از حال و هوای خانه غم پر؟!
تا یاد دارم برگی از تاریخ بودی
یک قاب چوبی روی دست میخ بودی
توی کتابم هر چه بابا آب می داد
مادر نشانم عکس توی قاب می داد
اینجا کنار قاب عکست جان سپردم
از بس که از این هفته ها سرکوب خوردم
من بیست سالم شد هنوزم توی قابی !
خب یک تکانی لا اقل مرد حسابی !
یک بار هم از گیر و دار قاب رد شو!
از سیم های خاردار قاب رد شو!
برگرد ! تنها یک بغل بابای من باش !
ها ! یک بغل برگرد ! تنها جای من باش
ای دست هایت آرزوی دست هایم
ناز و ادایم مانده روی دست هایم
شاید تو هم شرمنده ی یک مشت خاکی
یک مشت خاک بی نشان و بی پلاکی
عیبی ندارد خاک هم باشی قبول است
تنها تلاشش انتظار است و سکوت است
امشب عروسی می کنم جای تو خالی
پای قباله جای امضای تو خالی !
ای عکس هایت روی زخم دل نمک پاش
یک بار هم بابای معلوم الاثر باش
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 16:57 توسط فرشید |
|
|
براي فرنازم به بهانه قبولي نهالمان در دوره تخصصي دانشگاه نيويورك عزيز دلم ، دخترمان بازهم شيرين كاشت و همه اينها از صدقه سر توست كه 13 سال بدون من ، مردانه آنها را به نيش كشيدي و بزرگ كردي گاهي وقتها كه عصبي ميشي ، بعضي اوقات كه فكر مي كنم چگونه با سرسختي خودت اجازه ندادي جلوي فروپاشي اين زندگي را بگيريم . اون زمانهايي كه بهردليلي از دستت رنجور و دلگير ميشم . ياد اين مردانه ايستادنت به پاي بچه ها ميافتم و باز قربونت ميرم و باز مخلصت ميشم و باز تسليمت ميشم . از رو نميرم باز هم منتظرت ميمونم .... تو مشق امشب مني ... آنقدر مينويسم .... كه طلوع كني ... |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 9:42 توسط فرشید |
|
|
در کتاب مجمع الامثال آمده : شخصی از شخصی پرسید:در ولایت شما "روضه الشهدا" میخوانند؟. گفت آری اما چنان که حق به جانب یزید است !!. حالا حکایت سیمای جمهوری اسلامی است .بعد از نشان دادن دفاعیه مردانه و صادقانه خسرو گلسرخی در بیدادگاه شاه بلافاصله سخنرانی استادی !!را پخش کردند تا به زعم خودشان ثابت کنند هر کس مبارز ولی کمونیست بوده از فرط بی سوادی و عدم آگاهی مسلمان نشده!؟ کاش بعضی ها کمی(فقط کمی ) باور داشتند که مردم هم شعورکی دارند.. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 14:13 توسط فرشید |
|
|
نه از فلسفه کلامی می دانم و نه منطق...می گنجد در کلام من بی استدلال دوستت دارم .... وه که دوست داشتن چه کلام کاملی است و من چقدر ... دلم تنگ دوست داشتن است.... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 0:24 توسط فرشید |
|
|
برای عزیز همیشه دور از من و بیاد روز هایی که نوشتن و خوندن منو دوست داشت
خاطرات زندگی چون باد رفت آنکه رفت از دیده کی از یاد رفت
يه گندم از حسّم ديدنت جرقه داشته براي چشماي بسته خط پايان سفر بود واسه پاهاي خسته خارج از مسير رفتن با تو موندنم گرفته بوي خونه عادت من ،همه روزهاي هفته صورتم با طعم دستت ميره مهموني آفتاب براي ساقه سبزم حكم زنده بودن از آب سادگيم به كبك كوهي ، توي لحظه فرارش سرپناه برفي من ، اونو تو خودت بيارش گردش نسيم عطري به مشام خاطراتم همه بخشندگي از تو ، مهربونيت مث حاتم پرهاي پرنده گم شد ميون تصميم رفتن تو نجات لحظه هايي يا كليد قفس من ؟ با تو از آينه گذشتم رو به سمت روشني ها رهسپار نوك خورشيد بالاي قله ابرا ( اي كه سرشاري ز خوبي خون بارون برا رودي اومدم به تو رسيدم ديگه آخرم تو بودي )
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 12:7 توسط فرشید |
|
|
درد من حصار برکه نیست درد من زیستن ...با ماهیانی ست که فکر دریا به ذهنشان........خطور نکرده است .... از درد سخن گفتن و از درد شنیدن با مردم بی درد خدایا که چه دردیست |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 1:30 توسط فرشید |
|
|
براي فرنازم كه اين روزها بيشتر از هميشه دلتنگشم. براي هميشه در حوصله ام با صداي رفتنت ستاره افتاد و مُرد ترس تنهايي اومد همه فكر مو بُرد آخه عادتم نبود بتونم تنها باشم طاقت آوردن من كار سختي شده واسم ميديدم با رفتنت چشم بارون صفتم واسه يه لحظه شده نميذاره راحتم ديو تنهايي من عاشق گريه هامه ديدنت وقتي بياي كمكي به چشمامه سختي را هو نذار با ادامه ش واسه من كاري كن فاصله ها ازميون ما برن با تو آسون ميشه رفت هر جا راهمون بره ميتونه اومدنت مددي به من بده چيزي مثل تو نبود تا تو شعرم بيارم با حروف بيصدا ديگه جرأت ندارم كوه و دريا و علف واسه گفتنت كمه كمر شعرمنم پيش قامتت خمه با نوشتن نميشه همه حرفامو بگم روي كاغذ با قلم حس دستامو بگم حرف آخرم اينه واسه من هميشگي خبر اومدنو كي ميخواي به من بگي |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 12:11 توسط فرشید |
|
|
در کنج قفس پشت خمی دارد شیر گردن به کمند ستمی دارد شیر در چشم ترش سایه ای از جنگل دور ای وای خدایا که چه غمی دارد شیر امشب فرصت کردم به ابراز لطف و محبت تمام کسانی که برام یادداشت گذاشتند جواب دادم که در قسمت نظر ها ثبت شده.از همه ممنونم. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 23:19 توسط فرشید |
|
|
باران عزیز که بعضی از نوشته های زیباشو در قسمت نظر ها نگه داشتم شوخی قشنگی در مورد یادداشت (پیشانی ترک خورده) و رضای من کرده، با تاکید بر اینکه بعد از خوندن حذفش کنم .باران جان ایمیل یا آدرسی نداشتم که جواب بدم اما ظاهرا از رضا در مورد خصوصیات من نپرسیدی و گر نه میدونستی کامنت رو حذف نمیکنم اونهم در شرایطی که حرف دلمو زدی .من که نوشته بودم رضا عامل بالا رفتن فشار خونمه حالا شما هم تایید کردی. از نوشته ها و ابراز لطفت به وبلاگم ممنونم.شاد باشی و زندگی کنی با دل خوش . |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 19:20 توسط فرشید |
|
|
رضا حیرانی شاعر موفق این روزها، برای من تنها یک برادر نیست ،پسرم ،یادگار پدرم (و با رفتار هاش،عامل بالا رفتن فشار خونم)و در یک کلام تافته جدا بافته ای هست که.. بگذریم .دو کتاب "تلخ لطفا"و " آسایشم گاهی روانیست" در کنار سایت زیبا یش www.rezaheyrani.com میتونه شما رو بیشتر با اشعار و روحیات شاعر جوان آشنا کنه.اما در اینجا یکی از شعرهای قدیمیشو که خیلی دوست دارم و منطبق با حال و هوای این روزهای منه، بهتون تقدیم میکنم.به همه اونهایی که در این روزگار تلخ تر از زهر پیشونیشون خط انداخته .... شیر یا خط؟ دست بردار وقتی که روزگار.....روی تمام آرزوهایت خط قرمز کشیده است دیگر چه فرقی می کند این سکه از کدام رو بنشیند؟ اصلا هر دو روی سکه برای تو... همین پیشانی ترک خورده .....برای من کافیست... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 23:29 توسط فرشید |
|
|
ديدار بعد از 150 ماه دوري ( قسمت سوم ) نويد معمولاً به بي خيالي، بازيگوشي و شيطنت معروف بود و از شب قبل كه حال و هواي سفر و رفتن همه رو مغموم كرده بود ، اين پسر همچنان به شوخي و خنده وقت رو ميگذروند. وقتي نهال و فرناز رو بوسيدم نويد مشغول شيطنت و خنده بود اما وقتي به روي زمين نشستم و ناصر رو بغل كردم ، نويدم يكدفعه خودش رو در آغوشم انداخت و شروع به گريه كردن كرد . حالا من زانوزده و دو پسر گل گريانم رو با دو دستم بغل كرده بودم و اونها را ميبوسيدم و با هم گريه ميكرديم . ( 150 ماه از اون روز شوم ميگذره اما هفته اي نيست كه من اين صحنه به يادم نياد و گريه نكنم ) من در زندگي 47 ساله ام لحظه هاي سخت زيادي رو گذروندم ، مرگ پدر ، زندان ، روزهاي سخت اوين ، شماتت اطرافيان وقتي زمين خورده بودم ، تلفن فرناز در مورد طلاق ، رسيدن درخواست طلاق در زندان .... تحقيرها ، توهين ها و و .... اما هيچكدام به اندازه لحظه خداحافظي از بچه ها برام زجر آور نبود . ( قلبم تير مي كشد ... آه از اين قلب كه جز درد در آن چيزي نيست ) . در 2 دقيقه اي كه ناصر تلفن زد و گفت داره مياد دوباره اين لحظات جلوي چشمم اومد . چه آرزوها كه داشتم من و ... ديگر ندارم چه ها مي بينم و باور ندارم . . . باور ندارم . . . بعد از اينكه ناصر رو پشت درب خروجي و در چند قدمي خودم ديدم تمام توان تلاش و اراده خودم رو به كار بردم كه محكم و استوار باشم و گريه نكنم ... اما ... اما ناصر همه چيز رو به هم ريخت ... من فكر ميكردم ناصر منو بغل مي كنه ، همديگه رو مي بوسيم و جدا مي شيم ، اما پسرم ، پسر بزرگم ... وقتي منو بغل كرد صورتش رو به گردنم چسبوند ، با دستش به پشتم مي زدو منو به خودش فشار ميداد و گريه ميكرد و من هر چه نقشه كشيده بودم ، برباد رفت . حالا من و پسرم در آغوش هم گريه ميكرديم ( از اين لحظات همسر شريكم فيلم چند دقيقه اي قشنگي تهيه كرده كه بهتر از اين نوشته ها مطلب رو بيان مي كنه ) بعد ناصر به آغوش مامان رفت . مادري كه آرزويش ديدن ناصر بود و من ميدونم (نه تنها خدا ميداند) در آن لحظات بر مامان چه گذشت .. به خونه اومديم . ناصر خسته بود بيشتر از 20 ساعت پرواز .............. در اتاق 2 تخته من ، پسرم با معصوميت و آرومي مادرش خوابيد . و من بيدار موندم . من تا صبح بيدار موندم و نگاهش كردم . " آدميزاد طومار طولاني انتظار است . " من از جهنم گريخته ام از خودم و به تو پناه آورده ام بگذار با قلب تو زندگي كنم .... كه قلب توبي كينه مي تپد اي آخرين اميد پناهم ده .... گريز سختي داشته ام من تا صبح بيدار موندم و نگاهش كردم . ميترسيدم بخوابم و ببينم همه چيز خواب بوده .. بارها در اين 150 ماه خواب ديده بودم كه پيش بچه ها هستم ولي وقتي بيدار ميشدم سراب بود . اون شب رو تا صبح بيدار نشستم و ناصرم ... ( پسرم ) رو تماشا كردم . خدايا به خاطر برآوردن آرزويم ......... شكر .........ممنونم. دلم از حسرت يك پنجره مرد پنجره از عطش منظره مرد قصه منظره و پنجره را ...... خواهم آواز كنم حنجره مرد پايان قسمت سوم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 12:24 توسط فرشید |
|
|
ديدار بعد از 150 ماه دوري ( قسمت دوم ) ناصر سعي مي كرد لحظه به لحظه مو در جريان بذاره حس مي كنم اضطراب رو از صداي من تشخيص داده بود . " پدر من ويزا ندارم و بايد برگردم سئوال كنم ميگن كساني كه ويزا ندارند نميتونن وارد دبي بشن " البته بعداً فهميديم آمريكايي ها نياز به ويزا ندارند اما همين چند دقيقه اي كه اين مطلب رو مطلع بشيم يك عمر گذشت . اين لحظات لحظه اي سختي اند . افكار نگران كننده سراغم آمدند نكنه بخاطر نداشتن ويزا پسرم رو برگردانند ؟ يعني ميشه ناصرم در چند متري من باشه . من اينطرف شيشه و اون طرف ديگه . اما اونو نبينم و بر گرده .......؟! از تصور اين مسئله قلبم تيري كشيد . يكسال پيش وقتي در حين رانندگي حمله قلبي جدي داشتم و به اصرار شريك و همكارم ( كه زنده بودنم رو مديون او هستم ) به نزديكترين دكتر قلب مراجعه كرديم و دكتر احتمال سكته قلبي رو داد به دكتر گفتم " دكتر اين خيلي نامرديه كه من حالا بميرم چون بعد از 12 سال ميخوام بچه هامو ببينم ". و حالا دوباره با خودم گفتم " اين خيلي نامرديه و خدا نامرد نيست " دقايقي بعد ( كه بيشتر از يكساعت بنظر مي آمد ) . ناصر تلفن زد كه اونو اشتباهي راهنمايي كرده اند و نيازي به ويزا نيست و آمريكايي ها نيازي به ويزا ندارند (هرچي باشه پسرم آمريكاييه ) 10 دقيقه بعد مشكل تازه اي پديدار شد ساك و وسايل ناصر گم شده بود . حدود يكساعت ديگه معطل شديم تا معلوم بشه وسايل در مسكو جا مونده ( فقط خدا ميدونه كه در اون لحظات بر من چه گذشت ) . سر انجام لحظه اي فرا رسيد كه ناصر تلفن زد و گفت " بابا من دارم ميام " براي نوشتن اين لحظات و انتقال احساسم سخت ناتوانم. " هرگز كلام اين چنين ناتوان نبوده است " از روزها قبل تمرين كرده بودم كه در لحظه ديدار ، سنگين ، متين ، آرام و مثل كوه مقاوم باشم . به مامان هم سفارش كرده بودم كه مراقب باشه والحق هم كه مامان نهايت خويشتنداري رو انجام داد . از زماني كه ناصر تلفن كرد تا لحظه در آغوش كشيدنش بيشتر از دو دقيقه طول نكشيد اما فقط خدا ميدونه اين ثانيه ها چطور گذشت . شرح غم دل سوختگان كار سخن نيست تا سر انجام دل خون شده چون خواهد شد خدايا يعني باورم بشه كه بعد از 12 سال ونيم ميخواهم پسر بزرگم رو در آغوش بگيرم . عزيز دُردونه ام ميخواد دوباره بياد توي بغل من ؟ ياد لحظه خداحافظي در سوم ارديبهشت شوم سال 1372 افتادم . . . در حياط باغ نادرخان در كرج ..... ايستاده بودم . از ترس مشكلات و خطر دستگيري حتي مجال و جرات رفتن به فرودگاه را نداشتم ( و چقدر سخته شكستن مرد پيش همسر و بچه هاش ) . نهالم رو بوسيدم . اين دختر خويشتن دار گريه نكرد . فرناز رو بغل كردم خواستم در مقابل ديدگان مامان و بقيه بهش بگم، شرمنده ام ،بگم از خودم بدم مياد ، بهش بگم دوستش دارم ، بهش بگم - اما فرنازم درگوشم گفت " دوستت دارم و منتظرتم " اين كلام آرومم كرد اما سرنوشت برايم جور ديگه اي رقم خورده بود . تو مگه قسم نخوردي ......دلمو تنها نذاري ....... پيمان خوب بود ( پسر كوچكم كه هيچ محبت پدري از من نديده و تنها – آرزوي مانده ام ديدار اوست ) . روي زمين نشستم . ناصر خودش رو انداخت توي بغلم و با صداي بلند شروع كرد به گريه كردن - ميگفت " بابا من نميخوام برم ، ميگفت " بابا اگه برم شايد خيلي وقت طول بكشه منو ببيني ها ؟ ( و چه راست ميگفت ) اما اوج فاجعه برخورد نويد بود ................................. پايان قسمت دوم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 11:57 توسط فرشید |
|
|
امروز میخوام دومین قسمت (دیدار بعد از 150 ماه دوری ) رو بنویسم که کار سختیه چون در کنار لحظه های شیرین در آغوش کشیدن ناصرم، مجبورم به روز جدایی عزیزانم اشاره کنم جرا که میخوام دقیقا همون حس و حال فرودگاه و لحظه دیدار رو منتقل کنم. اما از همین حالا دلم گرفته،عزیزی از مخاطبان وبلاگ دقایقی پیش برام متنی رو فرستاد که به همراه نوشته ای از زنده یاد شریعتی براتون مینویسم تا دومین قسمت دیدار رو آماده کنم . در منتهای صبوری ،به انتهای صبوری رسیده ام ...فریاد. نالیدن را چه کنم ،داد کشیدن را چه کنم راستی چاه هم نعمتی بود که نیست.آه ببین تا کجا محرومم.ببین که به چه چیزها نیاز دارم و ندارم.چه آرزوها دارم ... تنهایی بعد از این همه شکست آسان نیست ،هیچکس نمی فهمد که چه می کشم سخت تنها مانده ام.چه سخت است تنهایی در انبوه و جمعیتی که از همه سو مرا احاطه کرده اند. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 1:27 توسط فرشید |
|
|
کتابی از رباعیات ایرج زبر دست بدستم رسید فکر کردم بد نیست چند رباعی رو اینجا داشته باشم . زاهد چو جدال با خدا خواهد کرد از فاجعه محشری به پا خواهد کرد گر شهوت او به خلوتش رخنه کند با سایه ی خویش هم زنا خواهد کرد اینهم یک رباعی دیگه: در بازی عشق زندگی باخت مرا جز درد کسی دریغ نشناخت مرا هر در که زدم سنگ جوابم دادند این شهر به یاد کوفه انداخت مرا و... مثل همیشه این رباعی هم تقدیم به بانو... در خواب چراغ تا سحر دستم بود در خواب کلید هر چه در،دستم بود زیبا تر از این خواب ندیدم خوابی بیدار شدم دست تو در دستم بود |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 16:10 توسط فرشید |
|
|
اين جمعه بيشتر از هميشه دلتنگت بودم بانو...... روزهايي كه بي تو مي گذرد گر چه با ياد توست ثانيه هاش آرزو باز مي كشد فرياد..... در كنار تو مي گذشت ..ايكاش فروغ فرخزاد ميگه"من از اون آدم هايي هستم كه بايد همه چيزو خودم تجربه كنم و تا سر خودم به سنگ نخوره سر به سنگ خوردنو باور نمي كنم". به نظر من اين بد ترين نوع عبرت گرفتنه خيلي راحت ميشه بعضي وقتها با استفاده از تجربه ديگران آسيب هاي كمتري رو در اين زمانه بي درو پيكر متحمل بشيم. من امروز بد جوري دلتنگشم فكر ميكردم هميشه كنارمه و فرصت دارم بهش بگم چقدر دوستش دارم.... همين الان يه ذره تامل كني مي بيني چه حرف هاي نا گفته اي داريم كه فكر مي كنيم هميشه فرصت هست به عزيزمون بزنيم غافل از آنكه: هميشه پيش از آنكه فكر كني اتفاق مي افتد. |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 9:50 توسط فرشید |
|
|
آه چه طولانی اند این شنبه ها 1 شنبه ها ....چقدر امشب خسته ام له ام رمقی برایم نمانده چه کوه نرمی شده ام چقدر احتیاج به پرستاری دارم مثل بچه ای که بگرید تا نازش کنند اشک بریزد تا اشکهایش را پاک کنند فرناز نیستی که ببینی آن کوه چگونه ذوب شده است و آن قله مغرور و بلندش همچون قیر در زیر آفتاب تموز وا شده و کج شده و داردبا سنگینی و سختی و بیزاری و بی رمقی فرو میریزد و بسوی دره سرازیر میشود و متلاشی میشود و هیچ میشود وپوچ میشود.آیا در این دنیا کسی هست بفهمد در این لحظه چه می کشم؟چه حالی دارم؟چقدر زنده نبودن خوب است آیا می دانی که چه می گویم؟شاید بدانی اما نخواهی دانست که چگونه میگویم هرگز نخواهی دانست هرگز و چه خوب!چقدر ندانستن ها و نفهمیدن هاست که از دانستن ها و فهمیدن ها بهتر است . در این دنیا کیست که مرا کمی تسلی بدهد. چه بگویم گریستن تنها کار یک ناتوان است و... من سخت ناتوانم.(زنده یاد دکتر علی شریعتی ) |
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 2:19 توسط فرشید |
|
|
2 سال پيش براي عزيزي كه با بيماري سختي مبارزه ميكرد نوشتم "براي خدا خدايي كردن كاري نداره"و به لطف همان خداي هميشه مهربان اين عزيز همچنان خوب و مهربان در ميان ماست.امروز صبح اين عزيز دل بعد از خواندن وبلاگم برايم يادداشتي ارسال كرد و اين جمله را بيادم آورد.آروم تر از هرروزم و از همه كساني كه مطالبم رو ميخونند و حضور يك انسان خوب و فرشته صفت در اين ناكجا آباد براشون مهمه ميخوام دعا كنند اين فرشته مهربون سلامت بمونه. در روزگاري كه همه خون همديگه رو ميريزند بدون اينكه از بيني كسي خون بياد قدر خوب ها رو بدونيم.
دلتنگم و با هيچكسم ميل سخن نيست كس در همه آفاق به دلتنگي من نيست از آتش سوداي تو و خار جفايت كس نيست كه با داغ نو و ريش كهن نيست بسيار ستمكارو بسي عهد شكن هست اما به ستمكاري آن عهد شكن نيست در حشر چو بينند بدانند كه وحشي ست آنرا كه تني غرقه به خون هست و كفن نيست |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 11:23 توسط فرشید |
|
|
دیدار بعد از 150 ماه دوری (قسمت اول) لحظه دیدار نزدیک است لحظه دیدار نزدیک است باز من دیوانه ام مستم باز میلرزد دلم دستم باز گویی در هوای دیگری هستم آی نتراشی به غفلت گونه ام را تیغ وای نپریشی صفای زلفکم را دست آبرویم را نریزی دل ای نخورده مست لحظه دیدار نزدیک است ساعت 6 بعد از ظهر من و مامان سوار ماشین فریبرز شدیم تا به سمت فرودگاه حرکت کنیم نمیدانم مسیر را بد میرفت یا خیابانها شلوغ بود یا من هیجان زده بودم هر چه بود کاملا عصبی و کلافه بودم ولی به لطف خدا بموقع رسیدیم.ساعت 9 پرواز داشتیم که با 45 دقیقه تاخیر انجام شد.حرکت بسوی دیدار پسرم(چند روز بعد رضا حبیبی از شمال برایم اس.ام.اس زد و نوشت "تا میتونید ناصر رو پسرم صدا کنید که جبران 12 سال بشه"و این جمله بیادم ماند.)در بین راه تلفنی با دخترم نهال صحبت کردم و فهمیدم پرواز لس آنجلس به مسکو 2 ساعت تاخیر داشته و این یعنی اینکه احتمال نرسیدن ناصر به پرواز مسکو به دبی وجود دارد(قسمت من فقط دلهره است و بس ).کوهی از مشکلات را در تهران گذاشته و راهی سفر شدم ونمیدانم فریبرز از عهده کار بر میاید یا نه .نگرانی...نگرانی...نگرانی... ساعت 1 بامداد در فرودگاه دبی بودم و همچنان از ناصر بی خبر .به فرناز تلفن زدم نگرانی و لرزش صدایش بیشتر نگرانم کرد قول دادم مرتب در جریانش بگذارم.میترسیدم پسرم در مسکو آواره شود پسری که بخاطر هزینه کمتر ارزانترین پرواز را انتخاب کرده بود با خودم گفتم اینها همه به خاطر تربیت صحیح فرناز بوده و بس. در فرودگاه دبی شریک مهربانم (فرجیان)و همسرش و عمو حبیب(کارمند ما در دبی)به استقبالمان آمدند که به همراه آنان به خانه رفتیم تا وسایل را گذاشته و به فرودگاه برگردیم.در خانه تمام امکانات فراهم شده بودکه حس کردم حضور سوده در این میان بی تاثیر نبوده خانم فرجیان تمام هنر زنانه خود را به کار گرفته بود که همه چیز باب میل من باشد. سرانجام ناصر تماس گرفت و گفت با خوش شانسی فراوان به پرواز مسکو رسیده و اگر 10 دقیقه دیرتر می رسید پرواز را از دست میداد.تا حدودی خیالم راحت شد که پسرم در دبی در چند صد متری من قرار دارد.دلهره در کلام و رفتار مامان موج می زد.عمو حبیب وفرجیان خونسرد نشسته و از هر دری صحبت می کردند و مامان مثل اسپند روی آتش آرام و قرار نداشت و اصرار می کرد دوباره به فرودگاه برگردیم .هر چه زمان به محظه دیدار نزدیک تر ضربان قلبم تندتر واین روند تا لحظه در آغوش کشیدن پسرم ادامه داشت. به فرناز زنگ زدم و گفتم ناصر به سلامت رسیده و تا نیم ساعت دیگر او را میبینم .با تحکم و حالت آمرانه گفت"وقتی اومد بگو به من زنگ بزنه"نیازی به این تذکر نبودسعی کردم آرام باشم و گفتم چشم.باز فرناز ادامه داد:"حتما این کارو بکن میخوام باهاش حرف بزنم"!باز هم چیزی نگفتم و بی ادبی عشق بزرگ زندگیم را گذاشتم به حساب عصبی بودنش در آن لحظات و گذاشتم به حساب تمام تحقیر هایی که در 12 سال اخیر در صحبت هایش انجام می داد و گذاشتم به حساب تاوان ندانم کاری های گذشته ام و ظلمی که به آنها کرده بودم و گذاشتم به حساب بی غیرتی خودم ووو..... حفره ای که یک کلمه در سینه یا قلب کسی باز میکند گاهی از جای یک گلوله توپ بزرگتر و عمیق تر است و هرگز جایش را با هیچ چیز نمیشود پر کرد. در فرودگاه ثانیه ها به کندی میگذشت(ایکاش در آخرین شبهای حضور ناصر هم ثانیه ها این چنین حرکت میکردند).ناصر هر چند دقیقه یک بار تلفن میکرد.پسرم برای اینکه من آرام باشم لحظه به لحظه از موقعیت خود خبر می داد."پدر من الان در صف هستم شاید کمی طول بکشه شما خسته نشید؟". و نمیدانست من برای دیدنش حاضرم ساعت ها خبردار بایستم و نمیدانست چقدر دلتنگش هستم و نمیدانست که چه روزها در انتظار این لحظه بودم و نمیدانست چقدر پدر بودن به او بدهکارم ونمیداست که قلب خسته پدر مضطربش در آن لحظات چگونه می تپد ونمیدانست و نمیدانست و نمیدانست..... من بی تاب دل بی تاب عشق و عطش از وصال تو بی خواب ... دنیا غم انگیز است واقعا غم انگیز است یک پدر برای طبیعی ترین حق زندگی خود (دیدار پسرش)چه لحظاتی را باید سپری کند ادامه دارد....... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 2:2 توسط فرشید |
|
|
دل مستحق این همه آزار نبود چرا هیچکس به ما نگفته است که زمین مدام چیزی را از ما پس میگیرد و ما فکر میکنیم که زمان میگذرد؟ هر کسی توی زندگی عزیزی یا عزیزانی داره که تصور زندگی کردن بدون اونها براش محاله.حالا فکر کن به تو بگن باید یک ماه دور از جگر گوشه هات زندگی کنی یا اگه مجازاتت سخت تر باشه یک سال باید این دوری رو تاب بیاری اون هم در شرایطی که میدونی زنده اند نفس می کشند بزرگ میشن اما تو از دیدارشون محرومی . حالا ببین من چقدر بد بودم که مجازاتم 12 سال و نیم (به تعبیر پسرم 150 ماه!!)دوری از عزیزانم بوده و چقدر بی غیرت و پوست کلفت بوده و هستم که هنوز هم زنده هستم!؟ بعد از 150 ماه پسر بزرگم رو دیدم و ماند جیره بندی زمان جنگ 10 روز با ناصرم زندگی کردم. دل مستحق این همه آزار نبود در بین نوشته های دلتنگی به خاطرات دیدار بعد از 150 ماه میپردازم و 10 روزی رو که زندگی کردم برای تو عزیزی که نوشته های دلتنگی منو میخونی به تصویر میکشم. سهم ما چه کم شد از هم ! این نوشته ها رنج نامه مردی است که دلش را مثل بقیه فرصت هایش از دست داده است. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 17:31 توسط فرشید |
|
|
حالا که هوس یا نیاز نوشتن به سرم زده میبینم چه سخته که بنویسی اما اول خودتو سانسور کنی نمیخوام مصداق اون زندانی باشم که عزیزی در شعرش آورده: در می یابم که در زندانم از هم سلولی ام جرمش را می پرسم عصبی می گوید آزادی را بد تلفظ کرده ام بنا بر این باید با احتیاط بنویسم. نصرت رحمانی نازنین گفته : وقتی پرنده ای را با شاهدانه ای معتاد میکنند تا فال بگیرد دیگر از پرواز گفتن بیهوده است پس احتیاط میکنم با احتیاط مینویسم با احتیاط میخوانم با احتیاط نفس میکشم با احتیاط حرف میزنم تا آزادی را بد تلفظ نکرده باشم!!تا... اصلا فقط عشق را عشق است به قول سعدی: گفتم آهندلی کنم چندی ندهم دل به هیچ دلبندی سعدیا دور نیکنامی رفت نوبت عاشقیست یک چندی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم بهمن 1385ساعت 12:47 توسط فرشید |
|
|
هر ظرفی ظرفیت خاص خودشو داره ،بیشتر از اونی که باید نمیتونی پُرش کنی.بعد از رفتنش (که قرار بود فقط رفتن باشه نه دل کندن)همه حرفامو تموم دردامو ریختم توی دلم.اما این روزها حس میکنم این قلب خسته ظرفیتش پر شده پس مینویسم. شروع میکنم به نوشتن . این نوشته ها رو تقدیم میکنم به پسر بزرگم ناصر که بعد از 150 ماه !!برای 10 روز دیدمش و همین دیدار شوق بودن و زنده موندن رو در من زنده کرد.
نوشته هام حرفای دلمه.تجربه هایی که امیدوارم اونی که میخونه با تکرار نکردن این اشتباهات به اون جایی نرسه که من رسیدم. و امیدوارم اونی هم که رفته همه رو بخونه اصلا اصل نوشته ها برای کسیه که دیگه منو نمیخواد .(یادداشتهایی برای آن که دیگر مرا نمیخواهد). نوشته هام شکوه نامه نیست که.... شکایت از که کنم خانگی ست غمازم ... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت 22:29 توسط فرشید |
|
|
بنگر چگونه دست تکان می دهم گویی مرا برای وداع آفریده اند نصرت رحمانی
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت 21:22 توسط فرشید |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
دل مشغوليهايي كه دارم و آنچه بر من گذشت و اين فردای نا پيداي من...
اينها نوشتههايي ست برای دل خودم، قلبي كه به قول نادر خان ابراهيمي: "آه از اين قلب كه جز درد در آن چيزي نيست". |
|
RSS
|