![]() |
![]() |
|
| بنگر چگونه دست تکان میدهم گویی مرا برای وداع آفریدهاند |
|
اون قديم ترترترها از عيد حسي داشتم ُكه مرحوم فرهاد مهراد در ترانه به یاد ماندنی كودكانه اش به زيبايي بيان كرده . . . بوي عيدي . . . بوي توپ . . . بوي كاغذ رنگي . . .لباس نو ، اولين عيدي . از دست بابا ، پول نو و . . . از اون قديم ترترها يك خاطره در ذهنم مانده . . . سال تحويل شد زمان سال تحويل حدود ساعت 00/10 بود . من ، بابا و مامان نشسته بوديم . بعد از تحويل سال و تبريك ملوكانه شاهنشاه آريامهر . . . قشنگ يادمه ترانه زندگي قشنگه از هايده رو تلويزيون پخش كرد غصه نخور عزيزم . . . كه زندگي قشنگه پير نميشه تو دنيا . . . كسي كه شوخ و شنگه دورنگ نباش با هيچكس . . . مامان يه دفعه زد زير گريه . . . يا صداي بلند و هق هق . بابا بلند شد و مامان رو بغل كرد . سرش رو در بغلش گرفت و با نگاهش از من مي پرسيد چي شده و من نمي دونستم چي شده . . . و تا امروز هم نفهميدم دليل گريه اون روز امان چي بود . ازقديم ترها ، فرنازم و بچه ها به يادم ميان ، هميشه اونقدر كار داشتم كه خريد ماهي عيد و گل هاي مورد علاقه فرنازم رو در دقيقه 90 و يكي دو ساعت به سال تحويل مانده انجام ميدادم . هميشه هم دوروبرمان شلوغ بود . بخاطر فوت زود هنگام بابا و براي تنها نموندن رضا پيش مامان مي رفتيم.بعد از سال تحويل بچه ها منو مي بوسيدند و وقتي همه بوسه ها تموم ميشد تازه فرنازم مياومد و با وقار و متانت هميشگي اش منو مي بوسيد . يكسال وقتي منو بوسيد صورتش رو توي دستام نگه داشتم به چشمهاي قشنگش زل زدم خواستم بهش بگم بابت همه چيز ممنونم . خواستم بهش بگم بي نهايت دوستش دارم . خواستم بهش بگم مي دونم براش وقت كم ميذارم .اما بچه ها از سرو كولم بالا رفتند و بعد از چند ثانيه زل زدن به هم توي دلم گفتم فرصت زياده و بعداً بهش مي گم ، اما نمي دونستم . . . ديگه اين فرصت رو بدست نخواهم آورد . نمي دونم زود دير ميشه يا دير زود ميشه ، اما هر چه بود و هر چه شد حرفهاي ناگفته به فرنازم در دلم مونده . اون قديم ها كه نه ، همين 13 بهار اخير، هر سال زمان تحويل سال گريه مي كردم و از خدا مي پرسيدم خدايا چند تحويل سال ديگه دور از عزيزانم هستم ؟ . . . و امسال سخت تر از هر سال است . چرا كه ناصرم رو بو كرده ام لمس كرده ام .فردا سال جديد شروع ميشه.براي همه عزيزانم و شما مخاطبين خوب وبلاگ و سايت آرزوي پيروزي و بهروزي مي كنم . . . آرزوي دل خوش دارم ، آرزوي وصال دارم . امروز بیا ترانه خواني بكنيم با سبزه و آب همزباني بكنيم عيد است و غبار غم گرفته است دلم اي اشك بيا خانه تكاني بكنيم * * ايرج زبردست
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 18:21 توسط فرشید |
|
|
براي دعاي محفل مان چند آدم صميمي ، كه اكثراً بدون ديدن هم ، همديگه رو ديده اند ، در يك ساعت مشخص ، بدون واسطه ، همو دعا مي كنند . از ته دل ، از صميم قلب خدا رو صدا ميزنند . كه هر جا صميميت و بي ريايي باشه خدا حضورش رو در اون محفل اعلام مي كنه. با هم و بي واسطه ، بدون هيچ آداب و ترتيبي ، فقط با زبون دل يكديگر رو دعا مي كنند . در به روي همه باز است . دربان ندارد . تعيين وقت لازم نيست .هيچ عنوان و رسم نمي خواهد . جز اينكه . . . در كوي ما شكسته دلي مي خرند و بس بازار خود فروشي از آن سوي ديگر است ساعت 12 ظهر 4 شنبه و 12 همون شب . در هر دو ساعت من هستم . فقط 5 دقیقه از ته دل خدا رو صدا میزنیم . |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 17:51 توسط فرشید |
|
|
هر چي مي خوام اين روزها غمگين ننويسم ، نميشه . بدجوري دلم همه شونو مي خواد. همه رو هم ، با هم ميخواد . ميدونم كه بايد صبوري كنم ، مي دونم كه شايد روزهاي قشنگ در راه باشه ، اما نمي تونم دلتنگي خودمو پنهون كنم . در اين لحظات عوض شدن سال و حال و احوال و دگرگوني فصلها ، از خداي مهربون مي خوام كه به " حول حالنا الي احسن الحال " عمل كنه . آرزو مي كنم كه غم جدايي از دل همه جداماندگان از عزيزان بيرون بره . وقتي يكي پيش خدا سفر كرده و اميدي به باز گشتنش نيست . با همه سختي مي شه اين دوري رو پذيرفت . كه راه همه ما بسوي اوست و بايد رفت . اما وقتي مي دوني عزيزت هست و بدون تو نفس مي كشه ، بدون تو مي خنده ، بدون تو ، قدم ميزنه ، بدون تو . . . اين درده . و چنين حالتي است كه در ميان انبوه دوستان ، بازخودت رو تنها مي بيني به قول شاملو : نظر در تو مي كنم اي بامداد كه با همه جمع چه تنها نشسته اي خسته هستم و دل گرفته . . . اما همچنان به لطف يار ، اميدوار دلم گرفته است چه روزهايي چه روزهايي كه من در آينه زيسته ام چه روزهايي كه من در آينه خنديده ام و چه روزهايي كه من در آينه گريسته ام و امروز آينه سفر تنهايي . . . چقدر خسته ام . . . چه روزهايي چه روزهايي . . . دلم مي خواد بنشينم و براي روزهايي كه رفته است براي روزهايي كه ديگر باز نخواهد گشت بي قرار و كودكانه گريه كنم * *اكبر ذوالقرنين
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 0:12 توسط فرشید |
|
|
براي تنهايي خودم گريه ام ميگيره . . . ديروز تولد نهالم بود صداي قشنگ و مهربونش رو شنيدم وقتي گفت ميخوام بيام ايران ببينمت انگار دنيا رو به من دادند . سال 85 ، آخرين نفسهاشو مي كشه. هرچه به لحظه ورود به سال جديد نزديكترمي شيم بيشتردلم ميگيره . ياد سالهاي گذشته خريد عيد گرفتن ماهي براي پسرها ( يادمه يكسال نويد شيشه وايتكس خالي كرد توي ظرف ماهيها . . . همه سفيد شدند و بعد مردند. . . . اونهم ماهيهایي كه 3 سال مونده بودند.ميخواست اون ها رو تميز كنه ) اين يادها و خاطره ها دلم رو به درد ميآره . امسال هم مثل 13 عيد گذشته تنهام . فريبرز ميگفت داداش تحويل سال بهت زنگ نميزنم چون بغض گلوت دلم رو به درد ميآره . . . خدا رو شكر تحويل سال نيمه شبه شايد خواب باشيم . شايد هم به خاطر دعاي محفل خودم با بچه هاي محفل بيدار باشيم . اما هر چه هست دلتنگ بچه هام . از خدا بخاطر سال 85 و ديدن ناصرم ممنونم ، اما دلتنگم. از خدا بخاطر اميد به ديدن عزيزان در سال 86 ممنونم . اما دلتنگم . براي تنهايي خودم گريه ام ميگیره . . . شعري از عزيز نسين با ترجمه شاعري كه خيلي دوستش دارم ( رسول يونان ) تقديم به همه تنهايان دنيا . . . وقتي كه شب به خانه برميگردي و صداي كليد را در قفل مي شنوي بدان كه تنهايي وقتي كليد برق را ميزني صداي تيك را مي شنوي بدان كه تنهايي وقتي در تخت خواب از صداي قلب خودت نميتواني بخوابي بدان كه تنهايي اگر صدايي از گذشته ترا به روزهاي قديمي دعوت كنه بدان كه تنهايي و تو بي آن كه قدر تنهايي را بداني دوست داري خودت را خلاص كني كه اگر اينكار را هم بكني باز تنهايي |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 22:22 توسط فرشید |
|
|
این بار براي شما مي نويسم بيشتر از شصت و اندي پست تا حالا نوشته ام .براي فرنازم ، براي نهالم ، براي ناصرم ، براي نويدم ( فقط آقا پيمان مونده كه وقتي به مطلبي كه مي خوام براش بنويسم فكر مي كنم ، بغض اَمانم نمي ده . بنابراين مطلب گُل كوچولوم باشه براي بعد از عيد ) . براي برادرانم نوشتم ، براي دلتنگي خودم نوشتم . اما امروز در يك غروب دلگير كه ياد عزيزان دور از من به قلب خسته ام چنگ مي زنه ، مي خواهم براي شما بنويسم . نزديك به دو ماه ميشه با نوشته هام و كامنت هاي شما رابطه خوب و صميمانه اي برقرار كرده ام . در اوج سختي ها و گرفتاري ها و درست لحظه هايي كه همه درها رو به روي خودم بسته مي ديدم ردپا و نشانه ي حضور خدا رو حس كردم . درست مثل آرم و يا ماركي كه يك كارخونه معروف روي اجناس مي زنه باز شدن گره كور مشكلات در لحظه هاي سخت ، آرم حضور خداست . براي آخرين ساعات سال قديم ( امسال ) يا اولين ساعات سال جديد ( مهماني كه تا چند روز آينده مي آيد ) ساعتي رو تعيين كنيم .يك حلقه محبت با هم تشكيل بدهيم و از اون ته هاي دل همديگر رو دعا كنيم . نمي دونم چرا حس مي كنم تمام بچه هاي اين محفل يه جورايي دل شكسته و غمي سنگين در دل دارند . همه با هم قرار بگذاريم و ساعتشو مشخص كنيم. هر كس در اون لحظه براي 5 دقيقه در يك محل خلوت ، اسم بقيه اعضاي محفل رو ( كه با اين پيشنهاد تا دوشنبه موافقتشون رو اعلام مي كنند ) به خدا بگه و از ته دل بخواد در سال جديد گشايشي در كارها براي بقيه بشه . اونهايي كه اين مسئله را خرافي و مسخره مي دونند و روشن فكرتر از من هستند كه هيچ .اما كساني كه موافقند تا فردا شب ساعت 00/12 به من كامنت بدن تا صبح دوشنبه من اسامي رو اعلام كنم . تا با يه دعاي قشنگ ، معجزه خدا رو و حضور خدا رو با تك تك سلولهاي تنمون و از اعماق قلبمون حس كنيم . باور كنيد كه مي گيريم . * نمي دونم كجا خوندم امابراتون مي نويسم : وقتي انسان چيزي را از صميم دل آرزو مي كند مي تواند مطمئن باشد كه بدون هيچ ترديدي و يا شكستي به آن دست خواهد يافت . ممكن نيست آدمي مرتكب ظلم و نافرماني و يا خطايي شود كه درياي رحمت و كرم خداوند قادر نباشد آن را بشويد و از ميان بردارد .
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 23:53 توسط فرشید |
|
|
سایت رو راه اندازی کردم . دکتر رضا کیا سالار که برای من چیزی فراتر از پسر خاله یا برادر هست (همدم و راز نگهدار و به معنای مطلق کلمه رفیق) برای انجام این کار زحمت زیادی کشید. برادرم رضا هم وقت زیادی گذاشت و پدرام عزیز که با صبوری و حوصله نظراتم رو اعمال کرد . از همه شون ممنونم . فعلا وبلاگم رو هم ادامه میدم . همین مطالب وبلاگ دروب سایت هست اما به صورت طبقه بندی شده . گالری عکس هم تا دو روز آینده فعال میشه . فعلا نظرات رو در وبلاگ هم بذارید . اینهم آدرس سایت برای شما عزیزانم: www.heyrani.com
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 0:55 توسط فرشید |
|
|
سفرنامه دبي ( قسمت دوم ) . . . بدشانسي همچنان گريبانگير ما بود. از ساعت 45/5 دقيقه در هواپيما بوديم ، اما ساعت 00/8 پرواز كرديم و اين بار ديگه مشكلي پيش نيومد ، ساعت 00/10در فرودگاه دبي بوديم . زمان تحويل گرفتن بارها فريبرز ميگفت اين خانمها كه در هواپيما نبودند . براش توضيح دادم همون خواهران سابق هستند كه حالا به لباس جديد مسلح شده اند.خانمي كه در فرودگاه تهران از او تعريف كرده بودم در موقع تحويل گرفتن بارها اومد اما ديگه به دبي رسيده و سخت خسته بوديم و حوصله شوخي نداشتيم و بنده خدا رفت . عمو حبيب بدنبالمون اومده بود، با هم به خانه رفتيم . نيم ساعتي سخن راني ( كه چه عرض كنم ) ، پرحرفي عمو حبيب روگوش كرديم . بعد از رفتنش ،به ( لمسي پلازا ) كه در نزديكي خانه بود رفتيم كه تعطيل شده بود . از سوپر نسبتاً بزرگ نزديك منزل خريد كرديم و ساعت 30/12 در اوج خستگي مشغول خوردن نون و پنير و مغز گردو با نوشابه شديم . به فريبرز گفتم همه از ايران ميان و در اين ساعت ميرن ديسكو ، اونوقت ما نشستيم داريم شام نون و پنير مي خوريم . بعد از حمام كردن تا حدودي خستگي سفر از تنمان بيرون رفت ( اما وقتي وارد اتاقم شدم و كمد رو باز كردم چشمم به بعضي وسايل ناصرم ، از قبيل مسواك و محلول شستشوي لنز افتاد بغض كردم . تختي كه ناصر در كنارم مي خوابيد رو ديدم و تمام خاطرات ده روز بودن ناصر برام تداعي شد و تمام لحظات جدايي 13 ساله ، حضور او در فرودگاه و بقيه مسائل مثل فيلم از جلوي چشمانم گذشت . . . اما افسوس كه فقط يادش بود و بس . . . دردا و دريغا كه در اين بازي خونين بازيچه ايام ، دل آدميان است* ) . و بعد خوابيديم . خواب بعد از 20 ساعت بيدار بودن ( اونهم در شرايط ما ) بسيار لازم بود . ساعت 00/8 صبح عمو حبيب بدنبالمون اومد و بيدارمون كرد . حدود 2 ساعت كار اداري داشتيم كه انجام داديم و بعد با توجه به محدوديت زماني سعي كردم فريبرز را به چند محل مناسب ببرم تا خريد كنه كه تمام خريد فريبرز براي دختران 13 تا 16 سال و خانمها خلاصه شد !! از شوخي گذشته خوشحال بودم كه فريبرز با چه عشقي براي خانمش و 3 دختر نازش خريد مي كنه و لحظه به لحظه تلفني از آنها سوال مي كرد كه چي ميخوان . گرچه قبل از حركت هم ليست بلند بالايي از اونها گرفته بود . نهار را در رستوران دانيال خورديم .فريبرز اونقدر گرسنه بود كه به جز نهار با چشمهاش هم بعضي ها رو خورد ؟! ميز بغل ما دو تن از خواهران محجبه ايران بودند كه از شدت گرما با تاپ و ركابي نشسته بودند ما رو شناختند و سلام و عليكي كردند و به كار خود مشغول . . . بعد از نهار باز هم در فروشگاه ها به خريد مشغول شديم ، آقا فريبرز از شدت حواس پرتي !! موبايلش رو گم كرد و بعد از 1 ساعت معلوم شد در ماشين عمو حبيب جا گذاشته . يكبار هم در موقع رّد شدن از خيابان ، داخل يك ماشين رو كه راننده اش خانمي زيبا بود اونقدر نگاه كرد كه نزديك بود ماشين بعدي منو زير بگيره !! ( آخه دبي مثل ايران نيست . در اونجا وقتي فريبرز به داخل يك ماشين نگاه مي كنه ، برادرش در خطر تصادف قرار میگيره! ) ساعت 00/9 شب به سمت ايران پرواز داشتيم . از ساعت 00/7 در فرودگاه زيباي دبي بوديم و يكساعتي رو هم در اونجا به خريد و گشتن گذرانديم . وقتي كه قرار بود به سالن ترانزيت بريم ، فريبرز با نگاهي به اطرافش گفت ، داداش آدم چطور اين همه زيبايي رو بذاره و برگرده ( البته نفهميدم منظورش زيباي سالن فرودگاه دبي بود يا انسانهاي اطرافمون . . . ) و تا خواستم بهش جواب بدم شنيدم ادامه داد كه هيچ جا مملكت خود آدم نميشه و خدا كنه زودتر برگرديم و بعد روي صندلي نشست ؟!. از تعجب دهانم بازموند. اما وقتي ديدم داداش فريبرز در كنار يك آقاي حزب اللهي با محاسن مشكي و سفيد و تسبيحي در دست و عيالي چادر مشكي نشسته فهميدم داداش فريبرز چرا ناگهان به آقاي ملون تبديل شد . هواپيما با 45 دقيقه تأخير به سمت ايران پرواز كرد . در هواپيما منظره اي دلم رو به درد آورد ، (گرچه درباره اين مسئله بسيار نوشته و گفته اند . اما وقتي آدم چشم خودش مي بينه و از نزديك لمس مي كنه بيشتر غمگين و شرمنده و متأسف ميشه ). يك خانم حدود 45 ساله بهمراه 3 دختر زيباي بين 17 تا 20 سال همسفر ما بودند . اگر رنگ و روغن و آرايش شديد رو از روي صورتشون كنار ميزدي ميتونستي به وضوح معصوميت از دست رفته رو در چشمانشون ببيني . تصور اينكه اينها براي ارضاي اميال عرب ها به دبي رفته و حالا با پول بدست آمده براي چند روزي به ايران مي آيند تا دوباره برگردند، افسرده ام كرد . عمو حبيب در دبي از دختران 13 تا 17 ساله ايراني ميگفت كه باب ميل و دندان عربها هستند . در فرودگاه ايران تمام مأمورين اونها رو مي شناختند . از اينكه عكس العمل نشان نميدادند و با اونها عادي رفتار مي كردند عصبي ميشدم اما بعد با خودم گفتم مثلاً آنها چه كار مي تونند بكنند ؟ سعي كردم به اين مسئله فكر نكنم . . ." انرژي هسته اي حق مسلم ماست ". . . ورود به فرودگاه ايران و برخورد نه چندان خوب مأمورين ايراني و مقايسه وضعيت فرودگاه خودمان با اونجا هر ايراني رو كه حتي يك روز از كشور خارج بشه و برگرده آزرده خاطر مي كنه . بارها رو تحويل گرفتيم و بعنوان حسن ختام بدقدمي هاي فريبرزخان به عنوان اينكه معافيت گمركي ندارم ( بخاطر چند بار سفرم در طول 1 سال ) 100 هزار تومان هم جريمه شدم و عوارض گمركي پرداخت كردم . ساعت 00/2 صبح بخانه رسيدم . . . مادر هميشه نگران ، بيدار بود كه به استقبالمون بياد . . . و ديدن مادر پايان سفر و سفرنامه ما به دبي بود . پي نوشت : اگر عمري باقي باشه براي روز شنبه نهمين قسمت داستان از فرناز با فرشيد تا فرشيد بي فرناز رو خواهم نوشت * هوشنگ ابتهاج ( سايه )
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 0:56 توسط فرشید |
|
|
سفر نامه دبی
بد قدم بودن خرافاته . . . این حرفها پایه و اساس علمی نداره ،مگه میشه یه نفر قدمش نحس باشه . . . درسته فریبرز 15 سال پیش می خواست از کشور خارج بشه و به مشکل برخورد کرد ، اما کی میگه این از بد قدمی آقا فریبرز بوده ؟ . . . من که آدم خرافاتی نیستم و ثابت می کنم این حرفها خرافاته ؟! . . . بله من با شهامت کامل ساعت 00/6 صبح ، دوشنبه از فرودگاه امام تهران به همراه فریبرز بطرف دبی حرکت کردیم، تا به همه بدخواهان ثابت کنم ، داداش فریبرزم بدقدم نیست .. . . و الان که ساعت 00/3 بعدازظهر همان دوشنبه است با تمام وجود می نویسم مرده شوی قدم نحس فریبرز رو ببره که سفر 2 ساعته به دبی تا این لحظه 9 ساعت طول کشیده و ما بعد از 8 ساعت پرواز و در هواپیما بودن ، از یکساعت پیش در سالن ترانزیت فرودگاه امام در حبس مودبانه به سر می بریم . خدا این سفر رو بخیر کنه . خدا بگم فریبرز رو چه کار کنه که کامنت گذاشتنش ، دکتر رفتنش و همسفر بودنش مایه عذابه . . . اینهم سفرنامه دو روزه من و فریبرز به دبی : ساعت 30/3 صبح دوشنبه طبق قرار قبلی فریبرز بدنبالم اومد و راهی فرودگاه امام شدیم . ساعت 30/4 در فرودگاه بودیم ، برای اولین بار بود که فریبرز می خواست از کشور خارج بشه در قسمت گذرنامه به مأمور مربوط گفتم : این آقایی که بعد از من میاد برادرمه . اولین باره که می خواد به خارج از کشور سفر کنه ، یه کم نگه اش دار و معطل کن که حسابی بترسه . اما از اونجایی که زمانه ، زمانه آدم فروشیه ، مأمور کنترل گذرنامه به فریبرز در مورد شیطنت من گفت و نقشه ام عقیم ماند . پرواز ساعت 00/6 بود، اما تا ساعت 50/6 در هواپیما نشسته بودیم ،بدون اینکه پروازی صورت بگیره ،یا اطلاعی به ما بدن . یاد پروازهای منظم امارات و توضیحات لحظه به لحظه تیم مهمانداران افتادم . ساعت 50/6 در مقابل اعتراض من به مهماندار ، تازه توضیح دادند که بعلت بی نظمی دو مسافر در قسمت بار مشکلی بوجود آمده و تأخیر به این دلیل بوده . . . بهرحال نزدیک ساعت 00/7 هواپیما تهران را به مقصد دبی ترک کرد و من از همون لحظه به فریبرز در مورد بدقدمی اش و تأخیر 50 دقیقه ای سرکوفت میزدم . . . غافل از آنکه . . . این هنوز از نتایج سحر است . . . باش تا صبح دولتت بدمد . بعد از 5/1 ساعت پرواز رفته رفته روسری خانمهای محترم به کنار رفت و مانتو ها جای خودشون رو به تاپ و تی شرت ( اکثراً بدون آستین ،دادند ) . آقا فریبرز در مورد این دگرگونی حال و احوال می پرسیدند و خودشون جواب دادند "معلومه داریم به دبی نزدیک می شیم ". در همین لحظات که فریبرز محو تماشای خانمهای محول الحال و من هم محو تماشای آقا فریبرز شده بودم !!خلبان اعلام کرد فرودگاه دبی اجازه فرود نمی ده و ما مجبور هستیم در شیراز فرود بیایم و از اینجا هنر شایعه سازی در عرض چند دقیقه در هواپیما رواج پیدا کرد ،از کودتای در امارات گرفته تا سرنگونی رژیم داخلی و . . . بهرحال در فرودگاه شیراز نشستیم . سر مهماندار که بعد از سروصدای غیر متمدنانه من با ما رفیق شده بود ( آقا بود ! ) اومد و گفت در عمر 22 سال پروازم چنین چیزی را ندیده ام که بعد از پرواز و در آستانه نشستن چنین اتفاقی بیافته و در دل گفتم اگر 22 سال پیش فریبرز هم سفرمان بود حتّی سقوط می کردید . چرا غم میخوری از بهر مردن مگر اونها که غم خوردن نمردن با نشستن در فرودگاه شیراز ، مجدداً خواهران محجّبه شدند و آن لباسهای تی تیش مامانی از نظرها غیب شد و مانتو و روسری پدیدار گشت و آقا فریبرز فرصتی پیدا کرد تا به چشمانش استراحت بده !. موبایلها شروع به کار کرد . بلافاصله از دبی خبر گرفتیم که هواپیمای بنگلادش در فرودگاه دبی سقوط کرده . شایعات از 16 زخمی تا 400 کشته به گوش می رسید و همه خوشحال از اینکه ما در آن پرواز نبودیم ( انگار نه انگار که اون بنگلادشی ها هم آدم هستند ) . . . متأسفانه اجازه خروج از هواپیما را به ما نمی دادند و مدت 5 ساعت تمام در هواپیما نشسته بودیم . عده ای عصبی شده بودند و عده ای هم مثل من و فریبرز می خندیدیم و سعی می کردیم زیاد سخت نگیریم و همه فکر می کردند ما چقدر بی خیال و راحت هستیم غافل از آنکه به قول اخوان ثالث : هرکه خود داند و خدای دلش که چه دردی است در کجای دلش حضور فریبرز بدقدم باعث آرامش من میشد و گذران وقت رو نمی فهمیدم . بعد از 5 ساعت معطلی اعلام کردند به فرودگاه تهران بر می گردیم . . . در فرودگاه تهران اجازه خروج از سالن ترانزیت رو ندادند و همه مسافرین در یک محوطه کوچک دور هم بودیم . بلاتکلیفی اذیتمون میکرد . از طرفی چون از اولین نفرهایی بودیم که از دبی خبر دقیق گرفته بودیم بیشتر مسافران برای کسب خبر نزد ما میآمدند و فریبرز بخاطر دل رحم بودنش اکثراً جواب خانمهای زیر 45 سال را با مهربانی خاصی میداد . در یک مورد هم یک خانم عصبی نزد ما اومد و از زمین و زمان بد گفت ، بهش گفتم اینهم قسمتی از زندگیه و قشنگه . . . با حالت عصبی و اعتراض به من گفت و میشه لطفاً توضیح بدید قشنگی این سفر الان در چیه و من با خونسردی و لبخند گفتم همین که با خانم زیبایی مثل شما آشنا شدم یکی از قشنگی های این سفر هست و . . . انسانها چه زود تغییر رویه و حالت میدن . این خانم عصبی با یک تعارف ( شاید هم دروغ ) آنچنان از حالت عصبی و بد اخلاق بودن به آرامش رسید که نگو و نپرس !! با لبخند ملیحی فرمودند شما لطف دارید و به خاطر همین زبون درازی تا آخر سفر و حتّی موقع خداحافظی در فرودگاه دبی ول کن نبود . اما من بخاطر آقا بودن خودم ! ( اخلاص و تواضع رو ببینید ) و یا ترس از فریبرز آدم فروش ! و یا هر دلیل دیگه با ایشون شماره رد و بدل نکردم و وقتی با یک خداحافظی معمولی از ایشان جدا شدیم مات و مبهوت برجا ماند . ساعت 00/5 اعلام کردند تا ساعت 30/5 ما رو به دبی اعزام خواهند کرد ، همگی خوشحال شدیم . از اونجایی که ساعت 00/9 شب پرواز برگشت ما به تهران بود به فریبرز گفتم بلیط برگشت را 24 ساعت عقب بندازه و تماس تلفنی فریبرز با خانمی در یکی از آژانس های هواپیمایی بعد از 15 دقیقه صحبت های بی ربط و عشقولانه . . . نوبت به مسئله پرواز ما رسید ( آنهم بعد از اینکه با آرنج به کمر آقا زدم که یادش بیارم اصلاً برای چی زنگ زده ) و در عرض 5 دقیقه آن خانم محترم پرواز برادر محترم من و من رو به تعویق انداخت . ساعت 00/6 ما رو سوار هواپیما کردند، تا این بار واقعاً به طرف دبی پرواز کنیم . پایان قسمت اول |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 22:37 توسط فرشید |
|
|
سلام قرار بود صبح ساعت 8 دوبی باشم و شب برگردم . شب قبل هم پست جدید نوشته بودم . فکر کردم شب هم که برگردم، مطلب جدیدی می نویسم . به علت فشردگی کار، نت بوک رو هم همراه خودم نبرده بودم . اما زندگی همیشه طبق پیش بینی پیش نمیره . به آسمان دبی رسیدیم خبر دادند هواپیمای بنگلادشی در فرودگاه سقوط کرده...ما رو ازآسمان دبی به شیراز و از اونجا به تهران برگردوندند .در شیراز اجازه خروج از هواپیما(به مدت 5 ساعت)را ندادند و بعد در تهران در سالن ترانزیت حبس مودبانه بودیم و ساعت 9 شب ما رو به دبی بردند، در حالی که قرار بود 9 پرواز برگشت من باشه .به همین دلیل مجبور شدم 1 شب بمونم . تماس های فراوان و کامنت های بی شمار، خوشحالم کرد که قلبهایی هستند که نگران من میشن و این قشنگه . همین قشنگیه که به من نیرو داد در این ساعت شب و نیم ساعت بعد از رسیدن و در اوج خستگی برای شما عزیزانم بنویسم . فردا ،هم به کامنت ها جواب میدم و هم اگه عمری باقی باشه سفر نامه دو روزه دبی رو براتون مینویسم .حتما براتون جالب خواهد بود، مخصوصا اگه بدونید فریبرز خان زن ذلیل بد جنس همراه من بوده ....از همه تون ممنونم.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 2:7 توسط فرشید |
|
|
امروز آخرين قسمت فصل اول " از فرناز با فرشيد تا فرشيد بي فرناز " رو مي نويسم و بعد صبر مي كنم تا ببينم در مورد ادامه نوشتن ها چه بايد بكنم . ظرف يكي دو روز آينده مسائل روشن ميشه . در ميان من و تو فاصله هاست گاه مي انديشم ميتواني تو به لبخندي اين فاصله را برداري . . .* نوميدانه تلاش مي كنم تا فرنازم رو دوباره بدست بيارم . اما هر چه جلوتر ميرم ، نااميدتر ميشم . در دلم آرزوي آمدنت مي ميرد رفته اي اينك اما . . . آيا . . . بازبرمي گردي ؟ چه تمناي محالي دارم خنده ام مي گيرد . . . * شرط جديد خانواده فرناز كه حضور عشقم در اون جمع و فضاي بسيار سنگين بود ، من رو مردد كرد . گوشي را برداشتم . . لرزش صداي خودم رو حس مي كردم . تلفن زدم ،فرنازم جواب داد " چي شده فرشيدم ؟ " گفتم اينها ميگن خودت بايد بياي و در حضورشون اعلام كني كه ميخواي با من زندگي كني ، حالا علاوه بر لرزش صداي خودم ، لرزش صداي فرنازم رو مي شنيدم . خدايا اين چه روزگاري است كه دو عاشق براي رسيدن به هم بايد چنين اضطراب و عذابي رو تحمل كنن . در اون لحظات ياد شعر اخوان ثالث افتادم خداوندا خودت اينقدر زيبا جهانت را چرا زشت آفريدي " اگه راه ديگه اي نداره . . . ميام . تو نگران نباش " اين صداي زيبا ولي مضطرب فرنازم بود كه . . . در اوج نگراني خودش سعي می كرد ، به من آرامش بده . بابا به احمد و محمد و شجاع گفت كه برن و فرناز رو بيارن و به من گفت كه با اونها نرم . با اين كارش مي خواست بگه كه فرناز براي اعلام تصميمش نيازي به دو پينگ و شارژ فرشيد نداره . تا رسيدن فرنازم حدود نيم ساعت طول كشيد . در اين نيم ساعت بيشتر از چند جمله بين ما ردو بدل نشد كه در اون جملات هم مشكلات را طرح و توانايي مالي من رو زير سئوال مي بردند . بعد از نيم ساعت فرنازم اومد . سعي مي كرد مقاوم باشه ( و بود ) . به جرأت مي تونم بگم اگر من جاي او بودم نمي تونستم اين چنين محكم و استوار بايستم . پدر و مادر فرناز گريه كردند و صحبت هايي ردو بدل شد كه فعلاً بناي نوشتن اونها رو ندارم . لحظه ها ، لحظه هاي بسيار سخت و نفس گيري بود . فرنازم با اقتدار امواج سنگين رو رد كرد و بعد از دقايقي در كنار من . . . نشست . خانواده فرناز از هر راه ممكن ، گريه ، تهديد ، خواهش و گه گاه تحقير من سعي كردند نظرش رو عوض كنند . هر جا كه فرنازم حس مي كرد فشار به بي نهايت رسيده ، كمي دستم رو فشار ميداد و وقتي منهم دست اونو فشار مي دادم ، دوباره نيرو ميگرفت و با قدرت بر تصميمي كه گرفته بود پافشاري مي كرد . بعضي روزها فكر ميكنم چرا بايد تا اين حّد تحمل و صبوري كنم . تا چه حّد بايد خودم رو كوچك و براي بدست آوردن فرنازم اصرار بورزم . . . اما وقتي ياد اون روزها و كارهايي كه فرنازم در حق من كرده مي افتم . . . مي بينم كه فرناز ارزش هر پافشاري ، اصرار و خواهشي رو داره . . . جلسه چند ساعته ما ادامه داشت و فرنازم همچنان بر تصميمش پافشاري مي كرد . كلام و نوشته نمي تونه فشار و سنگيني اون لحظات رو بيان كنه . فريدون فرخزاد در ترانه اي زيبا اين چنين خوانده : با نوشتن نميشه همه حرفامو بگم روي كاغذ با قلم حس دستامو بگم . . . فرق است ميان آنكه شوري آب دريا رو با فرمول شيميايي آب دريا مي خواد حس كنه با اونكه زير امواج دريا اونو چشيده باشه . احساس سوختن به تماشا نمي شود . . . فرناز من با استواري بي نظيري اون لحظات رو سپري كرد ، تا اينكه پدر و مادر و خانواده فرناز اعلام كردند كه ما رو رسماً طرد خواهند كرد . ما در شرايطي از خانه اونها بيرون اومديم كه فكر مي كرديم تا مدتها با ما تماس نخواهند گرفت . وقت خداحافظي نگاههاي معصومانه فرناز به در و ديوار خونه و به چشمان گريان پدر و مادرش قلب منو آتش زد . ( الحق در زمان خداحافظي و در اكثر مواقع حضور ما در خانه خانواده فرناز ، بي احترامي از خانواده اش نديدم . ) وقتي در ماشين نشستيم بابا به فرناز گفت " عروس ( هميشه و تا لحظه اي كه بابا زنده بود ، فرناز رو عروس صدا ميزد . . . مطمئن باش قبل از يك هفته بابا و مامانت ميان . . . فقط غصه نخور . . . ) با اين جملات بابا ، فرنازم ديگه طاقت نياورد و در سكوت و در حاليكه با دستان ظريفش دستم رو فشار مي داد ، اشكهايش سرازير شد . اين گريه مظلومانه فرنازم رو بعدها بارها ديدم و در اكثر مواقع من مقصر بودم . . . اون شب به خونه برگشتيم . فرنازم غمگين بود . اما سعي مي كرد خودش رو كنترل كنه . زندگي ما وارد فاز جديدي شده بود . فرنازم گرفته و غمگين ، اما مصمم و استوار بود . ما 24 ساعت عذاب آور رو پشت سر گذاشتيم . بارها و بارها چشمان فرنازم پر از اشك شد . چندين بار سرش رو روي شونه هام گذاشت و همزمان با نوازش من گريه مي كرد اما يكبارهم نگفت كه بر گرده . فرنازم بخاطر من و عشق پاكمون مبارزه رو شروع كرده بود . گناه ما چه بود كه براي رسيدن به هم بايد چنين مجازاتي رو تحمل ميكرديم ! ما 24 ساعت عذاب آور رو پشت سر گذاشتيم . . . تا اينكه تلفن زنگ زد . مامان گوشي رو برداشت و گفت : مادر فرنازه !! من و فرناز به هم نگاه كرديم . فرناز گوشي رو با اضطراب گرفت و سلام كرد ، يكي دو دقيقه سكوت فرناز نشون ميداد كه مادرش در حال صحبت كردنه . فرناز فقط يك جمله گفت " بايد از فرشيد بپرسم " ( تا روزي كه فرنازم در ايران بود اين احترام رو براي من حفظ كرد . فرناز در تمامي لحظه ها احترام مرد زندگيش رو نگه داشت و بدون اجازه من قدمي برنداشت ايكاش من هم بدون اجازه و مشورت او تصميمي نمي گرفتم كه حالا مجبور به نوشتن اين سطور با چشماني نمناك و دلي پر از درد باشم ) . " بايد از فرشيد بپرسم " اين جمله رو فرناز به مادرش گفت و بعد رو به من كرد . " فرشيد مامان ميگن فردا بياين بريم حلقه ازدواج بخريم " مات و مبهوت نگاهش كردم يعني پيش بيني بابا درست از آب در اومده بود ؟! اونها روز قبل خبر از طرد ما مي دادند . و حالا پيشنهاد خريد حلقه ؟ صداي فرنازم كه دوباره مي گفت " فرشيد مامان منتظر جواب هستند . " منو به خودم آورد و گفتم : بگو باشه . . . تماس ميگيريم و ميآييم . فرناز تلفن رو قطع كرد . ما به هم نگاه كرديم و نميدانستيم فردا چه خواهد شد ؟ آن روز با تو بودم امروز بي توام آن روز كه با تو بودم بي تو بودم امروز كه بي توام با توام * * اشعار متن از زنده ياد حميد مصدق ( پايان قسمت هشتم )
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 23:40 توسط فرشید |
|
|
میگن یه روزی آخوندی رو فرستادند به زاهدان که برای عاشورا روضه بخونه و بهش گفتند چون منطقه سنی نشین هست در مورد معاویه و عثمان و عمر وشمر صحبتی نکن .آخونده با تعجب و ناراحتی گفت" پس بگم امام حسین تصادف کرده؟. حالا حکایت ماست . بعضی از دوستان میگن مراقب باش در نوشته ها به مسائل سیاسی اشاره ای نکنی . گروهی از نزدیکان میگن به همه جزئیات زندگیت اشاره نکن .دسته ای از عزیزان میگن جوری ننویسی که کسی از اقوام دلخور بشه ... فکر میکنم به سمتی میرم که ننویسم بهتر باشه .ولی وقتی دل آدم پره و فرصت دفاع از خود نداری ..چقدر ننویسندگی عذاب آور میشه .فردا هشتمین قسمت "از فرنازبا فرشید تا فرشید بی فرناز" رو مینویسم ؛اما برای ادامه دادنش منتظر ایمیلی از نهالم میمونم .دلم میخواست این دل نوشته ها ......اما انگار بر عکس شده ... در مدرسه از نشاطمان کم کردند از فرصت ارتباطمان کم کردند هر وقت به هم عشق تعارف کردیم از نمره انضباطمان کم کردند * *مهدی نقبایی |
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 22:56 توسط فرشید |
|
عظمت کوه و زیبایی دریاچه منجیل در یک کادر
عقربه های ساعت دو و نیم بامداد رو نشون میدن .برای انجام کاری و دیدار عزیزی به شمال اومدم . ساحل زیبای رود سر . از رشت ...کوچصفهان .. آستانه اشرفیه که رد شدم مه بسیار زیبا و بی نظیری جاده رو در بر گرفت . انگار روی ابرها قرار گرفتی. در این ساعت با وجود اینکه پلیس محترم بزرگراه هم نیست که مثل همیشه با جریمه کردن و یا شیرینی گرفتن؟!تو رو به راه راست هدایت کنه ؛اما جاده در زیر این مه اونقدر زیبا شده که دلت نمیاد با سرعت رانندگی کنی . به رودسر رسیدم .با اینکه در اوج خستگی بودم دلم نیومد تنها به ویلا برم و ماتم بگیرم . رفتم ساحل و کنار دریا. نور بالا رو به امواج انداختم .موج دریا ...سکوت محض ...مه بی نهایت زیبا ... قطره های ریز باران...همه دست به دست هم میدن تا خدا رو .. زیبایی رو با تک تک سلول های تنت حس کنی ...اما همه اینها وقتی یاد نبودنش میافتی و یاد نداشته هات می افتی ...از بین میرن ....دلم گرفته ... بد جوری هم گرفته .. انگاری هیچ جوری هم نمیخواد وا بشه ... دریا .. مه .. قطره های ریز باران .. سکوت ....همه و همه در مقابل غم یار رنگ میبازن ...اشعار زیبای اخوان ثالث رو زمزمه میکنم ...تا بخوابم . اینهم سفر نامه یک روزه من... هیچ چیزم به آدمیزاد نمیره ...حتی سفر نامه نوشتنم ... سر کوه بلند آهوی خسته شکسته دست و پا غمگین نشسته شکست دست و پا درد است اما... نه چون درد دلش کز غم شکسته سر کوه بلند افتان و خیزان چکان خونش از دهانش زخم و ریزان نمی گوید پلنگ پیر مغرور .... که پیروز از ره آید یا گریزان سر کوه بلند آمد عقابی نه هیچش ناله ای نه پیچ و تابی نشست و سر به سنگی هشت و جان داد غروبی بود و غمگین آفتابی سر کوه بلند ابر است و باران زمین غرق گل و سبزه بهاران گل و سبزه بهاران خاک و خشت است برای آنکه دور افتد ز یاران ...... برای آنکه دور افتد زیاران ....برای آنکه دور افتد ز یاران ...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 2:54 توسط فرشید |
|
|
1- در يكي از آخرين سكانس هاي فيلم ( دكتر ژيواگو ) عمر شريف بعد از سالها و بصورت كاملاً اتفاقي محبوبش و عشقش رو در اتوبوسي مي بينه . خواست جلو بره و صداش كنه . . . دستش رو دراز و دهانش رو باز كرد ، اما از شدت هيجان سكته كرد و مرد . به همين راحتي . 2- رسول ملاقلي پور به مكّه و بعد به كربلا رفت . بعد از موفقيت بي نظير فيلم م . مثل مادر در حال ساخت فيلمي بنام 6 گوشه عرش بود . براي استراحت يا ادامه فيلمبرداري ( نميدونم كداميك . روايت ها مختلف است ) به نوشهر رفت به تنها چيزي كه فكر نمي كرد . . . مرگ بود . ديروز از سكته مغزي و مرگش خبر دادند . . . به همين راحتي . 3- امروز صبح به عادت هر روز پيامهاي وبلاگم رو ميديدم . اولين پيام نوشته بود " از طرف فرناز . . . فرشيد سلام . . . خوبي . . .". در عرض چند ثانيه دلم ريخت ( مثل زمان بچگي كه توي ماشين وقتي وارد يك شيب يا دست انداز مي شديم ، دلم مي ريخت ) براي چند لحظه قلبم درد گرفت . نفسهام به شماره افتاد . اونهم فقط با ديدن اسم فرناز و تصور اينكه پيامي از او داشته باشم . . . البته نداشتم و اين تصور هم مثل خوابهاي اين چند سال كه فرنازم در آغوشم بود . . . تنها خيال خامي بود . . . به همين راحتي . . . 4- قلبم درد مي كنه ، قند و چربي بسيار بالاست . اضافه وزن . . . وحشتناك . . . با كوچكترين ناراحتي يا عصبي شدن و تشويش ، درد قلب به سراغم مياد . اما . . . اما نه دكتر ژيواگو هستم . نه مرحوم رسول ملاقلي پور ( كه خدايش بيامرزد ) . . . فرشيد حيراني هستم و نخواهم مُرد . . . به همين راحتي . . . 5- فرنازخانوم ! . . بانوي بزرگوار من ! . . من مي بينمت . . . دوباره مي بينمت . . . حالا هر چقدر هم ميخواي سرسختي كني . . . علت عاشق ز علتها جداست . . . فقط بايد زلال تر و پاك تر و خوب تر بشم كه لايق تو باشم . 6- اين شعر نميدونم از كيه . . . اما تقديم به تو . . . دلم كه مي گيرد پي رنگي ميگردم كه چشمهايت را برساند ترس كه به دلم مي ريزد در نگاه تو به آرامش بركه اي ميرسم كه از بوي پلنگ نشكسته است پي رنگ و حالي مي گردم كه فقط در چشم تو پيدا مي شود . . . اما . . . اما انگار دل امروزم صاف نيست . . .
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 1:2 توسط فرشید |
|
|
در آستانه سالروز تولدم ، باز " ياد ايامي كه در گلشن . . . " به سراغم اومده ، اينروزها مثل هر روز ( وبيشتر از روزهاي ديگه ) خودم رو به محاكمه مي كشم . مي دونم كه مقصرم ، مي دونم كه بد عمل كردم ، اما فكر مي كنم مجازات تعيين شده از طرف سرنوشت ، روزگار و . . . تو كمي تا قسمتي منصفانه نيست . " دل مستحق اينهمه آزار نبود " . اينها رو كه مي نويسم به حساب گله و شكايت نگذار كه عزيز تر از اوني هستي كه شكايتي رو مطرح كنم . بذار به حساب دلتنگي مخصوص اينروزها ، بذار به حساب سكوت بيش از حّد تو و بذار به حساب اون چيزهايي كه فقط من مي دونم و تو . تمام نوشته هايم براي اينه كه حرفهاي دلم رو به تو بزنم . تويي كه از من فاصله گرفتي . . . تويي كه در رأي صادره دادگاه خودت ، دفاعيات متهم رو نشنيدي و تنها دادگاهي بودي كه حق اعتراض و تجديد نظر خواهي براي اونكه محكومش كردي ، قائل نشدي و حتي در ميزان محكوميت هم تخفيفي ندادي و نه مشمول عفوش كردي . اين نوشته ها براي توست بانو و گرنه . . . داغ ما نيست به دلسوزي ياران محتاج . . . فريبرز ميگفت در تماس تلفني با تو گفتي :" فرشيد ناصر رو كه ديده ما هم كارهامونو مي كنيم كه همه با هم بيايم شايد تا يكسال ديگه و . . . " چقدر ساده و خونسرد از زمان حرف ميزني . . . ميترسم كه دير بشه اما تو اينرو نمي دونی كه شايد زمان براي اون چيزي كه تو ميخواي فراهم نباشه . . . و تو نمي دوني كه اين وسط جاي خيلي چيزها خالي است و تو نمي دوني " بعضي وقتها جاي خالي چيزي را حتي درد هم پر نمي كند . " اينها گله وشكايت نيست . اينها دل نوشته هايي ست كه اگر زمان گذشت و به آنچه بايد نرسيدم ، بدوني كه من همه تلاشم رو براي شروعي دوباره كردم . اما سكوت تو و خونسردي تو . . . فرنازنازم اگر در يك لحظه همه چيز تموم شد ، خودت رو محاكمه نكن من از همين حالا رضايت داده و شكايتي ندارم . بي قرار توام و در دل تنگم گله هاست آه . . . بي تاب شدن عادت كم حوصله هاست مثل عكس رخ مهتاب كه افتاده در آب در دلم هستي و بين من و تو فاصله هاست آسمان با قفس تنگ چه فرقي دارد " بال " وقتي قفس پر زدن چلچله هاست بي تو هر لحظه مرا بيم فرو ريختن است مثل شهري كه به روي گسل زلزله هاست باز مي پرسمت از مسئله دوري و عشق و سكوت تو جواب همه مسئله هاست * * فاضل نظري
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 22:4 توسط فرشید |
|
|
رفتن سوز و سرماي زمستاني ، آفتاب نسبتاً دلچسب ، گذراندن يك ديروز خوب و بعد از مدتها چند ساعتي رو شبانه خوب خوابيدن ، همه اينها ميتونست دست به دست هم بدن تا امروز . . . روز ديگري باشد . . . تا امروز ، خوب شروع بشه ، تا دلتنگي هاي هر روزه ( بخصوص اين روزها كه به تاريخ تولدم نزديك و خاطرات گذشته غبار روبي ميشه ) جاي خودشون رو به آرامش نسبي بدن . . . اما به قول فروغ . . . هميشه پيش از آنكه فكر كني اتفاق ميافتد . . . يك S.M.S از يك دوست ميتونه همه چيز رو به هم بريزه . عصر ارتباطات هست . همسايه ديوار به ديوار محل كارم كه 10 روزي است اونو نديدم از صداي بازو بسته كردن در فهميد اومدم و خيرمقدمش رو با اين پيام كوتاه انجام داد . ( " زندگي قصه مرد يخ فروشيه كه ازش پرسيدن " فروختي. "، گفت " نفروختم اما تموم شد " ) حالا كه شادابي و چالاكي جو انی جاي خودش رو به تنبلي و اضافه وزن داده ، حالا كه خوردن يك بستني یا شكلات اضافه بلافاصله با اضافه شدن قند خون همراهه . . . حالا كه دقايق آخر اين بازي فوتباله و سوت تماشاچيان زودتر از سوت داور به صدا در اومده در اين لحظات عليرغم موفقيت كاري ، با وجود احساس رسيدن به يار و عزيزان اونهم بعد از 13 سال ، و با اينكه بهترين مادر ، برادران ، دوستان وهمكاران رو در ايران دارم ولي . . . حس مي كنم " نفروختم " اما تمام شد . ... بي تقلا تر از مرداب مي ميريم و ككِ هيچ سوسكي در مرگ ما نمي گزد ما ساده نيستيم چون پرندگان و به گرد مهرباني اسب هم نميرسيم ما چون سگان پاسدار حريم حرمت كسي نيستيم و از فروتني گاوان نصيبي نبرده ايم ما عددي نيستيم و در ميان هيچ كرمي نمي خزيم . . . ما هيچ هم نيستيم . . . * * غلام رضوي
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 23:51 توسط فرشید |
|
|
دلربايي داشتم كاندر جهان همتا نداشت عاجزم از وصف و گويم دلربايي داشتم او سراپا لطف بود و مكرمت ، مهر و وفا ليك من افسوس بخت بي وفايي داشتم دل كنون يك پاره خون است و توان ناله نيست ياد باد آنكه روح افزا صدايي داشتم .* فرنازم در آغوش من گريه كرد تا آرام شد . كمي باهاش حرف زدم و بعد تصميم گيري رو به عهده خودش گذاشتم . فرناز اندك وسايلي رو برداشت و با من راهي شد . به ميدان آزادي كه رسيديم ، دوباره پشيماني و بعد دوباره تصميم به همراهي با من . . . در اون شرايط ، سخت ترين لحظات رو فرشته زندگي من سپري مي كرد . وقتي بخانه رسيديم احمد ، شجاع ، محمد ، باباو مامان بودند . . . ( اگر روزي به فرنازم برسم جزئيات اين روزها رو خواهم نوشت اما بنا به دلايلي مجبورم از اين قسمتها سريع تر بگذرم ) با توجه به برنامه ريزي هاي انجام شده تمام مراحل و مراسم در عرض چند ساعت و تا بعدازظهر انجام شد . يك عقد غريبانه براي دختري كه هميشه آرزوي بهترين مراسم عروسي را داشت . . . از ساعت 00/2 به بعد اضطراب فرنازم لحظه به لحظه بيشتر مي شد . چرا كه ميدونست مادرش بعد از ساعت 00/3 به خونه ميرسيد . متأسفانه اشتباهي كه كرده بوديم اين بود كه هيچ يادداشتي براي خانواده فرناز نگذاشته بوديم . حدود ساعت 00/4 مادر فرناز به منزل ما تلفن زد و سراغ فرناز رو گرفت و مامان گفت از صبح از فرشيد هم بي خبر هستيم و با همين مطلب خواست به مادر فرناز تلويحاً فرار ما رو خبر بده . يكساعت بعد پدر فرناز زنگ زد باباگوشي رو برداشت با اينكه قرار بود به اونها اطلاع نديم كه ما كجا هستيم اما به محض اينكه پدر فرناز از بابا سئوال كرد " دخترم اونجاست؟ " بابا با خونسردي جواب مثبت و گوشي رو عليرغم فريادهاي من و چشمان متعجب فرنازم به او داد . بعدها بابا در مورد اينكارش دو دليل آورد كه هر دو براي ما قانع كننده بود . اول اينكه بابا گفت " نمي خواستم بعدها كه روابط خوب ميشه پدر فرناز از من گله كنه كه چرا در اون روز بهش دروغ گفتيم " ( همين مسئله باعث شد تا روز زنده بودن بابا ، روابط دو پدر عليرغم همه مشكلات ما بسيار صميمانه باشه و در موقع مرگ بابا ، پدر فرناز بيش از هر كسي در مراسم ختم زحمت كشيد . ) دليل دوم بابا اين بود " اگر قراره فرناز كم بياره بذار همون اول كم بياره ." بهر حال بابا گوشي رو به فرنازم داد . فرناز با يك دست گوشي رو گرفته و با دست ديگرش دست منو فشار ميداد . لرزش دست و صداي فرناز در اون روز از خاطرم محو نميشه اما گل لطيف زندگي من در اون لحظات مثل كوه ايستادگي كرد و به پدرش گفت : " وقتي در مقابل تماسها ، اصرار و خواهش هاي فرشيد و من ، كم محلي و بي اعتنايي كرديد چاره اي جز اين كار نداشتيم . " بعد از قطع تلفن ، صورت زيباي فرنازم از قطره هاي درشت عرق پر شده بود . بازي وارد مرحله تازه اي شد . تا 24 ساعت پدر و مادر فرناز از هر طريقي سعي كردند فرناز رو راضي به برگشتن كنند . از فشارهاي عاطفي مربوط به بيماري پدربزرگ فرناز گرفته تا تماس تلفني خواهرش فروغ و اصرار و تهديد و التماس همزمان پدر و مادرش . اما فرنازم ايستادگي كرد . براي مردي كه قدر اين لحظات را ندانست براي مردي كه آنچه را داشت حفظ نكرد . براي مردي كه الان كه اين كلمات رو به روي كاغذ مياره از خودش و عملكردش بيزاره و ميدونه بزرگترين ريسك زندگيش رو انجام ميده، چرا كه فرناز با خوندن اين مطالب ميتونه قيد ديدار فرشيد رو بزنه . اما اين مرد ميخواد يكبار هم كه شده با خودش صادق باشه . مردي كه دلش را مثل بقيه فرصت هايش از دست داده است . اول اين شعر كه رسيدم كسي نگفت قرار بر اين شده دستهام بپوسند از فرط نداشتنت دريا توي چشم هاي كسي به گل نشست كه تمام شعرهاي مرا بي ردپايي ورق زده بود مردي كه از تمام روزهاي هفته شنبه چشمهاي ترا ميخواست اين شانه هاي سوخته كسي را به آسمان نميبرد . . . ** بعد از اينكه خانواده فرناز عليرغم دو روز تلاش ديدند به نتيجه نمي رسند ، آخرين شرط خود را مطرح كردند و گفتند من براي شركت در جلسه اي بمنزل اونها برم ، همه صحبت ها شونو بشنوم و منهم حرفامو بزنم . اگر من قانع نشدم كه از فرناز جدا بشم ، اونها ديگه مخالفتي نكنند. قرار را گذاشتيم . فرناز پيش مامان موند و من بهمراه بابا و 3 بادي گاردم !!! احمد ، شجاع و محمد بمنزل خانواده فرنازم رفتيم . دلهره و اضطراب عجيبي داشتم . از رويارويي با آنان . وقتي وارد خانه شديم برخلاف انتظار فقط پدر و مادر فرناز نبودند ، بلكه تقريباً تمام اقوام اصلي اونجا بودند دايي ، خاله ، شوهرخاله ، مادربزرگ و . . . جلسه برگزار شد سئوالات پياپي و نصيحت هاي طولاني و دفاعيات من مبني بر اينكه تمام سعي ام رو كرده بودم كه مسئله مسالمت آميز حل بشه ولي اونها ما رو جدي نگرفته بودند . بعد كه ديدند از اين بحث به نتيجه نميرسند مسئله مادي و آينده زندگي را مطرح ميكردند كه من جواب قانع كننده اي نداشتم . مطلبي كه هرگز فراموش نمي كنم ، لحظه ورودم بخانه اونها بود . وقتي جمعيت رو ديدم ، اضطرابم چندين برابر شد و نگاههاي سرشار از خشم و نفرت افراد روي من سنگيني مي كرد . فروغ ( خواهر فرناز ) كه قبلاً يكي دوبار در دانشگاه ديده بودمش ، جلو اومد و گفت " من به بقيه كار ندارم . من به انتخاب خواهرم احترام ميذارم و به تو بعنوان شوهر خواهرم افتخار مي كنم . به فرنازهم بگيد فروغ خوشحاله كه خواهرش راهشو انتخاب كرده ." در اون لحظات برخورد فروغ ، روحيه اي قوي به من داد و حالم رو منقلب كرد . بعد از اينكه بحث ها به نتيجه نرسيد برخلاف توافق قبلي گفتند بايد فرناز هم بياد و همين حرفهاي تو رو تائيد كنه و اين سخت ترين قسمت ماجرا بود . ... همان بهتر دگر افسانه را كوته كني اي دل که امشب من به جاي ناله آتش در گلو دارم *** * عماد خراساني ** رضا حیرانی ***عماد خراسانی پايان قسمت هفتم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 23:32 توسط فرشید |
|
|
برادرم فریبرز در مورد پست "برای پسرم نوید" کامنتی نوشته که دلم نیومد اینجا قرارش ندم .بدون هیچ توضیح و شرحی ... با خوندن نوشته فریبرز دلم بد جوری گرفت.. خدایا دردم از تحملم بیشتر است و رنجم از صبوری ام .روحم گنجایش این همه مصیبت را ندارد ....آه از این قلب که جز درد در آن چیزی نیست *
نويسنده: فریبرز شنبه 12 اسفند1385 ساعت: 23:25 حالا من دست به گریه انداختنم خوبه یا شما؟؟؟؟ *نادر ابراهیمی
|
||
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 0:54 توسط فرشید |
|
|
نويد نازنينم توي نوشته هاي قبلي خودم ، از ناصر و اومدنش و ديدنش و بوييدنش و لمس كردنش نوشتم . امروز كه ايميلتو خوندم ، بيشتر از هميشه دلم گرفت . خوشحالي رسيدن ايميلت و حرفهاي قشنگت با دلتنگي هاي من در هم آميخت ، و حس غريبي ( گرچه اين حس سالهاست با من آشنا شده ) رو در من بوجود آورد . اگر خدا بخواد شايد تا چند ماه ديگه تو عزيز دلم رو بعد از 13 سال در آغوش بگيرم . به همين دليل نبايد گله و شكايتي داشته باشم ، پس صبر مي كنم . امشب به ياد خاطره دو شب مونده به سفر شما از ايران افتادم . برات مي نويسم كه بدوني از كوچكي چقدر مهربون بودي . در اون سالهاي سخت و روزهايي كه " مسلمان نشنود ، كافر نبيند " . . . در اوج استيصال ، شبها وقتي همه مي خوابيدند به راز و نياز با خدا مشغول مي شدم . بخاطر مشكلات پيش آمده وضعيت مالي بدي داشتيم . روحيه ها خراب و از خنده خبري نبود . اما دلم خوش بود كه بجز نهال ، شما پسرها از وخامت اوضاع خبري نداريد . يكشب دقيقاً ساعت 00/3 بود همه خواب بودند و من روي ايوان باغ نادرخان ( پناهگاه باقيمانده روزهاي بي كسي آن زمان ) مشغول راز ونياز با خدا بودم . بغضم تركيده و از شدت گريه تمام صورتم خيس و گرم شده بود . در اواخر دعاهايم ، سنگيني سايه اي رو پشت سرم حس كردم . مناجاتم رو با كمي عجله به پايان رسوندم و وقتي صورتم رو برگردوندم ديدم تو عزيز دلم با اون صورت معصومانه و لبريز از سئوال . . . . داري منو نگاه مي كني . اشكهامو پاك و تو رو بغل كردم . با دستهاي كوچكت منو بخودت فشار مي دادي . بعد روبروم ايستادي و به چشمهام زل زدي و با بغضي كه هرگز در اين 13 سال فراموشش نكردم گفتي : بابا من فكر كردم ديدم دوچرخه ، توپ و تفنگم رو لازم ندارم " اونا رو بفروش تا پولدارشي و گريه نكني " دوباره با تمام وجودم بغلت كردم نتونستم جلوي سرازير شدن مجدد اشكهامو بگيرم به تو گفتم پول دارم . به تو گفتم اين گريه ها بخاطر بي پولي نيست . . . به تو گفتم و گفتم و گفتم . . . اما تو باور نكردي . . . شب آخر در موقع رفتن ( فقط 5 سالت بود ) كاستي رو آوردي و گفتي بابا چند آهنگ دوست دارم برام ضبط كن . اسم چند آهنگ رو آوردي و نوارهاي منو گوش كرده و چند آهنگ ديگه هم انتخاب كردي وقتي در حال ضبط بودم دراز كشيدي ( مثل هميشه ) و سرت رو روي پام گذاشتي . . . و با دقت و غمي كه سزاوار اون چشمها در اون سن نبود به آهنگ ها گوش مي كردي . . . .وقتي كه اين آهنگ ابي رو كه خيلي دوست داشتي برات ضبط مي كردم همونجور كه خوابيده بودي دستم رو بوسيدي . ( هيچوقت اين صحنه يادم نميره ) . . . شبي با خيال تو هم خونه شد دل نبودي نديدي چه ديوونه شد دل نبودي نديدي پريشوني هامو فقط باد و بارون شنيدن صدامو برام عجيب بود در 5 سالگي اين آهنگ برات جالب باشه ( بعدها خواهرت نهال برام نوشت در ماههاي اول جدايي هر وقت دلت مي گرفت اين آهنگ رو گوش مي كردي ) . بعد از چند سال در يكي از سال روزهاي تولدم ، كارت تبريكي فرستادي . . . برام شعر قشنگي به انگليسي نوشته بودي كه با اين جمله به پايان مي رسيد . . . " سالهاست نديدمت . . . اما اميدوارم هنوز موهات خاكستري نشده باشند ". نميدونم چرا وقتي ايميلت رو خوندم اين 3 خاطره با هم جلوي چشمام اومدند . عزيز دلم مطلبم رو با متن ترانه اي كه احمد آزاد در اون سالها اجرا كرده بود و من بيشتر از 10 سال به ياد شما اونو زمزمه مي كنم به پايان مي برم . بابا زودتر بياين . . . كه فرشيد بدجوري دلتنگتونه . . . لحظه هايي كه به ديدار تو دل مي بندم مي شوم محو سراب و به خودم مي خندم شعله محبتو مبادا خاموش كني دوري عادتت بشه مارو فراموش كني چند ساله نديدمت نورديده پسرم نميدونم روزگار چي بياره به سرم هي نكن سرزنشم آخر من يك پدرم آخه من يك پدرم روزو شب با يادگارات مي سوزم اتاقت دست نخورده ست هنوزم تاچشام سويي داره من ميخوام ببينمت دست تقدير بذاره من ميخوام ببينمت ميدوني من ديگه طاقت ندارم عمر كوتاهه و فرصت ندارم تو عزيز دل بابايي هنوز من به دوري تو عادت ندارم |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 22:55 توسط فرشید |
|
|
از سر دل تنگی ... دلتنگم و دلگیر .....اما تو زیاد جدی نگیر ... برای تو نوشتم فرنازم ... دلتنگم و دلگیر .. اما تو زیاد جدی نگیر ... خوب میشم شاکی ام اما نه از تو از خودم لجم گرفته .. از خودم که بیشتر از تو منو دست کم گرفته .. * پ ن(1): زیاد ذوق زده نشی با خودت بگی فرشید کم آورد ولم میکنه .با دیر تر بله گفتن فقط عمر منو زیاد میکنی چون از خدا خواستم قبل از مردن یه بار دیگه مال هم باشیم و خدا هم هر چی بخوام دیر یا زود به من میده ..(تو که بهتر میدونی ) پ ن (2) *: قسمتی از ترانه زیبای شاکی از دکتر محمد کیا سالار (وام گرفتم از وبلاگ عزیز دل دکتر رضا کیا سالار....مغایرت...) |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 1:53 توسط فرشید |
|
|
يك قلب خسته ( قلب من ) . . . كه دو پينگ مي كند با نيترو كانتين . . . با قرص فشار . . . با آنژيو . . . يك قلب دلگير ( قلب تو ) . . . كه از من دلگير و خسته و عصبي ست . . . يك خروار . . . مشكلات ريزو درشت و سدهاي محكم نرسيدن . . . يك آسمان فاصله . . . كافي است . . . تا بدانم . . . ما دوباره به هم نخواهيم رسيد . . . اما بدانيد ( نه من . . . نه تو . . . ) شما كه مي خوانيد بدانيد من اميدوارم و خدا مي داند که او را بدست مي آورم من پشيمانم و خدا مي داند كه فرصت دوباره حق من است من بازيگوشم و خدا مي داند كه به او دست خواهم زد .
|
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 1:16 توسط فرشید |
|
|
ترا از بس زلالي دوست دارم ترا از بي مثالي دوست دارم اگر چه شاخه اي گل هم ندارم ترا با دست خالي دوست دارم*1 با علني شدن عشق فرناز و من ، و جواب رّد فرشته زندگيم به خواستگارِمقبول خانواده اش ، مخالفت ها ، ايجاد محدوديت ها و فشارها براي ازدواج از طرف پدر و مادر فرناز شروع شد و خانواده من هم سعي مي كردند منو از مسير پر خطري كه پيش رويم بود بر حذر دارند تمام حرفهاي خانواده هايمان منطقي بود . دست خالي من ، اختلاف مذهبي ، اختلاف طبقاتي و دهها دليل قانع كننده ديگه وجود داشت كه ما به هم نرسيم . اما عشق را زباني ديگر است . . . عشق بر هر دل كه زد تأثير كرد . هيچكس باور نمي كرد كه ما بتونيم به هم برسيم . اما فرناز و من اين غير ممكن رو به انجام رسونديم . و پيروز شديم . گرچه من قدر اين پيروزي و موهبت رو ندونستم . ما غير ممكن رو ممكن كرديم . با دست خالي و فقط با نيروي عشق . تا عشق ترانه خوان چشمان غم است دل من و تو هميشه پر پيچ و خم است اي حسرت روزهاي بي برگشتم صد بار كه عاشقت شوم باز كم است *2 نمي دونم اين مطلب رو كجا خوندم " زندگي مثل امتحان ديكته است يك دفعه بهت ميگن وقت تمام و دستها بالا . ديگه فرصت اصلاح غلطهاي نوشته شده را نداري " . اي كاش ميشد ديكته زندگي رو دوباره خوند و غلط هاشو اصلاح كرد . كه اگر چنين مي شد نمره ما و سرنوشت ما خيلي بهتر از آني مي شد كه هست . بعد از اينكه همه تلاشهاي من براي جلب رضايت خانواده فرناز به گل نشست و وقتي خانواده خودم پرچم مخالفت رو برافراشتند ، هر دو به اين نتيجه رسيديم كه بدون رضايت والدين ازدواج كنيم . من مسئله رو به پدر و مادرم گفتم و سرانجام اصرار من نتيجه داد و آنها تسليم شدند . اما خانواده فرناز همچنان با سرسختي مخالفت مي كردند . البته شرايط در خانواده يكسان نبود . فرناز بخاطر عشق من حاضر شده بود مسلمان بشه كه اين مسئله در جو آن زمان افتخاري براي خانواده من و ننگي براي خانواده فرناز به حساب مي آمد ( بگذريم كه بلايي به سرمان آورده اند كه حالا هركس از مسلمان بودن خود نيز شرمساز است ) از طرفي وضعيت مالي پدر و مادر فرناز با خانواده من قابل مقايسه نبود و اونها به حق اين احتمال رو ميدادند كه من بخاطر ثروت فرناز به طرفش كشيده شده ام . در آخرين روزهاي ارديبهشت سال 1359 ، خانواده من قبول كردند كه خواسته من رو انجام بدن ، با قبول اين مسئله شرايط كمي بهتر شد و برنامه ريزي كرديم تا من مانند " گلن اوجاي " كتاب آتش بدون دود " سولماز " زندگيم را بدزدم و بعد خانواده فرناز رو در مقابل عمل انجام شده قرار بديم . لحظه ها سرشار از دلهره و اضطراب بود و كاري بزرگ در حال انجام شدن . بدون آنكه بدونيم عواقبش چه خواهد شد و بهرحال قرار روز موعود گذاشته شد . چهارم خرداد 1359 پدر و مادر فرناز هر دو شاغل بودند . فروغ خواهر فرناز هم به مدرسه مي رفت . در روز موعود هر سه نفر آنها زودتر از فرناز از خانه خارج شده بودند و فرناز تنها در خانه بود . از بد شانسي من و فرنازم . . . شب قبل از فرار ، فرناز دچار سرماخوردگي و تب بسيار شديدي شد و مادرش تا صبح بالا سرش به پرستاري از فرناز مشغول بود . ( كساني كه به من خرده مي گيرند كه چرا در مقابل كم محلي و جواب رد فرناز اين چنين خودت رو كوچك مي كني . . . به اين لحظات توجه كنند ). . . فرناز مهر و محبت مادري رو در آخرين شبي كه با اونها بود مي ديد و هركس جاي او قرار داشت از تصميم خود منصرف مي شد . از اين لحظه تا زماني كه من همه چيز رو خراب كردم لحظه اي نبود كه فرناز بخاطر من ، بخاطر عشقمون ، براي حفظ كانون خانوادگيمون از هيچ فداكاري و تلاشي خودداري كنه . من عشق رو گدايي نمي كنم اما تا روزي كه قلب خسته ام به طپيدن ادامه بده فرياد ميزنم كه . . . " فرناز فرشته اي بود كه من قدرش را ندانستم ". ساعت30/7 صبح روز 4 خرداد 1359 ، احمد ، شجاع و محمد همكلاسي هاي دانشكده بمنزل ما آمدند تا همه كارها با برنامه ريزي انجام بشه . ساعت 30/8 صبح به جلوي خانه ويلايي فرناز رسيدم . طبق قرار قبلي از در پشت ساختمان رفتم . ديدم فرناز با لباس خانه است و آماده نشده . فرنازم با حالي خراب بدني تب آلود و چشماني پُف كرده از گريه و بيخوابي خودش رو در آغوشم انداخت . اوج استيصال و اضطراب رو در چهره فرنازم ديدم . بشدت نگران و ترسيده بود . . .. حالت فرنازم رو فهميدم از يكطرف ميخواست بخاطر عشقمون با من بياد و از طرفي محبت هاي شب قبل مادرش و اينكه با رفتنش چه به سرخواهرش و خانواده اش مي اومد اونو از اين كار برحذر مي داشت . در اين چه كنم چه كنم ها فرناز در آغوشم مي گريست . با نوازشم اونو آروم كردم و دلداري دادم . ( از نظر انشائي و آيين نگارش شايد استفاده از كلمه فرناز در هرخط و نوشته درست نباشه اما به جان خودش قسم هر بار كه اسمش رو مي نويسم و مي خونم و صدا ميزنم دلم آروم ميشه ) . . . فرناز فرناز فرناز فرناز فرناز فرناز فرناز فرناز باز سوزن اين گرامافون قديمي روي اسم تو گير كرده است . *3 *1 گروسي *2 گروسي *3رسول يونان پايان قسمت ششم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت 23:17 توسط فرشید |
|
|
ديشب يكي از دوستان ايميل زده بود كه حال احمد باطبي خراب است ، همسرش را هم كه در گرگان طرح مربوط به دندانپزشكي خودش را ميگذراند دستگير كرده اند . دوستم از من خواسته بود كه در وبلاگم به اين مسئله اشاره اي بكنم اما شرمنده ام كه نميتوانم يك كلمه هم درباره احمد باطبي بنويسم . چون اين وبلاگ سياسي نيست . دل نوشته ها ، عاشقانه هايي است براي فرنازم و رنجنامه اي است براي خودم . جرم احمد نگه داشتن پيراهن خوني در مقابل دوربين يك خبرنگار است كه اين حركت او برايش حكم چندين ساله زندان به همراه داشته . روزگار غريبي است . . . احمد جزايري فرار مي كند . . . باطبي در بيمارستان بستري مي شود . مرتضي رفيق دوست با اختلاس 124 ميليارد توماني . . . ( راستي كجاست ؟ ) . . . همسر باطبي جهت اداي توضيحات دستگير مي شود . شرمنده ام يك كلام در اين باره نخواهم نوشت . . . خاطرم هست در آن ناكجا آباد با كسي آشنا شدم كه به جرم نوشتن و ترويج يك عقيده مطرود !! روزگار گذرانيده و به اصطلاح تحمل كيفر ميكرد . او را به دادگاه بردند تا قاضي رأيي را كه صادر كرده بود به متهم ابلاغ كند . . . وقتي قاضي گفت : شما به تحمل 8 سال حبس محكوم شده ايد ، متهم خنديد و در مقابل پرسش قاضي كه دليل خنده اش را پرسيده بود ابراز كرد " يعني قراره شما تا 8 سال ديگه پابرجا باشيد و بمونيد "؟ قاضي حاضر جواب هم برگه رأي را پاره كرده و گفته بود : " حالا كه شما منتظر سرنگوني رژيم هستيد پس ميزان محكوميت شما مي شود " تا زمان برقراري نظام عدل جمهوري اسلامي و به تعبير خودش " حبس ابد " ( البته شنيدم بعدها در ديوان اين حكم را به اصطلاح شكستند ) . آن زماني كه من هم بند آن نويسنده بودم ، 5 سال از آن 8 سال گذشته بود و حالا كه اين سطور را مي نويسم 12 سال از آن 5 سال ميگذرد . كاري به تشخيص نويسنده ( كه مشكل اكثر روشنفكران اين ديار در ديدگاهشان نسبت به مسائل جاري است ) ندارم . اما اينكه يك قاضي كه در جايگاه مولا علي ( ع ) نشسته به خاطر حاضر جوابي متهمي دست بسته در مقابل خود ، به خودش اجازه دهد چنين رأيي را صادر كند جاي سئوال و تأسف است . در مجموع عقيده دارم رأي صادره براي احمد باطبي بسيار سنگين بوده ولي همانطور كه براي دوستم نوشتم در مورد احمد باطبي و مسائل سياسي مطلبي نخواهم نوشت ! چون در اول وبلاگم توضيح دادم نميخواهم آزادي را بد تلفظ كرده باشم و نوشتم كه نوبت عاشقي است و نوشتم كه كاري به مسائل سياسي ندارم . بنابراين پوزش مرا بپذيريد كه در مقابل ظلم رفته بر احمد باطبي چيزي نخواهم نوشت ؟ اصلاً كدام ظلم ؟ كدام احمد ( كدام پيراهن خوني ؟ . . . ) از سياست بگذريم و به عشق بپردازيم و مطلبم را با شعر گونه اي از استاد نادر ابراهيمي به پايان مي برم . من عاقبت ياد گرفتم در صف بلند اتوبوس خميازه ام را چنان پنهان كنم كه به نفرت از شرايط موجود متهمم نكنند من عاقبت يادگرفتم در كلاسهاي درسم براي بچه هاي خوب و حرف شنو يك ساعتِ تمام چنان حرف بزنم كه انگار هيچ چيز نگفته ام من يادگرفتم به گلها دست نزنم . . . نزديك لانه هاي زنبورها نروم گوش گربه را نكشم دم سگ را لگد نكنم دستم را بطرف آتش نبرم چشم را به دور دستها ندوزم و عكس لرزان خودم را توي رودخانه تاريخ نبينم من عاقبت يادگرفتم بي صدا و با لبخندي نمگين گريه كنم من همه اينها را عاقبت ياد گرفتم و چقدر هم سخت بوده يادگرفتن همه اينها اما هرگز ، هرگز ، هرگز ياد نگرفتم وقتي در خانه هستم زير لب نگويم مرده شوي اين اوضاع و زندگي را ببرد گرچه مكّرر و مرتب به بچه هايم مي گويم مبادا اين حرف را توي مدرسه بزنيد پدرتان بيچاره مي شود پي نوشت : از خدا پنهان نيست از شما چه پنهان دو روزه كه از نوشتن قسمت ششم خاطراتم با فرناز طفره ميرم چون ياد اون لحظات قلبم رو به درد مياره اما سعي مي كنم تا فردا آماده اش كنم . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت 0:56 توسط فرشید |
|
|
برادر عزيزم فرهاد نامه قشنگ و پر مهرت رو خوندم . همون جمله آخر( تو غرور مايي – فقط نشكن ) ، اعتماد به نفسم رو چند برابر كرد . ( به قول آقايون لات ها . . . چاكرتيم ) . . . و اما در مورد نوشته ات : 1- مطمئن باش اگر بنا بر گدايي كردن عشق بود سالها پيش اونو انجام ميدادم و در اولين نوشته هاي همين وبلاگ براي فرنازم نوشته ام كه عشقش رو گدايي نخواهم كرد . و خود او بهتر از هر كسي اين مسئله رو ميدونه . 2- درطول 13 سال زندگي مشترك با فرنازم ( كه بدنبالش 13 سال جدايي رو بدنبال داشت ) من حرف اول و آخر رو ميزدم و فرنازم به عشق من سكوت ميكرد . فرنازم در من حل شده بود . فرنازم را مم شده بود و بيشترين لطمه هاي زندگي رو از همين قسمت خورديم كه من بي محابا وخود خواهانه پيش تاختم . 3- در مورد اينكه نوشته اي " هيچكس حق نداره ما نعي باشد براي ديدار پدر با فرزندانش " – عزيز داداش تو كه فرناز رو خيلي خوب مي شناسي . بانوي زيباي من حتي يكبار هم به خودش اجازه نداده كه اين حق طبيعي مسلم رو از من بگيره و هر بار هم كه نخواستن من رو مطرح كرده بلافاصله به اين نكته اذعان داشته كه ديدار بچه ها حق منه . 4- در يك مورد با تو موافقم . . . من براي اينكه ( به زعم خود ) آرامش فرنازم به هم نخوره حق ديدار بچه ها رو از خودم سلب كرده بودم . اما وقتي در اين سفر ديدم ناصر با من چه كرده ( بايد بودي و مي ديدي . . . يك لحظه جدا نشدنش رو. . . مهربونيش رو . . . رفتارش رو* ) فهميدم كه نبايد در مورد ديدار با بچه ها يكطرفه تصميم ميگرفتم . 5- برادر دلسوزم – در اوج سختي هاي آن ناكجا آباد ، و در سلولهاي تنگ و محيط بسته هم نشكستم . از رضا بپرس اونجا هم به لطف خدا حكم راني مي كردم . پس مطمئن باش خودم رو نمي شكنم و به اصولي كه دارم معتقدم ، ولي اين رو خوب ميدونم و تو هم خوب ميدوني كه به فرنازم بد كردم . . . بد كردم . . . بد كردم . . . فرناز با همه عشق و صميميت و ايثارش به سمت من اومد و به همه چيز پشت پا زد . اما من در زندگي مشترك ، خودم تصميم گرفتم ، خودم انجام دادم . حتي در فرستادن اونها به آمريكا هم برخلاف ميل باطني فرنازم عمل كردم . در يك كلام فرناز در رفاقت با من كم نياورد . اين من بودم كه خودسرانه عمل تاختم . تنها جايي كه من گذشت كرده ام و كوتاه اومده ام اين مسئله هست كه خودم رو در ماجراي جدايي از فرناز و به خصوص دوباره به هم نرسيدن . . . تا 70% مقصر ميدونم . اما هرگز به خودم اجازه نميدم در مورد اون 30% صحبتي بكنم . و 30% حرفهاي ناگفته رو با خودم به گور ببرم چرا كه نميخوام اگر به عشقم نرسيدم بچه ها رفتار و قضاوتشون در مورد مادر فداكار عوض بشه : 6- در پايان از اينكه دلسوزانه برام نوشتي ممنونم . دعا كن تا تابستون نظر فرناز عوض نشه و همديگر رو ببينيم . اونجا خيلي از مسائل براي هردوي ما روشن ميشه و باز هم چشم . . . سعي مي كنم كه نشكنم و خوشحالم كه هنوز هم غرور شمايم : و اما آقا فريبرز عزيز دلم برام نوشتي كه " تمام هم و غمتو بذار كه بهشون برسي " . به نظر تو چه بايد بكنم كه تا حالا انجام ندادم . براي اينكه خيلي از مسائل برات روشن بشه و بدوني هنوز چه راه درازي بين ما هست به آخرين مكالمه من و فرناز ( كه بهترين اونها بوده ) توجه كن – فرناز : فرشيد چرا مي نويسي ، با نوشته هات اعصاب من خرد ميشه . من : اگه نوشته هام اذيتت مي كنه ديگه نمي نويسم . ف: نه بنويس اما . . . م : پس تو نخون كه ناراحت نشي ولي من براي تو مينويسم . ف : ميخونم . م : وقتي نوشته ها تموم بشه ميخوام كتابش كنم . ف : آهان . . . پس فكر بيزينس هستي . م : چي گفتي فرناز ؟ منظورت چيه ! ف : هيچي و در قسمتي ديگه . . . فرناز : فرشيد برو زن بگير . . . چرا زن نمي گيري من : تو چرا شوهر نمي كني ف : من بخاطر نهالم مجبورم از خيلي چيزها بگذرم ( تازه كسي نمياد منو بگيره ( با خنده )) م : غلط مي كنن تو رو نگيرن . من خودم ميگيرمت ( پر رويي رو ببين ) . زمين و زمان و همه مي دونند كه من تورو مي خوام . ف : آهان پس نظر مردم را بقيه برات مهمه . . . مي بيني خان داداش چطور هر حرف من ، بد تعبير ميشه ؟ مي بيني چقدر فاصله افتاده بين ما ؟ حتي حرف همديگر رو نمي فهميم . تنها نكته مثبت ديالوگ ما اين بود كه فرناز گفت بايد رو در رو بنشينيم و صحبت كنيم . عزيز داداش من تا روزي كه فرنازم منو نخواد حتي اگر بتونم اونو مجبور به هيچ كاري نمي كنم ( چه با فشاررواني و عاطفي و چه از سوي بچه ها ) من تا وقتي كه فرناز منو نخواد آرامش اونها رو در آمريكا به هم نمي زنم . تنها در يك مورد تصميمم عوض شده . . . مي خواستم تا زماني كه فرناز در مورد من تصميم نگرفته بچه ها رو نبينم كه با ديدار ناصر در دبي در اين مورد تجديد نظر كردم . براي اينكه ناصر دنيامو عوض كرد . اين بچه يه سبد عشق به پدري داشت كه 13 سال بود براي اونها پدري نكرده بود و همه چيز در همون كليپ 6 دقيقه اي مشخص هست . بي تو حتي زنده بودن بي هدف نفس كشيدن تا ابد تو رو نديدن واسه من رنج و عذابه . . . اگه چشمات منو مي خواست تو نگاه تو ميمردم اگه دستات مال من بود جون به دستات مي سپردم . . . * پي نوشت : الف: با ناصر رفتيم سوار كشتي تفريحي بشيم . مي خواستم برم بالا ديدم گفت : بابا صبر كن . . . و اول خودش چند پله بالا رفت و بعد به من اشاره كرد بيا و در مقابل حيرت من گفت : پله ها چوبي بودند خواستم مطمئن بشم سالمه . . .. ب : لحظه خداحافظي در فرودگاه منو بغل كرد و گفت : بابا گريه نكن قول ميدم همه رو بيارم تا اونها رو ببيني ، فقط غصه نخور و باوركن كه دوستت داريم . . . حالا بگيد چه كنم ؟ خدايا هيچ مردي رو در درياي سردرگمي و بلاتكليفي گرفتار نكنه . به دريايي در افتادم كه پايانش نمي بينم . و به قول ابتهاج : سرگذشت دل من زندگي نامه انسان است كه لبش دوخته اند زنده اش سوخته اند وبه دارش زده اند . خان داداش ها براي امروز بسه
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 23:27 توسط فرشید |
|
|
میخواستم قسمت ششم (از فرناز با فرشید تا فرشید بی فرناز) رو بنویسم اما در قسمت کامنت ها دو نوشته از دو عزیز دلم (فرهاد و فریبرز) برادرانم دریافت کردم که در مورد مسئله من نظرشونو گفته اند . برادر های من برای من حکم پسرانم رو دارند چون پدر از میان ما زود رفت و من خیلی زود مرد خانواده و پدر شدم .(و چه جالب که امروز سالروز تولد پدر هم هست) .رابطه ما برادر ها رو در نوشته های آینده خواهید دید که وقتی داشتم برای آنها داشتم و وقتی نداشتم همه چیز رو در طبق اخلاص قرار دادند(و حتی آخرین تکه طلا جات همسرانشون رو در یک دستمال ریختند و برام آوردند .) در این پست دو نامه فریبرز و فرهاد رو مینویسم و اگر عمری باشه در پست آینده با هر دوی اونها (و شما عزیزان همراهم صحبت) خواهم کرد . نامه فرهاد:
و این هم نامه فریبرز: نويسنده: شنبه 5 اسفند1385 ساعت: 0:10 چند روزی بود که وقتی روزگار ویرش می گرفت که حال گیری کنه فوری کامپیوتر رو روشن می کردم و با دیدن فیلم های قدیمی بچه ها بی خیال غم روزگار چرخ گردون می شدم و همراه با صدای ناصر زمزمه می کردم که .... باد میاد باد میاد .اَ اَ اَ .. مامان اناس ( فرناز ) بیا باد ببین ... یا اون دیالوگ سوال و جواب فرشید با ناصر کوچولو که : در عشق (ننوشتم علاقه) فرهاد و فریبرز به فرنازم شک ندارم حتی فکر میکنم فرناز رو از فرشید بیشتر دوست دارند . اما نظراتشون با هم متفاوته و نظر من هم با هردوی اونها .سخت ترین لحظات زندگیمو میگذرونم . فردا در این باره خواهم نوشت . با دلی بی آهنگ و دستهایی که ذره ای ریتم ندارند بزرگترین سمفونی جهان را نوشتن ناباورانه است * ......اما مینویسم . *سرو ناز سیدی |
|||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 0:35 توسط فرشید |
|
|||||||||||||||
|
فرناز نازم با تو تلفني صحبت كردم . صداي مهربونت آرومم كرد در كنار مسائل هميشگي كه در ضمن صحبت هايمان داريم قبول كردي كه تابستان آينده چند روزي همديگه رو ببينيم و در مورد همه چيز صحبت كنيم و تصميم بگيريم . براي من همين هم كافي است . براي من كه 13 سال دوري رو تحمل كرده ام . براي من كه سالهاست در انتظار يك اشاره تو براي شروعي دوباره ام . . . براي من كه به اميد دوباره با تو بودن زنده ام ، همين حد انعطاف تو كافي است كه خوشحالي رو به اردوي غم زده دلم بياره . ميدونم كه هنوز هيچ چيزي رو قبول نكردي ميدونم كه شايد هيچ چيزي رو قبول نكني . . . ميدونم الان كه اين سطور رو ميخوني با خودت ميگي " اگه زنگ بزنه ميگم من هيچ قولي ندادم " ، ميدونم كه هنوز هيچ چيز معلوم نيست . اما مگه ديدار تو كم چيزيه ؟ مگه حضور تو و حس كردن تو امتياز كوچكيه ؟ مگه داشتن كور سوي اميد ميتونه خوشحالم نكنه ؟ . . پس با اميد ديدن تو لحظه هاي سخت فعلي رو ميگذرونم . . . . البته من همچنان قاطع و استوار و محكم براي ادامه زندگي با تو شرايطي دارم !!؟؟ فكر نكن همين جوري قبول مي كنم كه دوباره روزهاي شيرين با هم بودن رو در كنارهم بودن رو تكرار كنيم . بايد ، بايد و بايد شرايط من پذيرفته بشه !! تا روز ديدار من به شرايط مطرح شده از جانب خودم فكر مي كنم . فعلاً اين چند شرط رو داشته باش . . . 1- غلط كردم نامه ( از طرف فرشيد نوشته خواهد شد ) 2- ببخشيد نامه ( از طرف فرشيد نوشته خواهد شد ) 3- سعي كردن در تبديل فرشيد به اون چيزي كه فرناز ميخواد ( از طرف فرشيد نوشته خواهد شد ) فرنازم . از ساعت 00/11 جمعه 4 اسفند 1385 كه قول قطعي ديدار و گفتگو رو دادي . . . زندگي برام رنگ و بوي ديگه اي گرفت . ديشب كه به ياد تو ، و حرف هاي تو و تصور لحظه ديدار تو و اميد به چند روز در كنار بودن با تو رو در ذهنم گذروندم . . . يكي از بهترين شبهاي زندگي من بعد از نزديك به 4800 شب جدايي بود ديشب . . . شبي بود كه مثل هر شب نبود . . . نمي شد كاشكي ديشب سحر شب چه بود ار حال ما اين بود هر شب چه نامي برشب دوشين گذارم صفا شب ، عمر شب ، گل شب ،شكر شب فريبا شب دل آرا شب خدا شب غزل شب عشق شب مي شب هنر شب چنين حال و چنين عيش و چنين نوش چه باشد گر نصيب افتد دگر شب ندانم خواب بودم يا كه بيدار كي آمد نيمه شب كي شد سحر شب دريغا با همه زيبايي و لطف گذشت از ما ز هر شب زودتر شب مرا ورد زبان گرديده امروز نمي شد كاشكي ديشب سحر شب * *پي نوشت : عماد خراساني |
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 23:54 توسط فرشید |
|
|
حضور خواستگار فكر من و فرنازم رو پريشان كرده بود . ساعت 00/5 بعدازظهر يكي از سه شنبه هاي سال 1358 بود فرناز قبول نكرد كه آقاي خواستگار به منزلشون بره . جلسه ديدار و گفتگو را در نمايشگاه بزرگ مبل پدرش قرار داد . لحظه هاي سختي بود ( بيشتر براي من ) ميترسيدم فرنازم اونو بپسنده ، شجاع دوستم دلم رو بيشتر خالي ميكرد ، يك خواستگار تحصيل كرده و پولدار از فرنگ آمده و من يك دانشجوي لامذهب ( از نظر خانواده فرناز ) و آس و پاسِ بدون آينده . . . اين جنگ نابرابري بود . من شجاع و دو دوست ديگر همكلاسي در همون ساعت در نزديكي نمايشگاه مبل ايستاديم صدها نقشه ابلهانه و احمقانه . . . از پنچر كردن ماشين خواستگار ، تا تهديد خواستگار ، تا التماس به خواستگار . . . ( الان كه اين مطالب رو مي نويسم ياد شعر زيباي شهرام رفيع زاده افتادم كه اوج استيصال من رو در اون لحظات در شرايطي كه ميخواستم غرورم را هم حفظ كنم نشون ميده ) : اين كيف و كتابها را نبين توي دستم و آرام نشستنم را توي اين كافه نبين انگشتهاي جوهري ام را نبين و چند شعر چاپ شده ام را خيلي هم كوچك نيستم پاش بيفتد بطري هم مي شكنم شيشه مغازه و ماشين را هم همينطور تازه ميتوانم با يك دوريالي زنگ بزنم به خانه شما اين ضامن دار را هم گذاشته ام به وقتش ( نامردي ، نامردي ميآورد ) در ضمن يك كار ديگر هم بلدم حواست باشد ميتوانم گريه كنم در كلِ ماجراي رسيدن من و فرنازم به هم ، اين فرناز بود كه مشكلات را حل مي كرد بعد از ساعتي ، فرناز به بهانه اي از مغازه پدرش خارج شد و اومد از آن طرف خيابان به ما ( ديوونه ها ) اشاره كرد كه بريم و گفت نترسيد تموم شد . فرناز در آن روز خواستگار را رد كرد . يك خواستگار واجد شرايط را ، و همين مسئله باعث شد پدر و مادرش بفهمند كه . . . خبرهايي هست . . . و بموازات اين مسئله . . . همه چيز . . . از پرده برون ريخت و جنگ مغلوبه شد . فشار شديدي روي هردوي ما از طرف خانواده هامون بود . روزها و لحظه هاي بسيار سختي رو سپري ميكرديم . و در زير فشارها همچنان لحظات خوب و شيريني رو داشتيم كه هنوز هم از ياد آوري آنها غرق لذت ميشم . يك روز وقتي نزديك غروب فرناز رو رسوندم قبل از پياده شدن انگشتش را روي گونه ام قرار داد و گفت " بعضي وقتها دلم ميخواد اينجارو . . . " جمله ناتمامش هزار حرف داشت . ( آنوقتها مثل حالا نبود كه دختر و پسرها اول حسابي از خجالت هم در بيان و تا آنجايي كه نبايد بروند . . . بروند بعد فكر كنند كه همديگر رو ميخوان يا نه آن زمان ها بوسه حرمتي داشت هر چيز ارزش و جايگاه خودش رو داشت .) فرداي آن روز وقتي فرنازم را رسوندم در موقع خداحافظي براي يك لحظه صورت مهربانش را جلو آورد و گونه ام رو بوسيد . من داغ شدم من گُر گرفتم و قبل از اينكه جواب بوسه گرم و پاك فرنازم رو بدم پياده شد . از لحظه پياده شدن فرناز تا كليد به در انداختن و به داخل خانه رفتن شايد 20 ثانيه طول كشيد و من بسيار متين ، بسيار سنگين ، بسيار آقا و بسيار " پسر به ، به چه نيكويي " خودم رو نگه داشتم تا فرنازم بداخل خانه بره . بعد ديوونه شدم از خوشحالي بوسه ، گاز دادم . به سرعت از كوچه عشقم ، سر خيابون رفتم كه ديدم يك پيرمرد رفتگري جارو در دست مشغول بازكردن جوي آب از آشغالها و برگ درختان هستش ، ترمز كردم پياده شدم بدون اينكه در ماشين رو ببندم بطرفش رفتم از ترس ايستاد . بغلش كردم و دو طرف صورتش رو بوسيدم و يك اسكناس 20 توماني بهش دادم و گفتم " منو بوسيد " ( بعد از گذشت 27 سال هنوز قيافه پيرمرد رفتگر كه از تعجب دهانش بند مونده بود رو در خاطر دارم و هنوز هم دليل اينكارم رو نفهميدم و . . . تا اين لحظه به فرنازم هم نگفته بودم .) در اين روزهاي سخت كه فشار خانواده ها هر لحظه بيشتر و بيشتر مي شد بايد تصميم مي گرفتيم و اقدام مي كرديم . درباره جزئيات اين روزها و مشكلات سر راه بسيار مي تونم بنويسم اما بخاطر فرنازم فعلاً از ذكر آنها مي گذرم . هر چه بود مجموعه عملكرد خانواده هاي ما ، ما رو به سمتي برد كه تصميم خودمون رو گرفتيم . يك تصميم بزرگ . . . رسيدن به هم . . . اونهم به هر قيمتي . . . اين روزها كه فكر مي كنم و مي بينم با چه زحمتي همديگر رو بدست آورديم و با چه حماقتي باعث شدم همه چيز از بين بره از خودم بدم مياد . اين روزها . . . اين شبها كه خاطرات اون روزها . . . رو مينويسم قلب خسته ام بيشتر از هر زماني به درد مياد چرا كه با نيروي عشق كاري غير ممكن و محال رو ممكن كرديم . . . اما قدر ندانستيم . من قدر ندانستم . اين روزها . . . اين شبها . . . كاش فرصت دوباره اي بود . . . اين روزها به همه چيز فكر مي كنم و افسوس ميخورم . . . اين روزها نامه هاي پست نشده زياد مي نويسم شعرهايم پر از نقطه چين لبخندهايم . . . چه بگويم اين شبها ستاره مي شمرم يك تا هزار و ساعت كه دوازده تا دوازده . . . كا بوسهايم . . چه بگويم اين سالها . . . ثانيه ها بردوش دنبال تو – كودكي ام را مرور مي كنم . . . شيطنت هايم . . . خاكستر آرزوهايم . . . چه بگويم . . . * پايان قسمت پنجم * پي نوشت :شعر از برادرم رضا حيراني |
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 12:18 توسط فرشید |
|
|
پسرم ناصر که بعد از ۱۵۰ ماه در دبی دیدمش (نفر اول از سمت چپ).عامل اصلی شوق زندگی دوباره . تمام خستگی ماه ها تلاش برای دیدارش در دبی و ۱۰ روز با هم بودن رو با یک جمله از تنم بیرون کرد . ناصرم بعد از خداحافظی در فرودگاه دبی برام اس.م اس داد و نوشت: دنیا رو به من دادین در این ۱۰ روز ودوستتون دارم و دوباره می بینمتون .پسرتون ناصر . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 21:21 توسط فرشید |
|
|
بانوی زیبای من فرشته زندگی من فرناز نازم : یک ساعتی میشد که خوابم برده بود .باورم نمی شد اومدی با همون لباس آبی خوش رنگی که برات خریده بودم و یک بار هم نپوشیدی چون یه روز ثریا اومد خونه از اون لباس خوشش او مد و تو گفتی شوهر ثریا نداره براش بخره و در جا کادو دادی و من دلم شکست و من نفهمیدم که کادو دادن تو بی اهمیت بودن تو نسبت به من نبود فرشته بودن و ایثار تو بود.... به خوابم اومدی دستی به صورتم کشیدی خواستم حرف بزنم انگشتتو روی لبم گذاشتی ...بوسیدمش و فهمیدم باید ساکت بشم .به خوابم اومدی و گفتی با نوشته ها م گریه میکنی .پسرمون ناصر به من گفت نوشته هامو میخونی .از خواب پریدم و مثل این سال ها باز تو نبودی و باز بغض و باز ....حتی به خودم اجازه نمیدم به تو زنگ بزنم و بپرسم اگه میخوای ننویسم .وقتی در اون ناکجا اباد بودم ..نامه دادی و گفتی میخوام برم ....یک لحظه درنگ نکردم ...وقتی فهمیدم منو نمیخوای قید دیدن بچه ها رو زدم که مبادا آرامشت به هم بخوره.. حالا هم اراده کنی دست از نوشتن بر میدارم که دیگه طاقت دیدن اشکاتو ندارم .غزل زیبای منزوی هدیه به تو ...دلتنگتم بانو به کی بگم....نگاه منتظرم رو نا امید نکن ... چشمان تو که از هیجان گریه می کنند در من هزار چشم نهان گریه می کنند نفرین به شعر هایم اگر چشمهای تو اینگونه از شنیدنشان، گریه می کنند شاید که آگهند ز پایان ماجرا شاید برای هر دومان گریه می کنند بانوی من چگونه تسلایتان دهم چون چشم های باورتان گریه می کنند وقتی تو گریه می کنی ای دوست در دلم انگار ابر های جهان گریه می کنند انگار عاشقانه ترین خاطرات من همراه با تو مویه کنان گریه می کنند حس میکنم که گریه فقط گریه تو نیست همراه تو زمین و زمان گریه می کنند |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 17:29 توسط فرشید |
|
|
وقتي چيزي از فكرت گذشت ديگه نميتوني بگي نيست ، يادم نيست من اين جمله رو كجا خوندم اما با همه وجودم اونو لمس كردم . با علني شدن عشق من و فرناز ، مخالفت هاي خانواده هامون شروع شد اما اين مخالفت ها تأثيري در عشقمون نداشت . به شعر زيباي نادر ابراهيمي در مورد سولماز در كتاب آتش بدون دود توجه كنيد . كافي است اسم سولماز را با فرناز عوض كنيد تا حال و هواي اون روزهاي مرا بفهميد . پدرم ميگويد از سولماز بگذر . . . كه رنج ميآورد مادرم گريه مي كند از سولماز بگذر . . . كه مرگ ميآورد خواهرهايم به من نگاه مي كنند . . . باخشم . . . كه ذليل دختري شده ام . . آه سولماز . . . اينها چه ميدانند كه عاشق سولماز بودن چه درد شيريني است به كوه مي گويم سولماز را مي خواهم جواب مي دهد من هم به دريا مي گويم سولماز را مي خواهم جواب مي دهد من هم در خواب مي گويم سولماز را مي خواهم جواب مي شنوم من هم اگر يك روز به خدا بگويم سولماز را مي خواهم . . . زبانم لال . . . چه جواب خواهد داد؟ . هرچه روزها مي گذشت و جلوتر مي رفتيم غم و اندوه ناشي از فرداي نا پيدايمان بيشتر مي شد . همه جا با هم بوديم حتي وقتي با هم نبوديم . . . وقتي كه نيستي بيشتر احساس مي كنم كه هستي سخت ترين ايام تعطيلات دو هفته اي نوروز بود . براي ما كه تمام روزها ( تا وقتي خورشيد در آسمان بود ) با هم بوديم ، اين دوهفته دوري باور كردني و قابل قبول نبود ( اون زمانها مثل حالا نبود حجب و حيائي بود ، اجازه از پدر و مادري بود نه مثل حالا كه والدين اوقات خود را با فرزندان خود هماهنگ مي كنند.) اما همين لحظه ها رو هم براي هم شيرين می کردیم ( و خاصيت عشق همين است ) . با هم قرار گذاشتيم خاطرات اين دو هفته دوري را هر روز در دفترچه اي بنويسيم و در وقت ديدار به هم هديه كنيم اين نوشته ها از زيبا ترين و پر احساس ترين نوشته هايي بود كه در عمرم خوانده ام ( افسوس كه در بگيرو به بندها و بردن و تاراج كردن ها از بين رفت ) . ماهر حادثه اي رو به يك مسئله زيبا و نشانه قشنگ براي خودمون تبديل ميكرديم . يك روز در دانشگاه فرناز دچار دل درد بسيار شديدي شد كه مجبور شديم عزيز دلم رو به كلنيك ببرم . در بين راه و زماني كه از شدت درد به خودش مي پيچيد به فرنازم گفتم تصور كن زمان زايمان تُست و داريم به بيمارستان مي رسيم و اين لحظه ها برايمان تا سالها بعد زيبا و پرخاطره باقي ماند . حتي اسم بچه خيالي مان را نيما گذاشتيم . ( بخاطر عشق هر دو يمان به نيما ) البته بعدها خواهرش زودتر از ما پسردار شد و اين اسم را برگزيد و سرنوشت به گونه اي رقم زد كه اولين فرزند پسرمان بعد از فوت پدرم به دنيا بياد و اسم او را ( ناصر ) براي پسرمان انتخاب كنيم . از خاطرات ماندگار ديگه يي كه داريم كادوي من به او بود . يك روز غروب كه آزمايشگاهمون طولاني شده و به شب رسيده بود در حال رسوندن فرنازم به آرياشهر بوديم . آسمان صاف و ماه در آسمان پيدا .. . ماشين رو نگه داشتم و به فرنازم گفتم به آسمان نگاه كن . ماه رو مي بيني ؟ با تعجب گفت : آره . . . گفتم اين ماه هديه من به تو . . . اصلاً مال تو . هر وقت پيش هم نبوديم و دلتنگ هم شديم . هر دو به ماه نگاه مي كنيم . سالها بعد زمانيكه فرشته زندگيم رو بهمراه پاره هاي تنم رو به زور به آمريكا فرستادم . فرنازم در يكي از نامه ها برايم چنين نوشت " فرشيدم حالا در آمريكا هستيم و مامان و بابا سعي مي كنند نهايت محبت رو به ما بكنند اما من دلم تنگه و حتي نگاه به ماه آسمون آرومم نمي كنه چون حالا حتي ماه هاي ما هم يكي نيستند و اين اشاره يي بود به اختلاف 12 ساعته ما كه وقتي فرنازم ماه رو ميديد من نميديدم . بعد از گذشت 13 سال هنوز هر وقت ماه رو مي بينم اشكم سرازير ميشه. به روايت ايرج زبردست : تاگريه طلسم درد را مي شكند دل ، حرمت آه سرد را مي شكند درياي هزار موج طوفان خيز است اشكي كه غرور مرد را مي شكند . . . آه از اين قلب كه جز درد در آن چيزي نيست . . . در اوج اين روزهاي سراسر شادي و اندوه ، و لحظه هاي بيم و اميد و خنده و شادي و آرامش و تشويش ، سروكله يك خواستگار پول دارِ از اون ور آب آمده پيدا شد . مهندسي از كانادا . . . به فرنازم گفتم زندگي ما هم مثل فيلمهاي هندي و يا فيلمهاي آبگوشتي ايراني ، رقيب پولدار ، دختر مرفه ، خانواده هاي مخالف . حتماً من هم بايد مثل فردين كتم رو روي دوشم بندازم و آواز بخونم . . . گنج قارون نمي خوام . . . مال فراوون نمي خوام . . . اما نه آواز كوچه باغي بلد بودم . . . نه بعد از انقلاب و در اون سالها ميتونم گيتاري در دست در زير پنجره خانه تان آواز بخوانم و تو از اون بالا برام گل بندازي ، من فقط شعر نيما و اخوان و سهراب رو بلدم و از ترس كميته و منكرات جرأت خوندن اونها رو در كنار خانه تو ندارم . . . و خنده ي نمكين فرنازم بود كه ديونه ام ميكرد . حاضرم هر چه دارم بدم تا دوباره اون خنده هاي از ته دل فرنازم رو ببينم . . . پابلو نرودا چه زيبا گفت : نان را از من بگير ، اگر مي خواهي هوا را از من بگير اما خنده ات را نه . . . نان را . . . هوارا . . . روشني را . . . بهار را . . . از من بگير اما خنده ات را هرگز تا چشم از دنيا نبندم . . . براي مقابله با خواستگار پولدار ، و در نبردي نابرابر همه پسرهاي دانشكده كه بمن نزديك بودند ، ستادي تشكيل داديم و همه فكر و ذكرمون معطوف به همين مسئله شد و عشق و عاشقي از سرمون پريد چرا كه به هيچ قيمتي نميخواستم فرنازم رو از دست بدم . تو را از سر راه كه نه جسته ام يا از دم آب كه نه گرفته ام كه هم ساده از دستت بدهم من از پسِ سالها به كوري رفتن ترا با سوي دل ام يافته ام * * پي نوشت : غلام رضوي پايان قسمت چهارم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 8:54 توسط فرشید |
|
|
بازي با مقدسات مردم در آزمون آموزش ضمن خدمت معلمان فوق ديپلم كه ششم بهمن ماه امسال برگزار گرديد سئوالاتي مطرح شد كه آدم را به اين فكر ميندازه كه معلمان كودكان براي كسب امتياز ارتقاي شغلي چه آموزشهايي بايد ببينند و آنها را چگونه به كودكان ما انتقال ميدهند اين آزمون صداي اعتراض برخي از معلمان را برانگيخت * . از طرفي سازمان معلمان بطور رسمي بيانيه اي در اين زمينه براي رسانه ها فرستاد . آش آنقدر شور بود كه خود آموزش و پرورش دستور برگزاري مجدد اين امتحان رو داده ، اما وقتي فكر مي كنيم و مي بينيم مسئولين طرح سئوال با چه طرز تفكري در چه مسندي قرار گرفته اند خنده مان ميگيرد . نه گريه مان مي گيرد . خنده تلخ من از گريه غمگين انگيز تر است كارم از گريه گذشته به آن مي خندم بدون هيچ توضيحي چند سئوال از مجموعه 40 سئوال را براتون مي نويسم مابقي سئوالات بدليل مضمونشان قابل نوشتن نبودند . 1- رسول خدا ( ص ) در مقايسه خود با حضرت يوسف فرمودند : الف ) من از يوسف زيباترم ب ) يوسف از من زيبا تراست ج ) من از يوسف با نمك ترم د) يوسف از من زيباتر ولي من با نمك ترم 2- رسول خدا ( ص ) هرگز با . . . غذا نمي خورد : الف ) 2 انگشت ب) 3 انگشت ج ) 4 انگشت د ) 5 انگشت 3- رسول خدا ( ص ) به كدام سمت مي خوابيد ؟ الف ) به پشت ب ) به سينه ج ) به راست د ) به چپ 4- مهر نبوت در كدام قسمت بدن پيامبر پيدا بود ؟ الف ) بين شانه ها ب ) روي صورت ج ) روي پيشاني د ) بين سينه ها 5- رنگ ريش پيامبر چگونه بود ؟ الف ) سراسر سفيد حتي بالاي زنخدان ب ) سراسر سياه حتي بالاي زنخدان ج ) بالاي زنخدان سفيد و بقيه جوگندمي د ) بالاي زنخدان جوگندمي و بقيه سفيد دلم حتي براي خدا هم ميسوزد زاهد به كَرَم ترا چو ما نشناسد بيگانه چو آشنا ترا نشناسد گفتي كه گنه كني به دوزخ برمت اين را به كسي گو كه ترا نشناسد * نقل از روزنامه اعتماد ملي سه شنبه اول اسفند 1385 |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 10:26 توسط فرشید |
|
|
هواي تابستاني دستهاي تو از يادم رفته است و هواي نزديكترينِ آسمانم . . . چشمهاي تو و من چقدر دلم براي زندگي تنگ شده است روزها ميگذشت . گويي دنيا مال ما بود و اين كم چيزي نبود . روزهاي عشق ، روزهاي هواي بهاريِ دل . . . هر چه جلوتر مي رفتيم . اطرافيان مي فهميدند مسئله فرناز و من با بقيه فرق مي كنه . وقتي كلاسها تمام ميشد فرنازم رو ميرسوندم و مسير دانشگاه ملي ( شهيد بهشتي ) تا آرياشهر ( صادقيه ) چه زود مي گذشت . بعضي وقتها در اوج خنده و خوشي بوديم ، اما گه گاه نيز هردو از غم دروني و بيم آينده سكوت ميكرديم . . . سكوت سرشار از ناگفته هاست . . . هر دو ميدانستيم مسئله دوستي مان داره عميق تر ميشه و به همين دليل مشكلات آينده را سر راه خود حس و لمس ميكرديم . اختلاف مذهب اولين مشكلمان بود . من و فرنازم از دو دينِ جدا بوديم ( در اين باره بنا بدلايلي در اين داستان اشاره چنداني نخواهم كرد . . . تا فرصتي مناسب . . . شايد وقتي ديگر . . . ) از نظر طبقاتي هم فرناز جزو مرفهين بود و من از طبقه متوسط . از طرفي هر دو دانشجو بوديم و من شغل و كاري نداشتم . مجموعه اين مشكلات آينده اي بس مبهم و تاريك رو براي هردويمان رقم ميزد . فرنازم در قسمتي از خاطراتش كه براي من به يادگار گذاشته درباره اين روزها چنين نوشته . " باورم نميشه ، روز به روز به فرشيدم بيشتر نزديك ميشم و بهترين لحظه هاي عمرم رو با اون ميگذرونم . از تمام پسراي كلاس سر تر هست چه از نظر رفتار . . . چه منش و . . . اما وقتي مي بينم راه ما از هم جداست و امكان رسيدن به هم رو نداريم . . . دلم ميگيره . . . وقتي توي ماشين دستش توي دستمه تمام غم دنيا از دلم بيرون ميره وقتي در باره مشكلات و آينده مبهممون با فرشيدم حرف ميزنم دستم رو بلند مي كنه ، ميبوسه و بعد به آرومي . . . روي چشمهاي قشنگش ميذاره و چشماشو براي لحظه اي مي بنده ( حتي وقتي داره رانندگي مي كنه ) و من مي فهمم كه در اون لحظه بايد سكوت كنم . تا حالا نديدم كسي بي حوصلگي يا عدم توانايي جواب دادنشو اينهمه زيبا بيان كنه " روزها ميگذشت و ما كاملاً 2 حالت جداگانه داشتيم . در كلاس و دانشكده شاد و خوشحال و شيطون و در مسير رفتن به خونه غمگين و فكور . گاهي اوقات دقايق زيادي را با هم در سكوت مي گذرونديم اما هر دو ميدونستيم به چي فكر مي كنيم . مسئله براي هر دوي ما روز به روز جدي تر و عميق تر ميشد . دلهامون هوايي شده بود و بيشتر ميخواستيم . بيشتر و بيشتر . . . ما ديگه از هم زندگي ميخواستيم . زندگي مشترك ، خانواده ، بچه و . . . دلها هوايي شده بود . . . هزار آيينه مي رويد به هر جا مي نهي پا را همين قدر از تو ميدانم هوايي كرده يي ما را در چنين روزهايي خودمون رو خوشبخت ترين آدمها و عاشق هاي روي زمين ميدانستيم . در دانشكده زبانزد خاص و عام بوديم . هر كي دلش ميخواست راه حلي براي مشكل ما در رسيدن به هم پيدا كنه و همه در شادي ما شريك بودند و در نگراني ها غصه ما رو ميخوردند . از خاطرات زيباي اون روزها اخراجهاي مكرر من از كلاس بود . همه هم به خاطر فرناز نازم ، يكبار استاد منو صدا كرد به پاي تخته برم و درس جواب بدم . چون مشغول بازيگوشي بودم ، چند سئوال كرد و طبق معمول من بلد نبودم . استاد با احترام منو از كلاس اخراج كرد و من فكر كردم چون جواب سئوالها رو ندادم مجازات شدم ، بعد از اتمام كلاس بچه ها گفتند از لحظه اي كه پاي تخته رفتم چشمم به فرناز بود و به او زل زده بودم و فرناز مرتب سرخ ميشد و سرش رو پايين مي انداخت و استاد براي راحتي فرنازم منو اخراج كرده بود و اين مسئله تا مدتها سوژه همه بچه هاي دانشكده بود . يكبار ديگر از مسابقه فوتبال دانشكده بهمراه 3 تا از پسرها برگشتيم و 15 دقيقه دير به كلاس رسيديم . استاد اول از حضور ما جلوگيري كرد اما در مقابل خواهش تمام بچه هاي كلاس به ما اجازه ورود داد . وقتي ته كلاس نشستيم . فرنازم با زحمت و دست به دست ساندويچي رو به من رسوند كه به تعبير خودش بعد از بازي ضعف نكنم ( از همون اول منو لوس ميكرد ) وقتي ساندويچ به دستم رسيد باز كردم . قشنگ يادمه ديدم كالباس ، گوجه و كاهو داره بي اختيار و با صداي بلند گفتم اِه . . . پس خيارشورش كو ؟ . . خنده بچه هاي كلاس همان و . . . سرخ شدن گونه هاي زيباي فرنازم همان و . . اخراج من هم از كلاس همان . . . و تمام اينها برايم شيرين بود . چون عاشقش بودم . . . دل عشق پر از رنگ و ريا دوست نداشت يك لحظه ترا ز من جدا دوست نداشت اي آينه دارخلوتم باور كن اندازه من كسي ترا دوست نداشت پي نوشت : رباعي از ايرج زبر دست ( پايان قسمت سوم ) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 23:38 توسط فرشید |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
دل مشغوليهايي كه دارم و آنچه بر من گذشت و اين فردای نا پيداي من...
اينها نوشتههايي ست برای دل خودم، قلبي كه به قول نادر خان ابراهيمي: "آه از اين قلب كه جز درد در آن چيزي نيست". |
|
RSS
|