تبليغاتX
گویی مرا برای وداع آفریده اند
بنگر چگونه دست تکان می‌دهم گویی مرا برای وداع آفریده‌اند
 

 

 فرشید در ۱۵ سال پیش .(شرح عکس در پی نوشت)

 

 

بعد از انجام معاينات بي ناموسي، دكتر گفت:مجبورم يك آزمايش ديگه بگيرم. البته احتمال ابتلا به سرطان و داشتن غده بدخيم ضعيف هست.  ( خواستم بپرسم اگر ضعيف هست پس چرا اون حركات آكروباتيك را از من خواستيد؟ اما روم نشد ).  .

بهمراه دكتر رضا از مطب بيرون اومديم . از يكطرف خوشحال بودم كه كار به Biopsi و نمونه برداري نكشيد، از طرفي حس مي كردم تا گلوم درد مي كنه . فريبرز فضول زنگ زد. گفتم چه بلايي به سرم اومده. خنديد و وقتي گفتم حس مي كنم تا گلوم هم اثرات معاينه رسيده، با خنده شديدتر گفت همچين چيزي امكان نداره. ( نميدونم شايد در اين زمينه تجربه داشته! خدا عالمه ) . بعداً دكتر رضا توضيح داد در مرحله معاينه بايد خود پروستات لمس مي شد و چون متصل به انتهاي روده است، ناگزير روده هم تحريك شده،  چون من لمس ابتداي روده رو حس مي كنم، فكر مي كردم حركات جناب آقاي دكتر ( البته دكتر محرم هست ). تا گلوي مبارك من ادامه داشته .

تا دو روز، من و قسمتهايي از اندام مباركم، شده بوديم نقل محافل دكتر رضا و رضاي خودمان و فريبرز پا شكسته و تاندون پاره شده. ( خدا رحم كرد در اينروزها فريبرز خونه نشين بود، و گرنه امكان داشت CD معاينات من در حد CD  پخش شده بعضي از بازيگران مشهور فروش كنه ) .

كم كم دلهره و تشويش ناشي از احتمال ابتلا به سرطان، به سراغم اومد . دكتر رضا مرتب دلداري ميداد. اما بعد از گرفتن آزمايش دوم و مراجعه به دكتر اوضاع خرابتر شد . در جلسه دوم عليرغم اصرار دكتر رضا، اونو نبردم(چون به حد کافی شرمنده اش بودم). خودم رفتم و ديدم كه دكتر هيچ معاينه منكراتي و غيراخلاقي نكرد و نتيجه گرفتم دكتر حسيني به دكتر رضا نظر داشت و شايد به نيابت ايشان، نايب الزياره شده و اون بلاي عظيم رو به سرم آورده بود. دكتر حسيني بعد از مقايسه  3 برگه آزمايش گفت: هنوز زير 50% احتمال ميدم كه غده بدخيم باشه ، اما آنچه كه مسلمه مشكلي هست. پس بهتره عمل نمونه برداري يا Biopsi انجام بشه. و دستور داد كه به كجا مراجعه كنم . وقتي كه گفتم بعد از عمل ميتونم خودم رانندگي كنم؟ با كمي عصبانيت و نگاه تند به قسمتهايي از بدن اينجانب !! گفت : عزيزم به هر حال شما دست كاري مي شيد. حتي تا دو روز بايد در خونه استراحت كنيد . بريد همه چيز  در كلينيك به شما ميگن. تنها حرفي كه زدم اين بود: دكتر بعد از 13 سال بچه هامو ميخوام ببينم. نميخوام در شرايطي ببينم كه مشغول شيمي درماني باشم

به من اميدواري داد، هر پروسه اي رو بخواد اجرا كنه ،بعد از شهريور خواهد بود .

همون روز به كلينيك مراجعه كردم كه روز سختي بود (در يكي از پستهاي قبلي به اين روز اشاره كرده ام). تمام افكار و مسائل به يكباره به مغز خسته ام هجوم آورده بودند . ترس نديدن بچه ها اونهم درست در دقيقه 90 بدجوري منو ترسونده بود. از دو سال پيش كه مسئله ديدار بچه ها جدي شده بود، هميشه ياد صحنه اي از فيلم دكتر ژيواگو مي افتادم كه عمر شريف بعد از سالها دنبال محبوبه گم شده اش مي گشت.شهر به شهر و ديار به ديار، كه يكدفعه اونو در ايستگاه مترو يا اتوبوس ديد كه داخل اتوبوس بود .

چند لحظه صبر كرد. بعد دستش رو دراز كرد كه همزمان اونو صدا كنه. اما از شدت هيجان و خوشحالي سكته كرد و مُرد. اون چند لحظه رو عمرشريف بسيار زيبا و به ياد موندني بازي كرد و عشقش فقط مشاهده كرد، عده اي دور جنازه اي جمع شدند و اون خانم بدون اينكه بدونه چه كسي نقش زمين شده، از پنجره اتوبوس كه شروع به حركت كرده بود ، منظره تجمع افراد رو نگاه ميكرد. از روزي كه احتمال ابتلا به اين بيماري شدت گرفت دوباره همين افكار به سراغم اومدند و آزارم ميدادند ، تا روز موعود رسيد . هر چي اصرار كردم دكتر كياسالار از وقتش نزنه و نياد قبول نكرد و چون ميدونستم كاملاً صادقانه و بي ريا نگرانه، قبول كردم . رضاي خودمون هم كه جاي بحث نداشت و كسي جرأت نميكرد بهش بگه نيا.  (رضا حتي اگه جهنم هم بخوام برم با من مياد). در كنار اينها مسيح (يكي از همكاران مجموعه كاريم) اصرار داشت كه صبح با ماشين بدنبالم بياد . ماشين مسيح يك P.K مشكي هست كه به بهترين شكلي درست شده. دستگاه پخش صوتي روش سواره كه فكر مي كنم از قيمت خود ماشين بيشتره . حالا مجسم كنيد فرشيد 120 كيلويي به همراه 3 آدم بالاي صد كيلو در داخل يك P.K چه حالتي پيدا مي كنند .

از همون ابتداي راه دلداري دادن به من شروع شد . دكتر رضا در كمال نامردي دروغ گفت كه ديگه معاينه اي در كار نيست . يه لوله بسيار باريك وارد بدنم ميشه كه نوك اون سوزني قرار داره و يه گاز كوچك مثل يه بوس كوچولو از پروستات ميگيره كه براي نمونه برداري داده بشه . ( دكتر ميدونست ميخوان چه بلايي سرم بيارن ولي مطمئن بود اگه بگه، اصلاً به كلينيك نميرم ) . اما از اونجا كه خدا در همه احوال با منه،  اولين لو دادن توسط آقا مسيح انجام شد و گفت: دوستش همين عمل رو انجام داده و وسايل جراحي رو هم مسيح خريده. بلافاصله پرسيدم مسيح جان لوله اي رو كه دكتر رضا ميگه خيلي باريكه و تو خريدي چه اندازه بود؟هيچوقت اون صحنه يادم نميره. مسيح با دست چپش فرمان ماشين رو گرفته بود، و در دست راستش سعي ميكرد دنبال انگشتي بگرده كه قطر لوله رو به من نشون بده . من كه كنار دستش نشسته بودم، با وحشت نگاهي به انگشتان تپل مسيح و مخصوصاً شصت كلفتش كردم كه نكنه لوله اندازه شصت آقا مسيح باشه كه ايشون تخفيف داد و انگشت ديگه اي رو بمن نشون داد و  فهميدم اونقدر ها هم كه ميگن، ايام به كام نخواهد بود . به هر حال براي ساعت 00/08 در مقابل كلنيك بوديم و آماده عمليات نمونه برداري .

پ.ن :15 سال پیش روی زمین سفت چقدر آسوده دراز کشیده بودم . اما بعد از 15 سال روی تخت نرم کلینیک... چه کشیدم .

 پايان قسمت دوم

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 3:33  توسط فرشید | 
عکس عضو پاره شده فریبرز(شرح در پی نوشت)

همه چيز از فريبرز بدقدم شروع شد، و قرار سفر دبي. براي تاسيس شركت در اونجا، آزمايش ايدز و اعتياد ميگيرند و اگر جواب مثبت باشه در همان محوطه بيمارستان به تو دستبند ميزنند و ديپورتت مي كنند. از اونجايي كه ميترسيدم فريبرز شيطنت هايي كرده باشه خودم قبل از سفر به دبي رفتم و آزمايش H.I.V دادم !؟ مسئول پذيرش آزمايشگاه با من آشنا بود. ( از بس براي قند و چربي و تري گليسيريد و کلسترول . . . به اونجا مراجعه كرده بودم).از اونجايي كه بر خلاف فريبرز در صحبت با خانمها بسيار كم رو و خجالتي هستم! گفتم ببخشيد خانم براي آزمايش، قند و چربي خوب و چربي بد بنويسيد و تست H.I.V را هم اضافه كنيد . خانم مسئول پذيرش بعد از جابجا كردن عينكش با حالت بهت زده به من نگاه كرد و گفت : آقاي حيراني H.I.V براي چي ! اين بيماري مال مردهاي كثيف هستش ، نه شما . گفتم اينطور نيست خانم محترم از تيغ سلماني گرفته تا وسايل دندانپزشكي و خون آلوده و هزار راه ديگر ميشه اين بيماري منتقل بشه شما بنويسيد لطفاً . ايشون دوباره گفتند اون هايي كه شما فرموديد 1% هم نميشه فقط مردهاي هرزه هستند كه اين مرض رو ميگيرند . دوباره گفتم خانوم جون شما بنويسيد من ميخوام چك آپ كامل كنم . هرچي هست بنويسيد . وقتي اصرار منو ديد گفت : P.S.A رو هم بنويسم . گفتم اون هم مثل ايدزه . . . ؟ خنديد و با نگاه عاقل اندر سفيهي كه بمن میكرد جواب داد مربوط به پروستاته و دردسر از همين جا شروع شد . بعد از دو روز زنگ زدم كه جواب بگيرم . همون خانوم فرمودند آقاي حيراني فقط جواب H.I.V منفي هست و گرنه از قند و چربي و تري گليسيريد و كلسترول گرفته تا پروستات همه بالا و مثبتن .

بهرحال جواب ها رو برام فرستادند و دكتر رضا كيا سالار بعد از ديدن اونها و در هم رفتن چهره اش و اصرار هميشگي در مورد كم كردن وزن و رژيم غذايي و ورزش، رفت سراغ پروستات و سعي كرد آروم آروم بمن بگه يه مشكلاتي هست .

رضاي مهربون براي اينكه ترسم بريزه، چند مقاله پزشكي رو هم برام ايميل كرد و چند دستور پزشكي. و نهايتاً تكرار آزمايش در 15 روز بعد و باز بالا رفتن عدد کذایی و دلهره بيشتر و در نهايت بهمراه دكتر رضا رفتن پيش پزشك متخصص. از اول به دكتررضا گفتم من در مورد معاينه اين بيماري چيزهايي شنيدم و نميام. اما خيلي راحت و عاميانه بنويسم منو خر كرد و رفتيم . و قول داد معاينه اي صورت نگيره . در مطب بعد از ديدن آزمايشها و چند سئوال و جواب ، دكتر گفت: بريد اتاق معاينه . وقتي به طرف اتاق معاينه حركت كردم، زير چشمي نگاهي به دكتر رضا انداختم كه سرش رو پايين انداخته و زير لب مي خنديد . ( فهميدم چه كلاهي سرم رفته ) .

در اتاق معاينه با دلهره به دكتر گفتم آقاي دكتر شلوارم رو در بيارم ؟ گفت نه فقط كمربند رو باز كن و به پشت دراز بكش ( همين كه فهميدم نبايد روي شكم بخوابم ، خيالم راحت شد كه چيزي نيست ) دكتر چند ضربه به شكم كه بعداً فهميدم براي شل كردن عضلات بود زد. بعد گفت بلند شو. و من خوشحال كه چه معاينه راحتي بود، كمربندم رو بستم و به طرف سالن مطب راه افتادم كه دكتر پرسيد : كجا ! گفتم: شما فرموديد بلند شو . با خنده ادامه داد من گفتم بلند شو. نگفتم برو . حالا روي اون چهار پايه بطرف تخت بايست و كمربند رو باز كن!؟.روبروم تختي قرار داشت كه بايد در حالت ايستاده، سرم رو به تخت مي چسبوندم. دکتر فکر کرده بود من قهرمان ژیمناستیک هستم که چنین حرکتی رو از من خواسته بود. ( آهاي به اتاق معاينه رفته های مجلس! شما ميدونيد چي ميگم و چي كشيدم . ) .  . . . بهرحال آمد به سرم از آنچه مي ترسيدم .

و اين شروع ماجرايي بود كه 15 روز زندگيم رو سياه كرد . آغاز احتمال ابتلا به سرطان پروستات و و و . . . .(پایان قسمت اول)

پ.ن(۱):باید در رابطه با این مطلب عکس خودمو میگذاشتم. اما چون غریب این دیار هستم عکس پای مبارک پاره شده فریبرز رو گذاشتم . ببینید همسر مهربانش و مادرم چطور دورش رو گرفتند. اما اون زمانی که منو بردند برای نمونه برداری، نه تنها جنس لطیف در کنارم نبود، بلکه آقایان دکتر رضا و مسیح و برادرم رضا بودند که مجموع وزن ما به نیم تن میرسید .(دلم برای مظلومیت و غریبی خودم سوخت. شما رو نمیدونم، چه حالی دارید ).

پ.ن (۲):در گالری  وب سایت فرشید حیرانی عکسی استثنایی و قدیمی گذاشتم که رضا حیرانی شاعر و دکتر محمد کیاسالار و نهال خانوم با مایو هستند!!.فریبرز و دکتر رضا کیاسالار کمی آبرومندانه تر در کنار فرنازم و من هستند . برید ببینید .

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 22:55  توسط فرشید | 
 

و زندگی همچنان جاریست

تمام لحظات امروز به سختی میگذشت .قرار بود ساعت 4 زنگ بزنم که اگر جواب حاضر بود، برم بگیرم .تا ساعت 2 خودم رو با کار مشغول کردم .اما از 2 به بعد لحظه ها به کندی میگذشت .هر جوری بود، خودم رو تا 4 کشوندم . زنگ زدم .بعد از چند دقیقه معطلی گفتند" جواب حاضره بیاین بگیرین" . با رضا رفتم .آنچه در فاصله خانه تا آزمایشگاه بر من گذشت، وصف شدنی نیست .و آن 5 دقیقه لعنتی که رضا بره بالا و جواب رو بگیره . وقتی اومد اضطراب رو در چهره اش خوندم .چون مثل خود من از جواب چیزی نفهمیده بود.فقط کلمه غده رو تشخیص دادم . تماس با دکتر رضا کیا سالار خبر از خوب بودن اوضاع داد. گر چه جونم رو به لب رسوند تا گفت . اول گفت: پسر خاله امشب 1 ساعت وقت دارید ببینمتون؟لرزش صدای خودمو حس کردم:رضا سرطانه؟ دکتر خندید و گفت "نه میخوام شام بهم بدین چون همه چیز عالیه" . آنچه که نثار دکتر رضا کردم قابل نوشتن نیست چون بد آموزی داره!!بغض گلومو گرفت . با رضا پیش دکتر رفتیم قبلش تلفن به منشی و زبون ریختن برای خانم منشی که وقت فوری بده(اینکار ها رو از فریبرز یاد گرفتم!).دکتر مطالعه کرد . جواب و عکس های سونو گرافی و نمونه برداری رو خوندو گفت"همه چیز خوبه". وقتی گفت یک سال دیگه برای چک آپ بیاین،  من ورضا فکر کردیم میگه یک ساعت دیگه بیاین و از ترس تکرار کار های بی تربیتی به خودم لرزیدم .اما دکتر با خنده گفت عرض کردم 1 سال دیگه بیاین . حالا آروم هستم .در 1 ماه اخیر به مرگ، به شیمی درمانی، به زمین گیر شدن، فکر کردم.اونهم در آستانه  دیدار عزیزانم .اما خیلی کار ها رو مرتب کردم . دیدم خیلی چیز ها رو میشه دور ریخت واطراف رو خلوت کرد . دیدم با همه دوری از عزیزانم چه عزیزان نزدیک به خودم دارم و چقدر انگیزه برای چسبیدن به زندگی .

از همه ممنونم . برای دلداری هاشون . برای نگرانی صمیمیانه شون.

یکی از خانم های خواننده وبلاگم وقتی فهمید مشکلم چیه از دوستش تلفن یک دکتر خوب رو گرفت و بهش زنگ زد و گفت"دکتر من امروز جواب آزمایشم رو گرفتم و فهمیدم سرطان پروستات دارم!!".بنده خدا دکتر با تعجب پرسیده بود مگه شما خانم نیستید؟ و وقتی جواب دوست مهربون منو شنیده بود گفته بود: این بیماری مختص آقایون هست !!و دوست من بلافاصله و در کمال پررویی جواب داده بود: بله من دروغ گفتم" .

در این یک ماه نگاه های نگران مادر رو دیدم و خیلی چیز ها رو فهمیدم . بیشتر از پیش فهمیدم .بگذریم .

این اتفاق فصل تازه ای رو در زندگیم باز کرده ...عمر دوباره. نگاه تازه ...در همین جا اعلام میکنم هر چی فریبرز بنویسه شایعه است و خودم از فردا به جای سفر نامه "نمونه برداری نامه" رو مینویسم که به جبران نگرانی هایی که براتون ایجاد کردم چند روزی هم خنده روی لبهاتون بشینه و فریبرز هم فکر افشا گری نباشه .

از همه ممنونم .همه تونو دوست دارم .

و کلام آخر از پائولوکوئیو:

معجزه هیچ توضیح و توجیهی ندارد اما برای آنانکه به آن اعتقاد داشته باشند رخ میدهد .

 

عکس:یلدا محمد زاده

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 1:1  توسط فرشید | 
 

شبا بی تو خونه من مثل یک غروب شومه...تو حریم سینه من کار دل دیگه تمومه

 

از فردا بعد از ظهر تا شنبه امکان داره جواب آزمایشم رو بدن. برای همین یه جورایی دلواپسم.اما امروز 2 ایمیل قشنگ از نهالم و ناصرم آرومم کرده .چه لذت بخشه پسر آدم بگه پدر دوستتون دارم.(نگید ندید پدیدم.13 ساله این حرفارو نشنیدم.) امشب چند تا رباعی از شاعر توانا جلیل صفر بیگی براتون میذارم که از دل نوشته های من بهتره:

دل ،بی تو ،درون سینه ام می گندد

غم، از همه سو، راه مرا.. می بندد

 

امسال بهار بی تو یعنی پاییز

تقویم به گور پدرش می خندد

خدا کنه امسال من مثل 13 سال گذشته نباشه.

 

امشب شده آن شبی که باید بزنی

این جام لبالبی، که باید....... بزنی

 

گیرم که نریزد لب تو خونم را

از خون دلم لبی که باید بزنی

بانو... یه روزی می فهمی در این دل چه گذشت .

 

مصراع نخست: من ترا میبوسم

در مصرع بعد هم، ترا می بوسم

 

ایراد ندارد، به کسی چه.... اصلن

شعر خودم است من ترا میبوسم

خیالمو که نمیتونی ازم بگیری

 

دل میشود از تو قرص با یک بوسه

احوال مرا بپرس...... با یک بوسه

 

لب های تو، نسخه مرا....... پیچیدند

صبح و شب و ظهر قرص با یک بوسه

تا وبلاگم منکراتی نشده از لب بیام بیرون.

 

و این هم کمی تا قسمتی دلتنگی و گلایه :

 

از دست زمانه تیر باید بخوری

دایم غم ناگزیر... باید بخوری

 

صد مرتبه گفتم عاشقی کار تو نیست

بچه! تو هنوز، شیر باید بخوری.........

 

خدا رو چه دیدید شاید فردا شب سر حال اومدم و به جای سفر نامه، "نمونه بردازی نامه "رو براتون نوشتم . شاید هم چند روزی سکوت کردم . کسی چه میدونه ... تا فردا شب ...

 

عکس:یلدا محمد زاده

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 2:5  توسط فرشید | 
پرو بال ما شکستندو ... در قفس گشود ند

بعضی چیز ها باید به وقتش باشه که خوب باشه . بعضی چیزها اگه بعد از اونی که باید بیاد؛ بیاد. دیگه ارزشی نداره. حداقل ارزش اون زمانی که باید بیاد رو نداره. بعضی وقت ها دیر میشه. بعضی وقتها....(نصرت رحمانی میگه "گیرم از این کنایه هیچ نفهمی"). اما فکر میکنم مفهوم بود .

سالها پیش سیما بینا این شعر رو خونده. نمیدونم از کیه:

چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد

چه نکو تر آنکه مرغی ......... ز قفس پریده باشد

 

پر و بال ما شکستند ... و........ در قفس گشودند

چه رها چه بسته مرغی که پرش شکسته باشند

برای امشب همین بسه ...در خانه اگر کس است ... یک حرف بس است

 

عکس: یلدا محمد زاده

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 4:27  توسط فرشید | 
 

نمیدونم از شدت درد بود؛ یا اثر مسکن ها یا خستگی بیداری و فشار امروز. هرچه بود خواب بودم که صدای رعد و برق بیدارم کرد.  صدای شر شر بارونو دوست دارم و مهم تر اینکه الان درد ندارم.قرار بود نمونه برداری امروز یه گاز کوچولو با سوزن باشه اما تبدیل شد به 10 تکه نمونه برداری که هر بار صداش تنمو میلرزوند. دکتر از نتیجه سونوگرافی راضی بود؛ اما همه چیز رو به نتیچه پاتو بیولوژی موکول کرد. با اینحال احتمال خوش خیم بودن رو بسیار زیاد دونسته و همه چیز تا آخر هفته معلوم میشه. از 7 صبح دکتر رضا کیاسالار؛  رضای عزیز دلم؛ مسیح با وفا با من بودند و لحظات دلهره و درد رو قابل تحمل کردند. تماسهای یلدا؛ مهدی؛ رضا حبیبی زهرا(همسر رضا)؛نیاز؛ سارا(همون دیوونه عاقل)؛  ندا؛ هستی؛ نیلوفر؛ باران؛ مرتضی؛ سامان؛ سعید؛ فریده و اقوام لذت بخش بود.کامنت ها ی آقای علی اکبری و خیلی ها که نخواستند اسمشون باشه آرام بخش بود.

اومدن فریبرز با اون پای گچ گرفته؛ تلفن فرهاد (افسوس که خواب بودم) همه و همه قشنگ بودند. اما... اما... اما فرناز نبود و این درد بود .این شروع فاصله ایست که همیشه از اون وحشت داشتم.بگذریم . .گره افتاده در کارم...به خود کرده گرفتارم...

ریشه در خون دلم برده؛ درختی که من است

من که صد زخمم ازین دست و تبر ها به تن است

 

ای غریبان سفر کرده؛ کدامین غربت

بد تر از غربت مردان وطن در وطن است؟

شعر:حسین منزوی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 1:57  توسط فرشید | 
 

تنها با گلها... گویم غمها را(تک شقایق من در ویلای شمال)

سال ها پیش زنده یاد فریدون فرخزاد ترانه  ای سرود که خواننده جوانی به اسم صادق اجرا کرد .من این ترانه رو خیلی دوست دارم و امروز بیشتر از 10 بار اونو زمزمه کردم .(با حال و هوای این روزهای من کاملا میخونه).خیلی ها به من میگفتند صدات قشنگه!اما امروز خودم هم فهمیدم چه صدای قشنگی دارم!!( آخر شکسته نفسی). به جای پست امشب این ترانه زیبا رو از من قبول کنید . اگه حالم خوش باشه هر کدومتونو ببینم با صدای زیبای!!خودم براتون زمزمه میکنمش .

چو موجی که تسلیم آب است

تمام راه عشقم، میان وهم و خواب است

 

چو ابری که باران نبارد

دلم غرق سیاهی، اسیر التهاب است

 

اگر پاییزم ،اگر بیمارم

اگر نقشی بر گل دیوارم

 

تمام پهنه دنیا تویی تو

دلت بی ما ولی با ما تویی تو

 

من آن مرغم که پروازم خطا بود

خطی خواندم، که از خطم جدا بود

 

تو آن آوازی ،که خواندم یک شب

دریغا کز غم، شکستم در تب

 

ببین اکنون چه هستم

سکوتی مانده بر لب

ببین اکنون چه هستم.....سکوتی مانده بر لب

 

پ.ن (1):فردا یه جراحی کوچولو دارم . نمونه برداری .8 صبح باید کلینیک باشم.دکتر رضا کیاسالار و رضای وفادار و مسیح عزیز با من میان .فریبرز به علت پارگی اش (تاندون پا)،خوشبختانه نمیتونه بیاد که بعدش شر درست کنه.گفته اند 2 تا 3 ساعت طول میکشه .بنا براین خواهش میکنم تماس نگیرید . از هر کی تلفن داشته باشم و بدونم نگرانه ، بعد از اتمام کارم ، تماس میگیرم .

پ.ن (2):فردا اصلا مهم نیست . مهم جواب آزمایش هست که بعد از 7 تا 10 روز معلوم میشه و این معلوم شدن میتونه نقش مهمی در آینده ام بازی کنه .

پ.ن (3):اگه حالم مساعد باشه به محض اومدن پست میذارم .اما اگه نتونستم نگران نشید .

پ.ن (4): همه تونو دوست دارم .اونایی که کامنت میذارن . اونایی که با موبایل پیام میدن . اونایی که نگرانند ... همه تونو دوست دارم . و ....دوست دارم کسی رو که از 5 فروردین میدونه چه مرگمه اما دریغ از .....

آه از این قلب که جز درد در آن چیزی نیست .

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 1:28  توسط فرشید | 
 

جاده اسم منو فریاد میزنه ...میگه امروز روز دل بریدنه ..

اول:صبح با تلفن فریبرز بیدار شدم که گفت ساعت 9 مرخص می شه .

دوم: ساعت 8 با رضا به آزمایشگاه رفتم . خونمو توی شیشه کردند . گفتند ساعت 5 عصر جواب حاضره ...(آغاز دلهره)

سوم: ساعت 9 به بیمارستان رفتم . چهره رنگ پریده فریبرز خبر از بیخوابی دیشبش داشت که با مرفین هم نتونسته بودند دردشو ساکت کنند
چهارم:فریبرز درد میکشید . بغض گلومو گرفت ، که نمیتونستم کاری کنم . (خدایا مرگ برادرامو نشونم نده ).

پنجم:ساعت 5 غریبانه و تنها به آزمایشگاه رفتم . فریبرز در بستر بود . رضا مجبور بود خونه بمونه . آخ که فرهاد نبود ....دکتر رضا کیاسالار اصرار کرد که بیاد اما این روزها خیلی وقتشو گرفته بودم .

 

ششم: ساعت 6 مطب دکتر بودم .چهره در هم دکتر  نشون داد اونقدر ها هم که فکر میکردم اوضاع خوب نیست .

 

هفتم:به دستور دکتر ساعت 7 برای تعیین وقت سونوگرافی رفتم ،تا شنبه چند ساعتی بستری بشم .

هشتم:فرناز! اول و دوم و سوم و چهارمو ولش کن .برای پنجم و ششم و هفتم  جای خالی تورو بد جوری حس کردم . برای این سه تا هیچوقت نمی بخشمت ... بانو...جای خالی تورو با هیچ ترانه یی نمیشه پر کرد .

نهم: فریبرز و دکتر رضا نگران بودند دکتر باز هم به خونه اومد که بگه چیزی نیست اما نگاهش رو میشناسم .

 

دهم: اونقدر روی موبایل پیام داشتم که شارز موبایل تموم شد . عزیزان مهربونی دارم .اما تنهام . بدجوری تنهام . خودمو که نمیتونم گول بزنم ....تنهام .

یازدهم: شنبه یه نمونه برداری هست و بعد از 7 تا 10 روز جواب میاد . میدونم چیزیم نیست .اما امشب برای پنجم و ششم و هفتم و برای شنبه دلم فرنازو میخواست .زن ذلیلیه یا ضعف نمیدونم .. اما خودمو که نمیتونم گول بزنم ...دلم میخواست. دلم میخواد ...

 

دوازدهم:یه عزیزی که نمیدونم چطوری با وبلاگ یا وب سایتم آشنا شده در وبلاگ و خدا گاو را آفرید  منو شرمنده کرده و به من پرداخته ازش ممنونم . شما هم ببینید بد نیست .

 

سیزدهم:یه ترانه از یغما گلرویی و ختم کلام:

شونه به شونه می ولی چه دوره راه من و تو

این  همه دریا ، فاصله س ، بین نگاه من و تو

 

کنار می ، اما دلت ، اونور فانوس شبه

من با تو مهربونم و حرف تو نیش عقربه

 

هزار تا شب گذشته از قصه ی پر غصه ی ما

این آخرین ضیافته ، شهرزاد بی قصه  ،بیا

 

عزیز من ببخش اگه تلخی واژه با منه

دردو اگه داد بزنم دیوار صوتی میشکنه

 

بیا تا شام آخرو ، کنار هم  ،سحر کنیم

برای فهمیدن هم یه بار دیگه خطر کنیم

 

عزیز من ببخش اگه تلخی وازه با منه

دردو اگه داد بزنم دیوار صوتی میشکنه

عکس:یلدا محمد زاده

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 2:38  توسط فرشید | 

 آقا فریبرز بعد از عمل امروز(شرح درپی نوشت)

 

در روزي كه هراس و التهاب نيمه ماندن كارها تمام وجودت رو ميلرزونه .. در لحظاتي كه حس مي كني عليرغم همه دلداريها و نگرانيهاي عزيزان دوروبر  جاي خالي اونهايي كه بايد باشند و نيستند  با تك تك سلولهاي تنت لمس میشه . وقتي خسته خسته خسته اي و هيچ کلام و حرف و تماسی نميتونه آرومت كنه ... تنها و تنها يك نفر ميتونست با يك ايميل حالت رو عوض كنه كه فراموش كني در چه وضعيتي هستي و چه خواهد شد ؟

نفسم ، دخترم ،نهالم ،ايميل زد . عنوان ايميل بود " خبر خوش " . . . و بعد آنقدر صميمانه و قشنگ نوشته بود كه انگار دنيا رو به تو داده اند . وقتي جمله عجيب و غريب اما زيباي " فرشيد حاضرمون باش " رو خوندم اشك شوق در چشمانم جمع شد . نهالم نوشته بود تا غمگيني منو از بين ببره . نهالم نوشته بود . " فرشيد نوشته هات رو خوندم هنوز غمگين مينويسي و حالا مطلبي رو مينويسم شايد خوشحال بشي "

نوشته نهال شادم كرد و همچنان اميدوار . . . اميدوار به ديدار . . .

من و خورشيد را هنوز

اميد ديداري هست

هر چند روز من . . .

آري . . . به پايان خويش نزديك مي شود . *

 

مثل بوكسوري كه يك ضربه ، چند ثانيه اي گيجش مي كنه ، يكي دو روز مات و مبهوت بودم.اما به روايت اخوان ثالث زندگي ميگويد اما باز بايد زيست بايد زيست. كمربند رو سفت مي كنم . نميخوام ناك اوت بشم . وقتي هنوز دلتنگي تو براي نهال و بقيه مهمه . . . پس ميشه اميدوار بود حتي اگر فاصله از اينجا تا خدا باشه .

و ميان من و  او

اينك اين دشت بزرگ

اينك اين راه دراز

اينك اين كوه بلند **

شايد فردا روز ديگري باشد . . .

پ.ن : آقا فریبرز رو عمل کردند .معلوم نیست 6 صبح کجا بوده که 7 به من زنگ زد که پاره شده!!(تاندون پای چپش). این عکس هم از ایشان . اون گل هم من براش بردم.(ریا نباشه..اخلاص رو ببین).شرمنده اش کردم .

گلی که به بیمارستان بردم و شرمنده اش کردم!!

*احمد شاملو

** ه.ا.سایه

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 0:41  توسط فرشید | 
 

بین یاران می خرامد

گوسفند

از حنا بندان خود راضی است

......................................

چند روزی بیشتر تا عید نیست....*

 

*سیروس نیرو

عکس:یلدا محمد زاده

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 2:19  توسط فرشید | 

بنگر چگونه دست تکان میدهم.....

گویی مرا برای وداع آفریده اند .....

 

این پست تنها دل نوشته ای هست که دوبار در وبلاگ و وب سایتم قرار می گیره .یکی امشب و یکی هم شبی که بعد ها میاد .

آغاز انهدام چنین است

اینگونه بود آغاز انقراض سلسله مردان

یاران

وقتی صدای حادثه خوابید

بر سنگ گور من بنویسید

یک جنگجو که نجنگید... اما شکست خورد

........................................................

بنگر چگونه دست تکان میدهم

گویی مرا برای وداع آفریده اند*

*نصرت رحمانی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 1:22  توسط فرشید | 
 

آخرین رمق های خورشید

 

تا حالا شده یه دفعه حس کنی تمام دوندگیهات بیهوده بوده و از مقصد خبری نیست ؟

تا حالا شده فکر کنی خسته تر از اونی که ادامه بدی اون چیزی رو که بدنبالش می دویدی !

تا حالا شده تصمیم بگیری بزنی زیر همه چیز و بگی هر چه باداباد . . .

تا حالا شده فکر کنی حالا که تو به هدفت نمیرسی بذار آزاد باشه و اون به هر چه میخواد ؟؟ برسه ؟

تا حالا شده بخوای دستاتو ببری بالا بگی . . . .تسلیم...

من حالا اونجوری ام .

طوری که دل تو خواست باشم نشدم .

دلخواه دل تنگ خودم هم نشدم .

 

حوا تو به خانه بهشتی برگرد

من هم متأسفم که آدم نشدم *

* سید مهدی نقبایی

پی نوشت 1 : فرهاد برام نوشت " ناصر برای دیدن تو نصف دنیا را پیمود . شما چه کردید ؟ " این حرف آتشم زد . وقتی یادم اومد من دو ساعت راه اومدم و ناصر 20 ساعت در سفر بود . . . اما فرهاد نگفت چه باید بکنم؟

پی نوشت 2 : بعضی دوستان مینویسند وقت مردن نیست . کی از مردن حرف زد ؟ دلتنگم و خسته و . . . کمی نگران . . . همین

پی نوشت 3 : یک شب هوای گریه . . . یکشب هوای فریاد . . . امشب دلم هوای تو کرده است ( حسین منزوی )

عکس:یلدا محمد زاده

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 23:26  توسط فرشید | 
 

 

 

آسمون ..ابراتو بردارو برو...دیگه تنها منو بگذارو برو

دیشب ساعت 11 رفتم شمال .امروز برگشتم .تنها بودم .تنهای تنها ..تنها تر از خدا...حال عجیبی داشتم .با سرعت اومدم .مادر نبود که نگاهش به کیلومتر شمار باشه .و سفارش سرعت کمتر رو بکنه .پلیس ها هم انگار بعد از 20 روز کار سخت ،مشغول استراحت بودند، و کمتر دیدمشون .

بعضی جاها رو با سرعت 190 کیلومتر اومدم .(دیوونگی).از کنار هر ماشینی که سبقت می گرفتم ،نگاهشون می کردم .بعضی ها مثل من تنها و غرق در تفکر یا اندوه بودند . پشت  یه کامیون بعد از سالها این شعر رو دوباره دیدم .برام جالب بود

به غربت می فرستد چرخ گردون بی سبب ما را

نمی دانم پی روزی فرستد..... یا اجل ما را ؟

اما خیلی ها در کنار خانواده بودند .خیلی ها همسر و یا یاری در کنارشون بود،  که به دست مردش چای می داد. میوه پوست کنده میداد...حسودیم شد . دلم برای این چیز ها تنگ شده ..برای همسفری که چای به دستم بده ...میوه برام پوست بکنه ....کسی که نگران رسیدن یا نرسیدنم باشه ...دلم برای این چیز ها تنگ شده .دلم برای زندگی تنگ شده ....

خسته ام ...از این همه تکرار خسته ام .

آواز میخوانم

خنده می سپارم

گاهی هم در تنهایی می گریم

تو نیستی

و غبار در تو گم شده

انگار ورقی از تقویم را

با خود برده ای ...*

*علیرضا پنجه ای

عکس:یلدا محمد زاده

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 1:27  توسط فرشید | 
 

عکس:یلدا محمد زاده

به دریایی در افتادم ...که پایانش نمی بینم

 

آدمی چه زود قانع میشه و عادت می کنه . . .

پرده اول : سال 1368 بود . صاحبان کارخانه ای که در آن مسئولیتی داشتم،مدرسه سازی رو در یکی از روستاهای تبریز (  محل تولدشون ) به راه انداخته بودند .

یک حساب با دو امضاء من و فرماندار تبریز داشتیم و باید برای نظارت برای ساخت و ساز هر هفته به تبریز میرفتم و شب برمی گشتم . یک روز خبر دادند برای مأموریتی باید یک هفته به تبریز برم و بمونم . به دکتر . . . که مدیرم بود ،گفتم: یک هفته؟! مگه میشه ؟من یک هفته بچه ها مو نبینم؟ ( روزی که اون حرف رو زدم نمیدانستم روزی میرسه که 676 هفته میشه از بچه هام دور باشم !! ) . . . از مدیر کارخانه اصرار و از من امتناع تا اینکه قرار شد یکشنبه پرواز رفت باشه و یکشنبه بعد پرواز برگشت. و برای اینکه من دلتنگ بچه ها نباشم روز چهارشنبه صبح از تبریز پرواز رفت باشه و شب برگشت .

پرده دوم : سال 1369 برای انجام کاری به مشهد رفته بودم . سفرم 48 ساعت طول کشید به تهران زنگ زدم ، فرناز گفت نوید از دوری تو تب کرده . . .

پرده سوم : هفته ای سه جلسه تمرین فوتبال میرفتم و ناصر و نوید رو هم میبردم ، یک روز یکی از بازیکنان گفت ، خوش به حالت این بچه ها چقدر شیرین زبونند و تو چرا اینقدر غمگینی ؟ . . . مگه میشه آدم این بچه ها رو داشته باشه و غمگین باشه ؟

از حرفش تعجب کردم و شیرین زبونی و علاقه اونها به خودم رو یه امر طبیعی و عادی میدونستم .

پرده چهارم : حالا سالها گذشته . . . به ندیدن بچه ها مجبور شده ام و وقتی بعد از 13 سال، 10 روز ناصر رو می بینم انگار دنیا رو به من داده اند . . .

پرده پنجم : امروز برام یه روز خوب . . . نه . . . یه روز عالی بود . نویدم برام ایمیل زد ( از ناصرم از وقتی که با من در دبی بوده هفته ای چند ایمیل دارم . . . از نهالم هم گه گاه دارم . . . اما نویدم کمتر افتخار میده ) . . .

نویدم چند خط نوشت از سختی درسهاش و دانشگاهش و از اینکه خوبه و یه جمله که آتشم زد ، مرسی بابا که اینقدر کار می کنید و . . . براش نوشتم پسرم بابا 13 سال پدری به شما بدهکاره . . . براش نوشتم . . .

آدمی چه زود قانع میشه و عادت می کنه . . . حالا یک ایمیل منو به عرش میبره . . . حالا یک کلام محبت آمیز دنیا رو به من میده . . . خدایا راضی ام به رضای تو . . .

آه از این ناله سازی

از نفسهای مردی که

اتهامش عشق است

خاطراتش درد است

سایه اش ، آوارگی است

زخمش . . .

مرهمش تنهایی است

چه شتابی به زندگی بخشید . . . امید

چه درنگی به ثانیه چسبید

                      در تولد عشق

افسوس زندگی از دست گریخت

           .  .  .

           .  .  .

به غم نامه ای مانند است

عطش تنهایی

حیات تجدید فرسوده گیش را

به تجربه ی من آمیخت

از خویش گریختن به بند دیگران

افتادن است

از دیگران گریختن

آغاز گر انزوایی است

که دیوانه ام خواهد کرد

.  .  .

ناله سازی آغاز هجران است

ناله ساز

گرد آور غربت است

عمر من

به گناهکاری است شبیه

 که هر لحظه در انتظار اعدام است

.  .  .

زنده بودن

زندگی دیدن است

زندگی کردن نیست

.  .  .

این زخم من است **

*عکس از یلدا محمد زاده

**محمد رضا خلج

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 1:10  توسط فرشید | 
 

در اوج گلایه از تو نازنین ، در زمانی که حس می کنم ابراز ناراحتی تو به بی حرمتی تبدیل میشه ، زمانی که حس می کنم ابراز اشتیاقم به التماس و عجز تعبیر میشه . . . تصمیم میگیرم قلم رو زمین بذارم و برای تو بی معرفت ترین فرشته مهربان زیبای دنیا ننویسم ، اما باز دلتنگی رهایم نمی کنه . داستان زندگی رو گفتی ننویس ، گفتم چشم ، ولی نمیتونی بگی از خواستنت هم ننویس . . ..

یه جایی از افشین کریمی فرد خوندم :

کسی از کریستف کلمب

برای ورود به آمریکا گذرنامه نخواست

که شما برای سرزمین کلمات . . .

خانه ما . . . راهی به جهان دارد

با کلمات

 

به هر حال اگر جسارت نباشه ، اگر حمل بر چیز دیگه ای نشه ، اگر دوباره توبیخ نشم دلم میخواد بنویسم . . . دلتنگم . . . همین

 به خداحافظی تلخ تو سوگند نشد

که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد

 

با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر

هیچ کس ، هیچ کس اینجا به تو مانند نشد

 

هر کسی در دل من جای خودش را دارد

جانشین تو در این سینه خداوند، نشد

 

خواستند از تو بگویند شبی شاعرها

عاقبت با قلم شرم نوشتند،.. نشد *

 

* فاضل نظری

پی نوشت 1 : برای ترجمه مطالب سایت انگلیسی به یک مترجم کاملاً مسلط نیاز دارم . اگر کسی واجد شرایط هست لطفاً تماس بگیره .

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 23:15  توسط فرشید | 
 

ناصر خان دوم بعد از روزهای سخت...

دو سه روز که از تولدت گذشت . تمام پوست و صورتت زرد شد . اول گفتند زردی یه بیماری رایج و نرماله . . . مخصوصاً . . . اگر یه ماهه به دنیا اومده باشی . . . اما کم کم رنگ زرد آنچنان زیاد شد که همه نگران شدیم . باز هم مراجعه به بیمارستان و دوباره بستری شدن . . . در یک دستگاه کوچک و زیر نور مهتابی . . .  می گفتند یکی دو روزه خوب میشی ، اما روز به روز بدتر می شدی تا اینکه تصمیم گرفتند به تو خون تزریق کنند . . . و فاجعه به اوج رسید . خون تزریق شده به تو . . . تاریخ گذشته بود و همین بیماری تو رو افزایش داد . هیچوقت فراموش نمی کنم . . . سه بار به تو خون تزریق کردند ( در اتاق عمل ) . . . بعد هر روز ساعت 10می اومدند از تو نمونه خون می گرفتند و ساعت 00/12 جواب آزمایش میاومد . یادمه باید عددی زیر 8 می شه اما مال تو نه تنها کم نمیشه روز به روز هم بالا تر میرفت . . . 11 ، 12 . . . 14 . . . 16 . . . 18 ، دکتر معالج تو که از دوستانم بود می گفت : 4 حالت امکان داده پیش بیاد .

اول : مرگ . . . هنوز هم تنم میلرزه وقتی این کلام دکتر یادم میاد .

دوم : عوارض مغزی . . مانند عقب افتادگی . . . وقتی در 6 سالگی بلد بودی شطرنج بازی کنی و نحوه بازی را روی کاغذ بنویسی و عمود فرهاد قربون صدقه ات میرفت فهمیدم به لطف خدا این خطر هم رفع شده . . .

سوم : ناتوانی جنسی . . . وقتی در دبی سوغاتی خریدی و روزهای آخری که با من کاملاً صمیمی و راحت شده بودی 2 کادو نشونم دادی و گفتی این مال گرل فرند ، NO.1 و اینهم مال NO.2 فهمیدم که این خطر هم رفع شده و در این مورد  به من ( نه اشتباه کردم!) به عمو فریبرزت !! رفتی .

چهارم : ( ضعیف ترین احتمال بود ) خوب شدن تو بدون ماندن هرگونه عوارضی . . .

و حالا بعد از گذشت 21 سال خدا رو شکر می کنم که تو رو سالم به ما برگردونده . . .

سخت ترین غروب رو هیچوقت یادم نمیره . . . بابا فرج الله، مامان مهین ایرانی و آمریکایی و من در سالن انتظار بیمارستان نشسته بودیم مامان فرناز از اتاقت اومد پایین و ما رو دید هراسان و ناراحت . فریاد زد:

"فرشید ناصر تموم کرد" . . .  همگی سراسیمه به اتاق تو رفتیم . . . تنها خدا میداند و بس که فاصله 1 دقیقه ای بین سالن انتظار و اتاق تو بر ما چه گذشت . . ..                                         ( پایان قسمت دوم )

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 11:31  توسط فرشید | 
 

دل خوش...دل که خوش باشه با کامیون هم میشه  کنار دریا بود و...

تعطیلات نوروزی هم تمام شد . قبل از تعطیلات ،برای این 15 روز چقدر برنامه ریزی کرده بودم . از نظر مطالعاتی ، از نظر برنامه ریزی کاری . اما هیچکدوم رو انجام ندادم!. بیشتر از هر سال استراحت کردم .بیشتر از هر سال شمال موندم .بیشتر از هر سال دلم شکست! . . . ( بد جوری هم شکست ) . . . اما بیشتر از هر سال به دیدار عزیزانم امیدوار شدم . فردا سیزده بدره !. اونهایی که دل خوش دارند ، دسته جمعی به بیرون از شهر میزنند و . . . اونهایی هم که مثل من" در میان جمعند و دلشان جای دیگر است " . . . در خانه روزگار میگذرونند . هیچوقت این شعر فراموشم نمیشه . . . در ناکجا آباد . . . در سلول انفرادی . . . روی دیوار خوندم . یه زندانی . . . نوشته بود . . .

سیزده را همه عالم ،به در، از شهر کنند

من همان سیزده ام کز همه عالم به درم

دل که خوش باشه مث این راننده زحمتکش میشه با کامیون هم کنار دریا اومد و خوش بود . دل که خوش نباشه با زانتیای نوک مدادیت هم کنار دریا باشی، فقط غروب غمگین دریا و تنهایی یادت میاد .

 

 پی نوشت 1 : در سایت حیرانی و در قسمت گالری، هر روز یک عکس قرار میدم .تا حالا 27 تا شده . روی عکس کلیک کنید، متن کوتاهی هم در رابطه با عکسها نوشتم که خواهید دید .

پی نوشت 2 : امشب آخرین سری قرص هام هم تموم میشه . به همت دکتر رضا کیاسالار سه شنبه میرم آزمایش نهایی. تا ببینم در سال 86 دلمشغولی تازه ای خواهم داشت یا همونجوری که پسرخاله نازنینم امید داده . . . همه چیز به خیر میگذره .

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 20:40  توسط فرشید | 
 

با ناصرم در دبی روزهای شیرین با ناصر بودن در ساحل زیبای دبی

پسرم . در روز تو لدت بیشتر از همیشه دلتنگت شدم . چون بهت قول دادم که غصه نخورم ...نمیخورم . اما دلتنگتم . تمام 10 روز دبی یادم اومد . وقتی بهت گفتم این 13 سال به یاد من بودید؟ و تو به جای هر جوابی عکس گوشی موبایلتو نشون داددی که منو تو و نویدی در زمین فوتبال بودیم .. یادم اومد ...دریا رفتنمون . توی استادیوم بودنومون .. استخر پشت بوم خونه ....همه و همه یادم اومد ...دلتنگتم پسر اما غصه نمی خورم .....

سالها پیش فریدون فرخزاد ترانه زیبایی از سروده های ایرج جنتی عطایی اجرا کرد ... تقدیم به تو ....ناصر... دلتنگتم .. دلتنگ مهربونی هات ، ادبت .. حرفهای با مزه زدنت .... دلتنگتم ..اما غصه نمی خورم ...

من شبم...من شبم... تو صبحی صبح روشن ....

پسرم ....پسرم ...مرو از خاطر من ..

من بی تو ای بهار.....چون گلی پژ مرده ام

خسته ام خسته ام ....خسته و دل مرده ام ...

 

پسرم بهانه مگیر.. تو سراغ آشیانه مگیر

آشیانه رفته به باد ....ره آشیانه مگیر

ای نگاه تو حسرت آلود ... مرده در من هر آنچه بود

ای نگاه تو حسرت آلود ... مرده در من هر آنچه بود

 

نشسته ...دریغا .. بین ما... بس کوه و دشت

چه شب ها...چه شب ها .. چه شبها .. بی تو گذشت

من شبم من شبم ...تو صبحی صبح روشن ...

پسرم ... پسرم ...مرو از خاطر من ....

پسرم بهانه مگیر ... تو سراغ خانه مگیر

آشیانه رفته به باد ... ره آشیانه مگیر

ای نگاه تو حسرت آلود...مرده در من هر آنچه بود....

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 1:35  توسط فرشید | 

 

 

ناصر و جواد کاظمیان در دبی ناصر و جواد کاظمیان در دبی...آخرین روزها

ناصر عزیزم . . . امروز سالروز تولد تست . 21 ساله شدی ، گرچه از خیلی سالهای پیش از این مرد خونه شده بودی . . .

سال 1385 برای من بهترین سال زندگیم در 15 سال اخیر بود چرا که تو رو دیدم ( اونهم بعد از گذشت نزدیک به 13 سال ) و دیدارت به دلم نشست ، به گوشت و پوست و استخوانم . . . به تمامی سلولهای تنم . . .

نه موهای سیخ سیخی داشتی ، نه رفتار غربی که سرد و مات باشه . مهربون بودی مثل مادرت . . . ادب و احترام رو حفظ کردی و در تمام اون 10 روز رویایی و طلایی ، حرکتی از تو ندیدم که سر سوزنی ناراحتم کنه یا توی ذوقم بزنه  . . .

امروز روز تولد تست . میخوام خاطرات روز تولدت و بعد از اون رو برات بنویسم . ثبت لحظات اون روزها . . . هدیه من به تست .

دیماه سال 1364 یعنی 15 ماه قبل از تولد تو ، بابا ناصر مرد . بدون هیچ بیماری و ناراحتی . همیشه خودش میگفت " حوصله مریضی و رختخواب و زمین گیر شدن و بیمارستان رو ندارم " . میگفت مردن خوبه اینجوری باشه و بعد یه بشکن میزد و میگفت " آه " اینجوری . . .

بعد از رفتن بابا ناصر که بی موقع و ناگهانی بود . . .همه به هم ریختیم . بابا ناصر فقط 54 سال داشت . عمو فرید این شعر رو براش گفته بود .

به کجا برم غمم را چو تو دست من نگیری

به چه طاقت آورم من که بمانم و بمیری

همه اشک می فشانند که ترا ز دست دادند

همه درد من از آنست که ندیدمت به پیری

بابا ناصر که رفت ، همه گفتند اولین پسری که به دنیا بیاد ، اسمش رو میذاریم " ناصر " و حساسیت قضیه از همین جا شروع شد ، که دلم میخواست اسم بابا ناصر در خانواده من بمونه . . .

مامان فرناز یکی دوبار باردار شد اما . . . بی نتیجه . . . در چنین اوضاع و احوالی تو . . . اومدی .

صبح روز نهم فروردین مادر همیشه صبورت کمی درد داشت . اما 8 ماهش تازه تموم شده بود و انتظار همه چیزی رو داشتیم بجز اومدن جنابعالی . . .

بابا فرج الله و مامان مهین اومده بودند خونه ما برای عید دیدنی . . . یادمه من در حیاط شهرک اکباتان داشتم فوتبال بازی می کردم .

آخه بابا فرشیدت خیلی زود بابا شده بود در 22 سالگی . یادمه یک پنالتی شده بود ، اومدم بزنم . بابا فرج الله اومد پایین . دیدم مامان مهین آمریکایی مامان مهین ایرانی و مامان فرنازهم اومدند پایین . . . و گفتند حال مامان فرناز بده ، یه نگاهی به آنها کردم و ضربه پنالتی رو زدم که گل شد !! تا اونها به نزدیک ماشین برسند لباس پوشیده و آماده ، بهشون رسیدم .

در بیمارستان امید ، دکتر مرادی که تو و نهال و نوید و پیمان رو به دنیا آورده بود ( همه رو در یک بیمارستان و یک اتاق ) خودش رو به موقع رسوند و گفت بچه زودتر از موعد به دنیا میاد . ...

پشت درب اتاق زایمان . . . یکی دوبار شنیدن فریادهای مادرت که گفت :  " فرشیدم " . . . و بعد بیرون آمدن پرستار و مژده دادن و صداهای مامان مهین ایرانی که گفت " مرسی پسرم که اسم بابات رو برام زنده کردی ( فرناز درد کشیده بود . . . از من تشکر می کردند! ) . . ..

و به این ترتیب شما به این دنیای بی در و پیکر تشریف آوردید .

بدنیا اومدنت دنیای شادی رو برامون به ارمغان آورد . بلافاصله گفتم به نام " ناصر حیرانی " برات شناسنامه بگیرند و خوشحال بودم که ناصر خان دوم اومد . . .

اما این شروع ماجرا بود . . . از روز سوم زردی گرفتی . . . اول می گفتند اکثر بچه ها این بیماری رو میگیرند . اما روز به روز . . . رنگ پوست تنت و چشمات زردتر و زردتر می شد و بعد دکتر و بعد بیمارستان و بعد بستری شدن و بعد تزریق خون و بعد شروع یک فاجعه و گذران 15 روز سخت و جهنمی و دلهره آور . . .

و این شروع ماجرا بود . . .

 

                                                                ( پایان قسمت اول )

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم فروردین 1386ساعت 1:3  توسط فرشید | 
 

 

ما با دلمان هنوز مشکل داریم

صد سنگ بزرگ در مقابل داریم

 

معشوق خودش میبرد و میدوزد

انگار نه انگار که ما دل داریم *

 

یار حرف خودش رو زد و رفت . بدون اینکه به تو فرصت دفاع بده.

انگار نه انگار که ما آدمیم و دل داریم . وقتی فرصت دفاع نداری ، وقتی حق حرف زدن نداری، تا وقتی هر حرکت تو رو نقشه و برنامه ای برای رسیدن به درفت ( کدوم  هدف ؟ ) به حساب میارن، و وقتی کسی نیست حرفتو بفهمه یا اونی که حرفتو می فهمه نمیتونه در کنارت باشه . . .

وقتی به اوج خستگی میرسی ، . . . حس می کنی که باید رفت و می فهمی که اینجا جای موندن نیست .

قربان صداقت و صفای خودمان

ماییم و دل پاک و خدای خودمان

در شهر شما نمیتوان عاشق شد

باید برویم ، روستای خودمان 

بعضی وقت ها حس می کنم ، دوندگی ها ، سگ دوزدن ها ، تلاشها ، همه بی نتیجه شد و باید STOP کرد و ایستاد .

از دوری ات گاهی به آتش گاهی به آب زدیم

بی تو بیهوده بود ،بیهوده هر چه رکاب زدیم

هنوز از شوک تلفن دوم ، فرناز بیرون نیومدم . دلم میخواد ، بنویسم ، اما قلم و کلام هم اینروزها دلشون گرفته و دست و دلشون به کار نمیره و هر چه کمتر بنویسم ،بهتره .

تولد پسرم ، ناصرخان دوم نزدیکه . . . پس تا اطلاع ثانوی ، غم و غصه و افسوس . . . تعطیل . . . چه کنیم قسمت ما هم همین بوده . . .

دویدیم و دویدیم و دویدیم

دم دروازه شهری رسیدیم

ولی دروازه بان دروازه را بست

دریغا روی هم را ندیدیم ***

* جلیل صفر بیگی              

** حمید ادیب

*** نصرت رحمانی

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم فروردین 1386ساعت 1:59  توسط فرشید | 

 

1- تا حالا شده حس کنی بدنت کوفته ست؟ . انگاری که چند نفر حسابی کتکت زده اند . تا حالا شده حس کنی دیگه رمقی برات نمونده؟ حتی برای اونکه یه قدم دیگه برداری یا یک دقیقه دیگه فکر کنی با چند دم و بازدم دیگه نفس بکشی . تا حالا شده حس کنی ، خسته خسته خسته ای؟، تا حالا شده حس کنی از همه چیز و همه کس و همه جا دل بریده ای ؟ من الان همین حس و حال رو دارم .

2- همیشه دوران شادی ها کوتاهه . تلفن زمان تحویل سال فرنازم منو به اوج برد و به آینده امیدوار کرد . اما دیروز همه چیز به هم ریخت .درست مث  یه زلزله ،   مث آوار . . . فرنازم دیروز زنگ زد . فرنازم گفت منو دیگه نمیخواد ( گرچه اینو بارها و قبلاً هم گفته بود ) اما ادبیات انتخابی برای بیان منظورش به تنها چیزی که شباهت نداشت نحوه صحبت فرنازم بود .

3- چند روز بعد از شروع نوشتن دل نوشته ها با فرنازم تلفنی صحبت کرده بودم، که متن مکالمه رو در یکی از پستهای وبلاگ گذاشته بودم. . وقتی گفته بود "خوندن خاطرات اعصابمو به هم میریزه" گفته بودم میخوای ننویسم ؟. که گفته بود بنویس و گفته بودم تو نخونش که گفته بود می خونم .

4- اما دیروز گفت ننویس . ولی جوری گفت ننویس که حال آدم از هر چی نوشتنه به هم میخوره . . .

5- دیروز روز بدی بود و از همه بیشتر از خودم بدم اومد و دوباره یاد شعر برادران کیاسالار افتادم :

شاکی ام امانه از تو 

از خودم لجم گرفته

از خودم که بیشتر از تو

منو دست کم گرفته

 

شاکی ام اما نه اونقدر

که چشمامو خون بگیره

بزنم زیر رفاقت

گرچه حق تو همینه

6- استادی داشتیم که میگفت " قول یک مرد شلوغی و خلوتی نمی شناسه " .

به فرنازم قول دادم فعلا داستان زندگیمونو ننویسم و تا زمانیکه نگه بنویس نمی نویسم .خوشبختانه در جایی  زندگی می کنیم که خیلی راحت میتونیم قبول کنیم ننویسیم ، نخونیم ، نشنویم ، نبینیم ، نگیم ، نفهمیم . . .

7- مسافرتم خراب شد ، شاید زودتر برگردم . از عجایب روزگاره.همون فضایی که تا دیروز برایم دنیای زیبایی بود ،حالا به  جهنمی  تبدیل شده که نفسم در اون فضا سنگینه . . .

8- فرنازم همچنان بر سر قولش هست که به دبی میاد .شاید آخرین حرف ها رو اونجا بهش بزنم، شاید هم خفه شم و سکوت رو . . . انتخاب کنم .

خسته شدم از توالی زندگیم

از این همه ماست مالی زندگیم

انگار فقط سکوت انداخته اند

بر روی نوار خالی زندگیم . *

 

9- حالا دیگه از جواب آزمایشها ، از بالا رفتن قند و فشار خون و تری گلیسرید و صد کوفت و زهرمار دیگه هراسی ندارم .

10 – داداش فرهاد . . . به حرف تو رسیدم . اما کمی دیر . . . دل که خیلی وقته شکسته . . . این بار غرورم شکست . . . و حقم این نبود . . .  

چون جاده به زخم رفتن آراست مرا

یک سینه تپش ، نفس نفس کاست مرا

این بود تمام ماجرای من و تو

می خواستمش ولی نمی خواست مرا . . . **

*جلیل صفر بیگی

**ایرج زبر دست

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 23:28  توسط فرشید | 

 

 حافظیه من در شمالحافظیه من در شمال

 

 

بارون لطیف شمال ، یه قشنگی دیگه یی داره . در ویلا آلاچیقی درست کردم که بیشتر شبیه آرامگاه حافظ شده و اسمشو گذاشتم " حافظیه " . رضا ( نه رضای برادرم ) در نهایت سلیقه باغچه و در کل حیاطی درست کرده که به آدم آرامش بی نظیری میده . مخصوصاً اگه شب از نیمه هم گذشته باشه ، نم نم بارون و لطافت بهار رو با گوشت و پوست و استخونت حس کنی و به هر طرف چشم بندازی درخت پرتقال و نارنج و گلهای یاس سفید و زرد ببینی ... همه خواب باشن تا تمرکزت رو به هم نزنن ... و تو مثل آدمهایی که هیچ غم و غصه ای ندارند در سکوت محض به آرامش کم نظیری برسی ...

اینها همه قشنگی این لحظات هستش . اما ... مثل لذت موقت ناشی از مستی ، فقط چند دقیقه ای در این حال میمونی و دلت فرناز رو میخواد ، نهال رو میخواد ، ناصر رو میخواد ، نوید رو میخواد ، پیمان رو میخواد ، و هر چیز دیگه ای که حتی در وقت خواستن هم اجازه ی نوشتنش رو نداری ...

بیخوابی زده به سرم و می دونم  امشب از اون شبهایی ست که دلتنگی تا صبح به دلم چنگ می زنه .

 

امشب شبی است تیره و باران یکنواخت

بیدار کرده خاطره ی عشق یار من

حالی شگفت دارم و دانم که تا سحر

هجران چه می کند به دل داغدار من ...

 

سال جدید رو با آرامش و امید شروع کردم . تلفن فرنازم به من روحیه داد . همه چیز روبراهه . ( به جز نگرانی های ناشی از سلامتی و آزمایش های مربوطه که اونهم  تا آخر فروردین معلوم میشه ) ...

 

نمیدونم کجا خوندم  ... " یکی با عشق زندگی می کنه ، یکی با زندگی عشق می کنه "

من هم فعلاٌبا یادش ، با خاطراتش ، روزگار رو میگذرونم . کی طاس زندگی دوباره برام بشینه ؟. تا کی دوباره بخت برگشته ی ما بر سر یاری آید ...

 

بخت ما از سر مژگان تو برگشته تر است

عجبی نیست که از ما نکنی هرگز یاد  *

 

* عماد خراسانی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 0:1  توسط فرشید | 
 

 

 

زندانیان یک روز در هفته رو خیلی دوست دارند . روز ملاقات ... حال و هوای زندانیان در اون روز بسیار دیدنیه . یک سری هستند که میدونند هر هفته عزیز یا عزیزانش به ملاقاتشون میان . اونها به جز حمام و اصلاح روز قبل ، از صبح روز ملاقات ،سعی می کنند با بضاعت اندک و امکانات قلیل زندان ، بهترین لباسهای موجودشون رو به تن کنند و از صبح زود برای شنیدن صدای بلندگو و اعلام اسامی کسانی که ملاقات دارند لحظه شماری می کنند .

 

دسته ی دوم گروهی که مردد هستند و سر در گم، و نمی دونند اون روز کسی به ملاقاتشون میاد یا نه .

 

اما گروه آخر اونهایی هستند که میدونند ملاقات ندارند و از صبح خودشون رو به خواب می زنند و سرشون رو از زیر لحاف یا پتو بیرون نمیارن ( یا از خجالت ، ... یا از غصه ... فرقی نمی کنه )

 

عید امسال و زمان سال تحویل من از  گروه آخر بودم . سالهاست که عادت کرده ام در وقت تحویل سال ، از فرناز یا بچه ها هیچ خبری نداشته باشم . اگر خودم زنگ می زدم اونها جواب می دادند  وگرنه هیچ ...

 

از 20 دقیقه به تحویل سال خودم رو به خواب زدم . مامان طبقه ی پایین در حال تماشای تلویزیون بود و رضا هم در رفت و آمد مابین اتاق خودش و سالن پذیرایی ... در لحظه ی تحویل سال فقط حافظ رو باز کردم . صفحه ای رو که اومد علامت زدم ، اما حتی چراغ رو روشن نکردم که تفاُل رو بخونم ، تا مبادا رضا و مامان بفهمند که بیدارم و متوجه اشکهای من بشن . مثل هر سال لحظه به لحظه که به زمان تحویل سال نزدیک می شدیم  طپش های این قلب خسته ( که مردونه جورکش این اندام درشت شده که  ناپرهیزی هم میکنه و رعایت هیچ چیزی رو هم نمی کنه ) بیشتر و بیشتر می شد . مثل هر سال ... سال تحویل شد .

فرهاد با وفا تلفن زد که تبریک بگه . رضا فکر کرد من خوابم و به فرهاد گفت " فرشید خوابیده " .  فریبرز smsداد . برادر خوبم خیلی خوب حالم رو در موقع تحویل سال درک می کنه و اصلاً زنگ نمی زنه . یه sms که فقط من و اون می فهمیدیم یعنی چه ...

 

... داداش ( با 5تا شین ) ، ... داداش عیدت مبارک . از عجایب روزگاره که آدم با حروف smsهم بغض طرفش رو می بینه و حس می کنه .

 

خوشبختانه زمان تحویل سال نزدیک به 4 صبح بود و از رگبار تبریک و تلفن خبری نبود .

بعد از باز شدن بغض و گریه و  گله گذاری و شکر و کلنجار رفتن با خدا ، کم کم چشمام در حال سنگین شدن بود که موبایلم زنگ زد . sms نبود و صدای موبایل قطع نمی شد . با بی حوصلگی و تعجب از سماجت کسی که تماس گرفته و قطع نمی کنه  نگاهی به صفحه ی موبایل کردم ... باورم نمی شد . اسم فرنازم رو دیدم  ( خداروصد هزار مرتبه شکر که از تلفن کارتی ( phone to phone ) زنگ نزده و شماره اش افتاده بود و گرنه جواب نمی دادم )

نگاهم روی اسم فرنازم  موند . باز هم با خودم گفتم شاید نهالم یا ناصر از خونه زنگ زدند ....... اما وقتی صدای همیشه مهربون و قشنگ فرنازم رو شنیدم ... همه چیز برام عوض شد .

فرنازم از صدای گرفته ام پرسید :

... گریه کردی ؟

... نه نکردم ...

... خواب بودی ؟

... نه نبودم

... کجا هستی ؟

... منزل مامان ، پیش مامان و رضا ...

 

عید رو تبریک گفت . عید رو تبریک گفتم و در پایان صحبت هم گفت : راستی تولدت مبارک . حتی بعد از گذشتن 13 روز از تولدم ، این تبریک برام قشنگ و دلچسب بود ...

 

شب و بعد از پایان ساعت ملاقات چهره ی زندانیان دیدنی ومتفاوت است . اونهایی که ملاقات و خبر خوب داشتند غرق شادی و خنده ...

 

اونهایی که ملاقات و خبر بد داشتند غرق اندوه و نگرانی و تشویش ...

 

اونهایی که بی ملاقات بودند مثل همیشه ... اما مغموم تر از همیشه ... و در این میان ... چهره ی کسانی که اصلاً انتظار ملاقات نداشتند و در زیر پتو پنهان بودند اما به ناگاه بلندگو اسمشون رو برای رفتن به سالن ملاقات اعلام کرده بسیار تماشایی است ... اونها کاری به  خوب و بدخبر  ندارند . به دیدن عزیزشون کار دارند .

 

من بعد از تحویل سال ، کاری به کلام مختصر فرنازم نداشتم . مهم شنیدن صدای فرنازم و اینکه تماس از طرف اون بود ... بود ...

 

زندانیان بی ملاقات بعد از اومدن از ملاقات میگن ... این هفته ، هفته ی خوبیه و ...

 

 من میگم و میدونم که به لطف خدا ، امسال سال دیگری است .

 

شب هجران و تنهایی و بی می مانده بیدار

خداروشکر چون خاطر به جای دیگری دارم

برو ای عقل ، ای شب ، ای غم ، ای تشویش ، ای حسرت

که من با مستی امشب رازهای دیگری دارم *

 

(*) عماد خراسانی     

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 21:43  توسط فرشید | 

 

 

نوروز امسال برام با نوروز دهه اخير زمين تا آسمون تفاوت داره . . . چرا كه امسال اميد ديدار ، . . . ديدار يار  در دلم زنده شده . . . حتي براي لحظه ديدار فكر كرده ام چي بپوشم . . . چه جوري باشم ، چه كاري انجام بدم . اما ثانيه ها به سختي و كندي ميگذره . . .

من به اميد پايان فصل جدايي ،دوباره مشتاقانه ( نه مجبورانه ؟! . . .) نفس مي كشم .

اما گه گاه ترس و بيم و اضطرابي وجودم رو فرا ميگيره كه اگر نياد چي ! ؟

فقط به اومدنش فكر مي كنم و اينكه يكبار به حرفام گوش بده بعد از اون ديگه هر چي اون تصميم بگيره . . . همونه .اما يكبار بايد بياد . اينو از خدا خواستم .و هر وقت كه ازش خواستم دست رد به سينه ام نزده . . . مي دونم كه مياد و واي بر من اگر كه نياد .

شبي ساكت ترين همچون دل من

كه دل نيست منم

با ابرها كه جمع آمده در من

به اميد پايان ولگردي نفس مي كشم

كسي را نفس مي كشم كه اگر نيايد

چنان خواهم گريست كه بگويند

بعدها بگويند

اين باران نيست

صداي ريزش مردي است

روي بام شهر

كه همه را مي گريد . *

 

* نميدونم اين شعر زيبا مال كيه ...هميشه گفتم مال كسيه كه بفهمه .

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم فروردین 1386ساعت 19:44  توسط فرشید | 
 

براي فرنازم . . . براي عشقم

بانوي بزرگوار من . . .

دو روز از شروع سال جديد مي گذره . . . بعد از سالها ، امسال رو با اميد ديدن تو شروع كرده ام و همين اميد چقدر همه چيز رو برام زيباتر كرده . . .

امسال رو با تلفن تو شروع کردم  و این کم چیزی نیست .

درياي شمال ، جنگلهاي شمال ، آرامش و سكوت شمال ، همه و همه تو رو در يادم ميآره . . . فراغت ناشي از تعطيلات باعث شده بيشتر و بيشتر فكر كنم . دلتنگتم مثل هميشه ، عاشقتم بيشتر از هميشه . . . در اين لحظات در بين صداي جيرجيرك ها و صداي امواج دريا . . .

حال و هواي ديگه اي دارم . . . كاش بودي . . .

يكشب هواي گريه

يكشب هواي فرياد

امشب دلم هواي تو كرده است *

 

 

* حسين منزوي

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم فروردین 1386ساعت 20:8  توسط فرشید | 
 

به بهانه شروع سال 1386

برخيز كه ميرود زمستان . . .

اين رو عزيزي با SMS برام فرستاد و من نمي دونم زمستون چه عيبي داره كه از رفتنش خوشحاليم . سال قديم چه گلي به سرمون زد كه سال جديد بخواد بزنه . اين همه عجله مون براي سال جديد بخاطر چي بود !

در حيرتم از اين همه تعجيل شما

از اين همه صبر و طول و تفصيل شما

ماخير نديده ايم از سال قديم

اين سال جديد نيز تحويل شما *

هرتنوع و دگرگوني قشنگه . حتي اگر تغيير فصل باشه .آدمي با سكون و تكرار و عادت و درجا زدن مي گنده .

من فكر مي كنم تنها چيزي كه اومدن بهار و عيد رو زيبا مي كنه، همين تغيير و دگرگوني مي تونه باشه و گرنه گذر عمر كه شادي نداره . . .

بس كه بد مي گذرد زندگي اهل جهان

مردم از عمر چو سالي گذرد عيد كنند

بهار زيبا بعد از زمستون قشنگ مياد . اما تغيير حال و دگرگوني احوال ما جماعت هم تصنعي و  مسخره شده . . . ديد و بازديدهاي افراطي و اجباري ، تبريك هاي گه گاه مزورانه و مصنوعي . . . افسوس كه همه چيز عادت شده . . .

آلوده" صد سال به اين سال" شديم

معتاد به بوي كارت پستال شديم

چون ماهي قرمزي كه بازي مي كرد

بعد از دو سه روز ناگهان چال شديم **

 

 

با همه اين حرفها . . . سال نو مبارك

 

* جليل صفربيگي

** مسلم فدايي

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم فروردین 1386ساعت 13:48  توسط فرشید | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
دل مشغولي‌هايي كه دارم و آنچه بر من گذشت و اين فردای نا پيداي من...
اينها نوشته‌هايي ست برای دل خودم، قلبي كه به قول نادر خان ابراهيمي: "آه از اين قلب كه جز درد در آن چيزي نيست".

پیوندهای روزانه
خانوم
غریب آشنا
سپیده عشق
ابراهیم خانزاده
بارش دل
پرستار
پریسا
نشانه ها
حسود
مسافر
شاپرک
شهرام
سمیرا
گل کویر
اشک ها و لبخند ها
هیچکده
سارا
میترا رضائی
پرنیان
نا آشنا
آرتمیس
معرفی کتاب
شباویز
گاه نوشته
نمو
نجمه
سپیده
جعفر
گیلاسی
ملیحه
فرزانه
صبا
ستاره انتظار
ناصح
لیلا
مهری
آذر
مهناز
مریم(انتظار)
دل نانوشته ها
م.محمدی مهر
فریاد بی صدا
رویا وکیلی
نسرین
نوشا
غروب پائیزی
سپیده مشرقی
حسین(مهربانی)
نگار
باغ تنهایی
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
پیوندها
وب سایت خودم با صد ها عکس از عزیزانم در قسمت گالری
پیش بینی کنید. میلیونر شوید
رضا حیرانی
برادران کیاسالار
مغایرت
وبلاگ برادرم فریبرز
عکس های رضا حبیبی
ده دقیقه به نه
برگزیده وبلاگ ها به انتخاب رضا حبیبی
آمار لحظه به لحظه جهان
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

فرشيد حيراني