تبليغاتX
گویی مرا برای وداع آفریده اند
بنگر چگونه دست تکان می‌دهم گویی مرا برای وداع آفریده‌اند

شب آمد و دل تنگم...هوای خانه گرفت

به قول دکتر شریعتی ، " تنها شرابی که در این دنیا مرا می گیرد و مست می کند ، سرعت است . مسئله ای که همواره مرا آماج نصایح مشفقانه قرار داده. همیشه نصیحت باران شده ام و صمیمی ترین دلها را بسیار لرزانده ام " .

دیشب بعد از چند روز در کما بودن ، سرعت 200 کیلومتری رو دوباره تجربه کرده و آروم شدم . برادران پلیس هم نبودند که متوقفم کرده و بعد " خشکه " حساب کنند . نمیدونم دوباره چه مرگم شده . . .

"همه طعم ها در دهانم بی مزه و بدمزه ، همه رنگ ها پریده ، هیچ چیز به شنیدنش نمی ارزد . هیچ قیافه ای به دیدنش نمی ارزد . هیچ کاری به انجام دادنش نمی ارزد . اصلاً ارزش ها همه کم کم ساقط شدند . همه گران ها ارزان ارزان شدند .

مفت مفت شدند . همه فایده ها و نتیجه ها و سودها و لوازم ها بیهوده و بیخودی و بی معنی شده اند. همه چیز خودشون رو باخته اند ".

نمیدونم چرا اینجوری شدم . دلتنگم . دیدن ناصر، هوایی ام کرده و حالا بی تابم .

حالا زندگی خانوادگی رو می خوام . فریبرز برام نوشته صبوری کن . اما چگونه صبوری کردن رو ننوشته . هیچکس نمیتونه درک کنه که چی میگم . مگه میشه فاصله دیدن پسرت اینهمه فاحش باشه؟ دیدار ما قبل آخر در 7 سالگی . . . وقتی که می خواست از جوی آب رد بشه ، باز هم برای اطمینان دست منو می گرفت و بعد در 20 سالگی در دبی ، وقتی قرار بود سوار کشتی تفریحی بشیم، اول خودش جلو رفت و بعد دست منو گرفت، که مبادا پله کان چوبی تاب و توان تحمل وزن منو نداشته باشه. همه میگن خدا رو شکر کن که اونو دیدی و هیچکس نمیتونه برام توضیح بده فاصله این دو دست گرفتن و جابجا شدن کمک کننده کجا رفته . . .

13 سال از دست رفته . به هم ریخته ام . نمیدونم شاید بهتر باشه چند روزی ننویسم. کاش می شد چند روز دور از دیار و مردم به جایی می رفتم که هیچکس نباشه.  اما حتی مجال و فرصت و امکان این کار رو هم ندارم. بیهوده می نویسم . پس بهتره ننویسم .

 

پ.ن(1): برای فرنازم . . .

دریغ از سالهایی که بی تو گذشت

یاغی شده بودم و

اسب سیاه کوه ها

دزد شده بودم و

موج تمام دریا

و به همه چیز شلیک می کردم

تا بلکه فراموشت کنم

. . .

کاش

گلوله ای به سوی سرنوشت

شلیک کرده بودم . . . *

پ.ن(2): برای شما

ما سم مار را با پادزهر خنثی می کنیم

اما سم کلمات را چگونه؟ **

پ.ن(3) : برای خودم

امشب شب مهتاب است

و هیچ کس را نمی خواهم ***

* رسول یونان

** حسین پناهی

*** گراناز موسوی

عکس:یلدا محمد زاده

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 0:25  توسط فرشید | 

 

آب ،از بی گلی، پژمرد...

بعضی وقتها یک جمله هر چند دلسوزانه دوست یا عزیزی، می تونه تمام تنت رو بلرزونه. حتی اگر این تن، تن عظیم الجثه ای مثل من باشه! . نمی دونم. شاید هم دلم لرزید .

این اولین ایمیل اولین روز هفته ام بود :

" فرشید عزیز و مهربانم . . . دیروز بهت زنگ زدم صدای گرفته و بی حوصلگی عجیب و غریبت جمعه منو هم خراب کرد . می خواستم با هم به سونا بریم . اما کاری کردی که رفتم امامزاده صالح ! اینقدر به خودت سخت نگیر. به زندگی جدیدت نگاه کن . آنچه که گذشته ، گذشته . . . حال را دریاب . رفته ها بر نمی گردند حتی اگر اون رفته ها عزیزترینت باشند ؟"

اینهم ایمیل اول هفته و دلسوزی یاران شفیق! . . . اما پرروتر از این حرفها هستم که نا امید بشم . سیاوش کسرایی عزیز خیلی قشنگ گفته :

چشمم به کران شب نگه می ساید

وین راه به غم در شده را ، می پاید

 

گویند که رفته بر نمی گردد باز

اما، دل من، می تپد او می آید

مدارک بچه ها برای سفر هنوز آماده نشده . . .  وضعیت کاری ام با شریکم به مشکل خورده. در جامعه آنچنان عرصه را بر همه تنگ کرده اند که هر کسی مواظب است تا شلوارش بالا نره مبادا پاچه اش را بگیرند !!

نویسنده . . . خبرنگار . . . هر کسی که کمی می فهمه در اضطراب اخطاریه و احضاریه روزگار می گذرونه . . . بیابان را که هیچ . . . سراسر زندگی رو مه گرفته . . . یادم نیست در وبلاگ کدومیک از عزیزان خوندم: تمام زندگیم درد می کنه . . . روزهای سختی است ،برای همه...بگذریم.

 عشق را عشق است .

 

پ ن (1) : برای پسرم ناصر:

شیرین ترین ترانه عشق است

خوب گوش کن پسرم

عشق

ستاره ای است در آسمان زندگی

که اگر بدرخشد

همه چیز زیباتر می شود

جویبار ، دشت ، دختر گورکن

آن وقت ، تو عاشق می شوی

و ترانه هایت

بوی گل سرخ می دهند ...*

پ . ن (2) : برای فرنازم . . .

خود را نمی بینم

تو آینه نیستی

یا من

وجود ندارم **

پ . ن (3) : برای شما . . .

در خود نویسم

ادکلن نریخته ام

تا شعری خوشایند

بسرایم ***

پ . ن (4) : برای خودم . . .

آقا فرشید . . . باز داری می زنی به جاده خاکی . . . از فردا مثل آدم بنویس . . .

 

* رسول یونان

** محمد علی بهمنی

*** نصرت رحمانی

عکس : رضا حبیبی

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 0:45  توسط فرشید | 

غروب دلگیر جمعه...

غروب دلگیر جمعه شده...تمام روز رو به خودم استراحت دادم .تا ظهر خوابیدم .صدای گاه و بیگاه کاسکو که (فرشید ...فرشید) میکرد،یکی دو بار خواب رو از سرم پروند.باز جای شکرش باقیه ،یکی منو صدا می زنه.نهار رو به همراه مادر خوردیم.(نعمتی که فرید و فرهاد و حتی فریبرز از اون محرومند).بعد از ظهر تماشای فوتبال.اما ...حالا...غروب دلگیر جمعه...غروب دلگیر...غروب...یادم نیست این شعر از کیه...

از غروب کردن خورشید می ترسم

از اینکه زمان می تواند بگذرد

از اینکه گذشته پشت سر می ماند

از به خود آمدن های ناگهانی ام میترسم

دلم برای شنیدن همه صداها تنگ شده...

حتی برای نرسیدن به تو

چقدر دلم میخواهد حرف بزنم

حرف بزنم

حرف...

درد غریبیه . بد دردیه...آدم هوس میکنه با بچه هاش (حتی تلفنی) صحبت کنه که دلش باز بشه. اما اختلاف 12 ساعته، این حق رو هم از تو آدم قانع می گیره.وقتی تو بیداری اونا خوابند. وقتی اونا بیدارن تو خوابیدی...خود کرده را تدبیر نیست...خوشا به حال کسانی که اراده می کنند می تونند عزیزانشونو در آغوش بگیرند . بدا به حال اونها که قدر این نعمت رو نمی دونند.

پ.ن(1)...برای فرنازم...

چگونه می توان از کنار دری سخن گفت

که به خانه ات باز میشود

و تو دیگر نیستی*

*شمس لنگرودی

عکس:ارسالی از نیاز

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 0:1  توسط فرشید | 

 

یک شب آتش در نیستانی...فتاد

زندگی در کنار همه قشنگی ها و شیرینی هایی که داره،لحظات پر از غم و شکست رو هم در دل خودش جای داده،که کمتر کسی از اون بی نصیب می مونه.مرگ عزیزان...دوری از جگر گوشه ها...فرو پاشی زندگیها ...فراق به هر صورت و به هر شکل...شکست های مادی و معنوی و اتفاق های خارج از اراده آدمی واجتناب ناپذیر...اینها همه درد هستند، اما به نظر من هیچ کدوم از این دردها به اون اندازه نیست که آدم به کسی  اعتماد، اطمینان،و تکیه کنه و همه چیزش رو در طبق اخلاص قرار بده، بعد ... ببینه پشتش خالیه...کمتر کسی هست که از نزدیکترین کس خود ضربه نخورده باشه و این ضربه ها از هر زخمی کاری تر هست.نظر شما چیه؟.. روزگار غریبی ست نازنین...

در این کشتی کسی همراه ما بود

ندانستیم یار کوسه ها بود

 

میان موج ما را پرت می کرد

دریغا نا خدا هم نا "خدا" بود*

 

پ.ن(1)...برای فرنازم

داشتم دیشب من

آسمانی آبی

کهکشانی شیری

اخترانی همه از باران روشن تر

تو نبودی با من

همه را ظلمت برد

تو نبودی با من

همه را ظلمت برد

*گروسی

عکس:یلدا محمد زاده

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 1:33  توسط فرشید | 

باران می بارد امشب...دلم غم دارد امشب

قسمت عمده ای از زندگی آدمها به افسوس خوردن بر گذشته و فرصتهای از دست رفته می گذره .

بی آنکه بدونیم شاید فردا ، افسوس امروز رو بخوریم . سالها حسرت رفتن فرشته نازنین زندگیم رو خوردم. اما دقت نکردم که می تونستم چند سال از این سالها رو حداقل با نهالم و پسرانم بگذرونم . زمانه اونقدر بی رحمه که مصداق عینی شعر اخوان ثالث شده . . .

امروز بد و بدتر از آن فردامان

چون آخرت یزید شد دنیامان

لحظه های حال ، فرصت های نابی هستند که از دست میدیم بی آنکه قدر این لحظه ها رو بدونیم .

ما می توانیم زیباتر بمانیم

ما می توانستیم عاشق تر بخوانیم

ما می توانستیم بی شک . . . روزی . . . اما . . . 

امروز هم آیا دوباره می توانیم ؟ *

دلتنگ بچه ها هستم . مخصوصاً بعد از دیدن ناصر . . . دلتنگ همیشگی فرناز هستم ، اما گله ای ندارم . . . خستگی روحی ام رو شوق دیدار عزیزان کمرنگ می کنه .

احساس تنهایی و افسوس فرصت های از دست رفته منو رها نمی کنه اما سعی می کنم از پا نیافتم .

من با دستهای خودم تنهام

و زندگی

خسیس تر از بقال سر کوچه شماست که بگذارد

دوباره در آغوشم سفر کنی

که خوشبختی آه . . .

امروز هم دیروزهای حسرتی ست که فردا می خورم

چقدر محبت که در دلم معطل ماند **

پ.ن (1) : برای فرنازم . . .

باران باشد ، تو باشی ، یک خیابان بی انتها هم باشد . . . به دنیا می گویم . . . خداحافظ ***

* حسین منزوی

** علی عبدالرضایی

*** یغما گلرویی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 0:29  توسط فرشید | 

دلم برای آزادی پر پر می زند

رویداد اول : دو روزه که روزنامه هم میهن به مطلبی اشاره می کنه که برای هر کس به عنوان ایرانی و انسان ننگه . مردی از عشایر غیور!!دختر بیست و چند ساله خودشو زنده به گور کرده.دختر بعد از جدایی از همسر(گناه اول)با مردی نامرد(که این روزها تا بخوای فراوونند)،آشنا میشه(گناه دوم).حامله میشه(گناه سوم).نا مرد اونو رها میکنه(گناه چهارم؟!).دختر نمی خواد یا نمی دونه چطور بچه رو از بین ببره.(گناه پنجم).بچه به دنیا میاد...پدر برای بستن دهان مردم و نشون دادن غیرت عشایر و از بین بردن این ننگ به دختر میگه: باید بمیری!. (بازی کردن نقش خداوند).با هم به محل خلوتی میرن.پدر شروع به کندن قبر می کنه .بنا به گفته خودش وقتی وسط کار خسته میشه ،دختر بیل و کلنگ رو از دست پدرش می گیره تا قبر خودش رو زود تر آماده کنه! .(چون دختر طاقت دیدن خستگی پدر رو نداشته).قبر آماده میشه .دختر با پای خودش میره و در مقبره ش دراز میکشه .پدر از پا تا گردن دختر رو با خاک پر میکنه.دختر آهی میکشه .پدرلحظه ای به چشم های دختر خیره میشه. (اینها همه در اعترافات پدر هست).بعد پدر صورت دختر رو هم با خاک پر و اونو زنده به گور می کنه.به همین راحتی...

رویداد دوم:برای انجام کاری از میرداماد رد می شدم . ترافیک بود .برادران همیشه در صحنه یک بانوی بد حجاب رو به طرف ماشین می کشیدند (نمی بردند.می کشیدند)تا ارشادش کنند .همسر زن اعتراض و سر وصدا می کرد.زن بد حجاب کافر عامل دست اجنبی!التماس می کرد و ضجه می زد.اما برادران و خواهران همراه، در حال انجام رسالت دینی و خدایی خود بودند.

رویداد سوم: حالت تهوع دارم.حالم از هر چه انسانیت و .... به هم می خوره.

پ.ن (1):

این قوم که خویش را مسلمان دانند

پیوسته.... به دوزخم فرا می خوانند

ای رحمت محض ! در شگفتم که چرا

عمری ست که ما را ز تو می ترسانند*

پ.ن(2) ...برای فرنازم:

با همه دلتنگی ها و بی طا قتی ها،بعضی وقت ها خوشحالم که تو و بچه ها اینجا نیستید.گاهی اوقات دوری برای خوشبختی عزیزان لازمه .

دلم به بوی تو آغشته است

کجای جهان رفته ای

نشان قدم هایت ...چون دان پرندگان...

همه سویی ریخته است**

پ.ن(3)...برای شما:

دلم برای هوای پاک

هوای پاک پس از باران...

دلم برای آزادی

پرپر می زند***

*سهرابی نژاد

**شمس لنگرودی

***ع.صمدیان

عکس: رضا حبیبی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 0:10  توسط فرشید | 

تقدیم به مادرانی که..(شرح درپ.ن۲)

م مثل مادر . . . مادر مثل فرناز . . .  فرناز مثل فرشته

امروز روز جهانی مادر بود .در آمریکا هم روز مادر رو جشن گرفته بودند. نهالم تلفن زد و از کادویی که برای مادرشون خریده بودند، با چه ذوق و شوقی حرف می زد . از اینکه امروز روز مادر هست، اما مامان مشغول کاره . و می خواست به من حالی کنه مادرشون چه زحمتی می کشه .

م مثل مادر . . . مادر مثل فرناز . . .  فرناز مثل فرشته . . .  در 10 روزی که ناصر با من بود به هر مناسبتی ، عاشقانه از مادرش حرف می زد . یک روز به ناصر گفتم: مامان به من نمی گه چه چیزی دوست داره براش بخرم . تو تلفنی سئوال کن . پسرم آهی کشید و گفت: مامان تا به حال حتی یکبار هم به من نگفته چی می خواد .

از چند روز به رفتنش مونده مرتب می گفت: وقت اومدن، مامان تمام چمدونهامو با سلیقه بسته بندی کرده. اما حالا نمی دونم چه کار کنم . یک روز نزدیک غروب به آمریکا تلفن زد . فرناز خونه نبود . با ناراحتی به من گفت بابا ، مامان تا این ساعت سرکاره . و به هر مناسبتی یادی از مادرش می کرد . دیشب نهالم هم همین کارو انجام می داد .

در عشق نویدم به فرناز هم کمترین شکی ندارم . در عکسهایی که برای من می فرستند، همیشه پیمانم دستانش رو به دور گردن فرناز حلقه کرده . . .

خوشحالم که بچه ها عاشقانه فرناز رو می پرستند که قابل ستایش و پرستیدنه .

در سخت ترین روزهای زندگی فرناز یک تنه بچه ها را به دندون کشید و بزرگ کرد .

م مثل مادر . . . مادر مثل فرناز . . .  فرناز مثل فرشته . . .

بانوی بزرگوار من . . . روزت مبارک . . .

 

پ ن (1) : برای فرنازم

با این همه ترانه پنهان در رگهای هوا

غلط می کند

این قلب

که خاموش شود*

پ.ن(2): تقدیم به تمام مادرانی که بد بودن یا نبودن و یا کم بودن پدر ها رو با خوب بودن،یا بودن و یا بیشتر بودن خودشون جبران می کنند . همه مادرانی که هم پدر هستند...هم مادر... تمام مادرانی که حتی زن بودن خود رو فدای مادر بودن میکنند . تقدیم به بانوی زیبای من ... فرناز...

*ع.صمدیان

عکس:یلدا محمد زاده

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 23:45  توسط فرشید | 

 

رضای اون روزها بعد از شیطنت روزانه

5 شنبه شب برای انجام کاری ضروری به شمال رفتم . از همون سفرهای چند ساعته که مادر همیشه نگران میگه " آخه این چه سفر یه . . . مگه راه گم کردی " .

بر خلاف همیشه که عصر 5 شنبه می رفتم، به خاطر شرکت در مراسم خواستگاری عزیزی ( که بعد از شرکت در مراسم حالا بیشتر از همیشه نگرانش هستم ) مجبور شدم ساعت12 نیمه شب راه بیافتم . آقا رضا غیرت به خرج دادند و اجازه نفرمودند تنها برم . در طول راه کمتر خوابید،و کمتر آهنگ گوش کرد.  و بیشتر حرف زد . از هردری . . . حتی درهای ناشناخته زندگی ، عشق ، ازدواج ( اینروزها هر کسی دو رو بر منه یا می میره یا می خواد ازدواج کنه یا فارغ التحصیل میشه.  هیچ کس زندگی عادی و آدمیزادی نداره ) . . . اما در کنار اینها وقتی از شب شعری می گفت که بعد از اطلاع از بیماری من رفته بود و چند ساعت قبل عزیزی به او از احتمال حاد بودن و خطرناک بودن بیماریم گفته و اینکه وسط شعر خوندن بغض کرده و نتونسته بود ادامه بده... چشمام پر از اشک شد . فاصله اتاقهای ما 5 متر هم نیست. اما خیلی وقته فرصت صحبت نداشتیم . ساعت 00/5 صبح رسیدیم. تا ساعت 00/10که برای صبحانه به زور بیدارش کردم، خوابید. من هم به دو کار ضروری و قرارهام رسیدم . 12ظهر هم برگشتیم .

رضا رو با همه شیطنت ها و بلاگیری هاش ( که به فریبرز رفته ) و مغرور بودن و طبع بلندش ( که به فرهاد رفته ) و به مظلوم بودن و بی سر و زبون بودنش ( که به خودم رفته! ) دوست دارم .

رضای این روزها ...همچنان شیطون

اگر روزی اونو خر کنم که ازدواج کنه یکی دیگه از عوامل زنجیر شدنم به ایران از بین میره ، گرچه این زنجیر ها یکی دو تا نیست ( زنجیر هایی که گفتنی نیست ) اما دلم داره پر میزنه برای رفتن . . . برای سفر . . . می دونم اینروزها روزهای آخره " اینجوری موندنه " امیدوارم به " وصل " برسم و اگر هم نرسم، دیگه قلبم یارای طپیدن نخواهد داشت.

 رضا شعرهای قشنگی داره که بعضی از اونها برای من مظلوم و چشم و گوش بسته، کمی وقیحانه ، اما زیباست .

زن دستش به سمت ستاره های نچیدنی ست

زن نچیدنی ست

دست تو کجا مانده

اینجا چیزی . . . لباسم را چنگ می زند

روی این تخت دم کرده، مچاله ام

کجای شب غلت میزنی؟

چند ستون چشم بسته دارد این حوالی

تا چند بشمارمت ؟

یک دو . . . سه . . .سیزده سال شد نیامدی

توی کدام قصه خودت را ورق زدی

من که اول خوابهای تو ایستاده بودم

بوی شبیه خوابهای تو گرفتم

بوی خوابهای تو گرفتم

بوی تو گرفتمو

کوتاه نشد این فاصله

چقدر شرجی شده واژه هام

حتماً به حوالی دریا رسیده ام . . .

 

پ ن ( 1 ) : برای فرنازم

دیگه بسه این جدایی

ما که تاوانشو دادیم

ما که با هر کی به جز هم

نیمه رفته به بادیم

پ ن ( 2 ) : شعر از کارهای قدیمی رضاست که مثل اینکه با تغییرات قسمتهایی از اون، در کتاب جدیدش چاپ میشه.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 0:56  توسط فرشید | 

خونه خالی،خونه غمگین،خونه سوت و کوره بی تو...

حلقه گمشده من ، اعتماد به نفس از دست داده ای بود که حس می کنم اینروزها در حال به دست آوردن دوباره اش هستم .

ایمیل های پیاپی نهال ، ناصر ، نوید ، برخورد خونگرم پیمانم ، همه منو دوباره به زندگی متصل کرده . بیشتر از قبل به حرف فرهاد می رسم که باید بچه ها رو دریابم . با خودم فکر کردم، شاید برای فرنازم، نتونستم مرد ایده آل و خوبی باشم. اما نباید خوب بودن یک پدر رو از بچه های گلم ، دریغ کنم . قول نمیدم دیگه غمگین ننویسم، که غم هم جزولاینفک زندگیه اما غصه نمیخورم . میخوام بلند شم. کماکان فرنازم رو در حد پرستش دوست خواهم داشت و برای بدست آوردنش تلاش می کنم، اما گدایی نمی کنم و شرط پدر خوب برای بچه ها بودن رو رسیدن به فرنازم قرار نمیدم .

مطلبم رو با نوشته ای از دکتر علی شریعتی از کتاب " با مخاطبان آشنا " به پایان میبرم .

ادبیات ما بیشتر در شعر تجلی دارد و شعر ما بیشتر در غزل و غزل ما مجموعاً عبارت است از آه و ناله و زاری  و زوزه های ذلت آور و رقت بار عاشق برای جلب نظر معشوق. عاشق همیشه یک پفیوز بدبخت روزگار سیاهی است که تنها و تنها از طریق استرحام می خواهد در دل سنگ و بیزار معشوق راهی پیدا کنه و مثل گدا ، مثل سگ، سر کوی معشوق بایستد و خاک راهش شود و گرد پایش گردد تا شاید برکفشش بنشیند .

سحر آمدم به کویت.... به شکار رفته بودی

توکه سگ نبرده بودی به چه کار رفته بودی!!!

پ.ن(1):برای فرنازم...تا زنده ام امید وارم...

نیامدنش را باور نمی کنم

غیر ممکن است

اونیامده باشد

حتما،حالا...زیر باران مانده است

و نا امید و خسته

در خیابان ها قدم می زند

من به باز بودن درها مشکوکم...*

*رسول یونان

عکس:رضا حبیبی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 22:23  توسط فرشید | 

فریاد زدم...دوباره دیداری هست...؟

نادر ابراهیمی عزیز دست نوشته بسیار زیبایی داره:

"می گویند زمین خوردن های مکرر،آدمیزاد را پوست کلفت میکند.بله...بعضی زمین خوردنها،نه همه آنها،و نه در هر شرایطی و روی هر زمینی.زمین خوردنهایی هم هست که پوست زانوی آدمیزاد را بد جوری می برد،و پوست آرنج ها را ، و تن را مجروح میکند، و روح را... شاید به طور دائم..."

من میگم امان از موقعی که پوست دل آدم خراش برداره که این زخم با هیچ مرهمی قابل التیام نیست .

میدونم که زمین خوردم.بد جوری هم زمین خوردم . از همون زمین خوردن هایی که دل رو خراش میده . اما این زمین خوردن به گونه ای نیست که توان بر خاستن رو نداشته باشم . اینروزها نهالم ، ناصرم، نویدم، پیمانم و خیلی از عزیزانم انگیزه بلند شدن رو در من زنده کرده اند.کارت دعوت نهالم برای جشن فارغ التحصیلی که فریبرز و آیدای عزیزم در وبلاگ هاشون به اون اشاره داشتند ، روحیه ام رو خیلی بهتر کرده...و همه اینها یعنی هنوز چیزهایی هست که میشه گفت همه چیز تموم نشه...

پ.ن(1): مطلب فریبرز و آیدا در مورد نهالم رو دراینجا و اینجا میتونید بخونید

 

پ.ن(2): شعر بسیار زیبایی از رضا رو هم میتونید در وبلاگش بخونید

پ.ن(3):برای فرنازم...بچه ها همه موفق شده اند و اینها از توست...بانوی زیبای من ...

عکس:ارسالی از نیاز

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 1:37  توسط فرشید | 

اگه استقلال قهرمان نشه...جواب آقا نوید رو میدم.از راست : نوید . ناصر .پیمان .

حرف اول: دو سه روزی می شد که بد جوری به هم ریخته بودم.بی حوصله.عصبی ، خسته و دلتنگ.

حرف دوم:رجز خونی امروز نویدم، کمی منو سر حال آورد . نویدم در ایمیلش نوشته: پدر عکسهای گالری وب سایتتونو دیدم و مطالبش رو خوندم . البته در متن انگلیسی مطلبی رو اشتباه ترجمه کرده بودید و نوشته بودید: استقلال بازنده.پدر اون پرسپولیسه که بازنده هست و جلوی کلمه استقلال باید بنویسید برنده.تا چند هفته دیگه هم جام رو بالای سرمون می گیریم .(پدر سگ همچین نوشته انگار خط حمله استقلال بازی میکنه).

حرف سوم: وقتی دلتنگی به اوجش میرسه یا حافظ میخونم، یا نادر ابراهیمی.امروز این نوشته نادر خان حالم رو دگرگون کرد:

باید ایستاد.بدون تزلزل،بدون شک،و بدون اضطراب...

باید ایستاد،حتی اگر زانو ها قدری بلرزد،شک قدری نفوذ کرده باشد، و اضطراب نیز، ناگزیر،قدری...

اصل در هر شرایطی،و به هر شکلی،ایستادن است،چرا که دوام در ایستادگی،به هر حال،شکل و شرایط را،به سود انسان ایستاده، تغییر خواهد داد...

حرف چهارم:سعی میکنم بایستم . با اینکه اضطراب امونم رو بریده. با اینکه فرصت های از دست رفته دیوونه ام کرده . با اینکه بی مهری یار، از حد گذشته ... اما میخوام بایستم .حرف فرهاد نازنینم یادم نمیره...ناصر برای دیدن تو نصف دنیا رو طی کرد... شما چه کردید؟

پ.ن(1): برای فرنازم

خودم کوتاه

شعر هام کوتاه تر

و کوتاه تر ازهمه

لحظه های با هم بودنمان*

*شیرین .ک(شاعر کرد عراقی)

پ.ن(2):از راست...نوید ...ناصر ...پیمان ...نوید استقلالیه که امروز حال باباشو گرفت . اما اگه استقلال قهرمان نشه من میدونم با اون...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 1:36  توسط فرشید | 

 می خوام ببینمت ولی،فاصله از من تا خداست

 

کم کم دارم به این بی خوابی شبانه عادت میکنم.صبح ساعت 6:30 بیدار شدم . 7:30 دفتر کارم بودم .تمام روز رو با سگ دو زدن گذروندم . یا برای یک لقمه نان یا در گیر روز مرگی ها . یا شنیدن درد عزیزانی که روزگار رو سخت می گذرونند . از رشت تلفن داشتم...می نالید و گریه میکرد...از تهران تلفن داشتم...فریاد از بی کسی می کرد و چکنم ...چکنم....در دفترم دیدار داشتم ... از بی عدالتی و اجحاف رفته به خود فریاد میزد.همه و همه گرفتارند. چی به سر مردم این دیار اومده؟

هر چه بود، روز پر کاری رو سپری کردم.  حتی برای لحظه ای هم خواب به چشمام نیومد.با اینحال الان که ساعت به 2 بامداد نزدیک میشه ، همچنان بیخوابم

ما را همه شب نمی برد خواب

ای خفته روزگار........... دریاب

علائم پیریه...نمیدونم .ذوق و اضطراب همزمان دیدار بچه هاست ...نمیدونم.

هر چه هست بیخوابی شبانه است.دلم لک زده برای اینکه از بیخوابی غلت بزنم و بشنوم ..."چرا نمیخوابی؟".اما تا صبح هم اگه رژه برم.....بگذریم .

کاش فرناز الان اینجا بود. کاش نهالم پیشم بود . کاش ناصر...نوید...پیمان با من بودند...کاش من اونجا بودم .کاش هر کس پیش عزیزش بود.کاش زندگی اینهمه بازی نا عادلانه نداشت.به چه زبونی بگم ... به کی بگم...دلم برای زندگی تنگ شده...خوابم نمیبرد.

صدا می آید از پشت در

صدا می آید از باغچه

هیچ کس بیدار نیست

پس این صدای کیست؟

می بینم

برگی سیاه به ایوان آمده

با دستهای کوچکش در را می کوبد

انگار خواب از سرش پریده

می گوید:

مرا با خودت به اتاق ببر

اینجا خوابم نمی برد...*

*دلشاد عبدالله(شاعر عراقی)

**برای عزیزانم:

می خوام ببینمت ولی...فاصله از من تا خداس

خودم هزار و یک طرف ،همه حواسم به شماس

***عکس:یلدا محمد زاده

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386ساعت 2:45  توسط فرشید | 

 

" فرشید ، دیشب از سانفرانسیسکو برگشتم. مراسم جشن فارغ التحصیلی یکی از دوستام بود . پدرش فیلمبرداری میکرد . شب با دوستانم حرف میزدیم . هر کس از اخلاق و رفتار پدرش در خونه تعریف میکرد و من بیشتر از همیشه دلم برات تنگ شده و بیشتر از همیشه دلم میخواد زودتر ببینمت . "

متن بالا قسمتی از ایمیل نهالم بود که امروز صبح به دستم رسید . تا حالا شده چند احساس متضاد رو در یک لحظه داشته باشید ؟ خوشحال شدم بخاطر اینکه نهالم تا این حد دوستم داره ، غمگین شدم بخاطر اینکه روی عملکرد غلط خودم، نهالم رو از نعمت بودن پدر در کنارش محروم کرده ام. اشک شوق در چشمانم جمع شد که عزیز دلم برای دیدنم بیقراری می کنه .

بغض و گریه وجودم رو در بر گرفت که نازنینم رو به چه روزی انداخته ام که حسرت چه چیزهایی رو باید داشته باشه .

نهال که از همه بزرگتره . . . وای به حال پیمانم که از 2 سالگی منو نداره.از خودم بدم میاد.

فرشید . . . فرشید . . . فرشید . . . چه کردی با خودت . . . چه کردی با عزیزانت . . . چه کردی . . ..

امروز حال و هوای نوشتن ندارم ، برای امروز همین بسه .

 

پ .ن  برای فرنازم : فکر نمی کنی بخاطر بچه ها هم که شده باید کمی از خود گذشتگی داشت؟

دریغ از

سال هایی که بی تو گذشت

یاغی شده بودم و

اسب سیاه کوه ها

دزد شده بودم و

                   موج تمام دریاها

و به همه چیز شلیک می کردم

تا بلکه فراموشت کنم

...

کاش

گلوله ای به سوی سرنوشت

                   شلیک کرده بودم . *

*رسول یونان

**:سرور وب سایت اشکالی پیدا کرده که بزودی بر طرف میشه .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 1:29  توسط فرشید | 

تا شقایق هست...زندگی باید کرد

امروز "روز با فرناز بودن" بود.

 ظهر، خسته و عصبی از صحبت های پوچ مادی با شریکم ، وقتی به آخر بحث رسیدیم، گفتم :همین جا نگه دار .پیاده میشم . با تعجب گفت: بذار برسونمت. گفتم میخوام یه کم تنها باشم. تقاطع پارک وی و ولی عصر،  بطرف تجریش پیاده راه افتادم و به رستوران یکتا رسیدم . 28 سال پیش ظهر ها پاتوق من و فرنازم بود، بهمراه گروه همیشگی مون در دانشگاه. بعد از ازدواج هم بارها و بارها به اونجا میرفتیم . خوراک بامیه ، ساندویچ های خوشمزه رومن میخورم و سوپ جو رو فرنازم .

بی اختیار وارد مغازه شدم. باور نکردنی بود . صندوقدار امروز پیرمرد خمیده ای بود که اون سالها  میانه سالی رو طی میکرد و ما رو می شناخت .

خلوت بود و همان میز در آخر سالن ، زیر پنجره کنار ستون .(حتی میز ها هم فرق نکرده بود). نشستم.

 برای خودم ساندویچ خریدم و برای فرنازم سوپ جو ! سوپ رو روبروی خودم، جایی که همیشه فرنازم می نشست، گذاشتم . (مشتریان میز بغلی نگاهم میکردند . . . مهم نبود ). مهم این بود که فرنازم رو حس می کردم . به من چه که دیگران تعجب میکردند .

یک خرس مخملی خریدم

برای دختری که ندارم

و یک عینک

برای پدر

که چشم هایش دیگر نمی بیند

و حالا میروم

برای او که نیست

گل نسرین بچینم

شاد یا غمگین

زندگی ، زندگی ست

و اگر فردا

برای شکار پلنگ

به دریا رفتم

تعجب نکنید *

عجب روزی بود . عجب نهاری و هم عجب با هم بودنی . امروز روز با فرناز بودن بود .

تو نیستی

اما من برایت چای میریزم

دیروز هم

نبودی که برایت بلیت سینما گرفتم

دوست داری بخند

دوست داری گریه کن

و یا دوست داری

مثل آینه مبهوت باش

مبهوت من و دنیای کوچکم

دیگر چه فرق می کنه

باشی یا نباشی

من با تو زندگی می کنم *

 

* اشعار : رسول یونان

** فرنازم گل مریم دوست داره شاعر به اشتباه ! گل نسرین گفته !!

*** عکس : یلدا محمدزاده

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 0:6  توسط فرشید | 

ناصرم در صحرای زیبای دبی

بعد از جمعه بد دلگیر و لبالب از اندوه و احساس پوچی، امروز رو آغاز کردم . از صبح به خودم گفتم اول هفته رو خراب نمی کنم (  نکردم ) .

با اینکه تا 4 صبح بیدار بودم و زیرنویس انگلیسی عکسهای گالری رو آماده میکردم،اما 7 صبح سرحال بیدار شدم . یک دوش ، اصلاح صورت ، 15 دقیقه ناپرهیزی کردن ( یعنی ورزش ). و بعد انجام کارهای روزمره دفتر . به طوریکه تا زمان اومدن همکارم ، بیشتر کارها رو انجام داده بودم . اما همه اینها فقط باعث شد دلتنگ نباشم. ( همین )  . یک تلفن به ناصرم در مورد سئوالی که داشتم و بعد قطع تلفن و ادامه کارها . یکساعت بعد سری به ایمیلم زدم. صدای دوست داشتنی کامپیوتر خبر از رسیدن ایمیل داشت . اما وقتی اسم ناصرم رو دیدم تعجب کردم ،چون تا دیشب چیزی از پسرم نداشتم. صبح هم که با او صحبت کرده بودم. قسمتی از متن ایمیل رو براتون مینویسم " پدر نمیدونید از تماس تلفنی شما و شنیدن صداتون چقدر خوشحال شدم " . . .

اونجا آمریکای جهانخوار امپریالیسم خونخوار . . . هستش که معمولاً آدمهاش دروغ نمیگن . . . ایران نیست که قربون صدقه هم میریم و در ذهنمان طناب دار رو برای مخاطبان می بافیم .

با خودم فکر کردم به جای غصه خوردن وقتی با یک تماس میشه کسی رو خوشحال کرد و بعد ، با خوشحال شدن عزیزت ، سراسر روزت سرشار از شادابی و انرژی برای تو  باشه چرا اینکار رو نکنم؟ . جمعه دلگیر رفت . امروز حالم خوبه . راستی همین الان تلفن شما به چه کسی میتونه اونو خوشحال کنه ؟ شنیدن صدای شما چه کسی رو به وجد میاره ؟ . . . خیلی ها میدونن که خیلی ها دوستشون دارند اما خیلی ها دلشون میخواد از خیلی ها بشنوند که دوستشون دارند .

 

پ . ن: برای فرنازم :

به روی عشق من نگذار پارا

بیا..  نشکن دل این آشنا را

 

صدایت، بهترین آهنگ دنیاست

بگو چیزی، سکوتت کشت مارا *

*گروسی

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 0:0  توسط فرشید | 

مردگان...تنها به شمعی قانعند...و اندکی سکوت

غروب دلگیر جمعه ست..به قول عماد خراسانی:

آدینه و ابر است و جهان تنگ و دلم تنگ

برخیز، که تا داد خود، از دل.... بستانیم

حرف عماد رو گوش کردم . برخیزیدم!!اما وقتی انگیزه ای نباشه،برخاستن هم بی فایده ست.خسته تر از این حرف ها هستم .از دیروز صبح به خودم استراحت مطلق دادم.شاید این درد لعنتی کم بشه.(شد).امروز هم تا ساعت 2 خوابیدم .مثل یک آدم بی خاصیت .بعد کمی مطالعه. کمی نوشتن .( نوشته هایی که قابل چاپ نیست ). کمی یاد عزیزانی که دیگه نیستند.حسین پناهی چه خوب حال رفتگان رو تفسیر میکنه:

چه میهمانان بی دردسری هستند مردگان

نه به دستی ظرفی را چرک میکنند

و نه به حرفی دلی را آلوده

(اگه من بودم میگفتم ..دلی را آزرده)

تنها به شمعی قانعند

و اندکی سکوت

کمی نوشتن.کمی خواندن .کمی یاد عزیزان رفته کردن. خیلی یاد عزیزان سفر کرده ای که باید با تو باشند و نیستند . بسیار دلتنگی و یه دنیا نا امیدی.

با این ره و این قدم نخواهیم رسید

تا قله صبحدم...... نخواهیم رسید

 

من هر چه که فکر میکنم، می بینم

هرگز من و تو به هم نخواهیم رسید*

غروب دلگیر جمعه ست.یار مورد نظر در دسترس نیست.زندگی مورد نظر در دسترس نیست .ابر بد دلتنگی آماده باریدنه...اما...گریه هم حال و حوصله میخواد، که اونهم در دسترس نیست.

پ.ن:(برای فرنازم)

در خیابان

 به چشمهایی

که چیزی جز تو نمی پرسند

چه بگویم؟**

*بیژن ارژن

**مهر نوش قربانی

***عکس:رضا حبیبی

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 20:20  توسط فرشید | 

از راست:فرید،آقا رضا،فرهاد،بابا،فرشید و فریبرز

تولد بابا 6 اسفند بود. وفاتش 16 دی. امروز 12 اردیبهشت . یعنی هیچ مناسبتی نیست . اما نمیدونم چرا دلم میخواد امروز از رفتن " پدر " بنویسم . نه سالروز تولدشه. نه سالگرد وفات. اما لحظه دلتنگی برای اونه . . . .

امروز بالای سر رضا ایستاده بودم . در حال اکو بود علیرغم درد شدیدی که داشتم، یک نگاهم به دستگاه مونیتور بود. ( مثل خنگ ها . . . چون چیزی نمی فهمیدم ) و یک نگاهم به حالت چهره دکتر که شاید از چهره او بفهمم رضا در چه شرایطی هست .

در اون لحظات مثل همیشه رضا رو به چشم پسرم دیدم و خودم رو در شکل بابا . با خودم گفتم کاش بابا اینجا بود . امروز نبودن پدر رو بدجوری حس کردم .

بقیه برادرهام میتونند در یک مورد به من حسادت کنند . چون در آخرین روز زندگی بابا تمام وقت با او بودم از صبح تا شب و تمام حرفهاش رو شنیدم و آرزوهاش رو . وقتی ساعت 00/2 از سر کار بر می گشتیم،( من در حال رانندگی بودم ) در حالیکه در چهره اش آثار درد و ناراحتی رو حس میکردم بی مقدمه بمن گفت : فرشید مثل اینکه رفتنی ام . بغض گلومو گرفت اما سعی کردم با خنده بگم بابا برای یه درد کوچیک قلب چقدر کولی بازی در میاری . حرفمو قطع کرد و جمله ای گفت که هنوز این جمله در مغزمه و جگرم رو آتش میزنه . . . " فرشید برای رضا پدری کن . من برای همه شما پدری کردم اما این فرصت رو برای رضا ندارم " من با خنده گفتم بابا عین وصیت نامه حرف میزنی . به حرفم توجهی نکرد . اون روزها فقط من ازدواج کرده بودم . بابا ادامه داد: فریبرز پدر سگ آتیشش از فرید و فرهاد تندتره ! ( می بینید بابا چه خوب اونو شناخته بود ؟ ) این دختر همسایه رو که میخواد براش بگیر کاری به فرید و فرهاد نداشته باش . بازهم گفتم چشم . حالا چرا این حرفها رو میزنی، . . .

محل کارمون کیلومتر 7 جاده قدیم کرج بود. محل زندگی میدان ولی عصر. حدوداً یکساعت توی ماشین با هم بودیم . از هر دری سخن گفت . از فرید و فرهاد گفت و در آخر اضافه کرد هوای مامانتو داشته باش هیچوقت تنهاش نذار . . .

در دفتر کارخونه نشسته بودم که کارگران اومدند گفتند آقای حیرانی . . . باباتون حالش خوب نیست . سراسیمه رفتم و دیدم بابا روی سکوی جلوی سالن نهارخوری نشسته و داره می خنده و دو نفر از کارگران زن در حال مشت مال دادن بابا هستند و من خندیدم . غافل از آنکه بابا واقعاً قلبش درد می کرد.

در بین راه به مامان زنگ زدم و گفتم بابا حالش خوب نیست از دکتر وقت بگیر . چند دقیقه بعد مامان تلفن زد و گفت برای 48 ساعت دیگه وقت میده . دوباره خودم به مطب زنگ زدم و با روشهایی که فریبرز یادم داده !! با منشی دکتر صحبت کردم که همان لحظه خارج از نوبت بابا رو ببینه . بابا با مامان به مطب دکتر رفتند . مامان از شوخی های بابا در مطب می گفت و اینکه وقتی خانم منشی نوار میگرفت، بابا میگفت وقتی این خانوم خوشگل به آدم دست میزنه معلومه ضربان قلب بالا و پایین میشه! و منشی به مامان گفته بود : پسرتون زنگ زده بودند که حال باباشون وخیمه اما ایشون ماشاالله خیلی سرحال هستن .

بابا همون شب تمام کردو رفت.همونجور که دلش میخواست . همیشه میگفت حوصله بیمارستان و زمین گیر شدن ندارم. ساعت 11 شب با فرنازم، نهال و فرهاد از خونه مامان بطرف خونه خودمون به راه افتادیم . آخرین نگاه بابا همیشه یادمه و توی ماشین این ترانه هنوز توی ذهنمه:

تابستی تو بار سفر از خونه ما

خاموش و سرده بی تو این کاشونه ما

رفتی سفره ای بی خبر از ماتم دل

جای تو غم شد همدم و همخونه ما

و بعد

تو در این سفر خدایا زبلا نگه بدارش

که دل امیدوارم به خیال او نشسته

شب موقع خوابیدن فرنازم که قطرات اشکم رو دید گفت بابا که حالش خوبه؟چرا غمگینی؟ و من گفتم فرنازم حس می کنم آخر زمستون بابا رو نداریم . غافل از آنکه آخر همون روز بی بابا میشدیم . ساعت 00/2 صبح فرید تلفن کرد و . . .

رفتن بابا بار سنگینی رو به دوش من گذاشت بیشتر از همه توی ماشین از فریبرز و رضا گفت و باز بیشتر و بیشتر از رضا " فرشید رضا امانت دست توست " نمیدونم تا چه حد تونستم امانت داری کنم . ولی امروز وقتی رضا در حال اکو بود یاد بابا افتادم و وقتی دکتر خبر از سلامت نسبی وضعیت قلب رضا داد، چشمانم پر از اشک شد . امروز جای خالیشو بدجوری حس کردم .

فرید بمناسبت زود سفر کردن بابا شعر قشنگی گفته که در اعلامیه های مربوط به مراسم استفاده کردم و همیشه یادمه:

به کجا برم غمم را چو تو دست من نگیری

به چه طاقت آورم من،.. که بمانم و بمیری

 

همه اشک می فشانند که ترا از دست دادند

همه درد من از آنست... که ندیدمت به پیری

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 1:16  توسط فرشید | 

پرواز را به خاطر بسپار...پرنده مرد نی ست

باور کردنی نیست . . . هومن پسر مشتی حسن ساعتی پیش تلفن کرد و گفت : مامان مرد . به همین راحتی . . . هومن اضافه کرد از لحظه فوت پدرش، مادر قطره ای اشک نریخت. ناله هم نکرد . حتی سر مزار، شیون و زاری هم نکرد.  طوری که به او میگفتیم " اینجوری خیلی بده مامان . . . مردم حرف در میارن " اما مامان فقط نگاه میکرد . مادر از لحظه رفتن پدر فقط آب خورد. لب به غذا نزد . با هیچکس کلامی نگفت . . . تا مرد . درست 6 روز بعد از سفر پدر .

هومن در مقابل تعجب من از رابطه عاشقانه این زوج 65 ساله میگفت . از اینکه مش حسن تا مادر کنار سفره نمی اومد لب به غذا نمیزد . از اینکه در جمع بارها با پچ پچ های در گوشی و بعد خنده ای از ته دل حس تعجب و حسادت بقیه رو تحریک کرده بودند . از اینکه پیرمرد در اوج تنگدستی هر سال بمناسبت سالروز ازدواج و تولد همسرش کادویی هر چند ناچیز می خرید و ما به اونها می خندیدیم . هومن میگفت مگر ما اجازه داشتیم تا بابا غذا نکشیده دست به سینی غذا ببریم ؟ میگفت بابا فقط باید وقتی حمام میرفت که مامان توی خونه باشه و از 10 دقیقه قبل حوله به دست آماده استقبال از بابا باشه .

باورم نمیشه . این همه عشق و زیبایی در یک زوج 65 ساله آنهم در زمانه جمهوری اسلامی که به تعبیر سعدی . . .

چنان خشکسالی شد اندر دمشق

که یاران...... فراموش کردند عشق

به هومن دلداری دادم . اگر حالم بهتر بشه این هفته میرم شمال و بهشون سر میزنم .

این جادوی عشق هست و دیگر هیچ

بر من نخند

که دلم برای حرفهای ناگفته

نگاه نگران

نفس های نرم

و سینه پر تپش ات

تنگ می شود . . .

. . . . . . . . . . . . . .

جادوی عشق را باور کن *

 

پ ن 1: خوشا به حال لک لکا که خوابشون واو نداره

خوشا به حال لک لکا که عشقشون قاف نداره

خوشا به حال لک لکا که مرگشون گاف نداره

خوشا به حال لک لکا . . . که لک لک اند . . . **

 

پ ن 2 : ( برای فرنازم )

جای خالی ترا با هیچ ترانه ای نمیشود پر کرد ***

 

* یاسمین احمدی

** حسین پناهی

*** یغما گلرویی

****عکس:رضا حبیبی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 23:17  توسط فرشید | 

نهال خانوم با لباس خوشرنگ پرسپولیس وآقا رضا با لباس استقلال ۶ تایی

نمیدونم دعای کدوم شیر پاک خورده ای! همراه ماست، که فعلاً کارمون شده، رفتن به دکتر و دوا درمون. ماجرا از پایین ترین قسمت بدن و پارگی آقا فریبرز، ( تاندون پا ) شروع شد و به قسمت میانی( پروستات و نمونه برداری) بنده! رسید و حالا بالاتر رفته و به قلب آقا رضا رسیده. مرحله آخر هم مربوط به فرهاد هست که وضع او از ما بدتره . ما سه نفر معلول جسمی هستیم و فرهاد معلول ذهنی . چون با مطالبی که مینویسه معلومه کله اش ایراد داره، و بوی قورمه سبزی میده.فرید هم که مدتهاست نه زنگی زده و نه تماس . . .

امروز نوبت تست ورزش آقا رضا بود . بعد از اینکه با هزار خواهش و تمنا به آزمایشگاه بردمش، راضی شد تا قدم رنجه فرموده و برای تست ورزش بیاد . قدیمیا می گفتن آدم از هر چی بدش بیاد به سرش میاد.این بلا سر آقا رضا هم اومد.  وقتی آقا رضا روی دستگاه دوچرخه تست ورزش نشست و خانم منشی خواست سیمهای دستگاه رو وصل کنه به آقا رضا گفت چون سینه شما پشمالو هست گیرنده ها وصل نمیشن و بعد از اتاق بیرون رفت . آقا رضا گفت : داداش ببین این خانومه چی میگه اگه بخواد سینه منو دست کاری کنه اصلاً تست ورزش نمیدم .

و من با اطمینان تمام به رضا گفتم نه داداش الان دکتر میاد یه ذره

ژل بیشتر میزنه و دستگاه رو وصل می کنه.(هر چی باشه در مورد ژل درمانی تخصص نسبی پیدا کردم). هنوز صحبت من تموم نشده بود که دکتر با تیغ جراحی اومد و شروع کرد به زدن موهای قسمتی از سینه آقا رضا ! و من تنها راه چاره رو، فرار از اتاق دیدم. آبروریزی های آقا رضا در حین ورزش شروع شد . دکتر ( که از دوستان صمیمی من هست ) از رضا پرسید: عزیزم احساس تشنگی ، ضعف یا درد نمی کنی ؟ و آقا رضا که فکر میکرد با صاحب یک چلو کبابی صحبت می کنه گفت" نه فقط خیلی گشنمه " . و دکتر جواب داد: عزیزم ببخش در این مورد من کاری نمی تونم بکنم . بعد از انجام تست به اتاق دکتر رفتیم . بنده خدا برخلاف عرف اطبا و مطب ها دستور داد برای ما چای با لیموی تازه بیارن . احتمالاً از حرف رضا فهمیده بود با برادران شکمویی طرف هست . وقتی دکتر برای چند لحظه از اتاق بیرون رفت . آقا رضا خبر مرگش لیمو رو برداشت که در چای بریزه اما آنچنان لیمو رو فشار داد که ذرات آب لیمو به گوشی معاینه دکتر با مهر و استامپ روی میز و سربرگ نسخه دکتر پاشید . به رضا با تندی گفتم حالا نمیشه چای رو بدون لیمو  زهر مار کنی ؟ بیچاره دکتر وقتی برگشت و خواست نسخه رو بنویسه، با تعجب قطره های شبنم مانند روی نسخه رو پاک و تصور میکرد آب دهانش در موقع حرف زدن روی برگه ریخته و نمیدانست اونها شیرین کاریهای آقا رضا هستند که آسایشش ( گاهی که نه ) همیشه روانیست .

از دیگر شیرین کاریهای آقا رضای شاعر، زمانی بود که دکتر گفت : تری گلیسیرید شما بسیار بالاست و وزن هم باید کم کنی . رضا پرسید : آقای دکتر من چربی زیاد نمیخورم. چرا چربی من بالا رفته، و دکتر در جواب گفت : عزیزم فیل هم که پیتزا و استیک نمیخوره فقط برگ درخت میخوره اما اونقدر گنده س . وقتی هم که دکتر تأئید کرد باید وزن کم کنی، من قرص مینویسم اما اگر قول بدی با رژیم وزنت رو پایین بیاری، قرص ها رو قطع می کنم. باز آقا رضا فرمودند :" آقای دکتر من نمیتونم کم بخورم ، شما قرص بدید " در نهایت با یک لگد زدن از صندلی کناری به رضا فهموندم که ساکت بشه ، و دکتر من یا مامان یا فرهاد و فریبرز نیستیم که برامون ناز کنه .در مجموع به لطف خدا دکتر از تست ورزش چندان ناراضی نبود و به این ترتیب امید به مردن رضا تا حدودی از بین رفته . البته چهارشنبه باید برای اکو مجدداً به مطب بریم که امیدوارم آقا رضا این بار آبروریزی نکنه .

 

پ .ن (1) : در مدت 40 دقیقه ای که در مطب دکتر بودیم خانم مادر 3 بار زنگ زد و نگران رضا بود. انگار آقا رضا عمل جراحی قلب باز داره . . . در حالیکه وقتی من برای نمونه برداری رفتم و برگشتم. در جواب سلامم، مامان فرمودند: خدا اهلت کنه . ( البته من منظور مامانو نفهمیدم حتماً شما هم متوجه نمیشید) . . . بگذریم .

پ ن 2 : وقتی آقا رضا لخت شده و دستگاه ها به ایشان متصل بود عکس گرفتم که اصرار کرده عکس رو روی وبلاگ قرار ندم . من هم حرفش رو گوش می کنم اما اگر بعد از اینکه این پست روی وبلاگ قرار گرفت تعداد متقاضیان بازدید عکس آقا رضا به 10 نفر برسه در پست بعدی اینکارو انجام خواهم داد .

پ ن 3 : بانوی موسیقی و گل در پست قبلی کامنتی گذاشتند و از قرار معلوم جوانی داره که با بیماری سختی دست و پنجه نرم می کنه . از همه عزیزان التماس دعا دارم . دعا در حق دیگران معجزه می کنه . . .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 23:57  توسط فرشید | 

روزگار غریبی ست نازنین...

روزگار غریبی ست.همه در کنار هم زندگی میکنیم.همه به هم دروغ میگیم.هر کسی سعی میکنه برای غرق نشدن، سر دوست و کنار دستی خودشو بیشتر توی آب فرو کنه، تا چند لحظه ای بیشتر زنده بمونه.همه خون همدیگه رو میریزند بدون اینکه خون از دماغ کسی بیاد.وفاداری ،قول،دست مردونه دادن ،نون و نمک خوردن ،سر سفره هم نشستن...خنده دار ترین واژه های زمونه شده .

شاعر توانا بهزاد زرین پور  شعر بسیار زیبایی داره که حرف دله...

تو حرفت را بزن ...چکار داری که باران نمی بارد

اینجا سالهاست که دیگر به قصه های هم گوش نمی دهند

دست خودشان نیست

به شرط چاقو به دنیا آمده اند

و تا پیراهنت را سیاه نبینند...

باور نمی کنند چیزی از دست داده باشی

روزگار غریبی است ،که یار یکرنگ حکم کیمیا رو پیدا کرده...

سعی کن اول دل بگوید و آنگاه زبان...ای من به فدای آنکه دلش با زبانش یکیست*

*استاد حسن زاده آملی

**عکس:رضا حبیبی

***با همت خانم نازیلا رستمی مترجم متعهد و کار بلد و یاری دکتر رضا کیاسالار بخش انگلیسی وب سایت هم به روز شد.کار من با دکتر که از این حرفها گذشته. اما از زحمات خانم رستمی صمیمانه تشکر میکنم.

****برادرم رضا،که همچنان آسایشش گاهی روانیست! شعر زیبای دیگری از بهزاد زرین پور در وب سایت خودش قرار داده .برای خوندنش اینجا رو کلیک کنید.

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 23:50  توسط فرشید | 

 

بیابان را سراسر مه گرفته

 

برای رسیدگی به کارهای عقب افتاده ام در شمال ، سفر یک روزه ای به دیار سرسبز و زیبای گیلان داشتم گرچه نباید میرفتم، و اثرات نشستن زیاد باعث شد، شنبه مجدداً از نظر کاری تعطیل رسمی باشم! و مشغول استراحت . . .

پرده اول :یک سال پیش . . .

مشتی حسن پیرمرد 60 ساله ای که معتمد بچه های خیابان بنیاد رودسر هستش. هر کاری از دستش بر بیاد، برای همه انجام میده . البته رسماً رفتگر محله هم هست . من این پیرمرد باصفا رو خیلی دوست دارم و هر وقت به رودسر برم به من نهایت محبت رو داره . . .

مثل همیشه وقتی به رودسر رسیدم به من سر زد . از همه جا حرف میزدیم. آخه مشتی حسن  حافظ رو به زیبایی میخونه و این برای من جالب بود. در زمانیکه بسیاری از مدیران کل وزارتخانه ها و دانشجویان بیتی از حافظ رو بلد نیستند، یک رفتگر با صفا برای مثالهایش ، ابیاتی از دیوان حافظ رو بیاره . . . برای این بهش میگفتم مشتی حسن عارف. . . . مشغول صحبت بودیم که هومن پسر مؤدب مشتی حسن عارف رسید و مژده قبولی در دانشگاه آزاد رو به پدر زحمتکش داد . پدر بجای تشویق ، فرزندش رو شماتت کرد که چرا دانشگاه سراسری قبول نشده و بعد بغض هومن . . . اون روز به مشتی حسن عارف قول دادم که تا وقتی هومن به دانشگاه آزاد میره هزینه اونو از طرف چند خیر، تأمین کنم .

پرده دوم : یک ماه پیش :

مشتی حسن به دیدنم اومد و گفت پسرم چرا چهره ات اینقدر غمگینه ؟ ماجرای بیماری خودم رو گفتم و اینکه نمیخوام در زمان دیدار بچه هام زمین گیر یا در حال تردد به بیمارستان باشم. دستاش رو به آسمان بلند کرد و گفت : خدایا حق این آدم نیست بعد از 13 سال با دلهره بچه هاشو ببینه . هر چی درد و مرض داره به جون من بریز، اما اونو شفا بده . . . با خنده بهش گفتم: خدا من خوش تیپ !! تپل و 48 ساله رو ول نمیکنه تو پیر مرد ریشوی 60 ساله رو بچسبه . با غرور و اطمینان عجیبی گفت: خدا من پیر مرد سالم که نه قند دارم ، نه چربی ، نه شکم !!! رو ول نمیکنه شما رو که مجموعه ای از درد و مرض و قرص هستید بچسبه . بعد گفت : شما به درد دورو برتون میخورید( و یک سری تعاریف دیگه) . . . اما مردی که شب و موقع رفتن به خونه شرمنده زن و بچه اش باشه و با دست خالی بره . . . بهتره بمیره . . .

( مشتی حسن عارف تنها چیزی که بلد نیست چاپلوسیه و اهل محل بخاطر همین خیلی دوستش دارند برای همین حرفاش از ته دله) .بعد به روی شونه ام زد و گفت پس با خیال راحت برو که مرض از تو دور شد و ادامه داد: اگه من مردم، هوای زن و بچه مو داشته باش . در حالیکه ازش دور میشدم گفتم تو این بیماری لعنتی رو از من دور کن ، اگه تو مردی بچه هات با من و  گفتم یا علی . هر دو خندیدیم و از هم جدا شدیم .

 پرده سوم : یک روز پیش . . .

سفر به شمال باعث شد به علت نشستن بیش از حد پشت فرمان ماشین درد شدیدی وجودم رو فرا بگیره که رضای حبیبی و همسر مهربانش زهرا به دادم رسیدند و به زور مسکن و هزار کوفت و زهرمار دیگه تونستم دوباره پشت ماشین بشینم و به تهران بیام . در بین راه تلفنم زنگ زد ، صدای پریشان هومن بود "آقای مهندس بابام پریشب مرد  " با تعجب پرسیدم:  بابا که مریض نبود . هومن ادامه داد : پریشب خوابید صبح بیدار نشد . دکترا گفتند توی خواب سکته کرده و امروز کاغذی ازش پیدا کردیم که گفته بود با شما تماس بگیریم. تلفن همراهم ، در دستانم یخ زد. باران زیبای شمال در حال باریدن بود . پیاده شدم و زیر باران ایستادم . سرم رو به سمت آسمون گرفتم . تمام صورتم و تنم از اشک و بارون خیس شد . حالا من مانده ام و یک یاعلی و خانواده مشتی حسن عارفی که در آخرین دیدار برایم از حافظ خوند:

ما بدین در نه پی حشمت و جا آمده ایم

از بد حادثه، اینجا......... به پناه آمده ایم

و هیچوقت اولین دیدار و بیتی رو که خوند فراموش نمی کنم :

وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم

که در طریقت ما،.... کافری است رنجیدن

 

زیر باران ایستادم . قطره های بارون صورتم رو صفا داد . بغضم ، اشکم با  باران درهم آمیخت .

مهدی اخوان ثالث می گوید :

با تو دارد گفتگو شوریده مستی

مستم و دانم که هستم

 ای همه هستی ز تو

 آیا تو هم هستی . . .

پ.ن:مادر بد حجابی رو دارند سوار ماشین میکنند.بچه خردسالش چادر خواهر ارشاد کننده رو گرفته و التماس میکنه . من قلبم درد گرفت. شما رو نمیدونم ...بیابان را سراسر مه گرفته...برای دیدن عکساینجا رو کلیک کنید

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 0:59  توسط فرشید | 

همه جا بازی تقدیر قفل پنجه ها رو وا کرد....جاده های مه گرفته عاقبت ما رو جدا کرد

آقا رضای شاعر ما همیشه تک ترانه هایی رو انتخاب میکنه و برام روی CD میزنه، تا در وقت سفر گوش بدم. بعضی از این ترانه ها به یادم میمونه و همیشه زمزمه می کنم .

 در سفرم به شمال، مرتب این آهنگ آرتوش رو گوش می دادم . باز هم در مورد سفر هستش.  به قول اخوان ثالث . . .

نه مهر فسون نه ماه جادو کرد . . . نفرین به سفر که هر چه کرد او کرد .

وقت رفتن تو گریه، نمی داد حتی مجالم

که تو رو اونجور ببینم، که بمونه تو خیالم

 

میدونستم سفر، تو واسه من آخر راهه

میدونستم که نگاهم، به تو آخرین نگاهه

 

سفرت به خیر عزیزم، بی بلا، تنت سلامت

من میمونم چشم به راهت، حتی تا روز قیامت

 

همه جا بازی تقدیر، قفل پنجه ها رو وا کرد

جاده های مه گرفته، عاقبت ما رو جدا کرد

 

دل میگه، که بر میگردی. ای همیشگی ترینم

فرصتی می ده زمونه....... که بازم تو رو ببینم

 

سفرت به خیر عزیزم بی بلا، تنت سلامت

من میمونم چشم به راهت حتی تا روز قیامت

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 11:29  توسط فرشید | 

ابرهای همه عالم شب و روز ،در دلم میگریند...

یکی از عزیزان نادیده ام،کامنتی برام گذاشته با تاکید بر اینکه در دید همه قرار ندم . من هم اطاعت امر کردم .این عزیز بعد از ابراز لطف و تعاریفی که از من کرده، نوشته"فرشید عزیزم!تو راه خودت را برو و توکل به خدا کن و مطمئن باش اگر خداوند در این دنیا ترا به وصال نرساند،در دنیای دیگر اجر عظیم برایت در نظر میگیرد! و...." .

از توجه دوستم ممنونم .اما یاد نوشته ای از کتاب قند و نمک افتادم که حکایتش خالی از لطف نیست.

مجرمی از دست جلاد گریخته و در امامزاده ای بست نشست .جلاد به سراغش رفت و گفت:بیا بیرون . مردانگی کن و آبروی مرا مبر . من هم در عوض به تو قول میدهم که سری برایت ببرم مثل دسته گل!!

ایمان دارم خدای همیشه مهربون، دیدار رو از من دریغ نمی کنه.اینو حسم میگه و معمولا حسم به من دروغ نمیگه.گرچه تصور ندیدنشون هم تنم رو میلرزونه.

شب است

آنچنان دلم گرفته است

که هزار رکعت شبانه هم

آرامم نمی کند*

*دنا رباطی

**عکس:یلدا محمد زاده

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 23:3  توسط فرشید | 

 

به بهانه صدمين دل نوشته...

امروز صدمين پست دل نوشته ها مو بايد بنويسم . وقتي در دبي ، خاطرات روزانه رو نوشتم و به ناصر دادم. اصرار پسرم در مورد نوشتنم رو ديدم. ياد حرف چند سال پيش فرنازم افتادم كه ميگفت: فرشيد بنويس . . . بنويس . . بنويس . . . روز نهم بهمن ماه 1385، اولين پست رو نوشتم. به همت آقا رضاي حيراني، وبلاگم رو راه اندازي كردم كه بعدها باپیگیری و سماجت دكتر كياسالار و پدرام عزيزم سايتم راه اندازی شد . گرچه هنوز علاقه ام به وبلاگم سرجاي خودشه .

روزهای اولی كه نوشتم، فكر ميكردم فقط بچه ها در آمريكا و نهايتاً رضا و فريبرز خواننده خواهند بود. اما امروز ديدم آمار كلي بازديد كنندگان به 5000 نفر رسيده . در اينجا دوستان ناديده مهربوني پيدا كردم كه با اونها بطرز عجيبي احساس نزديكي مي كنم . تا قبل از نوشتن وبلاگم غصه هاي ناشي دوري از عزيزانم رو به درونم ميريختم . اما الان حس مي كنم با نوشتن آرومتر ميشم . عليرغم خستگي ناشي از كار و فشارهاي گوناگون زندگي، سعي كرده ام هر شب يك دل نوشته داشته باشم . سعي كردم هيچ كامنتي رو بدون جواب نگذارم . گرچه بعضي از دوستان گفته اند اين بي كلاسي هست كه جواب تمام كامنت ها يك به يك داده بشه. اما من حاضرم اين بي كلاسي رو تحمل كنم ولی احترام مخاطبم رو نگه دارم . در اين مجموعه مجازي كه از خيلي تجمع هاي حقيقي خالصانه تر و صادقانه تر هست، دوستان خوبي پيدا كردم كه خانواده صميمي رو با هم تشكيل داديم . كسي چه ميدونه شايد دعاي خير يكي از اين عزيزان در بهبودي من موثر بوده و شايد وقتي ديگر در رسيدن من به عزيزان دور از من هم تأثير گذار باشه .

صدمين پست رو تقديم ميكنم به تمام كساني كه همراهم بودند و همراهم هستند. اونهايي كه زحمت مي كشند و كامنت ميگذارند و خستگي رو از تنم به در مي كنند. اين يكي دو روز با تداعي سفر تلخ بچه هام، دلم گرفته، اما سعي مي كنم بعد از گذران اين روزها شادتر بنويسم . مطمئن هستم دل گرفتگي و غم اينروزها از بين ميره و به قول هوشنگ ابتهاج ( سايه ) ، نظر به لطف خدا دارم كه از اين حال بيرون بيام. 

دلم گرفته،........خدایا تو دلگشایی کن

 من آمدم به اميدت ، تو هم خدايي كن

روزهاي سختي است . درد فقط درد جدايي از همسر و فرزند نيست . . .

جدايي از زن و فرزند سايه جان سهل است     

ترا  ز  خويش جدا مي كنندِ... درد اينجاست

 

از همه تون ممنونم .   . . .

پ.ن (1):امروز برای چک آپ قلبم رفتم دکتر . آقا رضا رو هم بردم .مثل اینکه قلبش کمی ریپ می زنه.عجب خدایی داریم.فریبرز که معلوم نیست صبح کله سحر دنبال کی افتاده پاره میشه.(تاندون پاش رو عرض کردم). رضا که حتما قلب دخترا رو می شکنه قلبش درد میگیره .من؟ من که کاری نکردم. فقط چون درویش مسلک هستم و به دنیای فانی پشت کردم،مجبور به نمونه برداری می شم!!.عکس زیر آقا رضاست که از بس قهوه تلخ نوشیده و آسایشش گاهی روانی شده باید آمپول بزنه.

آقا رضا در حال آمپول زدن... امتیاز چاپ  کتابهاشو میخرم. شاید رفت و عزیز شد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 0:55  توسط فرشید | 

 

عزیزان دور از من در آن روزها...

 

در يكي از دل نوشته هام، ( ديدار بعد از 150 ماه دوري ) ، به تاريخ سوم ارديبهشت 1373 اشاره كرده ام . تاريخ سفر عزيزانم و خاطرات لحظه هاي تلخ اون روز رو نوشتم . امروز 13 سال از سفرشون ميگذره . 13 سال از روز جدايي و به تعبير مهدي اخوان ثالث . . .

نه مهرفسون ، نه ماه جادو كرد

نفرين به سفر

كه هر چه كرد . . . او كرد

13 سال،156 ماه، 676 هفته ، 4745 روز جدايي . . . 13 سال گذشت.تصورش هم عذاب آوره و من امروز می بینم چقدر پوست کلفت بوده ام...

ما را به سخت جانی خود...هرگز این گمان نبود.

زنده ياد حسين پناهي در يكي از نوشته هاي قشنگش گفته :

اينگونه است كه عزيزترين كسانمان را

در چشم به هم زدني

به حوصله زمان از ياد مي بريم

امروز از صبح، خاطرات اون روزها و اين روزها رو در ذهن خسته ام مرور ميكنم .

به دستانم نگاه مي كنم

خالي و خسته

چقدر كتاب ورق زده ام

چقدر نوشته ام

چقدر فكر كرده ام . . .

امروز روز سختي است . . . خدا كنه زودتر تموم شه . . .

پ.ن : اين يادداشت رو مخصوصاً صبح سوم اردي بهشت روي وب سايت نگذاشتم . چون كسي اين تاريخ يادش نيست و دلم ميخواست با خودم و ياد اونها باشم و اگه زودتر در پست قرار ميدادم،عزيزان مهربون هميشه نگرانم، كلافه ام ميكردند ، اما الان كه شما اين دل نوشته رو ميخونيد ، اين روز شوم گذشته، پس نگران نباشيد و من همچنان پوست كلفت و بي غيرت روزگار ميگذرونم .

 

 ما بی تو خرابیم ...تو بی ما چونی؟...

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 23:42  توسط فرشید | 

سر کوه بلند، فریاد کردم.....

فریبرز امروز اومد پیشم . . شب رسوندمش . از لحظه رفتنش تا حالا 12 بار  این ترانه مرحوم مازیار رو گوش کردم . نمیدونم سراینده ترانه اش کیه اماهمیشه به دلم میشینه. اما دلم هم گرفت . وقت دلتنگی اینجا ننویسم، چه کنم؟ من که چاه ندارم ...من که یار ندارم . من الان هیچی ندارم ...جز تنی خسته، دلی شکسته و دو ایمیل زیبا از ناصر و نویدم که مثل جریمه های مدرسه از ظهر بار ها خوندمشون .

آن مرغک سر گشته،که پرپر زد و گم شد ...

در ظلمت چشمان سیاهت،مرغ دل دیوانه من بود

 

آن قصه دیوانه زنجیر به گردن،کز شهر گریزان شد و...

با قافله ها رفت...یک گوشه از افسانه من بود........

 

آن خون سیاوش، که گیاهی شد و رویید

با داغ دل لاله پنهان...یک قطره ز پیمانه من بود

 

آن ناله جانسوز، که پیچید بر افلاک...

با شیون هر مرغ شباهنگ،از این دل دیوانه من بود

 

گر شهر مرا راند، که مجنون وفایم

سر گشته تو، عاشق بی رنگ و ریایم

 

چون رفت دگر این دل دیوانه ز دستم

زنجیر بیارید و ببندید به پایم ...زنجیر بیارید و ببندید به پایم

 

پ.ن(1): زحمت لوگوی وبلاگم رو دوست عزیزم آقای علی اکبری کشیده.ازش ممنونم .

پ.ن(۲): در قسمت گالری وب سایت قبلا عکس ۲ سالگی خودمو گذاشته بودم . امروز عکس ۱۸ سالگی رو هم اضافه کردم. برید ببینید.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 3:39  توسط فرشید | 

                      

                      گل زیباست...مثل خدا...مثل فرصت دوباره...مثل عشق       

اولین مراجعه کننده کلینیک ما بودیم . خانم منشی با تعجب به جمعیت 4 نفره ما نگاه میکرد . بعد دستور داد قبل از استفاده داروها حتماً چیزی بخورم...  رضا در کمال آبروریزی رفت و با یک کیسه بزرگ حاوی 6 شیرکاکائو , 8 کیک و 2 آب پرتقال برگشت . منشی با وحشت گفت : فقط یک کیک بخورید و یک شیر .

ساعت 30/8 منو به اتاق دیگه یی بردند . یک خانم جوان دیگر با چشمهای عسلی بسیار زیبا .تا اینجا که شروع خوبی بود. از اونجایی که فریبرز عاشق چشمهای رنگی است . من کمی تا قسمتی خودم رو لوس کردم . خانم پرستار گفت باید بخوابم تا 3تا آمپول به من بزنه . من دراز کشیدم و وقتی خنکی ناشی از تماس پنبه آغشته به الکل،  روی بدنم حس شد، شروع به سر و صدا کردم و گفتم خیلی درد داره . خانم پرستار با تعجب گفت من فقط پنبه زدم . بعد با ترس شروع به زدن اولین آمپول کرد . من بدون کوچکترین سرو صدایی اولین آمپول رو نوش جان کردم و بعد از بیرون آورده شدن سوزن، و زمانیکه دوباره پنبه رو حس کردم، گفتم: خانم پرستار لطفاً وقتی میخواین بزنین بگین که من آماده بشم . بنده خدا با تعجب گفت من آمپول رو زدم . انگار شما ازپنبه بیشتر دردتون میاد تا آمپول. و من شروع به چاپلوسی کردم که چقدر خوب زدید و من نفهمیدم . ( در حالیکه دروغ گفتم ).

اما از اونجایی که خدا حال آدمهایی که میخوان چشم چرانی بکنند رو حسابی میگیره، مثل پاره شدن فریبرز ( تاندون پا ) . ورق برگشت و خانم پرستار برای بار دوم اشتباه فاحشی رو مرتکب شد .این مسئله رو بعدازظهر که تکرار همون آمپولها بود، توسط دکتر رضا فهمیدیم . از قرار معلوم باید فقط 2 آمپول میزدم و چون یکی از اونها بسیار درد داشت یک لیدئوکائین هم باید در اون تزریق میکردند . اما خانم پرستار اشتباهاً آمپول دردآور رو با آب مقطر به من زد وجداگانه یک لیدئو کائین هم به من تزریق نمودند.به عبارت دیگه بجای 2 بار 3 مرتبه منو مورد لطف قرار دادند که تمام شیرن زبونی هام فراموشم شد . بعد از خوردن چند قرص و استراحت 15 دقیقه ای مجدداً به اتاق معاینه رفتم . این بار از خانم چشم عسلی زیبا خبری نبود و آقای دکتری با سیبیل های پرپشت و اندام تنومند!! انتظارم رو می کشید . ایشان بعد از چند سئوال گفتند: اول باید معاینه بشی بعد سونوگرافی و بعد از نیم ساعت نمونه برداری !!.

از معاینه قبلی، حالت ایستاده روی چهارپایه بلند، و تعظیم به تخت آقای دکتر! در خاطرم بود .

به همین دلیل وحشت کردم . اما آقای دکتر گفتند روی یک دست دراز بکشم و به ایشان پشت کنم .

باز چاپلوسی من گل کرد و گفتم: معاینه اینجوری خوبه و تعریف کردم آقای دکتر قبلی چه بلایی به سرم آورد . دکتر با خونسردی به حرفام گوش کرد و گفت : نه همین حالت خوابیده خوبه. فقط زاویه بدنت رو کمتر کن . من کمی خودم رو جمع کردم . اما دکتر گفت: عزیزم ! زاویه 180 درجه باید بشه 40 درجه !!؟ تا ایشون به راحتی بتونند معاینه کذایی رو انجام بدن و داستان دوباره شروع شد. با حرکات منکراتی آقای دکتر، من ناخودآگاه زاویه 40 درجه رو به 90 درجه تغییر می دادم و ایشون اعتراض می کرد . دردسر تون ندم. تغییر زوایا، چند بار تکرار شد و بعد از اینکه فرصت استراحت 5 دقیقه ای گرفتم، مرحله سونوگرافی انجام گرفت و من کما کان سعی میکردم یک زاویه حاده 40 درجه باشم . بعد قرار شد نیم ساعت استراحت کنم . پیش دکتر رضا برگشتم و از آمپول و درس هندسه دکتر گفتم . دکتر رضا دلداریم داد که دیگه تموم شد و مرحله نمونه برداری بسیار ساده است. مثل یک بوس کوچولو. و من احمق مثل گوسفندی آب خورده به اتاق جراحی برگشتم . خانم چشم عسلی هم اومده بود اما دیگه نه برام چشماش زیبایی داشت، و نه حوصله شیرین زبونی داشتم. چون هنوز جای آمپولها . . .

دقیقاً اینجا . . . ( ببخشید یادم نبود در وبلاگ نمیتونید ببینید ) درد میکرد . در این مرحله تقریباً همون مسائل هندسی تکرار و بدن مبارک من مثل تونل رسالت شده بود و فقط خدا رو شکر میکردم سوزن دکتر نه به برج میلاد شبیه بود و نه به انگشتهای مسیح.

بعد از چند دقیقه یک صدای تق آمد که علیرغم بی حسی دردی رو در بدنم حس کردم و فهمیدم اون طوری که دکتر رضا می گفت بوس کوچولو نبود یک گاز دردآور بود . با اینحال خوشحال بودم که تمام شد و نگران بودم چرا زیاد درد نکشیدم و با خودم میگفتم مبادا به این مسائل بی ناموسی عادت کرده باشم؟ . در همین افکار بودم که دومین گاز رو حس کردم , . . . باز هم خویشتن داری کردم. اما این مسئله تمومی نداشت و سومین و چهارمین گاز هم اومد. . در حالیکه درد داشتم به فکر این بودم که اگر از اتاق بیرون برم چی به سر دکتر رضا بیارم، که گازهای پنجم و ششم هم اومد. به دکتر اعتراض کردم و گفتم تا چند تا از این گازها رو باید تحمل کنم که عدد 10 رو شنیدم . به هر حال هر چه بود گذشت . آثار نگرانی چهره دکتر و اینکه احتمال خوش خیمی از بدخیمی بیشتره ولی پاتوبیولوژی همه چیز رو روشن می کنه , بیشتر نگرانم کرد . وقتی از اتاق بیرون اومدم نای حرکت نداشتم . چهره نگران دو رضا و مسیح رو دیدم . دکتر رضا و رضای عزیزم بلافاصله به آزمایشگاه رفتند و مسیح در حالیکه توی P.K خوابیده بودم، منو بطرف خونه برد .

مسیح راننده بسیار قابلی است. اما برای اینکه کلکسیون بلاها بر سر اندام مبارک بنده تکمیل بشه، در طول مسیر تمام دست اندازها و چاله و چوله ها رو نشونه میگرفت و P.K بینوا رو به داخل اونها مینداخت، تا من دقیقاً بفهمم مسیر کلینیک تا خونه چقدر چاله داره .

الان که این سطور رو مینویسم، روزهای سخت تمام شده. دکتر در حالیکه ناباوری در چهره اش موج میزد، از اینکه آزمایشها هیچ چیز منفی رو نشون نداده ابراز رضایت میکرد . من در فاصله ای که فکر میکردم رفتنی هستم تا الان که با دید بهتری به زندگی نگاه می کنم , به خیلی از مسائل فکر کردم و پی بردم . دکتر رضا بعدازظهر اون روز همون آمپولهای دردناکی رو که خانم پرستار چشم عسلی(زیبای سابق) به سختی بمن زد، در نهایت آرامش بمن تزریق کرد، بدون اینکه دردی بکشم . این جوون گل تا روز گرفتن جواب آزمایش نگران بود و محبتش رو فراموش نمی کنم . در کنار دعاها و ابراز لطف همه عزیزان ، یک ایمیل از پسرم بیادم مونده: پدر هم دیشب و هم امروز برای سلامتی تون دعا کردم . لطفاً از حالتون بمن خبر بدین . پسردلشوره تون !! ناصر .

اون روزها گذشتند . خدا رو بخاطر لطفش و مهلتی که بمن داده شاکرم . گرچه دنبال فرصتی میگردم تا با انگشتهای آقا مسیح تسویه حساب کنم . تا با گول زدنهای دکتر رضا تسویه حساب کنم .با دوستی تسویه حساب کنم که در آخرین لحظات قبل از رفتن به کلینیک به من تلفن زد و گفت : موفق باشی. وقتی در موقعیت خطرناکی قرار میگیری و نمیتونی کاری کنی اقلاً از اون موقعیت لذت ببر؟! .

همه چیز گذشت وبرای من  فقط یک پرونده معاینه بی ناموسی مونده و رجز خوانی فریبرز و یک احساس کمبود ژل در بدنم که تا چند روز به اون معتاد شده بودم .

پ.ن(1):آقا فریبرز همه چیزو گفتم . بازم چیزی مونده که بگم؟ ببخشید که فیلم مصور نبود .خدا این سفر رو نصیب شما و همه کسانی که سر به سرم گذاشتند....نه دلم نمیاد . خیلی سخته آدم فکر کنه مرگش نزدیکه . شاید سکته قلبی یا هزار درد دیگه زود تر از بیماری پروستات سراغ آدم بیاد. اما تصور نیمه کار موندن کارها سخته .من هنوز در آغوش کشیدن بچه هامو از خدای همیشه مهربونم طلبکارم و......مهمتر از همه هنوز امیدوارم که شاید فردا روز دیگری باشد .

مگر آرزوی یک دل کوچک

از این سرزمین چند وجبی

چند متر است؟

قلب سفر برای دیدن توست

که می تپد*

*سونیا سعادت فر

عکس:یلدا محمد زاده

+ نوشته شده در  شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 21:11  توسط فرشید | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
دل مشغولي‌هايي كه دارم و آنچه بر من گذشت و اين فردای نا پيداي من...
اينها نوشته‌هايي ست برای دل خودم، قلبي كه به قول نادر خان ابراهيمي: "آه از اين قلب كه جز درد در آن چيزي نيست".

پیوندهای روزانه
نشانه ها
حسود
مسافر
شاپرک
شهرام
سمیرا
گل کویر
اشک ها و لبخند ها
رویا عسلی
هیچکده
سارا
میترا رضائی
پرنیان
نا آشنا
آرتمیس
معرفی کتاب
شباویز
گاه نوشته
نمو
نجمه
سپیده
جعفر
گیلاسی
ملیحه
فرزانه
صبا
ستاره انتظار
ناصح
لیلا
مهری
آذر
مهناز
مریم(انتظار)
دل نانوشته ها
م.محمدی مهر
فریاد بی صدا
رویا وکیلی
نسرین
نوشا
غروب پائیزی
سپیده مشرقی
حسین(مهربانی)
نگار
باغ تنهایی
بانوی گیلک
اسما
مجید
خاطره
ژاله
فاطمه
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
پیوندها
وب سایت خودم با صد ها عکس از عزیزانم در قسمت گالری
پیش بینی کنید. میلیونر شوید
رضا حیرانی
برادران کیاسالار
مغایرت
وبلاگ برادرم فریبرز
عکس های رضا حبیبی
ده دقیقه به نه
برگزیده وبلاگ ها به انتخاب رضا حبیبی
آمار لحظه به لحظه جهان
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

فرشيد حيراني