تبليغاتX
گویی مرا برای وداع آفریده اند
بنگر چگونه دست تکان می‌دهم گویی مرا برای وداع آفریده‌اند

بهار آمد و رد شد... من و تو حس كرديم...

براي باغ،چه بد شد... من و تو حس كرديم...

حرف اول:یک گلایه . . .

 

دستی که نمک نداره، . . . دلی که می شکنه،  . . . بی مرامی دیدن از کسی که انتظارش نمیره. همه اینها دلگیرت میکنه و غمگین. همه تورو می خوان اما تا جایی که به دردشون بخوری.کافیه یه سیب داشته باشی به کسی که دلت می خواد بدی و به اونی که انتظار داره ندی، اونوقت میشی یه آدم بد. چقدر خوب بود هر کدوم ما جایگاه خودمونو می دونستیم و می فهمیدیم که ما . . . بگذریم . . . ولش کن...

دل ما که شکست

شعری بیرون می آید

چون اشک یا چون نسیم

دل ما که شکست

جهان جام تازه ای

برای خود می یابد . . . *

شعری تازه چون اشک و نسیم بیرون اومد . جهان جامی تازه برای خود یافت . یعنی . . . یعنی دل ما شکست . به همین راحتی و سادگی...

بشکست دلم کسی، صدایش نشنید

آری دل مرد... بی صدا ، می شکند

فرناز . . . کاش بودی . . . از اون دل شکستن ها بود که نمی شد به کسی بگم. به جز خودت ، که بعد از شنیدن با چند جمله آرومم می کردی .یادش بخیر...

حرف دوم:یک آه از ته دل...

بهار هم تموم شد و من همچنان چشم انتظار، همچنان نگران، همچنان مضطرب و خدا رو شکر که همچنان امیدوار...

بهار آمد و...  رد شد . . . من و تو حس کردیم

برای باغ ، چه بد شد ، من و تو حس کردیم

و رود خانه  آرام مهربانی ها ، ..

دچار غرش مد شد . . . من و تو حس کردیم

سبد سبد ، گل از آن گونه ای که می دانیم

 اسیر دست سبد شد ، من و تو حس کردیم

دلی شکست . . . گلی ماند زیر پای هجوم . . .

دوباره سبزه لگد شد ، من و تو حس کردیم...

 

پ.ن(1) : برای فرنازم . . . در جواب یک سئوال :

از دلم می پرسم : آیا همچنان در عشق ناچاری ؟

من تپش های دلم را می شناسم ، پاسخش آری است **

 

پ.ن(2) : برای شما . . . به بهانه پایان بهار

میدان اندوه

فراخ است و

پای نشاط لنگ

بهار

از برگ های تقدیم گذشت و . . .

برگی به باغ ننشست ***

 

پ.ن(3) : برای خودم

هر چیز که می خرم هنوز برای دو تن می خرم

به من نیاموختی بی تو چگونه زندگی کنم

هر جا که می روم در خود و با خود تو را می برم ****

 

*بیژن جلالی

** حسین منزوی

*** حمید ادیب

**** یارتا یاران

عكس:ارسالي از نياز

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 0:9  توسط فرشید | 

غــروبـــــــا تو ایــوون . . . می شینم پریشون

خسته ام از این جدایی . . . خدا کـنه بـیایـی

روایت اول :

     دیشب به آمریکا زنگ زدم.فرنازم نبود.با نویدم صحبت کردم.صبح بیدارشده و نشده، فرنازم زنگ زد.عجب تحویل بازاری . . . پس، امروز غم و غصه و فکر و اندوه تعطیل . . . گرچه نمی شود حرفها را گفت و نوشت . بیژن جلالی چه زیبا گفته :

خسته شدم

از گفتن آنچه نمی شود

گفت

روایت دوم :

     یکی از همدوره های دانشگاه زنگ زد و شام دعوتم کرد.به عادت 13 ساله اخیر، دعوت رو رد کردم و گفتم: سالهاست بدون فرناز به میهمانی نرفته ام. آقای مهندس، پدربزرگ شده و خوشحال بود. یه لحظه حس کردم پیر شدم . به شوخی براش شعری از اخوان ثالث خوندم . هم کلاسی زن ذلیل بنده شعر رو کف دست همسرش ( مادر بزرگ جان ) گذاشت . چند دقیقه بعد مادربزرگ جان تلفن زد و شروع کرد به نصیحت کردن من که "بزرگ شو . . . کمی عاقل شو . . . کمی باحیا شو" و دعوت به شام . . . اما نمیرم . . . بگذریم . . . شعر اخوان رو می نویسم . . .

پدر بزرگ شدم ، دخترم پسر زایید

خجسته باد گفتم که این بباید گفت

پدر بزرگ شدن خود به خود ندارد عیب

چگونه در بر مادر بزرگ باید خفت

پ.ن(1): برای فرنازم که تلفنش و صداش و مهربونیش، خوشحالم کرد

امشب بعد از مدتها

همراه چراغهای خیابان در دل من هم

چراغانی هست *

 

پ.ن(2): برای شما . . . و روزگار تلخ تر از زهری که در آن دست و پا می زنیم

به سادگی و صراحت رفتار

حیوانات عادت کرده ام

و از پیچیدگی و ابهام رفتار

انسانها می ترسم *

پ.ن(3): برای خودم . . . احساس پیری ام . . . اضطراب لحظه دیدارم . . .

حالا که آمده ای

از من می پرسی

این عصا و این عینک چیست ؟

من از سالهای بی باران ؟

با تو چیزی نمی گویم **

 

* بیژن جلالی

** محمدرضا عبدالملکیان

عکس:رضا حبیبی

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 22:1  توسط فرشید | 

می نویسم می نویسم از تو...

تا تن کاغذ من جا دارد...

حرف اول: امروز دو شنبه بود.اما شکل جمعه داشت.جمعه حرف تازه یی برام نداشت...تعطیلی،دلتنگی،بی حوصلگی،یادآوری خاطرات،افسوس ها،تنهایی...همه چیز جمعه یی بود...

حرف دوم:دوستی تماس گرفت:"ماه رو نگاه کن.هر 30 سال یکبار این اتفاق می افته"....رفتم . آسمان ابری بود و گرفته ...مثل دل خودم...زنگ زدم:"ندیدم...حالا چی هست؟ این اتفاق 30 سال یکبار؟".گفت:"یک ستاره زیبا در کنار ماه بود که با هم دیده می شدند.فقط 30 سال یکبار چنین تصویری دیده میشه" .

هر چی بود از دست رفت. مثل خیلی فرصت های دیگه که از دست دادم

حیف شد ندیدمش...

حرف سوم:تماس دوستم و ماه منو یاد فرنازم انداخت.( هر بهانه یی منو می بره پیشش)...هر چی هم به خودم میگم بابا جان این اداها مال جوونهاست...این دل گوشش بدهکار این حرف ها نیست که نیست.

 یک خاطره:....سال 1359 بود . با فرنازم توی ماشین بودیم . یادم نیست به چه مناسبتی می خواستم بهش هدیه یی بدم، اما پول نداشتم.یه دفعه زدم کنار، گفتم پیاده شو. بعد ماه رو نشونش دادم.گفتم:"این هدیه من به تو".از همون زمان ماه شد مال فرنازم.(اگر کسی قبل از سال 1359 این کارو کرده بگه اختلافمونو حل کنیم)..بعد از اون فرنازم ماه رو خیلی دوست داشت . یاد شعری افتادم که نمیدونم از کیه:

تو ماه را بیشتر از همه دوست می داشتی

و حالا ماه هر شب

ترا به یاد من می آورد

می خواهم فراموشت کنم

اما این ماه

با هیچ دستمالی

از پنجره ها پاک نمی شود

این روزها بیشتر از همیشه دلتنگ صداشم.غرور تعطیل...فکر اینکه مزاحمش نشم،تعطیل...تصور اینکه باز حرفی بزنه برنجم، یا چیزی بگم برنجه،تعطیل...فردا صبح بهش زنگ می زنم.فردا صبح ما، که شب اونهاست.درد کمی نیست که ماه و خورشیدمون هم یکی نیست.حتی خوابیدن هامون هم با هم نیست...

پ.ن(1):برای فرنازم...

در این هوا که تپش های دل دو چندان است

در این سکوت که مرگ پرنده آسان است

صدای قلب تو می آید از جدار جهان

دلم برای دلم می تپد

در این تباهی و ویرانی

صدای من به تو هرگز نمی رسد

اما...

صدای قلب تو می آید از جدار جهان... *

پ.ن(2):برای شما...

احساس می کنم

در لحظه های شاد

اطاق کوچک من به وسعت دریاهاست

و در آن لحظه ها که غمگینم

دریا مثل اطاق کوچک من

به دلتنگی هزار قبرستان است

و هیچ پنجره ای امروز

چشم مرا که خو گرفته به تاریکی

به آفتاب نمی خواند

چه سخت مضطربم**

پ.ن(3):برای خودم...

آقا فرشید از دستت عصبانی ام... چه کردی با خودت ... با زندگیت...با عزیزانت...حالا تقدیمی هم میخوای...خیلی پر رویی...

 *کاظم سادات اشکوری

**لیلی کسری

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 23:24  توسط فرشید | 

(۱۵۱)

چی شد اون حرف های شیرین،اون همه مهربونی...

چی شد اون قول و قرارت،تو قرار بود بمونی..

تو قرار بود بمونی...

قرار بود بمونی...

بمونی...

تو...

بعضی روزها میشه خوب بود . بعضی روزها میشه برخلاف انتظارت باشه .

 بعضی روزها میتونه یه ایمیل ، یا تماس تلفنی، خوشحالت کنه. بعضی روزها میشه غمگین از خواب بلند بشی، شب قبل هم تا 5 صبح بیدار مونده باشی، کسل باشی، اما یه تماس، حالت رو عوض کنه .

بعضی روزها میشه یادت بیاد که هنوز چیزهایی برای شکر کردن و خوشحال شدن هست. بعضی روزها میشه به خودت بگی . . . پیشم نیستند اما هنوز دارمشون .

بعضی روزها میشه ببینی ، حس کنی ، لمس کنی که خیلی ها  بیشتر از اونی که توی ذهن تو هست، دوستت دارند .

امروز . . . یکی از همون روزهاست .

این هم ایمیل امروز صبح ناصر من . . .

salam pedar-
as tarafe mano navido nahalo peyman rooze pedaro behetoon

tabrik migam. man 6 saate diga parvaz daram va momkena chan

rooz emailamo nadoonam check konam. gorbanetoon-
Happy Father's Day-
Nasser

پ.ن (1): برای فرنازم . . . ترانه زیبایی از رسول یونان

رفتی و تشنگی سوزوند گل های یاس منو

تو بگو به چی فروختی من و احساس منو

چی شد اون حرفهای شیرین ، اون همه مهربونی

چی شد اون قول و قرارت ، تو قرار بود بمونی

رفتی و منو سپردی به شب و باد و خزان

 حالا من موندم و غربت ،با یه قلب نیمه جون

حالا من غریب و تنها، تو بگو چی کار کنم

روز و شب جاریه اشکام، تو بگو چی کار کنم

چی شد اون حرفهای شیرین اون همه مهربونی

چی شد اون قول و قرارت تو قرار بود بمونی

 

پ.ن(2): برای شما . . .

پرنده رفت

وقفس فکر می کند

که هنوز محبوب است*...

 

پ.ن(3) : . . . برای خودم

هیچ کس باور نمی کند

که من

به خاطر صدایی که دوباره بشنوم

در کوچه های شبانه

تلف شدم

مردم

تو صدای دل انگیز پیانویی بودی

 که در یک شب مهتابی

از کلبه های مجهول به گوش می رسید

هیچ کس باور نمی کند

که من

به خاطر . . . **

 

* رسول یونان

** مهرنوش قربانی

عکس:رضا حبیبی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 23:46  توسط فرشید | 

عبور دل ...ممنوع...

(۱۵۰)

ای کاش، ای کاش، داوری ،داوری، داوری، در کار بود...

کاشکی، کاشکی، قضاوتی،قضاوتی،قضاوتی در کار بود....

یک خاطره...

بانوی زیبای من...یک روز در خیابون ولی عصر ، حوالی تاتر شهر، من و تو به همراه نهال خانوم 4 ساله در حال قدم زدن بودیم.کنار پیاده رو،زنی جوان ولی تکیده نشسته بود.پسر بچه 4 ساله هم کنارش بود. با ناله و التماس از مردم کمک می خواست.گفتی فرشید کمکشون کن. حوصله بحث اینکه این کار گدا پروری هست و از این چیز ها رو هم هیچ کدوم نداشتیم.یادم نیست سکه یا اسکناسی به دست نهال دادم . گفتم بابا اینو بده به اون خانوم .نهالمون رفت پول رو داد به دست اون پسر بچه که با حسرت نهال رو نگاه می کرد. تو یه دفعه چشمهای قشنگت پر از اشک شد. با بغض به من گفتی فرشید غرور اون بچه شکست. تا 5 دقیقه گریه می کردی.من تا رسیدن به خونه در فکر بودم.توی ماشین به من گفتی:از دست من ناراحتی؟با لبخندی تلخ دستت روگرفتم.بوسیدم.به چشمهام مالیدم .(مثل همیشه).و تو می دونستی این کار یعنی "نه عزیزم چیز مهمی نیست فقط الان ساکت باش". من تا رسیدن به خونه فکر می کردم فرشته بی همتای من چه قلب رئوفی داره...

یک خاطره دیگه...

بانوی صبور من...یک شب از شدت دندون درد به خودت می پیچیدی .

ساعت از دو نیمه شب گذشته و مثل حالا درمانگاه های شبانه روزی برای دندان نبود. به درمانگاه استخر رفتیم توی محله فقیر نشین.تو در نوبت بودی. در ازدحام جمعیت یک زن نحیف بود.کودکی روی پاش بود و  سینه های خشکیده زن رو می مکید .یک دفعه زن از روی صندلی افتاد.همه دورش جمع شدند. دکتر اومد و گفت از شدت ضعف افتاده ... تو دندن درد یادت رفت و تا خونه گریه کردی...و تا فردا چیزی نخوردی. می گفتی اون زن ضعف داشت.

یک سئوال:

بانوی روح لطیف من...

امسال عید در اون تماس تلفنی ویران کننده گفتی:قید منو بزن...فعلا که ناصر رو دیدی،برای بقیه عجله نکن!اصلا برو زن بگیر بچه دار شو سرگرم میشی( این جمله رو به فریبرز هم گفته بودی).برو در ایران به بچه های بی بضاعت کمک کن!!

عزیز دور از من...برام خیلی عجیبه ...اون روح لطیف سنگ شده یا من اونقدر بد بودم که مستحق چنین رفتاری هستم؟...

یک یاد آوری...

بانوی همیشه خواستنی من...

وقتی تصمیم به فرستادنتون به امریکا گرفتم، زمین و زمان ، آشنا و غریبه گفتند"با زندگی خودت بازی نکن".به تو گفتم "فرنازم ببین اینا چه چیز ها میگن .میگن تو میری و دیگه بر نمی گردی؟!...و منو تنها میذاری ...تو خندیدی و دست مهربونت رو به صورتم کشیدی (همیشه اینجوری خر می شدم)و گفتی"دوستت دارم و منتظرت میمونم".فرنازم من حرف تو رو باور کردم نه حرف دیگرونو...همین...حرف دیگه یی ندارم...

 

پ.ن (1):برای فرنازم...

بغضم به تمام شهر ارسال شده است

در حنجره ام ، ترانه ای چال شده است

من بی تو...... دچار رعشه ام ، باور کن

مثل گسلی،.. که تازه فعال شده است*

پ.ن (2):برای شما...

زندگی بازی شطرنجی است

که تمامش دو کلام کوتاه است

کیش...مات...

تا کجا می شود...

از کیش گریخت؟...**

پ.ن(3):برای خودم...

ایست...

این جا ...

بازرسی ست...

می گردم

مبادا ...

با خودت ...دل بیاوری

عبور دل ...

ممنوع است...***

*حامد عسگری

**محمد رضا عبدالملکیان

***نیوشا نوع خواه

عکس:رضا حبیبی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 1:25  توسط فرشید | 

 

بیمار خنده های تو ام،بیشتر بخند...بیشتر بخند

خورشید آرزوی منی، گرم تر بتاب...گرم تر بتاب..

 

عزیز دوست داشتنی من . . .

از بهمن پارسال شروع کردم به نوشتن داستان زندگیم برای تو نازنینم . اوایل داستان نوشتن ها بود... یک روز که تلفنی صحبت می کردیم، گفتی " چرا می نویسی" . گفتم " برای تو می نویسم . اگه ناراحتی ننویسم " . گفتی بنویس . گفتم چشم و نوشتم .

قسمت هشتم به پایان رسیده بود. ( از سری یاداشت های "از فرناز با فرشید تا فرشید بی فرناز" ) نوروز امسال بود. ساعت 00/8 صبح تلفن همراهم زنگ زد . گفتی که یادآوری خاطرات اون روزها اذیتت می کنه و بعد حرفهای دل شکننده ای زدی که تا روزی که زنده ام، زخمش التیام نمی گیره . بعد گفتی ننویس . گفتم چشم و ننوشتم. ( ما در این بی در و پیکرستان، به ننویس ، نخون ، نگو ، نشنو ، نفهم ، نپرس ، نبین ، نکن . . . عادت داریم ) .

از امروز گه گاه، نوشتن آخرین یاداشت ها رو برای تو شروع می کنم " یادداشت هایی برای آنکه دیگر مرا نمی خواهد " . نمیدونم چند قسمت طول می کشه. اما باز هم منتظرت می مونم که بگی چکار کنم.

تو محبوب ترین ، زیبا ترین و مهربان ترین سانسورچی و ممیزی دنیا هستی . عزیز همیشه دور از من . . . اما بذار بنویسم . . . بذار بگم . . .

بگذار سر به سینه من ، تا که بشنوی

آهنگ اشتیاق دلی دردمند را

شاید که بیش از این ، نپسندی به کار عشق

آزار این رمیده سر در کمند را

بگذار سر به سینه من، تا بگویمت

اندوه چیست... عشق کدام است . . . غم کجاست  

بگذار تا بگویمت ، این مرغ خسته جان

عمری ست در هوای تو از آشیان جداست

* * *

بیمار خنده های توام بیشتر بخند،بیشتر بخند

خورشید آرزوی منی ، گرم تر بتاب ، گرم تر بتاب *

 

پ.ن(1). . . برای فرنازم و پررویی و سماجت خودم که خسته ام از این همه اصرار خودم . . .

من هم

مثل تو

مثل تمامی انسان هایم

تنم را زمین چرخ خواهد کرد

چشمان اسطوره ای ام حتی

خواهند پژمرد همچون اندوه هایم

استخوان هایم حتی خاک خواهند شد

شعرهایم حتی فراموش خواهند شد

اما هزار سال

هزاران سال بعد حتی

گورم را اگر بشکافند

قلبم را خواهند یافت

همچنان سر زنده و خشمگین

به اندازه مشت گره کرده ی من

که اگر به زمزمه هایش گوش بسپارند

اگر بگشایندش

نام تو را خواهند داشت **

پ.ن(2) . . . برای همه چشم انتظاران که امید دیدار دارند . . .

حالا که آمده ای

خدا هم خوشحال است

دیگر وقتش را نمی گیرم ***

 

* قسمتی از ترانه اشتیاق ( فریدون مشیری )

** علی محمد مودب

*** محمد رضا عبدالملکیان

عکس : رضا حبیبی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 12:34  توسط فرشید | 

ساعت . . .  دو نیمه شب . . .

مکان . . .شمال  سرسبز . . . حافظیه شخصی خودم . . .

بازیگران : صدای گاه و بیگاه چند سگ در دور دست . . .

صدای مداوم جیرجیرک در حیاط ویلا . . .

نگاه متعجبانه مرغابی زیبای حوضچه ویلا که با نگاهش می پرسه چرا این وقت شب در حافظیه نشسته ام تا او نتونه راحت بخوابه . . .

و . . . صدای سکوت . . .  باور کنید صدای سکوت را به خوبی می شنوم . . .

صدای سکوت . . . یعنی تنهایی . . .

صدای سکوت یعنی بغض غریبانه در گلو

صدای سکوت یعنی غمی به اندازه تمام سرسبزی هایی که دیروز و دیشب در لاهیجان ، لنگرود ،و جاده کناره به انزلی، دیدم . . .

صدای سکوت یعنی افسوسی به عظمت و زیبایی شمال سرسبز . . .

صدای سکوت یعنی یاد خاطراتی که به قلب خسته ات چنگ می زنه .

در روزی که گذشت، در دریای بسیار آروم و آبی، شنا کردم . در ساحل زیبای رودسر مثل جوانهای 18 ساله به روی شن ها دویدم . با مادر در بازار روس  انزلی خرید کردم . خندیدم اما . . . باز هم شب شد. همه به خواب رفتند و باز من تنهایم . . .

چند ساعت قبل از سفر دوستی به من گفت: با این حال خراب، مسافرت رو به اطرافیانت هم زهر می کنی. گفتم: جوری رفتار می کنم که کسی نفهمه به هم ریخته هستم. امروز با همه گفتم و خندیدم . مادر خوشحال بود . . . اما الان دلتنگم . . . با اینکه شب گذشته 3 ساعت بیشتر نخوابیدم اما خوابم نمی بره و نگران کم خوابی در بازگشت و رانندگی به سوی تهران هستم. اگر فرناز بود الان با یک لیوان چای داغ و یا یک نوشیدنی سرد می اومد و می گفت "هی آقا چته؟".

من می گفتم هیچی . بعد با نگاه به تو می گفت: دروغ نگو. بعد من شرح غمی که در اون لحظه به سینه ام چنگ می زد رو می گفتم . اما الان غم هست... ولی فرناز نیست .

فرناز که نیست هیچ چیز نیست یعنی . . . همین حالی که الان دارم .

فردا به تهران بر می گردم. فرار از کار برای فراموشی همه چیز، تجربه خوبی نبود به جز آنکه کارها زمین موند.دنیا به تنها چیزی که کاری نداره . . .  دلتنگی من و امثال منه و ساز خودشو میزنه .

ما راوی جهان نیستیم

و جهان بی رحم تر از آن است

که روایت بی وقفه اش را

به خاطر ما . . . لحظه ای قطع کند *

 

 

پ.ن(1) : برای فرنازم . . .

می خوانمت

دهانم تلخ می شود

از دل چگونه برانمت ؟

خاری و . . .

ریشه در خونم داری **

 

پ.ن(2) : برای خودم ، برای شما ، برای همه...

اجازه نمی دهم به بیرون پرتم کنید

عادت کرده ام به باخت های پیاپی

اما

این بازی دیگری است

که قاعده اش را بهتر از شما می دانم

تازه اول بازی است **

 

پ.ن (3): از فردا بازی جدید رو شروع می کنم با قواعد خودم . با یادداشتهایم آخرین یادداشتهام ( یادداشتهایی برای آنکه دیگر مرا نمی خواهد )

 

*  حافظ موسوی

** محمود تقوی تکیار

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 14:34  توسط فرشید | 

(۱۴۷)

ای خدا . . . آه ای خدا . . . از توی آسمونا

گوش بده به درد من که میخوام حرف بزنم

واسه یک روز هم شده سکوتم رو بشکنم

ریاست محترم دنیا . . . خدا . . .

احتراماً به استحضار می رساند :

اینجانب فرشید حیرانی فرزند ناصر خان ( تا امروز ) بیش از 13 سال و 1 ماه و 20 روز است که از عزیزانم به دور هستم ( خدایا نمی دونم اون بالا ها چه خبره ! اما توی کره زمین ، 13 سال و 1 ماه و 20 روز جدایی خیلی میشه ) .

در تمام روز های سختی که بر بنده سراپا تقصیرت گذشت، لب به شکوه و شکایت باز نکرده ام چرا که نعمت را به من دادی و قدر ندانستم . اما این روزها در حال کم آوردن هستم. ( خدا جون کم آوردن یه اصطلاحه در کره زمین . . . یعنی ریپ زدن . . . یعنی از نفس افتادن ، یعنی همون کم آوردن دیگه . . . )

پروردگارا ، اینجانب وب سایتی دارم که در قسمت گالری آن عکسهای کودکی فرزندانم را تا قبل از شروع این دوره جهنمی 13 سال و 1 ماه و20 روز قرار داده ام . همان فرزندانی که تو به من عطا کردی. دیروز آخرین عکس آنان در مراسم فارغ التحصیلی دخترم برایم آمد . خواستم به آدرس WWW.KHODA.COM  بروم و یا به ایمیل GOD@YAHOO.COM  بفرستم . یادم آمد که فرموده اید " من از رگ گردن به بنده هایم نزدیک تر هستم ". بنابراین خودتان زحمت بکشید و در کامپیوتر من به قسمت MY Document رفته، آخرین عکس را ببینید.  (خدا جون ، دلت میاد من از اونا دور باشم؟ )

خداوندا در باره فاصله زمانی عکسهای کودکی و فارغ التحصیلی، یعنی 13 سال و 1 ماه و 20 روز و دوری در این مدت گله ای نمی کنم. ( خدا جون 13 سال و 1 ماه و 20 روز به عبارتی میشه 4795 روز. محض اطلاع عرض کردم ) .

اما از حالا به بعد مسئولیت هر اتفاقی به عهده شما ابر قدرت لایتناهی است .

خداوندگارا از بی درو پیکرستانی بنام ایران ،‌بنده رو سیاهی بنام فرشید، به تو رحمت محض می نویسد . . . که دیدار فرناز و بچه ها را می خواهد .

الان، آسمان محل زندگی من با آنها فرق می کند . وقتی اینجا روز است آنجا شب است .به قول فرناز بانو "ماه آسمانمان هم یکی نیست ".

خدایا به داد این بنده خسته برس که اگر نرسی شکایت از ترا به کجا برم ! از دشمنان برند، شکایت به دوستان

چون دوست دشمن است شکایت کجا بریم؟ *

خداوندا . . . بعنوان اعتراض به وضعیت فعلی خود به یکی از اشعار بندگان خودت اشاره می کنم که الان نزد شماست . مهدی اخوان ثالث ...

از تهی سرشار

جویبار لحظه ها جاری ست

چون سبوی تشنه کاندر خواب بیند آب

و اندر آب بیند سنگ

دوستان و دشمنان را می شناسم من

زندگی را دوست می دارم

مرگ را دشمن

وای اما . . . با که باید گفت این ؟

من دوستی دارم

که به دشمن خواهم از او التجا بردن

جویبار لحظه ها جاری

خدایا...والسلام...نامه تمام...

 

پ.ن(1) : برای فرنازم . . .

عشق

آدم را به جاهای ناشناخته می برد

مثلاً به ایستگاه های متروک

به خلوت زنگ زده واگن ها

به شهری که

فقط آن را در خواب دیده

وقتی عاشق شدی

ادامه این شعر را

تو خواهی نوشت **

 

پ.ن(2) : برای شما . . .

من مرغ آتشم

شب را به زیر سرخ پر خویش می کشم

در من هراس نیست ز سردی و تیرگی

من از سپیده های دروغین مشوشم ***

 

پ.ن(3) : برای خودم و عزیزی که دلداری ام میده :

به شانه ام زدی

که تنهایی ام را تکانده باشی

به چه دل خوش کرده ای !

تکاندن برف

از شانه های آدم برفی ؟ ****

 

پ.ن(4) : باز هم برای خودم!

آقا فرشید! علائم قاط زدن پدیدار گشته. از فردا ظهر تا شنبه کار تعطیل.  غصه تعطیل ،‌مرخصی . . . سفر . . . شمال . . . بزن بر طبل بی عاری . .

 

* سعدی

** رسول یونان

*** سیاوش کسرایی

**** گروس عبدالملکیان

عکس:یلدا محمد زاده

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 23:20  توسط فرشید | 

(۱۴۶)

گر شهر مرا راند . . . که مجنون وفایم

سرگشته تو ، عاشق بی رنگ و ریایم

چون رفت دگر این دل دیوانه ز دستم

زنجیر بیارید و ببندید به پایم ...زنجیر بیارید و ببندید به پایم...

 

جمع اضدادم. هیچ کار من به آدمیزاد نمی ره . امروز صبح نهالم چند عکس از مراسم جشن فارغ التحصیلی برام فرستاد . اشک شوق . . . بغض نبود نشون. حسرت سالهای از دست رفته. خوشحالی به ثمر رسیدنشون . دلتنگی کمبود در آغوش کشیدنشون و رضایت از موفقیتشون. . . . همه در یک لحظه وجودم رو فرا گرفت. نه از خدا می تونم گلایه کنم که چرا به اینجا رسیدم. نه از فرناز، که چرا با سرسختی خودش فرصت سوزی می کنه . . . فقط و فقط از خودم گله دارم . گله از مردی که قدر ندانست آنچه را که به زحمت بدست آورده بود .

خدا کنه هر کسی که عزیزی در کنارش داره، قدرش رو بدونه . خدا کنه هر کسی کانون گرم خانواده داره، قدرش رو بدونه . . . خدا کنه هر کسی عاشقه و عشقی در کنارش داره ، قدرش رو بدونه . . .

خدا کنه . . . فرشید هم یکبار دیگه . . .

پ.ن(1) : برای فرنازم . . .

قطره اشکی شده ای

در گوشه چشمانم

زمانی بودی و

حالا نیستی

یادش بخیر

خانه ای که داشتیم

با احترام خم می شوم

و یک شاخه گل سرخ می گذارم

بر مزار گذشته

و روز ، روزی بسیار غم انگیز است *  

پ.ن(2) : برای شما و همه کسانی که منتظرند و می ترسند که . . . دیر شود . . .

حالا آمده ای

توان ایستادن ندارم

بنشین

سر بر زانوانم بگذار **

پ.ن(3) : برای خودم

بیچاره  دلم

دکتر برایش نیم ساعت گریه تجویز کرده است

بیچاره دلم

آن قدر ساده است

که اگر صدای شرشرباران بشنود

خیس می شود

هی . . . تو که رفته ای

چه خوب کردی !

رفتن از شعر گفتن ساده تر است ***

 

*   رسول یونان

**   عبدالملکیان

***   آسیه امینی

عکس:رضا حبیبی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 23:34  توسط فرشید | 

(۱۴۵)

پس ببین ،یادت بمونه...کسی هم ، اینو ندونه

زنده موندیم، اگه فردا....وعده ما، لب دریا

زنده موندیم، اگه فردا....وعده ما، لب دریا

خبرنگار از سر دفتر سئوال می کنه " مراجعه حضوری هم می شود ؟ اینکه کسی بیاید و سفارش بدهد" ؟ سر دفتر جواب می دهد " بله همین الان از آقایان 4 و از خانم ها 5 مورد به این شکل داریم! . اینها آمده اند سفارش کرده اند که اگر فرد مناسبی پیدا شد ، مطلع شان کنیم !."

جناب محضر دار در پاسخ به چند سئوال دیگر گفته :

1-  بالاترین سن جاری کردن صیغه مربوط بوده به ازدواج یک خانم 91 ساله که به عقد یک مرد 32 ساله در آوردم .

2-  در بعضی موارد خانم ها ، به علت داشتن فرزندان بسیار و شرایط خاص زندگی ، امکان ازدواج دائم ندارند ، در مقابل آقایانی هم با توجه به شرایط زندگی ، به رغم نیازشان !! نمی توانند ازدواج دائم کنند . ما مدارکشان را می گیریم . مصاحبه می کنیم و شرایط مورد دلخواهشان و قد و وزن !! را بررسی و در فرمی می نویسیم تا مورد دلخواه پیدا شود .

گرچه به علت تقاضای بالای آقایان ، برای خانم ها در همان روز اول ! مورد مناسب !! پیدا می شود .

3-     در این اواخر اقبال مردم بیشتر شده است .

4-  یک سری موارد یا ئسه داریم که به کسانی که نیاز شدید دارند ولی به لحاظ مالی در وضعیت مناسب نیستند ( مانند محصلین ) معرفی می کنیم . خانمهایی در حدود 50 سال .

 نوشته های بالا نه داستان هستند ، نه قسمتی از یک فیلم نامه .

مصاحبه خبرنگار هم میهن با چند محضردار در رابطه با ازدواج موقت است. (روزنامه هم میهن به تاریخ یکشنبه 20 خرداد 1386 صفحه 13 مطلب "ازدواج موقت کسب و کار من است" ) .

پ.ن(1): سیاوش کسرایی سالها پیش در شعری گفته :

عشق ما این

ج

ن

 د

ه

بازی های چرکین است .

پ.ن(2) حالت تهوع . . . اولین احساسی بود که بعد از خوندن این مطلب به من دست داد . احساس شما چی بود ؟

پ.ن(3): برای فرنازم

مرا تنها گذاشته ای

سهم من از تو

فقط سوختن است

انگار باید بسوزم و . . .

تمام شوم

مرا در کافه ای جا گذاشته ای

مثل سیگاری نیم سوخته

مثلاً رفته ای که بر گردی

شب از نیمه گذشته

اما . . .

اما از تو خبری نشده است *

پ.ن(4): برای شما و همه کسانی که چشم به راه کسی هستند

حالا که آمده ای

همین جا بنشین

و فقط از خدا بپرس

چه قدر با هم بودن خوب است **

پ.ن(5): برای خودم

دیر رسیدم

رد نگاه تو را

بر در

بر پله ها و پنجره ها

می گیرم و

می گریم ***

* رسول یونان

** محمد رضا عبدالملکیان

*** محمود تقوی تکیار

عکس : رضا حبیبی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 0:14  توسط فرشید | 

 (۱۴۴)

شب بر سر دست

تو نیامدی...خورشید هم نشست...

نیامدی...خورشید هم نشست...

خورشید هم نشست...

 

پرده اول : یک شروع هفته آروم . انجام کارها به صورت تلفنی . بیرون نرفتن از خونه . دیدن فریبرز بعد از یک هفته . قرار خیابون گردی روبروی دانشگاه تهران ( به یاد ایام جوانی ) با فریبرز در بعدازظهر امروز برای خرید کتاب . یک چای با لیمو ترش تازه بعد از نهار همیشه مطبوع مادر . . .

یک ایمیل سرشار از محبت از ناصرم . . . همه و همه حکایتی است از شروع یک هفته خوب .

دوم : آماده نشدن مدارک بچه ها برای سفر ( تا این لحظه ) . . . جلسه مهم کاری ( که به خاطر بی حوصلگی امروز صبح خودم اون رو به تعویق انداختم ). تصمیم به یک تلفن بسیار مهم به فرنازم . . . همه و همه حکایتی است از آرامش قبل از طوفان و هفته سرنوشت سازی که پیش روی من قرار گرفته.

سوم : دلتنگی ام بیشتر و بیشتر شده ، اما به جای غصه خوردن، شوق دیدار را در خودم بیشتر می کنم. اگر فرشید قبلی بودم و حال امروز رو داشتم . غصه می خوردم . اشک می ریختم . همه کارها رو تعطیل می کردم. اما حالا . . . خودم رو با کار مشغول کردم . خیلی از اموری رو که می شد، تلفنی انجام دادم . با فریبرز قرار گذاشتم به خیابون انقلاب برم و در بین کتابها بگردم . . . از تغییر حالتهای خودم راضی ام .

چهارم : مراحل طلاق پدر و مادر گلناز فردا انجام می شه . امروز صبح اول وقت مهندس تلفن زد. در مورد حق و حقوق خانمش صحبت کرد . نیمه خالی لیوان میگه از ترس آبرو و تهدیدات مادر گلناز، و نیمه پر لیوان میگه فی سبیل الله؟!... آقای مهندس راضی شدند، بدون دردسر تمام حق و حقوق حاج خانم بزرگ رو پرداخت کنند. می تونست خیلی هاشو قبول نکنه . اما مهندس جوری منت می گذاشت که انگار داره به خواهر من محبت می کنه. عین این جمله رو بهش گفتم و حاج آقا فرمودند ( استغفرالله ... پناه می برم به خدا از دست شوخی های شما ) . . . اما من مطمئن هستم اگر خواهر داشتم . . . بدش نمی اومد .

پنجم : بیشتر از این بخوام بنویسم دلتنگیه . . . بگذریم . . .

پ.ن(1) : برای فرنازم و دیشبی که سخت گذشت . . .

شب بر سرِ دست

تو نیامدی

خورشید هم نشست *

پ.ن(2) : برای شما

از انار شکافته ، قطره سرخی چکید

گفتی خون گریه می کند

انگار این نیز دیده است

آنچه که ما دیدیم **

پ.ن(3) : برای خودم و دل تنگی ام . . .

هیچ کس با من نیست

هیچ کس نیست که با من باشد

یک نفر با من بود

مثل یک خاطره در خاطر من می آید

مثل یک باغ مه آلود که از پنجره می بینم

یک نفر بود که پیوسته به من می آویخت

یک نفر بود که پیوسته مرا می نامید

یک نفر بود که با مفهوم زخم و پنجره و خورشید و تابستان

آشنایی داشت

یک نفر بود که آویختن دستی در دستی را معنی می کرد

یک نفر بود که شب سایه به سایه با من می آمد

یک نفر بود که روز

آسمانی الفت و همدردی و همراهی بود

هیچ کس با من نیست

هیچ کس نیست که با من باشد

یک نفر با من بود

یک نفر که در عطر و گل و نور و خیابان گم شد

من کسی را گم کردم

من کسی را گم کردم ***

پ.ن(4):

ز ضعف طاقت آهم نماند و ترسم خلق

گمان برند که سعدی ز دوست خرسند است

این بیت زیبای سعدی رو آقا رضای نازنینم در آخرین پست کافه کلمه  گذاشته.بهم چسبید. همه خوبیها رو این پسر داره فقط اگه یه کم تنبلی توی کار و استقلالی بودن رو از خودش دور میکرد. دیگه هیچ عیبی نداشت.

* یارتا یاران

** قدسی قاضی نوری

*** سیروس مشفقی

عکس:یلدا محمد زاده

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 0:33  توسط فرشید | 

(143)

نیامدی و سالها...نظر به جاده دوختم

بیا ببین که بی تو...من چه عاشقانه سوختم

جمعه حرف تازه ای برام نداشت...هر چی بود، پیش تر از اینهاگفته بود...

هر کسی ظرفیت و توانا یی هایی داره که از اون ها استفاده نمی کنه . امروز با خودم فکر می کردم، فرشیدی که الان هستم ،با فرشیدی که می تونم باشم، چقدر فاصله داره. منظورم آرزوهای دست نیافتنی نیست . کارهایی که خودم می تونستم انجام بدم و ندادم.در هفته گذشته میتونستم رژیم غذایی خودم رو بهتر رعایت کنم و روند کاهش وزن رو بهتر به پیش ببرم .نکردم.می تونستم در رابطه با مسائل کاری خودم تحرک بیشتری داشته باشم.نداشتم. می تونستم به کسانی که دوستشون دارم و برام عزیز هستند،احساسمو بگم.نگفتم.برای هفته آینده می خوام این چند مورد رو رعایت کنم و آخر هفته عملکرد خودم رو بررسی کنم. هفته آینده می خوام به کسانی که در این هفته با حرفم یا عملم یا حتی عمل نکردنم اون ها رو رنجوندم زنگ بزنم . دلم می خواد شما هم همین الان،کار های این هفته خودتونو مرور کنید. بررسی کنید، ببینیم میشه هفته آینده از اینی که هستیم بهتر باشیم؟. جمعه حرف تازه ای برام نداشت...

پ.ن(1): یه گندم از حسم، برای فرنازم...

من از تو دل نمی برم...اگر چه از تو دلخورم

اگر چه گفته ای ترا...به خاطرات بسپرم

هنوز هم خیال کن ... کنار تو نشسته ام

منی که در جوانی ام ... به خاطرت شکسته ام

تو در سرای آینه ...شبانه خنده می کنی

من شکست داده را...خودت برنده می کنی

نیامدی و سال ها...نظر به جاده دوختم

بیا ببین که بی تو من...چه عاشقانه سوختم...

 

رفیق روزهای خوب...رفیق خوب روزها

همیشه ماندگار من...همیشه در هنوزها

صدا بزن مرا شبی...به غربتی که ساختی

به لحظه ای که عشق را...بدون من شناختی...*

پ.ن(2):برای شما...

اینکه می گویند

شیرین پادشاه هفت کشور خسرو بود

فقظ از زبان پیر زنان بیرون می آید

خسرو

تاجش روی سر ایران هم بزرگ بود

وای به حال شیرین

فرهاد هم

از سر همچو شیرینی

به اندازه هزار کلنگ...

زیاد است**

پ.ن(3):برای خودم...و لحظه های سخت انتظار...که سخت میگذرد...

کاش فاصله تا فردا

چون لحظه های دیدار... می دوید

اما... اما چوب زیر بغل می گذرد***

عکس: رضا حبیبی

*ترانه ای زیبا از چاووشی

**رضا قنبری

***قدسی قاضی نوری

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 23:46  توسط فرشید | 

 

به من گفتی که دل دریا کن ایدوست

همه دریا از آن ما کن ای دوست

دلم دریا شد و دادم به دستت

مکش دریا به خون، پروا کن ای دوست

جلسه اول امروز:

دیشب ساعت 3 رسیدم.صبح تماس گرفتم.جلسه ساعت 10 رو به 4 عصر موکول کردم .حاج آقای مهندس راضی به طلاق توافقی نبود. مجبور شدم از راه غیر اخلاقی استفاده کنم.خانم بزرگ تهدید کرد آنچه از گذشته و عملکرد سیاه حاج آقا میدونه به مقاماتی که الان روی اسم مهندس قسم میخورند اطلاع میده .حاج آقا ابتدا برافروخته شدند . بعد دو دو تا چهار تا کردند.(البته خودشون فرمودند استخاره فرمودند).سرانجام قرار طلاق توافقی گذاشته و صورت جلسه امضاء شد. حاج آقا زود تر رفتند ..حتی گلناز رو نبوسید . مادر گلناز با خوشحالی گفت:با درایت شما من برنده و این مردک بازنده این مبارزه شد. با لبخند تلخی گفتم: اشتباه می کنید . برنده و بازنده این بازی تلخ دو نفر دیگه هستند . لیلا و گلناز.

وقت رفتن گلناز منو بوسید . چشمام پر اشک شد.گلناز در گوشم گفت: عمو فرشید! با اینکه بی معرفتی کردین و حرفمو گوش ندادید اما خیلی دوستتون دارم .از بعد از ظهر تا حالا این حرف توی گوشمه... عمو فرشید بی معرفت...

جلسه دوم:

از روزی که فرنازم با بچه ها رفتند، در هیچ مراسم عروسی یا تولد یا مهمونی بزرگی شرکت نکرده بودم . 13 سال بود این مورد رو رعایت می کردم . اما امشب مراسم عزیزی بود که برام به معنی مطلق کلمه عزیزه...شب سختی بود.فکر میکنم به حدی طبیعی رفتار کردم که هیچ کس نفهمید امشب بر من چه گذشت .

پ.ن(1):برای فرنازم و جای خالی امشبش...

فرناز امشب وحشتناک جات خالی بود.بیشتر از همیشه...عزیز همیشه دور از من...امشب دلم گرفت...

تو بیا که اگر آمدنت دیر شود

یا اگر آمدنت قصه پوچی باشد

من ترا ای همه خوب

تا دم مرگ....نخواهم بخشید

 

پ.ن(2):برای خودم و غریبی و بی کسی امشبم...

فرشید ...فرشید...فرشید...با خودت چه کردی؟...

چگونه باز به ماتم نشست خانه ما

هزار نفرین باد

به دست های پلیدی

که سنگ تفرقه افکند...میان ما...*

پ.ن(3):برای شما...

همیشه حاکمی هست

همیشه محکومی

و قلب ها را

غرور و خاکساری عادت

خواستم انسانی بسازم

نه این و آن

زندگی دستانم را شکست**

*حمید مصدق

**سونیا سعادت فر

عکس:رضا حبیبی

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 2:55  توسط فرشید | 

دریا همون دریا بود...شن ها همون شن ها بود...

صبح و غروب دریا...مثل گذشته ها بود...

اما...فقط یاد تو ...به جای تو اونجا بود... به جای تو اونجا بود...

احمد رضا احمدی در یکی از اشعار زیبای خودش میگه:

گاهی

تکرار روزهای گذشته

برای من

تسلی است...

در آخرین ساعات حضورم در سفر سه روزه به شمال هستم. بعد از چند روز هوای خنک و ابری، امروز چند ساعتی آفتاب داشتیم. در کنار دریای آرام، خلوت و ساحل زیبای رودسر دراز کشیدم.

آفتاب مستقیم به صورت و بدنم خورد و با یاد "لحظه های با هم بودن" خودم را تسلی دادم.

سفر خوبی بود. سفری که با تلفن نهالم و فرناز شروع شد. رضایت مادر و همسفران، فرصت کافی برای در خود بودن و راز و نیاز .تمرکز.مراقبه.مشاهده و برنامه ریزی ... همه چیز رو در این سفر ایده آل کرد.

تمام دیشب رو نخوابیدم. حتی خواب یکساعته ظهر امروز هم نتونست خستگی رو از تنم بیرون کنه.اما روحم در آرامش کامل قرار گرفته...

فردا صبح باید در جلسه ای باشم که طعم تلخ جدایی رو برای خانواده ای داره. فردا عصر یک مهمانی خوش آیند برای زوجی که با هزاران امید، شروع کننده خواهند بود. جمع اضداد. عجب شهر فرنگیه این دنیا.

جلسه صبح، نقطه پایان یک زندگی مشترک 15 ساله با ثمره ای شیرین زبان 9 ساله است. با هزار نذر و نیاز و بعد از 5 سال بچه دار نشدن، به زور دعا و دکتر رفتن، گلناز خانوم رو (بدون نظر خواهی از خودش) به دنیا آوردند. فردا با اقدام مشترک خودشون، اشک این دختر ناز دوست داشتنی رو سرازیر می کنند. جلسه پیش گلناز از لحظه داد و فریاد پدر و مادرش استفاده کرد، منو به گوشه ای کشید و آروم گفت "آقای فرشید، شما صورت مهربونی دارید. (حتمآ روش نشده بگه صورت تپلی دارید) تو رو خدا کاری کنید بابا و مامان از هم جدا نشن. آخه چرا اینا نمی فهمند من هر دوشونو میخوام". مادر گلناز بعد از جلسه تلفن زد و گفت " آقای حیرانی تو رو به جون عزیزانتون که عکسشون روی میزتون بود، این آقا رو راضی کنید کار رو یکسره کنه" پدر گلناز در تماسی فرمودند: "جناب حیرانی به این خانم بگید بخاطر بچه به زندگی ادامه بده و عذاب الهی !! رو برای خودش نخره و قبول کنه که لیلا هم باشه. چرا حاج خانوم نمی فهمه این حق شرعی!! من هستش". (لیلا خانوم، منشی 23 ساله آقای مهندس 46 ساله هستند که سریال خودشونو با لوندی و دوستی شروع، با صیغه ادامه و در آستانه ازدواج مجدد آقای مهندس قرار گرفته اند. با این تفاوت که مهریه خانوم بزرگ شاخه نبات و 14 سکه به نیت 14معصوم و کلام الله بوده و مهریه خانوم کوچک آپارتمان 75 متری در جردن به نیت...؟! هست.) فردا روز سختی است. دلم پیش گلنازه. پیش همه بچه هایی که قربانی ندانم کاری احمقانه ما بزرگترها هستند. فردا به گلناز چی بگم؟ به مادرش چطور توضیح بدم که قوانین غیر منصفانه نظام قضایی ما به مرد اجازه میده تا چند سال این خانوم رو "پا در هوا" نگه داره.

به آقای مهندس چیزی نمی گم، که ارزش صحبت کردن هم نداره. ( هر دو از هم بدمون میاد. هر دو اینو خوب میدونیم، اما به روی هم نمی آ ریم) مهندس از اونهایی است که با زد و بندهای اقتصادی، به یکباره از وانت نیسان پیاده و سوار نیسان پاترول شده و حالا هم با ماکسیمای نقره ای رنگش همه چیز رو در پول می بینه. ( تسبیح و انگشتر عقیق دستش فکر می کنم بیشتر از 1 میلیون می ارزه... خدا قبول کنه!!)

حالا که  این مطالبو می نویسم، آرامشم داره بهم می خوره و به تعبیر رضای خودمون آسایشم گاهی روانی میشه.

سوء استفاده ابزاری از دین، اجازه 4 همسر اختیار کردن، صیغه، خیانت... حال آدم از همه چیز به هم می خوره. دنیا بد جوری به سمت کثافت شدن پیش میره... بگذریم. یاد تعبیر قشنگ بیژن مفید در شهر قصه افتادم:

خمس و زکاتش رو بده حلاله... بغل رو به پا... نماله!

پ.ن (1) : برای فرنازم که امید را دوباره در دلم زنده کرده...

یکی از این روزها

از خاکستر خود بر می خیزم

تو آمده ای

و جهان کنار تو

علف زاری مه آلود

یا تیرک شکسته تلفن نیست

شور است و امید

رستگاری ابدی

دیگر به مرگ نمی اندیشم

زیبایی تو

مرا نجات داده است*

پ.ن (2): برای شما...

جهان جای عجیبی است

اینجا

هر کس شلیک کند

خودش کشته می شود*

پ.ن (3): برای خودم... به یاد روزهای نا شکری ام...

پنداشتیم تهی دستیم و بی چیز

اما زمانی که آغاز شد از دست دادن هر چیزی

هر روز برایمان خاطره ای شد

آنگاه شعر سرودیم

برای همه آنچه داشتیم

برای سخاوت پروردگار**

* رسول یونان

** آنا اخماتووا (ترجمه احمد پوری)

عکس:رضا حبیبی

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 5:46  توسط فرشید | 

با تو دارد گفتگو...شوریده مستی

مستم و دانم که هستم....

ای همه هستی زتو

آیا تو هم هستی؟...

آرامش و سکوت ویلای شمال رو دوست دارم.صدای قطره های بارون روی سقف حافظیه،صدای گه گاه جیر جیرک ها در سکوت شب،و دیگر صدا هایی که نمیدونم چیه.نسیم خنک که اجازه حضور و مزاحمت پشه ها و به هم زدن تمرکزت رو نمیده.داشتن انرژی از تلفن دیروز نهالم و فرناز....همه دست به دست هم میدن که آروم  باشی .اونقدر آروم که  انگار هیچ غمی در دنیا نیست.اونقدر آروم که هیچ گله و شکایتی از روزگار نامناسب و مردم نا سازگار نداری.در این آرامش، فکر پرواز می کنه. اول پیش بچه ها و فرناز و بعد همه عزیزان با همه مشکلاتشون . حتی عزیزان وبلاگی ام که اون ها رو ندیدم اما از غم هاشون خبر دارم .غم های بی شمار و متفاوت تک تک

شون .

خمینی تعبیر زیبایی از مردم داشت و می گفت:"مردم خوب ما".و افسوس می خوری بر  ظلمی که بر این مردم خوب میره .

هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا

آنچه این نامردمان با جان انسان می کنند*

هر کسی از راه خودش می تونه به خدا برسه و اونو صدا کنه و جواب بگیره.یکی با دعاهای مفاتیح. یکی با اذکار  دراویش .مست لایعقل رو هم دیدم که گیلاس مشروب در دست  ،اشک ریخته، خدا رو صدا کرده و جواب گرفته . و من در این سکوتی که سعی کردم گوشه ای از اون رو ترسیم کنم ...دلم شکست. و از ته دل همه رو دعا کردم.از مبارزینی که به خاطر من و تو در گوشه زندان هستند گرفته، تا تک تک عزیزانم . حتی عزیزان نادیده وبلاگم که با درد اکثر اونها آشنا شده ام.

فردا عصر به تهران بر می گردم .جای همه شما خالی.

پ.ن (1): برای فرنازم در این لحظاتی که باران می بارد... 

روز و شب بارانی

دوستت دارم ...

و تو میدانی...**

پ.ن(2):برای خودم...

چراغی است در شب صداش

و بلور ناله هاش

می گویدم که شاد باش**

 

پ.ن(3): برای همه تنهایانی که حتی در جمع هم تنها هستند...

گاه گاهی به خودم می گفتم

تو چه تنها شده ای

تو و تنهایی و این حجم اتاق

مثل یک فاجعه را می ماند

گاه گاهی به خودم می گفتم

کاشکی معجزه  می شد

و کسی می آمد توی تنهایی من...

گاه گاهی به خودم می گفتم.....***

*فریدون مشیری

**یارتا یاران

***محمایی

زیر نویس عکس:اخوان ثالث

عکس:رضا حبیبی

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 3:13  توسط فرشید | 

هوای دل من ،در فصل تیرگی ها...خسته تر از خزونه...

غم هایی که دارم،اندازه تموم ابر های آسمونه...

تکرار یک اتفاق خوب: برای دومین روز متوالی صبح رو با صدای روح نواز نهالم شروع کردم .نهالم در شرایطی که توی جاده بودم، زنگ زد .از خوب برگزار شدن مراسم گفت. از اینکه همه چیز عالی بوده و...از اینکه جای من خیلی خالی ... . بعضی جمله ها در همون لحظه حس گوینده رو خیلی قشنگ منتقل می کنه."فرشید امروز جات خیلی خالی بود" جمله نهالم برای دلخوشی من نبود . در تک تک کلماتش نیاز حضور من و افسوس نبودن من موج می زد . و... من مثل همیشه شرمنده و سراپا غرق افسوس . و بعد بغضی که باید برای ناراحت نشدن مادر (که در کنارم بود) فرو می دادم . الان مامان و خاله رو در شلمان گذاشتم. ( تلفن اونجا هنوز وصل نیست) . به ویلای رود سر اومدم برای وبلاگم و...بغض ترکید . بد جوری ترکید ....احساس سبکی میکنم .

 

اتفاق تازه:  نهالم بعد از صحبتش گفت: فرشید مامان کارت داره . دلم ریخت . با خودم گفتم زیبا ترین و دوست داشتنی ترین ممیز و سانسور چی دنیا باز می خواد دستور ننوشتن صادر کنه . اما فرنازم هم از مراسم زیبا گفت . از خوشحالی خودش و احساس غرورش، وقتی که اسم نهالم رو صدا زدند . از اینکه در سالن این صدا پیچید" دکتر نهال حیرانی". فرنازم به من تبریک گفت . وقتی به درستی به این مطلب اشاره کردم که بچه ها هر چه دارند از او دارند، فروتنانه این مطلب رو رد کرد.تبریک فرنازم به گوشت و مغز استخونم و به همه وجودم چسبید.

یک اعتراف:در تمام دقایقی که فرنازم صحبت کرد و از اسم حیرانی در سالن گفت...تن صداش و لحن مهربانانه اش تک تک سلول های تنم رو لرزوند. به طرز عجیبی احساس عجز و ناتوانی کردم . با خودم گفتم چه حرف هایی رو آماده کردم که در دیدار دبی بهش بگم. ولی وقتی صدای تلفنی اش اینجور منو می لرزونه. ( حتی زانو هامو) صدای حضوری اش با من چه خواهد کرد؟

برای منی که در کلام و صحبت ( با همه مظلومیتم!!)هرگز ناتوان نبودم این ناتوانی سئوال بر انگیزه ...زن ذلیل شدم؟خوار شدم؟ پیر شدم؟ نمی دونم. هر چه هست فعلا اسمش رو گذاشتم " احساس عجز و ناتوانی عاشقانه!".

پ.ن(1): از ساعت 5 تا 10 صبح در ورودی قزوین به سمت شمال راه رو بسته بودند . مجبور شدم برم زنجان و از اونجا بیام شمال . خواستم در این مورد امشب بنویسم . اما دلم نمیاد لذت هم صحبتی با فرناز و نهالم در من ( و شما) از بین بره. پس امشب فقط  از او می نویسم :

می نویسم ... می نویسم ... از تو

تا تن کاغذ من جا دارد...

با تو از فاصله ها خواهم گفت

گریه این گریه اگر بگذارد

امشب فقط می نویسم:

فرناز...فرناز ...فرناز...

نهال ... نهال نهال ...

خدا ... خدا ... خدا ...

دعا ... دعا ... دعا ...

فرناز ... نهال ... خدا ... دعا... نیاز... دیدار... بچه ها ... فرصت دوباره ... آغوش دوباره ... دیدار دوباره ...همه چیز دوباره ... با هم بودن دوباره ... فرناز ... نهال ... ناصر... نوید... پیمان ... زندگی ... خانواده...گریه ... دوری ... اشک شوق... شکر... لرزش دل ... شکر ... روزنه امید ... شکر ... تنهایی ... ویلا ... رها شدن بغض... گریه... فرناز ... نهال ... ناصر ... نوید ...پیمان ... دیدار... دیدار... دیدار ...

 

پ.ن(۲): خدایا: در سخت ترین روز های آن نا کجا آباد... در تلخ ترین لحظه ها ی جدایی... در مرگبار ترین دقایق از دست دادن و له شدن ... از تو چیزی نخواستم ...که برای تو ... سکوت سرشار از ناگفته هاست...اما الان به تو وجود مطلق بی نیاز میگم:

خدایا فرشید دیگه بسشه. تنبیه...مجازات...یا هر چیزی که اسمش هست بسه . خدایای با کی کل کل  میکنی؟  تو خدایی  و من فرشید ... بنده کوچیک تو... یه ذره ناچیز ...اگه یه بزرگ لات لوطی مسلک، یه آدم کوچیک رو بزنه. اون کسی که اسمش سر زبونا میفته کتک خورده ایه که میگن از فلانی کتک خورده ...خدایا فرشید بسشه... به کسی نگو اما ... ظرفیت تکمیله. باور کن! به دادم برس

خداوندا به فریاد دلم رس

کس بی کس تو یی...من مانده بی کس

همه گویند فرشید کس نداره

خدا  یار منه چه حاجت کس

این یه بار هم بگذر ...اما نه اینکه بگذار و بگذر ... در پناهم بگیر و بگذر...

پ.ن(۳):برای فرنازم و صداش که امروز منو لرزوند:

دریغ

 به یاد او که می افتی

دارد می رود از دست

و لحظه ای که سراغش را می گیری

دیگر دیر شده است*

 

پ.ن(۴): برای شما که دوستتون دارم:

وقتی که برف

شاخه گل سرخی را خم کرد

مردی گریست

او

عاشق شده بود**

 

*اسماعیل خویی

**محمایی

عکس:ارسالی از نیاز

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 3:56  توسط فرشید | 

چشمای تو، دونه شبنما بود...شبنم گل، اشک همون چشا بود

حرفای تو،رنگ گل حنا بود...نگاه تو ساده و بی ریا بود...

از دیشب دلهره امروز رو داشتم . تا چند ساعت دیگه مراسم فارغ التحصیلی نهالم شروع میشه. نمی خوام امروز غمگین باشم و . . . نیستم. . . . نیستم ؟ . . .

دیشب همراه آقا رضا برای تماشای بازی ایران تا صبح بیدار بودیم . اعصاب خرد کنی تلویزیون، و پخش نشدن بازی در نیمه اول و بعد شکست 0-4. نمیدونم این روزها هر چی میخوریم، 4 تایی هست . اون از پرسپولیس که 4 تا از سپاهان خورد . این هم از ایران که 4 گل از مکزیک خورد. شانس آوردیم طبق قوانین اسلام نمی خوام ازدواج کنم و گرنه حتماً 4 تا زن هم باید می گرفتم. !!

ساعت 00/6 خوابیدم . اما نفهمیدم کی یکساعت گذشت. فقط حس کردم موبایلم داره خودشو می کشه که من بیدارشم . معمولاً کسی جرأت نمی کنه قبل از ساعت 00/7 منو بیدار کنه . موبایل رو بردم زیر بالشم. ( چون هر کاری میکردم خاموش نمی شد )  با بی حوصلگی جواب دادم اما . . . اما صدای نهالم که گفت "فرشید" منو از جا و از خواب پروند . ناخودآگاه بلند شدم و ایستادم . نهالم از اینکه بازی ایران رو با بردارهاش دیده حرف زد و از عصبانیت نویدم از باخت ایران گفت . بعد از صحبت با نهالم، نویدی صحبت کرد. مفصل از فوتبال و بازیکنان . نوید از فوتبال می گفت و من  زیر لب و در دلم قربون صدقه اش می رفتم . نهالم از اینکه هر لحظه امکان داده مدارکشون آماده بشه گفت و نویدم که تا پارسال در مورد اومدنش مردد بود، قاطعانه از دیدار. نهالم از اینکه مامان هم میاد گفت و نویدم از اینکه خوشحال شده با من صحبت کرده .

همه اینها برای شروع یک روز سرشار از انرژی کافی بود . سرحالم، گرچه افسوس زمانهای از دست رفته، مثل خوره، تارو پودم رو میخوره . . . اما خوشحالم . خدایا دوستت دارم. با همه ستم هایی که به من رفته (کی گفتم که حقم نبوده؟).

پ.ن(1) : برای فرنازم

دیریست که از گردش ایام پس افتاده ام ای یار

انگار که مرغی شده ام ،‌در قفس افتاده ام ای یار

گویند کسی را کسش نیست ، نفس در نفسش نیست

خود را به کنارم برسان ، از نفس افتاده ام ای یار . . .*

پ.ن(2):برای شما . . .

اینکه فکر بسته شدن مراکز فساد یا مشروب فروشی ها باشیم ، خوبه ولی اینکه دلواپس این مشکلات در جامعه بوده ، اما نگران ظلم و جور و بی عدالتی موجود در جامعه نباشیم . . . این میشه اسلام کاریکاتوری .

جملات بالا نه مربوط به امپریالیسم جهانخوار است و نه ضد انقلابیون وطن فروش خائن بی دین از خدا بی خبر . . . گوشه ای از مصاحبه سید حسن خمینی است که دیشب قسمتهایی از اون پخش شد . . . بگذریم .

وقتی که خون دلبران در شیشه می کنند

آیا چه جای صحبتی از زنده بودن است

 

پ.ن(3): برای خودم . . .

قایق کوچک دل به دست دریای پهناور اندوه مسپار . لااقل بادبانی بر افراز ، پارویی بزن و بر خلاف جهت باد تقلایی کن .

سخت ترین طوفان مهمان دریاست . نه صاحبخانه. آن توفان را بگذران**

 

* محمایی

** نادر ابراهیمی

عکس:رضا حبیبی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 23:38  توسط فرشید | 

 

منم و حسرت با تو ما شدن...تویی و بدون من رها شدن

آخر غربت دنیاست مگه نه؟....اول دو راهی آشنا شدن...

هر چی آرزوی خوبه مال تو....هر چی که خاطره داریم مال من

اون روزای عاشقونه مال تو...این شبای بی قراری مال من...

فردا جشن فارغ التحصیلی نهال خانومه . هر چقدر هم خودم رو به بی خیالی بزنم،  بازم سخته. یک پدر  در چنین لحظاتی دلش  می خواد دخترش رو در آغوش بگیره . . . سفت و محکم. دلش می خواد زیر گوشش زمزمه کنه " دخترم به تو افتخار می کنم " . دلش می خواد به دخترش بگه " نهالم در این سالهایی که نبودم فرناز هم پدر بود و هم مادر و مهمتر از اون شماها بچه های خوبی بودید که حالا مایه افتخار همه ما هستید " . هر پدری دلش می خواد . . . اما حالا مجبورم اینها رو با ایمیل و وبلاگ نویسی و تماس تلفنی چند دقیقه ای و یا با همت ناصر، تهیه کارت پستال و نوشتن یادداشتی از پدرش انجام بدم . . . .

ابراز علاقه اینترنتی ، تشکر ایمیلی . . . قبول کنید که سخته . . . .

چند سال پیش یک روز به فرناز زنگ زدم ( برای احوالپرسی ) . . . گفت دیروز مراسم فارغ التحصیلی ناصر از دبیرستان بود . دلم گرفت که چرا به عنوان پدر حتی چنین روزی رو به من یادآوری هم نکردند . اما حالا نهالم کارت دعوت ( هر چند سمبولیک ) می فرسته. ناصر کارت پستال تهیه می کنه و به هر حال به من حالی می کنند که پدر! هستی و قبولت داریم.بنابراین غصه نمی خورم . خدا رو هم شکر می کنم . بخاطر همه محبت هاش و به خاطر نعمت هایی که به من داده .کسی چه میدونه؟شاید اگه نهال اینجا بود، باید نگران پاچه شلوارش می شدم که مبادا بالا تر از خط جوراب باشه و برادران سلحشور زاهد! تحریک بشن .

پ.ن(1): برای فرنازم... 

هر روز من از نبودنت طی شد

هر شکل شبم از تن تو عطری است

باز آمدن تو نزد من کی شد ؟ *

 

پ.ن.(2) : برای خودم... 

تنها آن ها که مرده اند

از مرگ نمی ترسند

چون من

چون من که بارها

مردانه مرده ام

تابوت خویش را همه عمر

بر دوش برده ام **

 

پ.ن(3) : برای شما...

در رابطه با اینکه اونقدر ها هم که همه فکر می کنند بد " هستم " ، بد نیستم . می تونم صفحات زیادی بنویسم . اما اینکار رو نمی تونم انجام بدم. به چند دلیل:

اول : به هم ریختن آرامش عزیزان دل دور از وطنم . . . بچه هام . . .

دوم : از یکطرفه به قاضی رفتن بیزارم . در این وبلاگ آنکه دیگر مرا نمی خواهد فرصت دفاع ندارد .

سوم : این نوشته زیبا :  

 خصلت اره را دوست نمی دارم

 که برای اثبات خویش

باید

دیگری را ببرد . ***   

 

پ.ن(4): برای عزیز دور از وطنی که ایمیل زد و از دلتنگی ها و در به دری هاش گفت . . . 

عزیز دلم به جای هر جوابی این شعر رو می نویسم :

ریشه در خون دلم برده ، درختی که من است

من که صد زخم از این دست و تبر ها به تن است

ای غریبان سفر کرده ، کدامین غربت

بدتر از غربت مردان وطن، در وطن است؟ ****

 

* یارتا یاران

** نصرت رحمانی

*** دکتر عبدالحسین فرزاد

**** حسین منزوی

عکس:یلدا محمد زاده

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 0:29  توسط فرشید | 

 

مگر نسیم ابر بودی؟...که ترا در باران گم کردم...گم کردم..

یه جمعه خواستم مثل آدم و بدون غصه سپری کنم (مگه آدم ،بی غصه میشه؟).پرسپولیس نذاشت.اما از اونجا که این وبلاگ ورزشی نیست! در مورد این فضاحت صحبتی نمی کنیم .،و اگر دوستان استقلالی چیزی بنویسند به سبک و سیاق برادران ممیزی وزارت ارشاد، اونها رو حذف می کنیم . ( به این میگن دیکتاتوری مردانه...چون مردونه از قبل اعلام می کنیم).

داشتم می نوشتم جمعه دلگیر باشه ، پرسپولیس هم با اختلاف اندکی!! باخته باشه، شمال هم نرفته باشی ...48 ساعت هم به مراسم جشن نهال خانوم مونده باشه و فاصله تو با اونا از اینجا تا خدا....با زم میشه آدم دلش نگیره؟ بله میشه .وقتی به خودت قول دادی دلت نگیره.وقتی به عزیزان دور از خودت گفتی غصه نمی خوری. وقتی به عزیزان نزدیک دیده و نادیده خودت گفتی غمگین نمی نویسی .... میشه جمعه رو دلتنگ نگذروند.حتی اگه تنها باشی ...مثل همیشه...و با خاطرات و افسوس های همیشه.این جمعه هم گذشت...غمگین نیستم ،گر چه از وضع موجود راضی هم نیستم.

سکوتم از رضایت نیست

دلم اهل شکایت نیست

پ.ن(1):برای فرنازم...

دست هایم را می نهم

بر جای خالی تو...

جز این بگو چه کنم؟*

پ.ن(2):خبر برنده شدن...

فرناز خانومی هست که ندیدمش . حتی نمیدونم چند سالشه اما خیلی دوستش دارم.از اون دوستان نادیده ای که از برکت وبلاگ و سایتم پیدا کردم .اولین دلیل دوست داشتنم رو هم همه می دونید ...هم اسمیش با فرنازم....دلیل دوم دعاهای همیشگی اش در وبلاگم هست، که به دلم می شینه و از صمیم قلب آرزو میکنه به بچه هام برسم. (مثل همه شما عزیزانم).فرناز خانوم در وبلاگش مسابقه ای گذاشته بود برای نوشته های "یک خطی". امشب برام کامنت گذاشت که در نظر دهی خوانندگانش من اول شدم .فرناز جون ازت ممنونم .در پیوند های روزانه فرناز رو لینک کردم . برای دیدن وبلاگش به اینجا مراجعه کنید.

پ.ن(3):برای شما ... دوست نادیده خوبم جناب علی اکبری در آخرین پست وبلاگ زیباش نوشته:

گاهی از خدا یه چیز هایی می خوای که حقت نیست، ولی بهش می رسی . ولی گاه بنده های خدا حقوق مسلم ات رو ازت می گیرند.

نگاهی به اطرافمون بندازیم می بینیم برادرن و خواهران مهر ورز ( که نگران به بهشت نرفتن ما هستند) چه حقوق مسلمی رو از ما گرفته اند و ما چه نجیبانه!!سکوت می کنیم .

پ.ن(4):برای خودم...

دیگر به چیزی نمی اندیشم

در این سیاره پرت

نمی شود رستگار شد

امید

آمدنت بود که نیامدی

بگذار

عاشقا نه هایم را باد ببرد

چرا که...

تو هرگز وجود نداشته ای**

*یارتا یاران

**رسول یونان

عکس:ارسالی از نیاز

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 0:58  توسط فرشید | 

شعر تنهایی خونه...دیگه خوندن نداره...وقتی هم خونه نداری...خونه موندن نداره

اول: مضطربانه...

به اواسط خرداد نزدیک می شیم. هنوز مدارک بچه ها آماده نشده و همین اضطراب منو بیش از پیش می کنه.چند روزیه که غم و غصه و افسوس گذشته رو از خودم دور کرده ام.خدا کنه بتونم این اضطراب لعنتی رو هم خفه اش  کنم.

منم گم گشته و عالم، دو راهی ست

نه یاری، یاوری، هر سو سیاهی ست

 

ز چشمم خواب امشب می گریزد

چو محکومی که فردا دادگاهی ست*

دوم:شکرانه...

از بچه ها تقریبا هر روز ایمیل دارم و به قول آقایون لات ها باهاشون حال می کنم.جایی خوندم" گاهی اوقات جدایی و دوری برای خوشبختی فرزندان لازم است".من هم خودم رو با همین جمله آروم می کنم . شاید هم گول می زنم . نمی دونم .

سوم: متاسفانه...

بر خورد با بدحجابی با بدسلیقگی هر چه تمام تر ادامه داره. هر روز صحنه های تاسف باری دیده میشه که آدم رو از همه چیز بیزار می کنه.انگار تمام مشکلات مملکتی حل شده و فقط اصلاح و ارشاد بد حجاب ها مونده...آدم های سر به زیر و قانعی هستیم.اونقدر قانع که قناعتمون بیشتر به حقارت میزنه.

ببین چه مظلومانه خرسندیم

ببین چه مغرورانه حقیریم.....**

پ.ن(1):برای فرنازم...

دست های من پر از تو بود

رو به هر که بنشینم

رو به روی توام.......***

پ.ن(2):برای خودم...

یه صحرا شن

از ساعت عمرم ریخت

باز هم انتظار؟......

پ.ن(3): عزیزانی که محبت کردند و لینک منو در وبلاگشون قرار دادند لطفا به من خبر بدن .میخوام درپست بعدی لیست کاملشونو بنویسم . نمی خوام شرمنده بشم و کسی از قلم بیفته..

*گروسی

**علی حقی

***م.ا.محمایی

عکس:رضا حبیبی

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 0:0  توسط فرشید | 

اینکه زاده آسیایی رو میگن...جبر جغرافیایی...

پرویز صیاد در فیلم مظفر دیالوگ جالبی داره:

" میگم . . . بدبختی هم زیادش خوب نیست ها !!" .

این دو روزه که یه کمی سرحال ترم، می بینم آدم چقدر حال و هواش بهتر میشه. می تونه به کارهاش برسه . و همه چیز رو زیباتر ببینه . حتی وقتی بعد از 120 ثانیه انتظار، چراغ راهنمایی سبز میشه و ماشین جلویی به جای حرکت، همچنان به صحبت با موبایلش ادامه میده ، بجای بوق زدن و اعصاب خودت رو خرد کردن ، میتونی به زیبایی لبخند راننده ( که توی آینه ماشینش افتاده) نگاه کنی و وقتی از کنارش رد می شی، نگاه غضب آ لود نکنی و از اون خنده ها و نگاه های شیطنتی که از فریبرز یادگرفتی تحویلش بدی . . . میشه به جای یاد آوری غم دوری بچه ها به لحظات شادی هم که با اونها داشتی فکر کنی. می تونی به قشنگی لحظه های " اکنون " که با اونا داری بپردازی. بعد از اینکه ناصر و نهالم با دو ایمیل زیبا منو از اشتباهی که در مورد فرنازم کرده بودم ، بیرون آوردند، امروز صبح رو هم با ایمیل قشنگ دیگه ای از ناصر شروع کردم :

" پدر برای جشن فارغ التحصیلی نهال از طرف شما کارت پستالی گرفتم ، لطفاً متنی که می خواین روی کارت نوشته بشه ، ایمیل کنید تا بنویسم."  

می تونستم غصه بخورم که تبریک پدر به دختر از نوع ایمیلی تأسف باره. اما فکر کردم بدتر از این هم می تونست باشه . میشد اصلاً کسی برای این روز به یاد من نباشه . ( یادمه ناصر که از دبیرستان فارغ التحصیل شد کسی به یاد من نبود . من به طور اتفاقی زنگ زدم و فهمیدم . همون زمان به فرناز گله کردم که باید چنین روزهایی رو به من هم یادآوری کنه. قبول کرد). اما جای زخمش مثل خیلی از زخمهای دیگه که مرهم شدنی نیست روی دلم مونده . آهای آقا فرشید . . . یادآوری خاطرات بد و تلخ . . . ممنوع . . .

پ.ن(1): برای فرنازم . . . *

در این سیاره تاریک

نور معنی نجات است

و تو نور بودی

برای تو

دعا خواهم کرد

پ.ن(2): برای خودم **

رسیده که باشی

طعم ات اشتهای خاک را باز می کند

نارس هم . . . فرقی نمی کند

تنها بی اشتها جویده می شود

پ.ن(3): برای فاطمه زهرا(س)

امروز به روایتی شهادت بانوی وفادار علی است . افسوس که نمیدونم این شعر زیبا از کیه:

بانو

نمی یابمت

اما کنار تو گریه مرسوم است

مگر می توان پهلوی تو بود

و . . .

شکسته نبود؟

 

* رسول یونان

** محمد علی بهمنی

عکس:ارسالی از رضا حبیبی

 پ.ن صبحگاهی: اقا رضا الان اومد خونه. کجا بوده؟نمیدونم . شاید دعای کمیل(۵ شنبه نیست؟...به من چه)شاید دعای ندبه(جمعه نیست؟... به شما چه).اومد گفت شعری که برای حضرت فاطمه نوشتی و گفتی نمیدونی از کیه مال "حمید رضا شکار سری"هست . داداش آدم شاعر پر مطالعه و  آگاه باشه همینه دیگه . حالا ۴ صبح میاد خونه به فریبرز چه ربطی داره.استقلالی هم هست عیبی نداره . در توبه همیشه بازه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 0:13  توسط فرشید | 

 

ای عرش کبریایی ،چیه پس تو سرت؟......کی با ما راه می آیی،جون مادرت...

دیروز نوشتم که خیلی چیزها دارم که خیلی کس ها ندارند . نعمتهایی که خیلی ها از داشتنش محرومند . دو روزه توی زندان هستم. مادر خونه نیست . من و رضا تنهاییم . (اگر فرهاد یا فریبرز بودند ، خونه خالی بدون مزاحم براشون بهشت بود ! اما از اونجایی که من و رضا از نظر شیطنت قابل مقایسه با دیگر اخوین نیستیم! ، هر دو در خانه هستیم) . مامان که نیست خونه زندونه. سوت و کوره. نه کسی بحث سیاسی می کنه . نه کسی از وضعیت جدول مسابقات فوتبال می پرسه . نه کسی وقت مسابقه استقلال، آیت الکرسی می خونه ، نه کسی وقت تماشای بازی، با میوه و شربت و آجیل، ده دقیقه یکبار از تو پذیرایی می کنه . نه کسی دلواپس چای نوشیدن و غذا خوردن سر ساعت تو میشه . نه کسی نگران ساعت داروهاته. نه کسی به چهره ات زل می زنه که ببینه امروز گرفته ای یا خسته ای یا سرحالی. نه کسی هر روز از ایمیل بچه ها در آمریکا سئوال می کنه. نه کسی با اون پاهای نیمه از کار افتاده، پله ها رو به سختی بالا میاد که برات چای بیاره. نه کسی چون از پله بالا اومدن براش عذاب آوره ، به موبایلت زنگ می زنه که ببینه چرا یک ساعته هیچ صدایی از تو در نمی آد. مادر که نیست انگار هیچ چیز و هیچ کس توی این خونه نیست . فردا مادر میاد و زندگی و نشاط هم به خونه بر می گرده .

حسین پناهی نازنین در نهایت زیبایی گفته :

" به بهشت نمی روم ، اگر مادرم آنجا نباشد " *

 

پ.ن(1) : رضا در آخرین پستش نوشته " چه شب و روز مزخرفی بود". رضا هم نبود مادر رو حس کرده و . . . البته چهارم شدن استقلال هم در مزخرف شدن روز و شب رضا بی تأثیر نبود .

پ.ن(2) : پرسپولیسی ها با مرام تر از اونی هستند که به زیر دستاشون متلک بگن که ما کجای جدولیم و استقلالی ها کجا ؟ واقعاً جوجه وپاییز و شاهنامه و آخرش . . . همه درسته .

پ.ن(3) : برای فرنازم . . .

چه با کجاوه

چه با هواپیما

فاصله دورت نمی کنه

شعرم که بخواهد . . . اینجایی **

پ.ن(4) : و برای شما . . .

این دنیا

آن نیست که ما می خواستیم

سراسر خون است و آتش

یک جهنم واقعی است

و این آوازها و آهنگ ها

یعنی زندگی ما

چیزی نیست

جز یک کنسرت غم انگیز در جهنم ***

پ.ن(5):دو ایمیل از ناصر و نهالم که سعی کردند در مورد فرنازم منو از اشتباه در بیارن،خیلی بهم چسبید . فردا در این مورد می نویسم.بچه های خوبی دارم . ای خدا... خیلی چاکریم...

 

*حسین پناهی

** محمد علی بهمنی

*** رسول یونان

عکس:ارسالی از نیاز

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 0:18  توسط فرشید | 

رو آسمونا بنویس...بال پریدن دیگه نیس...

یک شروع دوباره. پرانرژی و در تلاش، برای برنامه ریزی . دوستی از آمریکا به من تلفن زد و در رابطه با مشکلاتم جمله ای گفت که دگرگونم کرد . تکونم داد . اینکه اون جمله چی بود . . . بماند . . . با ناصر و نویدم تلفنی صحبت کردم . چند روز پیش نهال خانوم گلایه و ابراز نگرانی کرده بود که پسرها گفته اند در مراسم فارغ التحصیلی نهال شرکت نمی کنند . میخوان برن مکزیک و بازی ایران رو ببینند . البته امروز ناصر گفت به مکزیک نمیرن و وقتی ازش خواهش کردم که در مراسم جشن نهال شرکت کنه، با خنده گفت: حتماً شرکت می کنیم . " فقط خواستیم باهاش شوخی کنیم ".  وقتی خیلی از پدرها ،( حتی نزدیکترین ها به خودم ) از پرخاشگری بچه هاشون میگن . وقتی می بینم پسرانی که سالهاست از من پدری ندیده  و در اون گوشه دنیا هستند، چطور روی حرف من حرف نمی زنند،  به اونها افتخار می کنم و به فرناز که بچه ها رو این چنین بار آورده . . . می بالم .

اقرار به اشتباه یک نوع شهامته . اقرار می کنم که اشتباه کردم و بعضی جاها ناشکری کردم . خیلی چیزها دارم که خیلی کس ها ندارند .

امروز خوشحالم . . .

 

پ.ن(1): هر چیزی شانس می خواد . حتی قبرستان رفتن . یادداشت دیروز آقا رضا حیرانی رو در سایتش بخونید. رفته گورستان ظهیر الدوله . بر سر مزار فروغ . یکی از خانم های زیبای هنر پیشه ( که اجازه بدید اسمش محفوظ بمونه ) . . . هم به اونجا رفته بود . خانم زیبا با رضا کلی حرف زده و بعد از جدایی در بیرون از ظهیر الدوله خانم هنر پیشه برای رضا SMS زده . .  

از این طرف، ماه پیش من در رشت به گورستان و بر سر مزار نصرت رحمانی رفتم . اما به جای خانم هنرپیشه، یک آقای روحانی اومد به این گندگی !! ( اندازه خودم ). هنوز فاتحه خونی من تموم نشده بود که گفت: "از شعرهای این خدا بیامرز معلومه که مسلمان نبوده ، برید سر قبر میرزا کوچک خان که البته در مسلمان بودن ایشان هم شک است". (این جماعت به مردگان هم رحم نمیکنند). بعد که اومدم سوار ماشین بشم . با لبخندی جلو اومد.درست مثل خانم هنرپیشه که برای رضا پیام کوتاه فرستاد!!.اما...

میان ماه من تا ماه گردون . . . تفاوت از زمین تا آسمان است .

و گفت کجا میرید ؟ گفتم تهران . گفت : من اهل قزوینم !! ( خدا رو شکر کردم که وبلاگم رو نخونده بود. مخصوصاً مربوط به روزهای نمونه برداری رو ) منو سر راهتون تا قزوین برسونید . با هزار دوز و کلک از دستش راحت شدم.فقط تا دروازه خروجی شهر رسوندمش. حالا باور کردید قبرستون رفتن هم شانس می خواد؟!

پ.ن(2) : برای فرناز . . .

امروز وقتی به موبایل ناصر زنگ زدم . حس می کنم تو گوشی رو برداشتی. ( خدا کنه که اشتباه کرده باشم ). بدون سلام و احوالپرسی گوشی رو دادی به ناصر.عزیزم! اگر هدفت با اینکار ها بیشتر فاصله گرفتنه . . . بدون که کم کم داری موفق میشی .

بعضی وقت ها جای خالی چیزی را حتی درد هم پر نمی کند. بگذریم

پ.ن (3) : برای خودم

سعی کن

با همه چیز کنار بیایی

فرار نکن

زمین به شکل احمقانه ای گرد است*

*رسول یونان

عکس:ارسالی از نیاز

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 0:2  توسط فرشید | 

شب است و غم گرفته ...چار سویم

مثل بچه پررویی شده ام که هر چی روزگار توی سرش می زنه ، زمینش میزنه. له اش می کنه. باز بلند میشه. باز گریه می کنه. درد هم می کشه ، اما جواب می ده. کم نمی آره . خیلی دلم می خواست در سالروز ازدواج تلفنی از آمریکا داشته باشم. نداشتم .زور که نیست. حس بدی دارم . حس می کنم ابراز عشق و وفاداری من داره به سمت سماجت و گدایی پیش می ره و از گدایی متنفرم."برای رسیدن به عشق بجنگ اما اونو  گدایی نکن " .

با اینکه خسته خسته خسته ام . با اینکه حس می کنم باید در ابراز عشقم تجدید نظر اساسی کنم. با اینکه فکر می کنم دیگه دارم نفس کم می آرم. اما تصمیم جدی گرفتم، حالت خمودگی و غصه و افسوس خوردن رو در خودم از بین ببرم . 13 سال پدری به بچه ها بدهکارم و بیشتر از 13 سال همسری به فرنازم . اما اگر فرناز طلبش رو نخواد پس بگیره، ( گرچه خیلی چیزها برگشتنی نیست ) بچه ها که می خوان. ناصر بعد از 10 روز طلایی دبی به هر طریقی سعی کرده اینو به من حالی کنه .

باید درنگی کنم . باید به خودم بیام و . . . میآم . باید . . . باید . . . باید . . .

 

پ.ن(1) : برای فرنازم

دیریست که از روی دل آرای تو دوریم

محتاج بیان نیست که مشتاق حضوریم *

 

پ.ن(2) : برای شما

شب است و غم گرفته چار سویم

بیا ای دوست بنشین روبرویم

بیا تا قصه غم را و شب را

اگر خوابت نمی آید بگویم **

 

پ.ن(3) : برای خودم و برای فرنازم . . .

خسته ام خیلی خسته ام

افسوس

آن فرزانه . . . آن سالار

خسته است

دیگر برای او

هرگام فرسنگی و فرسنگی و . . . فرسنگی است .

گیرم از این کنایه هیچ نفهمی ***

 

پ.ن(4) : برای نهالم ، ناصرم ، نویدم و پیمانم . . . و سئوالهایشان . . .

آهم که هزار شعله در بر دارد

صد سلسله کوه را ز جا بر دارد

من رعدم و می ترسم اگر آه کشم

سر تا سر آسمان ترک بر دارد . ****

 

* هوشنگ ابتهاج ( سایه )

** اخوان ثالث

*** نصرت رحمانی

**** ایرج زبر دست

عکس:یلدا محمد زاده

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 0:41  توسط فرشید | 

اکنون منم در انتظار تو...هر روز و شب ...هر شب و روز

امروز روز موعود بود . روزی که یک هفته منو خراب کرده . . . روز شروع بی فرجامی که زود به انتها رسید . امروز روز " تو نبودی " بود.* از چند روز پیش سعی کردم اونقدر کار برای امروز خودم تدارک ببینم که یاد اون لحظه ها رو به خاطرم راه ندم . اما نشد که نشد .فرنازم… امروز سالروز ازدواج ماست و تو از یاد آوری امروز، کوچکترین احساس شادی نمی کنی .

امروز پنجم خرداد هزار و سیصد و تنهایی است ، همین . . .

من چه هستم بدون عشق تو...تو چه هستی بدون من...

ما چه هستیم در دشت روزگار ...گلهای کوچک انتظار......

ببین زمان چه سان میگذرد...همچنان ابر، بعد از باران

ببین که عشق می میرد نا گهان...میان ذره های زمان

اکنون منم در انتظار تو

هر روز و شب ... هر شب و روز

می فشارم روی هر خاطره

صورت خسته ام را هنوز

صورت خسته ام را هنوز

 

پ.ن(1) : برای فرنازم

یک روز می آیی

و در گورستانی دور

در استخوانم می دمی

تا شعرهای نا سروده ام را بشنوی **  

پ.ن(2) : برای دیشب خودم که بد دیشبی بود . . .

شب تاریک و بوی تند مرداب

ربوده از دو چشمان ترم خواب

اگر پرسی ز حالم کن تصور . . .

خروسی را به زیر پای قصاب ***

پ.ن(3): برای شما . . .

اگرچیزی رو به زحمت بدست آوردید، قدرش رو بدونید . زمان بی رحمه. همه چیز رو از آدم می گیره . . .

پ.ن(4) : برای عزیزانم . . . نهال،ناصر،نوید و پیمان . . .

13 سال پدری به تک تک شما بدهکارم . این منو زجر میده . . .

پ.ن(5) : دوباره برای ناصر . . .

" دنیا رو به من دادین توی این 10 روز . . . دوستتون دارم و دوباره میام می بینمتون . . . " این جمله یادته؟ . SMS قشنگی بود که چند دقیقه بعد از خداحافظی در فرودگاه دبی برام فرستادی و . . . حالا این یادداشت فقط برای تو . . .

" از لحظه دیدنت و بعد از اون روز تا حالا با ایمیل های سرشار از محبتت حس می کنم همه چیز دارم.  به " موندنت " و   "مرد، بودنت " افتخار می کنم .

 می فشارم روی هر خاطره...صورت خسته ام را هنوز...

* شهرام رفیع زاده

** رسول یونان

 ***گروسی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 0:27  توسط فرشید | 

 

 

 

روزی برای خودش ...برو بیایی داشت

اول: تا حالا از کنار ساختمان کلنگی خراب شده ای رد شدید که همه چیزش ریخته باشه؟بعد نگاه کنی، ببینی مثلا قسمتی از آشپزخونه یا سرویس بهداشتی هنوز کاملا ویران نشده و کاشی های سفید رو ببینی؟ در چنین حالتی آدم می فهمه، روزی همون خونه کلنگی مایه دل خوشی کسی بوده که حمام یا آشپز خونه رو کاشی کاری کرده و با چه امیدی به روزهای بعدی فکر میکرده…

دوم:لاهیجان بودم . میوه خریدم .کنار کانتینر میوه فروشی، ماشین کاماروی اوراقی به حال خود رها شده بود، که بچه گربه یی گشتی در اون زد و بیرون اومد . این ماشین که حالا جناب بچه گربه هم تحویلش نمی گیره روزی بهترین ماشین دختر کشی بود، که جوون ها یی شیطون مثل فریبرز سوار می شدند و فخر می فروختند .

سوم:پنجم خرداده… سالروز ازدواج من با فرنازم …زندگی مشترک ما هم شده قصه همین خونه کلنگی و ماشین درب و داغون . با این تفاوت که تاریخ مصرف خونه و ماشین تموم شده بود، اما …اما ما می تونستیم و نخواستیم .این نخواستن با اشتباهات احمقانه من شروع، و با یکدندگی فرنازم همچنان ادامه داره…

چهارم: خیلی ها شاید بیشتر از من توی زندگی بد آورده اند و می تونند از خدا و روزگار گلایه کنند که چرا سرنوشتشون اینجوری شده. اما من حتی این حق رو هم ندارم. که هر چه کردم، خودم با زندگی شیرینمون کردم. خسته ام …بگذریم .

پ.ن(1):ناصرم در دو روز گذشته دو بار ایمیل زد و از اینکه یک هفته میشه از من ایمیل نداره گفته بود. از روزهای خوب آینده و دیدار بچه ها.کاملا مشخص بود پسر  مرد صفتم میخواد منو آروم کنه…هنوز وقت مردن نیست چون یه مرد دارم به اسم ناصر که خیلی پخته تر از سنش عمل می کنه .همیشه آخرش یه چیزی برای شکر کردن  می مونه . خدای زبلی داریم . من که خیلی قبولش دارم!!!

پ.ن(2): با مادر خانومی حال کردم . از دیروز تا حالا.اول که فرمودند" تا شب شیشه ای رو نبینم،نمیام. آخه حاتمی کیا میاد" . بعدفرمودند"فردوسی پور نود فوق العاده گذاشته".(اشهد خودمو خوندم اما چیزی نگفتم . خوشبختانه استقلال باخت و راضی شد حرکت کنیم .از تهران بیرون نرفته دستور ساندویچ دادند.(به هردومون چسبید).امروز براش یخ در بهشت خریدم. گفت " چرا فالوده اخته ای( یه جور یخ در بهشت که مختص به لاهیجان و لنگرود هست) نخریدی؟".

پ.ن(3):صبح تا مامان خواب بود، رفتم ساحل زیبای رودسر و طلوع خورشید رو دیدم.( قابل توجه فریبرز که نگه اون دو ساعت مفقودی کجا بودی.اگه می دونست طلوع خورشید دریای رودسر چه زیباست ، هر هفته به جای رفتن به فوتبال و پاره شدن (تاندون پا).می اومد اینجا و غم هاشو پاره می کرد( حتی برای دو ساعت).براش نون تازه خریدم. مادر هم نعمتی ست.

پ.ن(4): خستگی راه رو اصلا نفهمیدم. پذیرایی…چای …خوراکی…هم صحبتی …همه از صدقه سر مادر فراهم بود .

پ.ن (5): پ.ن ها رو نوشتم که بدونید حالم بد نیست .

پ.ن(6) برای خودم و فرنازم در 5 خردادی که می شد یه جور دیگه باشه و نشد:

در پشت سر چه دارم…جز پل های شکسته

در پیش رو چه مانده…دروازه های بسته ….

 

این عشقی که می میرد…ترا ترا از من…میگیرد

 

لحظه لحظه ی،مرگ من رسید…فرصت ماندنم نیست…وقت رفتن رسید…

 

در قلب من کسی می میرد…

 

خدا حافظ…..رسیدم به آخر…

نه نگو بار دیگر…بار دیگر…مرگ دیگر…

 

تو از من چه داری …من از تو چه دارم…گلی خشک و پرپر…

نماندن نه رفتن…مهربان نیست با من…

 

عشقی که می میرد…ترا ترا از من می گیرد…*

*زنده یاد فریدون فرخزاد

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 11:42  توسط فرشید | 

نا بهنگام بهارم...که به دی می شکفم(خاقانی)

روز به روز. ساعت به ساعت. دقيقه به دقيقه. لحظه به لحظه. به چهارم و پنجم خرداد نزديك مي شم . حتي اجازه ندارم خاطرات اون روزها رو دوباره بنويسم . و چقدر ننويسندگي سخته . . . همه در سالگرد ازدواج هديه اي براي محبوبشون مي خرند، و من در چنين روزي شرمنده كسي ميشم كه نتونستم خوشبختش كنم . تنهايي حق منه . . . تنهايي حق آن كسي است كه قدر ندانست .

سر هر سينه سري تكيه كند وقت وداع

سر ما وقت وداع، بر سر ديوار دل است

 

پ.ن(1): براي فرنازم

من ابر شدم

گفته بودي كه خورشيدي

يادت هست

تا زيباتر بتابي

چقدر گريستم*؟

پ.ن(2): براي شما و به بهانه عكس هاي وبلاگ مسيح علي نژاد:

از اين مرتع آهوانه بگريز

كه آغل خوكان است  آنچه فردوسش مي نمايند

دل به چه خوش داشته يي

از اين مرتع آهوانه بگريز

آنچه فردوسش مي نمايند

آغل خوكان است

نه منزلگاه نيكان **

پ.ن(3)براي خودم

وقتي كه من بچه بودم

غم بود

اما . . . كم بود***

اتفاق اول: ...رضا رژیم گرفته. مادر هر چی اصرار کرد، بیشتر از نصف ساندویچش رو نخورد.(توی دلم قربون صدقه اش رفتم که هنوز برای من هنوز رضای کوچولوی شیطونه).

اتفاق دوم: ساعت از دوی نیمه شب گذشته بود. از پایین سرو صدایی شنیدم. دزد و خونه ما؟خواستم رضا رو بیدار کنم. دلم نیومد. آروم پایین رفتم. به آرومی خودم رو به محل صدا رسوندم. ( شجاعت رو ببینید!). صدا از آشپز خانه بود .پریدم جلو...آقا رضا مشغول خوردن ساندویچی بود،به اندازه من!!. در مقابل نگاه سئوال کننده و کمی عصبانی ام، دلیلی آورد که قانع شدم...گشنمه...

اتفاق سوم:پرسپولیس زلزله ...محبوب هر چی دله...استقلال باخت . باز هم باخت. استقلال قهرمان میشه...خدا میدونه که نمیشه...ما پرسولیسی ها هم اهل مادیات نیستیم که به قهرمانی فکر کنیم!!

*رسول یونان

**نادر ابراهیمی

***اسماعیل خویی

عکس:ارسالی از نیاز

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 23:12  توسط فرشید | 

 

 

دل شکسته به دریای آرزو... زده ام

خدايا به من قدرت آن را عطا كن كه بتوانم بدان اندازه كه او را دوست مي دارم، نياز دوست داشتنش را در خود خاموش دارم .*

زمانها با هم فرق می كنند. بعضي زمانها را، دوره هاي عمر را سال به سال مي گذرانيم. بعضي ها را فصل به فصل. بعضي را ماه به ماه. بعضي را هفته به هفته. بعضي را روز به روز. بعضي را شب به شب. بعضي را ساعت به ساعت. بعضي را صبح و عصر. سرشب نصف شب. بعضي ها را ساعت به ساعت. بعضي ها را ربع به ربع. بعضي ها را دقیقه به دقيقه. بعضي ها را ثانيه به ثانيه. بعضي ها را لحظه به لحظه. بعضي ها را پلك به پلك. بعضي را تپش به تپش. بعضي را غم به غم. بعضي ها را قهر به قهر. بعضي ها را آشت به آشت. بعضي هارا سفر به سفر. بعضي ها دفتر به دفتر. بعضي ها را حرف ها به حرف ها. بعضي ها را تكرار به تكرار  .  .  . **

و زمان ا لان من، زمان بيقراري به بيقراري. افسوس به افسوس. دلواپسي به دلواپسي ست . براي خودم احساس خطر مي كنم . در يك هفته گذشته فقط دو روز از خونه بيرون رفته ام . انبوه كارها رو رها كردم و اين بده.خیلی بده. فردا با مامان ميرم شمال. شايد حال و هواي من عوض بشه.  از شنبه ميام كه اومده باشم. ميام كه اين كرختي و بي حالي رو از خودم دور كنم .

پ.ن(1): براي خودم

هر چه داشتم گرفتي

حتي چشمي كه به فردا داشتم

هيچ كس به بي گناهي خود اعتراف نكرد

و گرنه گناهانم را نيز به اين و آن مي بخشيدي

. . .

ياد نمي كني

از سوگند نيم خورده يي كه به من دادي

و ايماني كه به دست هاي تو آوردم

آن روز كه هر بهانه يي داشتم گرفتي

وهيچ فكر نكردي

چقدر مي تواند نزديك شود دريا

به مردي كه دلش را

مثل بقيه فرصت هايش از دست داده است ***

پ.ن(2): براي فرنازم ...

دل شكسته به درياي آرزو زده ام

ترا اميد دلم در كنار مي طلبم

زبان شعر مرا نيست شوري ! اي غم عشق

عنايت از تو خداوندگار.... مي طلبم****

دو اتفاق :

اتفاق (1): مامان چند بار رضا رو صدا میزنه . رضا جواب میده نمیدونم مامان چه کارش داشت . همینجور که از پله ها پایین میره به من میگه : توی این خونه تنها کاری که نمیشه کرد اینه که شعر بگی . . .

اتفاق (2) : یکی از دوستان وبلاگی که "نیاز"ی نیست، اسمشو بیارم امتحان داشت . SMS داد " که امتحانم خوب شد . همه تقلب کردند. من هم تقلب کردم ." وای به حال ادبیات این مملکت که دانشجویان ادبیاتش برای پاس کردن دروس " نیاز " به تقلب دارند . اصرار نکنید اسمشو بگم یعنی اصلاً " نیاز "ی به اسمش نیست .

*دعای عین القضات همدانی

**دکتر علی شریعتی

***رسول یونان

****اسماعیل خویی

عکس:رضا حبیبی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 0:45  توسط فرشید | 

نازنینا،ما به ناز تو،جوانی داده ایم

چقدر خوبه که آدم اگه برای کسی کاری می کنه بی منت باشه . بعضی وقتها انجام ندادن کاری و محبت نکردن، قشنگ تر از انجام دادن و منت گذاشتنه . . . اسماعیل خویی در یکی از زیباترین سروده هاش میگه :

از این درخت یاد بگیر

که سایه سخاوتمندش را

در آفتاب و در باران

چتر سرت می دارد

در آفتاب و در باران

از هر کجا به سوی وی می آیی

و هیچ گاه

از روی کنجکاوی معصومانه نیز

براندازت نمی کند

که : "ای غریبه اهل کجایی "

 

پ.ن (1) برای فرنازم . . .

 دیگر اکنون با جوانان ناز کن ، با ما چرا؟

نازنینا، ما به ناز تو، جوانی داده ایم ........

دیگر اکنون با جوانان نازکن، با ما چرا . . . *

 

پ.ن(2):برای شما که خیلی دوستتون دارم .

به خدا قسم و به جون فرناز همه کسم، قسم حالم خوبه . . . نگرانم نباشید . . . این نیز بگذرد . . . حال و هوای این روزهاست و اجتناب ناپذیر .  تقدیم به شما :

با عقل خود از عشق سخن گفتم و خندید

آری ....... خبر از بی خبری خواسته بودم **

پ.ن(3): برای خودم

شب است

آنچنان دلم گرفته است

که هزار رکعت شبانه هم . . .

آرامم نمی کند . . .

پ.ن(4):در پیوند های روزانه به عکس های مسیح علی نژاد نگاه کنید

 

*شهریار

**فاضل نظری

*** د نا رباطی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 10:56  توسط فرشید | 

بی تو خاکسترم...بی تو ای دوست

پراکنده نویسی اول : اردی بهشت هم تموم شد . مثل خیلی از چیزهای دیگه ای که تموم میشه . مثل اکثر ضربه های کاری که آدم می خوره . مثل غم و غصه . . . شکست . . . مثل شادی . . . خوشحالی . . . پیروزی . . . غصه های آدمی هم یه روز تموم میشه . . . عمر آدم هم یه روز به آخرش می رسه . . . یکی شانس میاره غصه هاش قبل از عمرش نقطه پایان داره و یکی عمرش، قبل از غصه هاش . . . هر چی هست تموم میشه . . . همه چی از یاد آدم میره مگه یادش که همیشه یادشه . . . *

پراکنده نویسی  دوم :

تمام دیشب رو نخوابیدم .تا ساعت 00/3 با وبلاگ و نوشتن و خوندن کلنجار رفتم و . . . از اون به بعد . . . نگاه به ساعت و فکر و فکر و فکر . . . همه کاری کردم که وقت رو بکشم به روایت دکتر شریعتی . . .

برای کشتن آن ساعت های شبح و سنگینی که دیگر با هیچ تدبیری نمی شود از سر بازشان کرد . ساعتهای کثیفی که ارزش هیچ کاری را ندارند . به هیچ دردی نمی خورند .

فقط بایدشان کشت و دورشان ریخت . . .

سپیده دم زد. روز شد و من تازه خوابم گرفته بود.

پراکنده نویسی سوم :

با رضا رفتیم دکتر قلب اوضاع من بهتر شده. ( عرض نکردم پوست کلفتم ؟) . . . و وضعیت کلسترول و تری گلیسیرید آقا رضا بدتر . . .

خودم هزار و یک طرف . . . همه حواسم به شماست . . .

اینهم شده یه قوز بالا قوز دیگه . . . دکتر قرص هاشو اضافه کرد و نگرانی من رو . . .

پراکنده نویسی چهارم :

دلم بدجوری گرفته . . . دلم میخواد به فرنازم زنگ بزنم و صدای خسته غمگین بی اعتنا، اما مهربون و همیشه مودبشو بشنوم . شاید آروم شم . اما افسوس که همیشه صداش گرفته و غم چشماش . . . در صداش موج می زنه . . . و این منو رنج میده . . . خیلی . . . هم رنج از اونی که چرا رنج می بره و هم رنج از اینکه . . . چرا . . . مگه کافی نیست؟

پراکنده نویسی پنجم :

کار داشتم و حوصله نداشتم . . . اراده کردم فریبرز با اون پای در گچ تاندون پاره شده ! اومد تا مقداری از کارهامو انجام بده . . . و اونقدر نجیب و بی معرفته! که می خواست سهمیه ناقابل ماهیانه رو نگیره که به حساب خودش کاری نکرده بود.  بغض گلومو گرفت . برادر خوب در دوران بی برادری و بی رفیقی نعمته . . . و من این نعمت رو به حد وفور دارم . زیاد نوشتم . دیگر آن به که هیچ دم زنم **

پ.ن. . . برای فرنازم . . .

تو ماه را

بیشتر از همه دوست می داشتی

و حالا ماه هر شب

تو را به یاد من می آورد

می خواهم فراموشت کنم

اما این ماه

با هیچ دستمالی

از پنجره ها پاک نمی شود ***

*حسین پناهی

**اسماعیل خویی

***رسول یونان

عکس:ارسالی از نیاز

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 0:13  توسط فرشید | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
دل مشغولي‌هايي كه دارم و آنچه بر من گذشت و اين فردای نا پيداي من...
اينها نوشته‌هايي ست برای دل خودم، قلبي كه به قول نادر خان ابراهيمي: "آه از اين قلب كه جز درد در آن چيزي نيست".

پیوندهای روزانه
نشانه ها
حسود
مسافر
شاپرک
شهرام
سمیرا
گل کویر
اشک ها و لبخند ها
رویا عسلی
هیچکده
سارا
میترا رضائی
پرنیان
نا آشنا
آرتمیس
معرفی کتاب
شباویز
گاه نوشته
نمو
نجمه
سپیده
جعفر
گیلاسی
ملیحه
فرزانه
صبا
ستاره انتظار
ناصح
لیلا
مهری
آذر
مهناز
مریم(انتظار)
دل نانوشته ها
م.محمدی مهر
فریاد بی صدا
رویا وکیلی
نسرین
نوشا
غروب پائیزی
آرزو
حسین(مهربانی)
نگار
باغ تنهایی
بانوی گیلک
اسما
مجید
خاطره
ژاله
فاطمه
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
پیوندها
وب سایت خودم با صد ها عکس از عزیزانم در قسمت گالری
پیش بینی کنید. میلیونر شوید
رضا حیرانی
برادران کیاسالار
مغایرت
وبلاگ برادرم فریبرز
عکس های رضا حبیبی
ده دقیقه به نه
برگزیده وبلاگ ها به انتخاب رضا حبیبی
آمار لحظه به لحظه جهان
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

فرشيد حيراني