تبليغاتX
گویی مرا برای وداع آفریده اند
بنگر چگونه دست تکان می‌دهم گویی مرا برای وداع آفریده‌اند

بی تو کدوم ستاره...پا به شبم بذاره

ابر کدوم آسمون...رو تشنگی ام بباره

شمال و دل نگرانی های چشم انتظاران تابستان...

سفر یک روزه شمال،بر خلاف مسافرت چند روزه قبلی،خیلی خوب بود."مرغابی" گم شده پیدا شد.رضا خان حبیبی، همه کارها رو به خوبی پیش برده و اسناد مهمی رو انتقال داده بود. کشوندن اون جماعت به محضر (اونهم بعد ار اینکه پولشونو ماه ها قبل گرفته بودند...کار هر کس نبود).از روند کارها و دلسوزی این جوون کاملا راضی بودم .

شمال در مجموع خیلی خلوت شده.کسبه ای که 8 ماه سال رو در انتظار مسافران 15 روزه عید و ایام تابستون سپری می کنند،حالا با سهمیه بندی بنزین،روزگار سختی رو می گذرونند. همه غمگین و خسته، دلمرده از همه چیز و بیمناک از فردای پیش رو...آه از این فردای نا پیدای من...

"بدترین وطن ها،آن جایی ست که مردمش امنیت ندارند".این جمله ضد انقلاب و عناصر خود فروخته نیست. کلام علی ست.

باز هم سفر ... باز هم دلتنگی ایام گذشته...

اینکه در هر سفری،با یادآوری گذشته هام، ذهنم رو مشغول و ایام رو به کام همسفرام تلخ کنم، عادت بدیه که دچارش هستم .در بیشتر لحظه های سفر...یاد یار و خاطرات عزیزان دور از من دیوونه ام می کنه.

در این سفر کار جدید احسان خواجه امیری رو به همت فریبرز که برام تهیه کرده بارها گوش دادم:

شوق سفر نداشتی...قصد گذر نداشتی

من با تو زنده بودم...اما خبر نداشتی...اما خبر نداشتی

رفتی و توی قلبم...یادتو جا گذاشتی

روی تموم حرفات...یکدفعه پا گذاشتی...یکدفعه پا گذاشتی

بی تو کدوم ستاره...پا به شبم بذاره

ابر کدوم آسمون...رو تشنگی م بباره

بی تو برام چی مونده...جز یه صدای خسته

جز یه نگاه خاموش...جز یه دل شکسته

بال و پرم بودی خبر نداشتی...تاج سرم بودی خبر نداشتی

سایه به سایه هر طرف که بودم...همسفرم بودی خبر نداشتی

پر زدی و ندیدی...بال سفر نداشتم

گفتی رها شو اما...من دیگه پر نداشتم

کوه غمو رو شونه ام...دیدی و بر نداشتی

من با تو زنده بودم...اما خبر نداشتی...اما خبر نداشتی...

پ.ن: برای فرنازم که لحظه به لحظه در من، امید دیدار تابستونی کمتر میشه...

ما غصه هایمان را شمردیم

و به خواب رفتیم

.....................

باید هم کابوس می دیدیم*

*رسول یونان

عکس: آیناز حیرانی

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 20:21  توسط فرشید | 

امیدم را مگیر از من خدایا...خدایا

دل تنگ مرا مشکن خدایا...خدایا

من دور از آشیانم،سر به آسمانم...بی نصیب و خسته

ماندم جدا ز یاران،از بلای طوفان...بال من شکسته

از حریم دلم،رفته رنگ هوس...درد خود به که گویم، در درون قفس

وه که دست قضا،بسته پای مرا...روز و شب ز گلویم ناله خیزد وبس

می زنم فریاد...هر چه بادا باد...آه از این طوفان،وای از این بیداد

می زنم فریاد...هر چه باداباد...آه از این طوفان،وای از این بیداد

 خونه از وقتی فرناز و بچه ها رفتند، همیشه برام سوت و کور بوده.اما این روزها، با شروع سفر های مارکوپولویی مادر و خواهر هاش از سوت و کوری به زندان تبدیل شده.

حالا اگه 2 ساعت صدات در نیاد، کسی نیست که پله ها رو به سختی بیاد بالا ببینه حالم خوبه یا نه.مادر همیشه نگران قلب منه  و نمیدونه پوست کلفت تر از این حرفام.غذاهای خوشمزه مادر به کنار، از هر چی پیتزا و چلو کباب و...بیزار شدیم. آقا رضا آخر شب یه چایی میآره که روش یه وجب کف هست.امروز از یه خانمی پرسیدم، گفت آقا رضا با آبی که هنوز  جوش نیومده، چای درست می کنه. .امروز دکتر رضا اومد و گفت میشه خاله 2 روز دیگه هم نیاد؟ گفتم آره اما دلم ریخت.فردا فرار می کنم میرم شمال. رضا بمونه با آسایش روانیش و چای سرد کف کرده اش.خدایا همه مادرها رو حفظ کن.خدایای همه آشیونه های گرم رو گرم تر کن.خدایا اونهایی که از هم دورند  رو هم به هم برسون . خدایا غم رو از دل غمزده مردم این دیار دور کن. خدایا یه جو شرافت، به بی شرف های عالم، عنایت کن.

این هم مناجات شب جمعه ما...

پ.ن (1):برای فرنازم...

می پرسند چرا این همه تشویش، اضطراب و دلهره؟

میگن ناصر رودیدی حالا چه عجله ای برای بقیه(آخ که فرنازم،بعضی حرفها بد جوری آدمو درد  میاره)...بهشون بگو...به خودت  هم بگو...

آرام در ساحل دریا نشسته ای

دل به دریا بزن

تا بفهمی چرا طوفانی ام*

پ.ن(2):راهکاری برای سفر های بی بنزین...

یکی از مسئولین محترم، امروز فرموده اند:"می خواهیم سهمیه اضافه برای سفر اعلام کنیم.البته مدت زمانی طول می کشه.بنا براین بهتره مردم مسافرت خوشونو بعد از تابستان انجام دهند!!.ضمنا باید مشخص باشد که سهمیه، حتما برای سفر انجام شود".(نقل به مضمون از روزنامه هم شهری امروز...5 شنبه).

در مورد قسمت اول و سفر بعد از تابستون حرفی نیست .چشم.گور پدر اونهایی که بچه مدرسه ای دارند و مرخصی ندارند و....اما در مورد قسمت دوم که معلوم بشه هر کس بنزین  مرحمتی رو حتما برای سفر استفاده کرده، من راه حلی پیشنهاد میدم:

هر کسی به هر کجا سفر کرد، برای مقامات دلسوز، سوغاتی بیاره...اونایی که به شمال میرن کلوچه و مربا، شیراز رفته ها ، آبلیمو،اصفهان سفر کرده ها،گز،قم رفته ها،سوهان،زنجان رفته ها،چاقو،و قزوین رفته ها...ای بابا یه مکان رو هم بذارید خود مقامات سفر کنند، ما هم برای کنترل سفر چیزی ازشون نمی خوایم.قبولشون داریم.نوش جونشون.(با پوزش از عزیزان هموطن  قزوینی ام).

روزی که سهمیه بندی اعلام شد،وزیر نفت در تلویزیون اعلام کرد:مردم با خیال راحت بنزین رو استفاده و به سفر برن. اطمینان می دهم با مشکلی مواجه نخواهند شد.و امروز همین آقا اعلام کردند،سهمیه شخصی ها به هیچوجه اضافه نخواهد شد!!

چرا مردم رو احمق فرض می کنیم؟یک طرح ملی که  به نظر من کاملا قابل دفاع هست و با توضیحات کافی ولی صادقانه می تونه برای همه قابل قبول باشه،این چنین به لجن کشیده میشه...وای اگر از پس امروز بود فردایی...و وای به روزی که باید جوابگوی اعمالمون باشیم...

انسان

تمثیلی از درخت اگر باشد

یا بر عکس

فرقی نمی کند

ظلمی که رفته است

پیداست

از خاک اره ها...**

پ.ن(3):شب آرزوها...

امشب به روایتی، شب آرزوهاست...همدیگه رو دعا کنیم.از درگاهش نا امید نشیم. توونی ویک،جمله قشنگی داره:"هرگز مایوس نشو،زیرا ممکن است آخرین کلیدی که در جیب داری،قفل را باز کند.

*رضا حدادیان

**مرتضی نور بخش

عکس:رضا حبیبی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 22:52  توسط فرشید | 

پرنده های قفسی...عادت دارند به بی کسی

عمرشونو بی هم نفس...کز می کنند کنج قفس

 قفس به هر شکلی باشه، بده.محدودیت ظالمانه در هر حالتی، عذاب آوره.وقتی پدری نتونه بچه هاشو ببینه، دنیا میشه قفس.وقتی کسی اجازه نداره حتی نظرش رو بگه، میشه قفس اندر قفس.

امروز کتاب کاریکلماتور زنده یاد پرویز شاپور رو ورق می زدم. منو بد جوری یاد قفس انداخت.روحش شاد...چند کاریکلماتور این مرد بزرگ رو براتون انتخاب کردم. برای همه "در قفس مانده ها" دعا کنیم.

یک ادعا...

اگر بخواهم پرنده را محبوس کنم، قفسی به بزرگی آسمان می سازم.

انتخاب بین بد و بد تر...

وقتی چشم پرنده به گربه افتاد، از میله های قفس تشکر کرد.

برای همه ظالمان عالم ...

قفسی که فکر پرنده  نتواند در آن پرواز کند، هنوز ساخته نشده است.

برای دایه های مهربان تر از مادر...

گربه بیش از دیگران، به فکر آزادی پرنده محبوس است.

و در آخر...برای همه "دربندانی"که زندگی خودشونو وقف دیگران می کنند...

پرنده محبوس ، آینه را شکست که دو پرنده را در قفس نبیند.

پرنده برای آزادی اش به میله های قفس دخیل بست.

پ.ن(1):دنیای زندونی...دیواره...زندونی از دیوار...بیزاره...

در امید فرو بند

های های کسی نیست

صدا از آن سوی دیوار گفت:

دادرسی نیست

و من به خویش فرو رفته در هراس...

خدایا...

از این شکسته شب آیا...

به صبح دسترسی نیست؟...*

پ.ن(2):برای فرنازم...

دیدار جهان، بی تو غم انگیز شد ای یار

انگار بهاری ست، که پاییز شد... ای یار

گفتی که تو را می کشم، امروز کجایی؟...

بشتاب به سویم که خود آن نیز شد ای یار**

*عبدالجواد محبی

**حسین منزوی

عکس: یلدا محمد زاده

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 23:48  توسط فرشید | 

کوله بار آرزوهات روی دوشت

تا کجا ها رفتی با پای پیاده

رفتی و به هر چی خواستی نرسیدی

متأسفم برات... ای دل ساده

هر جا که دیدی چراغی پر فروغه

تا بهش رسیدی فهمیدی دروغه

تیر ماه نفس های آخرش رو می کشه.دو ماه از تابستان بیشتر باقی نمونده و من همچنان سعی می کنم امیدم رو از دست ندم. فکر کنم بعد از 13 سال تقاضای دیدار 10 روزه عزیزانم، تقاضای زیادی نباشه.خدا هم که با نامه دیروزش، نشون داد مشتی تر از این حرفهاست.با این حال مضطربم اما همچنان امیدوار . . .

ایستگاه

از هیجان

سرشار است

من صدای آمدنش را می شنوم

و بیقرار

این سوی و

آن سوی می روم

حتم دارم که کوپه ای

برای من خالی ست *

 

پ.ن(1) :خبرهایی از بی درو پیکرستان...

فرمانده نیروی انتظامی اعلام کرده جوانانی که موهاشون به شیوه غربی آرایش شده باشد، دستگیر و طی بازجویی! از آنان در مورد آدرس آرایشگاه سئوال و آنجا را پلمپ می کنند. بعد پدر پسر ناخلف را احضار نموده و پسر را تحویلش می دهند، تا 24 ساعت بعد اصلاح کرده و مرتب مجدداً مراجعه کنند.

از طرفی به تمام بانوان پلیس نت بوک دادند که مشخصات خانمهای بدحجاب را ثبت تا در صورتی که برای دومین بار از این کار های بی ناموسی!!کردند و اسمشون در نت بوک حاج خانوم رؤیت بشه، دستگیر و تحویل مقامات قضایی شوند.

خدا رو شکر که همه مشکلاتمون حل شده و فقط همین دو مورد بالا باقی مونده بود که در حال درست شدنه.

پ.ن(2) :خبر دوم...

 این دولت اصلاحات بدجنس آقای خاتمی هر چی برق در سال های پیش بوده، مصرف کرده که حالا مجدداً به سبک دوران جنگ، روزی 3 ساعت خاموشی داشته باشیم. همین چیزهاست که بی کفایتی دولتین قبلی و کارآیی دولت مهرورز رو نشون میده.

پ.ن(3) : برای فرنازم و دلتنگی هایم

روح سحری ناز دمیدن داری

مثل غزلی تازه شنیدن داری

ای قصه روزهای من بودم و تو . . .

آنقدر ندیدمت که دیدن داری **

* مهرداد فلاح

** ایرج زبردست

*** عکس : رضا حبیبی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 23:2  توسط فرشید | 

یه عطش مونده به دریا...یه قدم مونده به رویا...

یه نفس مونده به آواز...یه غزل مونده به پرواز...

یه ترانه مونده تا یار...یه ترانه مونده تا یار...

مدیریت محترم وب سایت و وبلاگ وداع

بنده ما . . . فرشید

احتراماً در پاسخ به نامه ارسالی به عرش کبریایی خداوند،لطفا جوابیه ذیل را با همان حروف و در همان صفحه چاپ نمایید. ( روابط عمومی عرش کبریایی )

جناب بنده خدا ! . . . فرشید . . . خداوند بعد از ارسال نامه اول و درد دل نامه دوم که در پست های خدایا ،کمی هم خدایی،لطفا...(مورخ 23 تیر ماه)و ریاست محترم دنیا(مورخ22 خرداد) نوشته اید، فرمودند این جوابیه به شما داده شود .

البته از آنجا که هر کس با زبان خود می تواند با خداوند صحبت کند، قادر متعال هم به زبان خود شما جواب داده اند . . .

بنده بی چشم و روی من . . . فرشید . . .

البته ما در بارگاه خود عادت داریم که بنده های چشم سفید و بی چشم و رو ببینیم. اما فرشید جان تو واقعاً نوبری !! آخه پسر خوب، ما کی در رفاقت با تو  کم گذاشتیم ؟ درسته که ما عادت نداریم شما را فیلتر کنیم، یا انتقام بگیریم،یا به ناکجا آباد بفرستیمع اما پررویی حدی داره. بنده جان بین خودمان باشه، ما وکیلی ( یعنی خدا وکیلی ) چند ساعت درس خوندی که تو رو در دانشگاه قبول کردیم. بعد از قبولی به جای اینکه حواست به درس و مشق باشه، افتادی دنبال عشق و عاشقی. تازه مثل بنده آدم ( یعنی بچه آدم ) هم که عاشق نشدی . . . رفتی دنبال کسی که از هر نظر با تو تفاوت داشت. دست نیافتنی بود. اما اونقدر مزاحم درگاه ما شدی که این خواسته ترا هم انجام دادیم .

بعد در مسیر زندگیت به حدی به تو امکانات دادیم که خیلی از بنده های ما شاخ در آوردند. اما تو چه کردی . . . در دانشگاه که عشق و عاشقی و دکتر شریعتی بازی و مبارزه و ادا و اطوار. بعد از ازدواج هم سیاسی بازی و جاه طلبی و کسب درآمد به هر شکل و هزار دوز و کلک دیگه . . . انگار نه انگار که ما چه فرشته یی با چه بچه هایی به تو عطا کرده ایم. آنقدر ادامه دادی تا مجبور شدیم برای گوشمالی و اینکه یادت باشه چه عزیزانی رو دوروبرت قرار داده ایم، اونها رو از تو دور کنیم .

بعد به گریه و زاری افتادی.دوباره کاری کردیم مهر تو در دل بچه ها بیفته . خودت قضاوت کن چند تا پسر 20 ساله می شناسی که در کنار پدر و مادر زندگی می کنند، اما احساس ناصر رو به تو داشته باشند. ناصری که در 13 سال گذشته ( یعنی در 5000 روز ) فقط 10 روز با تو بوده. کدوم زنی رو می شناسی بعد از این همه سال، مثل فرناز احترام تو رو داشته باشه. کدوم دختری بعد از این سال ها  دوری از تو سوال می کنه چه رشته یی انتخاب کنم که تو خوشحال بشی.اونهم در زمانه یی که بچه ها پدر و مادرشونو به حساب نمیآرن.نوید برای تولدت شعر میگه و می نویسه" امیدوارم هنوز موهات خاکستری نشده باشه".نویدی که 13 ساله از تو پدری ندیده.پیمانی که از تو چیزی یادش نیست با چه احترامی با تو صحبت می کنه و اولین کسی بود که گفت می خواد بیاد تورو ببینه.

بنده پرروی من ! ما در حق تو چه کردیم اما تو در حق عزیزانت چه کردی ! تازه بعد از رفتن اونها ، پسر پیغمبر هم که نبودی و شیطنت ها کردی .

( فرشید : البته در اینجا فکر می کنم عرش کبریایی منو با فریبرز اشتباه گرفته و گرنه منو شیطنت؟!)

بنده دلتنگ من ، می دانیم که پشیمانی و چشم انتظار. اما دست از ناشکری بردار و همه چیز را به ما بسپار .

به بقیه بندگان ما هم بگو در رفاقت با کدامیک از آنها ما کم آوردیم !

در بین همه شما باز هم مظلوم ترین ما هستیم که وقت خوشی همه یادتون میره خدایی دارید و در وقت گرفتاری پاشنه در عرش کبریایی رو از جا در می آرید .

بنده گستاخ من ، یادت هست در 16 سالگی چه متنی برای ما نوشتی؟ اولین دست نوشته ات بود و فکر کردیم تو آدم شدی. دستور دادم از بایگانی بیارن تا بخونی شاید کمی خجالت بکشی تو برای ما نوشته بودی:  

در لحظه های سخت زندگی

در اوج نا امیدی

زمانی که تمام درها را به روی خود بسته می بینم

دست نیاز به سوی تو دراز می کنم

و تو دستم را گرفته و . . .

نجاتم می دهی  

پس از مدتی ...

همه چیز را فراموش می کنم

به یاد همه کس می افتم

به جز تو...

همه کاری انجام می دهم

به جز دستورات تو

تا اینکه باز گرفتار شوم

و دوباره . . .

به سوی تو می آیم و . . .

خدایا

نمی دانم چه بگویم

فقط بدان که

در مقابل این همه لطف تو . . .

شرمنده ام . . .

 

بنده ما . . . فرشید . . .

صبور باش که ما صابرین را دوست داریم .

اگر بخواهیم از دست شما بندگان ناخلف درد دل کنیم بدانید که:

 شکایت نامه ما سنگ را در گریه می آرد.*

 

پ.ن(1) : دلم از خشک سالی ها ترک خورد . . .

چک چک شیر

که اعصاب نمی گذارد

یک بطری آب معدنی بگیر و

حواس شعرت را تازه کن

چه دیدی

شاید . . . شاید . . .

از چشمه " شیرین " ها و " مارال " ها

پر شده باشد **

پ.ن(2) : برای فرنازم . . .

چنان با هم امروز بیگانه ایم

که کس با کس اینگونه دشمن نبود

من آن را که می خواستم در تو مرد

تو می جستی آن را که در من نبود ***

* صائب تبریزی

** محمد علی بهمنی

*** حسن هنرمندی

عکس:رضا حبیبی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 0:35  توسط فرشید | 

با ناصرم در کشتی بر روی آبهای دبی...دیدار ۱۰ روزه بعد از ۱۵۰ ماه دوری منو دوباره به زندگی وصل کرد. ناصر در این سفر  دریای ادب و مهربونی بود...

همیشه همین طور بوده،در اوج ناراحتی و غم و "کم آوردن"، یک خبر یا تماس ، دلم رو گرم می کنه و به زندگی ...امیدوار...

سالها بود هر کسی رو می دیدم که پدرش رو بابا صدا می کرد، حسرت می خوردم که کاش بچه هام منو صدا می کردند...کاش بچه هام با من بودند...

سالها بود اگر نوجوانی رو در خیابون می دیدم، با خودم می گفتم الان ناصر من یا نویدی یا پیمانم و یا نهالم اندازه کدوم یک از اینهاست...

سالها حسرت دیدار و تماس بچه هامو داشتم.بعضی وقت ها هم با خودم می گفتم تازه اگه تماس بگیرند ...اونها آمریکایی شده و عاطفه ایرانی ندارند، و نخواهند تونست با مهر و محبت با من صحبت کنند.

برای شما که نزد عزیزانتون زندگی میکنید شاید نوشته های من خنده دار باشه، اما برای پدری که 13 سال از عزیزانش به دور بوده ،و 11 سال از این 13 سال رو بنا به دلایلی، حتی 10 دقیقه هم با بچه ها صحبت نکرده، یک کلام محبت آمیز می تونه به عظمت تمام دریا ها ی عالم آرومت کنه.ناصرم در ایمیل امروزش از توجه من به اونها در کودکی نوشت و همه اینها رو از تماشای فیلم دوران کودکیشون که فرستاده بودم، استنباط کرده بود.قشنگ ترین قسمت ایمیل پسرم که اشکم رو جاری کرد و بغضم رو ترکوند این جا بود...

"پدر تا چند ساعت دیگه ایران با چین بازی داره، لطفا اگر ایران برد به من تلفن بزنید...نه...حتی اگر مساوی کرد یا باخت، به من تلفن بزنید...نه... به محض اینکه این ایمیل به دستتون رسید، به من تلفن بزنید...".

امروز بعد از خوندن این ایمیل سرشار از احساس بارها گریستم اما اشک...اشک شوق بود...

متن کامل ایمیل ناصرم رو بخونید ...با اون انشای قشنگ قاطی پاطی که چیزی از زیبایی احساسش کم نمی کنه

 

man emshab fagad filmhaye dubai va filmhaye bachegooni dashtam mididam van fekre shomaro kardam.
harvacht shomaro midoonam too in filmha mitoonam bebinam chegadr hamamoono doost dashtin. yek film hast ke navido peyman too otag hastan va navid dare football bazi mikona va peyman dare say mikona baraye avalin bar boland she.
shoma michayn as peyman film begirin va be navidam hey migin ke filme oonam darin migirin. in chizhaye koochiko hichvacht faramoosh nakonin.
6 sate diga baziye iran hast va inshallah badaz piroozishoon be man zang bezanin. bord bacht ya mosavi lotfan be man zang bezanin. na harvacht ino gereftin be man zang bezanin.
-pesaretoon
Nasser

احساس قشنگی دارم...حس می کنم که دوستم دارند...حس میکنم که می دونند پدرشون هستم...حس می کنم می دونند که چقدر دوستشون دارم..و این حس زیباست...

بعضی روزها به اوج بن بست میرسم و گه گاه در اوج امید و خوشی و غرور...

بر فراز غم های گذشته ایستاده ام

و پهنه امید را می نگرم

غم و امید، چون شب و روز

بر دل و جان ما حکم فرمایی می کند

گاه از بلندی غمی، پهنه امید را می نگریم

و گاه از بلندی امید، پهنه غم را می پاییم*

جواد کاظمیان در فرودگاه دبی با ناصر... جواد وقتی فهمید ناصر بعد از ۱۳ سال منو دیده نهایت محبت رو کرد و در روز آخر لباسی رو که در جام جهانی به تن کرده بود به ناصر هدیه داد(البته نشسته و کثیف!!)

پ.ن(1):جوابیه خداوند رسید!...

از طرف روابط عمومی کائنات(مقر فرماندهی خداوند)جوابیه ای دریافت کردم!اگه زنده باشم در پست بعدی براتون می نویسم...

پ.ن(2):برای فرنازم و آرامشی که بی حضور من دارد...

شب را تو تمام خواهی خفت

امروزت نیز بی من گذشت

بی غم آن که باید گفت...**

*بیژن جلالی

**یارتا یاران

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 0:29  توسط فرشید | 

بازم آفتاب غروب کرده، شب اومد

به جون خسته ام بازم، تب اومد

بازم از لاله خونین قلبم...

خدایا بانگ یا رب یا رب اومد

شب اومد باز شب اومد باز شب اومد...

 

ای خدای مهربون.در بی درو پیکرستانی که من زندگی می کنم،به لطف دولت مهر ورز،همه چیز به سمت سهمیه بندی پیش میره.کاش تو هم در اون ملکوت و بارگاه و عرش کبریایی خودت، یه ذره سهمیه بندی رو رعایت می کردی.اونوقت می دیدی از غروب دلگیر جمعه، از تنهایی و فراق و جدایی.از غم و غصه. همچین بفهمی نفهمی یه چکه به فرشید بیشتر از سهمیه خودش دادی.آخه من توی این سن و سال باید غروب جمعه بشینم یه گوشه،ماتم بگیرم و خاطراتمو مرور کنم ؟ برای خودت زشته. از ما گفتن .

خدایا تنهایی و بی کسی و دلتنگی فرشید بسشه....تجدید نظری بفرما...

خدایا به فرناز من صبوری و آرامش،سلامتی و قدرت تصمیم گیری درست عنایت بفرما...تجدید نظری بفرما...

خدایا سلامتی و خوب بودن جگر گوشه های دور از منو، حفظ کن.دلتنگیشونو از بین ببر...تجدید نظری بفرما...

خدایا مرد تر و پاک تر از فرهاد ما سراغ داری؟مشکلات فرهاد رو حل کن.به فریبرز آرامش و امنیت برای آینده اش بده . فرید ما رو دریاب.خدایا به رضای ما قدرت پیدا کردن راه آینده شو نشون بده و بهش بگو فرشید یه روزی (دیر یا زود...رفتنیه...)...خدایا در حال و احوال برادرانم درنگی بفرما...تجدید نظری بفرما...

خدایا زنان دیار من صبور و مظلومند. نمیخوام اسم ببرم اما تو می دونی چه درد هایی دارند ...خدایا به داد غم وغصه های همه شون( بخصوص خوانندگان وبلاگم که با من درد دل می کنند) برس.به اون ها هم بیشتر ازسهمیه شون غصه دادی...تجدید نظری بفرما...

خدایا به این ماتم سرای ما که هر کس از سایه خویش هم می ترسه، شادی عطا بفرما...تجدید نظری بفرما...

خدایا در این غروب دلگیر جمعه...هر کسی  حاجتی داره و دردی و غصه ای...به دادشون برس. غم و اندوه و خفقان رو از دیارمون دور بفرما...تجدید نظری بفرما...

خدای خوب من، ممنونتم با این همه کفر گویی من، نه فیلتر می کنی نه محاکمه، نه زندان. قربون اون مرامت، یه کم از حوصله و صبر و خویشتن داری خودت رو به دولت مردان ما بده ...اصلا در وضعیت دیار ما تجدید نظری بفرما...

راحتت کنم خدا ...سرتو درد نیارم ...خدا جون "یه کمی هم خدایی...لطفا"...

پ.ن(1):یک سوال...

چه کسی در این دنیا

سزاوار زندگی نیست

آن کس که فراموش می کند

یا آن که

فراموش می شود*

پ.ن(2):برای فرنازم...

امروز جمعه ست.اینجا تعطیله...مزاحمت نمیشم...هیچی نمیگم...یه روز هم از دستم راحت باش عزیزم...

پ.ن(3):یک یاد آوری...

دنیا به اتوبوسی می ماند

که از یک در سوار

و از در دیگر پیاده می شویم

چه فرقی می کند

آخر خط

همه پیاده می شویم**

*شاعر ژاپنی با برگردان عباس صفاری

**رضا اسماعیلی

عکس:یلدا محمد زاده

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم تیر 1386ساعت 22:15  توسط فرشید | 

ای دریغ از هر چه دادم برای دوست...

اسب خوبم، اسب خوبم رفیقم اوست

غروب آخرین روزی که در رودسر بودم.این اسب ها آزادانه نزدیک ساحل بودند . حجابی هم نداشتند!!اما کسی مزاحمشون نبود .بازم بگید سخت گیری زیاده...چقدر شما ها بی انصافید...

خبر...فاجعه اینجاست...باور کنید...

در روزنامه اعتماد امروز(5شنبه)،گزارشی خوندم که سن خودفروشی در ایران به 14 سال و حداقل سن دختران فراری از خانه به زیر 14 سال رسیده. دردناک تر اینکه این آمار مربوط به سال 1383هست.فاجعه ست.مقصر کیه؟احتمالا تهاجم فرهنگی و ماهواره و آمریکای جنایتکار...

ایران من ...ایران مظلوم من ...ایران....

راستی آخرین کار قربانی رو گوش کردید؟...

سوگواران تو امروز،....... خموشند همه

که دهان های وقاحت، به خروشند همه

گر خموشانه، به سوگ تو نشستند رواست

زان که وحشت زده حشر وحوشند همه

آه از این قوم ریایی که در این شهر دورو

روزها شحنه و شب، باده فروشند همه

 گر چه شد میکده ها بسته و یاران امروز

مهر بر لب زده وز نعره،... خموشند همه

به وفای تو که رندان بلا کش فردا

جز به یاد تو  و نام تو ننوشند همه

ایمان دارم که این روزهای سخت برای ایران ما می گذره اما نمی دونم بعد از گذشت این ایام چی باقی می مونه؟

پروانه

رنگ بال هایش را از یاد برده است

پرنده

آوازش را به یاد نمی آورد

دعا کنید

سطرهای عاشقانه

از یادمان نرود!...*

پ.ن(1):برای فرنازم...بدون شرح...شاید در دبی شرحش رو برات گفتم...شاید دیدار...شاید گفتن...شاید...

شماره عوضی نبود

صدا عوضی نبود

چیزی اما عوض شده بود

جمله ها کوتاه تر شده بودند...**

پ.ن(2):

تا مرز بی نهایت، تا نوک خورشید...تا بالای قله ابرا...دلم گرفته...دلم یه چیکه مهربونی می خواد. از اونی که باید مهربون باشه...دلم یه ریزه کمک می خواد از خدایی که می تونه این تابستون رو برام تابستونی بکنه به یاد موندنی ...دلم بچه هامو می خواد...دلم... بیچاره دلم...

*حافظ موسوی

**علی محمد مودب

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 0:12  توسط فرشید | 

چنانت دوست می دارم...که گر روزی فراق افتد

تو صبر از من توانی کرد و...من صبر از تو نتوانم..

همه چیز به مویی بنده.بچه ها فقط تا آخر شهریور وقت دارند بیان و اگر مدارکشون آماده نشه حداقل تا 6 ماه همه چیز عقب می افته. گرچه یکبار فرنازم از این 6 ماه و یکسال ها خیلی راحت صحبت کرده، اما واقعاً طاقتم و تاب و توانم به انتها رسیده.صبر 13 ساله به پایان رسیده . . .برام دعا کنید.

 دیشب بارها این ترانه زیبای چاووشی رو گوش کردم .

تنهاترین من،تنها نذار منو . . . تنها سفر نکن

این دل شکسته ازیاد رفته رو... دیوونه تر نکن

چشمهای خیس من، این چشمه های غم،دیوونه تواَن

ای رود مهربون... از روز وصلمون... چیزی بگو به من

حرفی بزن گلم ... من کم تحملم

 حرفی بزن گلم ... من کم تحملم

کم گریه کن گلم ... من کم تحملم

 با من بمون گلم ... من کم تحملم

دیدار ناصرم بعد از سالها باعث شد خاطرات کم رنگ شده و از یاد رفته دوباره در وجودم شعله ور بشه.به همین دلیله که این روزها برام سخت و نفس گیرشده . . . برام دعا کنید .

پ.ن(1) : در تاکستان مردی را سنگسار کردند.روزنامه شرق نوشته هر کاری کردند در شهر مورد نظر کسی از اهالی پیدا نشد این کار رو انجام بده. عاقبت آقای قاضی، به همراه چند مأمور نیروی انتظامی اونقدر سنگ به سر مردک بخت برگشته زدند تا مرد. از فردای اون روز قاضی از ترس مردم در شهر نیست. دفتر قاضی در شهر بسته شده. تاریخ بارها و بارها ثابت کرده هرگونه رودررویی با توده مردم به نابودی مقابله کنندگان خواهد انجامید.این روزها روزهای تلخ بی کسی است.

عشق و امید و شادی و شور و نشاط را

از ما ربوده اند و تو باور نمی کنی

وین دردناک تر که اگر نعره برکشی

احساس همدلی ز برادر نمی کنی *

 پ.ن(2) : برای فرنازم...

انگشتم را نخ بسته ام

تا به یاد آورم

فراموشت کرده ام **

پ.ن(3):از امشب علاوه بر عکس های یادگاری عزیزان دور از من... عکسهای جدید رو هم در قسمت گالری سایت قرار میدم .

* فریدون مشیری

** شهناز دولتشاهی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 23:20  توسط فرشید | 

سفر به شمال با همه فراز و نشیب هاش خوب بود.این هم گزارشی مصور از شمال . .

1-     عروس هلندی . . . آنا . . .

این همون عروس هلندی است که آقا فریبرز در یکی از نوشته هاش در کمال شیطنت به اون اشاره کرده بود که "دیشب منزل مامان بودیم و عروس هلندی تمام وقت پیش فرشید نشسته بود".از همین جا به مظلومیت من پی ببرید.

اسمش آنا هست.یک نوع طوطی هلندی، که در سفر شمال هم همراهم بود. در این عکس روی شکم مبارکم خوابیده. ( آدمی که مفید باشه ،دلش سنگ صبور و پناه خیلی هاست و شکمش هم به درد می خوره !!)

ببینید چه راحت خوابیده...

 2-     یخ در بهشت سنتی و کاملاً غیر بهداشتی . . .

یخ در بهشت در کنار دریا. یخ به حالت ایستاده در جعبه،ی به همراه یک چنگک آهنی که اصلاً هم بهداشتی نبود . . . جاتون خالی . . . خیلی خوشمزه بود . . .

3-     پروانه زیبا...ولی غمگین...

این پروانه زیبا ساعت ها روی دیوار ویلا نشسته بود. نمیدونم چرا دلش گرفته بود و به چی فکر می کرد...

4-     زنبورها در سقف حافظیه

زنبورها لونه قشنگی در سقف حافظیه ساخته بودند. کاری هم به کار ما نداشتند. یک همزیستی مسالمت آمیز.

5-     آقا فریبرز . . .

حیفم اومد عکس زنبور و مور و ملخ رو بذارم، اما عکس آقا فریبرز رو نذارم. فریبرز خیلی خوش مسافرته . . . خدا حفظش کنه .

 

پ.ن(1) : برای فرنازم

در تفتیش پوستم، حتی ...

نخواهندت یافت

درون سینه ام

پناهگاه توست

پ.ن(2) : در به در به دنبال خدا . . .

ما خداوند را

در آسمان ها جستجو کردیم

ولی چرا لبخند او را

روی چمنزار ندیده ایم

یا در رمیدن گله گوسفندان

طپش قلب او را

نشنیده ایم

چرا های های گریستن او را

در ریزش باران

ندیده گرفته ایم

و چرا در گرمی دست های معشوق

به او سلامی

نکرده ایم؟

* سید علی شفیعی

** بیژن جلالی

عکس:آیناز حیرانی

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 22:34  توسط فرشید | 

شب سیاهی می زند بر خانه های سوگوار 

از چراغ روشن اشک سیه پوشان بگو

پرسه یأس است در آواز این پتیارگان

از زمین از زندگی از عشق از ایمان بگو

سوختم آتش گرفتم از رفیق و نا رفیق

از غریب و آشنا، یاران هم پیمان بگو

 از مسافرت برگشتم. سفری که بد شروع شد. اما روز آخر همون شمالی بود که دوست داشتم. نم نم باران، هوای ابری، دوباره با معرفت شدن یکی از مهربون ترین بی معرفت های دنیا.(قسمتی از ناراحتی ها ناشی از سوءتفاهم بود). هر چه بود گذشت. امیدوارم جای زخمش هم روی دل، هر چه زودتر خوب بشه. چه دل من، چه دل هر کسی که از من زخم خورده.  

پنج شنبه روز زن بود. گرچه در وبلاگ همون  روز، به همه تبریک گفتم و با اینکه چند روزی گذشته، اما دلم نیومد این شعر زیبا رو ننویسم . تقدیم به همه بانوان دیارم . . .

در سرزمین من

هیچ کوچه ای

به نام هیچ زنی نیست

و هیچ خیابانی ...

بن بست ها اما

فقط زنها را می شناسد انگار

در سرزمین من

سهم زنها از رودخانه ها

تنها پل هایی است

که پشت سر آدمها خراب شده اند

اینجا

نام هیچ بیمارستانی

مریم نیست

تخت های زایشگاهها اما

پر از مریم های درد کشیده ای است

که هیچ یک ، مسیح را

آبستن نیستند *

 

پ.ن(1) :

روزنامه های این چند روز رو امروز مرور کردم. آیت ا. . . مصباح یزدی فرمودند "مختلط بودن دانشجویان مجرد عامل فساد است". ( شرق – شنبه 16 تیر )

با توجه به اینکه امکانات فعلی در حدی نیست که دانشجویان پسر و  دختر رو از هم جدا کنند (وگرنه دولت مهرورز هزار باره تا حالا این کار رو انجام داده بود)، تنها ترین راه ازدواج آنهاست! فکر می کنم از سال آینده جزو مدارک الزامی شرکت در کنکور سراسری، قباله ازدواج هم باشه .

( تصور کنید برای وبلاگ نویسی هم چنین فتوایی بدهند.با توجه به اینکه فرناز خانوم هنوز به من بله مجدد رو نگفته و مجرد محسوب میشم، برای حفظ مقررات کشور!! من با چند نفر از دوستان باید مزدوج می شدم!! )

. . . به کجا چنین شتابان . . . ؟

بعضی وقتها فکر می کنم در قرون وسطی هستیم.

پ.ن(2) : برای فرنازم

به دیدارم بشتاب

این شکوفه ها

به همان سرعتی که باز می شوند

فرو می ریزند

هستی این جهان

بر پایداری شبنم می ماند بر گلبرگ **

 

* رویا شاه حسین زاده

** ایزومی شی کی بو (ترجمه عباس صفاری)

عکس:رضا حبیبی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 21:13  توسط فرشید | 

توی هر کوچه این شهر، دارم از عشق تو یادی...

می سوزونه منو یاد،دلی که به من ندادی.........

روزهای استراحت رو می گذرونم.گر چه فکرم در تهران و به دنبال کار هاست و دلم در دور دست.. کنار عزیزانم...

دردهایی هست که تحمل کردنی نیست،اما باید تحمل کنی.دردهایی هست که نباید فهمید،که اگه بفهمی، رنج می کشی...اما می فهمی..

دردهایی هست که به دیار و سرزمین تو مربوط میشه.اگه یه کم مسئولانه فکر کنی، (فقط فکر کنی) سر از نا کجا آباد در می آری. اونوقت باید قید عزیزانت رو بزنی...

دردهایی هست که درد هستند و به روایت صادق هدایت مثل خوره، روح، جسم و ....بگذریم.

زمانه بدی ست. شرایط بدی ست.دلتنگی بدی ست.خفقان بدی ست.چند راهی  بدی ست. چه کنم چه کنم بدی ست.

نه می شود فهمید

نه می شود دانست                                                          

نه می شود تحمل کرد...*

هوای شمال عالی ست.نه بارونیه که نشه از نعمت دریا استفاده کرد. نه اونقدر گرم و شرجی که محروم باشی از اینکه دل گرفته ات رو به خیابون ها بزنی یا کنار ساحل راه بری و برای خاطرات روزهایی که قدرشو ندونستی، خودت رو محاکمه کنی .مثل بیماری که دیگه مسکن های قوی هم آرومش نمی کنه،حال و هوای دریایی هم، به من آرامش قبلی رو نمیده.

پ.ن(1):بی معرفت...اومد...

عزیزی که دیروز بد جوری دلمو به درد آورد، امروز پیشم بود.دوستش دارم و ایمان دارم قصدش، رنجوندن من نبوده...اما دلم رو جوری زخمی کرد که به این زودی ها التیام نمی گیره .با این حال حضور امروزش، خوشحالم کرد.

پ.ن(2):دوست روزهای سخت ...هنوز هم هست...

چند وقتیه عزیزی که مدت ها ازش بی خبر بودم، تماس گرفته، گر چه دیدار حضوری نخواهیم داشت، گر چه مسیرمون جدا شده،اما فراموش نمی کنم در روزهای سخت یار لحظه های سخت بود و به تعبیر قشنگ فرهاد...رفیق روزهای سخت...بود.امشب مطمئن شدم که وبلاگم رو می خونه ...می خوام بدونه یادمه که در مقطعی از زندگیم کمک بزرگی به روزهای بی کسی من بود و یکی از دلایل دوام آوردنم .

پ.ن(3): برای فرنازم که جایش در کنار دریا،ساحل ،جنگل،ویلا... و هر متر این دیار خالی ست...

هر جا که می رسم

تو به پیشوازم می آیی

حال آنکه

همیشه ترا

پشت سر می گذارم و ...

راه می افتم

ماجرا از چه قرار است؟...نمی دانم

یا تو معجزه می کنی

و یا من

تو را و جهان را خواب می بینم **

*بیژن جلالی

**رسول یونان

عکس:یلدا محمد زاده

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 0:27  توسط فرشید | 

 

بگو تا لحظه دیدار،چند تا لب ریختگی مونده...

چند تا بغض تلخ نشکن،چند تا آواز نخونده.....

از اول مسافرت بی حوصله بودم، درد معده هم مزید بر علت شده بود که این سفر رو بی میل شروع کنم.گرچه فریبرز بسیار خوش مسافرته و نیمی از دلتنگی،ناراحتی و عصبی بودنم رو از بین برده .

اولین ضربه بد رو وقتی خوردم که در ویلا،دیدم قوی نازنینم رو بردند. ناراحت شدم،اما ازش گذشتم. بعد از اینکه بابا رو از دست دادم و فرناز و بچه ها رفتند، دیگه از دست دادن چیزی منو به هم نمی ریزه .

در شمال همکاری دارم که ادعا می کرد مادرم رو مثل مادر دوست داره و  من براش همه چیزم. من احمق هم باور کرده بودم. در این سفر دومین چیزی که منو به هم ریخت، روشن شدن واقعیت هایی بود که تصورش رو هم نمی کردم. در رودسر ویلایی دارم که گل های کاغذی اون خیلی قشنگه.این بار همه خشک شده بودند.مثل درخت ها و گلهای باغچه . همه خشک و پلاسیده. وقتی از این جوون سؤال کردم چرا رسیدگی نکردی؟ گفت وظیفه من باغبونی و نگه داری از خونه نیست.  می تونستم بگم خیلی از کار هایی هم که من برات کردم، وظیفه من نبوده. اما ...اما اونقدر نامردی و به معرفتی توی این دنیا دیدم که چیزی منو به هم نمی ریزه. تنها حماقتم این بود که فکر می کردم این بار کسی اومده که با بقیه فرق میکنه...اما فرقی نیست . همه مثل همیم .

جالب اینجاست که بعد از قطع تلفن حتی در روز زن، این جوون به مادر هم زنگ نزد . تصورش رو هم نمی کردم این پرونده روزی برام این جوری بسته بشه، اما شد.یاد حرفی از فرنازم افتادم.روزی دید من بدجوری توی فکرم.در مورد نامردی آدمی که در سخت ترین روزها دستشو گرفته بودم.فرنازم گفت: اشکال کار تو اینه که می خوای تصمیمات خدا رو هم عوض کنی . آدم خوبی باش،اما نخواه تلاش کنی سرنوشت هر کسی رو تغییر بدی .

همه این ها رو نوشتم که بدونید در این سفر خوش نیستم و فقط رضایت مادر و خنده های بچه های فریبرز شادم می کنه.

پ.ن(1):برای تمام نا رفیق های دنیا...

می دانستم این قوم آن گونه عادل نیستند

آن گونه مهربان نیستند

پرندگان و رؤیاهای مان را می کشند

اما نمی دانستم

تو نیز از آن طایفه ای !*

پ.ن(2):برای فرنازم...

کابوس می بینم

کابوس!

چرا بیدارم نمی کنی

آه دوباره یادم رفته

من و تو

 همخانه نیستیم....**

*علی محمد مؤدب 

**سیما محمودی

عکس:رضا حبیبی

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 22:26  توسط فرشید | 

پرنده...پرواز...آزادی...قناری...قفس...کلاغ...خبرچین...

حرف اول : سفر کردم که از یادم بری . . . دیدم نمیشه . . .

امشب با مادر و خانواده فریبرز عازم سفر شمال هستم. به علت مشغله کاری زیاد، شاید شنبه برگردم. ادامه بیماری، برخلاف همیشه حال و حوصله سفر برام نذاشته. گرچه می دونم مادر خوشحال میشه و بچه های فریبرز هم .

حرف دوم : لحظه دیدار نزدیک است

ظهر امروز از نهالم ایمیلی داشتم تحت عنوان " خبر خوش ". نهال خانوم خبر داد برای مصاحبه اونو احضار کردند. این یعنی یک قدم دیگه نزدیکتر شدن به دیدارشون. فکر دیدنشون ضربان قلبم رو بالا می بره. وای به حال دیدارشون...

حرف سوم : یک روزنامه دیگه بسته شد

روزنامه هم میهن رو هم بستند. خنده دار تر از بستن اون ، دلیل ارائه شده برای توقیف مجدد بود. اطلاعیه دادستان رو بخونید. فرمودند "دادگاه قبلی که رأی به رفع توقیف داده بود، اشتباه کرده . . .به عبارتی یعنی غلط کرده...

همه تیرها

به مقصد قناری

پیش خرید شده اند

چه خوشبخت است کلاغ

با داشتن

امتیاز انحصاری کل آسمان *

پ.ن (1) : برای فرنازم

از هفت کوه و دریا خواهم گذشت

اگر بر زبان تو جاری شوم **

پ.ن(2) : برای شما

خدایان روزی

خواهند گفت

که چه شوخی بزرگی بود

که جهانی بود

و ما خدایی بودیم ***

پ.ن(3):برای همه بانوان به خصوص شیر زنان وطنم که سخت ترین و نابرابر ترین شرایط رو تحمل می کنند...

روزتون مبارک...

 

* آسیه امینی

** محمود تقوی تکیار

*** بیژن جلالی

عکس:رضا حبیبی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 21:54  توسط فرشید | 

من می گفتم شب عشق با این سیاهی

نداره ترسی برام وقتی تو ماهی

تو می گفتی آره من ماهم ولی تو

اومدی ، آسمونت رو اشتباهی

اینم بمونه . . . اینم بمونه

فرنازم این ماه ، ماه آسمان تهران در ساعت 00/3 صبح پریروز هست . من ماه رو به تو کادو داده بودم . . . سالها پیش . . . اینجا آسمان تهرانه ، ماه تهران ،‌ابر تهران . . . حال و هوای تهران . . .

بانوی زیبای من...

مدتی ست که سعی می کنم کمتر برات بنویسم و راحتت بذارم ، مدتی است خودم هم از سماجت خودم خسته شدم و میخوام به هردومون وقت بدم تا بدونیم چه باید بکنیم.اما امروز دلتنگم . دلیلش شاید، مسافرت یکی دو روز آینده به شمال باشه که تنهایی و نبودنت رو بیشتر حس می کنم . دلیلش شاید بیماری سه روز اخیر باشه که منو یاد مراقبت های مادرانه و عاشقانه ات میندازه. ( از بد شانسی من مادر این چند روز به منزل فریبرز رفته ) هر چه هست بی خیال کلاس و مقاومت و این جور چیزها . در این پست فقط دلتنگی خودم به تو نازنینم رو در قالب ترانه زیبای رضا صادقی بیان می کنم. حالا این دلتنگی برات پشیزی هم ارزش نداشته باشه . . . چه باک. سر تو سلامت

می دونم برات عجیبه،این همه اصرار و خواهش

این همه خواستن دستات ، بدون حتی نوازش

می دونم که خنده داره ، واسه تو گریه دردم

می گذری از من و میری، اما باز من بر می گردم

می دونم برات عجیبه ، من با اون همه غرورم

پیش همه بدیهات ، چه جوری بازم صبورم

می دونم واست سئواله، که چرا پیشت حقیرم

دور میشی ، منو نبینی، باز سراغتو می گیرم

می دونی چرا همیشه، من بدهکار تو هستم

وقتی نیستی ام یه جوری، با خیالت راضی میشم

میدونی واسه چی از تو بد می بینم و می خندم

تا نبینی گریه هامو، هر دو چشمامو می بندم

چاره ای جز این ندارم ، آخه خون شدی تو رگهام

می میرم اگه نباشی ، بی تو من بدجوری تنهام

می دونم یه روز می فهمی ، روزی که دنیا رو گشتی

من چه جوری تو رو خواستم ، تو چه جور ازم گذشتی

 

پ.ن(1) :

آقا فرید، خان داداش گرامی از یکی از پست هام ناراحت شده، عزیز داداش در همون پستی که کامنت گذاشتی جواب دادم. برو بخون عزیزم .

پ.ن(2) :

فردا شب به همراه مادر و فریبرز و خانواده اش عازم سفری چند روزه به شمال هستم اینکه فریبرز چطور سفر شلوارکی خود رو رها کرده و با میاد فکر می کنم دلیلش این بوده که می خواد جلوی شایعات رو بگیره !

پ.ن(3) :

دنیا غم انگیز است . . . واقعاً غم انگیز است

چرا آنچه با شکوه است

غم انگیز است

چرا آنچه زیباست

غم انگیز است

چرا آنچه عمیق است

غم انگیز است *

 

* بیژن جلالی

عکس : خانم رستمی

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 23:39  توسط فرشید | 

دو تکه ابر خوشبخت...جفت در آسمان خدا...

خبر اول : ارتقای محل درد...

بعد از دو شب تب شدید، معلوم شد دچار عفونت گوارشی شدم.معده درد وحشتناک امونم رو بریده.البته خدا رو شکر، به نسبت بیماری دو ماه قبل، محل درد،ارتقاء پیدا کرده ! و دیگر بلاهای سری گذشته به سرم نمی آد .

در پست نمونه برداری (دوماه پیش) توضیح کامل داده ام.

در اوج درد، چند بار مجبور شدم به بانک و محضر برم. اما به همت کسی که اصلاً امیدی نداشتم بتونه کارها رو به خوبی جمع و جور کنه،روز موفقیت آمیزی رو سپری کردم .

خبر دوم :مملکت خوب...دولت خوب...مسئولین خوب...مردم خوب...

 مملکت خوبی داریم، دولت مردان مهرورز برای رفع فساد، پاچه می بینند و پاچه می گیرند .

مأمور مهربان پمپ بنزین در ازای مبلغی ناچیز، قانون دولت مهرورز رو از بین برده و نیمه شبها هر چقدر بنزین نیاز داشته باشی در اختیارت قرار میده .

پلیس مهربان در ازای مبلغی ناقابل، 180 کیلومتر سرعت، نبستن کمربند ایمنی و صحبت با موبایل در حین رانندگی را نادیده می گیره .

همه مهربان، یکی از یکی بیشتر و بهتر...و درازای مبلغی . . .

خبر سوم :آن مرد خودش را زیر قطار مترو انداخت...آن مرد مرد...

 روزنامه اعتماد ملی . . . دیروز . . . مردی 50 ساله در متروی تهران راه می رفت و فریاد می زد: 6 ماهه بیکارم . . . 6 ماهه بیکارم . . . و بعد با رسیدن مترو ، خودش رو انداخت زیر چرخهای مترو و له شد و مرد . . . به همین سادگی . . .

خبر چهارم :پسر بچه 14 ساله ...

 روزنامه هم میهن . . . دیروز . . . یک پسر بچه 14 ساله که برای تأمین زندگی خود و مادر و خواهرش، به کار واکس زدن در کنار خیابان مشغول بود ، از یک مرد افغانی پیشنهاد خوبی دریافت می کنه که برای نظافت خانه ای به همراه او بره. در خانه 5 افغانی به پسر بچه بینوا حمله و به او تجاوز می کنند ...به همین راحتی...

در بد جهنمی زندگی می کنیم . . .

جوجه ها

سر از تخم بیرون می آورند

ماری

به درون لانه می خزد *

پ.ن (1):

برای پسرک معصوم خبر چهارم...

گرسنگان از عشق و عاطفه حرف می زنند

گرسنگان از عزا و فاصله ، شاید

و می دانم آنان تنها یک زبان را می دانند

تنها یک حرف " نون "

اول تمام نداری ها و آخر گریستن **

پ.ن(2): برای مرد 50 ساله خبر سوم...

چشیدن مرگ

گواراست

آنگاه که زندگی

تلخ است ***

  

* عظیم خلیلی

** محمد علی شاه محمدی

*** بیژن جلالی

عکس:یلدا محمد زاده

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 0:44  توسط فرشید | 

مارگریتا...مارگریتا...مارگریتا...مارگریتا..مارگریتا...مارگریتا...

سوزن گرامافون

روی نام تو گیر کرده است(رسول یونان)

اما سوزن گرامافون من چیز دیگه یی میگه...خوب گوش بدید...

پسرم ناصر، برای طی یک دوره آموزشی برای اولین بار مدت طولانی، از فرناز جدا شده.این چند روزه در صدای فرناز دلتنگی و ناراحتی رو حس می کنم.قراره 6 هفته از هم جدا باشند، که دو هفته از این مدت سپری شده. من که نزدیک به 680 هفته است از عزیزانم دورم، چی بگم؟کاش بعضی وقت ها،ما آدمها خودمون رو جای بقیه هم قرارمی دادیم،وتصمیم می گرفتیم... 680 هفته...680 هفته...680 هفته...

پ.ن(1):برای فرنازم و لحظه لحظه نبودنش...

عابر از کنار پنجره خانه گذشت

گوش از شنیدن ماند

 و چشم از دیدن مرد

پنجره فریاد زد

او نیست...نیست...نیست*

پ.ن(2):برای خودم و بی خوابی های شبانه ام...

شب چه خسته است

من چه خسته ام

آه ای ستاره های شب

خوابتان حرام باد...**

*سوسن اردکانی

**احمد آزمون

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 22:35  توسط فرشید | 

نه سایه دارم و نه بر...بیفکنندمم رواست

و گر نه بر درخت تر...کسی تبر نمی زند...

از اجتماع . . .  نجیب و سر به زیر . . .

چند سال پیش ، شورای محترم نگهبان! به عادت همیشگی، صلاحیت تعداد زیادی از داوطلبین رو رد کرده بود.وقتی عده ای اعتراض کردند که این کار باعث سر و صدای مردم میشه، یکی از بلند پایگان شورای نگهبان در محفلی دوستانه گفته بود " 4 هفته سرو صدا می کنند و بعد ساکت میشن. اما در عوض 4 سال در مجلس از شر آنها در امان هستیم ".

رمز ماندگاری دولتمردان شناخت آنها از مردم هست. برای بنزین هم دو روز  سرو صدا شد. بعد همه چیز به روال عادی برگشت. حالا مردم منتظرند تا دولت مهرورز بنزین لیتری 500 تومان به بالا رو اعلام کنه تا همه خوشحال بشن و تشکر کنند .

مردم نجیب و سر به زیر و تو سری خوری هستیم .

از خانه . . . مادر که نیست . . . هیچ چیز نیست . . .

دیروز مادر برای مراسم تشیع جنازه بانوی موسیقی، مهستی رفته بود . البته اشتباه نشه، چون ماهواره رو جمع کردیم به منزل خواهرش رفته بود تا مراسم رو تماشا کنه .

روزهایی که نیست بیشتر حس می کنم که اگر روزی نباشه، چه فاجعه ای خواهد شد.فریبرز قدر می دونه. رضا هم.حتی فرهاد راه دور هم . اما دلم می خواست فرید هم قدر این روزها رو بیشتر می دونست .

از فرناز . . .و صدای مهربونش...

هفته رو با تلفنی به فرناز شروع کردم. صداش همیشه سرحالم می آره . مخصوصاً وقتی که خودش هم سرحال باشه. حال و احوالی و خبر گرفتن از اوضاع بچه ها . فرناز خوب بود من هم خوبم . . .

هر نتی که از عشق سخن بگوید

زیباست

حالا

سمفونی پنجم بتهوون باشد

یا زنگ تلفنی که در انتظار صدای توست *

از خودم... و آه  دلم...

بعضی وقت ها اونقدر دلت پره که هر چی هم آه می کشی، می بینی قفسه سینه ات از آه خالی نمیشه.امروز از اون روزاست...

اگر آه را

به تمام زبانها

بنویسیم

و آن را به تمام زبانها

بگویم

باز " آه " را

آن چنانکه باید

نگفته ام .**

هفته رو در شرایطی شروع کردم که دلم پر از " آه " هایی ست که تموم نمیشه .

* گروس عبدالملکیان

** بیژن جلالی

عکس:رضا حبیبی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 0:0  توسط فرشید | 

من از پشت شب های بی خاطره

من از پشت زندان غم ... آمدم

من از آرزوهای دور و دراز

من از خواب چشمان نم آمدم

تو تعبیر رویای نا دیده ای...

حرف اول:امشب از غم نمی نویسم

 کاغذ و قلم رو برداشتم که بنویسم.اما دلم نیومد با غم و اندوه،این برگه های سفید رو سیاه کنم...

چه امید بخش است

سفیدی کاغذ

آنگاه که اندوه خود را...

به او نگفته ام...

حرف دوم:باز هم از جمعه ها ، این بار از زبان  یک دوست...

یک پیام کوتاه از دوستی داشتم که مثل من جمعه ها، دلش می گیره...از اونجایی که دوستان من هم یه جورایی مثل خودم قاطی دارند!،نوشته:

فرشید جان، به قدری از جمعه ها دلگیرم، که می خوام برم پیش خدا ، بگم...جمعه ها رو برداره...

این عزیز نمی دونه که مشکل جمعه نیست.درد ما، فاصله غریبانه آدم ها با هم، و با خداست.خدایی که در این نزدیکی ست...

دنیا آنقدر پیر است که دیگر

حوصله حرف های عاشقانه را ندارد

وقتی

از آخرین چت (chat) خدا و انسان...

سال ها ، گذشته است...

حرف سوم:ایمیل لیلا خانوم...

لیلا خانوم ایمیلی، یا بهتر بگم دفاعیه ای فرستاده و گفته اند "فقط قسمت هایی که خودشون تعیین کردند برای همه بنویسم و بقیه رو خودم بخونم".برای حفظ رسم امانت داری، سعی می کنم از قسمت های مورد نظر ایشون براتون در پست بعدی نقل کنم.

حرف چهارم:انتظار تابستانی...خدا جون حواست به من هست یا نه؟ 

تیر ماه هم به میانه رسیده و هنوز، از کار عزیزان دور از من، خبری نیست.تابستان گرم و طولانی،همراه با انتظار مرگبار...آخر این تابستون، چه حالی خواهم داشت؟ خدا می دونه...

صبح زود ، وقتی که میاد...

توی کوچه ها ،صداش میاد

می رم و فوری، درو وا میکنم...

داد می زنم، آی نسیم سحری...

یه دل پاره دارم...چند می خری...؟

پ.ن (1): برای فرنازم، و لحظه هایی که بی او می گذرد

به جرم عشق،"گناهی که مرتکب شده ایم"

ببین!جدایی ما،حبس تا ابد،..... شده است

نمانده جای گلایه،که خوب می دانم

تو بد نبودی، زمانه بد شده است...

پ.ن(2)محض اطلاع... برای شما...

اولا،لیلا خانوم ما و لیلا خانوم های زیادی ،5 شنبه و جمعه ها ویلا دارند.( در ایمیلشون هم اشاره شده که متعاقبا تقدیم خواهم کرد).ثانیا،حاج آقا از جوانک "شلوارک به پا" یاد می کنند(در پست قبلی نوشته شده)،ثالثا آقا فریبرز چند هفته ای هست که 4 شنبه ها در وبلاگشون تا کید می فرمایند، که تا شنبه، تهران نیستند و کسی نگرانشون نشه،رابعا آقا فریبرز هم شلوارک دارند(خودم از دبی براش آوردم...اخلاص رو ببین)، هم تیپ و هم ضربه های مشت قوی.(در چند پست پیش برام کامنت گذاشته اگه بد خواه دارم بهش بگم)، خامسا،آقا فریبرز علیرغم بی بنزینی به این سفر می روند و به قول خودش حسابی آب تنی می کنه. (کیف کردید همه مستند و با مدرک)...

سادسا:...منظورتون چیه؟

چرا فکر بد می کنید؟می گید بازم بگم؟تنها چیزی که به من نمیاد افشا گری هست... بازم بنویسم؟مگه برای یک پست چند خط می نویسن؟...

 

*بیژن جلالی

** علی خادمی

***عمران صلاحی

****لیلا خدا رحمی

عکس:رضا حبیبی

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم تیر 1386ساعت 21:42  توسط فرشید | 

 

گیاهان خودروی ویلا هم جفت و با همند...بانو....نگاه کن!روی سنگ و در سخت ترین شرایط هم...با همند...

نه از صداش خوشم می اومد، نه از طرز حرف زدن سراپا تظاهرش، و نه حالت چندش آوری که به صداش می داد وقتی فکر می کرد با پول و پست میشه همه رو خرید. از مردی صحبت می کنم که در پست های 142 و ۱۴۱ (دیگر به مرگ نمی اندیشم و عمو فرشید بی معرفت) در مورد جدایی اش از همسر نوشته بودم.هر وقت شیطنتم گل می کرد، "حاج آقا مهندس" خطابش می کردم. می گفت: با هم نگید یا بگید حاج آقا، یا آقای مهندس...

حاج آقا مهندس ما امروز صداش می لرزید.گفت: به کمکتون احتیاج دارم.امشب دیدمش...کل ماجرا چند جمله بود... لیلا خانوم همون منشی زیبا روی ( البته به چشم خواهری!!) ...(دوباره البته...من خواهر ندارم برای همین به هیچ کس حس خواهری ندارم...)...از 15 روز پیش که دوره عقد موقتش به پایان رسیده بود، از تمدید و حتی دیدار حاج آقا به عناوین مختلف طفره رفته بود.حاج آقا برای رضای خدا( به تعبیر حاج آقا)و برای ادامه استفاده از سرویس دهی لیلا خانوم(به تعبیر من)،علاوه بر آپارتمان جردن، ویلایی هم در جواهر ده رامسر به نام مبارک لیلا خانوم زده بودند، و تا قبل از قطع سرویس دهی! آخر هفته را در آنجا به همراه ایشان به دعا و مناجات می گذروندند.(خدا قبول کنه).این هفته حاج آقای دل گرفته و محروم از امکانات، به تنهایی به جواهر ده میرن.کلید رو به در میندازن.درب باز نمیشه.مشغول کلنجار رفتن بودند، که جوانکی سی و چند ساله با شلوارک، در رو باز و حاجی رو سوال پیچ می کنه که اینجا چکار داری.صدای حاج آقا بالا میره و همزمان با صدای حاج آقا، مشت جوانک پای چشم مرد خدا رو سیاه می کنه.( به اصطلاح آقایون لاتها ، پای چشمش بادنجون می کاره...). لیلا خانوم میان دم در و جوون رو به داخل خونه می برن و در رو به روی حاج آقا می بندند!! به همین سادگی...

البته حاج آقا فرمودند شنبه جوانک رو توی گونی می کنند!!. پرسیدم"خوب اگه گونی دارید، دیگه چه کمکی از من می خواین ؟"معلوم شد چک های سفید امضا و مهر و اسناد حیاتی نزد لیلا خانوم امانت به یادگار مونده..تا اینجا سه به هیچ به نفع لیلا خانوم . گل اول جدا کردن حاجی از عهد و عیال ...گل دوم پایان ازدواج موقت و گرفتن ویلا.. این هم گل سوم...

عذر خواهی کردم و گفتن از دست من کاری بر نمیاد ...یاد پروین اعتصامی افتادم:

سختی کشی زچرخ، چو سختی دهی به خلق

در کیفر فلک، غلط و اشتباه نیست....

یاد حاج خانوم و گلناز افتادم........

پ.ن(1):برای فرنازم...

همراه من

در نیمه های راه فرو ریخت

در کوچه های خاطره گم شد

در جاده های فاصله جا ماند

همراه من

همراه من نماند

همراه من

همراه من نبود

حالا هر روز با شماره همراهت

که در دسترس نیست...

حق با تو بود...

کوچه به بن بست می رسید...*

پ.ن(2):

هیچ کس نخواهد دانست

که روی سخن من

با که بوده است

با خداوند خویش

که چون زنی زیباست

یا با زنی زیبا

که خداوندگار

زندگی من بوده...

است**

*راضیه بهرامی

**بیژن جلالی

عکس:رضا حبیبی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 23:6  توسط فرشید | 

(۱۶۰)

یک بار از کنار دریا ...گذر کردی...

یک عمر امواج... برای بوسیدن جای پایت...

می آیند و می روند(اسماعیل الله دادی)

بانوی خوب من...

 بعضی روزها دلتنگی نبودنت، بیش از حد اذیتم می کنه.بعضی اوقات سر سختی و لجاجتت بیش تر از اونی که فکرشو بکنی، عصبی ام میکنه.بعضی شب ها نیاز خواستنت و غم نبودنت، بی قرارم می کنه.خیلی وقت ها فرصت سوزی و اتلاف وقتت، دلگیرم می کنه.اما در عوض خیلی زمان ها، برخورد متین تو و همیشه خوب بودنت آرومم می کنه.

بانوی بزرگوار من ... در گذشته اونقدر خوب و بی نظیر بودی که هنوز تحمل کنم ...کاری که این روزها با من می کنی...

دلتنگتم و هنوز هم فکر میکنم ارزش این همه سماجت و انتظار رو داری.گرچه...حقم نبود،این چنین از چشمای قشنگت، بیفتم ...

از آسمان هفتم

اگر افتاده بودم

نمی شکستم

چنین که

از چشم تو افتادم*

پ.ن(۱):

عزیزی از شیراز تماس گرفت که دلم بسوزه و گفت: اینجا داره بارون میاد.دلم سوخت.دلم بارون خواست.نیم ساعت نشد که بارون تند و زیبا، تهران رو در بر گرفت.خدا هم هیچ کارش به آدمیزاد نمیره! بعضی وقت ها خارج از نوبت و اورژانس و سفارشی، خواسته دل آدم ها رو بر آورده می کنه.

پ.ن(۲):

یه سبد حرف دارم.یه دنیا درد دل.اما کلماتی رو پیدا نمی کنم که درد و دل سوختگی من رو برسونه.زنده یاد عمران صلاحی بسیار زیبا این حس رو ترسیم کرده...

کوه، رسا

سنگ، رسا

نغمه آب ها، رسا

برگ، رسا

ساقه، رسا

قامت آرزو رسا

آه....

ای کلمات نارسا...

پ.ن(۳):

بنزین سهمیه بندی شد. با بی تدبیری کامل.اعصاب مردم خسته،به هم ریخت .اما سر دولت مردان سلامت...هر ملتی لیاقت همان حکومتی را دارد که بر آن ها حکومت می کند...

پ.ن(۴):برای خودم و همه اونهایی که دیروزشون رو خراب کردند تا امروز حسرت فرداشونو بخورند ...

من نمی دانم

که دل من چرا بی دلیل

تسلیم روز و شب

و غم و امید شده است

و چرا دستخوش

حیرانی است **

*نجمه بناییان بروجنی

**بیژن جلالی

عکس : یلدا محمد زاده

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 1:48  توسط فرشید | 

بعد از این ترانه های،عاشقانه هم،فروشی

چند تا حرفو کمی حسرت،نه غمی نه جنب و جوشی

شاملوی بزرگ گفته"عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد...روزگار غریبی ست نازنین".حالا پستوی خانه که هیچ...حتی خودت هم قابل اعتماد و امن نیستی...از سایه خودت هم باید بترسی و از خودت...

همه خنجر به دست و آماده ضربه زدن...هر کسی سعی میکنه چند ثانیه بیشتر روی آب بمونه.حتی به قیمت تکیه و فشار دادن سر بغل دستی خودش...سنگ صبور و محرم اسرار از کمیابی به نایابی رسیده...روزگار کثیفی ست نازنین...

دیشب غم دل به دل بگفتم به نهفت

چون صبح دمید، دیگری هم می گفت

من بودم و دل ، راز مرا فاش که کرد؟

دیگر غم دل، به دل ، نمی باید گفت

پ.ن(1):برای فرنازم...و حرف های خصوصی ترمان...

فریاد نمی زنم

نزدیک تر می آیم...

تا صدایم را...بشنوی...*

پ.ن(2):برای روزگار بدمان...

سگ...سگ است

و گربه...

گربه...

اما فقط انسان است که انسان نیست!

گر چه در وجود همه اصالتی ست؟!

که تنها

خودشان به آن باور دارند!!*

پ.ن(3):به بهانه رفتن مهستی...

از صدقه سر دولت مهر ورز، و ترس مادر، ماهواره رو جمع کردیم. اما رگبار پیام های کوتاه، خبر مرگ مهستی رو دادند.خدا رحمتش کنه.این ترانه شو، خیلی دوست داشتم.

خسته ام از جون من این شب تاریک چی می خواد

از دو روز عمر آدم ، این راه باریک ، چی می خواد

وقتی آدم با خودش این همه بیگانه میشه

دیگه از اون آشنای، دور و نزدیک چی میخواد

آسمون تا یادمه ،قصه غم ها رو میگه

بی سرانجامی و بد عهدی دنیا رو میگه...

بی سرانجامی و بد عهدی دنیا رو میگه...

 

*عمران صلاحی

**هنگامه هویدا

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 23:1  توسط فرشید | 

بین من و تو ، فاصله غوغا میکنه...

یاد حرفای قشنگت،منو رها نمی کنه...

تو منو گذاشتی رفتی...توی روزگار وحشی

توی کوچه های غربت، دنبالم، حتی نگشتی...

 

برای انجام کاری باید به مرکز شهر می رفتم.راننده آژانس چهره اش آشنا بود.اما هر چی فکر می کردم ...یادم نمی اومد.در طول راه ترانه های چشم من،شقایق،و یاور همیشه مومن منو برد به قدیما...

یاور همیشه مومن...تو برو سفر سلامت

غم من نخور که دوری..واسه من ،شده عادت...

مقصدت هر جا که باشه...

با خودم گفتم چیزی بگم تا غم غریبانه ای که در چهره خسته راننده آژانس موج می زد،به همراه بی حوصلگی من، برای دقایقی از هر دوی ما دور بشن.گفتم:چهره تون آشناست آقا...از آینه نگاهم کرد.برق چشماش به من گفت درست حدس زدم.راهنمایی خواستم.با اولین راهنمایی یادم اومد و بازیکن مطرح تیم ملی فوتبال(در سالهای نه چندان دور ) رو شناختم .از حافظه ام کمک گرفتم.کرنر استثنایی او  که مستقیم به داخل دروازه رفته بود رو به یادش آوردم.اجازه گرفت.ضبط رو خاموش کرد.اونقدر برام حرف زد که نفهمیدم کی رسیدیم...بعد از پیاده شدن دوباره صدام کرد و گفت:امروز زنده ام کردی جوون!!چاکرتم...

"شما مایه افتخار ما بودید...قهرمان...".و این جواب من به مردی بود که روزی روزگاری خیلی ها براش هورا می کشیدند. بیژن جلالی بسیار زیبا گفته:

هر کسی دو بار می میرد

یک بار آنگاه که از جهان

می رود...

و یک بار دیگر وقتی همگان...

او را فراموش...

می کنند...

پ.ن(1):

خدا رو شکر که من نمرده ام.بچه ها هنوز دوستم دارند و هنوز اونها(حتی فرنازم) منو فراموش نکردند.

پ.ن(2):برای فرنازم...

امضای تو

پای صفحه ای سپید...

سکوتی که می توان

همیشه از آن

سرودی تازه شنید*

پ.ن(3):

امروز بهتر از  چند روزگذشته هستم.

پ.ن(4):برای همه آنان که جدا افتند ز یاران...

من و تو یکی بودیم

یکی بود،

یکی نبود!...**

*محمود تقوی تکیار

**محمد علی بزرگ نیا

عکس یلدا محمد زاده

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 23:10  توسط فرشید | 

همدم اصلی مسافرتهای من...اسمش "صبوری" هست.صبوری، حرفهایی رو که نمیتونم به کسی بگم یا حتی توی وبلاگ بنویسم..میدونه...

خواستم از دلتنگی این چند روزه بیرون بیام.بعدازظهر رو به خودم مرخصی دادم.خیابان انقلاب، ولگردی، کتاب گردی . . . آقای ملکی کتابفروش را دیدم. شعر اخوان  رو برام با خط زیبای خودش نوشته بود و کادو داد .

با تو دارد گفتگو شوریده مستی

مستم و دانم که هستم

ای همه هستی زتو . . .

آیا تو هم هستی . . .

همه چیز خوب پیش می رفت . انتخاب کتاب و در لابلای اونها ، خوندن شعر برای همدیگه. حالی و صفایی . اما از اونجا که همیشه باید" یک جایی در ذوق مبارک بنده زده شود ."آقای ملکی شروع کرد به تعریف ماجرای عاشقانه نوشته های یکی از شاعران مورد علاقه ام . ( اجازه بدید اسم شاعر بمونه ) و گفت : تموم نجواهای عاشقانه این شاعر برای دخترش بوده که بعد از قبولی در دانشگاه مجبور شده بره به شهر دیگه ای و شاعر از غم دوری یگانه دخترش این چنین شیدایی شعر گفته. بعد عینکش رو برداشت. اشکش رو پاک کرد و ادامه داد "آقای حیرانی من هم وقتی دخترم رو به شهرستان رسوندم، در راه برگشت تا تهران گریه کردم. حتی بین راه نگه داشتم. توی بیابون راه رفتم و معنی سر به بیابون گذاشتن رو فهمیدم" .

آقای ملکی می گفت و می گفت و من لحظه به لحظه قلبم بیشتر تیر می کشید و بغض گلومو فشار داد .

از پوست کلفتی و بی غیرتی خودم بدم اومد. من که به خاطر شرایط اون روزها حتی برای بدرقه دختر و دیگر عزیزانم حتی نتونستم به فرودگاه برم . من که 13 ساله اونها رو ندیدم. آقای ملکی و اون شاعر بزرگوار برای ندیدن چند ماهه دخترشون سر به بیابون گذاشتند و یا قشنگ ترین شعرها رو گفتند اما من . . .

اینهم از شنبه من . . .

پ.ن(1) : تصویری از تنهایی ام . . .

گر چراغ خانه روشن ماند

کس نمی گوید که : خاموش

گر عذابی در دل من ماند

کس نمی گوید فراموش

هیچکس را سراغی از شب من نیست

آنکه پرسد " آی مرد خسته ، مرگت چیست " ؟ کیست ؟ *

 

پ.ن(2) :بدون شرح... خدا را شکر که در این گیرودار چه کنم ، چه کنم ها، تمام مشکلات اقتصادی مان هم در شرف حل شدن قرار گرفت . مهم پیدا کردن محل درد بود که پیدا شد .

روزنامه های امروز خبر دادند که رئیس جمهور مردمی فرمودند:

" اطلاعات اقتصادی را از قصاب محل می گیرم . یک قصاب شریف !! در محل ما هست که از تمام مشکلات مردم اطلاع دارد . بنده هم اطلاعات مهم اقتصادی را از او می گیرم " . **

پ.ن(3) :

چیزی را می دانم

که درختان هم می دانند

و آسمان هم می داند

و سنگ ها و کوه ها

ولی هیچ یک یارای . . .

گفتن را ندارد .

 

* محمد زهری

** روزنامه شرق شنبه 2/تیر/86 صفحه 11

*** بیژن جلالی

عکس:رضا حبیبی

+ نوشته شده در  شنبه دوم تیر 1386ساعت 23:24  توسط فرشید | 

کار من بیچاره ، گره در گره است...

رحمی بکن و گره گشایی بفرست...خدا جون ، با شما هستم...

 

دعوت همزمان به یک مجلس عروسی و یک مجلس ختم!(عجب آشفته بازاری ست دنیا).یک مشاوره برای پایان یک زندگی،که روزی با هزاران امید شروع شده بود.و مشورتی برای شروع یک زندگی...به دوستم گفتم:"حبیب جان من اگر خیلی زرنگ بودم،زندگی خودمو حفظ می کردم" . براش از اخوان خوندم:

دست بردار از این در وطن خویش غریب

قاصد تجربه های همه تلخ...

ابراز لطف کرد و ...بگذریم .خر شدم. نیم ساعتی با پسرش و همسر آینده اش صحبت کردم .شب حبیب زنگ زد و گفت عروسش گفته : خوش به حال بچه های آقا فرشید...قلبم درد گرفت . من برای بچه هام پدری نکردم . اگر هنوز هم  اسم منو میارن از نجابت بیش از حد اونهاست، و بزرگی فرناز که هر چقدر در حق من بی انصافی کرده، در مورد بچه ها و رفتارشون با من سنگ تموم گذاشته .

مجالس عزا و عروسی رو نرفتم. مشاوره ها رو انجام دادم .بعد از ظهر مثل آدم های بی غم!!با عزیزی که اینروزها مظلوم ترین مظلوم هاست، به سونا و استخر رفتم .فارغ از تمام قیل و قال ها...شب با مامان فیلم دیدیم.خنده های مادر خوشحالم کرد . دو ساعت در کنارش بودم که تنها نباشه . امروز پسر خوبی برای مادر بودم . دوست خوبی برای حبیب.. مشاور خوبی برای یک عزیز...حتی رفتگر پیر محله هم منو بوسید . برای همه خوب بودم. اما فرشید پدر خوبی نبود و همسر خوبی ... و این درد تا روزی که زنده ام منو عذاب میده...جمعه تموم شد .

پ.ن(1):برای فرنازم...

حالا که فرقی نمی کند...

کنارت ایستاده باشم

یا نه

بگذار همه چیز را...

از وسط قیچی کنم

تا تو...

در نیمی باشی

من...

در نیمی دیگر

راستی.......

با دستی که

روی شانه ات

جا گذاشته ام ...

چه می کنی؟...

 

 

پ.ن(2): برای شما...

عجیب است که رفتگان...

چنان رفته اند

که هرگز ...

باز نخواهند گشت...**

*کامران جعفری

**بیژن جلالی

عکس:رضا حبیبی

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم تیر 1386ساعت 22:50  توسط فرشید | 

 

(۱۵۵)

این آخرین تلاشمه...واسه به دست آوردنت

باور کن این قلب و نرو...این التماس آخره.....

چقدر می خوای تو بشکنی...غرور این شکسته رو

هر چی میخوای بگی بگو...اما نگو برو... برو........

بانوی زیبای من...

جونم برات بگه....یکی دو ساعتی ست که بهار هم رفت...بهار هم تمام شد.اما چه باک...ما که بی تو اصلا بهار نداشتیم...

بانوی صبور و مهربان من...

دیشب توی خوابم بودی.جلوی دانشگاهمون...اون روزی که برف اومده بود...یادته؟از خیابون بالای دانشگاه تا درب ورودی...، اونقدر به هم برف زدیم، که وقتی رسیدیم به کلاس، خیس خیس بودیم. ...استاد گفت "برید نمیخواد بیاین امروز شما دانشجو بشو نیستید"...و ما باز هم رفتیم برف بازی... دیشب توی خوابم بودی ... اما میگن خواب دیدن برف توی زمستون، دلیل غصه دار بودنه ...من که آی مردم از خوشی!! نبینم تو غم داشته باشی ...دیشب توی خوابم بودی...ریاضت کش به بادامی بسازد...

در خواب ،چراغ تا سحر دستم بود

در خواب کلید هر چه در، دستم بود

زیبا تر از این خواب ندیدم... خوابی

بیدار شدم، دست تو در دستم بود*

شاید زنگ بزنی بگی ننویس.اما نمیتونی بگی خواب نبین...

بانوی با وقار لجباز من...

تابستون سرنوشت ساز زندگیمون شروع شده. ...کاش بدونی که لحظه هایی دارن میرن که دیگه بر نمی گردند...

فرناز...فرناز ...فرناز...

به خانه ات برگرد

تنها رهاش کردی

زیر کوهی از درد**

خدایا تو شاهد باش که همه گفتنی ها رو دارم میگم. همه کوتاه اومدن ها رو دارم میام. همه کوچک شدن ها رو دارم میشم...تو شاهد باش...

پ.ن(1):

رضا میگه انتخاب شعرهام خوبه(تعریف شاعری مثل رضا برام ارزش داره).اما میگه در هر پست، تعداد زیاد اشعار همدیگه رو محو میکنند .از این به بعد پ.ن ها رو کمتر میکنم یا حداقل اشعار رو.

پ.ن(2):برای شما...

می پنداشم که بدی

فقط در تاریکی ست

ولی اینک در روز روشن

بدی را میبینم

که به سوی شب

زبانه

می کشد***

پ.ن(3):برای همه نامرد های دنیا!؟

والت دیسنی میگه:سگ گرسنه ای که سیرش کردید،هرگز شما را نخواهد گزید.فرق میان سگ و بشر در همین یک نکته است.(بشر جان!محض اطلاع عرض شد)

*ایرج زبر دست

**یارتا یاران

***بیژن جلالی

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم تیر 1386ساعت 3:18  توسط فرشید | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
دل مشغولي‌هايي كه دارم و آنچه بر من گذشت و اين فردای نا پيداي من...
اينها نوشته‌هايي ست برای دل خودم، قلبي كه به قول نادر خان ابراهيمي: "آه از اين قلب كه جز درد در آن چيزي نيست".

پیوندهای روزانه
نشانه ها
حسود
مسافر
شاپرک
شهرام
سمیرا
گل کویر
اشک ها و لبخند ها
رویا عسلی
هیچکده
سارا
میترا رضائی
پرنیان
نا آشنا
آرتمیس
معرفی کتاب
شباویز
گاه نوشته
نمو
نجمه
سپیده
جعفر
گیلاسی
ملیحه
فرزانه
صبا
ستاره انتظار
ناصح
لیلا
مهری
آذر
مهناز
مریم(انتظار)
دل نانوشته ها
م.محمدی مهر
فریاد بی صدا
رویا وکیلی
نسرین
نوشا
غروب پائیزی
آرزو
حسین(مهربانی)
نگار
باغ تنهایی
بانوی گیلک
اسما
مجید
خاطره
ژاله
فاطمه
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
پیوندها
وب سایت خودم با صد ها عکس از عزیزانم در قسمت گالری
پیش بینی کنید. میلیونر شوید
رضا حیرانی
برادران کیاسالار
مغایرت
وبلاگ برادرم فریبرز
عکس های رضا حبیبی
ده دقیقه به نه
برگزیده وبلاگ ها به انتخاب رضا حبیبی
آمار لحظه به لحظه جهان
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

فرشيد حيراني