تبليغاتX
گویی مرا برای وداع آفریده اند
بنگر چگونه دست تکان می‌دهم گویی مرا برای وداع آفریده‌اند

نه پی حرفی برای گفتن

نه پی راهی برای رفتن

خسته است

دلم *

 

همچنان که سرم روی دستم قرار گرفته بود،نوازش دستش رو حس کردم. برایم عجیب بود تمام وقایع 15 سال پیش به همون شکل در حال تکرار بود. اما این بار کمتر می ترسیدم. حتی درد قلبم هم کمتر بود. بعد از گذشت کمتر از یک دقیقه حس کردم روحم از بدنم جدا شده. جسمم را می دیدم که پشت میز نشستم، سرم روی دستم قرار گرفته، ولی این صحنه رو از سقف اتاق تماشا می کردم. تمام وقایع بعدی رو از سقف اتاقم دیدم. انگار صفحه تلویزیونی روبروم قرار داشت. با رفتن عزرائیل بیشتر ترسیدم. قدرت پایین اومدن و برگشتن به جسم رو نداشتم. بعد از چند دقیقه هوا روشن شد. ( حس کردم مکان فعلی ام منزل مامان هست). علی، کارگر خونه زنگ زد. مادر در رو باز کرد. علی به طبقه بالا اومد. به من سلام کرد و وقتی جواب ندادم نزدیکم شد. منو تکون داد و بعد فریاد زد. از روی سقف می خواستم داد بزنم و بهش بگم اینجوری نکن، مادر می ترسه. اما انگار لال بودم و فقط می تونستم تماشا کنم.  در عرض چند دقیقه مامان و رضا به بالای سرم اومدند. تلفن به دکتر رضا کیاسالار… از اینجا به بعد رو نمی خوام بنویسم. وقایعی رو دیدم که بعضی هایش رو نمی تونم باور کنم و یادآوری بقیه قلبم رو به درد میاره. تقریباً همه کسانی که آشنایم بودند در این " فیلم مانند " چند دقیقه ای بودند. عده ای همان جور برخورد کردند که انتظار داشتم. عده ای که فکر نمی کردم تا این حد منو دوست داشته باشند، در خوابم به گونه ای برخورد کردند که باور کردنی نبود. و عده دیگر هم که . . . بگذریم.

مراسم خاکسپاری رو هم دیدم. صحنه گذاشتن جسمم در قبر رو هم دیدم. . . و درست در این لحظه از بالای سقف حرکت کردم و وارد جسمم شدم.دوباره دست در حال نوازش سرم شد. صدام کرد. گفت همه چی تموم شد. سعی کردم بغضم رو فرو بدم. پرسیدم پس چرا دوباره توی اتاقم هستم؟ گفت به خاطر . . . بخشیده شدی و دوباره فرصت 15 ساله داری.(دلیل بخشیده شدنم برای خودم باور نکردنی بود اما باید به عنوان راز بمونه). باورم نمی شد گفتم یعنی زنده ام؟  با لبخندی که دیگه در اون غم نبود، جواب داد بله تموم شد. از خواب پریدم. مثل 15 ساله پیش. تمام بدنم خیس عرق شده بود مثل 15 سال پیش . قلبم کمی درد می کرد مثل 15 سال پیش. ترسیده بودم مثل 15 سال پیش… فقط فرنازم نبود.مثل 4870 روز اخیر….

در مدت عمرم بارها خواب هایی  دیدم که تعبیر شده. شاید حرفم هیچ توجیه علمی و منطقی نداشته باشه. ( بگذارید به حساب رگ عوامی من!!). خواب آتش سوزی کارخانه ای که در اون کار می کردم. خواب مرگ عزیزان، که به فاصله چند ماه اتفاق می افتاد. خواب اتفاق هایی که به فاصله چند ماه پیرامونم می افتاد. همه اینها رو قبلاً دیده ام. و حالا فکر می کنم یک فرصت 15 ساله دیگه دارم. فرصت کمی نیست. ( آینده ثابت می کنه این خواب وحشتناک تا چه حد به واقعیت نزدیکه ).

عزرائیل قبل از رفتن در مورد چند مسئله با من صحبت کرد.

1-     یک سری از صحبت ها، رهنمودهایی بود برای آینده ام که نمی تونم بنویسم.

2-     یک سری از کارها رو باید انجام بدم که از همون روز در حال انجام دادنش هستم.

 بعد از گذشت چند روز،هنوز در حالت گیج و گنگ و مات و مبهوت به سر می برم.دیدن چهره واقعی اطرافیانم و اینکه نباید عکس العملی نشون بدم، اذیتم می کنه. بی تابی بچه های دور از من در مرگم، هنوز اشکم رو در میاره. تصور نمی کردم تا این حد بودن و موندن من براشون اهمیت داشته باشه.

الان که در حال نوشتن این سطور هستم، از یادآوری خواب، تمام تنم درد گرفته. اما هر چه بود خوب بود .

آدم خوشبختی هستم. اون مرد مهربون که حالا دوستم شده، داشته هایم رو برام شمرد و . . . کم نبود این داشته ها.

بقیه مسائل چون رازی در دل می مونه . . .

پ.ن(1):

می دونم که بعضی از عزیزانم تماس خواهند گرفت که بر خورد اونها در خواب چگونه بوده. به هیچ کس جواب نمیدم. بنابراین نپرسید. بر خوردم با هیچ کس فرق نمی کنه . چون شاید همه  خواب تصورات باطل باشه.

وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم

که در طریقت ما کافری ست رنجیدن **

پ.ن(2): نمی دونم مال کیه. . .اما می دونم برای کی می نویسم...

مرگ

خبر که نمی کند

 یک روز می بینی

نیامدم

یعنی که نیستم

پ.ن(3): چاه هم نعمت خوبی ست...

می گویند مولا علی از جور و جفای روزگار سر به چاه فرو می برد و فریاد می زد. چاه هم نعمت خوبی است. دلم جایی رو می خواد که داد بزنم. فریاد . . . فریاد. . . فریاد

دعاهای سحر گویند، می دارد اثر آری

اثر می دارد اما کی شب عاشق سحر دارد

عجب نبود ز وحشی، گریه های تلخ ناکامی

که ز هر آلوده پیکان های حسرت بر جگر دارد ***

 

* کتایون آموزگار

** حافظ

*** وحشی بافقی

عکس:رضا حبیبی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 10:55  توسط فرشید | 

سفر کردم که از یادم بری ...دیدم نمیشه

آخه عشق یه عاشق، با ندیدن کم نمیشه

سرم رو به روی دستم گذاشتم و وقتی گرمی دستش رو روی سرم حس کردم، فهمیدم همه چیز تموم شد. قلبم به شدت درد گرفته بود. ناله کردم.  ناگهان دیدم فرنازم صدام می کنه: گفت بلند شو داری کابوس می بینی . نشستم تمام بدنم خیس عرق شده بود. خواب رو برای فرناز تعریف کردم . گفت حتماً فکرت ناراحت بوده. به فرنازم گفتم: نه، مسئله فکر ناراحت نیست. حس می کنم زمین می خورم.حس می کنم یه چیزهایی داره خراب میشه... و شد...

1 سال بعد ورشکست شدم. شریکم دارو ندارم رو برد. گرفتارنزول و بدهی شدم. بچه ها رو به زور به آمریکا فرستادم که این روزهای سخت رو نبینند . گرچه دیدند. تنها خوشحالی ام از اینه که اونها رو در ایران نگه نداشتم تا بیشتر آسیب ببینند.

فرناز و بچه ها رو فرستادم. با اینکه همه می گفتند فرناز بره برنمی گرده . . . اما باور نکردم. ( در این باره شاید وقتی دیگر . . . بنویسم. )

15 سال گذشت.

 پریشب بعد از وبلاگ نویسی و انجام کارهای معمولی، برای خوابیدن دراز کشیدم به مسئله خاصی فکر نمی کردم. پلک هام سنگین شدند و خوابم برد . . .

خواب دیدم در دفتر کارم هستم. بدون اینکه در باز بشه، یک نفر از در رد شد. باور کردنی نبود. همون آدم 15 سال پیش. سلام کرد، همه چیز رو فهمیدم. این بار دیگه نیازی به توضیح نداشت. جواب سلام دادم. گفت: خیلی آرومی.

گفتم: خسته ام. خسته تر از اونی که فکرشو بکنی .

گفت: میدونی برای چی اومدم.

گفتم: بله می دونم و آماده ام

گفت: مثل دفعه قبل مهلت نمی خوای ؟

گفتم: نه خسته تر از این حرفها هستم. هر کاری که صلاح هست، انجام بده. فقط به من بگو چرا 15 سال پیش تمومش نکردی .

گفت: این یک رازه . . . نپرس....نپرسیدم...

گفتم: تمومش کن. چشمهامو بستم. درچند ثانیه همه دلبستگی هام جلوی چشمم اومد. تصور صورت ناصرم. . . فکر مسائلی که امکان نوشتن اونها در اینجا مقدر نیست. همه اینها باعث می شد بغض غریبانه ای گلوم رو فشار بده.

گفتم: مثل دفعه قبل سرم رو روی دستم بذارم؟سرش رو به علامت تایید تکون داد.. . بعد گریه کردم...

گفت: باز هم مهلت می خوای؟

گفتم: نه گریه ام برای مهلت نیست. اون بار فرنازی بود که منو از خواب بیدار کنه. این بار کسی نیست.

گفت: پیغامی نداری ؟

گفتم: به فرناز بگید، تا آخرین لحظه منتظرش بودم. به فرناز بگید حاضر بودم همه عمرمو بدم فقط یک سال در کنارشون باشم بعد بمیرم. به فرناز بگید.

" دل مستحق این همه آزار نبود "

به ناصرم بگید در اون 10 روز و بعد از اون 10 روز با تماسهای هر هفته او زنده شدم و زندگی کردم. به ناصرم بگید به وجودش افتخار می کنم.

به نهالم بگید براش می میرم. به نهالم بگید هرگز اون لحظه یادم نمیره که ناصر بعد از دیدارمون در دبی به آمریکا برگشته و فیلم لحظه دیدار در فرودگاه را برده بود و نهال در اولین تماس تلفنی نمی تونست از شدت گریه با من صحبت کنه و دیدن فیلم  و اضطراب من دیوونه اش کرده بود.

به نویدم بگید هیچوقت شعری رو که برای یکی از سالروزهای تولدم فرستاده بود فراموش نمی کنم که معنی اون می شد" امیدوارم هنوز موهات خاکستری نشده باشه "

به پیمانم بگید . . . نه به پیمانم . . . هیچ چی نگید که برای او اصلاً پدری نکردم.

 سفارش مادرم رو کردم. بعد در مورد یک بی پناه مظلوم و دو نفر دیگه حرف زدم و اشک ریختم.

و بعد گفتم: آماده ام. تمومش کن.سرم رو به روی دستم گذاشتم...

پایان قسمت دوم...

 

پ.ن(1): کلمه ای یا حرفی به این دو خواب اضافه نکرده ام: فردا آخرین قسمت رو می نویسم.

دل در قفس سینه تپیدن دارد

هر چند امید آرمیدن دارد

گوشم همه با زمزمه خسته اوست

این صفحه کهنه هم شنیدن دارد*

پ.ن(2): 4868 روز انتظار . . . خسته ام از گفتن

جستجوی بی فایده است

فکر می کنم

سر حرفی که باید به تو می گفتم اش

بلایی آمده**

پ.ن(3): کجای دل نوشته های من، معنی مردن میده، من 2 بار خواب عزرائیل رو دیدم الان هم که زنده ام. پس نفوس بد نزنید.

پ.ن(4): چند بیت برای دلتنگی خودم . . .

 

عافیت در روزگار و روشنی در روز، نیست

کس نمی داند که روز و روزگاران را چه شد

نه ز دل مانده است در عالم اثر، نه ز اهل دل

یارب این آیینه و آیینه داران را چه شد

بخت چون برگشت برگردند، یاران سربه سر

تا به کی صائب خبر پرسی که یاران را چه شد ***

 

 

* منوچهر نیستانی

** کتایون آموزگار

*** صائب تبریزی

عکس:یلدا محمد زاذه

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 22:42  توسط فرشید | 

 

اینگونه غریب

برای چه دوست دارم تو را

وقتی که فاصله

کوتاهترین فاصله میان ما

اقیانوس اطلس است*

 

یک خواب در 15 سال پیش. . .

منزلمون شهرک اکباتان بود. بلوک A4- طبقه هشتم. یک آپارتمان 4 خوابه زیبا که در یکی از اتاقها، میزی برای انجام کارهای خودم قرار داده بودم. خواب دیدم، پشت میز کارم نشسته ام. یک نفر درب اتاق رو میزنه.در خواب تعجب نمی کنم این آدم چطور وارد خونه شده. مؤدب، خوش تیپ و متین بود. اجازه گرفت و اومد روبروم نشست. مطلبی رو که می نوشتم تموم کردم و پرسیدم امرتون رو بفرمایید. با لبخند و آرامش بی نظیری گفت: اومدم جونتون رو بگیرم من عزرائیل هستم! سعی کردم ترسم رو در خودم پنهان کنم. با خنده ای تصنعی گفتم: چرا اینقدر زود؟ من 32 سال بیشتر ندارم. گفت: مرگ سن و سال نمی شناسه . وقت سفره . پرسیدم هیچ راهی نداره؟گفت متأسفم. ترسم بیشتر شده بود اما سعی کردم به خودم مسلط باشم و گفتم: باشه تسلیم هستم و راضی به رضای او. چند روز وقت بدید کارهامو ردیف کنم،بعد در خدمتم.

با همان خنده ملایم گفت: شرمنده ام. حتی یک روز هم فرصت ندارید. همین الان. عرق سردی بر روی پیشانی ام نشست.ادامه دادم: چند لحظه اجازه بدید، برم توی اون اتاق بچه هام رو برای آخرین بار ببوسم و چندخط هم وصیت بنویسم. در حالیکه غم و شرمندگی رو در چهره اش می دیدم گفت: حتی فرصت اینکه از جای خودتون بلندشید رو ندارید. گفتم چطوری می میرم! گفت: دستتون رو بذارید روی میز. سرتون رو بذارید روی دستتون.من دستی به سرتون می کشم،تموم می کنید. به همین راحتی.  صبح همسرتون که وارد اتاق بشه، می بینه سکته کرده و مرده اید. گفتم: کی؟ گفت: همین حالا.

دستم رو روی میز گذاشتم و سرم رو روی دستم. با خودم می گفتم این کابوسه. الان همه چیز تموم میشه.

به من گفت: اگر دست منو روی سرتون حس نکردید، معلومه خواب و کابوسه. اما اگه تا چند ثانیه دیگه دستم رو حس کردید... بدونید همه چیز تمومه.

در همون چند لحظه ای که منتظر بودم تا دستش روی سرم بیاد از شدت ترس و نگرانی قلبم درد گرفته بود. ناگهان دستش رو روی سرم حس کردم. پس خواب نبود. من داشتم می مردم. . .(پایان قسمت اول)

 

پ.ن(1):دنیای بی وفا و مردمان بی وفاتر . . .

بر کف دستم

دانه ای که نباشد

تو هم پر می کشی

گنجشکک **

 

پ.ن(2): 15 سال پیش درخواب عزرائیل رو دیدم و دیشب برای دومین بار. . .

 در این پست و پست بعدی هر دو خواب رو می نویسم و نتایجی که از خواب اول گرفتم و نتایجی که از خواب دوم خواهم گرفت. . . فکر می کنم مسیر عوض خواهد شد .

مشو نومید اگر یک چند اشکت بی اثر باشد

که هر سیلی به دریا عاقبت پیوسته خواهد شد ***

* فریبا عرب نیا

**کتایون آموزگار

*** صائب تبریزی

عکس : یلدا محمد زاده

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 23:40  توسط فرشید | 

رفتی و بی اون که بخوام...دیدم دلم خرابته...

 

من به خودم میگم: آخه مرد حسابی، چیزی به مرز 50 سالگی نمونده، خجالت بکش.چقدر عشق و عاشقی، چقدر انتظار مثل جوونهای بیست یا سی ساله هی نامه می نویسی، مطلب می نویسی. بسه دیگه . . .

خودم به من می گه: اولاً نزدیک به 15 سال از این سالها رو دور از عشقم بودم. از خدا و عرش کبریایی این 15 سال رو طلبکارم. پس 32 ساله هستم.  8 سال دیگه . . . تازه میشه اول چل چلی . . .

من به خودم می گم: آخه آدم سمج، اون دیگه تو رو نمی خواد . . . بسه دیگه.

خودم به من می گه: اولاً 50٪ قضیه حله . . . من اونو می خوام.ثانیاً تا لحظه ای که " نه " نگفته به تلاشم ادامه می دم .

من به خودم می گم: مگه قول ندادی دیگه اذیتش نکنی. مزاحمش نشی. دست از سرش بردار . . .

خودم به من می گه . . . خودم به من می گه . . .

نه . . . هیچی نمی گه . . . فقط دلش می گیره . . .من دلم گرفت. . . خودم هم دلم گرفت...دلم هم دلش گرفت...

اما . . . خوب میشه . . . خسته س . . .  

من می گم دلم شکسته س

 تو میگی خوب میشه خسته س

 

پ.ن(1) : یه چیکه عاشقانه . . .

رفتی و بی اونکه بخوام، دیدم دلم خرابته

مخلصه و عبد و عبید، کوچیک بی حسابته

در به در دائمی حالت بدمصب  اون چشمای عاشق کش بی حیای لاکتابته

 معصومه تر از چشم تو، چشمای درشت آهوی تو در و دشته

اما تا حالا این همه بیچاره که چشمای تو کشته، اون نکشته

آهو چشاش از مهربونی، لب به لبه

رنگ چشاش، رنگ تن پوست شبه

ولی تو چشات یه جور دیگه س همونیه که نگات میگه س

ولی تو چشات مثل اینه توش نم نم بارون زده خیسه

رنگرز اومده با پرقو از سرنو قصه عشقو بنویسه

مگه تو چشات چی داری که هر وقت میاری

میاری پایین ور میداری، سر همه منت میذاری

بگو بنویسم . . .

بگو رو تن آب روون

جاداره باز از دل و جون

تو رو بنویسم

پس بگو بنویسم . . .

 بگو بنویسم *

 

پ.ن(2): 4866 روز انتظار، فراق . . . ندیدن . . .

دلتنگی های من برای تو

آبی

خاطرات عشقمان

نارنجی

. . . .

خاکستری شده ام **

 

پ.ن(3):

سال گذشته در چنین روزهایی یکی از عزیزانم که مبتلا به سرطان خون هست به حال کما رفته بود. پزشکان از بهبودش نا امید شده بودند. رئیس بخش به من گفت: احتمال بیرون آمدن از کما 10٪، و احتمال بازگشت کامل به حالت طبیعی 1٪ هست.

به دکتر گفتم: برای خدای مهربون، خدایی کردن کاری نداره . . .

دیروز همون عزیز، تلفنی با من صحبت می کرد. مدیر فنی یکی از داروخانه های تهران هست.‌ساعت 00/10 شب تلفنی حرف زدیم.عازم شیفت شب داروخانه شبانه روزی بود. خدا رو شکر کردم. برای خدای مهربون . . . خدایی کردن کاری نداره . . .

 ای خدای مهربون . . . یه گوشه چشمی . . . فرشید اینجاست . . . در همین نزدیکی...

تو که یک گوشه چشمت غم عالم ببرد

حیف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد

 

پ.ن(4): دوستت دارم . . .

لابراتوار

فیلم ها را بر گرداند

همه عکس ها سوخته بود

نباید

با او

جلوی دوربین بایستم ***

 

* مسعود امینی

** فاخته یاوری

*** شفیعی

عکس : یلدا محمدزاده

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 23:42  توسط فرشید | 

دیشب...شمال...ساعت 11 شب...

با زهم شرمنده در و دیوار...درخت و سبزه...

چراغ های روشنایی و حافظیه شدم...

همه سراغ تو رو می گرفتند...

من باز هم...دست خالی بودم...

 

چند ساعتی میشه که از سفر برگشتم.همه چیز خوب بود. به کارهام رسیدم.مادر هم که با خواهران گرام مقیم اونجا شدند، سر حال بودند. (لبخند رضایت مادر خستگی رو از تنم بیرون می کنه). تمام کارها طبق برنامه ای که می خواستم انجام شد.اما حالا که به خونه رسیدم و تنهام....دوباره به هم ریختم.خودم هم نمی دونم چه مرگم شده...

می خواهی

گریه کنی

بی چرایی

غم انگیز ترین ماجرای شعر

اینجاست....*

کلافگی و سر در گمی اذیتم می کنه.کوهی از کار در مقابلم هست.سر فصل کارهایی رو که باید فردا انجام بدم نوشتم، به اندازه غمی که روی دلم سنگینی می کنه بزرگه.اما دستم به کار نمیره.

روحم حوصله تحمل جسمم رو نداره**

کاش یک بار که خواب بودم خدا می اومد.خود خدا .بدون واسطه می اومد صدام می کرد و به من می گفت چه باید بکنم.یه سبد حرف نگفتنی  براش دارم.

خداوندا

تو را نشناخته ام

فقط تو را ...

 دوست داشته ام***

*کتایون آموزگار

**پرویز شاپور

***بیژن جلالی

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 23:41  توسط فرشید | 

ای دل بیاموزی اگر،راه درست عاشقی

با هر چه او قسمت کند،صبر و مدارا می کنی

این چرخه می چرخد بسی،بهر حساب هر کسی

یک روز جبران می کند،جوری که با ما می کنی

 

 

 

هر ظرفی ظرفیت خاص خودشو داره. بیشتر از اونی که باید، نمی تونی پُرش کنی. بعد از رفتنش ( که قرار بود رفتن باشه، نه دل کندن )،همه حرفامو، تمام دردهامو می ریختم توی دلم. اما این روزها حس می کنم این قلب خسته ظرفیتش پُرشده.

پس می نویسم. شروع می کنم به نوشتن.

نوشته هام شکوه نامه نیست که . . .

شکایت از که کنم؟ خانگی است غمازم. . .

مطلب بالا مربوط به اولین پستی بود که نوشتم.

در صدمین پست، به آمار بازدید کنندگان اشاره کردم که به مرز 5000 نفر نزدیک می شد و در اون پست، این شعر زیبای هوشنگ ابتهاج رو قرار دادم:

دلم گرفته . . . خدایا تو دلگشایی کن

من آمدم به امیدت، تو هم خدایی کن

امروز که دویستمین پست رو می نویسم، به مرز 14000 بازدید کننده رسیده ام. از همه شما همراهان خوبم تشکر می کنم که با حضور هر روزه و کامنت های زیباتون، منو تشویق کردید که در هر شرایطی، هر شب براتون بنویسم.

می نویسم . . . می نویسم از تو

تا تن کاغذ من جا دارد

با تو از فاصله ها خواهم گفت

گریه این گریه اگر بگذارد

 

در این دویست دل نوشته، از روزهای سختی که احتمال مبتلا شدن به بیماری سرطان رو داشتم، براتون نوشتم. از لحظه های سخت دوری. از روزهای قشنگ انتظار. . . در تمامی اون لحظه ها با من بودید.

به خاطر همه چیز ممنونم. همه تون رو دوست دارم. بیشتر از اونی که تصورش رو بکنید .اما... همچنان دلم گرفته.

اشک می ریزم و

نمی فهمم

برای کدام یک

از غصه هایم *

 

 

پ.ن(1): زیبایی وبلاگم...

اونچه که وبلاگ و وب سایتم رو زیبا کرده، کامنت های سرشار از محبت شما عزیزانم هست و اشعار شاعرانی که نقاط ضعف دل نوشته هامو پنهان می کنه. هر روز وقتی وارد قسمت مدیریت وبلاگ میشم و می بینم نظرهای تازه ای دارم، خستگی از تنم بیرون میره. برام بنویسید و دعام کنید.

بود دنیای تنهایی

پر از زشتی و زیبایی

و من بسیار تنهایم

تو ای خواننده - ای الهام من -

مگذار تنهایم. . . **

 

 پ.ن(2):

دویستمین پست من مصادف شد با 4863 روز جدایی و فراق عزیزانم...

همان بهتر دگر افسانه را کوته کنی ای دل

که امشب من به جای ناله، آتش در گلو دارم ***

 

پ.ن(3): برای فرنازم. . .

همونطور که قول دادم آزادت گذاشتم و دیگه برات ننوشتم. اما تو همه انگیزه نوشتن منی. دلم نیومد در دویستمین پست به تو " تقدیمی " نداشته باشم .

اگر تو نبودی عشق نبود

همین طور

اصراری برای زندگی

اگر تو نبودی

زمین یک زیر سیگاری گلی بود

جایی

برای خاموش کردن بی حوصلگی ها

اگر تو نبودی

من کاملاً بیکار بودم

هیچ کاری در این دنیا ندارم

جز دوست داشتن تو ****

 

پ.ن(4): برای شما عزیزانم...

همه عزیزانی که عزیز خود رو در کنار خود دارید . . . قدر این لحظه ها رو بدونید.

بی کسی بیزار کرد از زندگی صائب، مرا

وقت آن کس خوش، که غم خواری درین غم خانه داشت*****

 

* کتایون آموزگار

** ژاله اصفهانی

*** عماد خراسانی

**** رسول یونان

***** صائب تبریزی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 20:8  توسط فرشید | 

 

جاده هراز . . . امروز عصر ( سه شنبه ). . .

به هر چیز جفتی حسودیم میشه. تیر چراغ برق جفت.

درخت جفت.

همه جفت به جز آقا فرشید تک !! . . .

 

دلم پریدن می خواد

مثل پرنده ای که هوای پرواز داشته باشه، دلم پریدن می خواد.

دلم وصل شدن زمان حال رو، به زمان وصل می خواد . . .

دلم می خواد برم. . . کجا؟ . . . هرجا که اینجا نیست...

این شهر

شهر قصه های مادر بزرگ نیست

که زیبا و آرام باشد

آسمانش را

هرگز آبی ندیده ام

من از اینجا خواهم رفت

و فرقی هم نمی کند

که فانوسی داشته باشم یا نه

کسی که می گریزد

از گم شدن نمی ترسد *

 

 

بعضی حرفها رو نباید بنویسم

 

بعضی شبها، در خواب و بیداری وقتی همه کارها تموم شدند.وبلاگ نویسی و وبلاگ گردی هم به آخرش رسید، وقتی می خوام بخوابم یه دریا حرف برای گفتن و نوشتن دارم. اما زمانی که دست به قلم می برم می بینم بعضی حرفها رو نباید بنویسم که مهرورزان دولتی ناراحت نشن. بعضی حرفها رو نباید بنویسم که عزیزان راه دورم پریشون نشن. بعضی حرفها رو نباید بنویسم که آرامش مادر به هم نخوره . . .بعضی...بعضی...

سرفه می کنم

بیرون نمی پرد

سکوت بدی در گلویم نشسته **

 

زخم تازه رو به بهبود است

 

کم کم دارم از شوک " یار " بیرون میام. ما را به سخت جانی خود این گمان نبود.

زندگی همچنان جریان داره.عرش کبریایی ککش هم نمی گزه که من 4862 روزه عزیزانم رو ندیده ام. این نیز بگذرد .

چتر چرا بردارم

این باران بی امان

همه را خواهد شست

مرا

دلم

و این زخم تازه را ***

 

پ.ن(1): پی نوشت نداریم همین دو بیت رو بخونید.

می توانم بود بی تو، تاب تنهاییم هست

امتحان صبر خود کردم، شکیباییم هست

سوی تو گویم نخواهم آمد اما، می شنو

ایستاده بر در دل، صد تقاضاییم هست ****

 

* رسول یونان

** کتایون آموزگار

*** محمود تقوی تکیار

**** وحشی بافقی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 23:5  توسط فرشید | 

من که سال ها

دلم، برای دیدن یک درخت و

یک پروانه

پر پر می زد

با این همه ابر و

این همه آرامش و

این همه جنگل

چگونه به خانه باز می گردم ؟ *

 تلفن نهال خانوم . . . امروز رو . . . روزی دگر کرد

ساعت 00/5 صبح تلفن نهالم از خواب بیدارم کرد.صدای قشنگ نهالم که می خواست خبر خوش قبولی مصاحبه بچه ها رو بده، خوشحالم کرد و دیگه نخوابیدم .

 یه چیکه خوشحالی

یه ذره امیدواری

تلفن نهالم ، امروز رو . . . روزی دگر کرد

زندگی زیباست . . . دو دستی به اون چسبیدیم . . .

چند ثانیه خواب رفتن، انحراف در اتوبان با سرعت 200 کیلومتر، مرگ رو مقابل چشمان خود دیدن، و بعد فکر اینکه . . . چقدر زندگی را دوست می داری . . .

بالا رفتن قند، فشار، چربی، خوردن قرص های متعدد، رفتن به آزمایشگاه، کنترل قند، فشار، چربی و بعد فکر اینکه . . . چقدر زندگی را دوست می داری

همه شکایت می کنیم از روزگار . . . از خدا . . . داد می زنیم:

ای مرگ بیا که زندگی ما را کشت

اما همه چیز رو رعایت می کنیم تا نمیریم و بعد فکر اینکه . . . چقدر زندگی را دوست می داری

پ.ن(1). . . 4861روز ندیدن . . .

او رفته است

دلتنگی

حادثه ای ست

که پشت تمام چراغ قرمز های جهان

اتفاق می افتد

بی آنکه قطره ای خون

از بینی کسی بریزد **

 

پ.ن(2): دلتنگم . . . به کی بگم ؟

یه سبد آه توی سینه ام جمع شده. هر چی آه می کشم تموم نمیشه . دردهایی هست که به هیچ کس نمیشه گفت. حتی از خجالتت به خدا هم نمی تونی بگی .

با کس نتوان گفت و پنهان نتوان داشت

از درد همین است فغانی که مرا هست ***

دلم پر فریاده . . .

گوش کن

کسی توی دلم فریاد می کشد . . .

می شنوی؟ ****

پ.ن(3) : قابل توجه و خوش به حال تمام " حاج آقا " ها.

قوه قضائیه لایحه ای در مورد " حمایت از خانواده " به دولت ارائه کرده . دولت مهرورز یک ماده به آن الحاق نموده. متن ماده 23 رو با هم بخونیم:

" ثبت ازدواج مجدد مرد، منوط به اجازه دادگاه، پس از احراز توانایی مالی مرد و اجرای عدالت می باشد"

معنی این ماده اینست: که آقایان مردها!! برای ازدواج دوم و سوم و چهارم دیگر نیازی به اجازه همسر اول ندارند .

فقط پول داشته باش. عدالت رو هم رعایت کن ( یعنی به سر همسر اول هم در راه رضای خدا دستی بکش )، بقیه حله.

به تعبیر بیژن مفید در شهر قصه

خمس و زکاتش رو بده حلاله

بغل رو به پا نماله . . .

باز هم بگین دولت مهرورز به فکر " مرد"م  نیست.

 

پ.ن(3): یه ترانه قدیمی . . .

یه قلب پاک و مهربون یه قلب تنها

یه دل که پشت پا زده به عشق دنیا

یه دل که زندگیش همه یه قصه بوده

یه زندگی که طی شده تو آرزو . . . تو خواب و رؤیا

یه هم زبون هم نکرده پیدا

نمی رسه کسی چرا به داد این همیشه تنها

چرا خدایا . . . چرا خدایا

اون دل که در زندون تنهایی اسیره

از بودن و بیگانه بودن ناگزیره

اون دل که همچون قصه از یاد شما رفت

اون دل، دل تنگ منه که خارخشک این کویره

گر در دل من غم هم بمیره

بهتر که عشقی در دل بیگانه من پا نگیره

این قصه روزی پایان پذیره . . .

 

* محمدرضا عبدالملکیان

** مینو نصرت

*** وحشی بافقی

**** کتایون آموزگار

عکس : یلدا محمدزاده

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 20:49  توسط فرشید | 

خداوندا خودت اینقدر زیبا

جهانت را چرا زشت آفریدی(اخوان ثالث)

عکس بالا:فروشگاهی در دبی.لمسی پلازا.پسر بچه ای دست در دست پدر، در حال خرید.هر چه می خواست، پدر در حد توانش فراهم می کرد.آن طرف دختر بچه زیبای سیاه پوست. غرق رنگ و روغن و شاد از فضای بازی ...

عکس پایین:خیابانی در شمال.گرمای وحشتناک و رطوبت غیر قابل تحمل شمال. پسر بچه ای در حال التماس به راننده برای خرید آدامس.گناه این پسر بچه چیست که دستش در دست پدر، در دبی نیست؟

پ.ن(1):من از تنهایی اشباعم....

خسته و بی حوصله ام.به قول عزیز رفته:

هم چنان حالم خوب نیست.احساس می کنم شکست خورده ام.*

نبودن مادر ، سکوت خونه  و اتاقم رو افزون تر کرده...در مجموع با سکوت کنار اومدم.

به سکوت لبخند می زنم

او هم به من

کم کم

به زندگی در کنار هم...

عادت کرده ایم**

پ.ن(2):4860 روزه که ...عزیزانم رو ندیده ام...

روزها رو می گذرونم.عقب افتادن اومدن بچه ها،نفسم رو گرفته...نگید تحمل کن... یه نگاهی به اون عدد بندازید... واحدش روز هست.به خدا قسم که شوخی نیست.

آواز می خوانم

خنده می سپارم

گاهی هم در تنهایی می گریم

انگار

ورقی از تقویم را...

با خود برده ای***

*حسین پناهی

**کتایون آموزگار

***علیرضا پنجه ای

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 23:40  توسط فرشید | 

 

دیروز صبح...بین لاهیجان و لنگرود...طلوع خورشید...خدایا به حق خلقت لحظه زیبای عشق....همه را دریاب...

دیشب ساعت 12 از شمال حرکت کردم.و چه خوب شد که این کار رو انجام دادم. جاده بسیار خلوت بود. عرش کبریایی هم فقط منتظر بودند من از شمال بیام تا بارونو بفرسته.نزدیک رشت شدم باران زیبای شمال شروع شد. اونجوری که دلم میخواست رانندگی کردم. در تنهایی با خودم فکر کردم و برای کارهام برنامه ریزی های لازم رو انجام می دادم.دلتنگی هم مثل همیشه سراغم می اومد که این دیگه عادی شده.

چند گویند به وحشی که نهان کن غم خویش

از که پوشد غم خود، چون همه کس را خبر است *

نزدیک قزوین شدم،دیدم بدجوری خوابم میاد.زدم کنار. پشت فرمان ماشین نیم ساعتی خوابیدم.دوباره راه افتادم. اما خوابم کافی نبود.کرج رو هم رد کردم.در 10 کیلومتری تهران یه لحظه خوابم برد. فقط فهمیدم ماشین منحرف شده و مماس با نرده های وسط اتوبانه.خدا خیلی رحم کرد.از حماقت خودم لجم گرفت. اونقدر خوابم می اومد که توی اتوبان همت دوباره 15 دقیقه خوابیدم. دیگه از این حرکات بچه گانه نمی کنم. یعنی امیدوارم نکنم.

آقا رضا مهمون داره.به همین خاطر نرفتم خونه.الان دفتر هستم. همین باعث شده بیشتر دلتنگ باشم.اما مهم نیست.خوب میشه...خسته اس....

پ.ن(1):روزی روزگاری....

پیانویی مه آلود

در ایوان چوبی خانه

صندوق آهنگ های قدیمی عشق

روزگاری دوستت می داشتم**

پ.ن(2):

همیشه فکر میکنی اگه فلان اتفاق بیفته آسمون به زمین میاد. همه چی کن فیکون میشه.اما اون اتفاق می افته و می بینی باز هم میشه زندگی کرد... گر چه به سختی...

چه کسی را

از تو بهتر داشتم

تا چنین

درس تلخی را به من بیاموزد

فقط در سایه عشق بزرگ ما بود

که چنین درسی آموختنی بود***

 

*وحشی بافقی

** رسول یونان

***بیژن جلالی(البته مرحوم بیژن جلالی از کلمه دوستی استفاده کرده بود من عشق رو نوشتم.(کی به کیه)

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 22:2  توسط فرشید | 

تنهایی،طولانی ترین کوچه جهان است...

بچه مثبت...

خستگی سفر دبی از تنم بیرون نرفته، اما تا ساعتی دیگه به شمال میرم.مادر جان، دو خواهرش رو هم دعوت کرده.(وقتی خوشحالیشو می بینم انگار دنیا رو به من میدن).من به همراه 3 خانم مهربون و دو ست داشتنی که جمع سنشون به 240 سال میرسه.بچه مثبت تر از خودم سراغ ندارم.از خودم ممنونم که این همه خوبم.

 

یاد سفر هایی که ...او بود....

اون زمان ها، وقتی می خواستیم بریم سفر،فرنازم همه چیز رو خودش آماده می کرد.یک چمدون به دستم می داد که همه چی در اون بود.وقتی میگم دلم برای زندگی کردن تنگ شده این چیز ها رو میگم.

یکی از لحظه ها یی که دلم سخت می گیره، لحظه بستن ساک و اثاثه خودمه که مظلومانه و ناشیانه وسایلم رو جمع می کنم. همیشه هم چیزی رو جا می ذارم. همون جوری که دلم رو سال هاست جا گذاشتم.

دلم برای خودم میسوزه.اما دیگه اشکم هم در نمیاد.

در خشکسالی،گریه ها...اشک ندارد*

عازم سفر هستم . مثل 13 سال گذشته...سفری که دلت همراهت نیست...یک سفر بی دل...

عین سکوت

که نه می خندد و نه می خواند

بی صدا

گر یه ها یت را ورق میزنی

و راه می روی

تنهایی

طولانی ترین کوچه ی جهان است

راه می روی

و تاریکی

بر شانه هایت کشیده می شود

لبهایت را اندوه می خشکاند

راستی!!

گوش کن!

اگر دلت را با خودت نبرده باشی

حتما راه را گم می کنی

مثل من که تو را...**

یه چکه حرف های نا گفتنی...

دلایلی هست که در این سفر خوشحال باشم.مسایلی هست که این سفر رو دلگیر تر از همیشه می کنه.این دلایل و مسایل رو نمیشه نوشت.خسته شدم از سانسور...سانسور...سانسور...

پ.ن...4857 روز انتظار...

روشنایی روزی دیگر

و من هنوز ...نپیوسته ام به او...

چه میتوان کرد با کالبدی

که لجبازانه...

به حیاتش ادامه می دهد...***

*پرویز شاپور

**مینو نصرت

***شاعر ژاپنی

عکس:یلدا محمد زاده

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 22:23  توسط فرشید | 

خیال کردم بری،میری از یادم

تو رفتی و نرفت،چیزی از یادم

تو رفتی تازه،عاشق تر شدم من

از اونی هم که بود،بد تر شدم من

 

روز خبرنگار و کادوی مهر ورزان دولتی...

امروز...روزخبرنگاره.یکی از مظلوم ترین اقشار جامعه بی در و پیکر ما.این جماعت، شب که به خونه میرن،نمی دونند صبح سر کار میرن یا سر کار هستند!! و روزنامه توقیف شده یا هنوز چاپ میشه..بچه های شرق که در آستانه روز خبرنگار هدیه خودشون رو از مهرورزان گرفتند.و هم میهنی ها چند روز پیش تر .

به هر حال هر چه به زمان انتخابات نزدیک تر میشیم "زبون درازها"باید نوکشون چیده بشه.فقط یک گاف یا اشتباه می خواد .همین

بقیه دوستان خبرنگار و روزنامه نگار نگران نباشند، نوبت به همه میرسه.

قفس به تعداد پرندگان دنیا، در ورودی دارد*

 

برگشتم....

از سفر برگشتم.وقتی به فروشنده ایرانی یکی از فروشگاه های دبی(در رابطه با پاچه خواری برای تخفیف)گفتم آدم اینجا ایرانی می بینه یاد وطن می افته!! فریبرز گفت همچین حرف می زنی انگار چند سال از ایران دور بودی.انگار نه انگار دیروز اومدی.بنده خدا فروشنده هم تقاضای بادام با پوست کرد...اما باور کنید از اینجا که  دور میشم دلم میگیره. ایرانم رو دوست دارم با همه مصیبت های مهر ورزان...

برگشتم.از نظر جسمی، سالم هم برگشتم.اینکه در کامپیوتر محل اقامتت، رد پایی از کسی ببینی که فکر می کردی "جوانمرد ترین"زن دنیاست و دلت ترک برداره، یا اینکه دوری از عزیزان و نیومدن اونها، تو رو به هم بریزه، مهم نیست.شکستن های دل رو کسی نمی بینه.

خنده بر لب می زنم...تا کس نداند راز دل

 

هواپیما ،اشتباهی خراب شد...

یک هواپیما که امروز صبح از شیراز به مقصد دبی پرواز کرده بود، به دلیل آتش گرفتن یکی از موتورها،مجددا به شیراز برگشت.حتما از بد قدمی فریبرز بوده.اما در معادلات زمانی عرش کبریایی اشتباه شده ...

 

عشق و عاشقی حراج شد...

می گویند جوانکی مزاحم یک خانم فرانسوی شد و پیشنهاد دوستی داد.خانم در جواب گفت:متاسفم.من شوهرم رو دوست دارم و به معشوقم هم وفادارم.این روزها بازار خیانت و نامردمی و دروغ وریا داغ داغه. شهر فرنگی شده اینجا، که نگو و نپرس...افسوس که نمیشه نوشت.

خیلی خوش آمدید

همه چیز مهیا ست

دستور بفرمایید

انواع عشق های آسان

دوستی های مخصوص

رابطه های نزدیک

با گفتگو های اضافی

به قیمت خودتان....**

 

پ.ن...4856 روز انتظار...

باور کن

غلو یا بلوف نیست

کم نیاوردم

کوتاه آمدم...***

 

*پرویز شاپور

**مینو نصرت

***محمود تقوی تکیار

عکس: نیاز

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 21:16  توسط فرشید | 

نه نه نه ... این قرارمون نبود...

پسرم این همون استخریه که با هم شنا کردیم.بر بالای بام خونه...در نیمه شب..

 سال که شروع شد،تو فکر این بودم که امسال تابستون در دبی از عزیزانم چه جوری استقبال و پذیرایی کنم.مرتب خودم رو می دیدم که در فرودگاه زیبای دبی، منتظر ورود فرناز و بچه ها هستم.بارها و بارها، "لحظه قشنگ دیدار" رو در ذهنم ترسیم و مرور کرده بودم.اما ... دیروز مجبور شدم سفر رو انجام بدم ، بدون اینکه منتظر "لحظه قشنگ" دیدار باشم.

برای انجام یکی دو کار ضروری به همراه فریبرز به دبی اومدم.همراهی فریبرز برای اینکه سفر خسته کننده ای در پیش نداشته باشی خوبه. اما سفری که در اون لحظه دیدار نباشه، تحت هر شرایطی دلتنگی میاره.در هر مکانی که رفتم ناصرم رو دیدم. خاطرات اون 10 روز افسانه یی توی ذهنم می نشست.بعد از برگشتن در این رابطه بیشتر می نویسم.

امشب بر می گردم. خیلی از خوانندگان وبلاگم رو ندیده ام. اما این نوشتن ها آرومم میکنه. حس میکنم کسانی هستند که می خونند و دردمو می فهمند.دلم برای "آنا" تنگ شده و برای همه خوانندگان وبلاگم. برای تویی که می خونی ...

پ.ن(1): شرق رو هم بستند....

رضا از تهران خبر داد که روزنامه "شرق "رو هم بستند.از قرار معلوم دوستان شرقی بهانه هم به دست خفاشان داده اند.از اول هم گفته بودند"نه شرقی...نه غربی...".یاد مرحوم اخوان ثالث به خیر که همون سال ها در جواب این شعار گفته بود:

نه شرقی نه غربی نه تازی شدن دوست دارم

....................................

ترا ای کهن مرز و بوم دوست دارم...

هرگز از مرگ نهراسیده ام

اگر چه دستانش از ابتذال هم شکننده تر بود

هراس من از مردن در سرزمینی است

که مزد گور کن

از آزادی آدمی

افزون تر است*

پ.ن(2):برای جای خالی عزیزانم در این سفر...برای نبودن ناصرم... برای نهالم برای نویدم برای پیمانم...برای فرنازم...که روزی بود...روزگاری بود...

در سایه لمیده ام

جای تو در آفتاب خالی است

و بی نگاه گرمت...

خورشید تعریف نمی شود**

پ.ن(3): برای "دل" خودم که این روزها خیلی" دل"م  براش می سوزه؟!

جدا ز یار و دیارم...دلم نمی خندد...***

*احمد شاملو

**ناصر پور پیرار

***ژاله اصفهانی

عکس:فریبرز

  

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 10:32  توسط فرشید | 

 

آسمون ابری...سیم های خار دار نرسیدن...دلم گرفته است...

من میگم دلم شکسته اس...تو میگی خوب میشه...خسته اس

تا چند ساعت دیگه به همراه فریبرز عازم سفری 48 ساعته به دبی هستم. حضور فریبرز بدقدم !! خاطرات سفر قبلی رو تداعی می کنه. سقوط هواپیمای بنگلادشی در فرودگاه دبی. برگرداندن ما به فرودگاه شیراز و مجدداً به تهران و تأخیر 15 ساعته در رسیدن به مقصد.

( البته اگه نظر فریبرز باشه، میگه مسافران شبیه همسفرهای قبلی ما باشند تأخیر رو به جان می پذیرم! اما من اینو نمی گم. )

 نت بوکم رو همراه می برم. این تماس هر روزه با شما یه نوع اعتیاد لذت بخش برام شده. بنابراین سعی می کنم از اونجا هم در رابطه با مظلومیت خودم و شیطنت های فریبرز براتون بنویسم.

سعی می کنم روحیه مو بهتر کنم . . . " تا اطلاع ثانوی، عاشقی تعطیله دیگه "

دیشب با نهالم حرف زدم. از ناصرم ایمیل داشتم.در مجموع حالم خوبه . . . اما . . . تو باور نکن.

 

پ.ن(1): . . . 4853 روز انتظار . . .

آیا میدانی که چه می گویم؟ آری شاید بدانی، اما نخواهی دانست که چگونه می گویم. هرگز نخواهی دانست. هرگز و چه خوب . . . چقدر ندانستن و نفهمیدنهاست که از دانستن ها و فهمیدنها بهتر است. *

پ.ن(2): برای تمام آنانی که " دربند " هستند . . .

شبهای دنیا

تیره و تار

شبهای زندانی تارتر

زندانیان ماه را از بین خارهای سیم

اینگونه دیده اند

بندهای آسمان

هم بندی خویش **

پ.ن(3): برای خودم و دو روزی که بر من گذشت،و چه سخت گذشت...

ز شبهای دگر دارم تب غم بیشتر امشب

وصیت می کنم باشید از من با خبر امشب

مباشید ای رفیقان امشب دیگر زمن غافل

که از بزم شما خواهیم بردن دردسر امشب

مگر در من نشان مرگ ظاهر شد که می بینم

رفیقان را نهانی، آستین بر چشم تر امشب

مکن دوری خدا را از سر بالینم ای همدم

که من خود را نمی بینم چو شبهای دگر امشب

شرر در جان وحشی زد غم آن یار سیمین تن

ز وی غافل مباشید ای رفیقان تا سحر امشب

 

* دکتر علی شریعتی

** سعید کریمی

***وحشی بافقی

عکس:رضا حبیبی

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 21:28  توسط فرشید | 

 من به فکر خستگی های پر پرنده هام

تو بزن تبربزن

من به فکرغربت مسافرام

آخرین ضربه رو محکم تر بزن                       

 برای ضربه آخر،به تبر نیازی نبود. داس همون کارو انجام داد

با یکی از دوستان وکیلم صحبت می کردم. از شرایط بد اقتصادی، رکود  کارها . . . می گفتیم.

به دوستم گفتم: بازار شما که بد نیست، هر چی جلوتر می ریم آمار اقدامات خلاف، مال یکدیگر و حق همدیگر رو خوردن بالاتر میره. کلاهبرداری تا دلت بخواد . . . برادر به برادر رحم نداره. نزدیکترین دوستان با لبخندی ملیح به هم، منتظر فرود آوردن دشنه به پشت رفیقند.

روزگار غریبی است . . .

گرچه در صحبت، قسم ها بر سر هم می خورند

خون هم را می خورند این دوستان، از هم جدا *

 کافی است کمی حضور ذهن، فرصت شناسی (یا همان ابن الوقت بودن)

داشته باشی، یه ذره هم شهامت گذاشتن وجدان زیر پا در وجودت باشه، دیگه همه چی حله!!

مرا به خلوت کشانده ای که چه؟

می خواهی دلت را برایم بخوانی؟

برای من اما

طپش جیبت شنیدنی تر است

( البته اگر سکه ای در آن باشد )

مگر نمی دانی

این روزها با عشق

حتی " قرصی " نان هم " قرض " نمی دهند

باید ارز داشته باشی

عصر " پست مدرنیسم " است

خوب حالا

اگر شیر فهم شده ای

لطفاً نبض دنیا را بگیر

و زود به من بگو:

" باد از کدام طرف می آید **

 

پ.ن(1): کاریکلماتور . . .

وقتی تصویرم در حوض گریه می کند، آب حوض سر می رود ***

 

پ.ن(2): . . .4852 روزانتظار...

دریایم من

سراپا آغوش

خواهی بیا

خواهی برو****

* صائب تبریزی

**رضا اسماعیلی

*** پرویز شاپور

**** علی محمد مودب

عکس: یلدا محمدزاده

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 20:36  توسط فرشید | 

بذار یه مرد عاشق هر چی داره ببازه

بره تو شهر قصه، یه آلونک بسازه

فرناز همیشه نازم...

آخرین فرصتی که به خودم برای سماجتم، اصرارم یا هر چیزی که تو اسمش رو میذاری قرار داده بودم، تموم شد .

شهریور سال گذشته قرار بود بچه ها بعد از 13 سال بیان.بلیط گرفتم و همه چیز آماده بود. اما ناصرم ایمیل زد و گفت همه چیز به هم ریخته و سفر 6 ماه عقب افتاده .

فردای اون روز وقتی دیدی من خیلی به هم ریخته هستم، زنگ زدی و گفتی : درسته 6 ماه سفر عقب افتاده اما غصه نخور، من هم میام.

 یادته فرنازم ؟

ژانویه رسید. ناصرم همت کرد و اومد. 10 روزی برای من رقم زد که بهترین روزهای زندگی در تمام عمرم  بود.پسر بزرگم در فرودگاه و موقع خداحافظی شونه ها مو گرفت و گفت :

" بابا مردونه قول میدم همه بچه ها رو بیارم که ببینی فقط گریه نکن ". پسرم همه تلاشش رو کرد گرچه هنوز موفق نشده . . .

چند ماه پیش با هم تلفنی صحبت کردیم. گفتم برای اینکه هر دو تکلیفمونو بدونیم، یک هفته بیا دبی. گفتی میام، اما نه به خاطر تو. برای قشنگی های دبی میام. چون شنیدم اونجا قشنگه. گفتم بیا به هر دلیلی که می خوای، بیا. فقط بیا.

 یا دته فرنازم؟

 اما به قولت عمل نکردی.  

نهال تلفن زد و گفت کارها درست نشده و تا ژانویه نمی تونند بیان.بعد گفت اشکال کار اینجاست که وقتی ما بیایم مامان بخاطر ژانویه نمی تونه بیاد. گفتم با تو صحبت کنند که تابستون بیای . یک هفته از این مسئله گذشته اما حتی اونقدر برام ارزش قائل نشدی که جواب منفی هم بدی .

باور کن اگر جواب منفی می دادی از این بی احترامی و جواب ندادن بهتر بود. به هر حال مطمئن باش دیگه سماجتی از من نخواهی دید. از نظر من آزاد آزاد آزادی .اما برای من همیشه همون فرناز نازم باقی میمونی...

سخته سخته، گذشتن از تو سخته...

 مثل گذشتن از کوه...

 برای من که دارم یه کوله بار اندوه

من عابری غریبم تنم پر از غباره

تا مرز بی نهایت شبم ادامه داره

تنم اجاق سرده، تو... آخرین شراره

برو بذار بمیرم گرمم نکن دوباره

گذشتن از تو برام سخته ولی گذشتم

همیشه تنها موندن همینه سرنوشتم

برای من که خسته ام تو مثل خواب نازی

می شد برام با دستات یه آلونک بسازی

می شد با من بمونی، بمونی تا همیشه

اما این سایه آنی، از ما جدا نمیشه

این سایه سرنوشته که راهمونو بسته

وداع تلخ ما رو به انتظار نشسته

برام گذشتن از تو پرواز برگه، تا خاک

مرثیه عشق این، آواز تلخ غمناک

گذشتن از تو برام سخته ولی گذشتم

همیشه تنها موندن همینه سرنوشتم

بذار یه مرد عاشق هر چی داره ببازه

بره تو شهر قصه، یه آلونک بسازه *

 

پ.ن(1): دوباره برای فرنازم . . . ۴۸۵۰ روز انتظار...

فردا تولد پیمانم هست. اگر زنگ زدم به حساب اصرار و سماجتم نذار.باور کن دیگه مزاحمت نمیشم. یاد تو و غم دوریت ما را بس.  به روایتی :

" به تو حاصلی ندارد غم روزگار گفتن "

هر روز دلم در غم تو زارترست

وز من دل بی رحم تو بیزارتر است

بگذاشتی ام، غم تو نگذاشت مرا

حقا که غمت از تو وفادارتر است **

پ.ن(2) : برای دوستان . . .

حس می کنم تمام زندگیم درد می کنه. اما با این مسئله کنار اومدم. از فردا فقط برای راحتی بچه ها می دوم و می دوم و می دوم. دلداری هم ندید.دلسوزی هم نکنید. هر چه به سرم اومده حقمه.

 داغ ما نیست به دلسوزی یاران محتاج

پ.ن(3) : برای خودم

یادها آتشی و

فریادها خواهشی

بر نمی انگیزند

دیروز چقدر دور

فردا چقدر دیر است ***

 

* ترانه آلونک شاهرخ

** مولوی

*** محمود تقوی تکیار

عکس : رضا حبیبی

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 22:2  توسط فرشید | 

 

نه قاصدی که از من آرد...گهی به سوی تو سلامی

نه رهگذاری از تو آرد...برای من گهی پیامی

بهار من گذشته...شاید

 

یادی از یک مصاحبه . . .

از فیلم هایی که در زمان زلزله بم از تلویزیون پخش شد، یک فیلم توی ذهنم مونده و همیشه یادمه. گزارشگر تلویزیون خانواده های عزادار رو نشون می داد که به سر و صورت خود می زدند و شیون و زاری می کردند. یک دفعه دوربین روی صورت زنی رفت که اصلاً گریه نمی کرد. گزارشگر به سراغش رفت و پرسید،برای چی گریه نمی کنی؟زن با لبخند تلخی گفت : شوهرم، پدرم، دو برادرم،مادرم و دختر 3 ساله ام زیر آوار مردند . برای کدومشون گریه کنم ؟

یادی از یک فیلم . . .

در فیلم مظفر ساخته پرویز صیاد، در یکی از جمله ها مظفر می گه :

می گم ها . . . بدبختی هم زیادش خوب نیست ها . . .

حالا حکایت من شده . . . برای کدومشون گریه کنم، فرنازی که داشتم و قدر ندونستم و حالا برای گرفتن یک جواب باید منتظر ایمیل باشم؟ در تصورم نمی گنجید روزی اینچنین بی مهری ببینم و دم نزنم.

برای نهالم گریه کنم که وقتی در ایران دو روز به مسافرت کاری رفتم، فرناز زنگ زد و گفت: نهال تب کرده و تو رو می خواد.

برای ناصر و نویدم که طاقت دوری چند ساعته من رو نداشتند . . .

یا برای پیمانم که اصلاً پدری از من ندید.

فکر کنم باید به حال خودم گریه کنم.

 

هیچ چیز

هیچ کس، زیبا نبود

عشق فریبم داد

اینجا چه بیهوده ماندم

وقتی که می شد رفت

چمدانم را می بندم

بی هیچ خاطره ای

اشکی بیفشان

برای مردی که . . .

تهیدست سفر می کند *

حال و روزم به آدمی می مونه که فکر می کنه چرا زبونش رو کسی نمی فهمه کجای انتظار من زیادیه؟ . . . کجای مسیر من اشتباه بود؟  سردرگمم. گیج و منگ . . .

شبیه ملوانی سرگردانم

با سکانی لرزان در دست

به هنگام عبور از تنگه ای تاریک

چند و چون مسیر پر خم و پیچ عشق را

نمی شناسم **

 

پ.ن(1): برای فرنازم . . . که آخرین فرصت ها را به باد می ده . . .

به یاد تست همه لحظه های هستی من

دل تو کاش که یک لحظه یاد ما می کرد ***

پ.ن(2): برای خودم و حس لگد مال شدن غرورم . . .

به دقیقه 90 رسیدیم. وقت اضافه هم نداریم. . . . خلاص . . . از خودم و اصرار و سماجتم بدم می آد .

دیگه کم کم از خودم بدم میاد

تن پوسیده مو مرگ هم نمی خواد

 

* رسول یونان

** شاعر ژاپنی

*** حمید مظهری

عکس ها : رضا حبیبی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 23:36  توسط فرشید | 

شکوفه جمال تو،شکفته در خیال من

چرا نمی کنی نظر،به زردی جمال من

بهار من گذشته ...شاید

شمال که بودم، به تلفن همراهم زنگ زدند.به خاطر رند بودن شماره، خریدارش بودند.هر چند وقت یک بار این اتفاق می افته.در ایران،شماره تلفن رند و شماره رند تلفن همراه رو خوب می خرند.در دبی هم که بودم این حساسیت روی شماره ماشین ها بود.

امروز،روزهای انتظار خودم رو می شمردم.عددش رند هست .4848.کسی می خره؟

13 سال و 3 ماه...159 ماه...689 هفته...4848 روز...این ها اعداد انتظار منه.

اعداد انتظار مردی که نمی دونه این همه طاقت آوردن به خاطر پوست کلفتی اونه یا بی غیرتیش یا بی خیالی...نمی دونم...

ما را به سخت جانی خود ..این چنین گمان نبود...

مشکلات بیش از حد انتظاره.بی مهری ها فراتر از اونیه که در باورت بگنجه.

یک روز و دو روز نیست این مشکل ما

ما سیصدو شصت و پنج مشکل داریم

خدایا...دل مستحق این همه آزار نبود...بود؟

خسته تر از اونم که بنویسم.دارم دور خودم می چرخم.تابستون به امید ژانویه...ژانویه به امید تابستون...

عمری ست اسیر صحنه سازی هستیم

از بازی سرنوشت... راضی هستیم

داریم به دور خودمان می چرخیم

مانند قطار شهر بازی هستیم…*

پ.ن(1):برای فرنازم...

ناصر جمعه از سفر برگشته.نهال 5 شنبه با من تلفنی صحبت کرده.هر دو گفتند،در مورد اینکه تو زود تر بیای(چون ژانویه نمیتونی بیای)با تو صحبت می کنند.5 روز گذشته،اما هیچ خبری نیست.

خودمو می زنم به اون راه که از کم محلی و بی اعتنایی تو، دردم نیومده...اما بد جوری دردم اومده... یادم می مونه...من میگم دلم از این بی مهری نگرفت...اما تو باور نکن...اینو باور کن که...یادم می مونه...بعضی چیز ها ...از وقتش که بگذره...دیگه گذشته...ارزشش رو از دست میده بانو...

در حسرت دیدار تو کردیم سفید

این ریش پریشان به اشک آلوده**

پ.ن(2):برای خودم...و دقایقی که چون سال می گذرند...

افتادم

به جاده ای که دوست می داشتم

و جاده مرا برد

برد

برد

به جایی که دوست نمی داشتم***

*جلیل صفر بیگی

**هوشنگ ابتهاج(ه.الف.سایه)

***شهاب مقربین

عکس:ارسالی از نیاز

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 1:22  توسط فرشید | 

دل شده یه کاسه خون . . . به لبم داغ جنون . . . به کنارم تو بمون

 مرو با دیگری . . .

اومده دیوونه تو . . . به در خونه تو . . .

 مرو با دیگری

روزها میان و میرن.بدون هیچ اتفاق تازه ای. مثل کافه های قدیمی.چند نفر گروه ارکستر بودند و روی سن می زدند.  عده ای پایین، دور میزهای مختلف، بطری های مشروب رو خالی می کردند و بعد از مست شدن ، همدیگه رو کتک می زدند. اون پایین بزن به زنی بود که نگو. اما گروه  ارکستر بالای سن، کاری به این کارها نداشت و برای خودش ساز می زد. و ما . . . همچنان مشغول ساز زدن هستیم. به هیچ چیز هم کاری نداریم عده ای دربند، عده ای سرپرست خانواده از دست داده، عده ای زندگی رو باخته، عده ای ناچار از کوچ از یار و دیار، عده ای غرق فساد، عده ای برای یه لقمه نون، در حال فروش روح و جسم و ما . . . همچنان ساز خود رو می زنیم.درست مثل همون گروه ارکستر روی سن در کافه های قدیمی . . .

زندگی کردن

تلف بودن

 پلاسیدن

عشق ورزیدن

نطفه ای را پرورش دادن

برای زندگی کردن

و این تکرار تکرار است

تکرار است . . . تکرار

و من تکرار تکرارم

تکرارم . . . تکرار . . . *

دلم گرفته  دلم می خواد بنویسم. اما به قول عزیزی " وقتی نوشتن هم آرومم نمی کنه واسه چی بنویسم؟  برای کی بنویسم؟ " .

پ.ن(1): برای خودم که در انتظار معجزه ای عمر را بیهوده می گذرونم .

سطر اول

او می آید

سطر دوم

او می رود

دو سطر بیشتر نیست

بیهوده آنرا

هزار و یکشب می کنیم **

پ.ن(2) : برای فرنازم . . . تا همین چند وقت پیش ، وقتی خیلی دلتنگ می شدم، اراده که می کردم به خوابم می اومدی. این روزها خواب هم یاری ام نمی کنه  که تو رو ببینم. . . . یعنی واقعاً به آخر خط رسیدیم ؟؟

می پندارم دست کم در خواب

دیدارت میسر خواهد شد

اما امشب بالشم را

بی تابانه جا به جا می کنم

ولی . . .

خواب از من گریخته است ***

 

* ترانه قدیمی از زنده یاد فریدون فرخزاد با شعر فرشاد عشقی

** مینو نصرت

*** یک شاعر ژاپنی

عکس:یلدا محمد زاده

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 22:42  توسط فرشید | 

طرح چشمان قشنگت ،در اتاقم نقش بسته

شعر می گویم به یادت،در قفس غمگین و خسته

من چه تنها و غریبم،بی تو در دریای هستی

ساحلم شو،غرق گشتم بی تو در شب های مستی

سفر سه روزه هم تموم شد.جاده اونقدر ها هم که فکر می کردم، شلوغ نبود.اثرات سهمیه بندی بنزین که توسط دولت مهر ورز انجام گرفته،کم کم پدیدار شده.مردمی که به هزار بدبختی اتومبیلی خریده و با یک چادر مسافرتی دل به دریا می زدند،حالا باید  با اتوبوس و سواری سفر کرده و هزینه سنگین هتل یا ویلا رو بپردازند، و یا قید دل به دریا زدن رو بزنند.

خیلی قشنگ به هم زور می گیم. دولت به ملت.مرد به زن. زن به بچه. نارفیق به رفیق.شهر فرنگی شده اینجا.همه سوار یک قایق هستیم.همه در یک جهنم زندگی می کنیم.

این هر چه مچاله در درونش دارد

آن کوه نخاله در درونش دارد

اصلن نگران نباش اینجا هر کس

یک سطل زباله در درونش دارد*

پ.ن (1):برابری زن و مرد در کنار دریا...

در کنار دریا،حاج آقا به شدت!!و با عجله تمام در حال لخت شدن.حاج خانوم به شدت!!و دقت تمام مراقب است تا چادر و حجاب کنار نرود.حالا گرمای 40 درجه و رطوبت زیاد بیداد میکند...چه باک...دل حاج آقا شاد که تن به دریا میزند و خنک میشود.دل حاج خانوم بسوزه که دل به دریا نمی توان زد. مگر در حفاظی که آب تا زانو هم نمی رسه.

پ.ن(2):تشکر ویژه از شاعره با معرفت...

بانو مینو نصرت به در خواست من جواب دادند و در نهایت بزرگواری یک نسخه از کتاب"حوا صدایم می زنند.نام من لیلی ست"را برایم پست کردند.نه کلاس گذاشتند نه ادا و اصول در آوردند.امروز به دستم رسید.اشعار جدیدتر شان را در اینجا می تونید بخوانید .

پ.ن(3):برای تنهایی خودم و تابستان گرمی که گرمای عزیزانم را نخواهم داشت.

چه صحرایی است

صحرای تنهایی

و چه جشنی به پا داشته است

آنچه نیست**

*جلیل صفر بیگی

**بیژن جلالی

عکس ها:رضا حبیبی

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 21:5  توسط فرشید | 

زندگی مثل بازی تخته نرده. علاوه بر فکر، شانس هم باید یاری کنه.طاس هم باید برات بشینه . . .

 

گاهی وقتا مرتب برای آدم دو  و یک میاد

گاهی وقتا در حسرت یه جفت شش، ماهها و سالها می مونی

 

گاهی وقتا قدر جفت پنج اول زندگیتو نمیدونی . . .

 

وقتی صبح قبل از ساعت 7 تلفن زنگ می زنه یعنی تماس از آمریکاست .

امروز صبح ساعت 00/7 با صدای نهال زندگیم ، نهالم بیدار شدم .

خ مثل خبر،ت مثل تعویق، الف مثل انتظار ، ب مثل بغض، ن مثل ندیدن ، گ مثل گریه ، . . .

نهالم سعی کرد در نهایت خونسردی و مهربونی خبر بده تاریخ مصاحبه یک ماه دیگه س و این یعنی دیدار تا ژانویه به تعویق می افته . . .

من ندانم مرغ امیدم چه دید

کاین چنین از آشیان دل پرید

از خود و یار خود و اقبال خود

نا امیدم نا امیدم نا امید...

کاش آنکو چرخ مینا فام ساخت

اختری هم بهر ما می آفرید

زین همه قلبی که بی خود می طپد

کاش یک دل هم پی ما می طپید *

 

پ.ن(1) : برای فرنازم

نهالم می گفت اگر اونها ژانویه بیان تو نمیتونی بیای،این خبر، بد بود ،‌نهالم گفت تو گفتی به تنهایی میای.این خبر، خوب بود .

نهال و ناصر گفتند با تو صحبت می کنند و به من خبر میدن که کی میای. این خبر، ، یعنی . . . انتظار .

تا حالا فکرشو کردی . . . چه خوب میشه برگردی؟ **

 

پ.ن (2):

در وبلاگ یکی از دوستان خوندم (حتما اسم وبلاگ رو پیدا می کنم و می نویسم).

 سرنوشت نوشت. ولی بد نوشت. حیف که نمی شه سرنوشت رو از سر نوشت .  

 

*عماد خراسانی

**مسعود فردمنش

عکس:رضا حبیبی

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 21:19  توسط فرشید | 

 

در درون دل بی آرامم

که ز بسیار کسان ست نهان

جای خون است روان از همه سو

آتش سرکشی و سرگردان *

 

روزها و لحظه های سختی رو می گذرونم. ناشکر نیستم و روند کارها رو به بهبود هست. اما دریایی از تشویش و نگرانی و بیم و هراس سراپای وجودم رو در بر گرفته .

تردیدها وقتی که می آیند

خانه خرابت می کنند ای مرد

این موریانه . . . بیدها

در خانه جانت . . .

تردیدها

وقتی که می آیند **

امشب یا صبح راهی شمال میشم. این چند روزه رو به همراه مادر در آرامش بی نظیر کلبه ام می گذرونم. تنها آرزوی باقیمانده ام، حضور بچه ها و فرناز در این ویلاست. در اون حافظیه. در کنار دریا...

آخرین مدارکی رو که بچه ها برای کارهای اداری لازم داشتند رو ترجمه و آماده کردم. فردا ارسال می کنم. اما دیدار تابستانی در هاله ای از ابهام قرار گرفته. چرا باید آدم به گونه ای حرکت کنه که برای دیدار جگر گوشه هاش ( که طبیعی ترین حق یک پدر هست ) این چنین به اما و اگر برسه.

خسته ام ، کمی بخوابم . . .

می خواهم بخوابم

آنچنان که گوییا

جهان نبوده

و هرگز نخواهد بود ***

 

پ.ن(1): از همه عزیزانی که به چند سئوال من در رابطه با روز پدر جواب دادند تشکر می کنم. خیلی از نازنینانی که وبلاگ نداشتند برام ایمیل زدند و چه زیبا نوشتند.

پ.ن(2): برای فرنازم . . .

دلم برایت یک ذره است ****

 

* اسماعیل شاهرودی(آینده)

** منصور اوجی

*** بیژن جلالی

**** حسین منزوی

عکس:یلدا محمد زاده

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 22:49  توسط فرشید | 

در هر سفر شمال،با دیدن مناظر زیبا،خاطرات زیبایی که با عزیزان دور از وطنم دارم،در ذهنم زنده میشن...

بود آیا که در میکده ها بگشایند

گره از کار فرو بسته ما بگشایند

 شنبه روز پدر هست.فریبرز در مورد پدرمان در وبلاگش مطلب قشنگی نوشته. فرید هم کامنت زیبایی گذاشته.

امروز می خوام تعدادی از دوستان وبلاگ نویسم رو به یک بازی در رابطه با روز پدر دعوت کنم.

1-     بهترین خاطره ای که از پدر دارید .

2-     تلخ ترین خاطره و یادی از پدر در ذهنتان هست .

3-     اگر به جای پدر بودید، چه کاری را که او انجام داده، انجام نمی دادید و یا بر عکس .

4-     با پدر در دو یه سه جمله صحبت کنید. ( چه آنهایی که این نعمت رو دارند و چه کسانی که محرومند . )

امیدوارم دوستان خوب وبلاگ نویسم، علی اکبری،فریبرز، باران، رویا، فرناز، یلدا، ندا،  سمانه،شکیبا، خاطره و مریم در مورد 4 مسئله بالا بنویسید و بقیه عزیزان رو دعوت کنند.وبلاگ بعضی از دوستان رو هم در این چند روز نتونستم که باز کنم و برای همین اونها رو دعوت نکردم.

پ.ن(1): برای خستگی های این روزهای خودم . . .

یک روز دوست، پشت در خانه اش نوشت

ما خسته ایم، دیدن مهمان برای بعد *

 

پ.ن(2): باز هم برای باخت ایران . . .

ناصرم دیروز ایمیل زد و برام نوشت : پدر، من چند روزی برای باخت ایران ناراحتم ولی بعد آروم میشم. اما نوید خیلی غمگین و ناراحته. لطفاً با نوید تماس بگیرید و در مورد عملکرد قلعه نویی و تاکتیک ایران باهاش صحبت کنید تا آروم تر بشه .

وقتی می بینم برادرها چقدر قشنگ از هم حمایت می کنند تمام غمهای بزرگی که روی قلبم سنگینی می کنه از یادم میرن . پدر خوبی براشون نبودم، اما به وجودشون افتخار می کنم .

پ.ن(3):

در بهمن ماه شعری زیبا از زارع رو از وبلاگ باغ دوستی براتون نوشتم . در مورد عزیزانی که پدر از دست داده اند، اما پدر اونها بخاطر دفاع از این دیار رفتنی شده اند. این شعر رو دوباره می نویسم و تقدیم می کنم به همه دخترانی که به هر دلیلی از پدر دور هستند .

ای پیش پرواز کبوترهای زخمی !

بابای مفقود الاثر! بابای زخمی !

دور از تو سهم دختر از این هفته هم پر!

پس کی ؟! کی از حال و هوای خانه غم پر؟!

تا یاد دارم برگی از تاریخ بودی

یک قاب چوبی روی دست میخ بودی

توی کتابم هر چه بابا آب می داد

مادر نشانم عکس توی قاب می داد

اینجا کنار قاب عکست جان سپردم

از بس که از این هفته ها سرکوب خوردم

من بیست سالم شد هنوزم توی قابی !

خب یک تکانی لا اقل مرد حسابی !

یک بار هم از گیر و دار قاب رد شو!

از سیم های خاردار قاب رد شو!

برگرد ! تنها یک بغل بابای من باش !

ها ! یک بغل برگرد ! تنها جای من باش

ای دست هایت آرزوی دست هایم

ناز و ادایم مانده روی دست هایم

شاید تو هم شرمنده ی یک مشت خاکی

یک مشت خاک بی نشان و بی پلاکی

عیبی ندارد خاک هم باشی قبول است

تنها تلاشش انتظار است و سکوت است

امشب عروسی می کنم جای تو خالی

پای قباله جای امضای تو خالی !

ای عکس هایت روی زخم دل نمک پاش

یک بار هم بابای معلوم الاثر باش

 

*احسان ایزدی

عکس:ارسالی از نیاز

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 22:59  توسط فرشید | 

 

من تنها می مانم روی ساحل

جای پاهای تو مانده در گل

بیهوده می میرد در سینه دل

غم خبر می دهد از جدایی

یکی از آشنایان در سن 50 سالگی ، سکته قلبی کرد و رفت.مرحوم" منصور تجاره" از اساتید خوش نام این دیار بود. آنطور که شنیده ام به علت ناراحتی پوستی، کورتون مصرف می کرد. همین باعث شده بود که درد قلب رو حس نکنه. به همین سادگی، برای رفع ناراحتی پوستی، قلب خود رو از کار انداخت. روحش شاد...

چه یقین محکمی است

که همه ما رفتنی

هستیم

ولی چرا کسی این را

باور نمی کند *

عمر طولانی این عیب رو داره که آدم در صحبت هاش بیشتر از عبارت " خدا بیامرز " استفاده می کنه. عیب بدتر این که با خودش میگه " نوبت من کی هست " خدایا هنوز دیدار بچه ها مو به من بدهکاری . . . گفته باشم . . .

 

پ.ن(1) : برای فرنازم و به بهانه تمدیدهای مکرر دیدار و لحظه های سخت انتظار...

در ایستگاه باد

قلب قطار درختان

از تپش های تب آلوده

ایستاد

تو . . .

نیامده بودی **

 

پ.ن(2) : ایران باخت . . .

دخترم نهالم، پسر دومم نوید، ایمیل زدند و از باخت ایران گفتند.جوری نوشتند انگار من مربی تیم ملی بودم. 13 سال از این دیار دورند و عشق ایران در وجودشون هست. به جز آفرین به " فرناز " چی میتونم بگم؟  

  

* بیژن جلالی

** شهاب مقربین

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 22:56  توسط فرشید | 

پشت این پنجره ها دل می گیره

غم و غصه دلو...تو می دونی

وقتی از بخت خودم حرف میزنم

چشمام اشک بارون میشه ...تو می دونی

...................................................

می خوام امشب  با خدا شکوه کنم

شکوه های دلمو ... تو می دونی..

 

زنده یاد پرویز شاپور  میگه:

"به اندازه ای تشنه هستم که به آب جوش،فرصت سرد شدن نمی دهم".

این طور که  شواهد،قرائن و تاریخ مصاحبه بچه ها نشون میده،این تابستون هم عزیزانم رو نخواهم دید.فقط یک معجزه می تونه ورق رو برگردونه، و گر نه باز باید تا ژانویه صبر کنم.از قرار معلوم نیایش و مناجات های من بی اثر بوده...

آه که فریاد من از سینه فرا تر نرفت

قصه من به گوش این زمانه کر نرفت

قصه خود به ابر گفتم من و باران نشد

برای چشمان تو گفتم من و گریان نشد

زندگی از این همه آزار پشیمان نشد

عاقبت این آتش افروخته بی جان نشد

آه که فریاد من از سینه فراتر نرفت

قصه من به گوش این زمانه کر نرفت

بعضی وقت ها از تلاش خسته میشی. به نفس نفس می افتی.اما مهم نیست.مهم اینه که بچه ها تلاششون رو دارند انجام میدن.شاید فسمت چیز دیگری ست.

اواسط مرداد تاریخ مصاحبه تعیین شده .مراحل بعدی هم بیشتر از یک ماه طول می کشه. این یعنی از دست رفتن تابستون. یعنی صبر کردن تا ژانویه.یعنی ...و باز هم دوری...دوری...دوری...

خیلی بهانه ها دارم که مثل خیلی از شب ها، بعد از نوشتن مطلب وبلاگ،بشینم و به خاطر اون بهونه ها،  های های گریه کنم.اما خیلی بهانه ها هم دارم که فکر کنم از سال های گذشته، یک قدم جلو تر هستم.

دو ماه پیش وقتی ناصر برای ادامه دوره دانشگاه،به سفری طولانی و دور از مادر رفت، فرنازم تلفن زد و گفت"با ناصر صحبت کن ، که دلتنگی اش کم بشه".قبل از اون هم در مورد یک مشکل و ناراحتی پیمانم، با من تلفنی صحبت کرده بود.امروز هم بعد از باخت ایران،نهالم ایمیل زد و گفت"بچه ها بعد از  باخت ایران ماتم گرفته و بد جوری ناراحت هستند.از من خواست تلفنی با اون ها صحبت کنم .

اینها یعنی اینکه وجود من رو دوباره باور کردند.این کم چیزی نیست و زیباست.

اما همه این ها از دلتنگی من کم نمی کنه.

بچه ها تلاش کردند و هنوز نا امید نیستند،ولی حس می کنم باز هم 6 ماه انتظار سخت و طولانی دیگه در پیش دارم.

خدایا تمام دور افتادگان از هم رو، به هم برسون .

پ.ن (1):برای فرنازم و فرصت سوزی هایش...

یک روز می آیی

و در گورستانی دور

در استخوانم می دمی

تا شعر های نا سروده ام را بشنوی*

پ.ن(2):در جهنمی که من زندگی می کنم،همه چیز دشوار شده است...

از فردا طرح ارتقای امنیت اجتماعی تشدید می شود. موی بلند، می گیرند.شلوار کوتاه، می گیرند. خنده بلند، می گیرند.نفس بلند،می گیرند.حرف بلند،می گیرند.کوتاه و بلند نداره...می گیرند ...می گیرند...می گیرند..

نفس کشیدن دشوار است

زیرا هوا...طعم سرب میدهد

و راه رفتن...بسی دشوار است

زیرا تکه های راه...چون گوشت لمیده ای

از زمین کنده می شوند

زیرا در مقابل نگاه...

هیچ چیز را یارای...ایستادن نیست

بودن کار دشواری شده است

زیرا همه...

زبان یکدیگر را...

فراموش کرده اند**

*رسول یونان

**بیژن جلالی

عکس:آیناز حیرانی

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 0:29  توسط فرشید | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
دل مشغولي‌هايي كه دارم و آنچه بر من گذشت و اين فردای نا پيداي من...
اينها نوشته‌هايي ست برای دل خودم، قلبي كه به قول نادر خان ابراهيمي: "آه از اين قلب كه جز درد در آن چيزي نيست".

پیوندهای روزانه
نشانه ها
حسود
مسافر
شاپرک
شهرام
سمیرا
گل کویر
اشک ها و لبخند ها
رویا عسلی
هیچکده
سارا
میترا رضائی
پرنیان
نا آشنا
آرتمیس
معرفی کتاب
شباویز
گاه نوشته
نمو
نجمه
سپیده
جعفر
گیلاسی
ملیحه
فرزانه
صبا
ستاره انتظار
ناصح
لیلا
مهری
آذر
مهناز
مریم(انتظار)
دل نانوشته ها
م.محمدی مهر
فریاد بی صدا
رویا وکیلی
نسرین
نوشا
غروب پائیزی
سپیده مشرقی
حسین(مهربانی)
نگار
باغ تنهایی
بانوی گیلک
اسما
مجید
خاطره
ژاله
فاطمه
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
پیوندها
وب سایت خودم با صد ها عکس از عزیزانم در قسمت گالری
پیش بینی کنید. میلیونر شوید
رضا حیرانی
برادران کیاسالار
مغایرت
وبلاگ برادرم فریبرز
عکس های رضا حبیبی
ده دقیقه به نه
برگزیده وبلاگ ها به انتخاب رضا حبیبی
آمار لحظه به لحظه جهان
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

فرشيد حيراني