![]() |
![]() |
|
| بنگر چگونه دست تکان میدهم گویی مرا برای وداع آفریدهاند |
|
حالا که آمده ای توان ایستادن ندارم بنشین سر بر زانوانم بگذار* کاش می شد خدای مهربون، این لحظه های ناب اکنون رو، همچنان نگه می داشت.کاش این 12 روز، دوازده سال می شد. کاش این لحظه های حال این چنین دیوانه وار و به سرعت برق و باد، نمی گذشتند. هفت روزش گذشت. امروز از صبح، خونه بودیم .دور هم. در کنار هم. هر لحظه صمیمی تر از ثانیه قبل. تماشای دیدار استقلال و پیروزی در کنار کری خونی های نوید استقلالی و ناصر پرسپولیسی و پیمان از همه جا بی خبر، که فقط به خاطر کل کل کردن با مامان مهینش، طرفدار ذوب آهن شده بود، روز قشنگی رو برامون رقم زد. برای انجام کارهای عقب افتاده، باید فردا شب به ایران برم. گرچه 24 ساعت بعدش بر می گردم. اما کاش اوضاع به گونه ای بود که می موندم. ترتیب همه کار ها رو دادم که اوقاتشون پر بشه. فردا شب مادر رو می برم و با فریبرز بر می گردم. بچه ها خوشحالند که عمو فریبرز رو هم می بینند. ناصر سراغ عمو رضا رو می گیره. شنیدن صدای عمو فرهاد خوشحالشون کرد. عمو فرید زنگ نزده. اولین روز رسیدن به آلمان زنگ زدم و برای هر دوشون پیغام گذاشتم. دلم برای مادر می سوزه که این چند روز با بچه ها زندگی دوباره کرد. به بچه ها قول دادم فردا بعد از ظهر اون ها رو برای تماشای بازی جواد کاظمیان به شارجه ببرم. ساعت 1 نیمه شب فردا هم به ایران پرواز دارم. پ.ن(1): برای حال و هوای این روزهام... من درخت را نمی بینم من درخت را هستم من آواز مرغ را نمی شنوم من آواز مرغ را هستم من تو را دوست ندارم من تو را هستم و از کسی که خبری نیست و از کسی که مرا یاد نمی آید... من هستم...** پ.ن(2): برای عرش کبریایی... توی معجزات مختلف دنیای بی در و پیکرت، امکانش نیست یه چیکه این دقایق رو، کند تر بگذرونی؟ بیشتر بودن یک "پدر 14 سال دور مونده از بچه هاش با عزیزانش"، به کجای این دنیای تو بر می خوره؟...به دل نگیر...در همین حد هم راضی ام ...راضی ام به رضای تو... پ.ن(3):خدایا با حاجت من چه کردی؟ در گوشه ای از دفتر کارم جمله ای رو نوشتم که از دعای زیبایی برداشتم. معنی فارسی اش میشه: "خدایا با حاجت من چه کردی". خدا رو شکر می کنم که در بازگشت به ایران عزیز، می تونم این نوشته رو که سال هاست همراهم بوده، بردارم. پ.ن(4): برای نهالم... هر شب از من می پرسی بهت خوش می گذره؟ و من میگم خیلی عزیزم. در تمام ثانیه ها جای تو خالی ست. می خوام ببینمت. منتظرم... *محمد رضا عبدالملکیان **جلالی |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام آذر 1386ساعت 23:49 توسط فرشید |
|
|
حالا که آمده ای از این چمدان می ترسم این چمدان را بر می دارم این چمدان را به دریاهای دور می اندازم...* دوست دارم در زمان حال، در لحظه اکنون، بمونم. بی خوابی چند شبه، باعث شد تا ساعت 10 صبح بخوابم. بیدار که شدم، دیدم هر سه مرد من در سالن انتظار ساکت نشستند، مبادا که من و مادر بیدار بشیم. صبح در گیر کار های ایران بودم و مرتب تلفن دستم بود. از همون چیزی که می ترسیدم...یکی از عزیزان بر خلاف وعده داده شده، نتونست کار ها رو به خوبی پیش ببره و سیل تلفن ها در مورد کار به اینجا سرازیر شد. فریبرز و رضا همه تلاششون رو می کنند که مشکلات کاری به دبی و من منتقل نشه، افسوس که دوستان...بگذریم... در سیتی سنتر، ناصر به سراغم اومد و با نگرانی از مشکلاتم پرسید. براش توضیح دادم اینها مسائل عادی کار هست. نهار رو در رستوران زیبای اپل خوردیم.به بچه ها چسبید...به من هم... بعد از ظهر به پیشنهاد ناصر، به ورزشگاه النصر رفتیم تا بازی دو تیم عربی رو تماشا کنیم. خیلی خندیدیم. به بچه ها گفتم ناصر دیگه حق نداره اینجا روزنامه بخره. می ترسم باز ساعت یه بازی رو پیدا کنه و ... نوید و پیمان سر به سرم میذارن. حالا بدون خجالت شیطنت می کنند. حاضر جوابی می کنند و حرصم میدن. دیروز براشون تعریف کرده بودم در یک بازی فوتبال یک ایرانی رو به جرم تکان دادن پرچم ایران 6000 درهم جریمه کردند. نوید امروز گفت: من می خوام در استادیوم لباس تیم ملی ایران رو بپوشم. با کمی مکث گفتم باشه...وقتی دید کم نیاوردم،دوباره گفت:من می خوام پرچم ایران رو هم دستم بگیرم و تکون بدم. حرصم در اومد... خواستم براش توضیح بدم، شلیک خنده اش حالی ام می کنه که داره منو حرص میده. دنبالش می کنم بگیرمش... بزنمش... نه قدم هام بهش می رسه نه زورم. بیشتر حرص می خورم که چرا متوجه سر کار گذاشتنش نشدم. حرص خوردن های این روزها خوشمزه ترین خوردنی دنیاست. مشت خوردن از پیمان در این روزها دلچسب ترین کتک خوردن دنیاست. حریف حاضر جوابی اونا نشدن، بهترین کم آوردن دنیاست. لحظه های وصل در این شب ها، زیباترین یلدای دنیاست. پ.ن(1): یلدا تون مبارک... در شب تلاقی عید قربان ابراهیمی و یلدای آریایی و وصال حیرانی، برای تک تک شما مهربانانم، بهترین ها رو آرزو دارم.. پ.ن(2): دلم پر میزنه برای گفتن دوستت دارم... آهای...دلم برات تنگ شده...هی...در این اوج خوشی...کاش بودی... ای عرش کبریایی...الاکرام بالاتمام...(از مزایای حضور در دیار عرب ها)... به فارسی میشه...کار را که کرد...آنکه تمام کرد... به زبون وبلاگی من میشه...خدایا حال رو که دادی...تکمیلش کن ... چه غم های بزرگی نهان است در عبارت دوست داشتن** *محمد رضا عبدالملکیان **کتایون آموزگار |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام آذر 1386ساعت 0:3 توسط فرشید |
|
|
گرمای وجودشون رو حس می کنم...و ضربان قلب خسته مو که مردانه سعی می کنه در این روزها کم نیاره... معجزه خدایی... چند سال پیش تصور دیدار بچه ها، برام خواب و خیال بود. دو سال پیش حسرت اینو داشتم قبول کنند، برای چند روز بیان من ببینمشون. سال گذشته به ناصر می گفتم:نوید و پیمان هم میشه یه روزی بیان پیش من؟ دیروز ناصر گفت: بابا تصمیم گرفتم کار هامو انجام بدم بیام ایران. هم ایران رو ببینم، هم تو اینقدر به زحمت نیفتی برای دیدار ما تا دبی بیای. دیروز نویدم گفت: فرشید اگر ناصر برای اومدن به ایران اقدام کنه،من هم میام. دیروز پیمانم به من گفت: بگو کار های منو هم بکنند بیام با هم بریم ورزشگاه آزادی . امروز هر سه در حال برنامه ریزی بودند که بعد از برگشتن به آمریکا بلافاصله برای پاسپورت ایرانی اقدام کنند. من اسم این اتفاق رو گذاشتم..."معجزه خدایی"... قاطعیت پدری... دیشب قرار گذاشتیم که امروز به پارک آبی بریم. هر چیزی که من بخوام یا هر سوالی که بپرسم، پیمانم سعی می کنه فوری انجام بده. از بچه ها پرسیدم توی پارک آبی فقط شنا می کنیم؟ چند دقیقه بعد پیمان صدام کرد و چند فیلم دانلود شده از پارک آبی رو نشونم داد. به بچه ها گفتم:انتظار که ندارید من سوار این قایق ها بشم؟ خندیدند و گفتند چرا...خیلی جدی گفتم:فقط میام و ازتون فیلم می گیرم همین. ساعت 8 صبح همه شون بیدار بودند و من بیچاره رو که تازه ساعت 4 صبح خوابم برده بود، صدا کردند. در حالی که چشمامو می مالیدم و در سوالم نوعی التماس هم مو ج میزد، پرسیدم: مگه ساعت 11 قرار نیست درپارک آبی باشیم؟ عادل هم که ساعت 10 میاد دنبالمون. چرا الان بیدار شدید آخه؟ ناصر گفت: بریم طبقه بالای مجتمع و در سالن بدن سازی ورزش کنیم. (اگه یک ماه پیش من باشند 10 کیلو کم می کنم). گفتم شما برید تا من لباس بپوشم. با رفتنشون دوباره به رختخواب پناه بردم. 5 دقیقه بعد اومدند. سالن به خاطر عید قربان(امروز در امارات عید بود) تعطیل بود. باز ورق بازی اون هم در ساعت هشت و نیم صبح با 4 ساعت خواب. در پارک آبی وقتی دیدم از تصمیمشون بر نمی گردند و اصرار دارند من سوار قایق بشم و روی اون امواج وحشتناک برم، فهمیدم که باید علیرغم میل باطنی خودم، قاطعیت به خرج بدم تا ببینند و بدونند خواسته اونها مهم نیست و باید هر چه پدرشون میگه گوش بدن. بنابر این خیلی جدی گفتن برای آخرین بار میگم اصلا صحبتشو نکنید.خودتون برید. من سوار نمیشم. همین که گفتم... از قاطعیت پدری خودم کیف کردم. دو دقیقه بعد فرشید نگون بخت سوار قایق بود...از اونجایی که پدر سگ ها می خواستند با من سوار بشن در نتیجه دو نفر سوار یک قایق و دو نفر هم به همراه من سوار قایق دیگه شدیم. در اولین سر بالایی قایق نکشید. کار به اونجا رسید که زنگ زدند یه نفر اومد شدت جریان آب رو اضافه کرد تا با کلی خجالت، قایق بتونه ما رو به جلو ببره. صدای خنده بچه ها هم کلافه ام می کرد، هم توی دلم قربون صدقه شون می رفتم. با التماس گفتم :بچه ها مردم دارند نگاه می کنند بذارید من پیاده شم. اما آخرش حرفشونو به کرسی نشوندند. (از این ماجرا نتیجه می گیرم که باید یه ذره!!!! وزن کم کنم). امروز به بچه ها خیلی خوش گذشت .مادر،روزها توی خونه می مونه. ظهر برای نهار به رستوران رفتیم. نوید غذاشو نیمه گذاشت، تا بره برای مامان مهین ایرانی اش غذا بگیره. وقتی برگشتیم خودش غذا رو چید و مامان رو صدا کرد. یادم رفت بگم ساعت 12 در پارک آبی نهار کامل خوردیم و به علت گرسنگی آقایون، ساعت 4 هم دوباره نهار خوردیم. (اگه یک ماه پیش من باشند،20 کیلو اضافه می کنم). در پارک مثل همیشه پیمان از من جدا نمی شد. اولین "جرقه بغض آور"... همه چیز عالی پیش میره. اما اولین "جرقه بغض آور" رو امشب ناصر زد. در سوپر مارکت در حال خرید بودیم. براشون نوشابه به میزان زیاد خریدم. در اوج خنده و شوخی ناصر گفت:"فرشید چرا اینقدر زیاد خرید می کنی؟.نصف وقت با هم بودنمون گذشت...". خنده در یک لحظه بر لبان همه ما خشکید. پ.ن(1): حالا که آمده ای... حالا که آمده ای خداحافظ ای همه شب هایی که با هم... گریه کردیم...* پ.ن(2): حال و روز این روزهای من ... این روزها این گونه ام ببین... جمع اضداد... از بودنشون غرق شادی و سرورم. از دیدنشون افسوس می خورم برای فرصت های از دست داده. از یاد آوری تاریخ بازگشتشون....بگذریم... این روزها خودم هم نمی دونم اشک من از کدوم نوع هست. سراپا خیس از عشق و باران در پاسخ شان چه خواهی گفت اگر بپرسند آستینت را کدام یک تر کرده است؟...** *محمد رضا عبدالملکیان **از کتاب ماه و تنهایی(ترجمه عباس صفاری) |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 1:9 توسط فرشید |
|
|
امشب...نزدیک غروب در کنار جواد کاظمیان...در ورزشگاه الشباب دبی... روزهایی که سال ها نبودند... دوشنبه دومین روز بودن با دلیل بودنم بود. با صدای نویدی که جواب تلفن رو می داد، بیدار شدم.این بار منو بوسید. بچه ها رو بیدار کردیم و بعد از خوردن صبحانه به لمسی پلازا رفتیم. کمی دور زدیم تا ماشین بیاد. ساعت 10 صبح تور به دنبالمون اومد. به جز من و بچه ها، یک زن و شوهر و یک خانم دکتر شیرازی همراه ما بودند. به محض ورود به ابن بطوطه نوید جوری به طرف یک ماکت زیبا حرکت کرد که فکر کردم مثل زمان کودکی اش الان همه چیز رو به هم می ریزه. لبخند سرشار از شیطنت نوید به من حالی کرد که رو دست خوردم و فهمیدم این بچه همچنان شیطان هست. بازدید از چند مرکز خرید و خوردن نهار در کنار هم فضا رو برامون کاملا صمیمی کرد. در مرکزی که بودیم چندین رستوران از ملیت های مختلف قرار داشت. هر کدوم از بچه ها از یک جا غذا خواستند. بعد از نهار نوید گفت برای بازی به شهر بازی بریم. رفتیم. جناب آقای فرشید حیرانی که برای خودش در ایران دم و دستگاهی داره در کنار سه پسر دیوونه اش به ماشین سواری و بازی کامپیوتری پرداخت. صدای خنده بچه ها دیوونه ام می کرد. وقتی در فروشگاه ها خیلی راحت خرید می کردند و می اومدند نظر من رو در مورد لباس انتخابی می پرسیدند تپش قلبم بیشتر می شد. شاید باور کردنی نباشه و شاید نوشتنش در ست نباشه اما...برای اینکه شرایط روحی منو درک کنید می نویسم...اونقدر این بچه ها دور من می چرخیدند و به زور منو مجبور به بازی می کردند که از شدت خوشحالی به دستشویی رفتم و گریه کردم. چون اگر جلوی خودم رو می گرفتم قلبم درد می گرفت. ساعت 7 شب خسته و کوفته به خونه رسیدیم. لباس هامو در آوردم که روی تخت ولو بشم. نوید و پیمان اومدند ... با ورق های بازی و گفتند فرشید میای دوباره ورق بازی کنیم. دوباره بازی با ورق...دوباره شوخی و خنده...و دوباره خنده رضایت ناصرم از ارتباط برقرار شده. فرناز به قدری این بچه ها رو مودب بار آورده که حتی در بازی هم منو "شما" خطاب می کردند. فرشید ورق رو بردارید. فرشید نوبت شماست.... جالب اینجاست هر وقت وسط بازی دعواشون می شد به انگلیسی آمریکایی به هم فحش می دادند و من هم خودم رو می زدم به نفهمی که هیچی نمی فهمم. ساعت 10شب متوجه شدم قطع و وصل اینترنت به خاطر کابل کامپیوتر هست. پیمانم بیدار بود و به همراه من به لمسی پلازا اومد.خرید که کردیم به من گفت: اجازه دارم یک کتاب بخرم که اینجا دیدم؟ این کتاب رو خیلی دوست دارم...پیمان نمی دونست با هر تقاضایی که ار من می کرد چگونه دنیا رو به من می داد. سه شنبه...روز معجزه ... امروز صبح رو مثل دو روز قبل با بد قولی دوستان دوستان من، تا ظهر رو از دست دادیم. ماجرا به این صورت هست که بعضی از عزیزان از ایران اونقدر به من لطف دارند که می خوان برای راحتی و خوشحالی من هر کاری انجام بدن. و این عزیزان، دوستانی در دبی دارند که فکر می کنند مثل خودشون یگ رنگ و دل و زبون یکی هستند. به هر حال تا ظهر باز هم بی ماشین موندیم. جالب اینجاست که قرار بود همه هزینه ها رو هم خودم بدم. فقط می خواستم تا محل کرایه ماشین نرم و راننده مطمئن بیاد...بگذریم. ظهر به همراه بچه ها به خرید رفتیم . به ایران و شریکم زنگ زدم. نیم ساعت بعد ماشین در بازار کرامه به دنبالمون اومد. مامان مهین نهار براشون درست کرد. با اشتها خوردند. بعد از نهار ناصر مسئله ای رو مطرح کرد که معجزه امروز من بود. قبل از اشاره کردن به معجزه امروز ...از بعد از ظهر بنویسم. قرار بود بریم سیتی سنتر .اما در جواب اس.ام.اس من، جواد کاظمیان،بازیکن محبوب تیم ملی که در امارات فوتبال بازی می کنه زنگ زد و ما رو به محل تمرین دعوت کرد. تلفن جواد همانا و دیوونه شدن بچه ها همان. پسر ها قید خرید رو زدند و به استادیوم زیبای تیم الشباب رفتیم. جواد در کنار زمین به استقبالمون اومد. عکس یادگاری گرفت. در حین تمرین دستور پذیرایی از ما رو داد، و در پایان تمرین دوباره با بچه ها خداحافظی و برای مسابقه لیگ امارات در روز شنبه دعوت کرد. حسن ختام این روز رویایی، تلفن مریم، یکی از خوانندگان وبلاگم در دبی بود. مریم مهربان گفت در پست دیروز خونده دنبال کشک می گردیم. مریم با شیشه کشک در مقابل لمسی پلازا منتظر ما بود. در دیار غربت محبت ایرانی به جون و دل می شینه. الان که این سطور رو می نویسم ناصر و نوید بعد از چند دست بازی خوابیدند. نوید مهربون هر بار که می خوایم از خونه بریم بیرون و مادر در خونه می مونه، تلویزیون رو روی کانال دلخواه مادر تنظیم می کنه. ناصر مثل همیشه جوونمرد و آقاست مراقب همه مسایل هست که حرکتی پیش نیاد من ناراحت بشم.. حتی اگر بخوام روی میز دولا بشم که چیزی رو بردارم اجازه نمیده. و اما پیمانم... در ایران یک طوطی هلندی دارم به اسم "آنا". وقتی در خانه هستم کار خودش رو می کنه اما باید حتما روی دوش من باشه یا در چند متری من . پیمان من این دو شب از کنار من تکون نمی خوره. الان کتابی که براش خریدم برداشته و در نزدیکی من دراز کشیده. کاری به کار من نداره و کتاب می خونه. وقتی میرم توی اتاقم، میره به اتاق خودش. به محض اینکه میام بیرون، خیلی خونسرد میاد و برای چند دهمین بار سلام می کنه و به کتاب خوندن می پردازه. دیشب برای چند ثانیه این قلب بی معرفت بد جوری تیر کشید. پیمانم با دلواپسی گفت آب بیارم؟ گفتم نه الان خوب میشم. گفت: من الان چکار کنم؟ گفتم خوبم پسرم... نترس. لعنت بر من اگر برگشتم به فکر سلامتی خودم نباشم . حداقل به خاطر این بچه ها. همین الان رفت برای خودش نوشابه باز کرد و طبق معمول برای من هم... نوید شده همون نوید زمان کودکی. نگاهش لبریز از مهربونی. حالا باور دارم که دوستم دارند. امشب به من گقت: فرشید اینها خیلی می خوابن من صبح زود بیدار میشم. گفتم می خوای تا اینا بیدار شن من و تو بریم کمی بگردیم؟ با لبخندی قبول کرد. بغض اجازه نمیده بیشتر بنویسم. نمیدونم اشک هایی که الان جلوی چشمانم رو گرفته و اجازه نوشتن نمیده، اشک شوق هست یا ترس از دوری دوباره... هر چه هست اجازه بدید بقیه گفتنی ها باشه برای فردا شب... پ.ن(1): حالا که آمده ای... وسط بازی عینکم افتاد. نتونستم خوب ببینم. نگاه نگران ناصرم رو دیدم با یک دنیا سوال... حالا که آمده ای از من می پرسی این عصا و عینک چیست؟ من از سال های بی باران با تو چیزی نمی گویم* پ.ن(2): برای فرنازم و سال های از دست رفته ممنونم که بچه ها رو راهی کردی. ممنونم که اینقدر "ماه" تربیتشون کردی .ممنونم که یاد منو از دلشون خارج نکردی، با اینکه یادم رو از یادت بردی...اما...اما... فریادی از افسوس بر کشیم و یکدیگر را خطاب کرده...بگوییم وای بر ما وای بر ما** *محمد رضا عبدالملکیان **جلالی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 0:1 توسط فرشید |
|
|
حالا که آمده ای این عینک عذابم می دهد دستم را بگیر با تو بر می گردم... تا روزهای قبل از 40 سالگی... به جای مقدمه: در این چند روز که پیش عزیزانم هستم، فقط می تونم از لحظه های "با اون ها بودن" بنویسم. نمی دونم خوندن این مطالب برای شما خوانندگان وفادار و مهربون دل نوشته ها،م می تونه جذاب باشه یا نه. به هر حال در این 12 روز (که 2 روزش گذشت)...مطلب دیگه یی ندارم که بنویسم. دو روز از 12 روز گذشت... به محض رسیدن به خانه، روابط، تا حدودی رسمی و با شرم و حیا شروع شد، و من نگران از این حالت سرد به وجود اومده. نوید سرد بود. پیمان خجالت می کشید. ناصر سعی می کرد با صحبت هاش رابطه رو صمیمی تر کنه. اولین ضربه کاری زمانی به من وارد شد، که قسمتی از سوغاتی ها رو دادم.به همراه فریبرز برای هر کدومشون خودکار بسیار زیبا و نفیسی خریده بودم. فریبرز در نهایت سلیقه اون ها رو کادو کرده بود. سعی کرده بودم که معروف ترین مارک آمریکایی رو تهیه کنم. ناصرم مشتاقانه باز کرد. پیمانم با کمی شرم و از روی ادب تشکر کرد. نویدی ام هم تشکر کرد. بعد از ساعتی که گذشت، متوجه شدم نویدی اصلا کادوی خودش رو باز نکرده.ازش سوال کردم. خیلی خونسرد گفت: مگه هر سه شبیه به هم نبودند؟ ....آی ذوقم.... فرناز تلفن زد. با بچه ها صحبت کرد، و با من هم...در بین صحبت هاش بدون اینکه من اشاره ای داشته باشم گفت:"اگر نوید سرد بود ناراحت نشو،رفتارش همین جوره". از اینکه فرناز ذهنم رو می خوند تعجب کردم و گفتم: نه نوید همون جور مهربونه. واقعا هم مهربونه. وقتی مامان خواست سینی چای رو به آشپز خونه ببره،بلند شد و گفت:بذارید من ببرم. شب با بغض دراز کشیدم. با هزاران فکر مختلف در سرم. شب جمع اضداد بود. خوشحالی دیدار بچه ها بعد از نزدیک به 14 سال. ناراحتی برخورد نه چندان گرم نوید...و اضطراب 12 روز آینده...تا حدودی روحیه ام رو باختم.... شب، شب تلخی بود.3 بار بیدار شدم. گر چه بیش از دو ساعت نخوابیدم. بهشون سر زدم. باورم نمی شد در کنارم هستند. بچه ها از شدت خستگی ناشی از سفر 30 ساعته،تا نزدیک ظهر خوابیدند. صبح، اول نویدی بیدار شد. در دو روز گذشته مشخص شده نوید، سحر خیز تر از اون دو تاست. خیلی رسمی و مودب سلام کرد و صبح به خیر گفت، و برای صبحانه آماده...بعد پیمان بلند شد و آخر از همه ناصر. ناصر منو بوسید. من به طرف پیمان رفتم و بوسیدمش. بعد از خوردن صبحانه،به لامسی پلازا رفتیم.(مرکز خرید بزرگی که در در 200 متری محل اقامت ماست).هیچ کدوم خرید نکردند. ناصر گفت: فرشید زوده...صبر کن. همه چیز درست میشه. سعی کردم بدون توجه به سردی روابط، رفتار معمولی خودم رو داشته باشم. تجربه به من نشون داده هیچ چیز بهتر از فیلم نبودن در رفتار نیست. تصمیم گرفتم صبر کنم تا همه چیز به روال عادی پیش بره. اصلا خودم رو بهشون نزدیک نمی کردم. نهار رو در رستوران زیبای باشگاه ایرانیان خوردیم. در میز بغل ما عمو پورنگ و امیر محمد بودند. شیرین کاری های امیر محمد خنده به لبان بچه هام آورد. کم کم نوید و پیمان هم شروع به صحبت کردند. رگه های امید پدیدار شد... بعد از خوردن نهار و قبل از برگشتن به خانه، به سوپر مارکت نزدیک خونه سری زدیم تا خریدهای مامان مهین رو انجام بدیم. بچه ها کشک و بادنجان می خواستند و ما نمی دونستیم کشک چی میشه. به نهال هم زنگ زدیم و به مترجم دلسوز وب سایت. به هر حال نتونستیم به فروشنده ها حالی کنیم. بدون کشک برگشتیم!! اولین انفجار خنده، جایی بود که مامان مهین به قمست قصابی رفت و خواست بدون کمک از ما به فروشنده حالی کنه گوشت مرغ و قسمت سینه می خواد . مامان مهین به یک تکه گوشت بسته بندی شده مرغ که از قسمت ران بود اشاره کرد. فروشنده فهمید مرغ می خوایم. اما انفجار خنده بچه ها زمانی بود که مامان خواست حالی کنه قسمت سینه مرغ رو می خواد. چند حرکت دست مامان مهین...نگاه بهت زده فروشنده...و صدای خنده بچه ها...به پسرها گفتم تا امروز مادر بزرگتون اینقدر بی حیا نبود...این اثر حضور شماست که از دیار کفر اومدید. خنده بچه ها قطع نمی شد. مادر خیلی زود با اونها رابطه برقرار کرد. در خانه، پیمان هر لحظه بیشتر از قبل خودش رو به من می چسبوند. نویدی هر لحظه با من راحت تر میشد. وقتی نوید منو صدا کرد که بیا ورق بازی کنیم، انگار دنیا رو به من دادند. وقتی پیمان فقط برای خودش و من بستنی در لیوان ریخت و آورد، بدون توجه به قند بالا ...خوشمزه ترین بستنی دنیا رو با بغض شادی خوردم. بازی باعث شد تمام فاصله ها از بین بره. تا ساعت 3 صبح بازی کردیم. هر چند دقیقه یکبار صدای خنده بلند ما، مادر رو از اتاق خودش بیرون می کشید و برق خوشحالی رو در چشمانش می دیدم. پیمان هر بار که بلند می شد و برای خودش نوشیدنی می آورد با دو لیوان بر می می گشت.این رفتار امروز هم بارها تکرار شد. فقط نگاه می کنند من چی میخوام تا برن بیارن. اما پیمان اصلا کاری نداره من چی می خوام. هر چه خودش می خواد برام میاره. بعد از ساعتی ، ناصر و نوید شب به خیر گفتند و رفتند که بخوابند. با خوشحالی آماده رفتن به بستر شدم که پیمانم با شطرنج اومد و گفت "فرشید بازی می کنی؟". 45 دقیقه بازی کردیم. به سختی بردمش. شب، شب خوبی بود. آرام و آسوده خوابیدم. بچه هامو به دست آورده بودم. خاطرات دومین روز با هم بودن رو فردا شب می نویسم. اما در همین حد بدونید امروز بهترین روز زندگی من بود. از سر و کولم بالا رفتند. بدون خجالت، هر چه خواستند به من گفتند تا بخرم. امروز پدر بودم. امروز شاد بودم. امروز... پ.ن(1): برای شادی امروزم... امروز قلبم با من یاری می کنه. امروز زنده ام. امروز پدر پسرانم هستم. امروز کلمات در من می رقصند. لبخند می زنم به کلمات خودم آن ها هم به من لبخند می زنند** پ.ن (2): امروز چهار هزار و هشتصد و نو... نه، امروز دومین روز زندگی ست... روز شمار تلخ جدایی تمام شد. گر چه عزیز دل نهالم هنوز نیومده. گر چه فرشته زندگی من فرناز نیومده...اما امروز دومین روز زندگی است. *محمد رضا عبدالملکیان **کتایون آموزگار |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 0:44 توسط فرشید |
|
|
حالا که آمده ای گریه نمی کنم این باران از آسمان دیگری است...* و سرانجام بعد از 4985 روز دوری... پسرانم رو در آغوش کشیدم. بوسیدم.بوئیدم.لمس کردم. دیگه برای تبریک و صحبت، نیازی به تلفن و اینترنت نبود. گرمای وجودشون رو حس کردم... با تماس مترجم سایتم، مشخص شد که ساعت رسیدن بچه ها،نیم ساعتی جلو افتاده. با عجله به همراه مامان به فرودگاه رفتیم.دوستی که از طرف عزیزی معرفی شده بود،ما رو رسوند. به محض رسیدن به فرودگاه،اضطراب همه وجودم رو در بر گرفت.تمام چیز هایی رو که به خودم گفته بودم تا کمتر دچار استرس بشم مرور کردم. خوشبختانه قلبم اصلا درد نگرفت،گر چه طپش و ضربان شدید قلبم رو حس می کردم. مامان خیلی زود از من جدا شد و از شدت هیجان جلو رفت، به خیال اینکه بتونه چند ثانیه بچه ها رو زود تر ببینه.البته پلیس به علت ازدحام،چنین اجازه ای نداد و فقط باعث دوری مادر شد که به علت بودن دوربین در کیف مادر تمام برنامه ریزی ثبت لحظه دیدار به هم خورد. خودم هم دلم می خواست در اون لحظات تنها باشم. به داخل سالن برگشتم .در محلی ایستادم که تا شعاع 500 متری اومدن بچه ها معلوم بود.شرم آوره که به جز ناصر، و علیرغم دیدن عکس،بچه ها رو نمی شناختم،و باید از روی حدس و گمان و اینکه 3 پسر جوون با هم میان، به جستجوی عزیزانم در بین مسافرین بپردازم.این درد بزرگترین دردی ست که یک پدر میتونه داشته باشه. از لحظه های انتظار هر چه بنویسم کمه.چون نمی تونم در قالب کلمات، احساس لحظه های انتظار رو بیان کنم. با نوشتن نمیشه همه حرفامو بگم روی کاغذ با قلم، حس دستامو بگم از لحظه تلفن ناصر و خبر نشستن هواپیما تا در آغوش کشیدن اونها،حدود 40 دقیقه طول کشید.در این مدت مثل دیوونه ها مرتبا به داخل سالن می رفتم و چون طاقت نمی آوردم،دوباره به محوطه بیرونی بر می گشتم. یک خانم مسن هندی وقتی حال و روز منو دید گفت: اینتظار؟اینتظار؟. سرم رو به علامت تایید تکون دادم. در این 40 دقیقه تمام وقایع زندگیم از جلوی چشمام رد شدند و به خاطرم اومدند. لحظه جدا شدنشون،تماس های تلفنی و و و....یاد آوری این خاطرات به قلبم فشار می آورد. به همین دلیل سعی کردم این خاطرات تلخ و گزنده رو از ذهنم بیرون کنم. و سرانجام لحظه موعود رسید... از فاصله 100 متری ناصرم رو دیدم که برام دست تکون می داد و جلو تر از بقیه بود. من سر جای خودم میخکوب شده بودم.با هیچ کلام و جمله ای نمی تونم ثانیه های طی شدن این مسافت رو بیان کنم. در چند ثانیه طی مسافت 100 متری،گاهی به ناصر نگاه می کردم و می خواستم با نگاهم ازش قدر دانی کنم،چون به قولش عمل کرده بود. سال گذشته و در لحظه خداحافظی ،بازوی من رو فشار داد و گفت:بابا قول میدم همشونو بیارم،فقط گریه نکن. در چند ثانیه طی مسافت 100 متری، گاهی به نویدم نگاه می کردم. نویدی که فرناز و نهال گفته بودند،بر خلاف زمان کودکی اش،گوشه گیر و بد اخلاق هست. در چند ثانیه طی مسافت 100 متری، گاهی به پیمانم نگاه می کردم،که به هیچ کس به اندازه او ظلم نشد. در چند ثانیه طی مسافت 100 متری،به نهالم فکر کردم که جاش در این لحظات خالی بود و به فرناز که... در چند ثانیه طی مسافت 100 متری،به خدا فکر کردم. در چند ثانیه طی مسافت 100 متری، به قلبم،به چشمم و به اشکم التماس کردم که آبرومو نریزند. در اون چند ثانیه...آنچه بر من گذشت...در وصف نیاید...همین... بر خلاف انتظارم،ناصر زود تر از همه خودش رو در آغوشم انداخت. یک دسته گل زیبا به من داد. کاری که باید من احمق می کردم، اما وحشت اینکه در گل فروشی فرودگاه باشم و بچه ها بیان،باعث شد این کار رو نکنم.بیشتر از چند لحظه بغلش نکردم و آغوشم رو برای نوید باز کردم. فکر کردم در آغوش من ضربان قلبم رو حس می کنه. اشکم سرازیر شد.نوید سعی می کرد خودش رو کنترل کنه.آثار ناراحتی ناشی از جلو گیری بیان عواطفش رو حس می کردم. می خواست مثل یک مرد باشه و گریه نکنه. نویدی هنوز اونقدر تجربه زندگی پیدا نکرده که بدونه لحظه هایی در زندگی هست که گریه، مرد و زن و پیر و جوون نمی شناسه. و بعد...پیمانم رو در آغوش کشیدم. صورتمون به هم چسبید. چند صدای هق هق شبیه سرفه شنیدم. نفهمیدم گریه بود یا سرفه. وقتی به صورتش نگاه گردم خیس نبود. هر دو خیلی زود خودمون رو جمع و جور کردیم. بعد از چند دقیقه به دنبال مامان گشتیم. ناصر به پیمان گفت: دسته گل دوم رو خودت به مامان مهین بده.از مدیریتش نسبت به بچه ها خوشم اومد و از اینکه(حداقل در حضور من) برادر ها، احترام برادر بزرگ تر رو حفظ می کردند. وفتی مادر بچه ها رو در آغوشش گرفته و بو می کرد، قشنگ ترین لحظه ها رو دیدم. نیم ساعت بعد در خونه بودیم. باورم نمیشد که من و پسرانم زیر یک سقف و نفس به نفس هم باشیم...و این شروع ماجرا بود... پ.ن:برای عرش کبریایی... خدای همیشه مهربان، می دونی در چه لحظه هایی در این دنیای تو بیشترین رنج رو تحمل کردم؟ زمانی که بچه هامو در آغوش می کشیدم و بعد از خواب می پریدم، و می دیدم همه چیز خواب بود و سراب... دیشب 3 بار از خواب پریدم اما بچه ها بودند.نه خواب بود...نه سراب... *محمد رضا عبدالملکیان |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 22:19 توسط فرشید |
|
|
شب هجرون دیگه تمومه گل مهتاب بر سر بومه عاشقی جز بر تو حرومه که برای تو زنده ام...که برای تو زنده ام... شده ام بت پرست تو...قسم به چشمون مست تو... ............................................ لحظه به لحظه آخرین ساعات جدایی... از ساعت 11 شب حالم تا حدودی بهتر شد. ساعت 12 به طرف فرودگاه حرکت کردیم.رضا و فریبرز همراهان من و مامان بودند.با توجه به تاکید دکتر رضا مبنی بر اینکه وسیله سنگین نباید بلند کنم، فریبرز و رضا خیلی مراقبم بودند. در اولین قدم با 2 ساعت تاخیر روبرو شدیم(بعدا شد 3 ساعت).پرواز هنوز از امارات نیومده بود. یاد پرواز پارسال افتادم که فقط 2 ساعت با پرواز ناصرم فاصله داشت و اگر این مشکل سال گذشته به وجود می اومد چه فاجعه ای می شد.فعلا در سالن انتظار فرودگاه نشستیم و منتظر هستیم تا پرواز از دبی برسه. اگر تا ساعت 5 هواپیما از دبی بیاد، می تونیم امیدوار باشیم که ساعت 6 حرکت خواهیم کرد. درد قلبم کاملا فروکش کرده. نهالم زنگ زد.از تاخیر چیزی بهش نگفتم که نگران نشه. اختلاف 12 ساعته پرواز با ناصر باعث شده هنوز نگران نباشم. ....................................................................... به هر ترتیبی بود ساعت 7 از تهران به طرف دبی حرکت کردیم. قلبم دیگه درد نمی کنه اما با هر سرفه ای که می کنم درد قفسه سینه ام،امونم رو می بره. از لحظه وارد شدن به فرودگاه زیبای دبی، همه چیز عوض شد. عرش کبریایی یکی یکی نگرانی هامو از بین می برد.مادر مجبور نشد پیاده راه بره. حتی در صف کنترل گذر نامه هم نموند و به همراه من از گیت الکترونیکی رد شد. تماس دو عزیزی که سعی کردند امکانات به فرودگاه رفتن رو برام فراهم کنند، روحیه مو بهتر کرده. تا 3 ساعت دیگه میریم فرودگاه. نهالم چند بار زنگ زده و از وضعیت بچه ها لحظه به لحظه خبر داده. نهار رو با مامان در سکوت محض خوردیم. هر دو فکرمون به لحظه دیدار بود. مادر هر یکی دو ساعت یکبار میاد میگه: ساعت درسته؟ میشه از الان بریم فرودگاه؟. یاد روزهایی می افتم که جلوی عکس بچه ها می ایستاد،گریه می کرد و می گفت :من دیگه اینا رو نمی بینم.عرش کبریایی شکرت،به خاطر این لحظات(دلگیری من به خاطر دیروز کماکان محفوظ هست...خدا جان). حالت گیجی عجیبی دارم. گر چه به نسبت چند روز گذشته اصلا استرس ندارم. اما چند بار برای برداشتن وسایل، اتاق ها رو اشتباه رفتم. به معنی مطلق کلمه این تک بیت رو حس می کنم...من در میان جمعم و دلم جای دیگر است... من اینجا هستم ولی دل من جای دیگری ست من اینجا هستم ولی نگاه من به دنبال تو می آید من درین جهان هستم ولی همراه تو این جهان را می نگرم و گوئیا مدت هاست که از این جهان به همراه تو بیرون رفته ام...* تا چند ساعت دیگه 4985 روز جدایی به پایان میرسه... فردا از لحظه دیدار براتون خواهم نوشت...اگر این قلب خسته کمی مردونگی کنه...که می کنه... *جلالی عکس:رضا حبیبی |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 18:34 توسط فرشید |
|
|
مگه میشه تو این خاک هر چی دارم بذارم برم تو خاک غربت دلتنگیمو بکارم... بر می گردم ...بر می گردم بر می گردم...بر می گردم تا ساعاتی دیگه عازمم. دلم برای دیدارشون پر می زنه. بعد از 4985 روز جدایی(فردا میشه 4985 روز )،دیدار خواهم داشت. بالاخره دلشوره و اضطراب کار دستم داد. از ظهر حالم خوش نبود. چند دیدار واجب رو انجام دادم. بعد از رفتن آخرین مهمان، حالم به هم خورد. یک مسمومیت ساده با ظاهر شدن علائم آن. اما مشکل از اونجا درست شد که در همون لحظه ای که روی زمین افتاده بودم قلبم به شدت درد گرفت و برای 30 ثانیه مرگ رو به چشم خودم دیدم. در همون لحظه فریبرز تلفن زد که از شیرین کاری استقلال بگه. اما با شنیدن صدای من دیوونه شد.رضا زود تر رسید. وقتی در رو باز کرد گفت: قلبته؟ با اینکه قلبم به شدت درد گرفته بود...گفتم نه داداش، مسموم شدم . بغض رضا و اشک او دیوونه ام کرد. خود خواهی منه حتی به خاطر این عزیزان مراقب خودم نباشم. بیمارستان،نوار قلب و اصرار دکتر برای بستری شدن چند ساعته تا آزمایش های اورژانسی انجام بشه و التماس من، برای اینکه سفرم به هم نخوره. عاطفه بر منطق غلبه کرد. دکتر قول گرفت فردا صبح در دبی به بیمارستان مراجعه کنم. قول دادم. تا زمانی که دکتر رضا بیاد حالم بد بود. فریبرز با اصرار با دکتر قلبم تماس گرفت. گفت از اضطرابه. دستوراتی داد که نیم ساعت قبلش، دکتر رضا کیاسالار داده بود. قرص زیر زبانی آرومم کرد. با اصرار، الان دکتر رو راهی کردم. فریبرز و رضا هستند و اصرار دکتر رضا برای اینکه تا 24 ساعت حق ندارم حتی یک کیلو گرم بردارم. وسایلمون در 4 چمدان بیشتر از 80 کیلو هست. خدا کنه بتونم فریبرز رو تا مرحله آخر ببرم. ناصر و بچه ها چند ساعتی میشه حرکت کردند. از بازی امروز عرش کبریایی دلگیرم...خوشحالم که بچه ها در هواپیما هستند و موقعی این نوشته رو می خونند که اگر عرش کبریایی بازی در نیاره به دبی رسیده ام. پ.ن: یک اعتراف: به جون نهالم سال ها بود به خودم می گفتم میشه این ترانه رو یه شب زمزمه کنم و واقعیت داشته باشه... امشب دلم می خواد تا فردا می بنوشم من زیبا ترین جامه هایم را بپوشم من با شوق بی حد، باغچه هامون رو صفا دادم امشب تا میشد گل توی گلدونها جا دادم بعد از گسستن ها،آن دل شکستن ها فردا تو می آیی...فردا تو می آیی بعد از جدایی ها، آن نا مرادی ها فردا تو می آیی ...تو می آیی از خونه ما نا امیدی ها سفر کرده گویا دعا های من خسته اثر کرده... من لحظه ها را می شمارم تا رسد فردا آن لحظه خوب در آغوشت کشیدن را بعد از گسستن تنها...آن دل شکستن ها... ............................................ عکس:یلدا محمد زاده |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 22:56 توسط فرشید |
|
|
تقدیم به پسران چشم انتظار پدر چشم انتظارشان... من از پشت شب های بی خاطره من از پشت زندان غم آمدم من از آرزوهای دور و دراز من از خواب چشمان نم آمدم این آقا پسر پیژاما به پا، پیمان منه.در چند روز قبل از سفر 5000 روزه...ناصر و نوید گه گاه پدری از من دیدند و تا بودند، هر چه آرزو می کردند در اختیارشون بود. اما پیمانم...پیمانم ...پیمانم...بابایی 48 ساعت صبر کن، اگه قلبم کم نیاره،اونقدر فشارت میدم که صدای استخون هاتو بشنوی. که گرمای بودن پدر رو حس کنی... من از دیروز و هر روز می نویسم پس چرا زیر شعر هایم تاریخ روز را می نویسم؟* از لحظه دیدار به روز میشم و از روز می نویسم از روزهای خوب وصال...یا علی مددی... دو روزه معنی زندگی رو می فهمم. اینکه بری مغازه...کتاب فروشی...و برای عزیزانت انتخاب کنی و خرید کنی...لحظه هایی است که سال ها حسرتش به دلم مونده بود.دارم ذوق می کنم. مثل یه بچه که از دیدن اسباب بازی ذوق می کنه. من یک پدر شرمنده دست پاچه منتظر، هستم. همونجور که وسایلم رو می بندم، چمدانی رو هم اختصاص دادم به دلشوره ها و دلتنگی ها و حسرت خوردنها...اما این چمدان رو همراه خودم نمی برم، که این 12 روز، فقط مال 3 مرد چشم انتظارم هست و بس. دلشوره و دلتنگی و حسرت خوردن ها رو در چمدان ندامت و سر زنش قرار میدم و همه رو اینجا می ذارم و آماده سفر میشم. تا 48 ساعت دیگه عازم سفری هستم که سال ها در آرزوی اون بودم. تمام تلاشم رو می کنم که هر روز براتون نوشته داشته باشم . پ.ن: برای دست های خالی ام... گوشهایم پر از صدای توست چشم هایم پر از نگاهت دست هایم ولی، چه خالی اند...** *بیژن جلالی **از وبلاگ باطله های ذهنم |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 1:7 توسط فرشید |
|
|
مگه به ت نگفته بودم،بی تو روزگار من تیره و تاره حالا یادگار من بعد سفر کردن تو، طناب داره... دیگه جون نداره دستام،آخر قصه رسیده عطر تو مثل نفس بود،واسه این نفس بریده... نویدی گلم ...منو ببخش که بابای بد قولی بودم... 5 ساله بودی. به خاطر مشکلی که پیش اومده بود، 3 ماه از شما دور بودم.شب به خونه اومدم و در کنار هم خوابیدیم. ساعت 2 نیمه شب بیدار شدم. به دستشویی رفتم. وقتی اومدم بیرون، دیدم پشت در توالت نشستی. گفتم:بابایی اینجا چیکار می کنی؟ با بغض گفتی: فک کردم(منظورت فکر بود)، باز می خوای منو تنها بذاری. روی زمین نشستم. بغلت کردم. بوسیدمت. بوییدمت. گفتم:دیگه تنهات نمی ذارم... نگام کردی.گفتی خول(قول) میدی؟ گفتم:آره عزیز دل بابا قول میدم گفتی: خول مردونه؟ گفتم:قول مردونه... چشاتو یه ذره جمع کردی. با تاکید پرسیدی::مردونه مردونه؟ با تردید گفتم: مردونه مردونه... 14 سال تنهات گذاشتم... سه روز دیگه... چه جوری توی چشمای قشنگت نگاه کنم؟ بابا رو ببخش .بابای بد قول رو ببخش. چند ساله ندیدمت...نور دیده پسرم نمی دونم روزگار...چی میاره به سرم هی نکن سرزنشم...آخه من یک پدرم...آخه من یک پدرم روز و شب با خاطراتت می سوزم... می سوزم... اطاقت دست نخورده است هنوزم...هنوزم... تا چشام سویی داره من می خوام ببینمت... ببینمت دست تقدیر بذاره من می خوام ببینمت...ببینمت پ.ن(1):در جستجوی کلمات... موریس مترلینگ، فیلسوف بزرگ نوشته:به کسی که حس بویایی نداره،چگونه میشه بوی گل سرخ رو توضیح داد؟. این روزها در حالی که وسایلم رو جمع می کنم یا لوازم مورد نیاز بچه ها رو می خرم، حسی دارم که در قالب هیچ کلمه ای نمیشه بیانش کرد... نمی دانم کلمه ای ندارم که احساسم را... با آن توصیف کنم یا احساسی که در کلمه ای بگنجد...* پ.ن(2)کاش این سفر فقط مردونه نبود... از نبودنت غمگینم...حرف دیگه یی ندارم... در خانه اگر کس است...یک حرف بس است سخت گره خورده ایم...یار همسوی تر بیا... در رنجم...** *از وبلاگ دوست نادیده ام **از وبلاگ لبخند عکس:رضا حبیبی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 1:53 توسط فرشید |
|
|
از جدا شدن نوشتی، رو تن زخمی هر برگ گریه کردم و نوشتم:نازنینم یا تو یا مرگ به تو گفتم باورم کن، میون این همه دیوار تو با خنده ای نوشتی:هم قفس خدا نگه دار* نهال خانوم ساعت 5 صبح با تلفنش منو بیدار کرد. "بهترین از خواب پریدن دنیا" همینه که دخترت زنگ بزنه بگه:فرشید خوبی؟.نهالم سوال کرد چی لازم دارم که برام بفرسته. و این یعنی...لحظه دیدار نزدیک است... به ناصر زنگ زدم. سرمای سختی خورده بود. صداش هم گرفته بود. گفت: "من و نوید بد جوری سرما خوردیم اما قول میدم تا زمان پرواز حالمون خوب بشه". و این یعنی بوی خوش دیدار میاد. یک روز فرهاد برام نوشت: ناصر برای دیدن تو نصف دنیا رو سوار هواپیما شد و طی کرد. شما برای این بچه ها چه کردید؟ بچه ها باید 20 ساعت پرواز کنند، تا بیان منو بیینند. من فقط 2 ساعت در راهم.در مقابل تلاش اونها، من هیچ کاری نمی کنم. آهای عرش کبریایی کمی پدری به پدری یاد بده که سالهاست تلفن و اینترنت لوازم بیان کننده حسش هست. از تو توانایی می خوام که بدونم چه جوری باید "یه گندم از حسم " رو نشونشون بدم. دستامو باز می کنم ببینم چند انگشت به دیدارشون مونده. از شدت هیجان دستام می لرزند. باز می لرزد دلم دستم باز گویی در هوای دیگری هستم لحظه دیدار نزدیک است...** پ.ن:برای کسی که در این سفر نیست... دیروز نهار رو با شجاع خوردم.از لحظه های دیدار سال گذشته ناصر می گفتم و شجاع اشک می ریخت. وقتی از احترام ناصر به خودم حرف می زدم، گفت: ببین فرناز در مورد تو به اونا چی گفته که اینقدر برات احترام قائلند. دریغ از سال هایی که بی تو گذشت یاغی شده بودم و... اسب سیاه کوه ها دزد شده بودم و ... موج تمام دریاها و به همه چیز شلیک می کردم تا بلکه فراموش کنم ............................. کاش گلوله ای به سوی سرنوشت شلیک کرده بودم..***. *ترانه زیبای معین **اخوان ثالث ***رسول یونان عکس: رضا حبیبی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 23:27 توسط فرشید |
|
|
تنگ غروب محکوم به تنهایی تک درخت خشک...* "همه چیز درست میشه.فقط باید به خدا اعتماد کرد. همین". این جمله زیبا رو دیشب رویا(خانم فرهاد) به من گفت. بعضی جملات در بعضی مواقع چقدر آدمی رو آروم می کنه. خدایا به تو اعتماد می کنم و همه امور رو به تو می سپارم. بقیه اش با خودت ای عرش کبریایی. پ.ن(1):انتظار... به انتظار تصویر تو این دفتر خالی تا چند تا چند ورق خواهد خورد؟** پ.ن(2):شمارش ثانیه ها... لحظه ها خیلی دیر می گذرند. روز موعود نزدیک شده. حالا برای شمارش روزهای باقی مونده به هر دو دست نیازی نیست.یک دست...فقط یک دست... سراغ شکوفه را می گیرم که عطر مهربان تو را دارد چرا بهار دیر کرده است؟*** *فریبا عرب نیا **احمد شاملو ***علیرضا منوری عکس:رضا حبیبی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 23:42 توسط فرشید |
|
|
روزهایی که رفتند... اینچنین بودند عزیزان من...کودک...بازیگوش...و بی خیال از زمانه...
روزهایی که می آیند... اینچنین هستند مردان من...مرد...با وقار و لبریز از سوال...برای 5000 روز نبودنم به اونها چی بگم؟ به من میگن این چند روز قبل از سفر رو غصه نخور...(غصه نمی خورم). به من میگن حالا که به لحظه های زیبای وصل نزدیک میشی،نا شکری نکن... (ناشکری نمی کنم). به من میگن به جای افسوس بر عمر رفته، به روزهای قشنگ در پیش رو فکر کن...(فکر می کنم)...اما...اما کسی نیست به من بگه: وقتی فاصله دو دیدار اونقدر زیاد شده، که در آخرین دیدار پسرت رو با یک دست بلند کنی و توی پنجه های قوی ات جا بشه و در دیدار پیش رو حتی با باز کردن آغوشت نتونی اونو توی دلت جا بدی...چکار باید بکنی...به عکس ها نگاه کنید. کودکان رفته من، مردهای من شده اند که می آیند. غصه نمی خورم...نا شکری نمی کنم...به روزهای خوب فکر می کنم...اما...اما...چه کنم با دل خویش... فاصله کودکی تا مردی بچه ها رو چه جوری پر کنم...این حفره پر شدنی نیست... کاش چاهی بود...برای فریاد زدن... به زیبایی روز های در پیش قسم، دل نگرانم. برام دعا کنید... پ.ن(1):به استدلالیون... به اونایی که حتی عشق رو می خوان در یک چارچوب به خصوص حبس کنند. به اونایی که برای تعریف عشق هم از فرمول و قاعده استفاده می کنند... گفته بودم به تو شبی انگار زندگی زندگی ست،بازی نیست تو مرا از خودت نکن تفریق زندگی خوب من،ریاضی نیست...* پ.ن(2):به یاد قیصر و چهلمین روز سفرش... خدایا به بزرگی عرش کبریایی ات قسمت میدم، در این 12 روز آرامش رو بر من مستولی کن. تمام درد قلب و اضطراب و غم رو به امانت بگیر تا من برم و برگردم.باشه؟... خدایا یک نفس آواز... آواز دلم را زنده کن اعجاز...اعجاز بیا بال و پر ما را بیاموز به قدر یک قفس،پرواز...پرواز...** *فلورا تاجیکی **قیصر امین پور |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 23:50 توسط فرشید |
|
|
فرو می برد بغضش را... چه مغرور است آسمان...* روز شمار دیدار عزیزانم، تک رقمی شده. اما مشکلات کاری دو رقمی. فریبرز و رضا همه تلاششون رو می کنند با آرامش راهی بشم.فردا و پس فردا سعی می کنم سر و سامانی به کار ها بدم. اگر هم نشد، بی خیال همه چیز میشم. تا اطلاع ثانوی فکر کار و مسئولیت...تعطیل... خسته شدم از این همه خسته شدن... مغزم گنجایش این همه فشار رو نداره. اونقدر حرف نگفته و ننوشته دارم که در حال انفجارم... کلمه های سرگردان من همه با هم حرف نزنید یکی یکی...** پ.ن(1):برای عزیز تازه سفر کرده... دیشب برای اولین بار بعد از سفرت به خوابم اومدی. غمگین بودی. گفتی فرشید دلم یه کمی گرفته. از اون دل بزرگت خبر دارم که وقتی میگی یه کم گرفته...یعنی خیلی گرفته...امشب عزیزان دلت...پگاه و پویا پیش ما بودند، و چقدر سخت بود با یاد تو بغض رو فرو بردن. بچه ها کپی خودت هستند مهربون و سر شار از صفا... اما غم چشماشون تمومی نداره...راستی چرا رفتی؟... کاشکی می دیدم لحظه آخر تو رو که بودی خسته در بستر تا تو می گفتی هر آنچه داشتی تو دلم حسرت جا نمی ذاشتی...*** پ.ن(2):و عشق همچنان جاری است... اگه عاشق ترین عاشق های دنیا، تو عاشقی کم بیارن واویلاست...اگه قول و قرارهای عاشقونه، زیر پا لگد مال بشه واویلاست. اگه به خسته ترین خسته دنیا فرصت آخر داده نشه...واویلاست... نرو نذار که بعد از این...دنیا به عشق شک بکنه هر کی دلش جای دیگه اس...عشقو بخواد ترک بکنه نفس زدم از ته دل...معصومه این قلب به خدا نذار بشه محال واسه اش...باور عشق آدما...**** *از وبلاگ لبخند **کتایون اموزگار ***از یک ترانه قدیمی ****از ترانه های ستار عکس: یلدا محمد زاده |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 0:19 توسط فرشید |
|
|
وای باران باران شیشه پنجره را باران شست از دل من اما... چه کسی نقش تو را خواهد شست؟* (این کار فقط از عهده خودت بر میاد بانو...) به دعوت پدر خانم فریبرز، امروز چند ساعتی رو در باغ زیبای آقای شهابی در طالقان بودم. باران زیبا...هوای سرد دلچسب، سکوت رویایی...با دوربین به شکار صحنه های قشنگ رفتم. یکی دو تا عکس که گرفتم صدای آیدای پدر سگ اومد:"عمو اونجا چند تا سگ گنده هست". البته من اهل ترسیدن نیستم...اما قید عکاسی رو زدم!!.در این روزهای لبریز از تشویش و اضطراب، 4 ساعت، آرامش رو داشتم... ما همیشه بر درخت قلبی تیر خورده کشیدیم و رفتیم دوستت دارم را مانند بغضی فرو خوردیم اما هرگز حتی برای یکبار در حضور روشن خورشید عاشقانه چشم در چشم هم ندوختیم** پ.ن(1):بدون شرح... وقتی نیستی،تنهایی را از نزدیک ترین فاصله...می بینم.*** پ.ن(2):کاش می شد... رسول یونان رو دوست دارم.اشعارش رو با تمام وجودم حس می کنم. مختصر میگه و مفید... کاش می شد از خاطره ها جدا شد آنوقت دیگر چیزی آزارت نمی دهد****… پ.ن(3):برای فرناز... گرچه خودت نیومدی...اما همین که بچه ها رو راهی کردی...ازت ممنونم. این شعر زیبای رضا تقدیم به تو... عکست را که از دیوار برداشتم،سقف کوتاه شد آسمان چسبید به پنجره های روبرو حالا روی هر قابی دست می کشم تو ظاهر می شوی پشت هر چراغی می رسم تو سبز... سرگذشت من آبی که از سر گذشت بود خواب هایی دو نفره که تعبیرش تو نبودی...***** ...................................................... *حمید مصدق **رضا اسماعیلی ***پرویز شاپور ****رسول یونان *****رضا حیرانی عکس:رضا حبیبی |
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 23:24 توسط فرشید |
|
|
امیدم را مگیر از من خدایا...خدایا دل تنگ مرا مشکن خدایا...خدایا من دور از آشیانم،سر به آسمانم...بی نصیب و خسته ماندم جدا ز یاران، از بلای طوفان ... بال من شکسته کاش می تونستم اون 12 روز رو ببینم چه جوری میشه...آه از این فردای ناپیدای من... با ناصرم دیروز تلفنی صحبت کردم. می گفت نمی تونه کلمه ای پیدا کنه که خوشحالی نوید و پیمان رو برسونه. خدایا یعنی بچه هام از دیدن من خوشحال میشن؟ خدایا در پایان این 12 روز اونها راضی میرن؟... راننده شرکت می خواد بره یکی دو نفر از پرسنلی که روشون خیلی حساب می کردم درست در دقیقه نود،تو جاده و بازی رفاقت کم آوردند ...بگذریم. ای عرش کبریایی کمی آرامش در این هفته آخر به من بده که بتونم با خیال راحت برم. آهای قلب با وفا اینقدر روزهای آخر ریپ نزن... درد زانو تو دیگه از کجا اومدی...نا سلامتی ...(یعنی به سلامتی) دارم میرم بچه هامو بعد از 14 سال ببینم شما که دیگه پرسنل کاری من نیستید...یه ذره با من راه بیاین.برم و برگردم بعد هر چقدر خواستید ناز کنید... سر درگمم به کدوم کار اول برسم؟...وقت کم آوردم ...مثل همه زندگیم که کم آوردم... کدام گره را باید اول گشود از این کلاف سر در گم* پ.ن (1): برای همه آنانی که رفاقت یارشون ...نیمه راه بود... نه نه ...این قرارمون نبود... این رسمش نبود. نه تو عالم عشق و عاشقی، نه تو عالم لوطی گری...(عمه پیری داشتم که فرناز رو در یک جمله این طوری تعریف می کرد..."فرناز یه لوطی به تمام معناست"...) قرار دیدار ما وقت دلتنگی,نرسیده به گریه بود تو به دلتنگی نرسیدی و... من از گریه گذشتم...** پ.ن(2):برای همه بچه های طلاق... در وبلاگ من و شعرکه از طریق دوست خوبم بابی ، آشنا شدم این شعر زیبا رو دیدم. نمی دونم خنده به لباتون میاد یا طنز تلخش ...دردتون میاره... بهزیستی نوشته بود شیر مادر مهر مادر جانشین ندارد شیر مادر نخورده... مهر مادر پرداخت شد پدر یک گاو خرید و من بزرگ شدم اما هیچ کس حقیقت مرا نشناخت جز معلم ریاضی ام که همیشه می گفت: "گوساله بتمرگ"...*** پ.ن(3): برای دل خودم...و هجر رفته بر من... خدایا به مهربونی خودت و به عظمت عرش کبریایی ات،قسمت میدم ایندفعه اگر خواستی دنیایی بسازی هجر و دوری رو ازش دور کن... هر چند که هجران ثمر وصل بر آرد دهقان جهان کاش که این تخم نکشتی**** *کتایون آموزگار **آسیه امینی ***اکبر اکسیر ****حافظ شیرازی عکس: نیاز |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 22:57 توسط فرشید |
|
|
بیا با من قدم بزن... تو کوچه درد دلام... چه خوبه سینه ها شکافتنی نیست. چه خوبه هیچ کس نمی تونه بفهمه توی یک دل چه دردهایی هست... چه خوبه خیلی چیزها رو شدنی نیست.چه خوبه دردهای درون دل...دست آدم رو رو نمی کنه... دیشب عزیزی ترانه زیبایی رو برام فرستاد که امروز بارها گوش کردم.برای امشب همین ترانه کافیه.از تلفن امروز ناصرم براتون فردا شب خواهم نوشت... عکس تو، همیشه اینجاست ...که نده دوری....عذابم بشمرم چند تا ستاره...که ببینمت تو خوابم بیا با من قدم بزن... تو کوچه درد دلام بشکنه تنهایی من...با یه تبسم، یه سلام پاییز میاد از اشک تو...واسه خودش غم میاره بهار پیش رنگ نگات...قشنگی شو کم میاره کی از تو مهربون تره...وقتی غریب و بی کسم که با شوق حس عطر تو...تازه میشه هر نفسم عشق منو پیدا بکن...از نامه های گمشده شاید بفهمی که دلم...از خود چرا بیخود شده... پ.ن:برای همه جفت های از تک بد تر... وقتی دلهایمان یکی نیست،در آغوش هم از غم تنهایی رنج می بریم...* *پرویز شاپور عکس:رضا حبیبی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 1:23 توسط فرشید |
|
|
من احساس برخورد باران به خاکم... اضطراب لحظه دیدار کم کمک داره وجودم رو در بر می گیره.کار ها اون طوری که دلم می خواد روتین نیست که با خیال راحت برم.دل نگرانی های نا گفته ای دارم که عذابم میده.خدایا کمکم کن 12 روز خوب در پیش رو داشته باشم. به جای 4974 روز جدایی...12 روز لبریز از وصل به من بدی...به هیچ جای عرش کبریایی ات بر نمی خوره.دستمو بگیر عزیز دلم... پ.ن(1):برای کسی که مثل هیچ کس نیست... این عشقی که می میرد تو را...تو را... از من... م ی گ ی ر د... می خوام فراموشت کنم...فراموش که نه...می خوام رهات کنم...به خاطر خودت به خاطر غرور لگد مال شده ام...به خاطر احترامی که برای خواست تو و رضای تو قائلم...اما هنوز یه حسی به من میگه... اون ور اون چیزی که در ظاهره... خبرهای دیگه اس. جیغ می کشد کلمه ای من صدایش را می شنوم اما به روی خود نمی آورم* پ.ن(2):یه دل میگه...یه دلم میگه... بی تو چه کنم؟... سرنوشت من به نقطه ای بند است فرار یا قرار** پ.ن(3):مرا به نام کوچکم صدا بزن... "فرشیدم" رو دوست داشتم...این روزها به "فرشید" قانعم..."فرشید"گفتن پریروزت وسط بیابون های جاده اصفهان دل نشین بود بانو... درخت را به نام برگ بهار را به نام گل ستاره را به نام نور کوه را به نام سنگ دل شکفته مرا به نام عشق عشق را به نام درد مرا...به نام کوچکم صدا بزن...*** *کتایون آموزگار **فریبا عرب نیا ***عمران صلاحی عکس: رضا حبیبی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 23:43 توسط فرشید |
|
|
تقدیم به تمامی عزیزان همراهم در این 300 پست... در حال نوشتن سیصدمین" دل نوشته" هستم. ناصرم رو در دیماه در دبی دیدم و از 9 بهمن ماه شروع به نوشتن کردم. در این 10 ماه به لطف شما، مهربانان، بیش از 27000 بازدید داشتم. در 299 پست گذشته، فراز و نشیب های فراوانی رو پشت سر گذاشتم و شما همراهان خوبم در لحظه های غم و شادی و تشویش و آرامش و بیم و امید با من بودید. در پست های اول به دیدار ناصرم، بعد از 150 ماه دوری اشاره کردم و بعد به ماجرای آشنایی و به هم رسیدن خودم و فرناز پرداختم. در اردی بهشت ماه، احتمال ابتلا به بیماری سرطان، مقطعی از زندگیم رو تحت تأثیر قرار داد که به لطف خداوند به خیر گذشت. گه گاه برای عرش کبریایی قاطی کردم و یکی دوبار از طرف خداوند جوابیه دریافت نمودم!.گاهی هم دوستان از من یادی در وبلاگشون کردند. (در قسمت پیوندهای روزانه، چند نمونه از پست های اشاره شده رو قرار داده ام). سعی کردم به تک تک کامنت ها حتی در حد یک کلمه پاسخ بدم که مخاطبم بداند برای حضور و وقت گذاشتنش احترام قائلم. حالا که به سیصدمین پست این دفتر رسیدم، در آستانه 5000 روز جدایی هم قرار گرفته ام . ( ما را به سخت جانی خود، این گمان نبود). . . به لطف خداوند شاید تا دو هفته دیگه، پسرانم رو بعد از 14 سال دوری در آغوش بگیرم. اگر عمری باقی باشه لحظه لحظه اون 12 روز رو براتون خواهم نوشت از تک تک شما عزیزان که خوانندگان دل نوشته هام بودید و با کامنت های پر مهرتون منو همراهی کردید تشکر می کنم. بسیاری از شما خوبان رو ندیده ام، اما با تمام وجودم حستون می کنم و دوستتون دارم. پ.ن(1):برای بانو در پست سیصدم... بهانه این دل نوشته ها تو بودی بانو...مگه میشه حالا که رسوای عالم شدم در این پست از تو ننویسم؟ رسوا ترین شدم که نزدیک ترین راه بود به تو* پ.ن(2):برای دل پاره پاره خودم و سخت جانی اش... آی دلکم،از این همه صبوری تو ممنونم. آهای دل پاره پاره...یه چیکه دیگه مقاومت...بچه ها دارن میان... صبح زود وقتی که باد تو کوچه صداش میاد میرم و فوری در رو وا می کنم داد می زنم آی نسیم سحری یه دل پاره دارم... چند می خری؟...** پ.ن(3): 4973 روز جدایی... 4973 روز جدایی...کم نیست...الهی که هیچ انسانی داغ هجر و دوری رو نبینه...ما که سوختیم.. آتش به جگر زان رخ افروخته دارم وین گریه تلخ از جگر سوخته دارم در دام غمت تازه فتادم نگهم دار من عادت مرغان نو آموخته دارم*** *آسیه امینی **عمران صلاحی ***وحشی بافقی عکس: یلدا محمد زاده |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 23:36 توسط فرشید |
|
|
این قافله عمر عجب می گذرد دریاب دمی که با طرب می گذرد ساقی غم فردای حریفان چه خوری پیش آر پیاله را که شب می گذرد*
گرد پیری بر چهره هر دوی ما...نه از شور و حال اون روزها اثری مونده و نه از امید به روزهای آینده... درد هایی در دل هر دوی ماست که اگر کوه هم بشنوه ،قامت خم می کنه...کوه اگر کوه است...قامت خم کند...
در دل نوشته های بهمن و اسفند 85، حدود 8 پست به نام " از فرناز با فرشید تا فرشید بی فرناز" نوشتم، که ماجرای روزهای رسیدن من به فرنازم بود. در اون نوشته ها، به نقش چند دوست دانشگاهی اشاره کرده بودم. احمد، شجاع و محمد... افسوس که فرنازم اجازه نداد قسمتهای بعدی رو ادامه بدم. . . شجاع، یار وفادار روزهای شیرین دانشجویی بود. از سال 1357 با هم بودیم. هر زمان که به علت تنبلی و شیطنت می خواستیم کلاس یا امتحانی رو به هم بزنیم، شجاع رو جلو می فرستادیم. در روزگاری که نامرادی، حرف اول و آخر رو می زد(و می زنه)، در زمانه ای که همه خون هم رو می ریزیم، بدون آنکه قطره ای خون از بینی کسی بیاد، شجاع به معنای مطلق کلمه یک جوانمرد بود(و هست). در روزهای رسیدن به فرناز و در لحظه های سخت مبارزه،شجاع به همراه احمد و محمد، لحظه ای از کنار من دور نمی شدند و قوت قلبی بودند برای من و فرناز. دست سرنوشت مسیر ما رو یکسان به جلو برد . هر دو پسر بزرگ خانواده بودیم. هر دو گرفتاری های زندگیمان شبیه به هم بود و عجیب آنکه هر دو پدرهایمان را به فاصله 40 روز از دست دادیم. در دریای بزرگ بهشت زهرا، مزار پدرانمان به فاصله چند متری از هم قرار گرفته . سالها گذشت. فرناز که رفت،همه چیز رفت. فرناز که رفت، همه چیز رو با خودش برد. حتی روزهای شیرین بی خیالی رو. گر به صد منزل فراق افتد میان ما و دوست همچنانش در میان جان شیرین منزل است** شجاع به آلمان رفت و من به ناکجاآباد. بعد دیگه هیچ خبری از هم نداشتیم. سالها گذشت. رفقای 30 ساله، 15 سال از هم دور بودند. تا به روز خاکسپاری عمو رسیدیم. بعد از اتمام مراسم، تازه از بهشت زهرا بیرون اومده بودم که موبایلم زنگ خورد. پسر عمویم (دکتر مجید) تلفن زد که عمو می خواد به مزار بابا بره. اون هم در اوج شلوغی بهشت زهرا. به دکتر گفتم: عموی بزرگ هست و خواسته اش باید اجرا بشه. آدرس دقیق مزار بابا رو دادم. ظهر عمو با چهره ای خندان و راضی از زیارت مزار برادر، به خونه اومد. آرامش چهره عموی بزرگ و داغدارمان، آرومم کرد. عمو، فوری منو به گوشه ای کشید. با آب و تاب فراوان به تعریف کردن ماجرا پرداخت. عمو گفت: " سر مزار بابا نشسته بودم که دیدم آقایی اومد منو بغل کرد و بوسید و بعد با حوصله و صبر مزار رو شست و چند شاخه گل هم روی سنگ قرار داد. با تعجب اسمش رو پرسیدم، گفت من شجاع هستم، دوست فرشید". عمو مراسم بابا به یادش اومده بود که بچه های دانشگاه چطور دلسوزانه کمک می کردند. هرگز فراموش نمی کنم از ساعت 00/3 صبح که فرید تلفن زد و گفت فرشید، فوری بیا، حال بابا به هم خورده... تا لحظه رسیدن به بالای سر بابا و بعد اومدن اقوام حتی برای لحظه ای گریه نکردم. تاساعت 00/10 صبح که شجاع و احمد و محمد رسیدند. همه یادشونه با دیدن شجاع و بقیه بچه ها با صدای بلند فریاد زدم و شروع به گریه کردم. و باز فراموش نمی کنم زمانی که شجاع خودش رو روی خاک مزار پدرش انداخته بود و اجازه نمی داد هیچکس به او نزدیک بشه، تنها کسی که تونست شونه هاشو بگیره و اونو از روی خاک بلند کنه من بودم. بعد از اینکه عمو ماجرا رو تعریف کرد. شروع به تلفن زدن و تماس با دوستان قدیمی کردم تا بالاخره تونستم از "جوانمرد روزهای دانشکده " ردی پیدا کنم. آنروزها همه می دانستیم شجاع در قرارها بد قوله. اگر ساعت00/3 همه با هم قرار داشتیم به شجاع می گفتیم قرار ساعت دو و نیم هست تا ایشون لطف کرده و تا ساعت 30/3 خودشون رو برسونند. قرار 5 شنبه ما نشون داد، شجاع همون شجاع هست. ساعت 00/3 قرار داشتیم. عزیز دل، ساعت 30/3 رسید . یک دیدار بعد از 15 سال اول از همه سراغ فرناز رو گرفت و بعد از مادر پرسید. دیدار دوستی که یک رفیق تمام عیار هست، به طرز عجیبی روحیه ام رو دگرگون کرده.شجاع برام مظهر استقامت در مقابل سختی هاست.هیچوقت ندیدم لب به شکوه باز کنه. عاشقان را شکوه ای از سختی ایام نیست مهره موم است کوه بیستون،فرهاد را*** رفیق، آن کسی است که دوستت بدارد. شجاع رو دوست دارم.از دیشب نگران تب من بود و دو بار تلفن زده. خوشحالم که یک رفیق دارم. رفیق به معنای مطلق کلمه. *خیام نیشابوری **سعدی شیرازی ***صائب تبریزی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 23:36 توسط فرشید |
|
|
چقدر مرا یاد طاقتم می اندازد طاق در*
قرار بود ساعت 4 راه بیافتیم. اما هم من خواب موندم و هم فریبرز و شهلا. تلفن مامان در ساعت چهار و نیم ما رو بیدار کرد. من و فریبرز خوشحال از اینکه هر دو خواب موندیم.در نهایت هم تمام کاسه کوزه ها رو سر رضا شکستیم که دیر تر از بقیه بیدار شد. تازه قم رو رد کرده بودیم که تلفن فرناز حال و هوامو عوض کرد. از رسیدن یک بسته خوشحال شده بود.به مامان تسلیت گفت و سایز همه رو پرسید حتی آزاده تازه وارد رو،تا توسط بچه ها سوغاتی هاشو ارسال کنه. هنوز یک ساعتی به اصفهان مونده بود که اون رگ آقا رضا گل کرد. بهانه گیری های با مزه رضا، منو یاد بچه گی هاش انداخت. آنچنان قاطی می کرد که می گفتیم رضا در "وضعیت قرمز" به سر می بره.رگبار بهانه گیری های رضا ادامه داشت. از تهدید مبنی بر اینکه اگر نهار "زرشک پلو با مرغ"باشه به پویا می گه و میره یه رستوران دیگه غذا می خوره، تا اعتراض به ساعت برگشتن. رضا می گفت چون اولین بازی استقلال به سر مربی گری فیروز کریمی هست می خواد پیروزی استقلال!! رو ببینه و باید حتما بعد از پایان مراسم (ساعت 11)برگردیم تا بتونه در ساعت 4 بازی رو تماشا کنه.البته من هم از خدا می خواستم برگردیم اما از نظر پاچه خواری نسبت به مامان سعی می کردم همه چیز رو گردن رضا بندازم. با 45 دقیقه تاخیر به مراسم رسیدیم. دیدن عکس عمو بر در و دیوار و اطلاعیه مجلس ترحیم حال همه ما رو دگر گون کرد. بعد از اتمام مراسم حدود یک ساعت در محاصره فامیل مهربون و با صفای بابا بودیم. مراسم در نهایت آبرو داری برگزار شد. حتی رضا هم با دیدن مراسم و محبت عزیزان اصفهانی،از وضعیت قرمز خارج شد. یکی دو نفر از رضا امضا خواستند. دو عمه پیر و خسته رو بارها بوسیدیم. یکی دو نفر رو هم اضافه بوسیدیم، یا بوسیدنمون.چون با احتساب بوسه ها باید 4 عمه در اون مجلس می داشتیم که نداشتیم!! از مسجد به رستوران بسیار شیکی که تدارک دیده بودند رفتیم و در نهایت ساعت 2 به طرف تهران حرکت کردیم، تا رضا در بین راه قم و تهران بتونه بازی رو ببینه.تازه همه چیز عادی شده و در بین راه بودیم که ساعت 3 یک اس. ام.اس به دست آقا رضا رسید، مبنی بر اینکه استقلال گل اول رو دریافت کرده. در حالی که قرار بود بازی ساعت 4 شروع بشه.بقیه ماجرا رو می تونید خودتون حدس بزنید. استقلال با فیروز کریمی هم باخت تا آقا رضا بشه برج اون هم از نوع زهر مارش. در رستوران مهتاب چای نوشیدیم و من باز معجزه زن ذلیلی رو دیدم.وقتی به آقا رضا پیشنهاد شد برای همسر گرامی خودش می تونه بهترین سوهان و گز رو از این مکان تهیه کنه، بلافاصله وضعیت قرمز به سفید تبدیل شد.برج زهر مار از بین رفت و به تعبیر مامان "جن های رضا"رفتند.در همین جا از طرف خودم، مادر، شهلا و فریبرز از آزاده تشکر می کنیم که حال رضا رو به "احسن الحال "تبدیل کرد! پ.ن(1):بدون شرح... در زلف تو بند بود داد دل ما در بند کمند بود داد دل ما ای داد به داد دل ما کس نرسید از بس که بلند بود داد دل ما** پ.ن(2):برای سفر عزیز سفر کرده... عموی عزیز سفر کرده! به همت بچه ها و برادر زاده هات، همه چیز عالی بود. حتی سفرت هم از یادت کم نکرد. با گذشت زمان و در گذشتن دوستان و آشنایان آدم ها برایم بیشتر مردن را تداعی می کنند تا زنده بودن را...*** پ.ن(3): دیدار دوست سی ساله... اگه بهترین ایام زندگیت رو در دوران دانشجویی و با فرناز و هم کلاسیها گذرونده باشی و بعد از 15 سال ندیدن یک دوست بتونی ساعتی با او بنشینی و از خاطرات روزها ی خوب بگی...چه حالی پیدا می کنی...فردا شب به دیدار دوستی اشاره می کنم که در روزهای تلاش برای رسیدن به فرناز با من بود. *از وبلاگ لبخند **قیصر امین پور ***بیژن جلالی عکس:رضا حبیبی |
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم آذر 1386ساعت 23:46 توسط فرشید |
|
|
دلم می خواد به اصفهان برگردم...* تقدیم به همه عزیزانی که امروز در اصفهان ، با محبت و مهربونیشون...ما رو شرمنده کردند. اصفهان، همیشه برای من و برادرانم تداعی کننده نام پدر هست. اوج تفریح پدر، سفر به اصفهان بود و بودن چند روزه در جمع خواهران و برادران و دیگر عزیزانش. با شادی پدر، ما هم شاد بودیم و از محبت بی شمار خیل فامیل اصفهانی، خوشحال. پدر خیلی زود سفر کرد.فکر کردیم محبت خانواده اش به ما کم میشه. بعد فرنازم و بچه ها رفتند، و در ادامه مشکلاتی که برای من پیش اومد. این مسائل باعث شده بود، از سفر به اصفهان گریزان باشم.با اینکه خواسته پدر از من، قطع نکردن دیدار عزیزانش بود. ضربه کاری سفر نا بهنگام عمو، رفتن به اصفهان و شرکت در مراسم هفتم رو اجتناب نا پذیر کرد. به خصوص که رضایت مادر از این سفر هم، مزید بر علت شد. فریبرز و شهلا راهی شدند و تعجبم از رضا بود که بر خلاف روال همیشگی اش، با ما اومد.تصور روبرو شدن با فامیلی که سال ها به اونها بی مهری و کم توجهی کرده بودم نگرانم کرده بود.برای همین برنامه ریزی کردم که ساعتی به اصفهان برسیم که مراسم شروع شده باشه، و تصمیم داشتم بلافاصله بعد از اتمام مراسم برگردم.اما...اما... عزیزان پدر، از برادر و خواهر گرفته تا برادر زاده ها و خواهر زاده هاش...و در اکثر موارد فرزندان اونها...به گونه ای با جمع ما برخورد کردند که اشک شوق رو بر چشمان همه ما نشوندند.به مادر قول دادم بعد از سفر به دبی حداقل هر دو ماه یکبار به شهر پدر و دیدار عزیزان پدر (که امروز فهمیدم چقدر دوستشون دارم و چقدر دوستمون دارند)ببرم. دیدار اولین عشق دوران نوجوانی 15 سالگی هم در این سفر میسر شد! مراسم عمو به همت برگزار کنندگان به بهترین شکلی که برازنده عمو بود، انجام شد. دیدن عکس های عمو و شرکت کردن همکارانش(که عمو از همه اون ها جوون تر بود)اشکم رو بارها سرازیر کرد.از اونجایی که در این هفته شما خوانندگان وبلاگم رو با غم نوشته هام بسیار متاثر کردم، در اینجا این موضوع رو ادامه نمیدم.اگر آقا فریبرز رخصت بده و آقا رضا تهدید نکنه، در پست بعدی، سفر نامه اصفهان رو می نویسم، و اذیت کردن های رضا که مثل زمان 5 تا 7 سالگیش پدر همه مو نو در آورد.به صورتی که حتی با شنیدن باخت استقلال، من و فریبرز جرات ابراز خوشحالی پیدا نکردیم. تمام سفر 12 ساعت طول کشید، اما بر خلاف پیش بینی من، یک سفر عالی بود. از محبت عزیزان اصفهانی گرفته تا دیوونه بازی های رضا و با شکوه برگزار شدن مراسم هفتم و ... تلفن های نهالم و فرنازم... پ.ن(1): یه سبد تشکر از همه مهربون های اصفهانی... به خاطر نادیده گرفتن همه کم مهری های ما، به خاطر لطف بی دریغ شما...ممنونم.از همه ممنونم.حتی از اونهایی که تا به حال ندیده بودم و منو با وبلاگم و نوشته هام می شناختند. پ.ن(2):یه ذره محبت...یه دنیا تغییر حال... در این روزهای قحطی محبت و برهوت یک رنگی،چقدر محبت و مهربونی به آدم انرژی میده... دل صد پاره ما را،نگاهی جمع می سازد که از یک رشته بتوان بخیه زد،چندین جراحت را ** پ.ن(3):برای دلواپسی های خودم... وحشت اینکه راهمون جدا شده باشه،لحظه ای منو رها نمی کنه...خدا اون روز رو نیاره که به این مطلب برسم و بنویسم... در این خیابان نمی گنجیم نه حجم ما زیاد است نه خیابان کوچک تنها راه ماست که جداست...*** پ.ن(4):م مثل مرگ... تجربه مصیبت های این چند سال به من نشون داده نگران اونهایی که درد قلب دارند و دارو مصرف می کنند(مثل خودم )نباشم. اونهایی میرن که انتظار رفتنشون نیست(مثل عمو)... از چیز های خنده دار این است که کسانی که حالشان خوب است به مرگ فکر می کنند و آن هایی که حالشان بد است از فکر مرگ فرار می کنند**** *نام یکی از ترانه های زیبای معین در سال های دور... **صائب تبریزی ***از وبلاگ رها ****بیژن جلالی عکس:رضا حبیبی |
|
+ نوشته شده در
جمعه نهم آذر 1386ساعت 22:43 توسط فرشید |
|
|
دنیای زندونی دیواره زندونی از دیوار بیزاره و اینجا دیوار... بین مردگان است... ساعت 4 صبح،به همراه فریبرز،شهلا،آقا رضا و مادر عازم اصفهان خواهیم شد.برای شرکت در مراسم ساعت 9 صبح... تب امان مادر رو بریده. اما اصرار داره که بیاد.امروز بدون اطلاعش،از دکتر خانوادگی در خواست کردم، سر زده به بالینش بره. گر چه کلکم رو فهمید و حسابی دعوام کرد.از اون دعواهایی که در ته چشمان خسته همیشه مهربانش،قدر دانی رو دیدم. عازم مراسم هفتم عزیز سفر کرده هستیم.شرکت در عزای یک جدایی زود هنگام دیگر. زندگی دوست نداره جفت ها رو پیش هم ببینه... پ.ن:تقدیم به همه زوج های فرد شده... من وتو ماهی های قرمز یک چشمه نوریم که حالا هر یکی زندونی یک تنگ بلوریم یه روزی با هم دیگه تو رودخونه سفر می کردیم اما امروزو ببین این همه از همدیگه دوریم زندگی دوست نداره جفتا رو پیش هم ببینه زندگی دوست داره دیوار بشه بینشون بشینه هی سفر می کردیم و گل آرزو می کاشتیم وقتی خسته می شدیم سر روی دوش هم می ذاشتیم فکر این بودیم که با همدیگه دریا رو ببینیم آخه ما که خبر از بازی روزگار نداشتیم زندگی دوست نداره جفتا رو پیش هم ببینه زندگی دوست داره دیوار بشه بینشون بشینه* *ترانه قدیمی از جمال وفایی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 22:33 توسط فرشید |
|
|
از خیالت پر شده،لحظه های سرد من مهربون باش ای رفیق،درد عشقت درد من گریه دامن دامنه،غصه خرمن خرمنه بی تو تنها نیستم،انتظارت با منه... انتظارت با منه انتظارت...* دلم برای دلم می سوزه که اینقدر دل تنگه.دلم می خواد این 20 روز بره و اون 12 روز بیاد. دلم می خواد با پسرام جوونی کنم.دلم می خواد نوید و پیمانم هم مثل ناصر باشند. دلم می خواد وقت رفتنشون مثل ناصر و سفر قبلی از من راضی باشند. کاش نرم افزاری بود که نصب می کردم و به من یاد می داد 13 سال "پدری بدهکار بودن" رو چگونه در 12 روز جبران کنم. شکلی قشنگ از دلتنگی و احساس این روزهامو در کامنت زیبای داود که در پست قبلی برام گذاشته دیدم. انگار دقیقا حس منو به تصویر کشیده بود دقایقی توی زندگی هستند که دلت برای کسی اونقدر تنگ میشه... که می خوای اونو از رویاهات بیرون بکشی و توی دنیای واقعی... بغلش کنی پ.ن(1):کمی تا قسمتی عاشقانه برای او... از گم شدن همه می ترسیدم اما زیبا ترین روز زندگی ام روزی بود که... با تو در میانه جنگل گم شدم** پ.ن(2):برای عموی مهربانم... آهای مرد بی کینه...اون دنیا چه خبره.بابا رو دیدی؟با اون اخلاق خوبت و کوه صبوری ات به اون دنیا عادت کردی؟ خوش به حال اونها که دریا دلانی مثل بابا و تو رو در اونجا دارند... بمیرم برای پگاه و لحظه های سخت بی کسی اش... به همه چیز عادت می کنیم فکر می کنم به آن دنیا هم... زود عادت کنیم...*** *لیلا کسری **گروس عبدالملکیان ***بیژن جلالی عکس:رضا حبیبی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 0:23 توسط فرشید |
|
|
با این که رفته،اما هنوزم از داغ عشقش،دارم می سوزم فکر و خیالش همه اش باهامه هر جا که میرم،جلو چشامه... کم کم سنگینی غم داره از روی دوش خسته ام برداشته میشه.باید سعی کنم روحیه خودمو به دست بیارم تا برای دیدار بچه ها آماده بشم.باید قدر لحظه ها رو دونست. در مراسم عمو، جمله ای رو از همسرش (که قبل از خودش سفر کرده بود) از زبان عزیزی شنیدم. "بعد از یک عمر تلاش وقتی حس می کنی تازه داری به آرامش می رسی، و لحظه ای که تصمیم میگیری پاها تو دراز کنی تا خستگی از تنت بیرون بره،صدات می کنند و میگن...هی ... وقت رفتنه..." پ.ن(1):4967 روز جدایی... امروز صداتو شنیدم...بانو...امروز به جای حرف زدن با عکست، با خودت حرف زدم... این روزها عکس قدیمی تو فقط می فهمد حرف های مرا راستی این یکی را برای هیچ کس تعریف نکردم بچه که بودم می گفتم اگر یک روز هواپیمای واقعی بخرم هر ستاره ای که دست بلند کند سوار می کنم* پ.ن(2):اعتصاب سکوت به جای اعتراض بی کسی... این 20 روز باقی مونده رو می خوام بدون شکوه و شکایت سپری کنم. تیر کج صائب، همان بهتر که باشد در کمان از جگر بیرون میاور، آه بی تاثیر را** اما تو ای عرش کبریایی، اعتصاب سکوت رو حمل بر رضایت نکن. سکوتم از رضایت نیست دلم اهل شکایت نیست... در ازای نزدیک به 5000 روز دوری...کاری کن در این "12 روز با عزیزان بودن" همه چیز بر وفق مراد باشه...تقاضای زیادی نیست.هست؟ پ.ن(3):تولد رضا... امروز تولد رضا بود.فریبرزو خانمش اومده بودند،به همراه مرتضی بخشایش و همسر مودب و خانمش. مرتضی رو دوست خوبی برای رضا دیدم. در این دوره سر تا پا لبریز از نامردی و نامرادی،رفیق خوب نعمتی است. "رفیق آن کسی است که دوستت بدارد" *کوروش معروف خانی **صائب تبریزی عکس: یلدا محمد زاده |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 0:16 توسط فرشید |
|
|
همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم...* در مرگ عموی نازنینم ، تسلیت های زیادی شنیدم که محبت عزیزانم رو می رسونه. از تک تک دوستان ممنونم. دراین چند روزه، هم فشارم بالا رفته بود و هم کمی قلبم درد می کرد. دیشب ایمیلی از ناصرم داشتم. آروم شدم. در کلام این پسر چی بود که منو از اون حال بیرون آورد؟ نمی دونم. همیشه در کنار از دست دادن ها، چیزهایی هست که دلگرمی رو به آدم بر می گردونه. خوشحالم که هنوز امیدی هست . تا شقایق هست... زندگی باید کرد** Salam pedar- پ.ن(1):...از سر دلتنگی... بارانی مورب در نیمروزی آفتابی هیچ اتفاقی نیافتاده است تنها تو رفته ای اما من قسم می خورم که این باران بارانی معمولی نیست حتما جایی دور دریایی را به باد داده اند*** پ.ن(2):برای همه نبودنها...تمام از دست دادن ها... خسته از تمام نبودن ها...به آینده فکر می کنم.زندگی جاری است. باید زندگی کرد... چه بیهوده است لب به شکوه گشودن تنها کلام برازنده در اندوه تو... هق هق شکسته است**** *فروغ فرخزاد **سهراب سپهری ***رسول یونان ****ایزومی شی کی بو(ترجمه صفاری) عکس:رضا حبیبی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 0:35 توسط فرشید |
|
|
باری تو رفته ای و ما... ماندیم و این ملال...* مراسم سوم عزیز سفر کرده رو مثل خودش برگزار کردیم. ساده و بی ریا...پگاه بی تابی می کنه و نگرانش هستم.مادر هر روز که می گذره بیشتر به هم می ریزه. دلواپسشم. مادر تعریف می کرد عمو از 7 سالگی با ما زندگی می کرد و اون زمان ها حمام نداشتیم و مادر در گوشه اتاق آب می گذاشت و عمو رو می شست تا سرما نخوره.عموی با وفای قدر دان، هر جا که می رسید می گفت:این زن "زن داداش" نیست. مادر منه. هر وقت می اومد مامان انگار فراموش می کرد عمو از 50 سال هم ردشده، از کار هاش ایراد می گرفت و دعواش می کرد. عمو هر بار می گفت:زن داداش من حالا دیگه وقت نوه دار شدنمه، اما شما هنوز منو دعوا می کنی. بعد هر دو می خندیدند. برای همه این داغ سخت بود.
جمع غریبانه مادرم و پدرام و پگاه...عمق فاجعه در عکس پیداست... برای همه این داغ سخت بود.برای مادر ...بیشتر...و برای پگاه و پسران با محبتش. اتحاد بین برادرها منو به یاد برادران خودم میندازه.عمو آخرین بار حدود سه ماه پیش با من درد دل کرد. می دونم توی اون قلب پاکش چه دردهایی نهفته بود. "آه از این قلب که جز درد در آن چیزی نیست".** عزیز سفر کرده...خسته بود از خستگی زندگی... مردن امر ساده ای ست و از زندگی کردن بسیار آسان تر است تمام خفقان مرگ در مقابل یک شک در مقابل یک حرص در مقابل یک ترس در مقابل یک کینه در مقابل یک عشق هیچ است مردن امر ساده ای ست و در مقابل خستگی زندگی چون سفری است که در یک روز تعطیل می کنیم و... و دیگر هرگز باز نمی گردیم...*** پ.ن: برای فرید و فرهاد غریبم در غریبستان... فرید بی خبر از همه جا وب سایتم رو باز کرده و با دیدن این پست، حالش بد شده. همین طور مسعود و خیلی از عزیزان در غربت. برای فرید و فرهاد کادویی دارم. عزیزانم با من به زیارت مزار بابا بیاین.براتون در قسمت گالری وب سایت عکسی گذاشتم که همین امروز گرفتم... سعدی از روز قیامت سخنی می شنوی محشر آن جاست که از یار جدا می گردی**** *نصرت رحمانی **نادر ابراهیمی ***بیژن جلالی ****سعدی شیرازی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 23:44 توسط فرشید |
|
|
طلوع یا غروب فرقی نمی کند پرنده ای در آسمان نیست* می خواستم دیگه از سفر عموی نازنینم ننویسم،که در این لحظات در کنار پدرم عالمی دارند،اما پویا پسر بزرگ عمو شب تلفن کرد و اونقدر صادقانه و صمیمانه گفت"امشب پیش ما نمیاین؟" که به مامان گفتم بریم اونجا. وارد خونه که شدیم، نت بوک عمو روشن بود و بچه ها وب سایتم رو می دیدند. پگاه تک دختر عمو گفت: بابا هر شب حتی در اوج خستگی، دل نوشته هامو می خوند. وقت برگشتن رضا گفت عمو در کامپیوترش فقط دو سایت رو سیو کرده بود. با بچه ها ساعتی رو گذروندیم. هر کدومشون جداگانه صفا و یکرنگی عمو رو به ارث بردند. فردا ساعت 3 بر سر مزار می ریم و جمعه در مراسم اصفهان شرکت می کنیم. همیشه برای هر مراسمی عمو با اصرار ما رو جمع می کرد. این بار باید برای خودش بریم. دستم به نوشته نمی ره،با اینکه لحظه دیدار بچه ها نزدیکه،اما ضربه سنگینه. بر سر مزار، نوحه خون می گفت: هر کس از آن مرحوم کدورتی به دل داره همین الان حلال کنه. در دلم گفتم مگه کسی هم هست که از عزیز سفر کرده ما کدورتی به دل داشته باشه. سعی می کنم از فردا روال عادی دل نوشته هامو دنبال کنم، گر چه خسته است... دلم... نه پی حرفی برای گفتن نه پی راهی برای رفتن خسته است... دلم...** پ.ن:غیر از تحمل چاره نیست... درد هایی هست که قابل بیان کردن نیست. شاید وقتی دیگر...این رسم رفاقت نیست...بانو...هر چه روزها می گذره...دلگیر تر میشم، اما قدرت صبوری من هنوز تموم نشده...گلایه ها رو گذاشتم برای روزی که من باشم و تو و دنیای گلا یه ها...فعلا صبوری می کنم... سعدیا غیر از تحمل،چاره نیست هر ستم کان دوست با ما می کند*** *فریبا عرب نیا **کتایون آموزگار ***سعدی شیرازی عکس:ارسالی از نیاز |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 2:1 توسط فرشید |
|
|
رسم زندگی این است یک روز کسی را دوست می داری و روز دیگر تنهایی به همین سادگی...* چرخ زندگی از حرکت نخواهد ایستاد. عزیز دلی رو که برای همه، همیشه عزیز بود،(نه فقط در موقع مرگ)...با دست خود به خاک سپردیم.به همین سادگی...و دوباره زندگی ادامه دارد.با یک عزیز کمتر...و این چرخه ادامه پیدا می کنه تا روزی که خود تو بشی "عزیز از دست رفته بقیه".
امروز گریه تنها عموی باقیمونده رو بر مزار عموی سفر کرده دیدم که از همه بیشتر بی تابی می کرد. امروز گرمای وجود فریبرز و رضا رو بیشتر از همیشه حس کردم و دوست داشتن فرید و فرهاد رو... گرچه "فاصله بین من و اونها...فاصله از من تا خداست". می ترسی از خودت از من و از پایان این بازی پنهان که کمی نه... خیلی دیر آغاز شده مثل کتابی که از آخر ورق می خورد حدس پایان پایان حدس ها... ** خدایا به عظمت و بزرگی عرش کبریایی قسم،برای فرستادن مصیبت و غم دوری عزیزان، به توانایی و ظرفیت من هم نگاه کن... دیده آن روز که شد اشک فشان،دانستم کاین تنگ زورق من،طاقت طوفانش نیست عمر ها شد که در اقلیم غم و درد کلیم پادشاهی ست ولی ناله به فرمانش نیست*** *سهراب سپهری **محمود تقوی تکیار ***کلیم کاشانی |
|
+ نوشته شده در
شنبه سوم آذر 1386ساعت 0:14 توسط فرشید |
|
|
مرگ من روزی فرا خواهد رسید... در بهاری روشن از امواج و نور در زمستانی غبار الود و دور یا خزانی خالی از فریاد و شور مرگ من روزی فرا خواهد رسید روزی از این تلخ و شیرین روزها* در آخرین سفری که به همراه رضا به شمال داشتم در بین راه گفتم"رضا دلم گواهی میده بزودی عزیزی رو از دست میدیم..." امروز که برای جمع و جور کردن برنامه ها رفتیم در بین راه رضا ضمن یاد آوری این خاطره گفت"داداش این دفعه که چیزی خواست به دلت الهام بشه بگو با مراسم من همزمان نباشه". تمام شب رو نخوابیده باشی و به فکر نامزدی برادری که برات مثل پسره و یا برادری که براش مثل پدری باشی...بعد صبح زود از صدای زنگ موبایلت از خواب بپری ...صدای لرزان و مضطرب عموی پیرت رو بشنوی که در مورد عموی جوون تر 57 ساله ات از تو سوال می کنه...و بعد از لحظاتی با خبر بشی عموی عزیزی که مادرت اونو مثل پسرش بزرگ کرده، نیمه شب به علت سکته قلبی فوت کرده...همه اینها می تونه روزت رو خراب کنه... کم کمک به مادر حالی کردیم...با فریبرز و رضا از ساعت 9 به دنبال رتق و فتق امور بودیم. فردا صبح به بهشت زهرا میریم... غمگینم...غمگین... مرگ در نمی زند کلید می اندازد مرگ اگر که در بزند که مرگ نیست حتما مامور مالیات است و یا پستچی و یا مهمان او چهره ای محو دارد و در گلویش مردگان سرفه می کنند** *فروغ فرخزاد **رسول یونان |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوم آذر 1386ساعت 9:18 توسط فرشید |
|
|
نه پاییز و زمستون نه بهاری چطور دلت اومد تنهام بذاری؟ یه سوال... چرا از من گذشتی خیلی ساده تو که دونستی مرد پیاده جوونیشو پی عشق تو داده .................................... چرا از من گذشتی بی تفاوت نه انگار عشقی بود نه روزگاری نه پاییز و زمستون نه بهاری چطور دلت اومد تنهام بذاری؟ مرگ رفتگر... ساعت 1 خوابیدم تا بعد از یک ساعتی استراحت،2 حرکت کنم.اما تا ساعت سه و نیم در جای خودم بودم.ساعت 4 حرکت کردم.تازه از عباس آباد وارد آپادانا شده بودم که توقف دو ماشین پلیس در نزدیکی پمپ بنزین توجهم رو جلب کرد.ایستادم.یکی از ماشین ها به رفتگری زده بود. پیاده شدم.جنازه پیر مرد رفتگر کف آسفالت خیابون افتاده بود.از سر و گوشش خون به بیرون زده بود.صحنه ای که در یادم مونده جارویی بود که همچنان در دست رفتگر نگون بخت بود.خواستم عکس بگیرم...پلیس اجازه نداد... سفر بد شروع شد.به فکر خانواده رفتگر بودم که چه انتظار بیهوده ای رو برای برگشت مرد خانواده در پیش داشتند. پیر مرد راحت شده بود در خدمت خلق بندگی ما را کشت از بهر دونان دوندگی ما را کشت هم محنت روزگار و هم محنت خلق ای مرگ بیا که زندگی ما را کشت... در مسیر برگشت باران بود و جاده لغزنده.مجبور شدم مثل یک "بچه مثبت" مسیر رو طی کنم. نه به خاطر سرعت زیاد جریمه شدم و نه به خاطر نبستن کمربند ایمنی و یا صحبت کردن با موبایل. یادش به خیر...اون روزها...وقتی که کار خوبی انجام می دادم،فرناز می گفت:"پسر به به چه نیکویی شدی". پ.ن(1):جای خالی پدر در مراسم فردا شب... فردا شب نامزدی رضاست.پدر جای خالی تو رو چه کنم؟ فرید و فرهاد هم نیستند و فرنازم نیست و فرنازم نیست و فرنازم نیست. بانو می دونم برای همیشه از دستت داده ام .اما این قلم رو چه کنم که دست از سرت بر نمی داره...در ست مثل دلم... این قلم شاید در دست من باشد ولی در اختیار من نیست و تو چقدر مغروری نازنین که فقط از خودت می نویسی* پ.ن (2):و همچنان در تلاشم برای کم نیاوردن... فریبای عزیز در وبلاگ قشنگش شعری نوشته که خیلی دوست دارم: باز می کنم گره ها را با سر انگشتان صبر دل بسته من طاقت بیار** پ.ن(3):حالا که رفته ای ... یه روزی می فهمی که احساسم به تو فرا تر از اونی هست که در تصورت بگنجه... پیش از ین گفتند سعدی دوست می دارد تو را بیش از آنت دوست می دارم که ایشان گفته اند*** *از وبلاگ دوست نا دیده ام ***سعدی شیرازی عکس:رضا حبیبی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 0:59 توسط فرشید |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
دل مشغوليهايي كه دارم و آنچه بر من گذشت و اين فردای نا پيداي من...
اينها نوشتههايي ست برای دل خودم، قلبي كه به قول نادر خان ابراهيمي: "آه از اين قلب كه جز درد در آن چيزي نيست". |
|
RSS
|