![]() |
![]() |
|
| بنگر چگونه دست تکان میدهم گویی مرا برای وداع آفریدهاند |
|
خورشید هم به ما کلک می زند... گرمایی نیست و هوا... همچنان بس نا جوانمردانه سرد... برف می بارد و بیدارم برای آنچه از من است هنوز کمی فرصت دارم* درسته در بی در و پیکرستانی که زندگی می کنیم، دروغ و ریا و کلک، حرف اول رو می زنه. قبول دارم از رفیق و نا رفیق و یار و نا یار و دوست و دشمن و همکار و رقیب، باید انتظار کلک داشت. باور کردم که هر کسی رو با تمام وجودت در آغوش می کشی، هر لحظه باید انتظار سوزش ناشی ار فرو رفتن خنجر رو در پشتت داشته باشی. همه این ها درست اما... از بعضی ها اصلا انتظار دروغ و کلک نمیره. یکیش هم همین جناب خورشید! امروز صبح از پنجره اتاقم منظره زیبای برف رو دیدم و از اون زیبا تر تابش نور خورشید رو. اما وقتی به خیابون قدم گذاشتم، معلوم شد، خورشیدش قلابی بوده و هوا همچنان بس نا جوانمردانه سرد. چند روزی ست که با بزرگان می پریم. نطق آتشین ما رو (در پست قبل) عرش کبریایی قطع می کنه. سهمیه کلک خوردن و رو دست خوردن و نامردی دیدن امروز ما هم شد از جناب خورشید. تعطیلی دیروز باعث شد امروز اولین روز کاری باشه. به فال نیک!! گرفتیم خوردن اولین کلک رو از خورشید. به دفتر نرسیده به "بانو" زنگ زدیم. فرمودند: خوبی؟ چه خبر ها؟ چرا صدات ناراحته؟ مگه چیزی شده؟ منزل خواهرم هستم... خودم بهت زنگ می زنم!!. به همین سادگی. خوب خدا رو شکر سهمیه توی ذوق خوردن امروزمون هم مشخص شد. نهار رو اومدیم به خونه که در کنار مادر (دلخوشی این روز های ما) صرف کنیم. شیرین کاری کاسکو شروع و نهار به ما زهر شد. همه کاسکو ها حمد و یا الله یاد می گیرند. کاسکوی مادر ما، از علی آقای افغانی ما، آروغ زدن رو یاد گرفته ...و مادر هم قربون صدقه اش می رفت. صدای ضبط نمی ذاره بنویسم .این خانم مهستی هم ول کن ما نیست. خوش به حالت که تو بی محبتی... بردی از یاد منو مثل طوفان اومدی، گذشتی و... دادی بر باد منو داشتیم می فرمودیم!! امروز از اون روزهای تلخ بد مزه بی کسی بود. خانم مهستی هم چنگ به دل خسته ما می زنه: تو منو شکستی...آفرین به تو با همه نشستی...آفرین به تو... تو با من عهد و وفا رو بستی و ... خودتم شکستی ...آفرین به تو... پ.ن(۱): گزارشی از کمی دلخوشی... در این روز بد بد مزه، یک اتفاق شیرین هم داشتیم. فریبرز زود تر از همیشه اومد به دفتر. بعد زنگ زدیم آقا رضا رو از خواب بیدار کردیم و خواهش نمودیم تشریف بیارن تا به همراه خان داداش برن قرارداد سالن رو برای عروسی ببندند. وقتی برگشتند و قرار داد رو در دست داماد دیدم، خوشحال شدم. رضای شیطون آتیش پاره دیروز، در انتظار وصل امروز......کاش بابا بود...بابایی که می گفت: "همه کار کنید تا رضا خوب بگرده". کاش فرید هم بود. فریدی که رضا شاعر شدن خودش رو مدیون او می دونه. داداش فرید شعر تولد نهال رو گفتی. شعر فوت زود هنگام بابا رو گفتی . برای رضا هم شعرت رو آمده کن. کاش یه شعری هم می گفتی که خستگی جسم و روح دادش فرشیدت رو به عالم و آدم نشون می داد. کاش فرهاد هم بود. فرهادی که برای همه ما یک ستون محکم محکم محکم بود. حضورش در این روزها می تونست کمکی باشه برای کم شدن خستگیمون. کاش عموی تازه سفر کرده هم بود. عمویی که در مقابل دیوونه بازی های رضا همیشه می گفت: عمو جون بزرگ شدی. تو رو خدا یه ذره عاقل شو. کاش بابا و فرید و فرهاد و عمو بودند، تا می دیدند فریبرز چقدر مرد مرد شده که برای برادر کوچکترش آستین بالا می زنه. (از هردمبیلی و پراکندگی مطلب استفاده کرده و گریزی به صحرای کربلا می زنیم): کاش فرناز هم بود....کاش فرناز هم ...کاش فرناز ...کاش... پ.ن(2): دیوار های خانه مان جن پرورش می داد... این اسم شعر زیبای آقا رضا حیرانی هست که در یک سایت ادبی دیدم. قسمتی از شعر رو می نویسم. متن کامل رو اینجا بخونید. ما تنها دو کلمه ی تنهاییم بین نقطه ها گیر افتادیم شعر فقط سیگارمان را زیاد می کند بیا قدم بزنیم دست هامان را در صندوق پست بیندازیم تا پروانه ای آنسوی اقیانوس متولد شود** پ.ن(3): تا اطلاع ثانوی... تا اطلاع ثانوی...نا امیدی تعطیله دیگه... درسته...این رو ما در چند پست قبل فرمودیم! اما نمی تونیم خودمون رو که گول بزنیم و وقتی، دلمون گرفته ننویسم که دلمون گرفته. پس می نویسیم: نا امید نیستیم . مثل بچه پر رو ها هم از رو نمیریم. اما وقتی دلمون گرفته...دلمون می خواد بنویسم که دلمون گرفته. امروز دل مبارک ما گرفته. پ.ن(4): بدون شرح... کاش تو هم حال مرا داشتی سینه ای از کینه جدا داشتی...*** *یارتا یاران **رضا حیرانی ***ترانه ای زیبا از زنده یاد مهستی عکس : رضا حبیبی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 23:2 توسط فرشید |
|
|
سنگی بر پیشانی سنگی کوه، خورد کوه خندید و سنگ شکست یک روز کوه می شکند خواهی دید...* عاشورا هم تموم شد. از ده روز قبل، به پیشواز می ریم تا سر امام آزاده مون رو ببرند. بعد همه چی تموم میشه. دوستی از دوستان هیئتی تعریف می کرد: برای تعزیه ظهر عاشورا، هر سال اسبی رو کرایه می کنیم. تا قبل از اتمام مراسم، مردم با عشق میان، بهش دست می زنند و بعضی ها اسکناس بهش می چسبونند، اما بعد از اتمام مراسم حتی کسی کمک نمی کنه که اسب بینوا رو سوار ماشین بکنیم و عقب وانت بذاریم. از امروز ظهر که باید در عزای حسین باشیم همه چی تموم میشه و از فردا صبح میریم دنبال کار و زندگی و پول در آوردن و حق و نا حق کردن و بقیه قضایا... خدایا: کسانی که در این روزها، عاشقانه حسین رو شفیع قرار دادن تا تو آرزوهاشونو بر آورده کنی، نا امید از درگاهت بر نگردون. خدایا: در بین همین خوانندگان وبلاگم، بیمار دار داریم. عزادار داریم.دل گرفتگانی با هزاران آرزو داریم . همه این عزیزان رو دریاب. خدایا: به داغداران این روزها، صبر، به بیماران این روزها، شفا، و به مبتلایان به هجر و "دور افتادگان از یاران" طعم شیرین وصل رو عنایت بفرما. خدایا: از اون هایی که در این ماه آرزو داشتند به عشق حسین غذا بپزند و خرجی بدن اما توانایی این کار رو نداشتند قبول کن که انجام داده اند. خدایا: اون هایی رو که غذا پختند، اما به جای ایتام و مستمندان به فکر این بودند که غذا رو به درب خونه چه کسانی بفرستند تا کارشون بیشتر جلوه کنه و در آینده کاریشون موثر تر باشه ...اصلاحشون کن. خدایا: کسانی که این روزها، از سر ریا قدم برداشتند، رسواشون کن. خدایا: افرادی که بریدن سر امام جوانمرد رو وسیله رزق و روزی قرار دادند، به کار بهتری برای "نان در آوردن" هدایت کن. خدایا: به اون هایی که عاشقانه برای تشنگی و مظلومیت حسین اشک ریختند و بر سر و سینه خود زدند، به جای دلسوزی بر امام آزاده، معرفت شناخت راه حسین و هدف حسین رو عطا بفرما. خدایا...خدای...خدا...؟ جانم؟ چی فرمودید؟ ببخشید همین الان یک پیغام از عرش کبریایی خطاب به من اومد. بنده من...جناب آقای !! فرشید خان! حیرانی لازم نیست شما به ما یادآوری کنی که با بنده هامون چگونه رفتار کنیم. شما به فکر این باش که خودت رو اصلاح کنی. بارگاه الهی ما از رگ گردن به همه شما بندگانم نزدیک تر است. ما وکیلی(یعنی خدا وکیلی) کدومتون از ته دل و با اخلاص ما رو صدا کردید و جواب نگرفتید؟ هر حرکت شما بندگانم رو تشخیص می دهیم که کدام یک از سر اخلاص هست و کدام یک بر محور ریا بنا شده. اصلا می دونی چیه آقا فرشید!! روز قیامت، روز شگفتی هاست. خیلی ها فکر می کنند جایگاه مناسب دارند که اینطور نخواهد بود و خیلی ها نا امید به بارگاه ما میان اما ما حرکات از سر اخلاصشون رو قبول می کنیم. تو هم دیر یا زود میای و خواهی دید که از چه کسانی چه چیز هایی رو قبول کرده ایم. وسط نطق گیرا! و شیوای !! ما، اطلاعیه عرش کبریایی اومد. ساکت شدیم. نطقمان هم کور شد. بمیریم برای دل خودمان. پ.ن(1):نمی دونم چرا این روزها هر کی می رسه زورش به ذوق ما می رسه، و می زنه توی ذوق ما. حتی عرش کبریایی. اصلا مناجات در مورد عاشورا... بی مناجات... خدایا ما رو به یارمون برسون . همین. خلاص پ.ن(2): خواب موندم. تلفن نزدم... قرار بود با فرنازم تلفنی صحبت کنم. خواب موندم. شاید فردا... به هر حال هر وقت زنگ بزنم، گزارش رو تقدیم می کنم. ما که خیط شدنمان، توسط عرش کبریایی رو عرض می کنیم. چه برسه به کنف شدن توسط فرناز بانو... پ.ن(3): دلم تنگه برای گریه کردن... هنوز نمی دانم کعبه دلت کجا پنهان است دلم طواف می خواهد** *نادر ابراهیمی **پائیز زاد عکس: نیاز |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 23:45 توسط فرشید |
|
|
هوا بس ناجوانمردانه سرد است* اخوان عزیزم... قلب ها از هوا، نا جوانمردانه تر، سرد تر است دیشب فریبرز اومد مادر رو برد، پیش خودش برای شرکت در مراسم عزاداری. آیدای پدر سگ گفت: عمو فردا شب ننویسی... "خانه سوت و کور بود و مادر نبود". اما خونه سوت و کور بود و مادر نبود. مهربانی هم نبود. چای هم نبود. و اگر همت امیر و یه دوست با مرام دیگه و برکت امام حسین نبود...نهار و شام هم نبود. فقط رضا بود که اون هم شدیدا "آسایشش گاهی روانی ست". بعد از ظهر رفتم بنزین زدم. توی ماشین یک ترانه گیلکی گوش می کردم. نگید چرا روز عزا، ترانه گوش کردم. شب که برگشتم صدای نوحه خون هیئت محل می اومد. برای اینکه مطمئن باشم اشتباه نمی کنم، رضا رو صدا کردم. باور کنید با آهنگ ترانه محلی شیرازی نوحه می خوند: " گر بخوای بوسم ندی...به زور میسونم". و یا این نوحه: "هیشکی مث من...تو رو دوست نداره"... نمی خوام ادای روشنفکر ها رو در بیارم که این روزها کوبیدن عزاداری مد شده. اما من بر این باورم به جای توی سر و سینه زدن و زخمی کردن خود و بهانه به دست همه دادن میشه خیلی قشنگ به امام فکر کرد. به مرد آزاده ای که سمبل از خود گذشتن بود. به ابوالفضلی که نشانه یک برادر تمام عیار بود. امروز روز ابوالفضل بود. تعبیر زیبایی که شندیم: "امروز تمام گره ها بی دست باز میشه"... و یا رباعی بسیار زیبای دکتر کیاسالار : دشمن، خبر مرگ تو را آورده ست هر دست تو را، جدا جدا آورده ست من در عجبم چگونه مردی بی دست آیین برادری، به جا آورده ست بیشتر اشک منو در آورد، تا بعضی نوحه خونی ها با جدید ترین آهنگ های لس آنجلسی... و یا تماشای تصویر وحشت زده کودکی چهار ساله، که پدرش به زور نگه اش داشته بود تا بر سرش قمه بزنند. به کجا رسیدم. می خواستم ترجمه ترانه گیلکی رو براتون بنویسم: خیلی دلم گرفته...خیلی دلم گرفته... می خوام برم زیارت... برم به پابوس آقا...برم به پابوس آقا... تا برسم به حاجت... بگم آقا ...بگم آقا... یا بده دردم رو شفا...یا که تو مرگم رو بخواه... از جان و مال دست می کشم... باید برم... باید برم... باید برم...باید بگم... عمر و زندگانی ام از دست رفت نازنین جوانی ام از دست رفت بگم آقا..بگم آقا... خسته ام ... افتاده ام...بی طاقتم پشت پا خورده از رفاقتم... بگم آقا... بگم آقا... زخم دل از نیشتر بد تره... زخم آشنا از نیشتر بد تره... خدایا به حق تمام بنده هایی که به درگاهت عزیزند، هیچ کس رو دچار چه کنم چه کنم نکن... خدایا به عظمت قیام حسین...کاری کن که هیچ بنده ای به مرگ خودش راضی نشه و نگه: ای مرگ بیا که زندگی ما را کشت" خدایا به بزرگی عشق و ایمان و ایثار ابوالفضل...گره از کار فرو بسته همه ما باز کن... خدایا...خدایا... خدایا...دلخسته گانت رو در یاب... پ.ن:عاشقانه ای برای بی وفا یار... محرم باشه یا رمضان...عید باشه یا عزا...این دل لامصب ما، عشق یادش نمیره. فردا بهت زنگ می زنم...خدا کنه دعوامون نشه...خدا کنه دلیل قانع کننده ای برای تماس نگرفتنت داشته باشی...خدا کنه بفهمی ریسمان وصلمون چقدر نازک شده... هر نتی که از عشق بگوید... زیباست حالا سمفونی پنجم بتهوون باشد یا زنگ تلفنی که... در انتظار صدای توست...** *مهدی اخوان ثالث **گروس عبدالملکیان |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 23:52 توسط فرشید |
|
|
مرده ها سردشونه از بس که سردی ما رو... حس می کنند مرده ها... سردشونه از سردی ما... بچه که بودم، می گفتند: مرده ها 5 شنبه ها منتظرند که براشون فاتحه بخونی یا خیرات بدی. برزگ که شدم، فهمیدم رفتگان هر روز منتظرند که یادشون کنی . خاطرات زندگی چون باد رفت آنکه رفت از دیده کی از یاد رفت دیروز، "رضا حبیبی" در آخرین روز حضورش در تهران، مادر رو بر مزار پدر برد .در 17 دی سالروز سفر پدر، به علت بارش برف نتونستیم بریم. وفای مادر به پدر، از وفای ما پسر ها بیشتر بود. و وفای رضا به مادر هم... همچنین. رضا برام چند عکس آورد. از دیشب بد جوری دلم گرفته. بابا زیر برف سردشه. مرده ها زیر برف و یخ چشم انتظارمون هستند. یاد کنیم از عزیزان سفر کرده مون. سردشونه از سردی ما. پ.ن: به بهانه سفر عزیز یک عزیز... ققنوس رو ندیدم. از خوانندگان وبلاگمه. الان در کربلاست. قبل از رفتن برای به تعبیر خودش حلالیت و خداحافظی، زنگ زد. گفت اگه رفتم دایه کاری داشت براش انجام بده. بگو قرص هاشو سر ساعت بخوره. دیروز دایه آش پخته بود و پیغام داده بود که منو دعا کرده. امروز دایه سفر کرده. رفت بین همون سفر کرده هایی که از سردی ما سردشون میشه. دوستان ققنوس چه جوری می خوان بهش خبر بدن؟ حکمت سفر دایه در زمان سفر ققنوس چی بود؟ دنیا پر از رمز و رازه. میزی برای کار کاری برای تخت تختی برای خواب خوابی برای جان جانی برای مرگ مرگی برای یاد یادی برای سنگ این بود زندگی* *حسین پناهی عکس: رضا حبیبی |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 0:30 توسط فرشید |
|
|
قسم به عشقمون قسم همش برات دلواپسم قرار نبود این جوری شه یه هو بشی همه کسم راستی چی شد چه جوری شد... این جوری عاشقت شدم شاید میگم تقصیر تست تا کم شه از جرم خودم* ای فرشید حیرانی نازنین!! الهی قربون اون مهربونیت برم که هیشکی اندازه من نمی دونه چه دلی داری!!. آخه من فدای دل پر دردت بشم. مرده شور اون اراده تو رو ببره که نتونستی 2 کیلو هم کم کنی. این هم شد زندگی؟قندت شده 220 اون هم با روزی 3 تا گلی بنگلامید...چربی 325 ...تازه با روزی 1 قرص 10 میلی که میل می کنی. با خوردن قرص های انالاپریل و اتانولول و نیترو کانتین...بازم 4 قدم که تند میری قلبت به تپش می افته. تا سر موضوعی ناراحت میشی و صدات بالا میره، باید قرص زیر زبونی استفاده کنی.تا یه زیبا رو می بینی ضربان قلبت میره بالا و صدای تاپ تاپش آبروتو می بره(خدا وکیلی این بیماری آخر مربوط به وزنم نیست. از 12 سالگی این بیماری مزمن شیرین رو داشتم). اون هم از وضع بی چشم و رویی و چشم سفیدیت که با دیدن بچه ها، بازم نا شکری می کنی. مردم پیش بچه هاشونن ...پسر ها برای پدر تره خرد نمی کنند، اما پسر های تو بعد از 14 سال که دیدنت... عاشقت بودند. فرشید خوب مهربون!! ...بمیرم برای دلت که این 5000 روز چی کشیدی...اما ... اما... لطفا کمی فقط کمی آدم شو... و چنین شد که اراده ملوکانه ما امر فرمود که آدم بشویم....آدم می شویم... پ.ن: تا اطلاع ثانوی...نا امیدی تعطیله دیگه... "زمانی که کودکی می خندد،باور دارد که تمام دنیا در حال خندیدن است، و زمانی که یک انسان ناتوان را، خستگی از پا در می آورد، گمان می برد که خستگی، سراسر جهان را از پای در آورده است. چرا نا امیدان دوست دارند که نا امیدی شان را لجوجانه تبلیغ کنند؟. من هرگز نمی گویم در هیچ لحظه یی از این سفر دشوار، گرفتار نا امیدی نباید شد. من می گویم: به امید باز گردیم...قبل از آنکه نا امیدی، نابودمان کند".** به فرموده نادر خان ابراهیمی...به امید باز می گردم. قبل از اینکه نا امیدی نابودم کند. و اینگونه بود که تصمیم گرفتیم...آدم شویم.... آدم می شویم.آن هم آدمی که روزی سه تا قرص فند نخوره ...آدمی که با چند حرکت سریع و تند رفتن، قلبش تند تند نزنه...آدمی که تا صداش بالا رفت قرص زیر زبونی نخواد. آدمی که با دیدن زیبایی های طبیعت، قلبش به تپش نیفته!( نه این یکی رو فعلا قول نمی دم...من که نمی تونم همه کار ها رو با هم انجام بدم). آدم می شویم... چرا فرار؟ چرا چتر؟ تنها آدم های آهنی ... در باران زنگ می زنند*** *ترانه زیبای معین **نادر ابراهیمی ***علی عبدالرضایی عکس: رضا حبیبی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 0:2 توسط فرشید |
|
|
کاشکی یکی بود یکی نبود...اول قصه ها نبود اون که تو قصه مونده بود...از اون یکی جدا نبود* دو روزی میشه که کارها خوب پیش نمیره که هیچ...به قول شاعر... "گره اندر گره اندر گره است"... امروز تا ساعت 3 منتظر خبر بودم که بگن کارها درست شده...اما خبری نشد. با خودم گفتم، این بار به جای خونه موندن و حرص خوردن بزنم بیرون. به رضا حبیبی که فردا عازم شمال هست زنگ زدم. رفتیم به سونا و استخر...تن رو به آب زدیم و دل رو به دریا. با خودم گفتم: "آقا فرشید! این بار این جوری امتحان کن.موبایل خاموش. بی خیال کار و گرفتاری. بزن به آب. مطمئن باش وقتی از سونا بیای بیرون، به محض روشن کردن موبایل خبر انجام موفقیت آمیز کار ها رو خواهی شنید". از این همه توکل و اطمینان خودم کیف کردم. از سونا بیرون اومدم. زنگ زدم. هیچ کاری انجام نشده بود. خیط شدم. دوباره "آی ذوقم". ما به همه گفتیم تجربه خوبی بود. انجام شد. شما هم بگید انجام شد. یاد خاطره ای از رضا حبیبی افتادم. یه شب در راز و نیاز های خودش با خدا، در حالی که موبایلش دستش بود، گفته بود: "خدایا چی میشه یه دفعه تو برام یه اس.ام.اس بدی.بگی رضا چته؟". همون لحظه صدای زنگ مخصوص پیامک کوتاه موبایلش بلند شد. با خوشحالی اس.ام.اس رو خوند. معلوم شد یه نفر اشتباهی اس.ام.اس داده. هر چه هست روزگار کاری، نه چندان مطلوب، سپری میشه. گفتم به دل زمانه چه دارد ز گیر و دار خندید و گفت آنچه نیاید به کار ما بی مدعا ستمکش حیرانی خودیم بیدل به دوش کس نتوان بست بار ما** پ.ن: من می دانم که روزی به او دست خواهم زد... از اول زندگی عادت کرده ام که هر چی خواستم از عرش کبریایی بگیرم. گر چه هر وقت قدر داشته هامو ندونستم بد جوری از دست داده ام...همه دارو ندارم رو...اما...اما... اراده ملوکانه ما بر این قرار گرفته که دوباره به دست بیاوریم!! به هم می رساند همین راهی که از هم دورمان کرده است دستی که با تو بدرود می کند خیابان ها و خانه هایی که با هم طی کردیم نامم را به خاطر بسپار دوباره عاشقم خواهی شد*** *ترانه یغما گلرویی با صدای یزدانی **بیدل دهلوی ***علی عبدالرضایی عکس:ققنوس |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 23:45 توسط فرشید |
|
|
دو قدم مانده تا قاف ع.....ش.....* شیر تو شیر عجیبی شده این دنیا... صداقتت رو میذارن به حساب حماقتت محبتت رو میذارن به حساب وظیفه ات... یاد جمله ای در نا کجا آباد افتادم: لطف مکرر می شود ...حق مسلم... در وبلاگی جمله ای از دکتر شریعتی خوندم: روزگار غریبی است من تو را دوست دارم تو دیگری را و دیگری مرا... و در این میان... همه تنهاییم...** پ.ن:...نداریم... چرا پ.ن نداریم؟...خوب معلومه...دلمان کمی گرفته...فروغ جان...به ایوان هم نمی رویم که انگشتانمان را بر پوست کشیده شب بکشیم...که به قول اخوان... هوا بس ناجوانمردانه سرد است... *هدی رستمی **دکتر علی شریعتی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 23:10 توسط فرشید |
|
|
توی هر گوشه این شهر...دارم از عشق تو یادی می سوزونه منو یاد... دلی که به من ندادی میرم و گم میشم آخر...تو غروب دشت غربت نمی تونم که بمونم...توی شهر بی محبت* پریشب مث یه طلبکار رفتم در خونه اش. برای دیدارش چند دقیقه تمرکز لازم هست و یه دل شکسته. که هر دو در اون لحظه ها فراهم بود. ای خدا... آه ای خدا...از توی آسمونا... گوش بده به درد من...که می خوام حرف بزنم واسه یک روزم شده...سکوتم رو بشکنم... شروع کردم به درد دل با یار... چرا هر جا که میرم...در به روم وا نمیشه چرا هر جا دلیه...می شکنه مثل شیشه... و بعد سوالم به اعتراض تبدیل و به اوج رسید ای خدا حرفی بزن...اگه گوش ات به منه این چیه که قلبمو ...داره آتیش می زنه...** بعد سکوت کردم و صدای خدا رو شنیدم. مروری کردم بر سال هایی که بر من گذشت. بر آنچه که بر ما گذشت. دیدم در تمام مراحل، هر چی خواستم به من داده حتی غیر ممکنی مثل فرناز... و اگر چیزی رو از دست دادم...من بودم که قدرش رو ندونستم یا قدرت نگه داری نداشتم. اقرار می کنم که خدا در رفاقت با من کم نیاورد. یک روز یک جایی از علی پروین خوندم: "برای فوتبالیست تیم ملی شدن، 3 ماه زحمت و ریاضت بکشی کافیه، و فوتبالیست تیم ملی شدن هنر نیست. مهم اونه که کسی بتونه اون موقعیت رو حفظ کنه" ...من نتونستم. بعد که در عرش کبریایی محکوم شدم، مثل بچه ها "جر" زدم و "دبه" کردم. خدایا... بازی از اول...مگه خودت نگفتی: "این درگه ما درگه نومیدی نیست؟"*** پریشب از خدای مهربون قول گرفتم...بازی از اول... در این شروع دوباره خیلی چیز ها رو از دست دادم. می دونم. خیلی چیزها برگشت پذیر نیست. این رو هم می دونم. اما هنوز خیلی چیز ها باقی مونده ...این رو حس می کنم. لطف خدا رو دوباره خواهم دید...به این ایمان دارم. پ.ن(1): در خاطرم بودید... خیلی از شما عزیزان، در اون لحظه های ناب...در یادم بودید. دعاتون کردم. پ.ن(2):برای دل تنگ خودم... برای دل تنگ خودم... برای دل بی خیال یار... برای حکایت بی کسی خودم... برای غرور مستانه یار... مانده ام چگونه تو را فراموش کنم اگر تو را فراموش کنم باید... سال هایی را نیز که با تو بودم فراموش کنم دریا را فراموش کنم و کافه های غروب را باران را اسب ها و جاده ها را باید دنیا را زندگی را و خودم را نیز فراموش کنم تو با همه چیز در آمیخته ای**** *ترانه ای از سیاوش قمیشی **ترانه ای قدیمی از عارف ***خواجه عبدالله انصاری ****رسول یونان عکس: رضا حبیبی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 23:29 توسط فرشید |
|
|
کوفت هم نمی افتد از این آسمان به جیب پاره ما...* دیشب یه جلسه داشتم با خدا. این عرش کبریایی خیلی با حاله. نه منشی داره، نه برای دیدارش وقت ملاقات می خواد بگیری.سایتش هم که www.khoda.com هست. هک شدنی هم نیست. پس ورد هم نیاز نداره. فیلتر شدنی هم نیست. اراده کنی بهش دسترسی داری. تازه وقت فوری هم بخوای فقط یه دل شکسته می خواد و بس . همین. دیشب به بارگاه عرش کبریایی شرفیاب شدم. اگه عمری باقی باشه، فردا از این دیدار عاشقانه براتون خواهم نوشت. پ.ن(1): به مناسبت محرم... اونقدر این شعر گویا بود که دلم نیومد چیزی بهش اضافه کنم. این هم میشه مطلب من در مورد ماه محرم. بخونیدش. حسین (ع) هنوز مظلوم است چون وقتی محرم می آید... ستار گلمکانی صاحب بزرگترین بنگاه ملک و ماشین شهر ۱ماه تکیه راه می اندازد و خودش در روز تاسوعا سر مردم گل می مالد و ۱۱ ماه هم سرشان شیره! حسین (ع) هنوز مظلوم است چون وقتی محرم می آید... قدرت سامورایی! شب ها در تکیه لخت می شود و میانداری می کند و روزها مردم را لخت می کند و زورگیری ...! حسین (ع) هنوز مظلوم است چون وقتی محرم می آید... فرشید پوسترهای گلزار و مهناز افشار را از بساطش جمع می کند وآخرین ورژن! پوسترهای علی اکبر (ع) و حضرت عباس (ع) را در بساطش پهن ...! حسین (ع) هنوز مظلوم است چون وقتی محرم می آید... آقای صولتی تا پایان اربعین تمام پاساژش را سیاه می کند و تا آخر سال هم مشتری هایش را! حسین (ع) هنوز مظلوم است چون وقتی محرم می آید... قادر روزهای تاسوعا و عاشورا قمه می زند و علم می کشد ولی در ماه رمضان سیگار ازلبش نمی افتد! حسین (ع) هنوز مظلوم است چون وقتی محرم می آید... سیامک چشم چران! که پاتوقش همیشه خدا نزدیک مدارس دخترانه است در دسته جات عزاداری اسفند دود می کند! حسین (ع) هنوز مظلوم است چون وقتی محرم می آید... نیما پشت ماکسیمایش می نویسد "من سگ کوی حسینم" ولی هیچ وقت از چارلی! سگ ۱۱ماهه اش دور نمی شود! حسین (ع) هنوز مظلوم است چون وقتی محرم می آید... حاج مجید مداح معروف شهر بابت ۷ ساعت مداحی حقوق ۵۰ روز یک کارگر را می گیرد! حسین (ع) هنوز مظلوم است چون وقتی محرم می آید... جباری رییس شرکت لبنیات شیر تو شیر! ۳۰شب شیر صلواتی به خلق خدا می دهد و ۳۳۵ روزهم با اضافه کردن آب شیرشان را می دوشد! حسین (ع) هنوز مظلوم است چون وقتی محرم می آید... به جای آنکه ما بر مصیبت مولا بگرییم مولا بر مصیبت ما می گرید! حسین (ع) هنوز مظلوم است چون وقتی محرم می آید... حاج آقا کلامی ۹شب مردم را به تقوی دعوت می کند ولی در شب دهم سر زود پایین آمدن از منبر با هیت امنا دعوی می کند! حسین (ع) هنوز مظلوم است چون وقتی محرم می آید... هیت امنای مسجد ...علیه السلام! درست وقت اذان ظهر عاشورا اطعام عزاداران را شروع می کنند و بعد از آن با انرژی و فلوت! سینه می زنند و گریه می کنند ! حسین (ع) هنوز مظلوم است چون وقتی محرم می آید... کل یوم عاشورا یعنی...۱۰ روز و شب ...غم گریه کل ارض کربلا یعنی...چند مسجد و چند تکیه ! حسین (ع) هنوز مظلوم است چون وقتی خورشید عصر عاشورا غروب کرد او هم می رود تا سال بعد ! تا یاد بعد!** پ.ن(2):باز هم صبوری می کنیم... در مذاکراتمان با عرش کبریایی، به این نتیجه رسیدیم که قدر دل درد مند خودمان!! را بدانیم... صبوری می کنیم. مردان ز راه درد به درمان رسیده اند صائب عزیز دار دل دردمند را*** *ژاله سیفی **محمود صارمی ***صائب تبریزی عکس: آیناز حیرانی |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 23:44 توسط فرشید |
|
|
از تهی سرشار... جویبار لحظه ها جاری...* پوسیدگی از درون... به هم ریختگی از درون... پاشیدن از درون... نمی ذارم وجودمو در بر بگیری... نا امیدی... حریفت میشم... خدا به همون اندازه ای بزرگ میشه که ما ازش انتظار و توقع داریم. این جمله زیبا رو یکی از خوانندگان خوب نادیده وبلاگم به نام مهدیه در یکی از روزهایی که سخت به هم ریخته بودم، برام نوشت. ای عرش کبریایی...خیلی بیشتر از اینها از شما توقع دارم. بسم الله...این گوی و این میدان... خدای همیشه مهربون...امشب از اون شبهاییه که در خدمتتم. یه وقت درست حسابی بده، تا رو در رو حرفامونو بریزیم وسط. من توقعاتم رو بگم...تو هم...تو هم صبوری کن با این بنده "ناشکر سر درگم از همه چیز خسته"... امشب فقط گوش بده... ما کاشفان کوچه های بن بستیم حرف های خسته ای داریم این بار پیامبری بفرست که تنها گوش کند...** پ.ن: برای یار... فرنازم... فرناز... فرنا... فرن.. فر... ف... اسمت را که می خواهم بنویسم خودکارم قطع می کند مثل اینکه او هم باور کرده... که دیگر نیستی...*** پ.ن(2):...باور نمی کنم... خودکار که هیچی تموم دنیا هم باور کنند که نیستی...من باور نمی کنم... و خاصیت عشق همین است... *مهدی اخوان ثالث **گروس عبدالملکیان ***از وبلاگ دوست نادیده عکس: رضا حبیبی |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 0:7 توسط فرشید |
|
|
ای پری بیا...در کنار ما... جان خسته را مرنجان از برم مرو...خصم جان مشو تا فدای تو کنم جان...*
حرف اول... دیدن بچه ها، بیشتر از اونی که فکر می کردم، آرومم کرده. حالا می دونم که بچه ها فهمیدند پدری دارند که عاشقانه اون ها رو می پرسته. و این کم چیزی نیست. مهم تر از اون هم اینه که می دونم دوستم دارند. این هم کم نیست. حرف دوم... اینکه هنوز و همیشه از فرناز می نویسم، به این معنی نیست که برای برگشتنش اصرار دارم. از زمان رفتن بچه ها یک تلفن هم نکرده. این بی اعتنایی ها نمره های منفی بانوی زیبای من رو، روز به روز بیشتر می کنه. برای داشتنش، دیگه اصراری ندارم و بار ها نوشتم "راضی ام به رضای یار". رضایم در رضای اوست. اما در هیچ شرایطی نمی تونم یادش رو از دل بیرون کنم. حرف سوم:... امروز ترانه ای از خواننده ای به نام "پویا بیاتی" شنیدم. خاطره ای از روزهای آخر با هم بودنمون رو برام زنده کرد. روزهایی که شاید دیگه نیان...خونه فرهاد بودیم. در شهرک امید. بهش گفتم بریم در محوطه و بدون حضور بچه ها قدم بزنیم. بارون آرومی می بارید. براش توضیح دادم شرایط به قدری حاد شده که باید فراری باشم. پرسید: یعنی هیچ راه دیگه یی نیست؟ گفتم :نه عزیزم. آخر خطه. بازوم رو فشار داد . گفت: من و تو به آخر خط نمی رسیم... رسیدیم...بد جوری هم رسیدیم... بگین بباره بارون...دلم هواشو کرده بگین تموم شدم من...بگین که بر نگرده بهش بگین شکستم...بهش بگین بریدم نه اون به من رسید و...نه من به اون رسیدم برهنه زیر بارون...خراب و درب و داغون از آدما فراری...از عاشقا گریزون... بذار کسی نبینه...غرور گریه هامو... بذار کسی نفهمه...غم تو خنده ها مو یه دار سخت سختم...یه باغ بی درختم سفیده گیس عمرم...سیاهه روز بختم تنم داره می لرزه...تو این هوای هرزه گاهی نداشتن دل...به داشتنش میارزه... گاهی نداشتن دل... به داشتنش میارزه... حرف آخر... دوستش دارم...دست خودم که نیست...بهش نمی رسم...دست خودم که نیست...براش روزهای خوب رو می خوام...این دست خودمه... به گفتگو نتوان اهل حال شد صائب خموش باش و سخن را مکن دراز اینجا** *از ترانه قدیمی "کیه کیه در می زنه" ** صائب تبریزی عکس: یلدا محمد زاده |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 0:26 توسط فرشید |
|
|
ستاره ها نهفته اند در آسمان ابری... دلم گرفته ای دوست... هوای گریه با من...هوای گریه با من... گزارش روزانه...(1 نیمه شب تا 4 صبح)... وقتی روز رو با تنبلی تا ظهر خوابیده باشی، نتیجه اش این میشه که شب خوابت نبره!!(عجب غیب گفتم). وقتی شب خوابت نبره، نگاه می کنی، به در و دیوار که از عکس عزیزانت پره...بعد دلت می گیره...بعد یاد شعر کوچه بازاری مرحوم مهستی می افتی...بنفشه ...بنفشه... به اینجای ترانه می رسی دلت می گیره... کاش تو هم حال مرا داشتی سینه ای از کینه جدا داشتی... دلم گرفت در نیمه شب... بانو...کاش تو هم حال مرا داشتی... زمزمه های تو که به پایان می رسه و می بینی خوابت نمی بره... دوباره میای وبگردی...با این پست زیبا بیشتر دلت می گیره... دلم را بر دوشم می گذارم می روم... باید کمی صبر کنی تا قیمتی شوم زیر خاکی شدن وقت می خواهد تو هم... زمزمه های نامهربانی ات را آرام تر بگو یک وقت دیدی صدایت را باد نه... خاک به گوشم رساند... و دلم ترک خورد دل است دیگر روی خاک... زیر خاک نمی شناسد می شکند...* گزارش روزانه...9 صبح تا 4 بعد از ظهر... میری دفتر. اونقدر کار روی سرت ریخته که تا ساعت 3 نمی فهمی چطور وقت گذشت. آخرین جلسه رو ساعت 3 برگزار می کنی. از ساعت 2 تلفن های مادر شروع میشه "فرشید نهار بیا...فرشید گرسنه نمون....فرشید کجایی...". آخ چه کیفی داره برخورد مادر با تو ...انگاری که هنوز 7 سالته... مادر؟... احمق شاعری است که... سعی می کند این را بنویسد...** گزارش روزانه: ساعت 4 بعد از ظهر تا 6 عصر... میای خونه مادر منتظره...نهار رو با اشتها می خوری و مادر تا اخرین لقمه کنارت می شینه. دلم برای فرید و فرهاد می سوزه (حتی فریبرز)...که از این نعمت محرومند... بعد از شدت خستگی روی تخت ولو میشی. باران پرنده زنگ می زنه... ازش می پرسی چه خبر؟ ساده و دلسوزانه میگه: "هیچی دنبال ویلچر هستیم و لگن و وسایل راه بردن برادرم"... جگرت آتش می گیره...می پرسم خودش چی میگه؟ جواب میده باور نداره چی شده میگه تا هفته دیگه خوب میشم و میرم شمال... بغضم رو می خورم. بهش دلداری میدم که خدا رو شکر که زنده ست. خدایا به حق خدایی خودت...به عظمت عرش کبریایی ات قسمت میدم برای جوون 21 ساله یی که برای ورزش( شاداب و سر حال) به کوه رفته و معلول از کوه بر گشته ...معجزه ای کن... زمانه بی رحمی شده... هر کس از بیداد گردون، شکوه ای دارد کلیم گر تو هم داری بگو، اینجا کسی بیگانه نیست*** گزارش روزانه: 7 تا 10 شب... امروز اونقدر پسر "به به چه نیکویی" بودم که به خودم جایزه دادم و به دیدن دوستی قدیمی رفتم. شام رو با هاش خوردم. ابراز شرمندگی کردم از کم سر زدنم. یه جمله گفت منو یاد دیالوگ های مسعود کیمیایی انداخت. به دلم نشست. "من سلامتی تو رو می خوام. حتی اگه سلام تو به ما نرسه". گزارش روزانه: ساعت 11 شب به بعد... اومدم خونه. دیدم مادر بد جوری سردشه. میام بیرون، از سوپر محله، براش از اون بستنی های حصیری می خرم که خیلی دوست داره. مثل همیشه اعتراض میکنه و می زنه وسط ذوق آدم: " توی این سرما و بستنی؟"...می خندم میگم بذار تابستون که شد بخور... با هم می خندیم. الان رفتم پایین... دیدم نوش جان کرده... معین آروم می خونه... راستی چی شد...چه جوری شد... این جوری عاشقت شدم... خونه بد جوری ساکته...روبروی کامپیوتر نشستم. برای شما می نویسم. این روزها هیچ چیزی مثل لحظه آماده کردن پست جدیدم برای شما عزیزان...به من آرامش نمیده... پ.ن: گزارش روزانه تمام شد... گزارش روزانه به سر رسید...دلتنگی ما سر جاشه... خوبه که هر روز گزارش نمی دم... *از وبلاگ پائیز زاد **علی عبدالرضایی ***کلیم کاشانی عکس: رضا حبیبی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 0:23 توسط فرشید |
|
|
من و خیابان های شهر...خالی شب کش می آید... با من غریبگی نکن...بانوی زیبای من... تو که فرشید رو بهتر از فرشید می شناسی...عاقبت دوباره تو رو به دست میاره... نذار اون روز ...روزی باشه که من ...با عصا...و تو...با عینک...روی این نیمکت نشسته باشیم و جوون ها رد بشن و بگن: "آخی ...چه پیر های عاشقی...یا چه عاشق های پیری...". تنهایی... امروز رو کاملا به خودم استراحت دادم. تا می شد خوابیدم. تا می شد، نوشتم. تا می شد به برنامه های آینده ام فکر کردم. اما مگه می شد یادت بره که تنهایی؟...بد جوری هم تنهایی... انتقال حس از اون طرف دنیا... گاهی وقت ها، یک نوشته ادبی با رعایت تمام اصول نوشتاری، نمی تونه مثل این متن...حسش رو انتقال بده. وقتی متن به جای کاغذ و قلم با حس نوشته بشه...میشه ایمیل ناصر...که نه گرامر داره ...نه جملات مرتب...اما یه دنیا حس داره...حس قابل انتقال از اونور دنیا که به قول فرناز ... "حتی ماه آسمونمون هم یکی نیست"... ایمیل "بزرگ مردم" ...ناصرم... حالم رو جا آورد. نوشته های این پسر منو لبریز از انرژی می کنه. salam pedar- جمله آخرش ...دیوونه ام کرد: "بدونید که برای عمرم، سعی می کنم که اسم بابا ناصر رو زنده نگه دارم". تا شقایق هست... امروز تلفن عزیزی از اصفهان، به مناسبت سالگرد بابا به یادم آورد که عزیزان بابا هنوز به یادمون هستند. پ.ن: برای فرناز... ایمیل ناصر رو که خوندم...دوباره به یادم اومد که: یادگار از تو در دلم کم نیست... *فریبا عرب نیا **نغمه مستشار نظامی عکس: رضا حبیبی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 0:1 توسط فرشید |
|
|
روی برف ها خورشید می کشم زمستان سرما نخورد...* تعطیلی بی موقع و اجباری و بدون برنامه ریزی، باعث میشه یک روز رو به بطالت بگذرونی. مخصوصا وقتی سرمای هوا، اجازه نده مادرت رو هم ببری به بهشت زهرا... اون هم در سالگرد سفر پدر... شب هم که می خوای از اتاقش بیاریش بیرون و میری یه فیلم ایرانی می خری و به اصرار میگی بیا تماشا کن... در حساس ترین لحظه های فیلم...برق میره...و مادر که فکر می کنه تو با وزیر نیرو نسبتی داری آن چنان نگاهت می کنه که در اون بی برقی، برق سه فاز ازت می پره... خوب شد امروز تموم شد... پ.ن(1): پرواز وفا از دیار ما... مث یه چای شیرین که شیرینی فراوونش، دلت رو بزنه...بعضی وقت ها حال آدم از زیادی بی وفایی به هم می خوره... بیا پیاده راه بیافتیم تا تبت فلات ما وفا را به دست باد داده است...** پ.ن(2): ساندویچ بی خوابی با سس دلتنگی... از اون شب هایی هست که بی خوابی به سرم زده...دلتنگی به دلم...اما...بگذریم... آهنگ دراز شب و رنجوری مشتاق با آن نتوان گفت که بیدار نباشد...*** *سارا خوشکام **رویا وکیلی ***سعدی شیرازی عکس: نیاز |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 2:11 توسط فرشید |
|
|
رضا...مردی شده و نهال...خانمی تمام عیار...اما پدر نیست که ببینه این روزها رو... کاشکی می دیدم... لحظه آخر تو رو که بودی... خسته در بستر تا تو می گفتی...هر آنچه داشتی تو دلم حسرت...جا نمی ذاشتی... شش سالگی...کانون پرورش فکری کودکان... تا یادم بود هر وقت از مادر یا هر کس می پرسیدم: "بچه چطور به دنیا میاد؟"...داستان هایی در مورد باز شدن یک گل و و و ... تحویلم می دادند. اون روز در کانون پرورش فکری کودک و نوجوان، توی یک کتاب به اسم"موجودات زنده چگونه فرزندان خود را به دنیا می آورند؟" به حقایق جدیدی رسیدم. به سرعت کتاب رو بسته و به طرف خونه دویدم تا مادر رو به خاطر دروغش محاکمه کنم. در رو باز کردم. پدر و مادر هر دو بودند. سلام نکرده، پرسیدم: بچه چطور به دنیا میاد؟...مادر هاج و واج نگاهم کرد و همون داستان قبلی رو تحویلم داد. پدر گفت بیا پیشم بشین...و برام حرف هایی زد که از خجالت سرخ شدم. اما تایید تصاویر کتاب بود. از همون روز فهمیدم...پدر فقط یک پدر نیست...رفیقمه... 18 سالگی...روز تولدم...توی ماشین... پدر به مناسبت تولد منو برد بیرون تا به تعبیر قشنگش...دو تایی مردونه حرف بزنیم. حرف هایی زد که برام درس بود و سرمشق زندگی... اون روز هم فهمیدم...پدر فقط یک پدر نیست...رفیقمه... 20 سالگی...عاشق شدم... انقلاب شده بود. پدر سلطنت طلب بود و من انقلابی. عشقش این بود که شب ها، رادیو های بیگانه رو گوش بده و با من کل کل کنه. در اون روزها عاشق شده بودم. چند شبی گوشه نشین بودم. به مادر گفت: فرشید چش شده؟ چرا نمیاد سر به سر من بذاره. مادر گفت: فرشید عاشق شده. عشقی که قدرت رسیدن به اونو نداره. پدر گفت: "براش می گیرم اگه سر قله قاف باشه..." پدر پشتم در اومد. همه خواسته های خودش رو که باید حتما از فامیل زن بگیرم رو به دور ریخت. روی دل خودش پا گذاشت تا به دل من رفتار کنه. اون روز هم فهمیدم ...پدر فقط یک پدر نیست...رفیقمه... 24 سالگی...سفر ناگهانی پدر... توی ماشین و در راه برگشت از کارخونه برام حرف هایی زد و وصیت هایی کرد. وصیت هاشو تقریبا انجام دادم. دلگیری هاش... همون جور که خواسته بود، سر به مهر در قلبم موند. گفتم: "بابا یه جوری حرف می زنی انگار می خوای بری...نرو .پشتمو خالی نکن...". چند ساعت بعد رفت... اون شب فهمیدم .. پدر...رفیقم... رفت... فردا سالگرد سفر پدری هست که برام رفیق بود... بعضی چیز ها سن و سال نمی شناسه... مثل غم بی پدری برای پدری که مثل پدر خودش برای بچه هاش نتونست پدری کنه... پ.ن: تقدیم به پدرم... خیال کردم بری ..میری از یادم تو رفتی و نرفت..چیزی از یادم... تو رفتی تازه عاشق تر شدم من... از اونی هم که بود بد تر شدم من... رفیق روزهای خوب... رفیق خوب روزها... سال گذشته، رضای عزیز دردونه ات رو هم سر و سامان دادم. ازم راضی هستی؟ سال گذشته، برادر کوچکت مثل خودت ...بی هوا و مظلومانه سفر کرد...پیش هم هستید؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 0:26 توسط فرشید |
|
|
به بهار نیامده دل مبند آتشی بیفروز تا نیفسرد دل در این زمستان بلند...* هیچ وقت هیچ چیز درست نمی شود، چون توقعات ما بیشتر می شود، و تغییر می کند.هیچ قله یی آخرین قله نیست.** بعد از دیدن پسرها، بیقرار دیدار نهالم هستم. نمی دونم حق طبیعی یک پدر هست یا زیاده خواهی من. هر چه هست...الهی...مددی... پ.ن(1): بانوی زیبای بی اعتنای من... از لحظه برگشتن بچه ها، هیچ تلفنی از تو نداشتم. دلگیرم ازت... نمی دونم خاصیت برف این روزهاست (که عاشقانه ترین برف بازی رو با تو داشتم) یا به خاطر لبوی دیروزه( که اولین بار وقتی فهمیدم لبو دوست داری به ایشان!! علاقه مند شدم)...هر چه هست بیشتر از روزهای گذشته در خاطره و حافظه من قدم می زنی. صدای قلب نیست صدای پای تست که شب ها در سینه ام می دوی کافی ست کمی خسته شوی کافی ست...بایستی...*** پ.ن(2): برای برادر چشم انتظار باران پرنده... این همه دل پاک و این همه دعا از آدم هایی که همدیگه رو ندیدند، برای عزیزی که اون رو هم ندیدند...این هاست که به زندگی معنا میده... تا شقایق هست ...زندگی باید کرد...**** *محمود تقوی تکیار **نادر ابراهیمی ***گروس عبدالملکیان ****سهراب سپهری عکس: رضا حبیبی |
|
+ نوشته شده در
شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 23:52 توسط فرشید |
|
|
بعد از ظهر سرد امروز... ( جمعه) جاده شمال به تهران دمای 3 درجه زیر صفر لبوی شیرین...باقالی داغ... با عدم رعایت موازین بهداشتی... وای که چه چسبید... چهار شنبه، دلتنگ بودم. برای 5 شنبه کار خاصی نداشتم. به مادر گفتم: بریم شمال؟ لبخند رضایت مادر...حرکت صبح 5 شنبه به شمال سرسبز... یخ بندان و لیز بودن سطح جاده از یک طرف و نگاه "خانم مارپل"ی مادر به کیلومتر شمار، باعث شد مثل پسر های " به به چه نیکویی" رانندگی کنم. با رضا حبیبی و خانم مهربانش، شب خوبی رو گذروندیم..یک مسافرت نقلی 24 ساعته. مادر که راضی باشه، دنیا به کام میشه.(من هم راضی بودم). برگشتن در عوارضی قزوین به تهران، براش لبو خریدم و باقالی. از این گاری های کثیف!! با هم خوردیم و کیف کردیم. مادر حتی آب ته ظرف لبو رو هم خورد. لبو به مادر مزه کرد. دنیا به من. پ.ن(1): دعا برای عزیزی که در انتظار معجزه است... دوستی نادیده از عزیزان وبلاگی این کامنت رو برام گذاشته. تردید ندارم در رسیدن من به بچه هام دعای خیر شما عزیزان موثر بوده. شاید عرش کبریایی با دعای شما برای این عزیز هم معجزه ه ای پدیدار کنه. جمله پائولو رو که براتون قبلا نوشتم: معجزه هیچ توجیه و تفسیر علمی ندارد، اما برای کسانی که به آن اعتقاد دارند رخ می دهد. کامنت عزیزمون رو با هم بخونیم که این روزها دنیا براش به آخر رسیده. فرشید عزیز سلام. پ.ن(2): برای انتظار خودم... شاید سماجت باشه، اما لجبازی نیست. می دونم یک روزی، یک جایی، یک کسی، خواهد نوشت: مردی مردانه در انتظار عزیزش ایستاد... آن قدر ایستاد... تا قلبش ایستاد... من اینجا تا تلاقی خطوط موازی تا پر شدن صدای قلبم به انتظارت خواهم ایستاد* *مریم تاجیک |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 20:59 توسط فرشید |
|
|
تک درخت خانه ما در زیر برف امروز تهران... یکی بود یکی نبود. غیر از خدا فرنازی بود و عالم عاشقی. به علت برف سنگین ماشین نیاورده بودم. از میدون کندی اون زمان، (توحید این زمان)، ماشینی دربست گرفتیم برای دانشگاه ملی اون زمان،(شهید بهشتی این زمان). به پمپ بنزین ولنجک اون زمان،(مقدس اردبیلی این زمان)، که رسیدیم، ماشین نتونست جلو تر بره. پیاده شدیم و پیاده راه افتادیم. تا خود دانشگاه. بدون یک کلمه حرف. اونقدر برف توی سر هم زدیم، که وقتی به کلاس رسیدیم، در سرمای چند درجه زیر صفر، خیس عرق بودیم. نگاه استاد، معجونی از خنده و تعجب و شماتت بود. هر بار که برف میاد این خاطره وجودم رو به آتش می کشه. هر بار که برف می اومد بچه می شد و هوای برف بازی می کرد. امروز برف اومد نه فرناز بود...نه حال وهوای برف بازی...نه کسی که با برف بزنمش و با برف منو بزنه. برف زمستان ...چه بی حاصل اندوه باران...چه بی حاصل فریاد شکسته درختان... میان طوفان ...چه بی حاصل... تو آرامش روز سردی... تو پایان هر رنج و دردی خورشیدی میان تاریکی... مهربانی دست مردی اکنون نشسته میان ما صد موج غریب ...صد آشنا هزاران سکوت...صدها صدا نابودی عشق چه آسان است ناگهان بهار زمستان است عشق من برف درختان است...* دوستش دارم...تا مرز بی نهایت...دلگیرم ازش... از بی نهایت هم اون طرف تر...نمی دونم حتی اگه بخواد شروع کنه...شروع می کنم یا نه...اما هر چه هست امروز بد جوری توی گوله های برف دیدمش... افسوس که حس امروز رو نمی دونم با چه واژه ای بیان کنم... وقتی که واژه فقط واژه است باید پی چیزی فرا تر بود در توضیح حیات آنجا که نابینایی آهسته می پرسد زیبایی چیست؟** *ترانه زیبای زمستان از فریدون فرخزاد **ناهید عباسی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 23:49 توسط فرشید |
|
|
چگونه بخندم وقتی که دور لب هایم را مین گذاری کرده اند* بعضی وقت ها آدم دلش می خواد به عزیزش بگه: "آهای...به خدا وقت تمومه". مثل مربی کشتی که کنار تشک مضطرب نشسته و نگاهش به کورنومتر هست. اما حواس کشتی گیر به وقت مسابقه نیست که زمان چطور داره می گذره. من از سکوت می ترسم از تکرار لحظه های بی کلمه از دوری واژه ها با ذهن من از هر چه مرا منتظر می گذارد... می ترسم...** پ.ن: برای نهالم...و تلفن دیشبش... عزیز دل بابا، نمی دونی تلفن دیشبت با من چه کرد. جمله معمولی و ساده بود. "فرشید اینقدر برای ما خرج نکن...وقتی میای باید سرمایه داشته باشی". وقتی اینو گفتی، نه به سرمایه فکر کردم، نه به ولخرجی نه به سفر ...فقط به این فکر کردم که... در باورت هست که... باید با هم باشیم. شاید فردا یا شبی دیگه، بله گفتن مادرت به خودم رو بنویسم که چقدر شبیه این جمله تو بود. بی مقدمه...منو برد به روی ابرها...مثل دیشب تو... *گروس عبدالملکیان **فری ناز آرین فر عکس: یلدا محمد زاده |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 23:52 توسط فرشید |
|
|
شود آیا که در میکده ها بگشایند؟ گره از کار فرو بسته ما بگشایند؟* بنده خدا این "عرش کبریایی" نمی دونه از دست من چکار باید بکنه. تا دیروز گلایه بود و دلتنگی و حالا بیقراری...بیقراری...بیقراری... حال آدمی رو دارم که در سرمای قطب، یخ زده...حالا با تن یخ زده پرتش می کنند در آب جوش. هم گرما ی مطبوع، یخش رو آب می کنه و لذت می بره... هم بی تاب میشه و نمی تونه یه جا بند بشه. مثل اسپند روی آتیش... دلم می خواد یه ریز حرف بزنم...بنویسم می نویسم می نویسم از تو تا تن کاغذ من جا دارد... با تو از حادثه ها خواهم گفت گریه این گریه اگر بگذارد... اونقدر حرف گفتنی دارم که نگو... اونقدر مشق نوشتنی دارم که نپرس... اونقدر....بگذریم... مدت هاست یک کلمه هم سکوت نکرده ام هی شعر هی شعر آن قدر کاغذ کم آورده ام که نگو... نگو... نگو ای واژگان بی شمار از نگاه غایبت سرازیر نگو کجایی... آن قدر نگو تا بروم سراغ کاغذ ابر ها آنگاه باران شعر و... "به صحرا اگر باشی پایت در شعر فرو می رود" می رود کسی روی دلم راه می رود نمی دانم در کدام صحرای دور کسی روی دلم راه می رود** پ.ن: یک درخواست مودبانه... در پست قبلی، کامنت زیبایی از نویسنده وبلاگ فریاد خاموش داشتم .این قسمتش دلم رو فشار داد.چنگ زد.
به پیوست تمام ترانه های قدیمی باز هم می نویسم برگرد...*** *حافظ شیرازی **حمید رضا شکار سری ***از وبلاگ فریاد خاموش عکس:رضا حبیبی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم دی 1386ساعت 23:3 توسط فرشید |
|
|
سفر، خونه رو به یادم آورد سفر به یادم آورد میشه از سر کار که بر می گردی چشم انتظاری داشته باشی سفر به یادم آورد... دلتنگی رو... عشق رو... خانواده رو... خونه رو... بعد از دو هفته دوری از محیط کار، به دفترم رفتم. هنوز گیج و منگم. امروز کار مثبتی انجام ندادم. هنوز در حال و هوای دبی هستم...و ناصرم و نویدم و پیمانم...
به هر چه فکر می کنم هم نیست هم بود دیگر برایم خیلی مهم نیست چیز هایی که خیلی مهم بود هنوز حق با کسی ست که ندارد...* پ.ن: یه ذره خصوصی برای او... نه اینکه حرفی برای گفتن نیست...نه...نه اینکه نمیشه از خودم دفاع کنم...نه...نه اینکه نمیشه با چند جمله زیر سوالت برد...نه... هر نگفتنی رو به حساب نفهمیدن نذار...هر سکوتی رو به حساب رضا مندی نذار..ناز عاشقانه با بی حرمتی ...زمین تا آسمون فرق داره...بانو... هر چیزی مرزی داره و نهایتی...حتی صبر...
خیلی حرفا رو... خیلی جاها نمیشه گفت ولی یه سری از حرفا رو هیچ جا نمیشه گفت می فهمی؟... هیچ جا...** *علی عبدالرضایی **از وبلاگ دوست نادیده عکس:رضا حبیبی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم دی 1386ساعت 0:48 توسط فرشید |
|
|
خوابم کنار آتش برد پس از آن که میهمانم رفت آتشی که نیم شب افسرد* به ایران برگشتم، با خاطرات عزیزانم . خدا رو شاکرم... حالا به جای عکس، داغی بودنشون در ذهنم نشسته. گر چه حالا نبودنشون، بیشتر عذابم میده...اما صبوری می کنم تا ببینم سرنوشت برای من چی رقم زده.
به راه خود که می رفتم لحظه ای چند، باز پس نگریستم و کلامی چند گفتم و دیگر مرا از آنچه بوده است... یاد نمی آید و کسی را به خاطر ندارم** پ.ن: به دریا رفته می داند، مصیبت های طوفان را... دیدار بعد از 14 سال لذت بخش بود. اینکه فاصله 5000 روزه، خللی در محبت بچه ها به وجود نیاورده بود. ناشکری نمی کنم. اما نگید بی تابی نکنم...
نالیدن بی حساب سعدی گویند خلاف رای داناست از ورطه ما خبر ندارد... آسوده که بر کنار دریاست*** *یارتا یاران **بیژن جلالی ***سعدی شیرازی |
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم دی 1386ساعت 23:27 توسط فرشید |
|
|
ای عرش کبریایی...کجای دنیا کسی دیده که دیدار بچه ها،جیره بندی باشه...تجدید نظری لطفا... ای دریای رحمت...یه کمی هم خدایی لطفا... ناصر در فرودگاه، فبل از رفتن منو به گوشه ای کشید و گفت: "فرشید یه ایمیل براتون زدم. وقتی از فرودگاه بر گشتید بخونید. یه آهنگ هم توی ایمیل دانلود کردم.گوش بدید." شب بعد از همه کارها ایمیلم رو چک کردم. دیگه طاقت نیاوردم. با فریاد گریه کردم. salam pedar- vachti ino mikhoonin ma raftim be man begin agar kar kard. http://music.farsitube.com/song.php?song_id=547&artist_id=113 ta vachti diga tooya فردا به ایران بر می گردیم...و زندگی همچنان به مسیرش ادامه میده... دیشب فرناز و نهال هر کدوم جداگانه زنگ زدند و دلداری ام دادند. هر دو قول اومدن دادند... پ.ن(1): بدون شرح برای فرناز... گفتی غصه نخور...گفتی سال دیگه من و نهال با بچه ها میایم...کاش می دونستی این یک سال ها برای من یک عمره...کاش... همچو گل، سینه ام از آتش دل سوخته است خانه سوزی،صفت آتش افروخته است منم آن غنچه که خون می خورم و خاموشم که لبم دوخته است آن که تنم سوخته است...* پ.ن(2): الهی پدر...دور سرت بگردم... این هم متن ترانه ای که ناصرم در ایمیلم گذاشته بود. ترانه پدر با صدای شهیاد... پدر جونمه،پدر عمرمه،پدر دینم و ایمونمه پدر خدا عمرت بده...صبر و تحملت بده نذار که دوری ام اینقده...رنج و آزارت بده گرد پیری رو سرت...غم و غصه تو تنت هیشکی نیست دور و برت...دوری ام نمیشه باورت از بس که غصه خوردی...روزا رو می شمردی پیر شدی زود شکستی...چشم انتظار نشستی درد رو به جون خریدی...یه روز خوش ندیدی برای خوشبختی ام...دیدم چه ها کشیدی هر جوری هست زودی بر می گردم... الهی پدر دور سرت بگردم... * رهی معیری |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 23:9 توسط فرشید |
|
|
بچه ها رفتند... همین... تو برو سفر سلامت غم من نخور که دوری... واسه من شده عادت...
جای خالی پاره های دل...بد جوری اذیتم می کنه... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 23:52 توسط فرشید |
|
|
فردا شب راهی میشن...تکه های قلب من... تا دوباره کی این دستها روی شونه هام قرار بگیره... منم تو شهر غم، زندونی تو غم و غصه دل، ارزونی تو رسیده اون شبی، که تو می خواستی چه بده آخر، مهمونی تو کمتر از 24 ساعت دیگه، 12 روز طلایی زندگیم به پایان می رسه. عموی تازه سفر کرده،همسری داشت که جمله ای از او، همیشه در ذهنم نقش بسته. "همیشه وقتی کارهاتو کردی و فکر می کنی حالا وقت بهره برداری هست و میشه راحت پاهاتو دراز کنی و به استراحت بپردازی...صدات می کنند و میگن...وقت تمومه... اون وقته که باید بری...". حضور فریبرز باعث شد در این 72 ساعت آخر به بچه ها حسابی خوش بگذره. از فوتبال گرفته تا هر بلا گیری دیگه یی که دلشون خواست. با هر بار شنیدن قهقهه خنده هاشون...قربون صدقه شون رفتم. امشب هم ساعات خوشی رو بر روی کشتی گذروندیم. اونقدر بازی کردند و خسته شدند که با رسیدن به خونه، شب به خیر گفتند و خوابیدند. به محض اینکه بازی کردنشون تموم میشه، غم به چهره شون می شینه. ناصر بردبارانه تر رفتار می کنه اما نویدی و پیمانم غمی در صورتشون موج می زنه که وجودم رو به آتش می کشه. حال وهوا به گونه ای که هم بهار است و ... هم خزان ...* در سالن بیلیارد، تیم فریبرز و ناصر با هم بودند. وقتی برنده شدند، ناصر مثل بچه ها خودش رو توی بغل فریبرز انداخت و بوسیدش. فریبرز آنچنان از ته دل گفت: "آخیش"...که قلبم درد گرفت. چشمام پر اشک شد. نفهمیدم به خاطر مظلومیت بچه ها بود، یا آخیش از ته دل فریبرز و یا بد بختی خودم... هیچ دردی بالا تر از این نیست که پدری نتونه غم رو از دل بچه هاش بیرون کنه. مگه این بچه ها از پدرشون چی میخوان؟جز بودن سایه پدر بر سرشون. "آه از این قلب که جز درد در آن چیزی نیست"..** فردا روز سختی ست...باید آخرین شام رو با عزیزانم بخورم... شام آخر بی تو شاید شب آغاز باشه می تونه زمین دلیلی واسه پرواز باشه... پ.ن: آخرین...حالا که آمده ای... حالا که آمده ای من هم همین را می گویم خدا ما راآفرید و خود خواهی ما... مرز ها را...*** *کتایون آموزگار **نادر ابراهیمی ***محمد رضا عبدالملکیان
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 0:25 توسط فرشید |
|
|
صحرای زیبای دبی...امروز بعد از ظهر...حضور فریبرز بچه ها رو خوشحال کرد...زود با هم صمیمی شدند...خدایا شکرت... حالا که آمده ای چه لباس های مهربانی پوشیده اند همه این کلماتی ... که از تو می گویند* تا ساعت 6 دیروز خبری از ویزا نبود. در اوج نا امیدی خبر دادند، پرینت ویزا نیومده، اما طرف اماراتی، شماره ویزا رو داده. لحن مسئول مربوطه اونقدر نا مطمئن بود که تا لحظه حضور در فرودگاه ایران و دبی، دل نگرانی همراهمون بود. در مجموع لحظه های سختی رو پشت سر گذاشتیم. بعد از تلفن ناصر و ابراز نگرانی در مورد نیومدن فریبرز، تازه فهمیدم برای بچه ها حضور عمو در دبی تا چه حد مهم بوده. لحظه هایی که در فرودگاه دبی گذروندیم، بسیار سخت بود، اما به لطف خداوند همیشه مهربان، ساعت 8 در خونه بودیم. بچه ها خواب بودند. اصرار من به فریبرز در مورد بیدار نکردنشون، بی اثر بود. حال و روز فریبرز رو درک می کردم. مثل دیوونه ها پرید روی تخت هر سه اونا و از خواب بیدارشون کرد. دو ساعت بعد، بچه ها از سر و کول عموشون بالا می رفتند. همون جور که فکر می کردم لباسهای ورزشی که رضا با زحمت زیاد تهیه کرده بود، پسر ها رو به مرز جنون رسوند... از شدت خوشحالی. نهار رو در رستوران اپل و در میون شوخی های فریبرز با برادر زاده هاش و حاضر جوابی های اونها خوردیم. ناصر چند بار قاشق از دستش افتاد و هر بار گارسون با حوصله قاشق و چنگال تازه می آورد. بار آخر نوید گفت: ناصر این آقا الان داره توی دلش به تو فحش میده و مطمئن باش حتما روی چنگالت هم از شدت ناراحتی "تف" کرده. بعد از این حرف نوید، دیگه نتونستم از چنگال استفاده کنم و همین امر باعث خنده بیشتر اون ها شد. بعد از ظهر به تور صحرا رفتیم. همه چیز عالی بود. بچه ها در نهایت خوشی بودند. رابطه شون با فریبرز بیشتر از حد تصورم صمیمی شد. یک دختر خانم زیبا در اونجا کاری شبیه خالکوبی انجام می داد. نوید و فریبرز از چهره این خانم خوششون اومده بود و بارها برای خالکوبی مراجعه کردند. آقا فریبرز از اسم خانمش شروع کرد و در مراجعات بعدی به بچه ها رسید و بعد کم مونده بود که به آشنایان، همسایه ها، تهیه کننده و کارگردان برنامه، تدارکات، نودال، امپکس، حراست و و و ... برسه. اوج سر و صدای بچه ها زمانی بود که سوار شتر شدند. فریبرز با داد و فریاد های خودش سعی در عصبانی کردن شتر ها داشت. زمانی که یکی از شتر ها سرش رو به طرف بالا برد، ناصر فریاد زد این می خواد منو بخوره، منو بخوره...عمو ولش کنید...نوید از ترس زیاد گفت: عمو مگه مرض داری؟ وقتی همه خندیدیم، گفت: من نگفتم مرض داری ...گفتم عمو مگه مرض دارید؟... از صحرا که بر گشتیم، به جز خستگی، آثار غم رو در چهره بچه ها دیدیم. کاملا مشخص هست از همین حالا ماتم رفتن رو گرفته اند. فریبرز برای خروج از این حالت پیشنهاد رفتن به باشگاه بیلیارد رو داد و دوباره دو ساعتی سرگرمشون کرد. پسر ها گرفته اند. به خودم اجازه نا شکری نمیدم. اما از دل گرفتگی بچه ها، بد جوری دلم گرفته. بچه ها از حالا برنامه دارند که فردا دوباره به پارک آبی بریم تا عموشون رو به جاهای ترسناک ببرند. خدایا کمکم کن این 48 ساعت به هم نریزم. خدایا نیرویی بده، بتونم بچه ها رو بدون غم، راهی کنم. خدایا...هیچ کس مثل تو نمیدونه در این دل چه خبره. مددی... پ.ن: برای عزیزان مسافرم... برای عزیزان در کنارم، که 48 ساعت دیگه در کنارم نیستند. بدنم چنان به تو خو گرفته است که حتی اندیشه از یاد بردنت دردناک و غم انگیز است** *محمد رضا عبدالملکیان **از کتاب ماه و تنهایی عاشقان(ترجمه عباس صفاری) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 1:17 توسط فرشید |
|
|
گرمای نور بوسه صبح رویای دور* ساعت 5 بعد از ظهره. ساعت 1 باید به فرودگاه بریم. هنوز ویزای فریبرز نیومده. ناصر از دبی تماس گرفته و در مورد ویزای عموش سوال می کنه. احساس مسئولیت و مهربونی این بچه ها، دیوونه ام می کنه. خدا مهربون تر از اونه که دلخوشی دیدار عمو رو از بچه هام بگیره. رضا دیروز و امروز، با ذوق و شوق بی نظیری در تدارک تهیه لباس ورزشی تیم ملی بسکتبال و فوتبال پرسپولیس و استقلال برای بچه هاست. فکر می کنم از تمامی وسائلی که براشون خریدم، از این لباس ها بیشتر خوششون بیاد. اگه قرار بشه شب تنها برم، بد جوری دلم می گیره و نمی دونم به پسر ها چطوری حالی کنم که گرفتاری ویزا یعنی چی؟ اونا با پاسپورت امریکایی خیلی راحت هر جا بخوان میرن. ناصر نقشه کشیده بود عمو فریبرزشو به پارک آبی ببره تا از اون بالا بیاد پایین و بترسه. دیروز با بچه ها به شارجه رفتیم. تیم جواد باخت. شب بغض رو در صدا و سیمای مادر دیدم. جلوی اشکش رو گرفت.. بچه ها هر کدوم چمدونی رو گرفته بودند و بدرقه مون می کردند. ج...د...ا...ی...ی...کلمه بدیه...لفظ دلگیریه... از صبح به همراه فریبرز دنبال انجام کار ها بودم. روز، روز خوبی نبود. چند بار با بچه ها تلفنی صحبت کردم. حالشون خوبه... دعا کنید در پست بعدی (که اگه خدا بخواد از دبی می نویسم)...فریبرز در کنارمون باشه... پ.ن(1): برای کسی که مثل هیچ کس نیست... با تنت رام بخوابم شبی بی نیاز روز بگذار مدام بخوابم * پ.ن(2):ایرانم رو دوست دارم ایرانم رو دوست دارم. با همه بی نظمی فرودگاهش...با همه کاستی هاش...با ویراژ موتور سوار هاش...دلم تنگ شده بود... *وارتا یاران عکس:رضا حبیبی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوم دی 1386ساعت 17:23 توسط فرشید |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
دل مشغوليهايي كه دارم و آنچه بر من گذشت و اين فردای نا پيداي من...
اينها نوشتههايي ست برای دل خودم، قلبي كه به قول نادر خان ابراهيمي: "آه از اين قلب كه جز درد در آن چيزي نيست". |
|
RSS
|