![]() |
![]() |
|
| بنگر چگونه دست تکان میدهم گویی مرا برای وداع آفریدهاند |
|
باز میون ما، صد هزار تا کوه فاصله ست فاصله رو بردار عزیز... می خوام این شبا، که شبای دلتنگیه بشه شب دیدار عزیز... تو گلی و من خار عزیز... دلمو به دست آر عزیز... آخ که دل من تنگ شده واسه شب دیدار عزیز...* هیچ چیز مثل تلفن نهال خانوم نمی تونست تا حدودی منو از حال و هوای این چند روز خارج کنه. نهالم خبر گرفتن پاسپورتش رو داد و این یعنی همه چیز برای سفر دخترم و دیدارش بعد از 14 سال مهیا شده. ازم پرسید: "فرشید برات چی بیارم"؟. (بابا که رفت یک بار به نهالم گفتم اگه منو بابا صدا کنی عمو رضا غصه می خوره. نهال 4 ساله، از همون لحظه به من گفت فرشید...). گفتم: خودتو. با خنده ملیحش گفت: خودمو که میارم برات سوغاتی چی بیارم؟ اون کت مخملی که برات فرستادم اندازه ات بود؟ گفتم یه کم بزرگتر بیار. با شیطنت خندید و گفت: یه کم یا خیلیییییی کم. سی و چند روز بیشتر نمونده.... پ.ن: روزها می گذرد...اما بسیار سخت می گذرد... امروز بر سر مسئله ای با فریبرز درد دل می کردم(گر چه از خودش هم امروز کمی رنجیدم...اما این روزها به جز او کسی دورو برم نیست)...گفت: داداش شاید این روزها خیلی حساس شدی. شاید راست بگه. حس می کنم زیر بار این همه فشار کمرم طاقت نمی آره. خسته ام. غمگینم. دلم یه عالمه گریه می خواد توی یک چاه که سبک بشم. دلم سفر می خواد. دلم آرامش می خواد. امان از این دل...به قول نادر خان ابراهیمی: "آه از این قلب که جز درد در آن چیزی نیست".** دلمون هندونه فکرمون هندونه رنجمون هندونه با یه دست سرنوشت... یکی شو برداریم بسه...*** *ترانه زیبای مرتضی **نادر ابراهیمی ***حسین پناهی عکس: یلدا محمد زاده |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 23:22 توسط فرشید |
|
|
و امشب ققنوس آماده رفتن به مزاری ست که خود خریداری کرده بود. در کنار زیارتگاه پیر مراد در همدان...ققنوس می رود...بی چشم...بی قلب...بی کلیه...و این شمع ها نثار فرشته ای که در مرگش هم به داد دیگران رسید... ماجرای ققنوس هم تمام شد. فردا بدن پاکش رو بدون چشم و قلب و کلیه دفن می کنند. زندگی دوباره جریان خودش رو ادامه میده. روزی دوستی در کنار جوی آبی دستش رو به داخل نهر برد. مشتی از آب رو برداشت و گفت: می خوام سرنوشت این یک مشت آب رو تغییر بدم، غافل از اینکه سرنوشت اون آب همون تغییر مسیر و جدا شدن از بقیه آب ها بوده. تمام امروز رو در خونه موندم. به کار و گرفتاری های روز مره فکر نکردم. خسته نیستم امروز خود خستگی بودم. سعی می کنم از فردا از این حال و هوا بیرون بیام. تلخی این چند روزه نوشته هامو به من ببخشید. سفر ققنوس اون هم چنین مظلومانه...بد جوری منو به هم ریخت. شاید این عکس عمق درد درون این فرشته رو نشون بده.
به باور دل ناباورم نمی گنجد هنوز هم که مرا با تو این فراق افتاد
تلفن نهالم و سر به سر گذاشتنش با مادر، هر دومون رو سر حال آورد. نهال به مادر گفت:"مامان مهین آماده بشید که وقتی من اومدم همون غذاهای خوشمزه ای رو که برای ناصر و نوید و پیمان درست کرده بودید برای من هم بپزید". مادر امروز به هر کس رسید، این جمله نهالم رو گفت. پ.ن: تنهایی... در عشق اگر عذاب دنیا بکشی با اشک به دیده طرح دریا بکشی تا خلوت من هزار غربت باقی ست تنها نشدی که درد تنها بکشی* *ایرج زبر دست عکس شمع ها: رضا حبیبی عکس ققنوس: ارسالی از آرش |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 23:37 توسط فرشید |
|
|
احساس سوختن به تماشا نمی شود... تا حسرتی ابدی شوند نا غافل می روند و تنها داغ می گذارند به جا در مرگ جان های جوان شب شیون هزار یلداست...* نمی خواستم امشب باز هم از ققنوس سفر کرده بنویسم. اما وقتی فهمیدم فرم مخصوص اهدای اعضای بدنش رو امضا کرده، دلم نیومد که اشاره ای نداشته باشم. گر چه پدرش، بهترین دوستان ققنوس رو شدیدا رنجونده، اما دیشب دلم به حالش سوخت. به هیچ وجه اجازه نمی داد دستگاه ها رو از بدن دخترش جدا کنند. وقتی پزشکان او را بالای سر ققنوس بردند تا ببینه رنگ صورت ققنوس برگشته، این اس.ام.اس رو برام فرستاد: "چرا میگن مرده؟ 4 تا از بهترین دکتر ها اومدن منو بردند بالای سرش، میگن ببین مرده. خوب اتاق سرده بچه ام از سردی اتاق رنگش برگشته. معلومه که رنگ آدم از سرما می پره. مگه نه؟ از سرمای اتاقه که بدنش سرد شده، مگه نه؟." زمانی که اصرار منو در مورد عمل کردن به خواسته ققنوس شنید گفت: "آخه تو که از نزدیک ندیدی اش. ناخن های کشیده شو...اون چشمای تیله ای شو...آخه من اینا رو به کی ببخشم؟ امروز سرانجام تسلیم شد: "یهدا رو بردند اتاق عمل،برای اهدا. من خواسته شو در آخرین لحظه انجام دادم". فکر می کنم سخت ترین لحظه برای پدر این باشه که عزیز دلبندش رو در مقابل چشمانش قطعه قطعه کنن. اما کار ققنوس و پدرش خدایی و شجاعانه بود. پ.ن(1):...همین جوری!... غرورم را لباست می کنم... باز التماست می کنم تا وقت دیدار... دو چشمم فرش پایت می کنم... جانم فدایت می کنم... من را میازار...** پ.ن(2): برای دل دردمند دوستان ققنوس که رنجیده شدند... امشب ققنوس تنهای تنهای تنهاست...راحت شد. باور کنید. ولی خوشحال باشید که قشنگ ترین لحظه هاشو با شما گذروند امشب ندانم ای بت زیبا چه می کنی ما بی تو خون خوریم... تو بی ما چه می کنی...*** *غلام رضوی **ترانه ای از گلپایگانی ***عماد خراسانی عکس: یلدا محمد زاده |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 23:19 توسط فرشید |
|
|
رسم زندگی این است یک روز کسی را دوست می داری روز دیگر تنهایی به همین سادگی...* یکی از عکس هایی که ققنوس برام فرستاده بود. فکر کنم با پوپک یا یکی از دوستانش رفته بود برف بازی. می گفت: "فرشید عالی بود. آب رو جویدم". و اشاره اش به خوردن برف بود. همیشه از عطش می سوخت. اوایل جاده در مسیر برگشت بودم، که اس.ام.اس پدر ققنوس رسید: "ققنوسم رفت"... به همین سادگی...با همین دو کلمه داستان عمر یک آدم به پایان رسید. در فرهنگ معین در مقابل ققنوس نوشته: مرغی افسانه ای که هزار سال عمر می کند و چون لحظه مرگش فرا رسید، هیزم بسیار جمع می کند و به بالای آن می نشیند و آن قدر بال می زند تا هیزم آتش بگیرد و بسوزد و از خاکسترش، ققنوس جدیدی به وجود آید. یهدا(ققنوس)، بیشتر از سی و چند سال عمر نکرد. از زندگی اش چیزی نفهمید.بعد از فوت "دایه" اون هم زمانی که ققنوس در سفر بود کاملا به هم ریخت. در پست "داغ ما نیست به دلسوزی یاران محتاج" ، به اس.ام.اس ققنوس اشاره کرده بودم: "به کی بگم که خسته ام. دلم مادرم رو می خواد که در آغوشش گریه کنم". و این رو هیچ کس نفهمید. وقتی عازم سفر کربلا بود، در همین وبلاگ، کامنت گذاشت و گفت در اونجا برای برادر باران پرنده که در 21 سالگی به علت سقوط از کوه قطع نخاع شده دعا می کنه. به فکر همه بود به جز خودش. با رفتنش خیلی ها رو آتش زد. منی که فقط صداشو شنیده بودم کلافه کرد. خدا به دوستانش که لحظه ای تنهاش نگذاشتند، صبر بده. آخرین جمله اش، هیچ وقت یادم نمیره و در گوشم زنگ می زنه: "فرشید خیلی حرف ها رو به گوشی بسپار که دور نریزه" پ.ن(1): برای بانو... هر وقت عزیزی بار سفر می بنده، این ترس تمام وجودم رو در بر می گیره که نبینمت و برم. از خدا می خوام اگر بنا بر ندیدن هم باشه، با تصمیم و انتخاب هر دوی ما باشه، نه با اجبار به سفر بی بر گشت. گفت: این قدر نامم را تکرار نکن نفسم را حبس کردم...** پ.ن(2): برای نهالم... پدر ققنوس در یکی از تماسهای دیروزش گفت: هیچ چیز کم ندارم. فقط زمان. فقط زمان می خوام. خوشحالم که خدا این زمان رو در اختیار من گذاشته تا دوباره در آغوشت بگیرم. لحظه دیدار نزدیک است... *سهراب سپهری **احسان پرسا عکس: ققنوس سفر کرده |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 21:43 توسط فرشید |
|
|
گفتی ببند چشماتو ...وقت رفتنه... انجیر می خواد دنیا بیاد...آهن و فسفرش کمه...
امشب حال مرا...تو نمی دانی از چشمم غم دل تو نمی خوانی تنها با گل ها...گویم غم ها را...* صبح فریبرز رو دیدم. دلیل نگرانی شو پرسیدم. یک خواب وحشتناک در مورد من دیده. خدا به خیر بگذرونه. کمی تکونم داد که مراقب باشم. بگذریم. ساعت 11 طاقت نیاوردم و به موبایل ققنوس اس. ام. اس دادم. چند دقیقه بعد این پیامک رو دریافت کردم: من پدر یهدا هستم. امروز ققنوسم ضربان قلبش کمتر شده. خیلی پستم آره؟ تنها یادگار مادرم و همسرم رو کشتم. عکست رو دیدم. یه بسته رو میز ققنوس بود.چند شب پیش گفت سوغات فرشیده و چقدر به تو حسودی ام شد. فرشید می برمش اسراییل باید زنده بمونه. فقط دعا کن. سعی کردم آرومش کنم. ظهر راهی شمال شدم. قزوین رو تازه رد کرده بودم که اس.ام.اس بعدی اومد: تو بگو چکار کنم؟دکتر می گه بی فایده اس. میگه مرگ مغزی شده. به کی پناه ببرم؟ضربان قلبش مرتب داره میاد پایین. من طاقت ندارم. خدایا یک فرصت دیگه. فقط یک فرصت دیگه. تا ساعت 12 امشب جواب نده، من بیچاره میشم. لحظه های سختی بود. مرتب امیدواری می دادم اما خودم در اوج نا امیدی بودم. ازش پرسیدم چیزی کم و کسری نداری؟ جوابی داد که جگرم رو آتش زد: خیلی بهت غبطه می خورم. همین...هیچ چیزی کم ندارم جز ...زمان...زمان...زمان... نزدیک رشت شدم. اس. ام. اس بعدی اومد که خبر از بحرانی تر شدن اوضاع می داد: تنفس ققنوس با مشکل مواجه شده. من طاقت ندارم به کی بگم؟ شرایط بسیار سختی رو همه می گذرونند. شام رو در خانه رضا و زهرای عزیز خوردم. یک جشن ولنتاین بی نظیر. کادو فقط گل . بدون هیچ هزینه اضافی. کیک بسیار زیبای جشن در اوج سلیقه توسط زهرا درست شده بود. سعی کردم اضطرابم رو متوجه نشن و شب قشنگشونو خراب نکنم. خدایا این عشق رو بین این دو و همه عشاق زنده نگهدار. الان به ویلای خودم اومدم. روبروی حافظیه. ققنوس همیشه می گفت آرزو می کنم نهالت و فرنازت به ایران بیان. بعد من هم با شما بیام توی حافظیه ات. براتون فال حافظ بگیرم. الان حافظیه هست و من. و نه فرناز هست و نه نهال و نه ققنوس. قبل از اینکه شروع به نوشتن بکنم از پدر ققنوس آخرین وضعیت رو پرسیدم که به شما عزیزان نگرانم خبر بدم. ساعت 11 امشب... خیلی بد. چی بگم. نه تو بچه ای نه من. اصلا حالش خوب نیست.پشت در اتاقش نشستم. دارم دفتر خاطرات ققنوس رو می خونم... عکس اون دفتر چه خاطرات رو که عکس شاملو روی اون هست در یکی از پست هام گذاشتم. ققنوس برام چند عکس ایمیل کرده بود. یکیش هم این بود. پ.ن: برای عرش کبریایی... همه دارن دعا می کنن. یکی مشروب خورده، مست و حیرون رفته جلوی امامزاده صالح. یکی به عیسی متوسل شده. یکی به امام زمان. آخه من قربون عظمت عرش کبریایی ات برم. برای تو که خدایی کردن کاری نداره...این دختر یه عمر عذاب کشیده. تازه وقت خوشی اش بود... دیوونه کیه عاقل کیه...جونور کامل کیه... واسطه نیار به عزتت خمارم حوصله هیچ کسی رو ندارم کفر نمی گم سوال دارم یک تریلی محال دارم ................................ جواب زنده بودنم مرگ نبود...جون شما بود؟ مردن من مردن یک برگ نبود... تورو بخدا بود؟ .............................. اون همه افسانه و افسون... ولش؟ این دل پر خون... ولش؟... ............................... گفتی بیا زندگی خیلی زیباست...دویدم چشم فرستادی برام تا ببینم... که دیدم آوردی حیرونم کنی که چی بشه نه والله مات و پریشونم کنی که چی بشه نه بالله پریشونت نبودم؟من حیرونت نبودم؟ تازه داشتم می فهمیدم که فهم من چقدر کمه اتم تو دنیای خودش حریف صد تا رستمه گفتی ببند چشماتو وقت رفتنه... انجیر می خواد دنیا بیاد...آهن و فسفرش کمه گفتی ببند چشماتو وقت رفتنه... ** *ترانه زیبای هایده **قسمتی از راز و نیاز حسین پناهی با عرش کبریایی عکس: خانم رستمی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 23:46 توسط فرشید |
|
|
مشو نومید اگر یک چند اشکت بی اثر باشد که هر سیلی به دریا عاقبت پیوسته خواهد شد* ققنوس به کما رفته... از اون "ته" های دل براش دعا کنید... خدا رو چه دیدید... شاید عرش کبریایی برای یکی حرمت قائل شد... وقت مردن ققنوس نیست... در یکی ازسفرهای شمال ، منزل رضا حبیبی بودم، با نت بوک رضا، کامنت ها رو چک می کردم. یک نام غریبه دیدم. "ققنوس". نوشته بود در اتوبان مردی رو دیده که پشت فرمان یک زانتیای مشکی نشسته و در ترافیک و معطلی پشت چراغ قرمز در فکر بوده. دو بار قرآنی را برداشته و بوسیده. بعد به طور کاملاً اتفاقی روی کلمه "وداع" در گوگل، آدرس وب سایتم رو پیدا کرده. از من پرسیده بود: آیا من همون آدم هستم که در اتوبان بابایی دیده بود؟ به جز رنگ ماشین، تمام اطلاعاتش درست بود. اما روی حساب احتمالات، خیلی بعید می دونستم به این طریق منو پیدا کرده باشه. به همین دلیل با احتیاط تماس هامو با ققنوس ادامه دادم. شبها معمولاً 11 تا 12 پست جدید می نویسم. در یاهو مسنجر تا می دید چراغم روشنه، می اومد. حال و احوالی می کرد. گه گاه S.M.S می داد. منو داداشی خطاب می کرد. هیچ وقت اصراری به دیدن من نداشت. تا اینکه یکی دو روز غیبش زد و بعد... خبر داد که پدرش ازدواج کرده و فرزند چند ساله ای داره و پنهان کردن این مسئله روحش رو آزرده کرده بود. باهاش صحبت کردم که این موضوع حق پدرش بوده. قبول کرد. بعد عازم سفر کربلا شد. در کربلا بود که تنها همدم و حامی خودش رو از دست داد. "دایه" مادر بزرگ ققنوس در زمان سفر نوه اش، به سفر رفت. بعد از برگشتن کلافه و دیوونه بود. هر چند روز یکبار از خونه غیبش می زد، اما به من S.M.S می داد و می گفت که کجا هست و چه می کنه. از این احساس نزدیکی اش خوشحال بودم. برای تهیه بلیط، بیشتر از 10 آژانس به من زنگ زدند و همه می گفتند خانم ققنوس به اونها سفارش منو کرده. آخرین تماسش روز 2شنبه بود. در دبی بودم. با خنده گفت چقدر به دبی میری و بعد دلداری ام داد که مطمئن هست بلیط سفر جور میشه. در آبادان که بود برام S.M.S داد. کارت ایرانسل می خواد . خریدم و شمارشو براش خوندم. برای کاری به این کوچکی و بی اهمیتی بارها تشکر کرد. امروز از صبح، کامنت های دوستان نادیده ققنوس نادیده ام، خبر از به کما رفتن این نازنین داره. همه نگران این بودند که حتی قطره اشکی برای دایه نریخته بود. خدایا تنم لرزید. چرا همه اش افعال ماضی و گذشته به کار بردم. ققنوس هنوز زنده است. گرچه در کماست. براش دعا کنید. به من می گفت: داداشی نه تو خواهر داری و نه من برادر. . . بذار درد دلهای برادرانه و خواهرانه همیشه بین ما باشه . ققنوس در مدت آشنایی منو ندید. یکبار هم نگفت که ببینمت. هر شب برام دعا می کرد و هر بار که در پست های نوشته شده، دلتنگی من رو حس می کرد، زنگ می زد و با اون صدای خسته اش، دلداری ام می داد. وقتی از سفر برگشت و همه پست ها رو خوند، با اشاره به پستی که به مناسبت سفر دایه اش نوشته بودم، تلفن زد. بغض کرد. تشکر کرد. اما گریه نکرد. کاش گریه می کرد تا این همه غم رو در درونش نمی ریخت. برای ققنوس دعا کنید که به من زنگ بزنه. . . تا دوباره صداش رو بشنوم ... برای ققنوس دعا کنید. . . . چطور می شود نسل شقایق را بر داشت از زندگانی خسته ام...** پ.ن: ولنتاین... روز عشاق...بر همه عاشقان یکرنگ... مبارک... روز عشاق ...بر عاشقانی که قدر لحظه های با هم بودن رو می دونند...مبارک روز عشاق ...مبارک... دلی کز عشق جانان درد مند است...*** ولنتاین مبارک... سینه بی عشق مباد... ولنتاین مبارک... *صائب تبریزی **از وبلاگ لبخند ***عطار نیشابوری عکس: رضا حبیبی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 23:54 توسط فرشید |
|
|
هر دلی غم خاص خودش رو داره... کی می دونه توی دل "تامی" سگ کوچولوی من چی می گذره، و به چی داره فکر می کنه... هر دلی غم خاص خودش رو داره... برای همین هر "آه" از ته دلی ... آهنگ خاص خودشو داره... به هر جون کندنی بود، بعد از چند بار سفر پیاپی و یک روزه به دبی، کارهای آپارتمانی که باید منزلگه نهالم باشه، به اتمام رسید. نهالم می گفت: "فرشید برای اقامت 8 روزه من، این همه هزینه نکن" . نهالم نمی دونه که این 8 روز برای من یک عمره . . . این8 روز برای من زندگیه . . . . این 8 روز برای من زنده شدن دوباره اس . . . این 8 روز دوباره برای من زنده شدن حس پدریه. . . این 8 روز برای من همه چیزه. . . این 8روز. . . . همه محبت کردند تا بلیط سفرم جور بشه. از همه ممنونم. با محبت مریم عزیز در دبی، بلیط هم گرفتم. حالا یه نفس راحتی می کشم. نویدی هم داره میاد، با دختر خاله اش ندا، جای ناصر و پیمان خالی است و جای فرناز . . . اضطراب یک بچه مدرسه ای رو دارم که می خواد کارنامه آخر سال رو بگیره. . . التهاب عاشقی رو دارم که منتظر جواب معشوق به پیشنهادشه. . . تشویش پدری رو دارم که می خواد همه چیز باب میل عزیز دلش باشه . . . غم مردی رو دارم که دلش رو مثل همه فرصت هاش ازدست داده . . . پ.ن(1): همه به هم رسیدیم.اما... "من" و "تو" همیشه "من" و "تو" تا ابد من وتو "ما" خیالی ست که در خواب های ما می پیچد...* پ.ن(2): در انتظار دیدار... کمتر از 40 روز به دیدار دخترم باقی مونده. چقدر کار عقب افتاده دارم. خدایا به عظمت و بزرگی ات قسمت می دم هجر همه عزیزان رو به وصل تبدیل کن... مردیم از بس غصه خوردیم. پوسیدیم از بی کسی و انتظار... بازآ که از جدایی تیغ تو زخم ها چون ماهیان تشنه، دهن باز کرده اند** *راضیه بهرامی **صائب تبریزی عکس: یلدا محمد زاده |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 20:51 توسط فرشید |
|
|
من نمی بخشمت اگر جای پات بی جای پام روی جایی حک بشه...* برگشتیم... با کمی تاخیر، ساعت 12 در فرودگاه ایران بودیم. از پله ها که پایین می اومدیم، فریبرز گفت: "آرزو به دلمون موند وقتی میایم یکی بیاد استقبالمون و دست تکون بده". در کشور غریب اون جوری به استقبالمون میان. اینجا غریبیم. چه غریبانه تو با یاد وطن می نالی من چه گویم که غریبست دلم در وطنم** با همت فریبرز اکثر لوازم مورد نیاز رو خریداری کردم. گرچه فردا ساعت 5 دوباره میرم. دوشنبه شب بر می گردم. به جز مسئله بلیط همه چیز روبراهه. به فریبرز گفتم سر راه بریم به مزار بابا سری بزنیم. خیلی استقبال کرد. رفتیم. به هر دومون چسبید. یاد فرید و فرهاد افتادم که از این نعمت محرومند. یه کامنت دل گرم کننده... در میان کامنت های عمومی و خصوصی، این نوشته امروز خیلی به دلم نشست. خدا کنه همین جور بشه. سلام یه نصیحت دوستانه... خیلی خوشحالم که دیدار نهالم نزدیک شده. اما هر کسی عزیزی داره قدرشو بدونه تا روزی مجبور نشه برای طبیعی ترین حق زندگی اش(دیدار فرزندان) این جور پر پر بزنه و بی تاب باشه. بلیط جور کنه. مثل مارکوپولو هی بره دبی بیاد. از نبودن بلیط بترسه. از جور نشدن کار ها بترسه. آهای...کسی که میری خونه همه دور و برت هستند...قدر بدون... آهای...کسی که به یک لبخند و روی خوش از تو دیدن راضی هست... ازش دریغ نکن... آهای...کسی که سگ دو می زنی برای پول در آوردن، شاید حضور بیشترت در خونه عزیزت رو خوشحال تر کنه... آهای... کسی که دوستش داری ...همین حالا بهش بگو دوستش داری ....زمونه بی رحم تر از این حرف هاست...شاید فرصتی برای ابراز علاقه باقی نمونه... آهای...آقا فرشید که فریبرز بی رحم دستت رو از کار انداخته...نصیحت بسه...برو یه چیزی به این دست بمال که اینقدر درد نگیره... کاش پمادی هم بود که زخم های دل رو التیام می داد. پ.ن(۱): برای نهالم... خانوم خانوما...می دونی چقدر از اومدنت خوشحالم؟..بگو این 50 روز هم زود تر بره...یه سبد حرف نگفتنی برات دارم... از اینکه به اتاقم بیای و در را باز کنی هراس ندارم فقط قبل از آمدن تما س بگیر پ.ن(2): یک سال پیش در همین روز...همین وبلاگ... نه از فلسفه کلامی می دانم و نه منطق...می گنجد در کلام من بی استدلال دوستت دارم .... وه که دوست داشتن چه کلام کاملی است و من چقدر ... دلم تنگ دوست داشتن است....
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 22:42 توسط فرشید |
|
|
خدا رو شکر فریبرز از تخصصش در مورد دست لای در گذاشتن در دیدار با بچه ها استفاده نکرد. سفر با فریبرز یعنی یک سفر پر از اتفاق. انگار نه انگار که با آدم با شخصیتی مثل من!! در سفر هست. سوار هواپیما که شدیم، مجله داخلی هما رو دید و از یک مطلب دو صفحه ای خوشش اومد. مثل یک آدم بی فرهنگ شروع به کندن اون دو صفحه کرد. مرتب هم نگاه می کرد که خانم مهماندار متوجه نشه. همکاری من در کندن صفحات!نه به دلیل بی فرهنگی من بلکه به خاطر عرق برادری بود. بعد از اینکه با هزار زحمت دو صفحه رو جدا کرده و در کیف آقا فریبرز جا دادیم، من از سر کنجکاوی و علاقه به افزایش معلوماتم، از خانم مهماندار سوال کردم که می تونیم یکی از این مجلات رو داشته باشیم؟ و جواب مثبت و لبخند ملیح خانم مهماندار به ما آموخت که قبل از انجام هر گونه عمل بی فرهنگی سوال کنیم... شاید بشه خود فرهنگ رو برداشت. مریم عزیز محبت کرده و به فرودگاه اومده بود. موقع پیاده شدن آقا فریبرز دومین شیرین کاری رو انجام داد. در حال خداحافظی و تشکر کردن از مریم بودم که آقا فریبرز در رو بست. کامل هم بست. انگشت شست من لای در مونده و در کاملا بست شده بود. وقتی در رو باز کردیم، در جا ناخنم سیاه شده بود. سعی می کردم برای اینکه فریبرز ناراحت نشه، خودم رو کنترل کنم اما درد وحشتناک بود.در حال حاضر یک دستی مشغول تایپ هستم. تمام دیشب رو از درد نخوابیدم. حتی نمی تونم شماره های گوشی موبایل رو فشار بدم. بمیری فریبرز... بمیرم برای نویدم که در 5 سالگی، همین فریبرز بی رحم دستش رو لای در ماشین گذاشته و در رو بسته بود. اما نویدم برای اینکه فریبرز ناراحت نشه حتی گریه هم نکرده بود. با ذوق و شوق بی نظیری به همراه فریبرز بی رحم! در حال تهیه وسایل خانه هستیم تا با اومدن نهال خانوم همه چی روبراه باشه. برای بلیط از طرف دو عزیز، قول هایی داده شده اما هنوز قطعی نشده. ناصر و پیمانم امتحان دارند و نمی تونند بیان اما احتمال اومدن نویدی زیاده. پ.ن(1):اگه دستم به جدایی برسه... تلاش برای تهیه بهترین ها به مناسبت ورود تنها دخترت...قشنگه...اما یه دفعه وسط کار یخ می زنم وقتی یادم میاد 5000 روز رو از دست دادم. وقتی یادم میاد خوشحالی الان من به خاطر دیدن دخترمه...اتفاقی که برای خیلی از پدر ها عادی هست... پ.ن(2):.... بدون شرح... نه نه این قرارمون نبود... ناصر اومد بدون تو... ناصر، نوید و پیمان رو آورد بدون تو... نهالم میاد بدون تو... و همچنان زندگی رو ادامه میدم...بدون تو... نه نه این قرارمون نبود... |
|
+ نوشته شده در
جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 20:41 توسط فرشید |
|
|
بیکرانه اس دریا...کوچیکه قایق من... آی کجایی نازی...عشق بی عاشق من...* عرش کبریایی یه خوبی بزرگ داره. خیلی خوب آبرو داری می کنه. الحق که "ستارالعیوب" برازنده اونه و بس. نمی دونم چرا تمام امروز رو به کار های بدی که در طول عمرم کرده بودم، فکر کردم. بد نیست بعضی وقت ها با خودمون بریم پای میز محاکمه. گناهکاری رو سیاهم باید به قطب بروم هفتاد کشیش یخی بتراشم و آن قدر اعتراف کنم تا از خجالت آب شوند** پ.ن(1):...سفر... فردا به همراه فریبرز برای فراهم کردن مقدمات سفر نهالم به دبی خواهیم رفت. از اونجایی که باید چهار چشمی مراقب فریبرز باشم!! که شیطنت نکنه، شاید فردا شب نتونم پست بذارم. شاید هم مثل همیشه دلم طاقت نیاورد و باز هم براتون نوشتم. در این سفر تلاش می کنم ببینم میشه از دبی بلیط تهیه کنم که دل نگرانی ام از بین بره یا نه. پ.ن(2): برای همه چشم انتظاران... خدایا همه چشم انتظاران خسته رو از انتظار بیرون بیار. هیچ کس مثل چشم انتظاران نمی تونه شرایط این روزهای منو درک کنه. حدیث عشق جانان گفتنی نیست و گر گویی کسی همدرد باید درازای شب از ناخفتگان پرس که خواب آلوده را کوته نماید*** *حسین پناهی **علی نجفی ***سعدی شیرازی عکس: رضا حبیبی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 22:48 توسط فرشید |
|
|
تو این دنیای دیوونه فقط عشقه که می مونه...* حس من حس قشنگ عاشقونه میگه عاشق می رسه به آشیونه** از امروز، 15 دقیقه به مدت پیاده روی مان اضافه کردیم. هیچ ربطی هم به اراده ملوکانه ما نداشت. مسئله ناموسی بود و بس! یک اجنبی تازه به ایران آمده، باعث شد غیرتی شویم. جناب کلمنته، سر مربی احتمالی تیم ملی فوتبال، دیروز در کمپ تیم ملی، نهار رو با مسئولین محترم میل فرمودند. به گزارش جهان فوتبال، جناب سر مربی نهار کم حجمی برای خود انتخاب کرد و با تعجب نظاره گر حمله!! مسئولین محترم به ظروف برنج و کباب و میگو بود. یکی از برادران سلحشور! وقتی نگاه متعجبانه کلمنته رو می بینه با خنده فرمایش میکنه:" در ایران بزرگ بودن شکم نشانه مردانگی ست.(البته ما شنیده بودیم شکم اعتبار بازاره). مرد اجنبی با حاضر جوابی گفته: "اما در دنیا بر آمدگی شکم مختص خانم های بار دار است". ما رو میگید... آی بهمان بر خورد که نگو و نپرس. حتی در اوج بیماری اردیبهشت ماه و ماجراهای نمونه برداری و دولا راست شدن در مقابل اطبا و استعمال انواع و اقسام وسایل پزشکی این چنین مورد تجاوز و تهاجم فر هنگی!! قرار نگرفته بودیم. "بی شکم می شویم". و این چنین بود که بر میزان پیاده روی مان اضافه کردیم. جواب سلام سید معجون فروش را هم نمی دهیم. بستنی های سنتی پر خامه خوش مزه اش هم بماند برای.........برای...وقتی که یکی دو کیلو کم کردیم. پ.ن(1): تا محبت هست زندگی باید کرد... "عمو سلام.خوبین.وبلاگتون رو خوندم. خیلی بی حوصله این. نگران بلیط نباشین. من درستش می کنم. خیالتون راحت.خیلی مواظب خودتون باشید". متن بالا، اس. ام. اس امروز یکی از عزیزان وبلاگی ست که از دبی برام فرستاد. در ایمیل و کامنت های خصوصی هم 3 مورد داشتم که محبت کرده تا به من کمک کنند. این هاست که زندگی رو شیرین می کنه. قابل توجه فریبرز و بقیه بد جنس های مورد نظر: هیچ کدوم از موارد مطروحه به بانک های عزیز ملت! ربطی نداشته. پ.ن(2):..... نگاهت تخم کبوتر را می ماند برای زبان بسته دلم...*** پ.ن(3): یک سال پیش در همین روز... همین وبلاگ... شعر زیر رو در 16 بهمن 85 در وبلاگم گذاشته بودم. بدون توضیح اضافی. و سخت روزهایی بود آن روزها... در کنج قفس پشت خمی دارد شیر گردن به کمند ستمی دارد شیر در چشم ترش سایه ای از جنگل دور ای وای خدایا که چه غمی دارد شیر... *از ترانه قدیمی ناصر **از ترانه عاشقی ستار ***سیما حجازی عکس: یلدا محمد زاده |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 23:21 توسط فرشید |
|
|
چرا برای تو دلتنگ نشوم؟ قفل خانه دیگر ترا نمی شناسد...* از اون روز های بد سگی بود. 8 صبح از خونه زدم بیرون. لطف دوستان باعث شد با عصبانیت از خونه خارج بشم. منشی هم برای چندمین بار خواب موند و دیر اومد. برقم اونو گرفت. اخراجش کردم. فریبرز هم برای آزمایش رفته بود که ببینه سر دردهای شدیدش از چیه. خودم به دو بانک سر زدم و بعد هم دو بار به امور مشترکین و در نهایت به مخابرات رسالت رفتم تا خیلی ساده بگن، دلیل قطعی تلفن، "اشکال مخابراتی" و "کمبود امکانات" بوده. بلیط هم هنوز درست نشده. همه این ها دست به دست هم دادند تا روز بدی رو سپری کنم. از خودم، از کارهام، از مدیریتم، از دلسوزی هام، از شل اومدن هام، از تصمیم هام، بدم اومده و عصبانی ام. با این حال پیاده روی ام رو رفتم. تنفس در هوای آزاد زیر صفر درجه، کمی حالم رو بهتر کرد. کاش دل هم مثل دندون بود. می شد اونو کند و انداختش بیرون. می شد براش روکش کشید. می شد پرش کرد. اما نه..اگه این ها می شد که... دل دیگه دل نبود. گر چه الان هم دلم دیگه دل نیست. پ.ن(1): برای عرش کبریایی... قرآنت عربی ست، اما می دونم اون بالا دیکشنری داری و به هر زبونی صدات کنند، می شنوی... به چه زبونی بگم، خسته ام که باورت بشه؟ خداوندا خودت اینقدر زیبا جهانت را چرا زشت آفریدی؟** پ.ن(2): دل آدمی پیدا نیست... بعضی وقت ها از شدت نامردمی و نا مرادی و "خر تو خر بودن" روابط و اوضاع، حالت تهوع به من دست میده. میخوام بالا بیارم. در ناکجا آباد که بودم چند بار دیدم بعضی از "جون به لب رسیده ها" برای راحت شدن از دست روزگار، "داروی نظافت" رو در آب حل می کردند و می خوردند. بعد، هم دارو رو بالا می آوردند و هم دل و جگر شون بیرون می اومد و تموم می کردند. مرگ دلخراشی بود. سه بار از نزدیک شاهدش بودم. دلم می خواد بالا بیارم، هر چی احساس و زهر ماری که در این دل باقی مونده. تا نفس راحتی بکشم. بچه ها با جون و دل و سختی در امریکا تلاش می کنند تا روزگار بگذرونند. از تلفن فرناز به بعد، سخت به هم ریخته ام.مشکلات روز مره اینجا هم مزید بر علت میشه که بفهمم چه ظلمی به اونها کرده ام. گلایل را دوست دارم به خاطر قلبش که از پس برگ های لطیفش پیداست دل آدمی پیدا نیست و سر انگشتانت را سیاه می کند... چون گردو اگر بگشایی و ببینی...*** *شهین منصوری **اخوان ثالث ***شمس لنگرودی عکس: نیاز |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 23:42 توسط فرشید |
|
|
مثل یه پر... روی آب... هر لحظه بیم فرو رفتن... دل بسته به اتکای چوبکی نازک... شاخکی ضعیف... هر لحظه در بیم و هراس... لحظه های فعلی من... این چنین است... آه از این فردای نا پیدای من... و زندگی هم چنان غیر قابل پیش بینی ست... بیشتر زندگی از لحظه های غیر قابل پیش بینی تشکیل شده. فکر می کردم اگر فرناز تلفن بزنه، آن چنان برخورد محکمی بکنم که همه چیز یکسره بشه. فرناز تلفن زد. در مورد تنها چیزی هم که صحبت نکرد، دوست داشتن بود. و من...تنها کاری که نکردم، برخورد سخت بود. مسئله این نیست که کوتاه اومدم یا نیومدم. مسئله این بود که دیدم من در چه فکری هستم و اون ها با چه مشکلاتی دست و پنجه نرم می کنند. از خودم بدم اومد. افسوس که بیشتر از این نمی تونم توضیح بدم. هر چه بود مسافرتم علیرغم انجام تمام کارهایی که برنامه ریزی کرده بودم و به لطف خدا با موفقیت هم انجام گرفت، بسیار تلخ شد. و نهالم ...خواهد آمد... دیشب با نهالم صحبت کردم. اگر مشکل خاصی پیش نیاد، در هفته اول فروردین، بعد از 14 سال در آغوشش می کشم. برای لحظه لحظه دیدار، برنامه ریزی کرده ام. برای تهیه بلیط مشکل دارم. میگن بلیط نیست. دوستان مددی... روزهای سخت کاری... 45 روز سخت رو در پیش دارم. خدایا کمکم کن. در دو دیدار گذشته آبرومو پیش بچه ها حفظ کردی. این بار هم ای عرش کبریایی با مرام، مددی... موبایلم قطع شده!! خط اصلی ام قطع شده. تا فردا که برم امور مشترکین و ببینم چی شده با خط دیگه تماس بگیرید. هر کی هم شماره شو نداره اینجا پیام بذاره بهش بدم. یک تذکر... بدون شرح... به هوش باش به هوش باش و گر نه خواهی دید آن لحظه را که خواهی دید و چاره نیست...* یه گندم از حسم... یه وقت هایی دل آدم می گیره... یه وقت هایی دل آدم به درد میاد... اونقدر که حتی نتونی درد دل رو با کسی درد دل کنی... یه وقت هایی هم حس می کنی اصلا دلی نمونده توی بساطت... فاجعه اونجاست که هر سه این ها، یک دفعه بیان سراغت ...اونوقت میشه "قمر در عقرب"...یا به قول آقایون لات ها، اوضاع میشه "کشمشی"... دو روزی میشه که قمر مان در عقربمان فرو رفته و اوضاع بسیار "کشمشی " ست... *اسماعیل خو یی عکس: رضا حبیبی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 19:55 توسط فرشید |
|
|
انگار ناز کردن و ناز کشیدن قسمتی از بازی عاشقیه... ببینید وروجک شیشه ای سمت چپ، چه طوری سرشو بالا گرفته و ناز می کنه برای عاشق شیشه ای سمت راست... امروز تنهای تنها بودم. صبح با زنگ تلفن بیدار شدم، و تمام روز در تلاش حل مشکلی بودم که صدای عزیز دلم رو، غمگین کرده بود. اینجا حوصله ام سر رفته. ولی فردا تمام وقت در گیر کارم. فردا شب هم به ایران عزیز بر می گردم. تا ساعتی دیگه از کار نهالم خبر می گیرم. تنهایی امروز باعث شده سر حال نباشم. وقتی دلت خوش نباشه، هر جا باشی به هم ریخته ای. گفتی طلب نخستین گام است خسته شدم از این تعلیق نگفتی گام بعدی چیست؟* پ.ن:... بدون شرح...برای همه آنانی که دور افتاده اند ز یاران... بغضت گرفته بود مرا توی دست هاش می خواستم که گریه کنم تا...ولی نشد بد قولی قشنگ خدا، خنده دار نیست؟ می گفت می رسیم به هم ما... ولی نشد** *فریبا عرب نیا **صدیقه حسینی |
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 0:9 توسط فرشید |
|
|
بر فراز ابر ها در راه دبی نهالم داره میاد زمین و آسمان از آن من است شوق دیدار نهالم، جلوه تازه ای به زندگیم داده. دیروز برای انجام چند کار مهم، از جمله فراهم کردن امکانات حضور نهالم در دبی، عازم سفر شدم. تنها دخترم...فرزند بزرگم... شاید تا یکی دو ماه دیگه در آغوشم باشه و این کم چیزی نیست... خوبی عرش کبریایی اینه که در اوج جون به لب رسوندن بندگانش...به همه ناله ها جواب میده.پرونده ای رو روی زمین نمی ذاره. نهالم داره میاد... هم سفر ای هم ستاره سر روی شونه های من بذار دوباره وقتی برفا آب میشن... رودخونه سر رو شونه دریا میذاره حالا که با هم یکی شدن دلامونو حالا که جاده ها افتادن به پامونو یکی از اون بالا انگار داره میشنوه صدامونو به گمونم که اثر داره دعامونو هم سفر ای هم ستاره راه بیافتیم که یکی داره هوامونو دل اون سوخته برای گریه هامونو خودش داره هوامونو* پ.ن:... خواستم برات بنویسم. اما ذوق نوشتن رو در من کشته ای...چه کنم که در بد ترین شرایط هم دوستت دارم. اما منتظرت دیگه نیستم. هر چیزی در جای خودش و به وقت خودش قشنگه. خواستم برات بنویسم. اما... تنها رد انگشتانم ماند بر گوشه ی کاغذی سفید که هیچ کلامی بر خود نخواند** *ترانه ریبای بنیامین **یارتا یاران |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 10:42 توسط فرشید |
|
|
قفل پنجره ی دلم خراب شده با هزار زور هم باز نشد پشت شیشه ی بخار گرفته اش می نشینم...* یک خوشحالی... قبل از نیمه شب دیشب، زنگ تلفنم و صدای زیبای نهالم خبر از انجام جلسه مصاحبه داد. "فرشید الان از مصاحبه اومدم". جرات اینکه بپرسم نتیجه چی شد رو نداشتم. سکوت کردم. "فرشید قبول شدم". نفس راحتی کشیدم. نهالم ادامه داد: "مهم تر از قبول شدن، انجام مرحله بعدی کاره که به جای دو ماه دیگه، همین جمعه وقت دادند. اگه همه کارها خوب پیش بره، می تونم عید پیشت باشم". یک دلگیری... نهالم می دونست سوال بعدی من چیه. دخترم بدون اینکه من کلامی حرف بزنم، ادامه داد: " فقط مامان نمی تونه با من الان بیاد. مامان تابستون میاد". بعد از اینکه به نهال گفتم دیگه در مورد اومدن یا نیومدن مامان حساسیتی ندارم، سعی به توجیه تماس نگرفتن و بقیه مسایل داشت. نهال گفت: مامان گفته به فرشید بگید به من زنگ بزنه. فرشید مامان می خواد بیاد دبی و تو رو ببینه...باور نکردم... یک خبر... برای یک سفر فوری عازم دبی هستم. اگر شرایط تماس فراهم نبود، دل نگرانم نشید. اگر کارم فردا تموم بشه و بلیط گیرم بیاد، سریع بر می گردم، در غیر این صورت تا یک شنبه از دستم راحتید.
پ.ن: دلم گرفته... به نهالم گفتم: دیگه برام مهم نیست که فرناز کی بیاد. اما خودم رو که نمی تونم گول بزنم. دلم می خواست بیاد. در تمام ایستگاه ها تو ایستاده ای و... دست تکان می دهی من سراسیمه پیاده می شوم در تمام ایستگاه ها تو رفته ای اما...** *از وبلاگ پشت پنجره **شهاب مقربین عکس: نیاز |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 0:4 توسط فرشید |
|
|
با من چه کردی تو بگو ختم روزگار با من که صادقم به تو یک عمر آزگار*
بعد از 15 سال دوباره در کنار هم...این بار نه شوری و نه امیدی...دلخوشیم به خاطرات روزهای دور بی غمی... دیدار دوستان 30 ساله حسی غریب به آدم میده. خوشحالی دیدار دوستان از یکطرف، غم به وضوح دیدن نشستن گرد پیری بر سر و صورت از طرف دیگه، و شنیدن خبر سفر کرده هایی که خبرش رو نداشتی. فرشید رحیمی روشن(محمد خودمون)، از یاران روزهای رسیدن به فرناز بود، که در خاطرات اون روزها بارها به اسمش اشاره کرده بودم. از زمان رفتن فرناز و بچه ها احمد و محمد و شجاع رو ندیده بودم. و حالا که اون ها رو دیدم به فال نیک گرفتم که دیدار نهال و فرناز هم میسر خواهد شد. محمد از مرگ تجاره عزیز گفت و از سفر مادرش که می دونستم چقدر براش عزیز بود. وقتی در مورد مرگ نا بهنگام مرحوم تجاره صحبت می کرد، جمله قشنگی به من گفت: "فرشید تا یکی دو سال پیش اگر به مجلس ختمی می رفتیم مجلس پدر ها یا مادرانمون بود. اما مدتیه که به مراسم همکلاسی ها و همکاران و دوستان دعوت میشیم".
در روزهای بی غمی که می مردیم از خوشی ... بهترین کادوی یک سالگی وبلاگم کار خوب شجاع و آوردن محمد به دفترم بود. قرار شد خیلی زود نشستی داشته باشیم و احمد عزیز هم در جمعمون باشه. پیش بیا پیش بیا پیشتر تا که بگویم غم دل بیشتر دوست ترت دارم از هر چه دوست ای تو به من از خود من خویشتر دوست تر از آنکه بگویم چقدر بیشتر از بیشتر از بیشتر** با بچه ها از هر دری صحبت کردیم. چشم به هم زدیم، دو ساعت گذشته بود و هنوز حرف دل در دل مانده... قیل و قال ابرها تمام شد ناودان ولی هنوز حرف برای گفتن داشت*** *سیامک قاسم نژاد **قیصر امین پور ***احسان پرسا |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 23:2 توسط فرشید |
|
|
می نویسم می نویسم از تو... تا تن کاغذ من جا دارد...* (هر ظرفی ظرفیت خاص خودش رو داره. بیشتر از اونی که باید، نمی تونی پرش کنی. بعد از رفتنش ( که قرار بود فقط رفتن باشه نه دل کندن)، همه حرفامو، تموم دردهامو ریختم توی دلم. اما این روزها حس می کنم این قلب خسته، ظرفیتش پر شده. پس می نویسم. پس شروع می کنم به نوشتن. دل نوشته هامو تقدیم می کنم به پسر بزرگم ناصر که بعد از 150 ماه دوری، به مدت 10 روز دیدمش و همین دیدار شوق بودن و زنده موندن رو در من زنده کرد. نوشته هام حرفهای دلمه. تجربه هایی که امید دارم اونی که می خونه با تکرار نکردن این اشتباهات به جایی نرسه که من رسیدم. و امید دارم اونی هم که رفته، همه رو بخونه. اصلا" اصل نوشته ها برای کسی ست که دیگه من رو نمی خواد. " یادداشت هایی برای آنکه دیگر مرا نمی خواهد. " نوشته هام، شکوه نامه نیست که ... شکایت از که کنم ... خانگی ست غمازم ...) متن بالا اولین پست وبلاگی ست که در نهم بهمن سال گذشته متولد شد. فردا نهم بهمن ماه، اولین سالگرد وبلاگ " گویی مرا برای وداع آفریده اند" هست. در یکسال گذشته، 352 پست نوشتم. شما عزیزانم، با بیش از 36000 بازدید، شرمنده ام کردید. در لحظه های سخت دوری در کنارم بودید، و در روزهای وصل با شادی های من همراهم ... در یکسال گذشته دوستان نادیده خوبی پیدا کردم که ستون نظرات، گویای همین مطلب و ارتباط قوی خوانندگان وبلاگ در این دنیای مجازی با یکدیگر هست. زمانی که شروع به نوشتن وبلاگ کردم، فقط ناصرم را بعد از 150 ماه دوری دیده بودم. امروز در آغاز دومین سال زندگی وبلاگی، همه پسرانم را بعد از نزدیک به 5000 روز دوری در آغوش کشیدم و لحظه به لحظه... در انتظار دیدار نهال زندگیم و شاید ... فرنازم هستم. برام دعا کنید. تمام شما رو دوست دارم و این دوست داشتن خالصانه ترین دوست داشتنی ست که وجود داره. از همه عزیزانی که با کامنت های روزانه برای ادامه عمر وبلاگم تشویقم می کنند، تشکر می کنم. پ.ن(۱) : ... بوسیدن تو برای من تلخ ترین بوسه جهان است وقتی که نیستی و قاب عکس یادگاری ات با من حرف نمی زند** پ.ن(2): فراموش شدگان و فراموش کنندگان... در وبلاگ دوستان خوبم، بابی و ماری، جمله زیبایی خوندم. یه جمله چند کلمه ای که یه دنیا حرف با خودش داره: فراموش شدگان، هیچوقت فراموش کنندگان رو فراموش نمی کنند.*** *ترانه ای از شکیلا **از وبلاگ باطله ***وبلاگ سکوت عکس: یلدا محمد زاده |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 23:18 توسط فرشید |
|
|
فاصله سزای ما نیست تو بمون واسه همیشه این جدایی حق ما نیست اواخر پاییز که می شد، میل کاموا بافی رو به دستش می گرفت. قبلا از مامان یاد گرفته بود. یکی رو یکی زیر....یکی زیر یکی رو...یکی رو دو تا زیر... کامواها رو که می خرید، روبروش می نشستم. کاموا رو توی دستم می کردم که بتونه گلوله درست کنه. زل می زدم به چشماش. در حضور مامان خجالت می کشید و نگاهشو می دزدید. درست مثل روزهای کلاس ...از اول زمستون تا آخرش طول می کشید که ببافه. همیشه برای سال بعد استفاده می شد. امروز یه پلیور بافته شده فرناز رو پیدا کردم. پلیور 20 ساله...هنوز بوی دستاشو می داد. گر چه دیگه اندازه ام نیست، اما نگه اش می دارم .به کسی هم نمیدم. یکی رو... یکی زیر...یکی زیر ...یکی رو... بسته های کاموا کجا مرا گرم می کند وقتی دست های تو نیست یکی زیر یکی رو یخ می زنم از سرما...* *مرضیه احرامی عکس: نیاز |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 23:3 توسط فرشید |
|
|
یار رفته است... کجا بجویمش؟ دلم را نیز!* خستگی سفر دیروز، باعث شد صبح ساعت 10 به دفتر برم. اگر تلفن های همکار دفتری و زنگ مدام ساعت نبود، باز هم می خوابیدم. با عجله خودم رو برای رفتن به دفتر آماده کردم. راستی این همه عجله برای چیه؟ دوندگی...تلاش...سگ دو زدن... یاد شعر زیبای دوست خوبم افتادم: ساعت می گوید .................... زود! باید برخیزی، بروی ................... برای دلم اما، تکلیفی... معلوم نمی کند...** یه جور حس خستگی عذابم میده.مثل کوهنوردی که در بعضی نقاط می ایسته، و این ایستادن برای نفس گرفتن نیست. تردید در ادامه راهه. تردید اذیتم می کنه. بد جوری حس یکسره کردن تکلیفم با خودم توی ذهنمه. عقل میگه این چند هفته رو هم صبر کنم تا همه حرفا "رو در رو" زده بشه. دلم میگه تحمل بیش از این یعنی حقارت. ترسم از یک چیزه که همه زندگی ام رو، روی دلم باختم. "دل را منطقی است که عقل آن را درک نمی کند". خدا کنه کمی صبور بشم. پ.ن(1): و ما همچنان با اراده هستیم... درسته که دل مبارکمان گرفته و در عذاب "چه کنم چه کنم" دست و پا می زنیم. اما این ها دلیل نمی شوند که ورزش و رژیم غذایی و پیاده روی را فراموش کنیم. امشب برای سومین شب به پیاده روی رفتیم. بعد از ساعت 6 از عباس آباد وارد فرح می شویم!!(ببخشید وارد خیابان سهر وردی می شویم) و تا زیر پل سید خندان قدم می زنیم. آن هم قدم های مردانه و تند. نه قدم های بانوانه که پشت ویترین مفازه ها به تماشا به ایستیم. تنها توقف ما در شب اول، در مغازه معجون آقا سید بود. برای شب دوم ترفندی به کار بردیم و بدون پول رفتیم. اما از آنجا که ما اعتبار داریم!! آقا سید فرمودند "آقای مهندس مغازه مال شماست. چه برسه به یه معجون ناقابل مخصوص پر پسته و خامه و بستنی سنتی و...". سید فکر کرد با این حرفه می تواند بر اراده پولادین!! ما خللی وارد کند. زهی خیال باطل. (معجون را میل فرمودیم). امشب نه پول بردیم نه از آن طرف خیابان رد شدیم که آقا سید، با عشوه گری و وسوسه کردن، اراده ما را زیر سوال و قند ما را بالا ببرد. (متاسفانه جگرکی این طرف خیابان هم نه ما را شناخت و نه برای اعتبار ما تره خرد کرد). پیاده روی امشب بدون تناول کردن بود. شاید به علت سردی هوا فردا شب با خودمان پول ببریم. پ.ن(2):برای نهالم... نهال خانوم... پ.ن (1) رو نوشتم که بدونی سر حالم. همون جور که می خوای. منتظر خبر خوشت هستم. اون جور که می خوام. پ.ن(3): .... چون شد که ندارم ز تو ای دوست پیامی؟ یک نامه که بر خیزد از آن عطر سلامی آن را که همه نام و نشان تو به لب بود چون شد که نپرسی، نه نشانی و نه نامی؟*** *از وبلاگ لبخند **از وبلاگ پشت پنجره ***سیاوش کسرایی عکس: رضا حبیبی |
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم بهمن 1386ساعت 23:4 توسط فرشید |
|
|
سر راهم نه یک میخونه مونده نه ساقی مونده نه پیمونه مونده از اون مرد تو با اون قلب مغرور یه عاشق با دلی دیوونه مونده* دیشب قرار بود شیراز باشم، نشد. دیشب قرار بود جایی دیگه باشم، نشد. دیشب قرار نبود شمال باشم. اما بودم. از لحظه حرکت اس.ام.اس های با مزه رضا حبیبی شروع شد: راننده عزیز!توجه داشته باشید در انتهای جاده چشمانی منتظر شماست. بیایید پلیس خودمان باشیم. اگر پلیس نیست خدا که هست دیر آمدن بهتر از تند آمدن است. بهش گفتم حالا چرا مامور امر به معروف و ارشاد شدی؟ جواب داد: وقتی فهمیدم مادر همراهتون نمیاد با خودم گفتم، اگه چیزی نگم یک ساعته می رسید!! پیامک ها از شیراز و تهران و شمال، پشت سر هم می اومدند. خودم هم به ققنوس اس.ام.اس دادم که از حال روحی اش با خبر بشم. وقتی رسیدم شمال دیدم 31 پیامک دریافت کرده ام. حالا چند تا رو جواب دادم به جای خود. ولی با توجه به اینکه"پسر به به چه نیکویی" شده و سرعت غیر مجاز رو تا حدی! تعدیل کرده ام، باید یه فکری هم برای موبایل بازی در جاده بکنم. شام رو در کنار خانواده مهربان رضا خوردم. شب خوبی بود. بعد به ویلای خودم رفتم. شب دلگیری بود. تنهایی در این مواقع بیش از حد اذیتم می کنه. 48 سال رو در حال اتمام باشی و هنوز در مسافرت ها "عزب اوقلی" باشی. این نشونه شکست کامل زندگی یک مرد هست. یک روز دوستی به من گفت: اگر بخوای خودت رو توی یک جمله تعریف کنی چی میگی؟. بدون درنگ گفتم: "آن که قدر ندانست". پ.ن(1): 4 روز تا مصاحبه نهالم... نهالم 4 روز دیگه مصاحبه ای داره که در صورت موفقیت، مقدمات سفرش فراهم میشه. خدایا به امید تو... پ.ن(2): .... هیچ دردی بد تر از این نیست که حرف هایی برای گفتن داشته باشی، اما از ترس بد فهمیدن یار..."خفه خون" بگیری... اگر می شد گفت اگر می شد نوشت آنچه را که ناگفتنی است آنچه را که نانوشتنی است** *ترانه قدیمی عارف **بیژن جلالی عکس: نیاز |
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 23:30 توسط فرشید |
|
|
وقتی که قدم به خاکم میذاری نمی خوام مثال بارون بباری گل بریز و می بزن همهمه کن آخرین ترانه مو زمزمه کن* مرگ اگر در بزند که مرگ نیست... عزیزی امروز از سفر 10 روزه اش، در شرایطی برگشت که جای عزیزش رو، خالی می بینه. نمی دونم چه کسی شهامت داشت که این خبر رو به ققنوس بده. اس.ام.اس ققنوس به من رسید: "به کی بگم که خسته ام. دلم مادرم رو می خواد که در آغوشش گریه کنم". سعی کردم دلداری اش بدم. اما خودم هم می دونستم حرفام اثری نمی کنه. حالتش رو در اون لحظات می فهمیدم. "داغ ما نیست به دلسوزی یاران محتاج". به هر حال مرگ هم قسمتی از زندگی ست. بی خبر میاد. یه دفعه میگه پاشو بریم. همین... مرگ در نمی زند کلید می اندازد مرگ اگر در بزند که مرگ نیست حتما مامور مالیات است و یا پستچی و یا مهمان او چهره ای محو دارد و در گلویش... مردگان سرفه می کنند...** مرگ حقه و میاد. اما اینجور خبر دار شدن سفر عزیزان وحشتناکه. خدا نصیب هیچ کس نکنه. آگه ز روزگار پریشان ما نبود هر دل که روزگار پریشان نداشته است*** باران همچنان اشک می ریزد... باران پرنده پیغام داد برادرش در همون وضعیت هست. برام نوشت: فرشید همه چیز قاطی و پاطی شده. به همه دوستان بگید برام دعا کنند.... دوستان دعا کنید... باران پرنده عزیز: به لطف خدا اعتماد کنید به جان دوست که غم پرده بر شما ندرد گر اعتماد بر الطاف کار ساز کنید**** *از ترانه وصیت رامش **رسول یونان ***رهی معیری ****حافظ شیرازی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 23:17 توسط فرشید |
|
|
بی آشیانه را شوق ماندن نیست سنگ بر زمین انداز من خود پریده ام* دکتر قلبم رو دوست دارم باهام رفیق شده. به قول خودش، رابطه مون از طبیب و بیمار گذشته... یک اتفاق ساده ما رو با هم آشنا کرد. ساعت 9 شب بود. بعد از 12 ساعت کار سخت، در حال رسوندن عزیزی (که هیچ وقت محبت هاشو فراموش نمی کنم)، به خونه بودم. پشت چراغ قرمز قلبم بد جوری تیر کشید. چراغ که سبز شد، به سختی کنار خیابون پارک کردم. صدای همکارم رو شنیدم که گفت: پیاده شید لطف خدا رو ببینید. زیر تابلوی مطب یک دکتر متخصص قلب پارک کردید. قشنگ یادمه دستم روی قلبم بود. با بی حوصلگی، گفتم: ساعت رو نگاه کن از 9 گذشته. گفت: چراغ های مطب روشنه. خواهش می کنم. منتظر جواب من نشد. پیاده شد. 5 دقیقه بعد در مطب بودم. بعد ها دکتر گفت که بیشتر از 8 نمی مونده. اون شب نظافت چی در حال تمیز کردن هفتگی مطب بوده. منشی گفته اگه الان بیاین بیرون جای پاها تون می مونه و دکتر با بی حوصلگی در مطب مونده بود. بعد از دیدن نوار گفت: باید همین الان بستری بشید. گفتم نه مادرم سکته می کنه. گفت احتمال سکته امشب شما زیاد تر از سکته مادرتونه. شاید بمیرید. می فهمید فشار 20 یعنی چی؟. می فهمید این خط های روی نوار یعنی چی؟ گفتم: دکتر من نمی میرم. این خیلی نامردیه حالا که می خوام بعد از 12 سال بچه هامو بیینم بمیرم. خدا این کارو با من نمی کنه. بعد ها دکتر گفت این حرف من مثل پتک توی سرش خورد و برای اولین بار احساس قلبی خودش رو جایگزین تشخیص طبی کرد. با قول اینکه هر لحظه شب درد داشتم به موبایلش زنگ بزنم و فردا 8 صبح بیمارستان باشم، اجازه رفتن داد. از اون شب رسما شدیم بیمار قلبی. در این دو سال از کنترل وضعیتم بسیار راضی بود. حتی کار به آنژیو هم نکشید. در این دو سال با هم گفتیم و خندیدیم و گه گاه اشک ریختیم. یک روز به من گفت: چون خیلی بستنی سنتی پر خامه دوست داری! می تونی ماهی یک لیوان بستنی بخوری. شهریور ماه بود. ماه بعد که رفتم، با مهربانی پرسید: بستنی شهریور ماهت رو خوردی عزیزم؟. گفتم بله و با اجازه تون تا اردی بهشت سال دیگه رو مساعده گرفتم و میل کردم. در این دو روز پیاپی ...از من خیلی ناراضی بود. امروز گفت: فرشید با خودت بد نکن. بعد ادامه داد: اگه یه روزی بمیری فکر می کنی چند نفر از مرگت ناراحت میشن؟ با غروری احمقانه(غرور در هر نوعش احمقانه هست)، گفتم: خیلی ها...ادامه داد اگه در تشییع جنازه خودت بی تابی اون ها رو ببینی برای بی تابی چند نفر ناراحت میشی. برای چند لحظه صحنه رو مجسم کردم. بهشت زهرا... مرگ...خاک...بی تابی عزیزان... آمریکا ... کی می خواد به اون ها خبر بده...کافیه دو روز وب سایتم به روز نباشه. تماس می گیرند و می فهمند...حالت اون ها رو تصور کردم. آلمان... می دونم اون جا هم کسانی هستند که این خبر داغونشون کنه... خیلی ها رو دیدم...حتی کسانی که نمی تونند سر مزارم بیان... از حالت صورتم فهمید با این حرفی که زده چقدر به هم ریختم. ضربه بعدی رو به این ترتیب زد: تو که اراده نداری وزن کم کنی و رعایت کنی، غلط کردی که رفتی بچه ها تو دیدی...جواب اون ها رو چی میدی؟ تسلیم شدم. همون جا قلبم درد گرفت. گفت اگه می خوای بمیری دیگه اینجا نیا... گر چه امروز دکتر رضا، طبق قرار قبلی تماس گرفت که بریم پیاده روی. اما حضور عروس جدید رو بهانه کردم و نرفتم.یعنی باز هم تنبلی کردم، اما از فردا هر کی رعایت نکنه خره... اراده ملوکانه ما بر این قرار گرفت که نمیریم...پس نمی میریم... هم وزن کم می کنیم، هم مو می کاریم!! هم جوون میشیم، هم خوش تیپ میشیم...هر کی نشد...خره... پ.ن(1): برای پر رویی خودم... امروز ترانه ای از مرحوم افشین مقدم پیدا کردم. توی یک بیتش می گفت: با اینکه آب من و اون، توی یک جو نمیره دل پر روی من... از رو نمیره اما افسوس که دلش رام نمیشه هر چی از دوری میگم خام نمیشه... خامش رو دوست ندارم...می پزمش... هر کی نتونست بپزه...خره... پ.ن(2):یه گندم از حسم... ب مثل بلاتکلیفی... س مثل سر درگمی... نه بی تو ام امکان شاعری هست نه با توام توی شاعرم حاضرم بی تو عمری بی کسی دارم دلواپسی دارم...** *از وبلاگ لبخند **علی عبدالرضایی
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 23:51 توسط فرشید |
|
|
اشک پنهونی من رفیق جونی من...* دل که بگیره... شاخه های درخت هم اشکشون در میاد... یک خاطره...اردی بهشت 1359... مخالفت سر سختانه خانواده هامون، همه راه ها رو برای رسیدن به هم، بسته بود. روبروی آینه شکسته حمام، ایستاده بودم. شیر آب باز بود. ریشم رو می زدم. در آینه نگاه کردم و با خودم گفتم: "فرشید آخر این ماجرا به کجا می رسه؟". در یک لحظه فرناز رو در آینه شکسته دیدم. بخار آب صورت قشنگ و معصومش رو محو کرده بود. با دستم، تمام آینه رو از بخار شیشه پاک کردم. صورت فرناز، خونی شده بود. آینه هم غرق خون شد. جای زخم دستم ماه ها بر جا بود. اما الان هیچ اثری از اون زخم ندارم. یک حادثه...بهمن 1386... دو روزی میشه که قلبم گه گاه، تیر می کشه. امروز آزمایش خون دادم، تا دکتر ببینه. دکتر میگه تا زمانی که مدت تیر کشیدن ها، به دقیقه نرسیده، خطرناک نیست. فعلا 10 ثانیه هم طول نمی کشه. اما همون چند ثانیه تمام قفسه سینه مو قفل می کنه. خوبه که بعد از چند دقیقه دردش یادم میره. یک آرزو...برای همیشه... امروز با خودم فکر می کردم، کاش زخم هایی که به دل می شینه، مثل همون زخم آینه شکسته، بعد از چند ماه، یا مثل همین درد قلب، بعد از چند ثانیه، از بین می رفت. زخم هایی به دل می شینه که خوب شدنی نیست... پ.ن(1): یه بهونه ... دلم یه بهانه می خواد که از اون ته های دل، سیر گریه کنم. شاید این دل وامونده کمی باز بشه. اما اونقدر به لطف خدا همه چی روبراهه... که بهانه هم به دست نمیاد. دوره زمونه بدی شده. بهانه برای گریه کردن هم پیدا نمیشه. اگر هم باشه فعلا ما "در کوچه علی چپ... بر طبل بی عاری می زنیم".
پ.ن(2): تقدیم به تمام "رو دست خورده های دنیا"... این هم کادوی امشب ما به همه اون هایی که از جایی زخم خوردند، که خیالش رو هم نمی کردند. قصه کهنه دروغ بود...من و ما بچگی کردیم که به جای قصه گفتن...قصه رو زندگی کردیم در آرزو رو بستیم...دلمون به قصه خوش بود رستم کتاب کهنه...ته قصه بچه کش بود حالا تو قحطی رویا...اجاق ترانه سرده کسی رو بخار شیشه...دل رو نقاشی نکرده چرخ و فلک می خواستیم...فلک نصیبمون شد ساده ساده بودیم...کلک نصیبمون شد دنبال یه حقیقت...توی آینه ها می گشتیم اما تو قاب گریه...ترک نصیبمون شد از سر سطر ستاره...بنویس تا ره چاره بنویس که دل برای ...حرف تازه بیقراره... بنویس که دل برای...حرف تازه بیقراره...** *ژاکلین **ترانه ای از رضا یزدانی و یغما گلرویی عکس:آیناز حیرانی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 0:28 توسط فرشید |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
دل مشغوليهايي كه دارم و آنچه بر من گذشت و اين فردای نا پيداي من...
اينها نوشتههايي ست برای دل خودم، قلبي كه به قول نادر خان ابراهيمي: "آه از اين قلب كه جز درد در آن چيزي نيست". |
|
RSS
|