![]() |
![]() |
|
| بنگر چگونه دست تکان میدهم گویی مرا برای وداع آفریدهاند |
|
برخیز ... که می رود زمستان... آخرین پست سال 1386 رو در آخرین ساعات آخرین روز این سال می نویسم. سال گذشته در چنین شبی نوشتم: "ازقديم ترها، فرنازم و بچه ها به يادم ميان. هميشه اونقدر كار داشتم كه خريد ماهی عيد و گل های مورد علاقه فرنازم رو، در دقيقه 90 و يكی دو ساعت به سال تحويل مانده، انجام می دادم. هميشه هم دوروبرمون شلوغ بود. به خاطر فوت زود هنگام بابا، و برای تنها نموندن رضا، پيش مامان می رفتيم. بعد از سال تحويل، بچه ها منو مي بوسيدند. وقتي همه بوسه ها تموم مي شد، تازه فرنازم می اومد و با وقار و متانت هميشگی اش، منو می بوسید. یک سال وقتی منو بوسید، صورتش رو توی دستام نگه داشتم. به چشمهای قشنگش زل زدم. خواستم بهش بگم بابت همه چيز ممنونم. خواستم بهش بگم بی نهايت دوستش دارم. خواستم بهش بگم می دونم براش وقت كم ميذارم. اما بچه ها از سرو كولمون بالا رفتند و بعد از چند ثانيه زل زدن به هم، توی دلم گفتم فرصت زياده و بعداً بهش مي گم. اما نمی دونستم . . . ديگه اين فرصت رو بدست نخواهم آورد. نمی دونم زود دير ميشه يا دير زود ميشه، اما هر چه بود و هر چه شد، حرفهای ناگفته به فرنازم، در دلم موند که موند. اون قديم ها كه نه، همين 13 بهار اخير، هر سال، زمان تحويل سال گريه می كردم و از خدا مي پرسيدم: "خدايا چند تحويل سال ديگه دور از عزيزانم هستم؟" .. . و امسال سخت تر از هر سال است. چرا كه ناصرم رو بو كرده ام... لمس كرده ام... هر چی می خوام اين روزها غمگين ننويسم، نميشه. بدجوری دلم همه شونو مي خواد. همه رو هم، با هم می خواد. می دونم كه بايد صبوری كنم، می دونم كه شايد روزهاي قشنگ در راه باشه، اما نمی تونم دلتنگی خودمو، پنهون كنم . در اين لحظات عوض شدن سال و حال و احوال و دگرگونی فصل ها، از خدای مهربون می خوام كه به "حول حالنا الي احسن الحال" عمل كنه . آرزو می كنم كه غم جدايی از دل همه جداماندگان از عزيزان، بيرون بره. وقتی يكی پيش خدا سفر كرده و اميدی به باز گشتنش نيست، با همه سختی میشه اين دوری رو پذيرفت. كه راه همه ما بسوی اوست و بايد رفت. اما وقتی می دونی عزيزت هست و بدون تو نفس می كشه، بدون تو می خنده، بدون تو، قدم می زنه، بدون تو . . . اين درده. و چنين حالتی است كه در ميان انبوه دوستان، بازخودت رو می بینی که تنهایی... نظر در تو می كنم ای بامداد كه با همه جمع چه تنها نشسته ای * خسته هستم و دل گرفته . . . اما همچنان به لطف يار، اميدوار..". این ها مطالب سال گذشته بود. به لطف خدا، صبوری و امیدواری من نتیجه داد. امسال در انتظار دیدار نهالم هستم و پسرانم رو هم دیده ام. از خدا می خوام برای کسانی که امسال سال خوبی بوده، این حال و احوال ادامه پیدا کنه و بهتر بشه. کسانی هم که سال خوبی نداشتند، حالشون به "احسن الحال" تبدیل بشه. با همه وجود به لطف یار امیدوار باشیم و سال رو با امید شروع کنیم. یک خونه تکونی حسابی از غم های انباشته در دل. امروز بیا ترانه خوانی بکنیم با سبزه و آب همزبانی بکنیم عید است و غبار غم گرفته ست دلم ای اشک بیا خانه تکانی بکنیم** عیدتون مبارک... *احمد شاملو **ایرج زبر دست عکس:رضا حبیبی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 23:41 توسط فرشید |
|
|
بگو تا لحظه دیدار... چند تا لب ریختگی مونده چند تا بغض تلخ نشکن... چند تا آواز نخونده... با تو تا تو می رسم من... بی حصار سرد پیرهن... می گذرم از این گذرگاه واسه پیدا کردن ماه...* نهال خوبم...به دبی اومدم. همه چیز رو بررسی کردم. نهایت تلاشم رو انجام دادم، تا همه چی برات فراهم باشه...حالا بیا... پ.ن: برای یار... اومدن نهال بی نهایت خوشحالم می کنه. اما جات خالیه در این آپارتمان زیبا... نوشتم نخوند نوشتم نخوند نمی نویسم شاید خوند** *ترانه مدرس **از وبلاگ ققنوس عشق |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 1:26 توسط فرشید |
|
|
یه عطش مونده به دریا یه قدم مونده به رویا یه نفس مونده به آواز یه غزل مونده به پرواز یه ترانه مونده تا یار یه طنین مونده به آوار یه ستاره مونده تا روز یه سفر مونده به دیروز* لحظه به لحظه، به "لحظه دیدار تک دخترم"، نزدیک تر میشم. امروز حساب کردم، 5085 روز فاصله دو دیدار ما خواهد بود. باور کنید خیلی سخته. هم تحمل این تعداد روز جدایی. هم التهاب دیدار بعد از 5085 روز. برای انجام یک سری کارها، فردا عازم دبی میشم. 5 شنبه بر می گردم و دوباره جمعه با مادر، راهی حساس ترین سفر زندگی ام خواهم شد. مسائلی رو باید با نهالم مطرح کنم و جواب هایی بگیرم که آینده زندگی ام رو رقم خواهد زد. پ.ن(1): از سر دلتنگی ... در تمام ایستگاه ها تو ایستاده ای و دست تکان می دهی من سراسیمه پیاده می شوم در تمام ایستگاه ها تو رفته ای اما...** پ.ن(2): حرفی از سر درد... بعضی مطالب رو که می خونی...خوشت میاد... بعضی نوشته ها رو که می خونی ...دلت می گیره... بعضی شعر ها ...اشکت رو سرازیر می کنه اما... امان از نوشته ای که آتش به تمام وجودت بزنه... مثل این یکی... چه رنجی است سالها زیستن به خاطر کسی که... هرگز نزیست به خاطرت...*** پ.ن(3): تا اطلاع ثانوی...غمگینی تعطیله دیگه... حافظ می فرماید: زدیم بر صف رندان هر چه باداباد... سعدی می گوید: نوبت عاشقی ست یک چندی... از امروز به میمنت ورود قریب الوقوع نهال زندگی ام...غصه و غم تعطیل... *ترانه مدرس **شهاب مقربین ***از وبلاگ بانوی تو عکس: رضا حبیبی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 0:9 توسط فرشید |
|
|
فاصله بین من و تو... تا کجا دنباله داره؟...* سال گذشته در چنین روزهایی متن زیر رو نوشتم: "از خدا بخاطر سال 85 و ديدن ناصرم ممنون، اما دلتنگم. از خدا بخاطر اميد به ديدن عزيزان در سال 86 ممنون، اما دلتنگم. برای تنهایی خودم گريه ام مي گیره . . . تقديم به همه تنهايان دنيا . . . وقتی كه شب به خانه بر می گردی و صدای كليد را در قفل می شنوی بدان كه تنهایی وقتی كليد برق را ميزنی صدای تيك را مي شنوی بدان كه تنهایی وقتی در تخت خواب از صدای قلب خودت نمي توانی بخوابی بدان كه تنهایی اگر صدایی از گذشته ترا به روزهای قديمی دعوت كند بدان كه تنهایی و تو بی آن كه قدر تنهایی را بدانی دوست داری خودت را خلاص كنی كه اگر اينكار را هم بكنی باز تنهايی"** گرچه فرنازم رو ندیدم. گر چه "باز تنهایم". اما خدا رو شکر می کنم که زمستان خوبی رو با پسرانم به سر کردم. خدا رو شکر می کنم که نوروز امسال، نهال زندگیمو در آغوش می گیرم. هر کسی که دوران هجر رو طی می کنه باید بدونه کافیه که از نفس نیافته. همین. برای همه "جدا مانده ز یاران" آرزوی وصل می کنم. برای همه "عزیز از دست داده ها" آرزوی صبر می کنم. برای خانواده صمیمی خوانندگان وبلاگم در سال جدید، آرزوی پیروزی و آرامش و دلشادی می کنم. هنوز چند روزی به آخر سال مونده، اما نمی دونم چرا به دلم افتاد در این "لحظه های ناب تنهایی خودم"، همه رو از اون "ته های دل" دعا کنم. معمولا دلم به من دروغ نمیگه. پ.ن:برای دل صبور خودم... از کوی وفا به سنگ دورم کردند در خانه غم، زنده به گورم کردند بگشایم اگر سینه به پیش تو شبی بینی که چه با دل صبورم کردند*** *ترانه سعید **عزیز نسین(ترجمه رسول یونان) ***سیاوش کسرایی عکس: یلدا محمد زاده |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 23:27 توسط فرشید |
|
|
لرزش آب رو می بینید؟ این روزها... دلم... تنم... همه وجودم... اینجوری می لرزه... نهال خانوم داره میاد... و نوید هم... لحظه دیدار نزدیک است...کمتر از انگشتان دو دست... التهاب نو جوانی رو دارم که می خواد برای اولین بار، به عشقش بگه: "دوستت دارم" اضطراب محصلی رو دارم که می خواد، نتیجه امتحانش رو بگیره. دلواپسی پدری رو دارم که 14 سال پدری به عزیزانش بدهکاره... اصولا بر خورد با جماعت نسوان رو ( با راهنمایی های فریبرز!) خوب بلدم. اما دیدار با دخترم بعد از 15 سال...اعتراف می کنم که بلد نیستم. تنهایی در هر حالتی بده. حتی در سفر. ماشین توی تونل خاموش کرد. احتمالا فیلتر بنزینش اشکالی داره. ساعت 5 صبح خوابیدم. با بوی نارنج و پرتقال و صدای پرنده ها، ساعت 6 از خواب پریدم. روی ایوون خونه نفس عمیقی کشیدم. به خودم تا ساعت 10 مرخصی دادم، تا خستگی سفر نیمه شب، از تنم بیرون بره. اما تلفن ساعت 8 مادر همیشه نگران، بیدارم کرد. به دنبالش تماس کشتیرانی در مورد ارسال فکس. بعد هم صدای منشی دلسوز دفتر، که روی یک اشتباه در خوندن فاکس ارسالی از کشتیرانی، آرامشم رو به هم زد. زمین و زمان رو به هم دوختم تا فکس به دستم برسه. رضا حبیبی نازنین فوری برام آورد. با رسیدن فریبرز به دفتر، خیالم از کارهای تهران راحت شد. اما چیزی که رفته بود، خواب بود و مرخصی اعطایی به خودم. با خستگی و سر درد به تهران رسیدم. فردا یک روز مهم کاری، در پیش دارم. پس فردا هم آخرین روز کاری دفتر هست. ویزای مادر هنوز نیومده. اجناس وارداتی هنوز در بندر هست و ترخیص نشده. کار های نیمه تمام بر روی زمین و اضطراب و تشویش درد های نا گفتنی، بر روی دل. در مجموع شیر تو شیری هست که نگو و نپرس. پ.ن: حرفی از دل... آن روز با تو بودم امروز بی تو ام آن روز که با تو بودم بی تو بودم امروز که بی تو ام با تو ام* *حمید مصدق عکس: یلدا محمد زاده |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 23:7 توسط فرشید |
|
|
در فاصله این دو عکس نمی دونی بر پدر چه گذشت عزیز بابا... تولدت مبارک...
25 اسفند تولد نهالمه. خوش به حال هر کسی که از حالا، تا فردا، منو می بینه. خوشحال خوشحال خوشحالم... آخرین سفر سال 1386 رو تا ساعتی دیگه به طرف شمال انجام میدم. تمام حواسم به تهران هست که باید در مورد کار، خبر هایی رو دریافت کنم. حضور فریبرز در تهران لازمه. این تنها رفتن، اذیتم می کنه. ولی چاره ای نیست. مادر آخرین سفارش ها رو کرده. آروم برو. اس.ام.اس جواب نده. آهنگ گر یه دار!! گوش نکن. رسیدی زنگ بزن. آخرین هفته سال رو از فردا شروع می کنم. با یه دنیا کار. خدا کنه خدا، خدایی کنه و همه چی جوری پیش بره که با خیال راحت عازم سفر بشم. لحظه دیدار نزدیک است... باور کنم که در حال آمدنی؟ باور کنم که می توانم در آغوشت بگیرم؟ باور کنم دوباره دیدنت را؟ این بار از خواب نمی پرم؟ پ.ن: برای یار... در مناسبت ها، بیشتر به یادت می افتم. مثل امشب. از تهران تا شمال...چقدر راه...چقدر حرف...اما قول بده حواسمو پرت نکنی... یک شب هوای گریه یک شب هوای فریاد امشب دلم... هوای تو کرده است...* *حسین منزوی |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 22:21 توسط فرشید |
|
|
رفتنت... چه کرد با ما... بانو... یک روز خسته کننده سر شار از کار رو، خیلی قشنگ تموم کردم. ساعت 10 شب، در حال برگشتن به خونه بودم که فریبرز زنگ زد. فهمیدم پیش مادر هست. مادر از صبح تنها بود. رضا هم که به دنبال برنامه های شروع زندگی "زن ذلیلی". من هم که از صبح نبودم. به سرم زد مادر رو از بی حوصلگی در بیارم. این روزها همه اش خونه بوده. به فریبرز گفتم: "شام رو با ما می خوری"؟. در نهایت پر رویی! دعوتم رو قبول کرد. گفتم: فوری به مامان بگو لباس بپوشه شام بریم بیرون. یه شام سه نفره در یک رستوران شیک. حالی کردیم حالستان. غذا و تفریح شبانه به مادر چسبید، دنیا هم به من و فریبرز. و شب، شب خوبی بود. خدا کنه زندگی ام هم، همین جور تموم شه. با همه خستگی هاش...با عاقبت به خیری. پ.ن(1): به مناسبت انتخابات... رئیس ستاد فروپاشی شوروی کاندیدای مجلس ایران! در بین سوابقی که کاندیداها برای معرفی خود ذکر می کنند ، جملات جالبی دیده می شوند ؛ از جمله یکی از کاندیداها در ذکر سوابق خود نوشته است: یکی از دوستان تعریف می کرد که در اولین دوره انتخابات شوراها نیز در بروشور تبلیغاتی یکی از کاندیداها در ذکر سوابق مدیریتی آمده بود: " دو سال مبصر کلاس پنجم ابتدایی". * پ.ن(2): برای ایران همیشه عزیز... زمان انتخابات، ایران برای همه عزیز میشه. از دوست و دشمن. اما ایران... همیشه عزیزه... خداوندا، این کشور را از دشمن، از خشکسالی و از دروغ محفوظ دار** پ.ن(3):یه گندم از حسم... صفر را بستند تا ما به بیرون زنگ نزنیم از شما چه پنهان ما از درون زنگ زدیم*** *سایت خبری عصر ایران **کوروش کبیر ***اکبر اکسیر عکس: رضا حبیبی |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 0:50 توسط فرشید |
|
|
به خواب هایم سرک نکش وقتی در بیداری نمی یابمت* خالی بستم بازم بیا... امروز با خودم فکر کردم دلیلی نداره وقتی ناراحتم، با نوشتنم همه رو اذیت کنم. امشب همچنان دلتنگیم. پس نمی نویسیم. پ.ن(1): تشکر ویژه از عرش کبریایی... یکی دو پست قبل بود که نوشتم، "عزیزی در ایران بین زمین و آسمون مونده". امروز صبح به من زنگ زد و گفت: "کارم درست نشده و حسم میگه به احتمال 90 در صد درست نمیشه". بهش گفتم: "حس من میگه درست میشه". البته حسم نگفته بود. در معاشقه با عرش کبریایی، خیلی جدی ازش خواسته بودم. یک ساعت بعد زنگ زد و گفت: عمو کارم درست شد. ای عرش کبریایی مهربون غیر قابل پیش بینی ... ما که در کار تو حیرانیم...یه موقع ضجه می زنیم و چیزی می خوایم، جواب نمیدی. انگار نه انگار که ما آدمیم. یه موقع در چند کلمه میگیم خدایا به داد این بنده بین زمین و آسمون مونده، برس. آنچنان اجابت میکنی که بنده خدا زنگ میزنه و میگه: عمو نسبت به شما به یقین رسیدم. نمی دونه هر چه هست از تست. حقا که هیچ کارت به آدمیزاد نمیره خدای خوبم. خدای خوب مهربون همیشه "سورپرایز"... یه بار هم خود ما رو در دعای خودمان تحویل بگیر... دلتنگیم بد جوری دلتنگیم رنج ما... قوی تر از مشروبه...** پ.ن(2):برای خودمان و یار سابقمان... برای دل صاب مرده خودمان و محض اطلاع دل بی خیال یارمان... امشب چیزی برات نمی نویسم. قرار شده وقتی دلتنگم ننویسم. اما کلیم کاشانی میگه: ز رویش دیده محروم است و گوش، از وعده وصلش که دوران بسته بر دل... شاهراه شادمانی را *** پ.ن(3):بدون شرح... ببخشید که امشب ننوشتیم!!... *فاطمه عباسی از وبلاگ ساز دهنی **حسین پناهی ***کلیم کاشانی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 23:24 توسط فرشید |
|
|
حالا من اینجا تک و تنها تو هم اون سر دنیا می زنه آتیش به قلبم غم و غصه های فردا دوباره به همون حال و هوای بیست سالگی برگشتم. اراده می کردم...به دست می آوردم. روزهای اول دانشگاه بود. عالمی داشتیم. در این عالم ما، یک نفر خودشو قاطی نمی کرد. به بچه ها گفتم: من این دختر مغرور زیبای چشم پاک رو می خوام. همه خندیدند... به رویای ناممکن من. یک سال نشد که رویای نا ممکن من، شد: بانوی زیبای من... حالا همون حال و هوا رو دارم. وقتی دو سال پیش، ایمیل سر شار از محبت ناصر رو دریافت کردم، به مادر گفتم: مادر بچه ها منو می خوان. میرم به سمت دیدار بچه ها. مادر به رویای ناممکن من نخندید...ولی با افسوس و نا باوری گفت: خدا کنه پسرم به آرزوت برسی. از 6 صبح با رفتن به اداره گذرنامه برای رفع مشکلات خروجی شروع کردم. (اون زمان دفاتر 110 نبودند. تهران بود و اداره گذرنامه شهر آرا و یکی دو شعبه دیگه، که باید 5 صبح می رفتی توی صف). تا گذر نامه رو گرفتم. (روزی که فرهاد اومد دفتر و گذرنامه رو در دستم دید...با گریه بغلم کرد. اون صحنه رو در زندگی ام، هرگز فراموش نمی کنم). روزگار سرنوشت ها رو جوری رقم زده که عزیزان دور از من نتونن به دیار و سرزمین خودشون بیان. بارها به دبی رفتم. رفتم و رفتم تا اقامت گرفتم. خونه گرفتم و بعد گفتم: عزیزانم... بیاین. ناصر اومد. مردونه هم اومد. وقت رفتن قول داد، بقیه رو بیاره. مردونه به قولش عمل کرد. این روزها که به لحظه دیدار نهالم فکر می کنم و قلبم به تپش می افته، این روزها که می ترسم این قلب خسته، طاقت لحظه دیدار رو نداشته باشه...دوباره حس می کنم همون نیرو و اراده بیست سالگی ام بر گشته. به هر چه اراده کنم می رسم. اما یک تفاوت در زمان حال با دوران بیست سالگی وجود داره که بد جوری عذابم میده. در بیست سالگی یک گذشته سرشار از موفقیت و شر و شور، به همراه موفقیت پشت سرم بود. در زمان حال، افسوس فصل های از دست داده، از درون منو خرد می کنه. تصورش هم عذاب آوره... نهال 25 ساله یی رو باید در آغوش بکشم که 15 سال لذت "آغوش پدری" رو، ازش دریغ کرده ام. افسوس فصل های از دست داده، اذیتم می کنه. بهار آمده است...آری اما برای آن زمستان ها که گذشت نامی نیست نامی نیست * این شعر زیبا رو، امشب در وبلاگ ابراهیم عزیزم خوندم. اشک ریختم. اما در نهایت به شما پناه آوردم که با نوشتن و گفتن به شما عزیزان وفادار مهربونم، آروم میشم. پ.ن: برای شریک جرمم در کشتن لحظه ها... دلم به اندازه همه فاصله مکانی که بینمون هست، ازت پره...اما ...بگذریم... به تو عادت کرده بودم...رفتی و دلو شکوندی با چشام شدی غریبه..خاطره هامونو سوزوندی عاشق عشق تو بودم ...با چه احساس قشنگی فقط و فقط با تو بودم...توی دنیای دو رنگی حالا من اینجا تک و تنها...تو هم اون سر دنیا می زنه آتیش به قلبم...غم و غصه های فردا** *احمد شاملو **ترانه ای از شایان و طوفان عکس: رضا حبیبی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 23:38 توسط فرشید |
|
|
گرمای عشقبازی با خدا در سرمای کوهستان راز و نیاز ...از اون ته های دل... فکر همه چی رو می کردیم به جز خجالتی بودن جناب "عرش کبریایی"... خیلی وقت ها، اراده ملوکانه ما بر این قرار می گرفت که خدای بزرگ بی نظیرمان را صدا بزنیم. صدا هم می زدیم. اما برای ما تره هم خرد نمی فرمودند. البته از آنجایی که ما در پررویی و سماجت، شهره شهریم، باز هم ادامه می دادیم. ادامه دادیم تا به کشف جالبی رسیدیم. دیشب در محضر عرش کبریایی بودیم. آی ونگ زدیم. آی ناله کردیم. آی درد دل کردیم. از غصه های خودمان، خوابمان برد، شاید هم از خستگی سفر. اما ناگهان از خواب پریدیم. عرش کبریایی با ما(یعنی جناب آقای فرشید حیرانی دلگیر منتظر خسته) صحبت کرد. آی ما کیف کردیم. آی ما دلمان باز شد. آی ما شارژ شدیم. در مجموع، به این نتیجه رسیدیم که برای احضار جناب عرش کبریایی، باید دور و برمان را خلوت کنیم. تنهای تنها باشیم، حتی از نظر فکر. فقط خودمان باشیم و یار. وقتی بستر فراهم شد، می بینید تا کجا جلو خواهد آمد، این خدای مهربون "از رگ گردن نزدیک تر". دیشب حالی کردیم حالستان. خدا قسمت همه شما کند. اونقدر هم با مرام!! بودیم، که همه رو دعا کردیم، مخصوصا اون هایی که گفته بودند...مخصوصا عزیزی که این روزها در ایران، بین زمین و آسمون مونده...مخصوصا اونایی که یه دریا غم توی دلشونه، و فقط منتظر لطف یارند. با سکوت، با خالی کردن دل از اغیار، راه رو براش باز کردم. امتحانش ضرر نداره. پ.ن(1): زندگی تکرار تکرار است... وقتی عرش کبریایی تحویلمان می گیرد، خوشحال می شویم. وقتی خوشحال می شویم، عاشق تر می شویم. وقتی عاشق تر می شویم، یاد عشق از دست رفته مان می افتیم. وقتی یاد عشق از دست رفته مان می افتیم، دلمان می گیرد. وقتی دلمان می گیرد، به تنهایی و سکوت پناه می بریم. وقتی به تنهایی و سکوت پناه می بریم، عرش کیریایی رو صدا می زنیم. وقتی عرش کبریایی رو صدا می زنیم، تحویلمان می گیرد. وقتی عرش کبریایی تحویلمان می گیرد... و این تکرار تکرار است و ما همچنان به لطف یار ...امیدوار... به سکوت لبخند می زنم او هم به من کم کم به زندگی در کنار هم عادت کرده ایم* پ.ن(2): عاشقانه... باد روسری ات را برداشت باد رو سری ات را با خود برد باور نداشتم آن شب خدا هم می خواست مو های تو را ببیند...** *کتایون آموزگار **گروس عبدالملکیان عکس: نیاز |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 23:17 توسط فرشید |
|
|
تو که نیستی، آوارم...از دنیا بیزارم تو که نیستی بی ماهم... تک و تنها توی راهم* ساعت 1 نیمه شب حرکت کردیم. هنوز از تهران خارج نشده بودیم که فهمیدم آقا فریبرز برنامه دارن. فریبرز گفت: امشب شب اول ماه ربیع الاوله. هر کس درب یک مسجد رو بگیره و آرزو یا خواسته شو بگه، بر آورده میشه. تا اینجای کار اشکالی نداشت. به عقیده و مرام هر کس باید احترام گذاشت، ولی نظر خود من اینه: آینه را جلا ده...کار از دعا نیاید... اشکال در این بود که فریبرز اصرار داشت، من هم باید پیاده شم و این کارو انجام بدم.(می دونم یکی از ارزوهای فریبرز اینه که من به ارزوهام برسم). گفتم: داداش من می ترسم، ساعت دو یا سه نیمه شب، بریم دم یک مسجد. اگه بغل قبرستون باشه چی؟ گر چه در مورد مردگان و سفر کرده های از این دیار، همیشه این شعر یادم میاد: چه مهمانان بی درد سری هستند مردگان.. نه به دستی ظرفی را چرک می کنند نه به حرفی دلی را آلوده تنها به شمعی قانعند و اندکی سکوت...** (یاد یکی از سفر هام به نهاوند با فرهاد افتادم. به علت خستگی، در مکان زیبایی که فکر می کردیم مسجد هست، ماشین رو خاموش کردیم که بخوابیم. بعد فهمیدیم در کنار مزار مردگان خوابیده بودیم). به هر حال برادر هست و انجام خواسته اش واجب . نزدیک ساعت 3 در سکوت سنگین لوشان، مسجدی پیدا کردم، که بشه تا چند قدمی اون با ماشین رفت. من هم پیاده شدم. فریبرز اونقدر صمیمانه و خالصانه درب مسجد رو گرفته و دعا می کرد که من یادم رفت برای خودم دعا کنم. فقط گفتم: خدایا هر چی فریبرز می خواد بهش بده. (خدا رحمت کنه عموی سفر کرده مونو. با یکی دو تا ازدوستان مومن! بردیمش مسجد جمکران. دوستان در طول راه از آداب و ترتیب نماز برای عمو می گفتند. عمو هم با نهایت دقت گوش می داد. وقت برگشتن به عمو گفتم: عمو جون از امام زمان چی خواستی؟ یه دفعه با همون حالت های نمکین خودش گفت: ای داد بیداد اونقدر حواسم به درست خوندن نماز و اذکار بود که یادم رفت چیزی بخوام...حاجتم یادم رفت. تا تهران خندیدیم. روحش شاد). بعد از مراسم دعا، به حرکتمون ادامه دادیم. نزدیک جاده سنگر، مه بسیار زیبای افسون کننده ای جاده رو در بر گرفته بود. فریبرز گفت:این ها "مه" هستند؟ گفتم بله داداش. می بینی چقدر زیباست؟ تایید کرد. غرق لذت تماشای مه و نم نم بارون ریز شمال بودیم که کم کم مه زیبا به مه سر تا پا هراس تبدیل شد. از سنگر تا لنگرود رو با سرعت 40 کیلومتر رفتیم. فقط از روی خط کشی وسط جاده، مسیر رو تشخیص می دادیم. یک جا اومدم به فریبرز بگم یاد یکی از کلیپ های مایکل جکسون و زامبی ها افتادم. همون وقت فریبرز شیشه رو کشید پایین و یک آدم رو در چند قدمی خودمون در کنار جاده دیدیم. از ترس داد زدم. فریبرز خندید. در طول راه و در اوج مه و ترس و خستگی، ماشین یک دفعه گاز نخورد و بعد از چند ثانیه خاموش شد. گر چه بعد از چند ثانیه روشن شد، اما همیشه هراس دارم اگه تنها باشم و این اتفاق بیفته چه کنم. ساعت 6 لنگرود بودیم. جای اونایی که دوست دارند خالی... صبحانه رو ساعت 6 در لنگرود خوردیم . کله پاچه... صبح ساعت هشت و نیم با تلفن رضا حبیبی نازنینم بلند شدیم. فریبرز تلو تلو می خورد. گفتم نیاد و بخوابه. با رضا رفتیم. گر چه کمی سهل انگاری کرده و مدارک رو نیاورده بود، اما کار خیلی خوب انجام شد. انجام خوب این کار رو از رضا دارم. علیرغم خبر های خوب کاری که از تهران می رسید مجبور شدم با وجود خستگی فراوان، بلافاصله و بدون استراحت به تهران برگردم. 15 دقیقه استراحت در منزل فریبرز با پذیرایی گرم شهلا تا حدودی خستگی رو از تنم بیرون برد، گرچه هنوز ناراحتم، برای به هم زدن قرار دیداری که با لغو اون، باعث شدم چشمان مهربان منتظری از اشک پر بشه. فکر نمی کردم تا این حد دیدار یک "مرد خسته از همه چیز و از همه جا" برای کسی مهم باشه. پ.ن(1):برای عرش کبریایی ... خدای خوب مهربونم نه به اول ماه کار دارم نه به واسطه و مسجد و میخانه. مستقیما خدمت خودتون عارضم که: لطفن کمی دلخوشی و وصال و حاجت روایی، برای دل پر درد بنده هات بفرست. عیدی ما از تو "ساندویچ دلخوشی با سس آرامش هست". مقدوره؟... پ.ن(2) یک سال پیش در همین روز...همین وبلاگ... سر کوه بلند آهوی خسته شکسته دست و پا غمگین نشسته شکست دست و پا درد است اما... نه چون درد دلش کز غم شکسته سر کوه بلند افتان و خیزان چکان خونش از دهانش زخم و ریزان نمی گوید پلنگ پیر مغرور .... که پیروز از ره آید یا گریزان سر کوه بلند آمد عقابی نه هیچش ناله ای نه پیچ و تابی نشست و سر به سنگی هشت و جان داد غروبی بود و غمگین آفتابی سر کوه بلند ابر است و باران زمین غرق گل و سبزه بهاران گل و سبزه بهاران خاک و خشت است برای آنکه دور افتد ز یاران ......*** *ترانه رضا صادقی **حسین پناهی ***مهدی اخوان ثالث
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 22:53 توسط فرشید |
|
|
گذشته ها گذشت و رفت هر کی دل ما رو شکست... خدا واسه من، واسه تو درهای امید رو نبست...* بست؟...با لگد می زنم، بازش می کنم... برای تکمیل کار هفته گذشته، مجبورم تا ساعتی دیگه به طرف شمال حرکت کنم. بودن فریبرز، کمتر خسته ام می کنه. تا از قزوین رد بشیم، بیداره. بعد می خوابه تا نزدیکی شمال. انگار فقط حوالی قزوین خطرناکه، یا من خوابم می بره. از همه عزیزان مهربونم، که با تلفن، ایمیل، کامنت، و اس.ام.اس تولدم رو تبریک گفتند، تشکر می کنم. پ.ن(1): برای تمام خونسردان عالم!! می بینی شمشادها هم، سبز شده اند ما هنوز... پشت چراغ قرمزیم...** پ.ن(2): از دست عزیزان چه بگویم...گله ای نیست... صدام در نمیاد، گر چه قلبم رو به درد آوردی. سکوتم رو حمل بر رضایت، نکن. ما را شکایتی ز تو گر هست، هم به تست در پیش دشمنان، نتوان گفت، حال دوست*** *ترانه حسین توکلی **رویا وکیلی ***سعدی شیرازی عکس: یلدا محمد زاده |
|
+ نوشته شده در
شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 22:45 توسط فرشید |
|
|
همه هستی من...اینها هستند... همه که نه...یکی دیگه هم مونده... صبح خسته تر و سنگین تر از اون بودم که تا همدان رانندگی کنم. اون هم به تنهایی. ققنوس منو ببخش که نیومدم. پدر های درست و حسابی، صبح که بیدار میشن، بچه هاشونو می بینن که یکی یکی میان، سلام می کنن. اگه قدر زندگی شونو بدونن همدیگه رو می بوسن. پدر نا حسابی مثل من، کامپیوتر رو روشن می کنه و زیبا ترین صدا براش، تک صدای رایانه هست که بفهمی ایمیلی برات اومده. از لحظه باز کردن ایمیل تا دیدن نام فرستنده، چند ثانیه بیشتر طول نمی کشه. اما همین برای من "فاصله از من تا خداست". روزهایی که نام فرستنده بیانگر تماس و ایمیل بچه هاست، برای من یه روز دیگه اس. مثل امروز... بمیرم برای خودم که دلخوشی هام، چی ها شدن. فرشید...فرشید...فرشید...چه کردی با خودت... تا ساعت 11 خوابیدم. بی حوصله بیدار شدم. به عادت همیشگی رفتم سراغ کامپیوتری که این روزها محرم و همدم منه. ایمیل داشتم. اون هم از نهالم...دکتر نهال حیرانی پدر سگ...
Farshid e Aziz, Tavallod, Tavallod, Tavallodet mobarak. 2 hafte dige ke miyam oonja, ba ham dige tavalode dotayimoono jashn migirim. Omidvaram be hameye arezoohat beresi. Bedoon ke ma hame midoonim to pedare khoobi baraye ma hasti. Love, Dokhtaret, Nahal احساس غرور کردم... یه کارت پستال موزیکال قشنگ که هر کاری کردم نتونستم بذارمش اینجا پ.ن(1): یک آرزو... من با تو خوشم تو خوشی، با دل من... از دست من و تو غصه ها... خسته میشن...* کاش همین جوری بود... پ.ن(2): برای یار... با هر ترانه ای که برقصی جای دست هایت دور گردن من خالی ست...** * ترانه محسن چاووشی در فیلم سنتوری **فریاد ناصری تنظیم عکس:رضا حبیبی |
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 0:37 توسط فرشید |
|
|
اینکه می بینی آیینه تنهایی من است آینه را می شکنم تنهایی ام...صد برابر می شود...* دو روز تعطیلی کسل کننده، در پیش دارم. به شمال نرفتم، چون برای قراردادی، باید 1 شنبه یا دوشنبه برم. یه عالمه کار های عقب افتاده دارم، اما بد جوری به سرم زده، فردا صبح راهی همدان بشم و پرسون پرسون، دهکده پیر مراد رو پیدا کنم. ققنوس می گفت: داداشی! امسال، 17 اسفند نمی ذارم غصه بخوری. خواهرت که نمرده...برات کاری می کنم کارستون... اما 17 اسفند اومد و...خواهرم مرده... شاید فردا برم سر مزار ققنوس. شاید هم در همین خلوت سرای خودم تمرگیده باشم. کاش مادر رو، اینجوری عادت نداده بودم که هر دو ساعت یکبار از من خبر بگیره، و گرنه دلم هوای 24 ساعت بی خبری رو کرده. تموم سهم من از تو همین بود شبای بی تو سرده و تب آلود رسیدی دیدمت اما نموندی گمت کردم چقدر آسون چقدر زود یه عمره با منه این زخم تازه نترسونم نگو قصه اش درازه نمی ترسم نمی ذارم نمیشه نمی تونی نباشی بی اجازه چقدر سخته چقدر دیره کجایی ببین دنیام چه دلگیره کجایی حقیقت داره تو دوری ولی خوب خیالم با تو در گیره کجایی؟...** پ.ن: بغض داریم...این هوا!! مثل آدم های سرما خورده که آب از چشم و بینی شون میاد...چشمان مبارکمان هی پر میشه از آب...آب بینی تا حالا میل نکرده ایم!! اما این آب خیلی شوره... کس واقف حیرانی ما نیست در این بزم...*** *از وبلاگ دوست نادیده **ترانه رضا صادقی ***کلیم کاشانی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 23:24 توسط فرشید |
|
|
از تهی سرشار... از ساعت 6 صبح به همراه فریبرز بیدار بودم. برای شرکت در جلسه ای، تا جاده قدیم قم رفتیم. شب هم، دور هم بودیم. رضا و نامزدش. فریبرز و اهل و عیالش. جای فرهاد و فرید و خانواده هاشون، خالی بود. جای پدر هم. جای فرناز و بچه ها هم. خسته تر از اونم که مطلبی بنویسم. دلم از اون شب های تنهایی می خواد که خودم باشم و خدا و یه دنیا گلایه و ....
بازم امشب مثل هر شب...تو دلت برام دعا کن نم نمک سکوت رو بشکن، زیر لب خدا خدا کن بازم امشب مثل هر شب... پر کن از صدات هوامو قرق سکوت رو بشکن... تازه کن ترانه هامو واسه عاشقا دعا کن...که غریب روزگارن هفت تا آسمونه اما... یه ستاره هم ندارن واسه عاشقت دعا کن، که تو کار دل نمونه تو فقط خدا خدا کن... که خدا خودش می دونه که خدا خودش می دونه...حال و روز عاشقا رو بین عاشقا می بینه... غربت دلای ما رو... تو فقط خدا خدا کن تو فقط خدا خدا کن بازم امشب مثل هر شب تو برای من دعا کن* پ.ن(1): برای کسی که روزی تکیه گاه بود... در وبلاگ دوست خوبم خوندم: "نبودن یک دوست از بودن یک لشکر دشمن، سخت تر است".** کاش بودی... پ.ن(2): برای دل خودم... اصرار و سماجت دلیل نفهمیدن نیست. بعضی وقت ها برای "حجت تموم کردنه با یار"...گاهی وقت ها هم برای اینه که دل، کمی خالی بشه و به مرز انفجار نرسه...همین... گر چه می دانم شکایت را در او تاثیر نیست می کنم خالی دل درد آشنای خویش را*** *ترانه حمید رضا گلشن **از وبلاگ خوابهای یک دیوانه ***صائب تبریزی عکس: رضا حبیبی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 0:55 توسط فرشید |
|
|
دنیای وارونه رو باش...رودخونه ها تشنه شونه قوت پهلوو نامون...به تیزی دشنه شونه... "حرف ما به منزله عهد ماست". یادش به خیر، اون روز ها، این حرف ها، خریدار داشت. در این شهر فرنگ روزگار، چیز هایی رو می بینم که اگه صدام در بیاد... بگذریم...(می دونم شما هم می بینید). باید لال بود. باید ندید. باید...باید...باید... یادش به خیر...رو به آسمان می کردیم و نفس های عمیق می کشیدیم، تا باد بوی یار برایمان بیاورد. این روزها نسیم کوی دوست هم، بوی خیانت می دهد*. من خوبم خسته نیستم فقط گاهی دستم به این زندگی نمی رود...** یک روز می گفتم: "من در اون دنیا به بهشت میرم.چون در این دنیا در جهنم زندگی کرده ام". این روز ها، بیشتر مطمئنم که جهنمی نیستم. به قدری رذالت و نامردی، دیارمونو پر کرده، که برای رفتن به جهنم هم باید صف کشید. حالا کو تا نوبت ما بشه...مگه جهنم چقدر جا داره... زنگ زده زنگ زور خونه... اینجا پشه پهلوونه هر کسی نارو بزنه...این روزا مرد میدونه دنیای وارونه رو باش...رودخونه ها تشنه شونه قوت پهلوو نامون...به تیزی دشنه شونه*** پ.ن:برای یار... نامردی دنیا رو پر کنه...خیانت فوران بزنه...دنیا رو آب ببره...منو خواب می بره... به دنیای جهنمی کاری ندارم ...همچنان عاشقتم به قول آقایون لات ها "چاکرتیم" به قول آدم های سمج..."امیدوارتیم!! هنوز..." به سادگی گندم کاش سبز می شدند جوانه های امید**** *از وبلاگ مطرود **از وبلاگ تمام ناتمام ***ترانه "دنیای وارونه" از یزدانی ****کتایون آموزگار عکس: یلدا محمد زاده |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 22:58 توسط فرشید |
|
|
در روز برای تماشای آسمان نه عینک دور لازم است و نه عینک نزدیک...* امروز دوستی از دوستان به معنی مطلق کلمه، "رفیق"... به من می گفت: "فرشید دقیقا 5 روزه دارم از آدم ها و دنیا انتقام می گیرم. هر کی نامردی کنه، نامردی می کنم. اون هم یک به پنج. با هر نامردی و خیانتی که می بینم با 5 نفر نامردی می کنم". با خودم فکر کردم، با این "تز"، اگه جلو بریم، تا چند وقت دیگه، کار روزگار ما از "شیر تو شیر" و "خر تو خر" هم عبور می کنه. بهش گفتم: همیشه شبه عشق، در کنار عشق بوده است. شبه صداقت، در کنار صداقت. اما هرگز از رونق بازار عشق و صداقت، چیزی کاسته نشده است. تو عاشق صادق باش و بمان، دنیا را به حال خود بگذار.** نگام کرد و گفت: "خیلی دلت خوشه". خدایا تو بهتر از همه بنده هات می دونی که دلم خوش نیست... قلبم او را فریاد می زند ذهنم مرا هشدار می دهد اینجا و اکنون تنها یک حقیقت وجود دارد: "او نیست، من هستم" قلبم گریه می کند ذهنم، تلاش من اما فقط نگاه...*** پ.ن: برای یار... به دلم مونده یه بار، یه روز، یه جایی بگی می خوامت... بگی فقط واسه من عزیزی و بس چشام به نامت...**** فکر بد نکنی عزیزم...گلایه نیست. یه ترانه خدمتتون معرفی کردم!! *بیژن جلالی **نادر ابراهیمی ***فریبا عرب نیا ****ترانه حمید عسگری عکس: آیناز حیرانی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 23:29 توسط فرشید |
|
|
گر شهر مرا راند که مجنون وفایم سرگشته تو، عاشق بی رنگ و ریایم چون رفت دگر این دل دیوانه ز دستم زنجیر بیارید و ببندید به پایم... زنجیر بیارید و ببندید به پایم...* دیشب داشتم فکر می کردم، با این همه خستگی، سفر رو چطور آغاز کنم. باید هم برای حل مشکلم می رفتم. یاد شعر پشت کامیونی افتادم: به غربت می فرستد چرخ گردون بی سبب ما را نمی دانم پی روزی فرستد یا اجل ما را... تلفن فریبرز و اصرارش برای اومدن، خیالم رو راحت کرد. فریبرز که میاد، بساط چای و قهوه و تنقلات فراهمه. در این چند سفر، برنامه به اینصورت بوده که آقا فریبرز از تهران بیداره. حوالی قزوین چهار چشمی مراقب اوضاع!! و کاملا هشیار هست. اما نمی دونم چرا به لوشان که می رسیم، در خواب ناز فرو میره تا اواسط جاده سنگر. ساعت 5 صبح در ویلا بودیم. ساعت 9 بر سر قرار. خوشبختانه ظرف دو ساعت، کار ها به خوبی انجام شد. کار رضا حبیبی عالی بود. شاید قبل از پایان هفته برای تنظیم سند دوباره به شمال برم. به هر حال سفر موفقیت آمیزی بود. مخصوصا تماشای پیروزی پرسپولیس در حضور آقا رضای حبیبی استقلالی. به شدت خسته ام. اما دلم نیومد ننویسم. کامنت پدر ققنوس رو دیدم که از لطف تمامی بچه های وبلاگ تشکر کرده بود. برای یک پد،ر سخته که تشکر و سپاسش به خاطر تسلیت گفتن برای عزیز سفر کرده باشه، تا تبریک ازدواج دخترش. خدا به همه داغ دیده ها صبر بده. اشک های من آرام بر آستینم فرو می چکد و او نمی شنود... ** پ.ن: درخواست رسمی از عرش کبریایی ... تا هستیم و هست...باید برای "داشته هامون" ارزش قائل بشیم و قدر بدونیم. روزگار نا مناسب، در یک لحظه می تونه همه چی رو به هم بریزه. همون جور که می ریزه. آخ که چقدر دلم برای همه سفر کرده های امسال تنگه. خدایا برای مدتی بسه. یه چند صباحی، داغ به "دل داغ دیده مون" نذار. بسیار گل که از کف من برده است باد اما من غمین گل های یاد کسی را پر پر نمی کنم من مرگ هیچ عزیزی را باور نمی کنم...*** *ترانه مازیار **از کتاب"ماه و تنهایی عاشقان"...ترجمه عباس صفاری ***سیاوش کسرایی عکس: رضا حبیبی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 1:27 توسط فرشید |
|
|
در عالم حیرانی ما، جوش بهار است در ظاهر اگر خشک نماید، قفس ما* یک خاطره از آن روزها... در آن روز های طلایی با هم بودن، نویدی یه پارچه آتیش بود. جون فرناز رو به لبش می رسوند. برای اینکه تا حد ممکن، کنترلی روش داشته باشیم، فرناز در زمانی که به ساعت بر گشتن من به خونه نزدیک می شدیم، تلفن می زد و می گفت که در اون روز، نویدی رفتارش چطور بوده. من هم با این توجیه که آقا کلاغه خبر آورده نویدی پسر خوبی یا بدی بوده، می اومدم خونه و تشویقش می کردم، یا با اخم و کم محلی دلخوری خودم رو نشون می دادم. از قرار معلوم، یک روز آقا نوید، شیطنت رو به اوج خودش رسونده و زمین و زمان رو به هم دوخته بود. فرناز هم از شدت کار و خستگی فراموش کرده بود به من خبر بده. از در که داخل شدم، نویدی به استقبالم اومد. زل زد توی چشمام، تا عکس العمل منو ببینه. براشون پفک و تنقلات خریده بودم. زانو زدم ناصر و نوید پریدند توی آغوشم.(وای چه لحظه های شیرینی بودند). هر دو رو بوسیدم و گفتم، آقا کلاغه گفت: بچه های خیلی خوبی بودید. نوید با یک دنیا تعجب گفت: "من بچه خوبی بودم؟". و من فهمیدم که خراب کاری کردم. حالا حکایت امروز ماست. از دیروز، برای انجام یک کار اداری در ایران، با پدر فرناز در تماس هستم که بتونم کاری رو که می خوان براشون انجام بدم. امروز در بین صحبت ها یکدفعه گفتند: " فرشید یک سفر بیا اینجا. دلم می خواد ببینمت". چند لحظه مکث کردم... "من بچه خوبی بودم؟"... گفتم: اینو واقعا میگید؟. گفتند: بله فرشید من تو رو دوست دارم... خاطره دوم از آن روزها... از رژیم طاغوت!؟ نقل قول می کنند که یکی از سناتور ها، به دیدار جناب اعلیحضرت! شرفیاب شده بود. وقتی از کاخ بیرون آمد، با خنده و غرور فراوانی به همه می گفت: "اعلیحضرت به بنده فرمودند: "قرمساق پدر سوخته". حالا حکایت امروز ماست... امروز، بعد از صحبت تلفنی با پدر فرناز، به ناصرم زنگ زدم. بمیرم برای پسرم که چه فریادی از سر خوشحالی کشید، وقتی ماجرا رو شنید. نمی دونستم پیش فرناز هست. با فرناز هم صحبت کردم، با تعجب و خنده از برخورد پدرش استقبال کرد. به فرناز گفتم: "همه از اومدن من به امریکا خوشحال میشن...الا اونی که باید خوشحال بشه"...از ته دل خندید. امروز ما مشعوف هستیم. دلمان از خوشحالی قیلی ویلی می رود. فرناز خانوم به جمله کوتاه ما از ته دل خنده فرمودند.. حکایت همان قرمساق پدر سوخته ... پ.ن(1): حالا نوبت ماست... حس می کنم مسیر به سمتی پیش میره که روزهای شادی هم برای من از راه برسه. مهم برگشتن فرناز نیست. مهم ایجاد ارتباطی ست که دلم می خواست. دل صبور من، مزد صبوری خودشو داره می گیره...هیچ کس...به خدا هیچ کس، نمی دونه چه سختی ها و حقارت هایی در این مدت کشیدم. بیچاره دل من.. دل من حالش خوشه...اصلن بلد نیست بگیره ولی خیلی تنگ میشه...گاهی می ترسم بمیره اما بازم به خودش میاد و ...سوسو می زنه باز حیاط خلوت سینه مو جارو می زنه می گمش تا کی می خوای عاشق بشی و بشکنی به روی خودش نمیاره...می پرسه با منی؟ با کی ام، با توی عاشق پیشه سر به هوا با توی دیوونه در به در بی سر و پا با تو که هر چی دارم می کشم...از دست توه با تو که هر جا میرم...مسیر در بست توه کی می خوای دست از سر آبروی من برداری کی می خوای عقلی که دزدیدی سر جاش بذاری کی می خوای بزرگ بشی سنگین بشینی سر جات سر به راه بشینی، دنیا رو نذاری زیر پات** پ.ن(2): عازم سفرم... فردا صبح، باید ساعت 9 در جلسه ای باشم که اگه به توافق برسیم، قسمتی از مشکلات قبل از عیدم حل میشه. اونوقت می تونم با خیالی آسوده تر، به دیدار نهالم برم. برام دعا کنید. رانندگی در شب رو دوست دارم. آدم وقت سبقت، ماشین های بغلی اش رو نمی بینه که خانم، برای آقای در حال رانندگی میوه پوست می کنه که دلش بگیره. رانندگی در شب رو دوست دارم. آدم وقت سبقت، ماشین های بغلی اش رو نمی بینه که حس از هم پاشیدن خانواده، عذابش بده. رانندگی در شب رو دوست دارم. آدم وقت سبقت، پلیس های مهربون رو نمی بینه گه بگن چرا 180 تا میری و بعد با گرفتن شیرینی!! اجازه رفتن بدن. ساعت 12 حرکت می کنم. امشب دلم نگرفته. پس در طول راه گریه نداریم. دلم نمیاد فریبرز رو ببرم. اما دلم می خواد بیاد. گر چه این مطلبو وقتی می خونه که حرکت کردم. پ.ن(3): یک سال پیش در همین روز...همین وبلاگ... بدون هیچ شرحی، پست یازدهم اسفند 1385 رو اینجا می نویسم: يك قلب خسته ( قلب من ) . . . كه دو پينگ مي كند با نيترو كانتين . . . با قرص فشار . . . با آنژيو . . . يك قلب دلگير ( قلب تو ) . . . كه از من دلگير و خسته و عصبي ست . . . يك خروار . . . مشكلات ريزو درشت و سدهاي محكم نرسيدن . . . يك آسمان فاصله . . . كافي است . . . تا بدانم . . . ما دوباره به هم نخواهيم رسيد . . . اما بدانيد... ( نه من . . . نه تو . . . ) شما كه مي خوانيد... بدانيد من اميدوارم و خدا مي داند که... او را بدست می آورم من پشيمانم و خدا مي داند كه... فرصت دوباره حق من است من بازيگوشم و خدا مي داند كه به او دست خواهم زد . پ.ن(4): امید هست...هست...هست... وقتی از دنیا و آدم هاش خسته و نا امید شدی، برو کوه و داد بکش: " آیا امیدی هست؟"... اونوقت در جواب می شنوی: "هست...هست...هست...". این اس.ام. اس رو امروز پدر ققنوس برام فرستاد. روح ققنوس سفر کرده ام... شاد... *صائب تبریزی **ترانه دل من از رضا صادقی عکس: یلدا محمد زاده |
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 22:38 توسط فرشید |
|
|
آهای عرش کبریایی... شیر تو شیری شده دنیا که نگو... خر تو خری هست دنیا که نپرس... هیچ کس و هیچ چیز... سر جای خودش نیست... تمام دیشب رو در تب سوختم. از ظهر به بعد بهترم. خوب شد شمال نرفتم. یک هفته سخت کاری رو در پیش دارم. بازار کار، مثل بازار زندگی لبریز شده از نامردی و نامرادی. تا چشم کار می کنه، خیانت و خیانت و خیانت. همه خون هم رو می ریزند، بدون اینکه قطره ای خون، از بینی کسی بیاد. شهر فرنگی شده دنیا...و شهر فرنگ بی در و پیکرستان ما...از همه جا بد تر... تو این دنیای هیشکی به هیشکی این یکی دست باید... اون یکی دستت رو بگیره... و گرنه خلاصی... خلاص...* پ.ن(1):یه ذره کل کل با خدای با ظرفیت با مرام... هزار وعده خوبان یکی وفا نکند...اینو شنیده بودم. اما خدای همیشه مهربون، تو که فراتر از این حرفایی. مگه خودت با من قرار نذاشتی که اگه اونجوری شه، اینجوری میشه. خوب ما که اونجوری کردیم...نوبت شماست که اینجوری کنی دیگه... شکایت همه رو پیش شما میاریم آخر شب ها...شکایت شما رو که دیگه جایی نمی تونیم ببریم...آخه به کی بگیم عرش کبریایی و بد قولی؟!... بغضت گرفته بود مرا توی دست هاش می خواستم که گریه کنم تا...ولی نشد بد قولی قشنگ خدا خنده دار نیست؟ می گفت می رسیم به هم ما...ولی نشد** پ.ن(2): تذکر به قلب مهربان خودمان!!... الهی من قربون اون دل پر دردت برم که بعضی از دردهاشو به هیچ کس نمی تونی بگی. یادت باشه داداش فرهادت چی گفت: "تو غرور مایی. فقط نشکن". بسه عشقتو نگه دار...غم تو یکی دو تا نیست پا نذار روی غرورت...جای اون به زیر پا نیست*** *حسین پناهی **صدیقه حسینی ***از ترانه مجید خراط ها |
|
+ نوشته شده در
جمعه دهم اسفند 1386ساعت 23:21 توسط فرشید |
|
|
غروبه توی کوهستون... منم نالون که سرگردون...هی می نالم از این دنیا دلم تنگه...دل یار من از سنگه خدایا گله دارم ز تنهایی دلم خونه...غم و دردم فراوونه خدایا گله دارم...* یادم نیست این جمله رو کجا خوندم: "برای قایقی که معلوم نیست به کجا می رود، باد موافق، معنایی ندارد". خدا هیچ بنی بشری رو به چه کنم چه کنم و سر در گمی دچار نکنه. شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین حائل کجا دانند حال ما سبکساران ساحل ها** سرمای سختی خورده ایم. آنقدر سخت که شله زرد خوشمزه ارسالی مسیح و یلدا را هم نتوانستیم میل بفرماییم. وقتی در خوردن کم می آوریم...یعنی حالمان خوش نیست... تبمان قطع نمی شود تنمان درد می کند دلمان گرفته است آب بینی مان بند نمی آید فرنازمان! حتی به خوابمان هم نمی آید می دانیم که باید یک سبد گریه کنیم تا دل مبارکمان باز شود، اما... گریه مان هم نمی آید در اولین خرید های ضروری... باید یک چاه همین نزدیکی ها بخریم برای هوار زدن و سبک شدن... پ.ن: تقدیم به همه "رو دست خورده های عاشقی"... دیروز... دست من رو پیشونی، چشام به سقف تو هنوز نخوابیدی، نصف شبه صدای تو، منو آروم می کنه من باهاتم، همه چی مرتبه امروز... دست من روپیشونی، چشام به سقف تو هنوز نخوابیدی، نصف شبه ببینم راستی حالا به کی میگی من باهاتم، همه چی مرتبه*** فردا... خدا به داد فردامون برسه... امروز بد و بد تر از آن، فردامان چون آخرت یزید شد، دنیامان**** *ترانه قدیمی غروب کوهستون از ناهید **حافظ شیرازی ***مهیار کاظم زاده ****اخوان ثالث عکس: یلدا محمد زاده |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 23:0 توسط فرشید |
|
|
خیلی شد ...رفتی و من... جا موندم دلم ازت گله داره... وقتی رفتی... چشمای من تن به دست گریه دادن گله دارن...* چی فکر می کردیم...چی شد... قرار بود در این لحظات، صدای جیر جیرک ها و بوی نارنج و سکوت ویلا را داشته باشیم، اما در گوشه اتاقمان در سکوت محض، تمرگیده و مرثیه تنهایی خودمان را سر داده ایم، شاید دیگ رحمت عرش کبریایی رو به جوش آوریم. هر چی دوستان تهرانی، در مورد کار ها کم لطفی می کنند. رضا حبیبی در شمال جبران می کنه. ساعت 10 صبح اراده ملوکانه ما، بر این قرار گرفت که برای رفع قسمتی از مشکلات، حرکتی رو در شمال انجام بدیم. به 2 ساعت نرسید که رضا زنگ زد. مهم نیست شنبه کار انجام بشه یا نشه. قشنگ اینه که این جوون درک، و با جون و دل تلاش میکنه. خدا اونو برای زهرا حفظ کنه. خدا هیچ عیبی به این جوون نداده به جز استقلالی بودنش. خودم یه روز آب توبه به سرش می ریزم. از اون جایی که با تلاش رضا، شاید مجبور شم یک شنبه یا دوشنبه در شمال باشم، دیگه امروز نرفتم. روز های تعطیل، دفتر تعطیله. شب های تعطیل خونه غمگینه. فریبرز زن ذلیل با همسر و بچه هاشه. رضای نسبتا زن ذلیل هم ساعت 6 غروب به مادر میگه: "برم یه سر به آزاده بزنم... زودی میام". وقتی میره به مامان میگم: "شام خودم هستم و خودت". رضا هم بین 12 تا 1 بعد از نیمه شب میاد. روزهای تعطیل با نبودن فریبرز و رضا و کار...بیشتر دلم می گیره. دو روز سخت تنهایی رو در پیش دارم. گر چه یه عالمه کار روی میز اتاقمه. اما در این روزها بیشتر دلم زندگی می خواد. پ.ن(1): تنها که میشم... بیشتر عاشق میشم... آزاد آزادم ببین، چون عشق در گیر من است دیگر گذشت آن دوره که تقدیر زنجیر من است با عشق تو بر باد رفت...آن آبروی مختصر...** با عشق تو بر باد رفت آن... با عشق تو بر باد رفت... با عشق تو... پ.ن(2):برای لحظه های تنهایی خودم... آهای عرش کبریایی... دل مستحق این همه آزار نبود... با این سن وسال، باید شب تعطیل تنها بشینم...مث جوون های 18 ساله...قربون عظمتت برم. ما که از کارهات سر در نیاوردیم...برای خودمون دم و دستگاهی داشتیم. زن و فرزندی...عهد و عیالی...دور و برمون شلوغ بود...بر و بیایی داشتیم... جان؟ چی؟... باز به رومون آوردی؟ آن که قدر ندانست؟... خوب حالا میگم غلط کردم با ریش سفید محله مون... خدا جان یه عفوی، یه مرحمتی، یه وصالی... آخه تو که نمی دونی چه کیفی داره بیای خونه دور وبرت همه باشند...بگن فردا ما رو کجا می بری...بگن امروز خیلی خسته شدی؟ بگن... بگن... بگن...آخه تو که نمی دونی زندگی کردن...چه کیفی داره... تو که نمی دونی تنها نبودن چه لذتی داره... اما... تو که می دونی فرشیدت چقدر دلش تنگه برای زندگی... کارم از روز مره گی گذشته است این روزها دچار روزمرده گی شده ام*** *ترانه حمید پیموده **ترانه احسان خواجه امیری ***از وبلاگ دوست نادیده ام عکس: رضا حبیبی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 23:52 توسط فرشید |
|
|
اگه مشکلی پیش نیاد... اگه مث بچه های خوب رانندگی کنم اگه سالم برسم... فردا شب اینجام... شب...سکوت...حافظیه شمالم... بوی نارنج و پرتقال... صدای جیر جیرک و بقیه جونور های دوست داشتنی!!... اگه مادر بیاد... صدای بلند تلویزیون هم اضافه میشه... اگه تنها برم...صدای بی صدایی خودم... شب ...سکوت...دلتنگی... آهای عرش کبریایی...اجازه میدی سال دیگه بچه ها بیان ایران...ببرمشون همین جا...اونا حال شمالو ببرن...من حال اونا رو؟ یه جاهایی، یه حرف هایی، یه جورایی، دلت رو به درد میاره و زخمی به دلت می زنه که هیچ دارویی، نمی تونه آرومش کنه و اون زخم رو التیام ببخشه. یه جاهایی، یه حرف هایی، یه جورایی، تکونت میده و تو رو به خودت میاره که دلیلی میشه برای حرکتت. سال گشته، در چنین روزی حال و هوای خرابی داشتم. بعد از 13 سال، ناصرم رو دیده و تازه فهمیده بودم که چه ها رو ندیده ام. به افسردگی خیلی نزدیک شده ... سر در گم و بی هدف بودم. "تو غرور مایی...فقط نشکن". این جمله فرهاد در اون روز بود. تکونم داد. سعی کردم نشکنم، اما عاشق بمونم. از اون تاریخ به بعد همه پسرانم رو دیدم. در آستانه دیدار نهالم هستم. در مورد فرناز کماکان صبوری می کنم. عاشق همیشه باید راضی باشه به رضای معشوق. دل او شاد. دل کسی که روزی تو بود و رفت و او شد*. پ.ن(1):تو...او شد و رفت... این جمله زیبا رو از وبلاگ یکی از خوانندگان خوبم وام گرفتم. پ.ن(2):سرگذشت دل من... سرگذشت دل من زندگی نامه انسانی است که لبش دوخته اند زنده اش سوخته اند و به دارش زده اند** *وام گرفته از وبلاگ شب نوشت **هوشنگ ابتهاج(ه.الف.سایه) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 22:36 توسط فرشید |
|
|
اما دلخوشم که بارون ...داره بی امون می باره آخه گریه کردنامو...دوباره یادت میاره این روزا جلوی چشمام...یه علامت سواله تو جوابشو می دونی...بی تو بودنم محاله...* امروز در ماشین مبارکمان، جناب "محسن یگانه" خواننده غیر مجاز! پاپ تشریف داشتند. (البته در ضبط ماشین بودند!). ایشان می خواندند: گیرم بازم بیایی...از عاشقی بخونی گیرم تا دنیا دنیاست...بخوای پیشم بمونی... روز غمم نبودی...** من هم با فرمایشات جناب یگانه موافقم که "روز غمم نبودی"... اما نبودی که نبودی... فدای سرت که نبودی.. حالا هم بیایی ...قبوله... امروز و امشب در ماشین و در خانه، جناب غم با ما تشریف داشتند. (البته در دل مبارک گرفته مان). ایشان هم می خواندند: من از تنهایی اشباعم...لبریزم غروبی سرد و غمگینم...پاییزم دلم دل نیست دریا نیست مرداب است که موجی هم سراغش را نمی گیرد که نوری هم به رخسارش نمی تابد نه شوق زیستن دارد... نه می میرد...*** امروز و امشب و این لحظه، "روزگار نامناسب، مردم ناسازگار" با ما هستند. (در لحظه لحظه زندگی مبارک به هم پاشیده مان). خدمت روزگار و عرش کبریایی عرض کردیم: هر چه می خواهی بزن... هزار تا هم روش آن که دل دارد از باختن دست بر نمی دارد...**** *ترانه فرزاد **ترانه محسن یگانه ***ترانه ویگن ****علی عبدالرضایی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 23:34 توسط فرشید |
|
|
از قرص های ضد تهوع کاری ساخته نیست وقتی حالت از همه... کمی کنار بایستید می خواهم این شعر را بالا بیاورم...* وقتی می خوای به کسی محبت کنی که بلند شه، (چون تو رو یاد گذشته و گرفتاری های خودت می اندازه)، بعد طرف، نجابت تو رو به حساب حماقتت بذاره، چه حسی بهت دست میده؟ وقتی می بینی که از حق عزیز ترین کسانت می گذری تا کسی که برات دوندگی می کنه، حس کنه قدر زحماتش رو می دونی، بعد طرف فکر کنه با زرنگی داره تو رو (به اصطلاح آقایون لات ها!!) می پیچونه، چه حالی پیدا می کنی؟ از این سنگین دلان صائب، چرا چون تیر نگریزم که پر خون شد دهانم، از همان دستی که بوسیدم** وقتی نصیحتش می کنی که فرصت زمین خوردن دوباره نداره و خواهش می کنی با تو صادق و رو راست باشه، و طرف بگه هر چی دارم از تو دارم، بگه زندگی ام رو تو عوض کردی و و و ...بعد همین آقای "طرف"، فکر کنه با زرنگی داره تیغت می زنه، چی فکر کنی؟...امان از این "طرف" ها... دلگیرم...واگذار می کنم... این شعر رو از درویشی شنیدم: بد را به بد گذار و عدو را به ذوالفقار آنگه ببین که شاه ولایت چی می کند... پ.ن(1): اطلاعیه... دلگیری ام نه از برادرامه، نه از همکار خوبم، رضا حبیبی که او هم مثل برادرامه...از کسی است که در این وبلاگ نیست. پس دنبالش نگردید. پ.ن(2):یک سال پیش در همین روز...همین وبلاگ... یک سال پیش در این روز، پنجمین قسمت "از فرناز با فرشید تا فرشید بی فرناز " رو نوشتم. این شعر زیبای رضا رو در انتهاش آوردم. به خوندن دوباره اش می ارزه. این روزها نامه های پست نشده... زیاد می نویسم شعر هایم پر از نقطه چین لبخند هایم...چه بگویم این شبها ستاره می شمرم یک تا هزار و ساعت که دوازده تا دوازده... کابوس هایم...چه بگویم این سال ها... ثانیه ها بر دوش دنبال تو... کودکی ام را مرور می کنم شیطنت هایم... خاکستر آرزوهایم...چه بگویم...*** پ.ن(3):انتخاب زیبای فریبرز... دیشب توی وبلاگ فریبرز دیالوگی زیبا از زنده یاد علی حاتمی رو دیدم از فیلم سوته دلان... یه دنیا حرف هست توی این جمله: "آخ که چقدر دشمن داری خدا، دوستات هم که ماییم، یه مشت عاجز علیل ناقص عقل، که در حقشون دشمنی کردی..."**** آخ... عرش کبریایی ...چی بگم از دست تو... *سارا خوشکام **صائب تبریزی ***رضا حیرانی ****علی حاتمی عکس: رضا حبیبی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 23:29 توسط فرشید |
|
|
خدایا ... یواشکی ...در گوشم... فقط به خودم بگو... آخر قصه من به کجا میرسه؟... امشب فرصتی شد که با مادر، آخرین قسمت سریال حلقه سبز رو ببینیم. از اون جایی که حرف زدن زیادی، درد سر به دنبال داره، وقتی دیدم مادر از بازی حمید فرخ نژاد خوشش میاد، خواستم خبر مرگم حرفی زده باشم، گفتم بازی فرخ نژاد در چهار شنبه سوری هم خیلی قشنگ بود. گفتن من همانا و زیر لب گلایه کردن مادر یک طرف که "من این فیلم رو ندیدم. فریبرز و رضا همه فیلم ها رو می بینند، برای من نمیارن". برای پاچه خواری!! رفتم به چند مغازه اطراف خونه سر زدم اما این فیلم رو نداشتند. بالاخره با ماشین رفتم و براش گرفتم. لبخند خوش حالی مادر، تازه داشت به تنم می چسبید که به صحنه ای رسیدیم که مشخص شد همه دلسوزی ها برای هنرپیشه مرد فیلم، بی خود بوده و ایشون خیانت پیشه تشریف دارند. شروع صحبت مادر و دلسوزی برای هدیه تهرانی و بد و بیراه به مرد های پست هوسران و ندادن شام و چای تا این لحظه(ساعت 11 شب) ادامه داره. احتمالا مادر یاد جنایت های فریبرز و رضا افتاده... پ.ن: همه یار دارن و بی یار ماییم... هر کسی توی اون گوشه های پنهون دلش عشقی داره. از جنس مخالف گرفته، تا قناری و حیوون. هر کسی، کسی داره که اگه بهش بگن در این دنیا چه کسی رو بیشتر از همه دوست داره... میگه اون. شعر زیبای زیر تقدیم به همه آدم ها برای عشق پنهون گوشه دلشون. نادر ابراهیمی در کتاب زیبای "آتش بدون دود" اسم عشقش رو "سولماز " گذاشته. هرکدوم از ما می تونیم به جای سولماز ...اون اسمی رو که می خوایم بذاریم. پدرم می گوید از سولماز بگذر... که رنج می آورد مادرم گریه می کند از سولماز بگذر... که مرگ می آورد... خواهر هایم به من نگاه می کنند با خشم...که ذلیل دختری شده ام... آه سولماز...این ها چه می دانند که... عاشق سولماز بودن چه درد شیرینی ست... به کوه می گویم سولماز را می خواهم جواب می دهد من هم... به دریا می گویم سولماز را می خواهم جواب می دهد من هم... در خواب می گویم سولماز را می خواهم جواب می شنوم من هم... اگر یک روز به خدا بگویم سولماز را می خواهم... زبانم لال...چه جواب خواهد داد؟...* *نادر ابراهیمی عکس: نیاز |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 23:47 توسط فرشید |
|
|
آخرین عکس ارسالی ققنوس... خدا بزرگ تر از توصیف انبیاست خدا به من نزدیکه همین قدر که تو از من دوری...* دیشب مشغول کار با کامپیوتر بودم. صدای تلویزیون رو می شنیدم. فیلم سینمایی بود. پسری در حال مبارزه با بیماری. از پدرش پرسید: "بابا از کجا می دونی من نمی میرم"؟ پدر جواب داد: "آخه با نبودن تو، کجای این دنیا بهتر میشه؟"... کاش همین منطق در جهان حکم فرما بود. خوب ها می موندن. فقط کمی بیشتر. بدها می رفتن حداقل سر وقت. پیر مرد نزول خور 93 ساله یی رو می شناسم که هفته پیش وقتی اقساط بهره جوونی عقب افتاد، پیشنهاد داد به جای بدهی همسر 29 ساله اون جوون... ( باور کنید داستان نیست، جوون بیچاره برای مشاوره تماس گرفته بود). مرد 63 ساله یی رو می شناسم که به دختر ناتنی 18 ساله خودش رحم نمی کنه. آهای عرش کبریایی خر تو خری شده روی کره زمین ات، که بیا و ببین... بودن ققنوس جای کی رو تنگ کرده بود که در سی و چند سالگی باید می رفت؟ گفتی ببند چشماتو وقت رفتنه انجیر می خواد دنیا بیاد... آهن و فسفرش کمه... پ.ن: دلم این هوا تنگته... این هوا!! دلتنگتم... چند هوا؟... به اندازه سماجت و پر رویی خودم... به اندازه خونسردی و بی مهری تو... به اندازه عظمت خدا... به اندازه ظلم ها و بی در و پیکری روی زمین... این عشقی که می میرد... ترا... ترا... از من...می گیرد** *حسین پناهی **ترانه فریدون فرخزاد عکس: عزیز سفر کرده...ققنوس |
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم اسفند 1386ساعت 23:23 توسط فرشید |
|
|
دوباره حرف دلم در گلوی لعنتی است تمام ترسم از این آبروی لعنتی است...* یه "حرفا"یی توی دل آدمه که تا نزنی، آزارت می ده. یه "آه" هایی توی سینه آدمه که هر چی هم بلند آه می کشی، تموم نمیشه. یه "دردها"یی توی مغز آدمه که تا مطرح نشه، شقیقه هاتو می لرزونه. اما، یه مصلحت ها یی برای آدم مطرحه که بهت میگه "خفه شو". امان از اون وقتی که این "حرفا" و این "آه" ها و این "دردها"، مال یک عاشق باشه که راضی ست به رضای یار... پ.ن(1):نویدی کری می خواند... وقتی پرسپولیس جوانمردی!! می کنه و برای جذاب تر شدن بازی های لیگ، به راه آهن می بازه تا فاصله اش با بقیه تیم ها بیشتر از این نشه، نتیجه اش میشه کری خونی های آقا نوید برای باباش: "سلام تولدتون مبارک استقلال سرور پرسپولیسه". بچه ام دو تا جمله نوشت، هر دو هم غلط. اولا تا تولد من هنوز مونده. بعد هم فاصله پرسپولیس و استقلال در جدول از زمین تا آسمونه. تمام جملات بالا برای این بود که بدونید امروز شنگولم چون از پسرم ایمیل داشتم. پ.ن(2): کم کم کلمه می شوم... " کم کم کلمه می شوم" اسم کتاب جلیل صفر بیگی عزیزم هست که برام فرستاده. صفحه اول رو هم برام امضا و ابراز محبت کرده. من چند تایی از کتاب این عزیز رو دارم. اول برید بخرید، اگه گیرتون نیومد به من بگید براتون بفرستم. شاید بتوان راه بیانش را بست یا اینکه رگ خون روانش را بست زخمی که روایت گر دردی باشد با چسب نمی توان دهانش را بست** پ.ن(3): اولین شب جمعه ای که ققنوس در مزار هست... امشب اولین شب جمعه ای ست که ققنوس در مزار سردش در روستای پیر مراد آرمیده. با فاتحه ای یادش کنید. برای سفر محبوب من زود بود...بسیار زود *نجمه زارع **جلیل صفر بیگی ***نادر ابراهیمی عکس: رضا حبیبی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 23:39 توسط فرشید |
|
|
چشمک ستاره ها رو می شمردیم یادته واسه تنهایی شب، غصه می خوردیم یادته من مث سایه تو، تو واسه من، مثل نفس هر دومون برای همدیگه، می مردیم یادته؟* " ما همیشه در انتظار حادثه یی غریب و دگر گون کننده، اگر نه معجزه ای، دست کم کرامتی و ناگهان حل شدن جمیع مشکلات هستیم.اما این نوع برخورد با زندگی فقط تباه کردن زندگی است".** این ها رو نادر خان ابراهیمی گفته که تا مرز بی نهایت خودش و نوشته هاشو دوست دارم. خدایا! من نه در انتظار حادثه یی غریب و دگرگون کننده و نه معجزه و نه کرامت هستم. اصلا هم نمی خوام جمیع مشکلاتم ناگهان حل بشه. اما الهی قربون عظمت و جبروت و بزرگی عرش کبریایی ات برم. بابا جان ...نه خدا جان... من یعنی فرشید خان حیرانی... زن و بچه هامو می خوام من یعنی بنده تو... زندگی از دست رفته مو می خوام... خواستن این ها یعنی معجزه خواستن؟... پ.ن:یه گندم از حسم... و من هنوز تو را مثل "تمام شد مشق شبم" دوست دارم... *** *یغما گلرویی **نادر ابراهیمی ***سهیل پاشا زاده عکس: رضا حبیبی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 23:34 توسط فرشید |
|
|
نشسته بر دل غبار غم...* بازی های عرش کبریایی با بنده هاش، سرشار از عبرته. اگه چیزی رو ازش بخوای بهت میده. (شاید خون به جگرت کنه...اما میده...اصولا مرام عرش کبریایی اینه که در رفاقت با بنده هاش، کم نمی آره). اما داستان از اونجا شروع میشه که بنده "به حاجت رسیده" قدر نعمت دریافتی از عرش کبریایی رو ندونه. دیگه وای به حالش. از این به بعد میشه دویدن بنده و التماس بنده و نرسیدن بنده. دست کوتاه و خرما بر نخیل... اون روزها...پدر تازه سفر کرده بود. اضطراب جمع و جور کردن زندگی، بعد از رفتن بزرگترین تکیه گاه زندگی، تمام وجودم رو پر کرده بود. اما نمی گذاشتم احدی بفهمه مخصوصا مادر. الحق برادر ها هم در تبعیت و پیروی و احترام نگه داشتن، سنگ تموم می گذاشتند. به مادر و برادر ها می گفتم نگران نباشید، همه چی جور میشه. اما....شب که بافرناز تنها می شدم تمام اون ابهت تموم می شد. به فرنازم می گفتم: فرناز من می ترسم. و دلداری های فرناز دوباره منو به ادامه راه امیدوار می کرد. نمی دونم چه جوری این هیکل گنده بالای 100 کیلویی رو در آغوش 55 کیلویی فرنازم جا می دادم و مثل یک بچه آروم می گرفتم. تا خوابم نمی برد، نمی خوابید. کافی بود بگم: "فرناز...غمگینم". اونوقت همه کار می کرد تا از اون حالت بیرون بیام. صبح ها، مث یه بچه خودم رو لوس می کردم. صدام می کرد. غلت می زدم. بیدار نمی شدم تا قربون صدقه ام بره و نازم رو بکشه تا بلند شم. 3 یا 4 بار از دم در به بهانه های مختلف بر می گشتم. می بوسیدمش و می رفتم. تا فرناز بود، به خاطر ندارم لباسی رو برای پوشیدن آماده که هیچ...حتی انتخاب کنم. همه چی آماده بود. این روزها غمگینم. اما فرناز نیست. صبح ها، کسی صدام نمی کنه. اگر جلسه ای داشته باشم، زنگ موبایل (که از قبل تنظیم شده) به صدا در میاد، یا اگر خیلی دیر بشه، تلفن منشی از دفتر، منو از رویا بیرون میاره. در اتاقم، تختم به گونه ای قرار گرفته که تا چشم باز کنم عکس بچه ها و فرناز رو می بینم. تا چند ماه پیش وقتی عکسشونو می دیدم، بغض می کردم و گه گاه هم گریه. اما این روز ها با دیدن تصاویر مهربونشون خدا رو شکر می کنم که دوباره در آغوشم، حسشون کردم. این روزها غمگینم. مرگ ققنوس نادیده، ضربه سختی بر پیکرم وارد کرد. فشار و اضطراب بیش از حد کار ها، خسته ام کرده. اما فرناز نیست که خودم رو براش لوس کنم، یا درد دل کنم. هر کسی رو دوست دارم از من دوره. فرسنگ ها... ساعت ها...کیلومتر ها...روز ها... یک مرد 48 ساله، امشب خودش رو برای شما لوس کرد و درد دل کرد. شمایی که اکثرا ندیدمتون، اما مهربونیتون رو با همه وجودم حس می کنم. پ.ن: برای بانو... من و تو برای رسیدن به هم هیچی کم نداریم به غیر از... یه معجزه...** *از ترانه زیبای ویگن **از وبلاگ دوست نادیده عکس: یلدا محمد زاده |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 0:41 توسط فرشید |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
دل مشغوليهايي كه دارم و آنچه بر من گذشت و اين فردای نا پيداي من...
اينها نوشتههايي ست برای دل خودم، قلبي كه به قول نادر خان ابراهيمي: "آه از اين قلب كه جز درد در آن چيزي نيست". |
|
RSS
|