تبليغاتX
گویی مرا برای وداع آفریده اند
بنگر چگونه دست تکان می‌دهم گویی مرا برای وداع آفریده‌اند

 

دیر می رسیم

زود می رویم

سالها چه پر شتاب

به یاد می آیند

چه دیر از یاد می روند

رفته اند؟...*

مصاحبه چند روز پیش غلام پیروانی (مربی تیم فوتبال فجر سپاسی) رو می خوندم. ازش سوال کردند: تا حالا چوب رفاقت خوردی؟

جواب قشنگی داد:

"رفیق که چوب نداره"...

به دلم نشست...

اونی که چوب می زنه، اونی که از پشت خنجر می زنه، اونی که نا رفیقی می کنه...رفیق نیست.

 

در راستای خود کفایی  کشور بلا زده مان!! از نظر نا رفیقی هم  به مرحله خود کفایی رسیده ایم، حتی می توانیم صادر کنیم ...که می کنیم...

از این سنگین دلان صائب چرا چون تیر نگریزم

که پر خون شد دهانم از همان دستی که بوسیدم.**

روزگاری بود که لوطی های قدیم، سیب رو با پوست می خوردند، نه به خاطر اینکه حالا فهمیده اند خاصیت های سیب با پوست بیشتره ...می خواستند کسی چاقوی اونا رو نبینه.

روزگاری بود که لات، لات بود نه لاشی.

و مرد، مرد بود نه نامرد.

و رفیق آن کسی بود که دوستت داشت.

تمام آن دوران گذشت...ولی چه زود گذشت...

دیر آمدی موسا

دوره ی اعجاز ها گذشته است

عصایت را به چارلی چاپلین هدیه کن

که کمی بخندیم***

 

پ.ن: برای مادرم...

این روزها تنها تر از همیشه با مادر، روزگار می گذرونیم.

این تنهایی، بیشتر به هم نزدیکمون کرده. خدا همه مادر ها رو حفظ کنه...و مادران سفر کرده رو قرین رحمت کنه.

شمال که بودم، در مورد حال مادر( که این روزها به لطف خدا بهتره) با رضا حبیبی صحبت می کردم.

رضا گفت: یکبار مادرم رو از دست دادم. خدا اون روز  رو نیاره که  دوباره بی مادر بشم.

خدایا شنیدی اقا رضا چی گفت؟... اون روز رو نیار...

یک آهنگ افغانی توی ماشینم دارم که چند جمله اش آتشم می زنه.

از چهار سمت دنیا، آید صدای مادر

ماندند جمله شاهان، آخر گدای مادر...

و بعد با سوز عجیبی می خونه:

 

اما به روز سختی ...خالی ست، جای مادر من...****

خدایا تمام سختی های دنیا مال من...اما جاشو در روز سختی خالی نکن...

 

*فریبا عرب نیا

**صائب تبریزی

***شمس لنگرودی

****ترانه افغانی مادر

عکس: رضا حبیبی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 23:41  توسط فرشید | 

 

عشق چیزی نیست

که بتوان

با آن زندگی کرد

و زندگی چیزی نیست

که بتوان

بی عشق گذرانید...*

 

صبح فریبرز زنگ زد که کمرش گرفته و نمیاد.

رضا هم خبر داد که اول میره اداره پست، دیر تر میاد.

یلدا هم که از روز قبل گفته بود صبح امتحان داره و اول وقت نمیاد.

کارمندم که قرار ملاقات ها رو نشون داد دیدم یه قرار دارم پر از درگیری و بحث و جنگ و جدل.

با خودم گفتم: آقا فرشید...خوب...عجب روز منظمی شروع شد! از اون روزهاست...

آماده شدم برای در پیش داشتن یک روز بد سرشار از استرس.

هر چی جلو تر رفتم، دیدم بر خلاف انتظارم، کارها به خوبی پیش میره.

بر خلاف پیش بینی اولیه ام، روز خوبی رو سپری کردم.

هیچوقت زندگی طبق پیش بینی ما پیش نمیره.

اگر 15 سال پیش به من می گفتند، یک "محال" بگو...می گفتم:

جدایی من و فرناز...

اگر 5 سال پیش می گفتند، یک محال دیگه بگو...می گفتم:

دیدار من و بچه هام...

هر دو محال، ممکن شد. یکی تلخ، یکی شیرین...

بزرگترین درس زندگی من، این دو جمله شد:

برای خدا، خدایی کردن کاری نداره...

شاید فردا، روز دیگری باشد...

 

پ.ن(۱): از راهی که رفتی برنگرد که خیلی دیره...

از راهی که رفتی بر نگرد، که دیگه دیره

آخه دلم یه جای دیگه گیر کرده، اسیره

نیا پیشم ولم کن، برو حوصله تو ندارم

از ناز و ادات خسته شدم، حالتو ندارم

یکی پیدا شده صد مرتبه از تو قشنگ تر

یکی پیدا شده هزار دفعه از تو یه رنگ تر

یکی پیدا شده که قدر عشقمو می دونه

از توی چشام، حرف توی دلمو می خونه

مث تو نیست که هر کاری کنم ایراد بگیره

هر چی بهش بگم حالیش نشه، هیچی نگیره

اگه یه لحظه پیشش نباشم دلش می گیره

منو دوستم داره عاشقمه، واسه ام میمیره

مث تو نیست که از عاشق شدن هیچی ندونه

همه حرفای عاشقانه رو بازی بدونه

مث تو نیست که راست و چپ بره، بگیره بهونه

بهونه های جورواجور بگیره از زمونه

یکی پیدا شده صد مرتبه از تو قشنگ تر

یکی پیدا شده هزار دفعه از تو یه رنگ تر...**

 

پ.ن(2):عطف به پ.ن(1)...

خالی بستیم!!

که کسی نفهمد

دلمان سوخته است

که کسی نفهمد

وجودمان گر گرفته است

که کسی نفهمد...

بگذریم...اصلا پ.ن(2) نداریم....

 

*شمس لنگرودی

**ترانه شاهکار بینش پژوه

عکس:رضا حبیبی

  

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 23:50  توسط فرشید | 

 ۴۵۵

تقدیم به هم عاشقان...چه رسیده...چه ناکام...

از ما گذشت، تمام شد باشد  ولی به جان عشق

جهان جهنم است اگر، بنا شود بدون عشق...*

 

امروز زندگی رو زیبا دیدم. از اون روزای خوب بود. صبح خسته تر از هر روز، با زنگ ساعت و زنگ موبایل و صدای آنا، از خواب بلند شدم. به زحمت خودم رو به دفتر رسوندم.

یادم اومد که چند هفته ای میشه صدای ناصرم رو نشنیدم. نگران نتیجه امتحانش هم بودم. زنگ زدم، در اوج بی حوصلگی.

فریبرز به خاطر بد جنسی و فکر منحرفش، همیشه فکر می کنه که عشق باید بین دو جنس مخالف باشه. اما امروز نوع دیگه یی از عشق رو دیدم.

با ناصر سلام و احوالپرسی مختصری کردم. پرسیدم: بابا نتیجه امتحانت کی معلوم میشه؟

با خنده گفت: "می دونید چند وقته صداتونو نشنیدم و با هم حرف نزدیم؟ دلم براتون تنگ شده"...

پدری 14 سال پدری به فرزندانش بدهکاره. اما دو هفته که زنگ نمی زنه پسر به حرف میاد.

بغض گلومو گرفت. توی دلم هزار بار قربون صدقه اش رفتم. من دلم خیلی کوچیک شده یا این رابطه اینقدر زیباست؟

زندگی با چه بهانه های کوچکی قشنگ میشه.

ای خدای همیشه مهربون... قربون عظمت اون بارگاه عرش کبریایی ات برم. تو که با یه جرقه می تونی  بنده هاتو شاد کنی ، یه کم بیشتر مهربون باش...

پوسیدیم از بی کسی وبی هم نفسی و  غم و هجر و جدایی...

اینا رو:

من نمیگم تموم عالم میگن...

امروز عشق رو در کلام و مکالمه چند دقیقه ای خودم با ناصر حس کردم. لمس کردم. بوییدم.

عشق بر هر دل که زد تاثیر کرد.

نظر به اینکه عاشقان، به یار خود نمی رسند

ایضا تمام عمر را، غریب و خوار و بی کس اند

از روز افتتاح عشق، تاریخ یک یک یک... 1/1/1

همیشه غصه خورده اند، همیشه گریه کرده اند

پس از همین دقیقه روز، حکم من است به عاشقان

تعطیل دائم است عشق، که ور بیافتد این نشان

از ما گذشت تمام شد، باشد ولی، به جان عشق

جهان جهنم است اگر، بنا شود بدون عشق*

 

بارها در این وبلاگ، وقتی براتون می نوشتم، غمگین بودم. بارها اشک چشمام، اجازه نمی داد خوب ببینم که  چی می نویسم. می دونم که شما هم با خوندنش غمگین شده و اشک می ریختید.

امروز خوشحالم. گر چه دلتنگم، اما خوشحالم. با شادی من، شاد  باشید.

 

پ.ن(1): برای کسی که مثل هیچ کس نیست...

اگر شعر های من زیباست

دلیلش آن است

که تو زیبایی

حالا هی بیا و بگو

چنین و چنان است

اصلا مهم نیست

تو چند ساله باشی

من هم سن و سال تو هستم

مهم نیست خانه ات کجا باشد

برای یافتنت کافی ست

چشمهایم را ببندم...**

 

پ.ن(2): برای کسی که مثل هیچ کس نبود...

در سفر شمال، نامجو برای من و صبوری می خوند:

بیچاره ما که پیش تو از خاک، کمتریم...***

 

*ترانه زیبای مهرداد

**گروس عبدالملکیان

***ترانه نامجو

عکس: رضا حبیبی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 23:7  توسط فرشید | 

 

حافظیه من...

باز گشته ام از سفر

سفر از من

باز نمی گردد*

پنج شنبه شب، با تمام وجود، خودم رو آماده کردم تا یک راز و نیاز عاشقانه در محضر عرش کبریایی داشته باشم.

بعد از اینکه ساعت به یک نیمه شب رسید و سکوت همه جا رو دربر گرفت، به حافظیه ام رفتم. از کتاب خدا و کتاب علی گرفته، تا جمع آوری تمام داشته های خودم از ذکر و دعا. از بوی عطر و عود گرفته، تا وضوی کامل و تمرکز کافی.

بوی سبزه و پرتقال، بوی شمال، سکوت شب، مهتاب زیبا، ماه درخشان، همه و همه دست به دست هم داده بودند تا به محضر خدا برسم.

در سکوت کامل ، چند نفس عمیق کشیدم، تا تمرکز کافی به دست بیارم. همیشه قبل از هر دعایی، به سبک خودم با خدا صحبت می کنم. صحبت ها رو شروع کردم. ادبیات کلامی من و خدا در اون لحظات، برام بسیار دل نشین هستند.

کل کل کردن و گله کردن و تهدید کردن!(خالی بستن ) رو که تموم کردم، آماده مرحله رسمی کارم شدم.

هیچ چیزی نمی دیدم. . . به جز او

که یکی هست و هیچ نیست جز او...**

 شروع کردم.

در همون ثانیه های اول، یک پشه بی معرفت وقت نشناس، وارد بینی ام شد. تا بخوام درش بیارم که بالاتر نره ... تمام تمرکزم از بین رفت. چشمام رو باز کردم. دوباره در ویلا بودم. همه چیز به نقطه آغاز برگشته بود.

کمی زیر لب غر زدم و دوباره شروع کردم. اما مرتب حواسم به بینی ام بود.

به محض آغاز دوباره، چند پشه گونه های نسبتاً تپل!! و  دستهای لختم رو. . . نیش زدند.

دیدم نمیشه... به اتاق برگشتم و یک ملحفه برداشتم. تمام تن و صورتم رو پوشاندم که از دست حشرات در امان باشم و دوباره شروع کردم.

یکی دو دقیقه از شروع ادعیه، نگذشته بود که گربه ای از دیوار پرید و در چند قدمی ام نشست و شروع به میو میو کردن کرد.

تمام تمرکزم از بین رفت. بلند شدم. دفتر و  دستک و عود و کتاب . . . همه رو جمع کردم. با خدا هم قهر کردم. به اتاق برگشتم. با دلی شکسته و اعصابی خراب.

باور نمی کردم خدا با چند پشه و یک گربه، این چنین شخصیتم رو  زیر سئوال ببره.

با گریه خوابیدم. سعی کردم بی صدا گریه کنم. بد جوری دلم شکسته بود اما مثل همیشه بی صدا...

بشکست دلم کسی صدایش نشنید

آری دل مرد بی صدا می شکند...

در رویا. . .در خواب یا هر چیزی که اسمش رو بذارید چیزهایی دیدم که با هزاران ذکر و دعا نمی تونستم ببینم. جواب سئوال هایی رو گرفتم که مدتها به دنبالش بودم. به اوج تمرکز و مراقبه رسیدم. روی ابرها پرواز کردم. در نهایت هوشیاری هر چه خواستم پرسیدم. بعد از تاکید چند باره که سئوال یا حرف دیگه ای ندارم، به من گفتند که بیدار بشم. بیدار شدم.

سفر بی نظیری بود. یک سفر با دل شکسته . . . در اوج نا امیدی. سجده شکر به جا آوردم. درس بزرگی گرفتم.

برای راز و نیاز با خدا، نیازی به زیور و آرایش نیست.

هیچ ترتیبی و آدابی مجوی

آنچه می خواهد دل تنگت بگو***

درست در لحظه ای که فکر کردم شکست خورده ام، ارتباط برقرار شد.

افسوس که عشقبازی با خدا، در پرده اسرار باید بمونه.

اما این رو می تونم بگم:

 تا لحظه ای که غرور داشتم. . . نیامد... لحظه ای که شکستم آمد. . .

در کوی ما شکسته دلی می خرند و بس. ****

و شب، شب غریبی بود. . .

و خدا بود

و عشق بود...

 

پ.ن: خیالم راحت شد . . . دلم ناراحت . . .

من اگه نباشم

کی تو رویا، مو هاتو ناز می کنه

کی با  بال های شکسته، با تو پرواز می کنه

من نباشم کی میاد؟

ناز نگاتو می خره

کی میاد دنبال تو، تو رو تا خورشید ببره

من اگه نباشم

کی واسه همیشه تو رو می پرسته

کی برات می میره، کی نمیشه خسته

کی تو رو می ذاره، روی دو تا چشماش

کی اگه نباشی، می گیره نفسهاش. . .

من اگه نباشم . . . *****

جان؟

چی؟

آهان

من اگه نباشم... کس دیگه ای هست؟. . .

اوکی.ok

خیالم راحت شد.

وجودم ناراحت...

دلم غمگین شد.

سر تا پایم خجل.

با چه احساسی می خوندم. . .بگذریم...

 

*شمس لنگرودی

**هاتف اصفهانی

***مولوی

****حافظ شیرازی

*****ترانه کامران و هومن

عکس: رضا حبیبی

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 23:27  توسط فرشید | 

 

کاشکی تو باشی همسفر من

تا بی نهایت بال و پر من

سفر همیشه همسفر می خواد

دل کندن از غم، بال و پر می خواد*

امشب می خواستم از مناجات، مراقبه و مشاهدات دیشب خودم  در حافظیه ویلای شمال، براتون بنویسم. اما خستگی سفر، توانم رو گرفته.

بر خلاف همیشه از شمال دیر تر بیرون زدم. ترافیک وحشتناک اتوبان کرج به تهران، بد جوری خسته ام کرد. خستگی 50 کیلومتر آخر مسیر از تمام طول راه بیشتره.

در مجموع تجربه بدی بود. باید زود تر حرکت کنم.

اگر عمری و حوصله ای باقی بود، فردا شب ماجرای حافظیه رو براتون خواهم نوشت.

امشب در همین حد نوشته رو، از من قبول کنید که بدونید هستم، و در این بودن دوستتون دارم. از نهال و ناصری که می خونند، تا عزیزان نادیده ای که با کامنت هاشون خوشحالم می کنند...تا دوستانی که خواننده دل نوشته هام هستند و من...نمی دونم.

بدونید که هستم...حتی در اوج خستگی...خستگی...خستگی...

آنقدر زمین خورده ام که بدانم

برای برخاستن

نه دستی از برون

که همتی از درون

لازم است

حالا اما...

نمی خواهم برخیزم

در سیاهی این شب بی ماه

می خواهم اندکی بیاسایم

فردا

فردا

برمی خیزم

وقتی که فهمیده باشم چرا

زمین خورده ام...**

 

پ.ن: یک سال پیش در همین روز...همین وبلاگ...

دو روزه، روزنامه هم میهن به مطلبی اشاره می کنه که برای هر کس به عنوان ایرانی و انسان ننگه. مردی از عشایر غیور!! دختر بیست و چند ساله خودش رو زنده به گور کرده. دختر بعد از جدایی از همسر(گناه اول) با مردی نامرد (که این روزها تا بخوای فراوونند)، آشنا میشه(گناه دوم). حامله میشه(گناه سوم). نا مرد اونو رها میکنه(گناه چهارم؟!). دختر نمی خواد یا نمی دونه چطور بچه رو از بین ببره.(گناه پنجم). بچه به دنیا میاد.  (گناه ششم). پدر برای بستن دهان مردم و نشون دادن غیرت عشایر! و از بین بردن این ننگ به دختر میگه: باید بمیری!. (بازی کردن نقش خداوند). با هم به محل خلوتی میرن. پدر شروع به کندن قبر می کنه. بنا به گفته خودش وقتی وسط کار خسته میشه، دختر بیل و کلنگ رو از دست پدرش می گیره تا قبر خودش رو زود تر آماده کنه!. (چون دختر طاقت دیدن خستگی پدر رو نداشته). قبر آماده میشه . دختر با پای خودش میره و در مقبره ش دراز می کشه. پدر از پا تا گردن دختر رو با خاک پر می کنه. دختر آهی می کشه. پدرلحظه ای به چشم های دختر خیره میشه. (اینها همه در اعترافات پدر هست). بعد پدر، صورت دختر رو هم با خاک پر و اونو زنده به گور می کنه. به همین سادگی...

حالت تهوع دارم. حالم از هر چه انسانیت و .... به هم می خوره.

این قوم که خویش را مسلمان دانند

پیوسته.... به دوزخم فرا می خوانند

ای رحمت محض ! در شگفتم که چرا

عمری ست که ما را ز تو می ترسانند***

 

*ترانه پویا

**فریبا عرب نیا

***سهرابی نژاد

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 1:59  توسط فرشید | 

قسمت ما

 قسمت نشد

تا قسمت نشد*

 

دیشب تا دم دمای صبح بیدار بودم. صحبت با دوستی که در روزهای "برهوت بی کسی"، حضورش نعمتی ست.

ساعت 11 صبح از دفتر به خونه اومدم که به حساب خودم،  قبل از حرکت به طرف شمال، کمی بخوابم. اما به قول مادر، رگبار تلفن ها، مجال استراحت رو از من گرفت.

در تمام طول راه، بین خواب و بیداری بودم. خیلی اذیت شدم.

حتی نزدیک شدن به شمال هم نتونست منو از دلتنگی در بیاره. وقتی که دل می گیره...بد جوری هم میگیره...با هیچ چیزی خوش نمیشه...

هوا هوای بی کسی

شبش کجاست...روزش کجاست

عاشق دلسوزش کجاست

دلی که فردا نداره

دیروز و امروزش کجاست**

تمام اذیت شدن ها، با دبدن عزیزانم،‌ بر طرف شد. رضا و زهرا، صمیمانه از دیدارم خوشحال میشن. من هم در کنار اونها راحتم. امشب با رضا کلی حرف زدم. سبک شدم.

زمان از نیمه شب گذشته...حافظیه من آماده است تا برم و از اونجا با خدای خودم راز و نیاز کنم:

امشب می خوام تا خود صبح

فقط خدا خدا کنم...

برای خوشبخت شدنت

دعا دعا دعا کنم...***

 

پ.ن(1): پله پله تا آمدن بچه ها به ایران...

امروز مدارک بچه ها رو تحویل عزیزی دادم که شاید بتونه از دبی اونها رو به دست نهالم برسونه. اگر این کار انجام بشه، اولین قدم در راه اومدن بچه ها برداشته میشه. خدایا، یعنی میشه؟

شود آیا که در میکده ها بگشایند

گره از کار فرو بسته ما بگشایند؟****

 

پ.ن(2):همین جوری!!

ما را همین بس است که داریم درد عشق

مقصود ما ز وصال تو بوس و کنار نیست...*****

 

پ.ن(3): در باره پ.ن (2)...

هست...

 

*مهدی بو ترابی

**ترانه مهرداد

***ترانه هنگامه

****حافظ شیرازی

*****عبید زاکانی

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 1:51  توسط فرشید | 

 

جاده رو پیدا نکنی گم میشی

مسخره چشمای مردم میشی

پیاده شو، آخر جاده مرگه

شیشه دل، شکسته از تگرگه

دور بزن برو به سمت شبنم

این اتوبان می خوره به جهنم*

دیشب نهالم زنگ زد. اصرار نهالم در مورد اینکه به همراه ناصر به ایران عزیز بیان، برام لذت بخشه. تمام تلاشم رو انجام می دم که مدارکشون آماده بشه.

از شنیدن صدای نهال، از صمیمیتش، از خواستنش و مهربون بودنش، لبخند رضایت روی لبانم نقش می بنده.

ناخدا خوشحال است. اما آنقدر خسته است که نمی تواند لبخند بزند.**

اینکه دوست داشتن، دیدن و لمس کردن پاره های تنت، جیره بندی باشه، اصلاً خوشایند نیست.

اینکه تمام عهد و قول و قرارها، با تغییر جغرافیایی محل زندگی و با فاصله مکانی، فراموش بشه... اصلاً رسم مروت نیست.

اینکه عشق رو بیافرینی، بعد هجر رو کنارش قرار بدی، رسم دنیا داری نیست.

 آهای عرش کبریایی! جمله آخر، مختص بارگاه جبروتی شما بود.

یه روزی، یه جایی، یه وقتی... به هم می رسیم. در میان همه سئوال و جواب هات، چند تا سئوال هم من.... بگذریم.

خدایا . . .این روزها را فراموش نخواهم کرد. . .

 

خدایا من این دنیای تو را دیدم

و این آشنایی را هرگز

نه تو و نه من فراموش نخواهیم کرد.***

  

* ترانه  پویا بیاتی

** ازوبلاگ آن کس که نداند

*** بیژن جلالی

عکس: یلدا محمد زاده

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 23:22  توسط فرشید | 

۴۵۰

خلاصه بهاری دیگر

بی حضور تو

از راه می رسد

و آن چه که زیبا نیست

زندگی نیست

روزگار است...*

 

وقتی کمی تا قسمتی  اوضاع روحی ات ابریه، مرض نداری که بنویسی.

وقتی فقط نوشتن آرومت میکنه، مجبوری بنویسی(یعنی مرض داری).

وقتی دلت گرفته، نمی تونی فیلم بازی  کنی...

وقتی می دونی این روزهای دلتنگی هم تموم میشه، با امید بقیه راه رو ادامه میدی.

وقتی یادت میاد بچه هاتو حالا داری، خدا رو شکر می کنی.

وقتی می دونی که "شاید فردا روز دیگری باشد"، با سماجت و امید به آینده نگاه می کنی.

پر رو تر از خودم ندیدم.

امشب شام خونه فریبرز بودیم. در و دیوار خونه فریبرز، پره از عکس های بچه ها. جایی که من می شینم، روبروی عکس بچه هاست. عکس ها، بیشتر هوایی ام کرد.

امروز روز کاری خوبی رو سپری کردم. دلم چند روزمرخصی از خودم می خواد. اما وقتش نیست. کوهی از کار پیش رومه.

دومین ماه بهار هم داره میره. مثل بهار عمر خیلی از ما.

آری بهار می رسد از راه

اما در آن زمان که

من و تو

پائیز کرده ایم**

 

پ.ن : برای نفس نفس زدن خودم در آخرین روزهای عاشقی...

یکی یکی

پله ها را بالا می آیم

اولی

 دوستت دارم

دومی

دوستت دارم

سومی

دوستت دارم

در را که باز می کنم ...اما

حالا سال هاست

دسته گلی در گلویم

گیر کرده است...***

 

*شمس لنگرودی

**نادر ابراهیمی

***جلیل صفر بیگی

عکس: رضا حبیبی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 0:13  توسط فرشید | 

اسیر و پر شکسته ام...بیا ببین چه خسته ام

جدا ز تو در این قفس...به مرگ دل نشسته ام

چو بوته شقایقم...گل همیشه عاشقم

شکسته زیر بار غم...در آخرین دقایقم...*

 

امروز صبح، سخت از خواب بلند شدم. حال و هوای این روزها و به خصوص دیشبم، اجازه نداد که خوب  بخوابم . بعد از انجام کارهای روزمره دفتر، به جاجرود، سری زدم . امیر در حد توانش سوپر مارکت جاجرود رو سر و سامان داده .

در مسیر برگشت، حاج محسن تلفن زد. طبق معمول، گلایه از اینکه بهش سر نمی زنم. طبق معمول، در جوابش گفتم: در اولین فرصت میام پیشت. برخلاف معمول! حرفم رو قطع کرد و با بغض گفت: آب دستته بذار زمین. همین حالا بیا. دفتر هم نیا. خونه بیا.

پرسیدم: چی شده حاجی؟ گفت: مرد حسابی من سرطان خون دارم. دارم میمیرم. همین حالا بیا.

 در آتی ساز به آپارتمان قشنگ حاجی رفتم. مهربانو خواهر و مادرش هم بودند.

رفتیم توی یک اتاق و تند تند مثل آدمی که وقت نداره، شروع به صحبت کرد: "می دونم وقتت تنگه. سه ماهه تبم قطع نمیشه. اول دکتر نرفتم. بعد مجبورشدم که برم. درد سرت ندم... سرطان خون دارم. اگه شیمی درمانی نکنم، 6 ماه بیشترنمی مونم. می خوام همه چیز رو به تو بسپرم.

در فیلم زیبای داش آکل، بهروز وثوقی رو احضار کردند. پیرمرد گفت: دارم میمیرم. همه چیز رو به تو می سپرم. دربین سپرده شده ها، دختر زیبای حاجی (مرجان) بود که مری آپیک نقشش رو بازی می کرد. داش آکل عاشق مرجان شد. اما هیچ وقت به روش نیاورد و همیشه به طوطی خودش می گفت:

 " مرجان . . . مرجان... عشق تو منو کشت".

وقتی داش آکل مرد، طوطی رو به مرجان دادند و طوطی به مرجان گفت:

 " مرجان . . . مرجان... عشق تو منو کشت".

حاجی که شروع به وصیت و نصیحت کرد، در نهایت رذالت! حواسم رفت پیش داش آکل. به جای طوطی، کاسکو دارم. به جای مرجان، مهربانو ، با این تفاوت که مهربانو رو از قبل می شناختم.

در روزهای سخت بی کسی، در ناکجاآباد، یک بار مادر و خواهر حاجی به دیدنش اومدند. من هم اونها رو دیدم .از اون به بعد، مهربانو مرتب به دیدار برادرش می اومد. حاجی می گفت: "فرشید پا قدم تو بوده که خواهرم هر هفته میاد". بعد از رهایی، مهربانو رو می دیدم و این دیدارها ادامه داشت،  تا زمانی که وبلاگ "گویی مرا برای وداع آفریده اند"، دستم رو برای همه رو کرد، که فرنازی هست و عشقی هست و انتظاری . . .

حاجی شروع به وصیت کرد و من درانتظار سپردن مهربانو و اینکه چه طوری به مهربانو بگم که:

"بین ما هر چی بوده تموم شده" . . .**

اما از اونجایی که نه حاجی ما، حاجی فیلم داش آکل بود و نه اقبال من، بخت و اقبال بهروز وثوقی، سرنوشت جور دیگه یی رقم زد:

حاجی بعد از گفتن برنامه های مالی ادامه داد:

در مورد خونواده ام، برای علی پسرم که با مادرش زندگی می کنه، مستمری گذاشتم. ( حاجی از همسرش جداشده ). درمورد وضعیت مهربانو، تکلیفش روشنه. . . حرفش رو قطع کردم و گفتم: حاجی من نمی تونم. . .

حرفم رو قطع کرد و گفت: چند ماهیه براش یه خواستگار اومده. رئیس بانکه، مهربانو میره سر خونه زندگیش. فقط می مونه مادرم!!. اونو به تو می سپرم. . .

چی فکر می کردیم، چی شد . مهربانوی  30 ساله رفت. حاج خانوم 80  ساله اومد. باور کنید اگر به بهروز وثوقی هم پیشنهاد می شد، بقیه فیلم داش آکل رو بازی نمی کرد.

اگر آدم پستی بودم، باید دعا می کردم یا حاج محسن به این زودی نمیره، یا حاج خانوم مرگ پسرش رو نبینه و زود تر سفر کنه!!( هم دعا کردم. هم به حاجی گفتم).

صدای خنده حاجی  بلند شد. اشکشو پاک کرد .

امشب از دکتر رضای خودمون، آدرس بهترین متخصص ایران رو گرفتم. به حاجی هم گفتم:

 "برای خدا...خدایی کردن کاری نداره".

حداقل برای رهایی از مراقبت حاج خانوم هم که شده، حاجی باید زنده بمونه.

یک زمانی سوزان هیوارد در فیلمی زیبا گفت:

 "می خواهم زنده بمانم"

حالا من میگم:

" می خواهم زنده بماند"...

با حاجی خندیدیم. اما غمی دگر بر دلم نشست.

همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد.***

هفته پیش حاج محسن، از پیشنهاد شراکت در  استخراج معدن و یک برنامه 12 ساله صحبت می کرد. امروز از تسویه حساب و حلالیت و ...

همه چیز یکدفعه به هم میریزه.

برای شفای حاج مسن دعا می کنم. وقت برگشتن، با خودم گفتم که  قبل از رسیدن به آتی ساز فکر می کردم در آستانه  داش آکل شدن هستم. زمان  برگشتن فهمیدم داش آکل شدن هم شانس می خواد، هم مری آپیک، هم نداشتن رقیبی که رییس بانک باشه.

 

پ.ن: برای خواب دیشبم که فصل زمستان بود...

شب کوچه های برفی

اشک های من

و نبودن تو

سر می خورند

و می پرم ازخواب

گرمای شب بهار

و بالش خیس

زمستان گذشته است

و تو

هنوز نیامدی...****

 

*ترانه طاهره سلماسی

**ترانه گوگوش

***فروغ فرخزاد

****فریبا عرب نیا

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 23:3  توسط فرشید | 

۴۴۸

بازی تمام شد

و تو را در بازی

کشتند...*

دیشب از مظلومیت دل نوشتم. اینکه دل بلد نیست مثل دست و پا و بقیه اندام، بگه که کی دردش اومده. کی زخمی شده. کی شکسته.

در زندگی ام، چند بار بد جوری دلم شکسته. مثل همه آدم ها...

امروز متوجه شدم، در تمامی لحظه های به درد اومدن دل...زخمی شدن دل...و شکستن دل، یک حالت مشترک بوده...اشک چشم بی اختیار جاری شده.

اشک زبان گویای دل شکسته  است

اشک یعنی...دلی که درد دارد

اشک یعنی... دلی که غم دارد

اشک یعنی...دلی که زخم دارد

اشک یعنی...دلی که شکسته و سامان ندارد...

انرژی حاصله از دیدار بچه ها، به آخرش رسیده. دوباره دلتنگم.

روزهای سختی رو سپری می کنم.

کارها اونجوری که دلم می خواد جلو نمیره. خیلی از باورهایم به هم ریخته. انگاری یه سنگ رو روی بستر آرام آب انداختن. همه چیز مواج شده. دیگه شکل خودمو توی آب نمی بینم. مجالی و زمانی لازمه، تا آب دوباره آروم بشه. اما این مجال نیست.

آخ که چقدر دلم سفر می خواد.

آخ که چقدر دلم تنهایی می خواد.

کمتر از تعداد انگشتان دست هستند کسانی که نبودن من آرامش اونا رو به هم  می ریزه. اگر به خاطر اونا نبود، آرزوی آرامش همیشگی رو می کردم. گر چه از این عرش کبریایی بعید نیست با نکیر و منکرش، اون دنیا هم آرامش رو از آدم بگیره.

کاش سرنوشت یه جور دیگه می نوشت.

کاش خیلی چیزها خودشون رو به من نشون نمی دادند.

کاش ...

دیشب عزیزی برام اس.ام.اس داد:

"چقدر خدا به خاطر این کاش ها به ما بدهکاره..."

دلم هوای کودکی داره...

همیشه در گرگم به هوا

از گرگ شدن فرار می کردیم

و اکنون

نا خواسته در تمامی بازی ها

گرگیم

بی آنکه از خودمان بترسیم

من از هفت سنگ می ترسم

می ترسم آنقدر...سنگ روی سنگ بچینیم

که دیواری ما را از هم بگیرد

بیا لی لی بازی کنیم

که در هر رفتنی

دوباره برگردیم...**

 

پ.ن: نداریم...

از اون شب های بد تنهاییه. پ.ن نداریم. حوصله هم  نداریم.

شعری متولد نخواهد شد

از این خودکار سیاه

از این کاغذ سفید***

و من اضافه می کنم:

از این دل تنگ...

 

*شمس لنگرودی

**رویا وکیلی

***الیاس علوی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 22:59  توسط فرشید | 

حالا که رفته ای

بهانه خوبی است

صدایش را می گویم

" ای چراغ هر بهانه"

گنجشک ها را می گویم...*

 

امروز صبح می خواستم، قند خونم رو اندازه بگیرم، حواسم نبود. سوزن رو بیش از اندازه در دستم فرو کردم. جناب انگشت! فوری عکس العمل نشون داد و با زبان انگشتی! گفت:

آی...دردم اومد...

تا ظهر هم به من یاد آوری می کرد، که چه بلایی سرش آوردم. من شرمنده هم، مراعاتش رو می کردم.

برای دوست خوبم، علی علی اکبری، در پاسخ به ترانه زیبایی که در وبلاگ  خواندنی اش، به من تقدیم کرده هم، نوشتم:

"بیچاره  دل که هیچوقت نمی تونه بگه چقدر دردش میاد، و چقدر بعضی از زخم ها، اذیتش می کنه"

بیچاره دل، که صداش در نمیاد. تا مدت ها نمی فهمی به درد اومده. زخمی شده. شکسته.

سر کوه بلند، آهوی خسته

شکسته دست و پا، غمگین نشسته

شکست دست و پا، درد است اما

نه چون درد دلش، کز غم شکسته**

 

جدل کاری...بوسه برادری...

قرار شده این مطالب رو اینجا  ننویسم. اما دست خودم نیست، می نویسم.

دعوای برادری امروز ما، ختم به خیر شد.

خیلی از حرفهای فریبرز، بد جوری رنجوندم.خیلی از حرفا و درد دل هاش، کاملا به حق بود.

 مهم نیست که در این جنگ و جدل کاری، کی برد و کی باخت.

مهم این بود که وقت رفتن، اومد و با همه مهربونی اش، منو بوسید. این بوسه نه به گونه ام...که به همون دل زخمی نشست.

خوشحالم که هیچ چیز...هیچ چیز...هیچ چیز، نمی تونه رابطه برادری ما رو تحت الشعاع خودش قرار بده. حتی جفای کاری من به فریبرز و یا بی انصافی کاری فریبرز...به من.

 

کمی مبهم...

بعضی وقت ها در کنار همه مشکلات "اینجوری"، آدم دلش خوشه که "اونجوری" هایی هم هست.

اما وقتی می فهمی خیلی از چیز هایی که فکر می کنی "اونجوریه"..." اینجوری" از آب درمیان، یه دفعه خودت رو  می بازی.

هیچ تنهایی

وحشتناک تر از

تنهایی قدرتمندی نیست

که خود را

محبوب همگان می پندارد***

 

پ.ن: بدون شرح از سر درد...دختر کشی برای حفظ آبرو!؟

در یکی از پست  های گذشته، از ماجرای پدری که به علت شک داشتن به دخترش، اونو زنده به گور کرده بود، نوشتم. در همین بی در و پیکرستان خودمون.

این خبر رو هم، امروز خوندم. اینجا  رو بخونید.****

 

*محمد رضا عبدالملکیان

**مهدی اخوان ثالث

***رامین جهانبگلو

****سایت خبری عصر ایران

عکس: خانم رستمی

  

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 23:4  توسط فرشید | 

زیر و رویم می کنی

رهایم نکن

بذری بکار...*

 

غروب جمعه ها، همیشه برام همراه با  دلتنگی بوده. مخصوصا این روزها، که رضا هم رفته و مادر تنها تر شده. مخصوصا این روزها، که ناراحتی کلیه (بیشتر از عوارض خود بیماری... ترسش)، مادر رو اذیت می کنه.

مخصوصا که این روزها نتونستم مقدمات اومدن بچه ها به ایران رو فراهم کنم.

غروب جمعه ها، همیشه برام همراه با دلتنگی بوده. چه در ناکجا آباد...چه در ایران...چه در دبی...

در غروب جمعه، همیشه یاد این شعر عماد می افتم:

آدینه و ابر است و جهان تنگ و دلم تنگ

بر خیز که تا داد خود از دل بستانیم**

جمعه امروز، دلگیر تر از جمعه های پیشین بود.

با ابن حال با امید به فرداهای بهتر، فردا رو آغاز می کنم. همیشه این جمله فرناز، در نامه های زیبای اون روزها، در خاطرم هست:

شاید فردا روز دیگری باشد...

من هر گاه که

به منتهای نا امیدی رسیده ام

و ساعت ها، (بلکه روزها و ماه ها)

چون حیرانی

به اطراف نگریسته ام

برای آن بوده

که از امیدی

جوان تر بر خیزم

و با اعتماد و دوستی

بیشتری

بر زمین گام بر دارم***

 

پ.ن(1): یک ایمیل از "دومادم!"

نهالم خبر داد که "علی آقا"، امتحانی رو با موفقیت پشت سر گذاشته که در آینده کاری اش خیلی موثره.

بهش تبریک گفتم. در جوابم ایمیل زیر رو زد:

Aghaye Heyrani,

merci as tabriketan.  Delamo kheily khoshal khad.  Kheily delam mikhad in tabestan shomaroh bebinam.  Inshallah mitooneem ham degareh bebeneem.  lotfan movazebe khodetoon bashid ke zoodtar hamdigar ra bebinim.

 

doomadeh shoma,

 

Ali

 

وقتی میگم در سخت ترین شرایط هم دلیلی برای دلخوشی هست...همینه. دومادم! علی رو دوست دارم.

 

پ.ن(2): بدون شرح...

نیازی به شرح نداره. متن خبر یه دنیا شرح در خودش داره. برای خوندن خبر بدون شرح، اینجا رو بخونید.

 

*فریبا عرب نیا

**عماد خراسانی

***بیژن جلالی

عکس: رضا حبیبی

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 22:57  توسط فرشید | 

۴۴۵

دریا با این همه آب

رودخانه با این همه آب

تنگ بلور حتی...

با این  همه آب

رخصت نمی دهد، این همه آب

تا بنگریم که

ماهی ها چگونه می گریند؟...*

 

اینکه رییس جمهور اعلام کنه مدیریت امام زمان مملکت رو اداره می کنه و باعث اعتراض شدید نمایندگان مجلس و روحانیون بشه به من ربطی نداره.

اینکه خدا رو اونقدر کوچک کنیم که بگیم خدا از نتیجه انتخابات خوشحاله، باز هم به من ربطی نداره.

اما اینکه موبایل من، مثل تلفن همراه بسیاری از هموطنانم، بدون دلیل و اعلام قبلی قطع بشه به من مربوطه.

رضا به امور مشترکین مراجعه کرد و از صف طویل مردم نجیب! و سر به زیر!! سخن  گفت، که با شنیدن توضیحاتی، مبنی بر "همین جوری قطع شدن خطوط و امیدواری وصل"  راهشون رو می گرفتند و می رفتند.

با رضا و فریبرز در دفتر تنها بودیم. سیم کارتم رو در گوشی های هر دوشون امتحان کردم و به قول رضا، اونقدر پت و مت بازی در آوردیم که نفهمیدیم سیم کارت کی در گوشی کی قرار گرفته.

از سیم کارت دومم به تعدادی از دوستان خبر دادم که خط اولم قطع شده و با این شماره تماس بگیرند. برای یک لحظه فکر کردیم به اشتباه در اعلام خط دومم، شماره فریبرز رو داده ایم. برای چند دقیقه چشمای فریبرز بد ذات، آنچنان برقی زد که می خواستم بلند شم و حسابی کتکش بزنم تا دق و دلی تهمت ماجرای  کتاب "چگونه محرم شویم" رو سرش در بیارم. فکر کرد حالا کد بانکی همه بانک های ملت رو به دست میاره. دنیای نامردیه.

وقتی سیم کارت ها قاطی شد و همه چیز به مرز قاراشمیش!! رسید، سه تایی از خنده روده بر شده بودیم. پریروز هم در نمایشگاه کتاب با هم خوش بودیم. انگار نه انگار که غم داریم.

گرچه از کار کردن هر دوشون هنوز گله دارم و می دونم از همه توانشون در کار بهره نمی گیرند، اما حضورشون دنیای نعمته. دراوج خندهامون، یاد دو عزیز دور از ما افتادم که اگر اون ها هم بودند چی میشد. تازه دیوونه اصلی فرهاده که نیست. و فرید که نیست.

با خودم فکر کردم، همه ما عزیزانی در کنار داریم که می تونیم برای لحظاتی به دور از همه غم های موجود، با هم عشق کنیم و از درکنار هم بودن لذت ببریم.

خدا همه عزیزان دور از هم رو به هم برسونه. بعد از انقلاب، خیلی ها از خیلی ها جدا شدند. خیلی ها  برای دیدار هم باید به دبی برن یا ترکیه و این بده. خیلی بده.

چه کسانی که حتی در تشییع جنازه مرگ عزیزانشون هم نتونستند شرکت کنند.

چه بسیار کسانی که حسرت چند دقیقه در آغوش کشیدن عزیزان راه دورشون رو دارند.

و زمانه سخت نامرد است...

 

پ.ن(۱): دلیل خوب نشدن زخم دل مبارکمان...

از وقتی نهال خانوم دستور دادند و کمی مراعات کردیم، قند خونمان پایین اومده، و زخم هایمان خیلی زود خوب می شوند. اما تا امروز در تعجب بودیم که چرا بعد از جواب "نه آمریکایی" ، زخم دلمان خوب نمی شود. امروز آهنگ افشین رو خوب گوش کردیم دلیلش را فهمیدیم:

آهای نازنین...

اونی که به زیر پات گذاشتی...دله...**

 

پ.ن(2): جمعیت جهان و استقلالی های عزیز...

در خبر ها آمده:***

جمعيت جهان در ماه مه به شش ميليارد و ششصد و شصت و شش ميليون و ششصد و شصت و شش هزارو ششصد و شصت و شش نفر رسيد.

 

به گزارش آريا به نقل از  روزنامه اينترنتي روسي نوويه ايزوستيا نتايج تحقيقات ماهيانه اي که در چارچوب طرح World POPCloc برگزار مي شود نشان مي دهد اين رقم موجب اشفتگي افراد خرافه پرست و برخي متعصبين مذهبي شده چون عدد 666 در انجيل نشانه نحسي ناميده شده و تکرار سه باره ان خيلي نگران کننده است.

 

برخي از مسيحيان متعصب معتقدند اخرين نفري که باتولد خود جمعيت جهان را به اين رقم مرموز رسانده به احتمال زياد همان ضد مسيح است و به همين دليل بايد منتظر فجايع عظيم طبيعي در جهان بود که طوفان اخير ميانمار گواهي بر اين مدعاست.

خدایا میشه روزی برسه که خرافات از روی زمین نقش بر بنده؟

نمی دونم چرا این همه عدد شش، منو به یاد استقلالی های عزیز انداخت. شما می دونید چرا؟

 

پ.ن(3): برای دل تنگ  خودمان...

 

سودا گر  "پیروز"ی نبوده ام

در این بازار

صبوری را فروخته ام

به دلدادگی****

 

*بیژن نجدی

**ترانه افشین

***سایت تحلیلی عصر ایران

****از وبلاگ پشت پنجره

عکس: رضا حبیبی

  

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:17  توسط فرشید | 

 ۴۴۴

این غصه های لعنتی

از خنده، دورم می کنه...*

آرزو به این دل صاب مرده مان ماند که دو روز پشت سر هم خوش باشیم.

صبح را با عصبانیت کاری شروع کردیم.

ظهر را با اضطراب بیماری مادر سپری کردیم.

شب را هم با دلتنگی همیشگی خودمان، ادامه می دهیم.

امشب دلم تنگه. نمی دونم، اثرات خوندن کتاب "حالا که رفته ای" دوست بزرگوارم، محمد رضا عبدالملکیان هست، یا درد دیگه یی دارم. هر چه هست خوب نیست.

خشایار اعتمادی هم وقت گیر آورده و غمگین می خونه:

خسته تر از صدای من...گریه بی صدای تو

حیف که مانده پیش من...خاطره ات به جای تو

رفتی و آشنای تو...بی تو غریب مانده است

قلب شکسته اش ولی...پاک و نجیب مانده است

تکیه به شانه ام بده...دل به ترانه ام بده

راوی آواره گی ام... راه به خانه ام بده**

بعضی درد ها و مشکلات رو میشه با بزرگی، با عزیزی،  با محرمی، مطرح کرد و راهنمایی گرفت.

بعضی از دردها رو، حتی به عزیز دلت هم نمی تونی بگی. وقتی هم نگی، نمی تونی راهنمایی درست بگیری.

وقتی نتونی راهنمایی درست بگیری، کلافه میشی. وقتی کلافه بشی، میشی مثل من. مثل هوای بهاری. یه روز شاد و سر حال و قبراق. یه روز به هم  ریخته خسته از زمین و زمان.

این روزها حال ما شده شبیه روزگارمان. شلم شوربا و شیر تو شیر و هر کی هر کی و خر تو خر و...

دلم،

 برای باران تنگ شده

دلم برای آسمان ابری و بغض آلود

تنگ شده

به قطره اشکی هم راضی ام

اما نه این آسمان خسیس گریه می کند

نه این چشمان خالی  مبهوت***

* ترانه محسن یگانه

**ترانه خشایار اعتمادی

***از وبلاگ نگین

عکس: یلدا محمد زاده

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:17  توسط فرشید | 

حالا که رفته ای

 این روزها دلتنگم

دلتنگم که رفته اند

آن روزها...*

 

امروز به خودم مرخصی دادم. بعد از انجام چند کار ضروری در اولین ساعات اداری، به منزل مادر برگشتم. ساعتی بعد به همراه فریبرز و رضا در نمایشگاه کتاب بودیم.

در دریای کتاب های "از زیر تیغ ممیزی و سانسور رد شده" برای چند ساعتی آدم، کار و دنیای مادی و حتی امور اقتصادی بانکی! رو از یاد می بره.

در نشر زمستان پسر مرحوم اخوان ثالث رو دیدم که چقدر شبیه پدر شده.

در غرفه شاعران جوان، محمد رضا عبدالملکیان عزیز،  نهایت لطف و محبت رو در حقم انجام داد و شرمنده ام کرد.

شاعر خوب زیاد داریم. انسان خاکی و بی شیله پیله هم فراوان هست. مردان با محبت و مهربان و مودب هم کم نیستند. اما پیدا کردن شاعر خوب خاکی بی شیله پیله مودب و مهربان کیمیاست.

جناب عبدالملکیان به تایید حتی کسانی که خط فکری ایشان رو ندارند، این صفات رو یکجا داره.

در صفحه اول کتاب بسیار زیبای "حالا که رفته ای" که به یاد قیصر امین پور به چاپ رسیده، برایم نوشتند:

"در زیبایی این روز قشنگ و این دیدار دلنشین، برای عزیز همیشه...فرشید حیرانی"

برای خرید کتاب های شمس لنگرودی به پیشنهاد رضا به غرفه آهنگ دیگر رفتیم.

حضور شهاب مقربین عزیز، خوشحالم کرد. وقتی به ایشان گفتم که  از اشعار زیباشون در وبلاگم استفاده کرده ام. با خنده تشکر کرده و گفتند وبلاگتون رو می خونم و بعد ادامه دادند:

"گویی مرا برای وداع آفریده اند".

بی اختیار شاعر محجوبمون رو بوسیدم.

برفی نشست

 درختی زیبا شد

درختی شکست**

در مجموع روز خوبی بود.

 

پ.ن:یک سال پیش در همین روز...همین وبلاگ...

نهالم سال پیش در چنین روزی در ایمیلی برام نوشت:

" فرشید ، دیشب از سانفرانسیسکو برگشتم. مراسم جشن فارغ التحصیلی یکی از دوستام بود . پدرش فیلمبرداری میکرد . شب با دوستانم حرف میزدیم . هر کس از اخلاق و رفتار پدرش در خونه تعریف میکرد و من بیشتر از همیشه دلم برات تنگ شده و بیشتر از همیشه دلم میخواد زودتر ببینمت"

خدا میدونه اون شب چقدر گریستم.

امسال نه تنها نهالم رو دیده ام بلکه به لطف خدا آنچنان رابطه صمیمانه ای بر قرار شده که اگر در طول هفته تماس نداشته باشم از من گله می کنه.

همیشه در سخت ترین لحظه های زندگی

زمانی که فکر می کنی

هیچ، دلخوشی نداری

دلیلی برای بودن هست

فقط باید دید...

باید حس کرد...

در زندگی دلخوشی های آدمی

هرگز به نقطه صفر نمی رسد

 

*محمد رضا عبدالملکیان

**شهاب مقربین

عکس: رضا حبیبی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:27  توسط فرشید | 

کسی درونم

مرا به رفتن می خواند

زنجیر هایم را

نمی بیند...*

دیشب فرمودیم:

 "از محاسن عروسی این است که آدم هوایی می شود"

عجب مردمی هستیم. یک کلام نوشتیم: " عروسی آدم رو هوایی می کنه". باران sms و تماس تلفنی و کامنت خصوصی و pm داشتیم که موضوع چیه؟

چرا همه فکر اون جوری کردند؟ چرا همه خواستند زودتر از پست امشب مطلب رو بفهمند. راستی راستی ما این همه طرفدار داشتیم و خودمان خبر نداشتیم؟...

به هر حال همین یک جمله کافی بود که زیان های بی شماری بر وجود مبارکمان وارد شود. از مسدود شدن چند حساب بانکی "بانک ملت" گرفته تا . . . بگذریم.

به هر حال هوایی شدن، معنی و مفهومش این نیست که ما می خواهیم تجدید فراش بفرماییم. این موضوع را به شدت تکذیب می نماییم.

ما از معایب و محاسن عروسی نوشتیم.  وقتی دیدیم در پایان مراسم هرکسی همراه یارخودش رفت، ناخودآگاه یاد این ترانه افتادیم:

همه یار دارن و بی یار ماییم

 لباس کهنه بازار، ماییم

همه دارن لباس کدخدایی

نمد پوش قلندر وار ماییم

بی یار ماییم...بی یار ماییم...**

منظور ما از هوایی شدن، ازدواج و یار گرفتن نبود. آنقدر مشکلات اقتصادی بانک ملتی داریم که فرصت سفر و دیدار آنان را هم نداریم، و با بودن چنین مشکلاتی فرصت فکر به تجدید فراش در ما نمی ماند. تازه نهال خانوم هم بالای سرمان خبر دار ایستاده که دست از پا خطا نکنیم.

 منظور ما این بود که "دلمان هوایی شده و زندگی مشترک می خواهد"!!

امیدوارم به خوبی توانسته باشیم، تکذیبیه خود را جا انداخته باشیم.

 

پ.ن(1): کمی عاشقانه. . .

همه چیز را هم

که تقصیر من بیندازی

عاشق شدن من

تقصیر تست...***

 

پ.ن(2): بدون شرحی که بدون درد نیست...

شورای اسلامی شهر تهران به شهرداری اجازه داد، 3 میلیارد تومان از درآمدهای شهر تهران را به بازسازی لبنان اختصاص دهد!! خسرو دانشجو سخنگوی شورای اسلامی شهرتهران، در پاسخ به خبرنگاران که پرسیدند چرا باید وجوه شهر تهران که امروز با مشکلات زیادی درگیر است، در کشور دیگری هزینه شود و بهای بازسازی لبنان را شهرداری تهران بپردازد؟ گفت: کمک کردن به شیعیان جزو وظایف ماست. حداقل انتظارات شیعیان لبنان این است که اگر ما در شهر تهران درآمدی داریم برای رفع مشکلات آنها هم هزینه کنیم!!****

 

پ.ن(3):نیم ساعت عاشقانه با نهالم. . .

دیشب از ساعت 30/2بامداد تا00/3 با نهالم تلفنی حرف زدم. باور کردنش دشواره... دختر شیرین زبون اون سالها که با من فقط در مورد بستنی و خوراکی صحبت می کرد، حالا وقتی می بینه دل پدرش گرفته، آنچنان نصیحتش می کنه که پدر خسته دلش، آروم و قرار می گیره.

دیشب نهالم آرومم کرد. خدایا دعواها، بر سر آنچه به سرم اومده، باشه برای فرصتی دیگر. . . شاید وقتی دیگر. . . اما به خاطر داشتن این بچه های خوب. . . به قول آقایون لات ها چاکرتیم.

 

پ.ن(4):برای دل هوایی خودمان. . .

امیدوارم با توضیحات بالا و اشاره به شورای شهر و تلفن نهال فکر عزیزان از هوایی شدن ما درآمده باشد، دلی نمانده که هوایی شود...و کلام آخر...ختم کلام...

از محاسن عروسی این است که آدم هوایی می شود. . .

اگر دنبال عشقی من ندارم

که من جز قلبی از آهن ندارم

برو دست از سرم بردار، شیرین

که حال بیستون کندن ندارم*****

 

*فریبا عرب نیا

**ترانه شکیلا

***عباس معروفی بر گرفته از وبلاگ عطر گل مریم

****روزنامه اعتماد ملی امروز(2 شنبه)

*****رامین خسروی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 22:59  توسط فرشید | 

۴۴۱

سوسو می زد

و من معصومانه راه را بلد نبودم

با دلهره رسیدم

فهمیدم

به خانه ای برگشته ام

که مردم اینجا به آن می گویند

خانه اول *

 

دفعیدیم...

عرش کبریایی سنگ تمام گذاشت. زیاد درد نکشیدیم. امروز صبح دفعیدیم!! یعنی دفع کردیم. سنگ هم نبود. چیزی در حد سنگ ریزه، اما خدایی اش، پدرمان را در آورد.

خدا رو شکر که ما اهل زایمان نیستیم!! وقتی یک سنگ ریزه 48 ساعت همه غم و غصه هامان را از خاطر مبارکمان می برد، تصور کنید اگر می خواستیم جهان پهلوان که چه عرض کنم، مشاور املاک رابینسون دبی، (حسین رضا زاده) را فارغ شویم چه میشد!!

 

بغضیدیم...

تازه داماد دیروز صبح سر کار اومد. امروز به داماد مرخصی دادیم. جاش در خانه عجیب خالیه. دو بار به طرف اتاقش رفتیم. بغضیدیم. یعنی بغض کردیم.

 خدایا خوشبختشون کن.

 

هوسیدیم...

از معایب برگزار کردن عروسی، هزینه سرسام آور آن است...

از معایب عروسی، یاد عزیزان از دست رفته است...

از معایب عروسی، حسرت زندگی از دست رفته است...

از محاسن عروسی، عمل به وصیت پدر هست...

از محاسن عروسی، لبخند رضایت "دوست بی ریای زندگی"...مادر است...

اما بزرگترین حسن عروسی، "هوایی شدن" است!؟

 اگر دوباره به سنگ ریزه و رضا زاده و امثالهم دچار نشدیم...

اگر مثل امشب سر حال بودیم، فردا شب در مورد این هوایی شدن توضیحاتی خواهیم داد.

 

پ.ن(1): برای دل پرروی خودمان...

می گمش تا کی می خوای

 عاشق بشی و بشکنی

به روی خودش نمیاره

می پرسه با منی؟**

 

پ.ن(2): همین جوری...

وقتی نیستی

آنچنان با خیالت سرخوشم

که نبودنت را

از یاد می برم...***

 

*از وبلاگ تلخ نگاهت

 **ترانه دل من از رضا صادقی

***پرویز شاپور

عکس: رضا حبیبی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:28  توسط فرشید | 

دریایی مهربان باش

تا تن به آب  دهم

بی ترس غرق شدن...*

 

کمی، فشار کار امروز، دیر اومدن به خانه به خاطر عیادت از یک عزیز دست شکسته، تا حدودی درد شدید کلیه و لجبازی سنگی که به هیچوجه نمی خواد دفع بشه، یه ذره غم ناشی از دلتنگی، فوران دردهایی که نه نوشتنی هستند و نه گفتنی، همه دست به دست هم دادند که امشب زیاد ننویسم.

کاش می دانستم

کاش می دانستم

گر چه از دانسته هایم

پشیمان هستم

خسته شدم

از گفتن آنچه نمی شود

گفت...**

 

پ.ن: از یک ترانه...برای یک مرثیه...

ما به هم نمی رسیم...آخر بازی همینه

آخر عشق دو تا... خط موازی همینه

 

*فریبا عرب نیا

**بیژن جلالی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:33  توسط فرشید | 

غروب جمعه

کسی در کوچه نی می زند

دلم...

بره ی گم کرده  راه  ...*

 

امروز مراسم " پا تختی"  بود. از خانه بیرونمان کردند.

همه چیز به خوبی تمام شد. شکر...

کمی تا قسمتی خسته ایم.

بیشتر از کمی، از بی خوابی سرمان درد می کند.

بیشتر از حد تصور، مغز  استخوانمان می سوزد!!

دردی است در دل...اگر گویم زبان سوزد

اگر پنهان کنم...ترسم که مغز استخوان سوزد

 

پ.ن(1): برای نهالم...

از روزی که در دبی دیدمت...از روزی که منو مثل یه بچه تر و خشک کردی...از زمانی که برای غذای بیشتر و بستنی و نوشابه اصرار می کردم و می گفتی: "کاری نکن پیش همه دعوات کنم"...از ساعتی که در فرودگاه نیم ساعت تنها بودیم و نصیحتم کردی و مثل یک بچه گوش کردم...فهمیدم که محرم ترین فرد برای درد دلم هستی...

نهالم...کاش امشب...همین ساعت...همین الآن ...همین الآن الآن پیشم بودی...

یه سبد حرف برات داشتم...

 

پ.ن(2): سرمشق...

نجابت هر کس، دلیل حماقتش نیست...

نگفتن و به رو نیاوردن هر کس، دلیل نفهمیدنش نیست...

 

پ.ن(3): برای رضای تازه دامادم...

خوشحالم که همه چیز باب میلت انجام شد.

از اون ته های دل آرزو می کنم خوشبخت بشی...

 

پ.ن(4): واقعیتی تلخ...چون زهر مار...

با واقعیت چه کنم

که هم تلخ است

و هم شیرین

با واقعیت چه کنم

که آنرا چون ماری

در آستین

یا چون گلی بر یقه

دارم...**

 

*فریبا عرب نیا( خانم عرب نیا نوشتند: بره راه گم کرده...من نوشتم بره گم کرده راه...اگه خرابش کردم منو ببخشند...)

**بیژن جلالی

عکس: رضا حبیبی

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 0:49  توسط فرشید | 

گل و سکه...نقل و نبات...رو سرش غوغا می کنه

عروس با اون تور سفید...بختشو پیدا می کنه

گل بریزین رو عروس و دوماد...یار مبارک یار مبارک باد

اون که شاده...شادوماده...از چشاش شادی می باره

پای خنچه، با یه غنچه...دست تو دست داره

گل بریزین رو عروس و دوماد...یار مبارک یار مبارک باد*

 

به لطف خدای مهربان، مراسم عروسی رضای من، به خوبی برگزار شد. یادگاران پدر، علیرغم بیماری، از اصفهان آمده بودند. حضور عزیزان اصفهانی، عطر و بوی پدر رو برامون زنده کرد.

تماس های مکرر فرید، در لحظه لحظه مراسم، حضورش رو فریاد زد.

رسیدن سبد گل زیبای فرهاد، در بین مراسم، همه ما رو به یاد شیرین کاری  های این برادر فداکارم انداخت.

فریبرز یک تنه...یک تنه... جور فرید و فرهاد رو کشید و از عهده مراسم بر اومد.

لحظه ورود رضا به عنوان داماد، در سالن، اشک شوقم رو سرازیر کرد.

لحظه انجام مراسم سنتی عقد کنان، و تلاقی نگاه من با چشمان پر از اشک مادر، که رضایت و قدر شناسی در اون موج میزد، تمام خستگی 23 سال "نقش پدر بازی کردن" رو از تنم برداشت. در نگاه مادر و تلاقی چند ثانیه ای اون با نگاهم، یک دنیا حرف بود.

امشب انجام موفقیت آمیز یکی دیگه از خواسته های پدر بود.

امشب شب عروسی رضای من بود.

و خانه از امشب بی حضور رضا...بیشتر از گذشته بوی تنهایی به خودش می گیره.

امشب همه چیز عالی بود.

مرسی عمو...مرسی فریدون...مرسی فریبرز...مرسی همه اون هایی که بودند و صمیمانه بودند...مرسی خدا...مرسی خدا...مرسی خدا...

امشب خدا رو با همه وجودم در آغوش گرفتم و بوسیدم.

امشب اونقدر همه چیز زیبا بود، که حسرت نداشته ها و از دست داده هامو نخوردم.

 

پ.ن: برای شما که مرا می خوانید...

48 ساعته که خوب نخوابیدم. از ۷ صبح سر پا هستم. الان میهمانان رفته اند و رضا و آزاده رو به منزلشون رسوندم. ساعت دو و نیم بعد از نیمه شبه. نشستم و براتون نوشتم.حالا باور می کنید که چقدر همه شما خوانندگان "دل نوشته ها" مو  رو دوست دارم؟

 

*ترانه زیبای محمد نوری

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 2:34  توسط فرشید | 

یادم را به امواج فراموشی مده

شنا نمی داند

غرق می شود*

...و فردا شب رضای ما زندگی جدیدش رو شروع می کنه...

عزیز دردونه بابا، در غیاب پدر، به سوی زندگی تازه حرکت می کنه.

جای خالی پدر...جای خالی عموی تازه سفر کرده...یک طرف...جای خالی فرید و فرهاد یک طرف...

جای خالی فرناز و بچه ها...

این جاهای خالی، فردا بد جور تلاش می کنند که  بغضم رو به اشک تبدیل کنند.

 زمان عروسی فرید و فرهاد و فریبرز، "حس برادری" داشتم. امشب و فردا حس پدری دارم. رضا برای من داداش نیست. رضا پسر شیطون شاعر مسلک منه.

فردا باید جای پدر امضا کنم....سخته...

فردا باید به نبودن عزیزانم فکر نکنم...سخته...

فردا باید آخرین وصیت باقیمونده پدر رو انجام بدم...زیباست...

حال و هوای رضا در نبودن پدر قابل درک نیست. هست؟

توی کتابم هر چه بابا آب می داد

مادر نشانم، عکس توی قاب می داد

ای دست هایت، آرزوی دست هایم

ناز و ادایم مانده روی دست هایم

امشب عروسی می کنم، جای تو خالی

پای قباله جای امضای تو خالی**

 برادر راه دورم، فرید کامنت خصوصی زیبایی برام فرستاده و خواسته اونو به عنوان هدیه به رضا بدم و در وبلاگم ننویسم. دلم نیومد، شعر این متن زیبا رو نخونید:

شعر رو فرید برای رضا گفته، اما منو یاد دوری از عزیزان خودم انداخت:

غنچه بودی که پریدم...بی نگاهم قد کشیدی

گونه هات بی بوسه های من زبر شد

و پاهای لغزانت...بی خطوط قدم ها یم

به جاده رسید

وقتی پرستو ها...بهارانت را می شمردند

من چلچله ی در سفر بودم

آسمانت را ندیدم...و زمینت را

وقتی که کودکی ات

در حسرت آن...و انتظار این

گم میشد...

خموش و مومنانه...در زردی من سبز شدی

اینک تویی

سپیداری که رویاهای سبزش ...غرورم شد

وینک منم

غربتی که غیبت غریبانه ی تو

غروبم کرد...***

و فردا شب، رضای کوچک آن روزها...مرد این روزها...می شود...

بچه ها بزرگ می شوند

زندگی چه کوچک است...****

 

پ.ن: یک سال پیش در همین روز...همین وبلاگ...

در آستانه عروسی رضا نباید این پست، "غمگنانه"، به پایان برسه. یک سال پیش در همین ایام، رضا رو به خاطر ناراحتی فلبش به دکتر بردم. خاطرات اون روز رو در اینجا  بخونید.

*فریبا عرب نیا

**عظیم زارع

***فرید حیرانی

****محمد رضا عبدالملکیان

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:10  توسط فرشید | 

قطره اشکی شده ای

در گوشه چشمانم

زمانی بودی و

حالا نیستی

یادش بخیر...خانه ای داشتیم

با احترام خم می شوم

و یک شاخه گل سرخ می گذارم

بر مزار گذشته

و روز...روزی بسیار  غم انگیز است...*

جای خالی پدر در این روزها ، بدجوری خودش رو نشون میده.

 

16دیماه 1364، آخرین روز بودن با پدر بود. من این شانس رو نسبت به بقیه برادرها داشتم که محل کارم با پدر یکی بود و مدت زمان بیشتری رو باهم سپری می کردیم.

در آخرین روز، من رانندگی می کردم که زودتر به دکتربرسیم. بابا دستش روی قلبش بود. یک دفعه و بدون مقدمه گفت: " این پدر سگ( منظورش فریبرز بود!) آتیشش از بقیه تند تره ( بابا هم فریبرز رو خوب شناخته بود). اگه من نبودم، اون دختر همسایه رو براش بگیر. (گرفتم). بعد ادامه داد: "دختر همسایه خودتم خوبه. اونو برای فرید بگیر ( نگرفتم). با خنده گفتم: "حالا چرا وصیت می کنی بابا". یه قلب درد، که این همه بنگاه عروسی راه انداختن نداره . . . این حرفا رو نداره. ( اما این حرف ها رو داشت).

یه دفعه آهی کشید و گفت: "اگه من بمیرم، موقع عروسی فرید و فرهاد و فریبرز همه یاد من می افتید. اما دلم برای رضا می سوزه. عروسی رضا سالهای دوره. اون موقع، همه تون منو از یاد بردید. بغض کردم. سعی کردم نفهمه. . . جوابی هم ندادم.

صدای ضبط رو بلندتر کردم که بحث ادامه پیدا نکنه .

هایده می خوند:

ای که تویی همه کسم  

 بی تو میگیره نفسم

اگه تو رو داشته باشم 

 به هر چی  می خوام می رسم**

دیروز به فریبرز می گفتم: "برخلاف تصوری که بابا داشت این روزها در همه جا حسش می کنم".

جای خالی پدر در این روزها... بدجوری خودش رو نشون میده.

یادش قلبم رو به درد میاره . کاش بود. . .

درد می پیچد در تنم

دنبالش می کنم

میدانم از کجاست

درمان نمی شود***

 

پ.ن: دلم گرفته...

فریبرز در یکی از پست های اخیرش اشاره زیبایی به چند دیالوگ فیلم های مختلف کرده. متن زیر رو از وبلاگ فریبرز  وام گرفتم.

دلت گرفته . . . ها؟

دل همه می گیره

دل که داشته باشی

می گیره دیگه...****

دلم گرفته...

 

*رسول یونان

**ترانه هایده

***فریبا عرب نیا

****دیالوگی از فیلم یک تکه نان کمال تبریزی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 22:46  توسط فرشید | 

چشم من بیا منو یاری بکن

گونه هام خشکیده شد کاری بکن

غیر گریه مگه کاری میشه کرد؟*

 

میشه...میشه به داشته ها فکر کرد.

 میشه به احترام اونایی که دوستت دارن و دل نگرانت هستند، با خودت کنار بیای.

 میشه به خاطر دلهایی که دلواپس تو هستند، کمتر غصه بخوری.

 میشه زندگی رو دوباره شروع کرد.

یک زندگی تازه، که دراون حسرت روزهای رفته نباشه. یک زندگی جدید که امید به روزهای باقیمونده، در اون موج بزنه.

 

پ.ن: برهوت عاشقی...

چندان که عشق می بارد

عاشق نمی بینی...**

 

*ترانه "چشم من" از داریوش

**از وبلاگ  یک عاشقانه آرام

عکس: نیاز

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 0:1  توسط فرشید | 

۴۳۴

من تو بهت گرگ و میشم تو چته

من زدم تیشه به ریشه ام تو چته

ازنگاه هرزه خیابونا

من دارم شکنجه میشم تو چته؟ *

 

اون چیزی که باعث شده آمار بازدید کنندگان وبلاگم از مرز 52000 بازدید بگذره، دل نوشته های من نیست. ارتباط صمیمی و عاطفی خوانندگان وبلاگم هست که بدون اینکه همدیگر رو دیده باشند، در غم و شادی هم شریکند.

چند ماه پیش، کامنتی از دوست نادیده ام، باران داشتم که به علت تشابه اسمی با دوستی قدیمی تر، از او به عنوان باران پرنده و بعدها پرنده یاد کردم. خبرش کوتاه بود:

" فرشید تو رو خدا دعا کنید. برادر 21ساله ام صبح به کوه رفته. از اون بالا پرت و قطع نخاع شده".

از همان روز همه دست به دعا برداشتند. دکترها احتمال 1% هم برای بهبودی نمی دادند. در همون زمان برای پرنده نوشتم:

 "برای خدا، خدایی کردن کاری نداره. همین که زنده است، شاکر باش و به لطف یار امیدوار".

ققنوس سفر کرده عزیزم، چند روز بعد نوشت:

 " فرشید عزیزم عازم کربلا هستم. برات دعا می کنم که  بچه ها تو ببینی. به پرنده هم بگو برای بهبودی برادرش هم دست به دعا بر می دارم".

از بازی های روزگار، یک ماه بعد، ققنوس به کما رفت و حالا نوبت برادر پرنده بود که در حق ققنوس دعا کنه.

این حوادث در عین تلخی بسیار آموزنده است.

ققنوس سفر کرد و رفت. روحش گنجایش و ظرفیت دنیای خاکی سرا پا تزویر وریای ما رو نداشت.

دیشب دراوج خستگی و دلتنگی، از پرنده کامنتی داشتم که معنا و مفهومش این بود:

" خدا زنده و ناظر است".

پرنده نوشت:

امروز خبر خوبی شنیدم.
دکتر گفته احتمال خوب شدن داداشم خیلی زیاد است.چون ورزشکار بوده و بدنش قوی و سالم است.گفته خیلی ها هستند که بعد از سالها فیزیوتراپی بدن شان هیچ واکنشی نشان نمی دهد.اما آقا داداش من از اولین جلسه واکنش نشان داده و...
خلاصه که کلی حالم عوض شد.کلی دلم خواست خدا را ببوسم...بگویم ممنون...
حالا هم گفتم به شما هم این خبر را بگویم...می دانم که خوشحال می شوید...

 

برای خدا، خدایی کردن کاری نداره. در اوج نا امیدی، یک لحظه اشاره یار، می تونه دنیای شادی رو به ارمغان بیاره .

تو که یک گوشه چشمت غم عالم ببرد

حیف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد**

 

به احترام مرام و معرفت عرش کبریایی، به شکرانه امید بهبودی برادر پرنده، و به امید شفای همه بیماران و وصال همه " جدا مانده ز یاران"...

امشب نق نمی زنیم!

 

پ.ن: قطع امید...

قطع امید من کند دم به دم از وصال خود

تا نکنم دل حزین شاد به انتظار هم...***

 

*ترانه بازنده از پویا بیاتی

**عماد خراسانی

***شرف بافقی

عکس: رضا حبیبی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 23:50  توسط فرشید | 

آنچنان خسته ام، که دو تا پایم

 یک قدم هم حاضر نیستند بردارند*

از فشار بار زندگی...

خم شده ام...

بار هم کج شده...

خدایا مددی...این بار به منزل برسه...

 

صبح رو با یک دنیا انرژی شروع کردم. هر چی جلو تر رفتیم، گره کار ها بیشتر شد. گره ای که  باز نشد، هیچ... بر اثر اشتباهات نا خود آگاه یک دوست، کار های بی گره هم، گره دار شدند. اگر امروز دستم به اون روانشناس هایی که میگن "به خودت بگو امروز روز خوبیه ...حتما روز خوبی میشه"، می رسید، کتک جانانه ای تقدیمشون  می کردم.

در اوج گرفتاری های امروز، یاد کامنت یکی از خوانندگان خوب وبلاگم افتادم:

"میگن بخند تا دنیا به روت بخنده. خدایا ما که نیشمون تا بنا گوش بازه! پس چرا دنیا اخماشو باز نمی کنه".

 

پ.ن(1): یک اتفاق جالب...

امروز یکی از دوستان بی تربیت هم دوره دانشگاه، گفت: "چرا چشمات اینقدر غم داره؟"

آهی کشیدم و خواستم حرف بزنم. در نهایت ملایمت و ملاطفت یک دوست صمیمی! گفت: "خفه شو...حرفی نزن.فهمیدم چه مرگته!!"

ای مدعی بسوز که عشاق بی زبان

صد داستان به یک تپش دل، ادا کنند**

 

پ.ن(2): یک اتفاق ساده...

می دونی هیشکی برام تو نمیشه

اما نمی دونی...

تو هم دیگه برام

 "اون" ی نمیشی که بودی...

بد زخمی روی دل گذاشتی...بانو...

 

*پرویز شاپور

**صائب تبریزی

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 23:29  توسط فرشید | 

به چی فکر می کنه؟

مگه میمون هم دلش می گیره؟

فکر می کردیم فقط خودمان دلمشغولی داریم

فقط خودمان دلتنگیم...

نگاه غصه دار  جناب میمون، غم و غصه خودمان را از یاد مبارکمان برد...

 

جواب نامه درخواست مرخصی بی خیالی از عرش کبریایی، هنوز رسما به ما ابلاغ نشده. بنابراین یک تصمیم انقلابی گرفتیم. خودمان به خودمان مرخصی می دهیم.

مرام و وفا و صفای عرش کبریایی مجبورش می کنه که موافقت کنه.

اسم هفته آینده را می گذاریم: "هفته عروسی آقا رضا"

می چسبیم به کار بدون غصه خوردن...در این هفته میمون! و مبارک...

 

پ.ن:دلتنگی جمعه ای...

کمی تا قسمتی خستگی، به اضافه دلتنگی جمعه ای، دست به دست هم دادند، تا این شعر زیبا در خاطر مبارک ما نقش بندد...

شب است

آنچنان دلم گرفته است

که هزار رکعت شبانه هم

آرامم نمی کند...*

 

*دنا رباطی

عکس: خانم رستمی

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 0:13  توسط فرشید | 

من تنها می مانم روی ساحل

جای پاهای تو مانده در گل

بیهوده می میرد در سینه دل

غم خبر می دهد از جدایی...*

 

از سر دلتنگی...

مثل سایه "سنجاقک در حال پروازی" که روی ماسه ها افتاده، غم سال های از دست رفته، مثل بختک روی زندگی ام افتاده.

این حالت بدیه که باید از خودم دورش کنم. زندگی فرصت ایستادن نداره. مهلتی نمیده  تا ما خودمون رو پیدا کنیم.

 

آقا رضا داماد می شود...

تمام هفته آینده رو به عروسی رضا سر گرمم. تنها وصیت باقیمانده بابا رو باید اجرا کنم.

از اونجایی که اگر عرش کبریایی یک هفته سر به سر ما نگذارد آن هفته به آخر نمی رسد، در بد ترین شرایط کاری گیر کرده ایم.

گرفتاری این هوا!!...مشکلات یه عالمه...دلتنگی سبد سبد...دلواپسی کرور کرور...

پرویز صیاد در دیالوگ فیلم مظفر می گفت:

میگم که...بدبختی هم زیادش خوب نیست ها...**

 

نامه مرخصی...

بارگاه ملکوتی عرش کبریایی!

احتراما به استحضار می رساند:

اینجانب جناب آقای فرشید حیرانی! بنده شرمنده سراپا تقصیر شما، بدینوسیله در خواست می نماییم، دستوری صادر فرمایید که گرفتاری و مشکلات به مدت 10 روز از ما فاصله بگیرند. کمی تا قسمتی خسته ایم.

عروسی آقا رضا که تمام شد دوباره در خدمتیم.

باز بریزید بر سر ما کوه مشکلات و دلتنگی و هر چه که اراده می فرمایید.

ده روز آرامش و بی خیالی ...ما را آرزوست.

 

پ.ن: همین جوری...

غم دل با تو نگویم که نداری غم دل

با کسی حال توان گفت که حالی دارد...***

 

*ترانه ساحل از فریدون فرخزاد

**پرویز صیاد

***سعدی شیرازی

عکس: یلدا محمد زاده

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 19:51  توسط فرشید | 

نه به خاطر شعر

نه به خاطر جور دیگر زیستن

خانه من برای دو نفر، کوچک بود

به همین خاطر

تنها ماندم...*

 

دیشب شب سختی بود. نفهمیدم چه جوری خوابم برد.

صبح، کمی کسل بلند شدم. یک ایمیل از ناصرم، حسابی حالم رو عوض کرد.

 

salam pedar-

mercy baraye emaile gashangetoon. kheili khoshal ham kard. emtehanamo fekr konam inshala khoob dadam ve micham be as shoma va amoo fariborz va hame dige tahsakor konam baraye doatoon va harfaye zibatoon.

man in hafte miram dombale kare visaye shoma va gol midam ke biarametoon america. fagad movazebe khodetoon bashin barayinke vachti inshala pezeshk shodam nemicham aslan as salamatiye shoma;- delvapas basham. micham sholoog basham ba parastarane khoshkelha sholoog basham :-)

ba man zang bezanin agar vacht kardin-

pesaretoon-Nasser

از من مظلوم بی دست و پا! چنین پسر شیطونی...عجیبه. احتمالا به عموهاش رفته!!

متن ایمیل رو چندین بار خوندم و کیف کردم.

و این چنین شد که حال مبارکمان امروز به بهبودی گرایید!

فردا شب عازم ایران عزیز هستم. دلخوشی های من در ایران هم کم نیستند.

 

پ.ن: در مجتمع زمانه...

داداش فرید، یک شعر زیبا، در بین کامنت ها برام نوشته. افسوس که ننوشته از کارهای خودشه یا نه. کاش می نوشت، مال کیه؟...گر چه معلومه...مال کسیه که بفهمه...

دردا که زمانه رفت و ما جا ماندیم

در مجتمع زمانه تنها ماندیم

آنان که به  "با مایی"  ما بالیدند

ما را بفروخته و بی ما ماندیم...

 

*رسول یونان

عکس: رضا حبیبی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 22:46  توسط فرشید | 

چهارده سال گذشت...

خدایا ...

دلت اومد؟...

 

3 اردی بهشت...سالروز سفر بچه ها...

صبح زود به دبی اومدم. همه کارهای امروز، به خوبی پیش رفت. اما در سالروز جدایی بچه ها، در و دیوار این خونه که خاطرات نهال و ناصر و نوید و پیمان رو در خودش جا ی داده، بد جوری عذاب آوره.

پشت میز کامپیوتر نشستم. مرضیه می خونه:

یه روزی رفتم که رفتم رو واسه ات خونده بودم

اون زمون هم به خدا، تو کار دل مونده بودم

یه دل اینجا، یه دل اونجا، اشک حسرت توی چشم ها

من عزیزم راه دوره، دل من سنگ صبوره

زندگی اینجوری خواسته، سرنوشت ها جور واجوره

خدا رو شکر می کنم که در فاصله 13 و 14 سالگی سفر بچه ها، همه عزیزانم رو در دبی دیدم، اما نمی دونم به کجای بارگاه عرش کبریایی بر می خورد، اگه ما هم مثل آدمیزاد در کنار اونها زندگی می کردیم؟.

دل تا بی تاب نشده، اشک ها سیلاب نشده

خداحافظ...خداحافظ...

وقتی دل بد بیاره ...گریه حاصل نداره...

خداحافظ...خداحافظ...

 

پ.ن: همین جوری...

شیشه دل را شکستن، احتیاجش سنگ نیست

این دل ما، با نگاهی سرد، پرپر می شود...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 23:42  توسط فرشید | 

آقا فرشید!...

شاید که یه روز تو هم به آرزوت رسیدی

فردا رو چه دیدی...*

 

این چند روز، در بلاتکلیفی عجیبی به سر می برم. چند تصمیم مهم و سرنوشت ساز باید بگیرم.

من نمی دانم چه باید کرد

من نمی دانم چه باید گفت

مانده ام در شب

در کلاف کوچه های تنگ

کورمال و دست بر دیوار

تا کدامین راه

می گشاید روزنی در

این همه بن بست...**

خسته تر از همیشه ام. این خیلی بده. وقت رخوت و تنبلی نیست. زمان  تفکر و برنامه ریزی ست. نمی خوام از نفس بیافتم.

یه عالمه حرف برای گفتن و نوشتن دارم، اما سر سوزنی حوصله نیست که نیست. کلکسیونی از گرفتاری ها و دغدغه های قابل گفتن و غیر قابل گفتن احاطه ام کرده.

شاید وقتی دیگر...نوشتم.

 

پ.ن(1): یادش بخیر...

عاشق عشق تو بودم

با چه احساس قشنگی...

 

پ.ن(2): مشخصات یک زن ایده آل؟!

حیفم اومد با غم مربوط به نوشته هام، صفحه رو ببندید.

مشخصات یک همسر ایده آل رو اینجا  ببینید. 

*ترانه فرشید امین

**احمد حیدر بیگی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 22:9  توسط فرشید | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
دل مشغولي‌هايي كه دارم و آنچه بر من گذشت و اين فردای نا پيداي من...
اينها نوشته‌هايي ست برای دل خودم، قلبي كه به قول نادر خان ابراهيمي: "آه از اين قلب كه جز درد در آن چيزي نيست".

پیوندهای روزانه
نشانه ها
حسود
مسافر
شاپرک
شهرام
سمیرا
گل کویر
اشک ها و لبخند ها
رویا عسلی
هیچکده
سارا
میترا رضائی
پرنیان
نا آشنا
آرتمیس
معرفی کتاب
شباویز
گاه نوشته
نمو
نجمه
سپیده
جعفر
گیلاسی
ملیحه
فرزانه
صبا
ستاره انتظار
ناصح
لیلا
مهری
آذر
مهناز
مریم(انتظار)
دل نانوشته ها
م.محمدی مهر
فریاد بی صدا
رویا وکیلی
نسرین
نوشا
غروب پائیزی
آرزو
حسین(مهربانی)
نگار
باغ تنهایی
بانوی گیلک
اسما
مجید
خاطره
ژاله
فاطمه
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
پیوندها
وب سایت خودم با صد ها عکس از عزیزانم در قسمت گالری
پیش بینی کنید. میلیونر شوید
رضا حیرانی
برادران کیاسالار
مغایرت
وبلاگ برادرم فریبرز
عکس های رضا حبیبی
ده دقیقه به نه
برگزیده وبلاگ ها به انتخاب رضا حبیبی
آمار لحظه به لحظه جهان
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

فرشيد حيراني