تبليغاتX
گویی مرا برای وداع آفریده اند
بنگر چگونه دست تکان می‌دهم گویی مرا برای وداع آفریده‌اند

همیشه آخر خرداد

 اول عشق است

نترس...آب نمی میرد

همیشه آب مهیاست

نترس چشم بچرخان

صدای رفتن ما

صدای آمدن دریاست...*

یک جمعه خوب آرام رو در کنار مادر سپری کردم. با اینکه تا ساعت 5 صبح بیدار بودم، مجبور شدم به خاطر همراهی با عزیزی،  ساعت 10 بیرون بزنم.

امروز واقعا  "پسر به به چه نیکویی" بودم. پیاده روی. ورزش. مراعات در خوردن! یواشکی نخوردن!! و از همه مهم تر، خالی کردن کشوی میز و فایل، از انواع و اقسام شکلات...بیسکویت،  گز و سوهان ( البته همه بدون قند بودند).

بعد از ظهر دو ساعتی رو خوب خوابیدم.

این جمعه دلگیر نبود.

 با همه کاستی هاش...

با همه نبودن چیزها  و کسانی که باید باشند و نیستند...

این جمعه دلگیر نبود...

آخرین روز بهار رو پشت سر گذاشتیم. همیشه در پایان بهار یاد این ترانه زیبای مرحوم مازیار می افتم:

بهار آمد و رد شد...من و تو حس کردیم

برای باغ، چه بد شد...من و تو حس کردیم**

تابستان سر نوشت سازی رو در پیش رو دارم. با دلی پر امید به فصل تازه قدم می ذارم. در فصل تازه طبیعت، فصل تازه ی خودم رو هم شروع خواهم کرد.

خدایا  تو رو به همه ی بنده های خوب و مخلص در گاهت قسم میدم:

 این تابستان رو برای همه عزیزانم، برای خوانندگان وبلاگم، برای گرفتارها، تمام کسانی که غبار غم وجودشون رو در بر گرفته، سرشار از آرامش و پیروزی قرار بده...

خدایا: مردم این دیار ...پوسیدند از بی کسی... از غم...از فردای ناپیدا...از جدایی های ناخواسته...به داد دل دردمندشون برس...

اینها نیایش بود از اون ته های دل...اسمش دل گرفتگی نیست...امروز خوش و سر حالم. فقط همه اش گشنمه!!

 

پ.ن(1): یک سال پیش در همین روز...همین وبلاگ...

در آخرین روز آخرین ماه اولین فصل  پارسال نوشتم:

از دلم می پرسم:

 آیا همچنان در عشق ناچاری؟

من تپش های دلم را می شناسم

 پاسخش آری ست...***

 

پ.ن(2): باید زندگی کرد...

برای گذران زندگی چه کارها که نباید کرد...چه فشار ها که باید تحمل کرد. به این عکس نگاه کنید...

باید زندگی کرد

 به هر قیمتی

با هر فشاری...

 

*محمد رضا عبدالملکیان

**ترانه مازیار

***حسین منزوی

عکس: رضا حبیبی

 

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 23:26  توسط فرشید | 

 

پسرم ناصر...

تو حالا کلمه بزرگی شده ای

و در جامعه جملات

جایی داری...*

 

salam pedar-

fekr konam in gashangtarin email hast ke gereftam. rasti in narahati bood ke in $3000 mitoonest 2bar mano biare dubai ke shomaro bebinam. midoonam che gadr sacht baraye in pool kar mikonin va hichvacht yadam nemire che gadr be man komak kardin in 6 sale pish. hichvacht fekr nakonin ke napedari baraye man kardin. be khoda man ham fagad micham ke dele khosh dashte bashin. roozhayi hast ke aslan mitarsam ke beram weblogetoono negah konam barayinke nemicham bebinam ke narahatin va man ham narahat besham.

say mikonam yek doctor moafagh besham va fagad micham ke shoma salamat va movazebe khodetoon bashin barayinke ayandemoon kheili roshan hast. ino midoonam.

pesaretoon-Nasser

فرشید خان! متن ایمیل پسرت رو خوندی؟ خجالت بکش...

ماجرا از اونجا شروع شد که روی یک اشتباه و اعتماد، فردی کلاهبردار، 3000 دلار از پول های ناصرم رو ازش گرفت. نهالم، مثل یک خانم به تمام معنا، زنگ زد. گفت از پس انداز خودش قسمتی از این پول رو تامین می کنه. نهالم گفت که ناصر بیقراره و حال و روز خودش رو نمی فهمه و میگه به فرشید چه جوری بگم.

به ناصرم زنگ زدم. وقتی صدای لرزان و گریه شو شنیدم نتونستم ادامه بدم. قطع کردم و ایمیل زدم.

برای پسر مردم نوشتم: زندگی از این زمین خوردن ها زیاد داره و اگر قرار باشه با هر زمین خوردنی خودمون رو ببازیم، فنا می شیم.

برای پسر بزرگم نوشتم: روزگار به زمین خوردن های ما اعتنایی نمی کنه و برای جا نموندن از قافله روزگار، باید از هر شکستی تجربه بگیریم و به سرعت بلند شده و راه رو ادامه بدیم.

برای پسر نازنینم نوشتم: که فرشیدش هنوز نمرده و در کنارشه.

ایمیل بالا، جواب ناصرم به من بود. جوابی که با هر بار خوندن، اشکم رو سرازیر کرده.

اشک شوق...اشک شکر...

ببینید معیار و سنجش ناصر برای 3000 دلار چی هست؟ نوشته: با این پول می تونستم دو بار بیام دبی و شما رو ببینم.

برام نوشته: روزهایی هست که می ترسم بیام وبلاگتون  رو ببینم، چون نمی خوام ناراحت نوشته  باشید و من هم ناراحت بشم.

 برام نوشته: سعی می کنه دکتری موفق بشه و فقط  می خواد من سلامت باشم.

برام نوشته آینده رو روشن می بینه.

برام نوشته می دونه که آینده از آن ماست.

فرشید خان ...خجالت بکش.

 من مطمئن هستم در اون دنیا به بهشت میرم! چون در این دنیا در جهنم زندگی کرده ام. اما حاضرم باز هم در جهنم باشم ولی حاصل عمرم، چنین بچه هایی باشند.

من حاضرم هزاران بار دیگه با رفتار آمریکایی فرناز، خرد بشم و باز هم احترامش رو روی چشمام حفظ کنم که این بچه ها رو اینگونه بار آورده.

امشب  حرفی برای گفتن ندارم. امشب فقط خدا رو شاکرم برای بودن نهال...ناصر...نوید...پیمانم...و حتی برای بودن "فرناز بی فرشید"...

دلم از اون رانندگی های زیر بارون می خواد که شیشه رو بدم پایین. سرم رو ببرم بیرون. با همه وجودم، با فریاد گریه کنم.

گریه ای از سر شوق داشتن نعمت های زندگی ام.

گریه ای از سر افسوس برای خودم...برای کسی که قدر داشته هاشو ندونست.

فرشید خان بچه ها تو رو، سالم می خوان.

اگه دیگه رعایت نکنی،  نامردی...

اگه دیگه مراقب نباشی، نامردی...

اگه دیگه...اگه دیگه...اگه دیگه...

فرشید خان! من تو رو بهتر از هر کسی می شناسم. هر عیبی داشته باشی، نامرد نیستی...پس یا علی...

یا علی گفتیم و عشق آغاز شد...

 

پ.ن(1): تقدیم به ناصرم...

به ناصرم که با یک ایمیل زنده ام کرد...

از تو به عشق رسیده ام

به سان مسافری

که ناگهان

به مقصد می رسد...**

 

پ.ن(2): برای فرناز و بچه های خوبش...

 بانوی بزرگوار من...

بچه هامونو خوب بار آوردی. ماه. مودب. سرشار از احساس. دیگه چیزی ازت طلب ندارم.

بامی نیستم

برای نشستن

آسمانی ام برای پرواز...

به یاد داری؟...***

 

*علی اخگر

**اسماعیل نوری علا

***فریبا عرب نیا

عکس: احتمالا یکی از بانک های ملت ناصر خان...

 

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 0:26  توسط فرشید | 

۴۸۵

کارم چو زلف یار...

پریشان و در هم است...*

 

پرواز دیشب تاخیر داشت.

از دقایقی قبل از رسیدن، شکل و حال و هوای خانم ها عوض میشه...اصلا همه چیز در مسیر ریا قدم می زنه.

برخورد بد و امکانات بد تر فرودگاه ایران، مجبور بودن به دروغ گفتن و بقیه مسائل، این شعر رو به یادم آورد:

در ایران

 زندگی نردبانی است

که در اولین پله

اعتماد تو را سست می کند**

 دیر رسیدم. دیر خوابیدم.

ساعت 6 صبح، با تلفن و صدای گرفته نهالم بیدار شدم. برای ناصر مشکلی پیش اومده بود. نهالم به قدری زیبا با مدیریت خودش، منو در جربان گذاشت که بلافاصله به ناصر زنگ زدم. صدای لرزان و گریان ناصرم، قلبم رو به درد آورد. به لطف خدا مشکل حادی نبود و حل شد.

اگر فرشید چند ماه پیش بودم، به خاطر این موضوع به زمین و زمان بد و بیراه می گفتم. اما قرارم با خودم یادم اومد. فکر کردم در پیش اومدن این مشکل، زیبایی هم وجود داشت.

اینکه نهال به من زنگ می زنه...یعنی من توی بازی هستم، نه مثل سال های گذشته که  از همه چیز بی خبر بودم.

 اینکه ناصرم به محض شنیدن صدای من بغضش رو رها  می کنه...یعنی من هستم...

اینکه بتونم به فاصله چند ساعته مسئله رو حل کنم...یعنی خدا هست...

کاش می تونستم حالت خودم رو از این بودن و نبودن همزمان بیان کنم. اما گاهی اوقات کلمات و حروف کم هستند برای بیان حس دل...

برای من

سی و دو حرف

کافی نیست...***

 

پ.ن(1): سنگ و دیوانه...

بعضی وقت ها می خوای از درد بنویسی.

بعضی وقت ها می خوای بگی این راهی نیست که سرانجام داشته باشه.

بعضی وقت ها می خوای بگی...ولش کن...به کی بگی...از چی بگی...چرا بگی...

می خوام نگی...

تو که هرگز سخن سخت ز کس نشنیدی

سنگ اطفال چه دانی که به دیوانه چه کرد...****

 

پ.ن(2): برای عرش کبریایی...بدون قلدری...

خدایا در این لحظه های سخت...

که فقط من می دونم و تو...

که در دلم چه خبره...

قدرت تصمیم گیری درست رو به من عطا کن...

خواهش می کنم...

 

*سعدی شیرازی

**علیرضا حسینی

***کیومرث منشی زاده

****صائب تبریزی

عکس: رضا حبیبی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 22:41  توسط فرشید | 

هیچ قطاری

وقتی گنجشکی را زیر می گیرد

از ریل خارج نمی شود...*

 

در سالن انتظار فرودگاه، منتظر اعلام مسئولین برای سوار شدن بر هواپیما بودم. از ورودی همجوار ما مسافرین سوریه به زیارت می رفتند. 3 مسافر دیر کرده بودند. بلند گو مرتبا  اسامی اون ها رو اعلام می کرد. هواپیما معطل  این سه نفر بود. طبق عادت مرد های ایرانی، مرد خانواده چند قدم جلو تر  از همسر بینوا با دو ساک بزرگ به طرف گیت پرواز می اومد. پسر بچه حدودا 8 ساله اون ها، سعی می کرد خودش رو به پدر عصبانی نزدیک کنه. چند قدم عقب تر، یک زن، عرق ریزان با دو بسته در دست، در حالی که با دندان چادر رو به دهن گرفته بود، تا مبادا موهاش پیدا و اسلامش لکه دار بشه( بگذریم که در اون حالت تمام برجستگی های سینه و اندامش خود نمایی می کرد، اما مهم موهاشه که پوشیده بود) خودش رو به شوهر و پسرش نزدیک کرد.

 مردک، وقتی عتاب و تندی چند مامور پرواز رو دید برگشت و به زن بینوا گفت: "دست و پا چلفتی احمق" .

زن به آرامی گفت: تو نیم ساعت توی توالت نشسته بودی... مگه نه حامد؟...و ملتمسانه  منتظر تایید پسرش موند.

نگاه معصومانه پسر بین نگاه های عاجزانه و منتظر مادر و چشمان غضب آلود پدر مانده بود...درمانده بود...

کاش بچه ها رو قاطی در گیری هامون نمی کردیم...

جمله زن اونقدر آروم بود که فقط ما چند نفری که نزدیک بودیم، شنیدیم، اما فریاد بلند زن رو همه شنیدند. فریاد زن بعد از برخورد نوک کفش نوک تیز مردک، به ساق پاش بود.

زن از درد نشست. لب هاش که باز شد، هم بسته ها از دستش افتاد، و هم چادر از سرش...

اسلام لکه دار شد، نه به خاطر پیدا شدن مو های زن، نه به خاطر کنار رفتن حجاب زن...به خاطر وحشی بودن مرد...دامن اسلام لکه دار شد.

 کاش از میون اون همه قوانین شلاق، جایی هم برای مردانی بود که این چنین وحشیانه حرمت زن رو می شکنند.

از فریاد  و نشستن زن، بلند شدم. از شدت عصبانیت، برای یک لحظه تصمیم گرفتم آن چنان کشیده ای به مردک نامرد بزنم، که فکر کنه در گود زور خونه هست و شروع به چرخیدن کنه. اما نگاه هراسان حامد، که داشت انگشت هاشو می جوید، پشیمونم کرد. نباید اون پسر 8 ساله بینوا دوباره می شکست.

نشستم. همه ساکت شدند.  مرد در مقابل نگاه های معترض مردم گفت: " چیه زنمه!! مال خودمه"...

الان حتما به حرم حضرت زینب و رقیه رسیدند. زیارتش قبول...

کاش روزی برسه زن، این چنین تحقیر نشه...

 آنقدر توی سرمان زدند

که دیگر نمی گوییم نزنید

می گوییم...محکم نزنید...**

راستی شورای محترم نگهبان قانون برابری دیه زن و مرد را تایید نکرد!!

 

پ.ن(1): شوخی زیبای مادرم...

راستی بانک های ملت قدر مشتریان خوش برخورد خودشون رو بدونند که آسیبی به بدنه بانک نمی زنند نه با کفش نوک تیز و نه با زبان تیز تر...

امشب به مادر  زنگ زدم که ازش تشکر کنم، به خاطر دعاهاش. دیشب بیدار بود، تا در ساعت سه منو از زیر قرآن رد کنه. وقتی او و قرآن رو بوسیدم، گفتم مامان دعا کن، کارهام در دبی خوب پیش بره...بلند بلند و از ته دل جوری دعام کرد که مطمئن شدم کارم انجام میشه...و شد...

امشب به مادر زنگ زدم که تشکر کنم. گفت: شام چی خوردی؟ گفتم: فرصت نکردم نهار هم بخورم( البته کمی هم خودم رو لوس کردم و گرنه باید به بستنی و پسته و چیپس اشاره ای می فرمودم).

مادر گفت: آخی توی  دبی بانک ملت نیست؟!

این هم کاسبی آخر شب ما...

ساعت 10 شبه. به سان یک بچه مثبت، در آپارتمانی که بوی حضور بچه هامو میده، تنها تمرگیده ام....بعد چه شایعاتی می شنوم...

ساعت 10 شبه. میگن اینجا شب تازه از ساعت 12  به بعد شروع میشه...

به من چه...

بعد از نوشتن پست کجا میرم؟

 به شما چه؟( این شما مربوط به هر کسیه که فکرای  پلید می کنه)...

 

پ.ن(2): سرما در اوج گرما...

 هر چی می خوام از دلتنگی نبودن بچه ها و جای خالیشون ننویسم...نمیشه...

سکوت سنگینی توی این خونه هست...

کجاست نهالم با شیطنت هاش...

سکوت خونه...تنهایی خونه

 بد جوری آوار شده روی سرم...

 به قول اون عزیز...

تن سکوت می لرزد

از سرما...***

 

پ.ن(3):فصل نو؟ شاید...

 در مورد کارهای امروزم، اگر عمری باقی بود فردا شب می نویسم...شاید فصل تازه ای در کارهام شروع بشه...

 

*غلامرضا بروسان

**مهستی شاهرخی

***ژاله چگنی

عکس: رضا حبیبی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 23:8  توسط فرشید | 

صندوق صدقات...برای دفع بلا...

برای اینکه از خود صندوق رفع بلا بشه

با زنجیر بستنش...

 

تا چند ساعت دیگه عازم دبی هستم. سفری که از نظر کاری، برام حیاتی و سرنوشت سازه.

در باورم هم نمی گنجید، زمانی برسه که امارات رو دوست داشته باشم.ولی حالا این سرزمین کوچک عربی، برای من یاد آور دیدار و تلاقی نگاه من و عزیزانم شده.

چمدونم رو مثل همیشه ناشیانه بستم. اون زمان ها فرناز با سلیقه و صبوری، یه دنیا رو توی چمدونم جا می داد.

حالا با چند دست لباس و دفتر و دستک، پر میشه.

وقتی تنها به سفر میرم، دلم می گیره.

مجنون که می شوی

لیلی ات را...

 می برند...*

 

 

وقتی در مقصد، کسی منتظرم نیست، دلم می گیره.

فردا که جای خالی بچه ها رو در خونه ببینم، بیشتر دلم می گیره...

به قول مهرداد...شما که سواد دارید، لیسانس دارید:

بگین از چیه که من...دلم گرفته

راه می رم...دلم گرفته

می شینم...دلم گرفته

گریه می کنم...می خندم...پا میشم...دلم گرفته...**

 

پ.ن: برای کسی که مثل هیچ کس نبود...

شما را رها کردم

اما مرا

رها نمی کند

خیال شما...***

 

*کورش همه خانی

**ترانه مهرداد

***شهاب مقربین

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 23:35  توسط فرشید | 

عشق

یادگاری ست

که در خاطره هاست...*

اون زمانها، که فرناز بود، نهال بود، ناصر بود، نوید بود، پیمان بود، ( وای که چقدر بودند و قدر ندونستم).

اون زمانها که بودند، دنیا مال من بود.

 هر یک خصوصیات خاص خودشون رو داشتند.

نهال، تک دختر، عزیز دردونه همه بود. حاضر جوابی و زخم زبونهای کاری و متلک های به موقع اش رو، همه می گفتند به پدرم رفته.

ناصر، به خاطر اینکه بعد از سفر پدر اومد و اسم عزیز سفر کرده رو به خودش اختصاص داده بود، جایگاه ویژه خودش رو داشت.  پسر لوس مادرم بود.

پیمان هم که به خاطر خردسالی و اقتضای سنی، شیرین زبونی می کرد و در دل همه جا داشت .

دراین بین، یک نفر بود به اسم نوید، که نویدی صداش می کردیم، آتیش پاره. نه مثل ناصر بخاطر هم اسم بودن با پدرم عزیز بود. نه بخاطر پسر اول بودن، احترام داشت نه مثل پیمان به خاطر کوچک بودن، همه به او توجه می کردند، و نه مثل نهال تک دختر بود که نام فرزند بزرگ رو یدک بکشه.

نوید بدون تمام این امکانات خودش رو جاکرد. با قلدربازی هاش، با شیطنت های بی حد و حسابش، با مهربونی ذاتی اش.

یک روز مادر در تب شدیدی می سوخت. نوید با خنده ناصر رو صدا کرد و گفت: "ناصر بیا مامان مهین ات داره می میره".

روزی  از سر کار برگشتم. براشون هدیه خریدم.  به نوید گفتم: این هم برای تو، چون امروز پسر خوبی بودی. با تعجب پرسید: "من پسر خوبی بودم؟!".(بعدا فهمیدم ماهی های نوروز رو که 3 سال سالم نگه داشته بودم، کشته بود. نویدی به بهانه اینکه یکی از ماهی ها رنگش سیاهه، شیشه وایتکس رو به سر ماهی های بی نوا خالی کرده بود). عکس نویدی آتیش پاره رو اینجا  ببینید.

سالها گذشت .بعداز 14 سال دیدمشون . فرناز که مراقب همه چیزبود، به من تلفن زد و گفت: "اگر نوید رفتارش سرد بود، ناراحت نشو. به طور کلی با همه همین طور رفتار می کنه".  فرناز با درایتی که داشت  سعی می کرد، منو آماده کنه که از چیزی ناراحت نشم.

در اولین ساعت برخورد هم اولین ضربه رو نوید زد.  وقتی چند کادوی یکسان برای پسرها خریدم، ناصر و پیمان باز و تشکر کردند. نوید باز نکرده، تشکر کرد. گفتم بابا باز نمی کنی؟. خیلی خونسرد گفت: معلومه چیه دیگه . مثل مال اون هاست.

 درخاطرات اون روزها در همین وبلاگ نوشتم چه ضربه سختی از این برخورد خوردم و با خودم گفتم خدا این 10 روز رو به خیر بگذرونه.

اما هر چه جلوتر رفتیم، نوید شد همون نویدی . . . با شیطنت هاش، با حرص دادن هاش. می گفتند بریم استادیوم بازی دو تیم عربی رو ببینیم. می گفتم چشم. بعد نویدی می گفت: من پرچم ایران رو میارم بین عرب ها تکون میدم. با اکراه قبول می کردم. ادامه می داد به عرب ها بدو بیراه هم می گم. من احمق هم باور می کردم. وقتی با حرص بهش زل می زدم، می خندید و می فهمیدم سرکار رفتم. عکس نوید آقا، ولی باز هم شیطون رو اینجا  ببینید.

قرار بود بریم سر تمرین جوادکاظمیان . بهشون گفتم با جواد رو دربایستی دارم، شیطنت نکنید. نویدی گفت من می خوام بهش بگم سانترهات خیلی بده. خوب هم بازی نمی کنی و وقتی خنده شیطنت بارش رو می دیدم دیگه طاقتم تموم میشد و می خواستم بزنمش. روز به روز نوید بیشتر به "نویدی" من نزدیک می شد. اما همیشه این حس رو داشتم که شاید به اون اندازه که ناصر منو دوست داره، نوید نداشته باشه.

دیشب کامنت های وب سایتم رو چک کردم . دیدم درقسمت نظرات سایت انگلیسی از نویدم، کامنت دارم . بچه ها معمولاً ایمیل می زنند و در سایت چیزی نمی نویسند. کامنت نویدم تا مرز بی نهایت خوشحالم کرد.

Farshid, neveshte hatoon kheyli ghashang hastand, bayad yeki dota ensha ha baraye madrese man benevisin. inshallah team mebare ke sale dige bereem azadi va bazi ha ba australia o japan o ina ba ham bebeeneem.
khodafes, Navid

 

گرچه دلم برای خودم می سوزه که خوشحالی هام به چه چیزهایی محدود شده، اما همین نوشته چند خطی برام دنیایی بود. البته تعریف و تمجید نوید هم به سبک دیوونه بازیهای خودشه و از اونجایی که متأسفانه استقلالی هست! در تعریفش هم تقلب کرده و خواسته به روایت خودش انشای مدرسه اش رو من بنویسم. . .

زندگی درهر لحظه ای، درکنار تمام ناملایمات و بدی هاش، دوری و هجرانش، لحظه های شیرینی رو هم داره که آدم از قلب خسته اش بخواد به تپیدن ادامه بده.

از قلب خسته ام می خوام اذیتم نکنه.

هنوز دلیلی برای بودن هست.

و من در افسوس روزهای از دست داده...

چقدر محبت

 در دلم معطل ماند**

 

*نصرت رحمانی

**علی عبدالرضایی

عکس: رضا حبیبی

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 23:57  توسط فرشید | 

از انار شکافته، قطره سرخی چکید

گفتی خون گریه می کند

انگار این نیز دیده است

آنچه که ما دیدیم*

باید  عکس دانه های سرخ انار رو می ذاشتم.

اما دیدم این انار بیشتر شبیه دل خشک شده ماست.

رفت و بر گشتم به شمال، کمتر از 19 ساعت بود، که حدود 10 ساعتش رو در حال رانندگی سپری کردم.

وقتی این سفر های کوتاه مدت رو به تنهایی انجام میدم، تمام گذشته جلوی چشمم میاد.

صبوری، (عروسک محرم اسرار  بالای آینه)، یاد آوری می کرد که قول دادم غصه نخورم و نیمه پر لیوان رو ببینم.

بهش  گفتم صبوری جان، این اشک های گاه و بیگاه، از سر ناشکری نیست.

گریه دل رو صیقل میده. اصلا صبوری جان، همین نادر خان ابراهیمی خودمون، که وصیت کرده بود بر سر مزارش هم بدون  "اشک و آه" باشیم در مورد گریه میگه:

"گریستن به خاطر شفای انسان نیست...

به خاطر وفای انسان است".**

صبوری رو که آروم کردم، رفتم به حال و هوای خودم.

خوبی تنهایی سفر کردن، اینه که آدم عملکرد گذشته خودش رو بررسی می کنه و اگه منصف باشه، یادش میاد به چه کسانی بدی کرده و بعد از رسیدن، از اونا حلالیت می طلبه.

بدی تنها سفر کردن، اینه که به یادت میاد، چه کسانی به تو خواسته و ناخواسته، آن چنان  ضربه کاری زدند که جای زخمشون روی دل، دوباره با یک یاد آوری، سر باز می کنه.

خوبی یاد آوری درس های گذشته، اینه که یاد حرف استادت می افتی:

"گذشت...خصلت مردان است"

و تو سعی می کنی برای لحظاتی هم که شده، مرد باشی.

ملامت ها که بر من رفت و سختی ها که پیش آمد

گر از هر نوبتی، فصلی بگویم، داستان آید

قلم خاصیتی دارد که سر تا سینه بشکافی

دگر بارش چو فرمایی، به فرق سر دوان آید

گرت خونابه گردد دل ز دست دوستان، سعدی

نه شرط دوستی باشد که از دل بر زبان آید***

 

در سفر امروز، رضا حبیبی  رو دیدم که کار ها رو مثل همیشه به خوبی پیش می بره.( نکته مثبت سفر).

در سفر امروز، بعضی کار ها هم  مطابق میلم پیش نرفت. ( قسمت بد سفر).

شانس آوردید که خسته ام و نای نوشتن ندارم.

در همین حد بدونید که نگاهم به نیمه پر لیوانه. غصه هم نمی خورم. دلم هم تنگ نیست(هست)...

 

پ.ن: بدون شرح...برای کسی که...

نازنین، زیبای من، من به پایت سوختم

در تمام روز و شب، چشم به راهت دوختم

روزگارم بر خلاف آرزوهایم گذشت

در خیال عشق تو، عمرم به تنهایی گذشت...****

 

*قدسی قاضی نوری

**نادر ابراهیمی(آتش بدون دود...جلد اول)

***سعدی شیرازی

****ترانه زیبای خانم شیدا

عکس: رضا حبیبی

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 23:22  توسط فرشید | 

۴۸۰

خاکستر گفت:

آتش را می بخشم

تبر را هرگز...*

امروز صبح، طبق برنامه ریزی قبلی، مادر رو سورپرایز کردیم. به همراه فریبرز و رضا، با مادر   به بهشت زهرا رفتیم، تا ببینه بر روی مزار پدر، تغییراتی انجام دادیم.

همیشه می گفت: "دلم می خواد یه صندلی باشه که راحت بشینم و باهاش حرف بزنم. پا دردم نمی ذاره."

حالا مادر جای نشستن داره. (اینجا ). وقتی درخت کاشته شده و نیمکت رو دید خیلی خوشحال شد. زمانی که گفتیم بریم، دستور داد برای نیم ساعت تنهاش بذاریم. مودبانه از اونجا بیرونمون کرد تا با مردش گپ بزنه.

ما هم رفتیم بر سر مزار نادر ابراهیمی. گل های پلاسیده، حکایت از عدم حضور کسی در چند روز گذشته می کرد. عکس امروز مزار نادر رو در این قسمت ببینید.

به خونه که بر گشتیم، ایمیل زیبای ناصرم رو دیدم. این پسر چقدر به من انرژی میده.

برام نوشت:

salam pedar-
kheili emailetoon khoshalam kard. saram kheili sholoog boode ba madrese va midoonam chegadr sacht kar mikonin va chegadr arag mirizin baraye in pooli ke har ma midin. baraye mahaye june va july mano navid mirim khoone va apartmantemano ejare be kasi dige dadam va nemichad in maha baramoon kheili pool bedin.
ama agar micham baraye madrese pezeshki eghdam konam in pooli ke dadin kheili mohem ast.
yek chize dige. navide khar michad bedoone agar iran bere jame jahani tooye africa jonoobi shoma mitoonin biayn ya na? khoshal va salamat bashin pedar

pesare bozorgetoon-Nasser Heyrani

 

براش نوشتم: هر وقت می خوام براشون پول بفرستم خدا جور می کنه و نگران نباشه.

براش نوشتم: آفریقای جنوبی که سهله...اگه در جهنم هم قرار ملاقات بذارن میرم.

اما براش ننوشتم: که 14 سال پدری به تک تک اونها بدهکارم.

براش ننوشتم: وقتی برای کوچکترین کاری که انجام میدم، اینجور از من تشکر می کنه، تمام تنم از خوشحالی می لرزه که چنین بچه هایی دارم.

براش ننوشتم: از خدا می خوام تا به سر و سامان رسیدن همه شون، به من قدرت و توانایی بده که بتونم براشون کاری انجام بدم.

براش ننوشتم: حالا که دیدمشون، دیگه طاقت دوری ندارم...

خیلی چیز ها رو براش ننوشتم...

برای فرصت های از دست رفته، برای فرصت سوزی های انجام شده، نمی بخشم...خودم رو، خدا رو، همه مسببین رو...

 

پ.ن(۱): جز خدا کسی ندیده...گریه های بی صدامو...

ترانه زیبای رضا رو با آهنگ زیباتر علی وکیلی، امروز بار ها گوش دادم:

سخته اما می گذرونم...بی تو روزا و شبا رو

جز خدا، کسی ندیده...گریه های بی صدامو

سخته اما می گذرونم...آخه چاره ای ندارم

من نفرین شده بی تو...آسمون بی ستاره ام

توی این شبای بن بست...استخاره ام همیشه

دیدن دوباره ی توست...اینکه میشه یا نمیشه

توی این همیشه بن بست...منم و وحشت شب ها

من و آرزوی خونه...من و امید به فردا

خیلی سخته آخه نیستی...ولی عکست پیش رومه

شده آواری به دوشم...خاطرات خوب خونه

سخته اما می گذرونم...بی تو روزا و شبا رو

جز خدا کسی ندیده...گریه های بی صدامو...**

 

پ.ن(2): یک سال پیش در همین روز...همین وبلاگ...

امشب راهی شمال میشم. سال پیش هم در چنین روزی به شمال رفتم. پارسال در همین روز، یک نامه رسمی خدمت عرش کبریایی نوشتم که چند روز بعد روابط عمومی عرش کبریایی!! پاسخش رو داد. برای خوندن نامه می تونید به اینجا  سر بزنید.

 

*احمد حیدر بیگی

**رضا حیرانی

عکس: یلدا محمد زاده

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 22:0  توسط فرشید | 

خانه آخر جسم نادر ابراهیمی

لحظاتی قبل از مراسم تدفین...

خاک همه ما را

از یکدیگر

جدا خواهد کرد*

 

فرض کنیم... چی رو فرض کنیم؟. عرض می کنم خدمتتون.

فرض کنیم دو نفر در یک اتاق( بارعایت کلیه موازین شرعی! ) خوابیده باشند.

هر دو درحال خواب دیدن. یکی خواب می بینه که در کنار معشوقش، بهترین لحظه ها رو سپری می کنه. دیگری در کابوس وحشتناک در جدال با مرگه.

ناگهان کسی وارد اتاق بشه و در رو با سر و صدا باز کنه. به گونه ای که هر دو نفر از خواب بپرند.

نفر اول (که در خواب در کنارمعشوقش بوده) صد در صد با ناراحتی به فردی که بیدارش کرده، اعتراض می کنه که کاش بیدارش نمی کرد.

نفر دوم (که از کابوس مرگ نجات پیدا کرده)، خدا رو شکر می کنه که اون آدم وارد اتاق شده.

زمان یکسان، مکان یکسان، اما دو واکنش متفاوت. همه چیز بر می گرده به حالت و دیدگاه آدمی به وضعیت موجود.

منظورم چیه؟... عرض می کنم خدمتتون.

شب، حکایت غریبی است که هر کس از دیدگاه خودش به اون نگاه می کنه.

زنده یاد فریدون فرخزاد به زیبایی می خونه:

شب حالتی دگر دارد چون تو می آیی

من شب را می شناسم

شب که می رسد آوازم آواز توست. . .

بوی عطرت لباسم. . . **

البته با توجه به اینکه ما درشب ها منتظر یارنیستیم( کارمان تا غروب تمام و بانک ها هم چه ملت چه غیره! بعد از ساعات اداری تعطیل می شوند)، این ترانه زیبا رو نادیده می گیریم. . .

داریوش شب رو به این طریق روایت می کنه:

بازم آفتاب غروب کرد و شب اومد

به جون خسته ام بازم تب اومد

بازم از لاله خونین قلبم

خدایا بانگ یارب یارب اومد

شب اومد باز شب اومد باز شب اومد

به جون خسته ام بازم تب اومد***

امادر مورد همین "شب"، خانم حمیرا با لوندی چندش آوری می خونه:

باز شب اومد شب اومد شب اومد شب

(دقت کنید در فاصله ش تا ب، دهانتون رو به اندازه یک خمیازه کشیدن باز کنید تا عشوه اش بیشتر بشه)

باز تب اومد تب اومد تب اومد تب

 (همون فاصله و حالت حفظ بشه، با لبخندی که گوشه لب هاتون به لاله گوشتون نزدیک بشه)

و ادامه میده:

تو همه وجود منی ... تو همه تار و پود منی

تو صدای قلب منی، من توام تو منی ...تو منی . . .****

می بینید؟یک شب و دو دیدگاه . . .

همین روایت در مورد باران هست.

امید می خونه :

باران می بارد امشب ... دلم غم دارد امشب

آرام جان خسته ام...ره می سپارد امشب...*****

و خانم سیمین غانم به همین باران، چه زیبا نگاه می کنه:

بارونا با رقصشون هلهله برپا می کنن

می شینن رو پشت بوم چترشونو وا می کنن

حالا توی کوچه ها صدای ساز ناودونه

باد آواره داره  تو کوچه آواز می خونه

چه هوایی ... چه هوایی، چه هوایی...******

منظورم چیه؟ عرض می کنم خدمتتون ...

اگه کمی، فقط کمی دیدگاهمون رو نسبت به مسائل عوض کنیم، می بینیم میشه کمتر غصه خورد، کمتر دلگیر بود، کمتر استرس داشت.

ازاین همه دلتنگی و محاکمه کردن خودم و کل کل کردن با عرش کبریایی خسته ام.

می خوام با دید سیمین غانم به باران نگاه کنم. می خوام ازدیدگاه داریوش شب رو غمگین نبینم، شب حمیرا قشنگ تره ( البته نه با اون لوندی سرشار از فاجعه در صدا و اندام) که حال آدم رو از هر چی شبه و عشقه . . . به هم میزنه

 منظورم چیه؟... عرض کردم خدمتتون دیگه . . .چقدر بگم. . .                

نوبت نیمه پرلیوان شده. نوبت فکر کردن به نهالم، به ناصرم، نویدم، به پیمانم به همه عزیزانم که . . . بگذریم...

هرترانه

ستاره یی بی دلیل است

رازآلود

شفاف

در عمق شبی طولانی*******

 

پ.ن: کاش کارمند وزارت نفت بودیم...

یک کلام در وبلاگمان نوشتیم : "دل مبارکمان هوایی شده"...چه شایعاتی که راه نیانداختند. اگر به جای وبلاگ نویسی، در وزارت نفت مشغول کار بودیم تا پایان تابستان تکلیفمان روشن میشد. میگید نه؟ اینجا  رو بخونید.

 

*بیژن جلالی

**ترانه فریدون فرخزاد

***ترانه داریوش

****ترانه حمیرا

*****ترانه امید

******ترانه سیمین غانم

*******شمس لنگرودی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 23:35  توسط فرشید | 

حلزون های عاشق

روی آینه ماشینم...

لحظه ی بودن و موندنم دیگه... سر اومده

فال من به نام تو، ببین چقدر... بد اومده

می نویسم روی صفحه ی غریب زندگی

من فراموشت نمی کنم عزیز به سادگی...*

 

گرسنگی...

بعدا میگن چرا رژیم نمی گیری. صبح اول وقت با یه دنیا انرژی مثبت و منفی و دلتنگی و هزار کوفت و زهر مار دیگه، عازم محل کار بشی. در جلوی درب آسانسور جوانکی بیاد و یه کاغذ بده دستت:

انواع فلافل لبنانی...خوشمزه...مقوی...خوردنی!!

فلافل سوپر!

فلافل ویژه...

با یک تلفن در محل کار شما...

البته از اونجایی که ما کوه اراده هستیم و امروز تمام پرسنل عزیز، اعم از برادران و غیره (خبر چین و باز هم غیره) در دفتر بودند، فقط به یادداشت کردن تلفن در موبایلمان اکتفا کردیم تا فرصتی مناسب...

اما تمام روز گرسنه مان بود. بمیریم برای دل مبارک خودمان...

 

به یاد روح لطیف نادر ابراهیمی...عزیز سفر کرده...

دیشب مطلبی  می خوندم که کمال تبریزی از سفرش به جبهه در کنار نادر ابراهیمی یاد می کرد. وقتی راننده با سرعت جاده رو می پیمود، نادر خان با فریادی به راننده گفته بود " مراقب پروانه های وسط جاده باش". بعد از کم کردن سرعت، تازه  متوجه شده بودند، پروانه ها عرض جاده رو با چه مشقتی طی می کنند که به شیشه ماشین برخورد نکرده و زنده بمونند.

به روح لطیف نادر سفر کرده باید تعظیم کرد. اون هم در زمانه ای که همه خون هم رو می ریزند بدون اینکه خون از بینی کسی بیاد.

تا عشق درون دل من پهلو زد

مرگ آمد و در برابرم زانو زد

ناگاه کلاهم سر من را دزدید

تنهایی ام از پشت به من خنجر زد...**

 

پ.ن: برای روزگار نامناسب...مردم ناسازگار...

امروز دلمان(شکممان) از دست آگهی فلافلی خیلی اذیت شد. شرمنده اش شدیم...

امروز...مثل هر روز...

دلمان بیشتر گرفته بود...

این دل ما هم شده مثل "صا ایران"...

هر روز...دلتنگ تر از دیروز...

کی می خواهیم آدمش کنیم..الله اعلم...

ما ز "یاری" چشم یاری داشتیم

چشممان کور...

خود غلط بود آنچه می پنداشتیم...***

 

*ترانه احسان غیبی

**جلیل صفر بیگی

***وبلاگ قلم های کاغذی

 عکس: رضا حبیبی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 23:42  توسط فرشید | 

تابلوی الکترونیکی سالن بهشت زهرا...

خط پنجم...

مدارک مرحوم نادر ابراهیمی...

به همین سادگی

با همین چند جمله از لیست زنده ها جدا شد...

شد؟

طبق برنامه تنظیمی، خانه هنرمندان رو گذاشتم برای هنرمندان و به همراه فریبرز و رضا راهی به سمت بهشت زهرا شدیم.

عجیب بود  در نزدیکی بهشت زهرا آمبولانسی رو دیدیم که از ما سبقت گرفت و با دیدن عکس نادر ابراهیمی در پشت شیشه، فهمیدیم به صورت اتفاقی در پشت سر آمبولانس حامل نادر خان قرار گرفته ایم.

در غسالخانه از شستن ابر مرد ادبیات معاصر ایران فیلم گرفتم. از اون بدن سرحال، جز پوست و استخوانی، باقی نمونده بود. از ظهر تا حالا بارها فیلم رو دیدم.

گفته بود گریه نکنیم. اما مگه میشه؟...

نادر رو در پرچم ایران پیچیدند. زمانی که آهنگ ایران رو با صدای نوری پخش کردند، همه بی اختیار اشکشون سرازیر شد.

ما برای بوسیدن خاک سر قله ها

چه سفر ها کرده ایم...چه خطر ها کرده ایم

 ما برای، آنکه ایران، خانه خوبان شود

خون دل ها خورده ایم...خون دل ها خورده ایم

ما برای، آنکه ایران، گوهری تابان شود

رنج دوران برده ایم ...رنج دوران برده ایم...*

نادر رفت. اما عشقش به ایران و انسانیت، جاودانه باقی می مونه.

چه خوب است

دلی باشد میرا

و در آن

عشقی باشد

جاودانی...**

 دل نادر چنین بود(هست)...سرشار از عشق جاودانی...

10 سال در بستر بیماری بودن، بهترین دلیل برای ستایش از بانویی ست که نادر عاشقانه دوستش داشت.

 

پ.ن: یک ترانه...

 معمولا از کارهای رضا حیرانی در اینجا کمتر استفاده می کنم که متهم به پارتی بازی نشم.

اما علی مایانی ترانه ای رو اجرا کرده که از کار های رضای ماست. به تمام وجودم چسبید این ترانه...

 

به آسمون نگاه کن...برای ما می باره

برای ما که امشب...جدا شدیم دوباره

تو خونه ای که نیستی...چه سخته بی تو بودن

زمونه لعنتی...تو رو گرفته از من

سفر به خیر عزیزم...خدا پشت و پناهت

بدون یکی نشسته...همیشه چشم به راهت

نگو جدایی ما...بازی سرنوشته

نگو که قصه مونو...خود خدا نوشته

اون همه خاطراتو...چطور فراموش کنم

تو رفتی و ندیدی...اون که شکسته منم

به من نگو که گریه...تلخه، شگون نداره

نگو بذار آسمون...به جای ما بباره

اون که شکسته منم...سرت سلامت عزیز

به یاد عشقمون باش...تو فصل زرد پائیز

سفر به خیر عزیزم...خدا پشت و پناهت

بدون یکی نشسته...همیشه چشم به راهت***

 

*نادر ابراهیمی

**بیژن جلالی

***رضا حیرانی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 23:7  توسط فرشید | 

۴۷۶

به خاطر آقا سیا ساکتی

و به احترام(ترس از) مادر

مثل بچه آدم رانندگی کردم و

سالم رسیدم...بدون جریمه شدن

و بدون شیرینی دادن!! برای جریمه نشدن...

 

از شمال برگشتم. به من خوش گذشت. مادر هم راضی بود.

 وقتی مادر راضیه، غم دنیا از دلم میره...ولو برای چند ساعت...

به افتخار ورود ما به تهرانمان! برق محله مان را قطع کرده بودند. از قرار معلوم در نبود ما، برق هم جیره بندی شده.

فردا دلم می خواد در مراسم خاکسپاری نادر خان ابراهیمی شرکت کنم. رضا زنگ زد و گفت: مراسم اصلی در مقابل " خانه هنر مندان" برگزار میشه.

به اصل و فرع و هنرمند و خانه اش، کاری ندارم. می خوام بر سر مزار نادر ابراهیمی حاضر باشم. جایی که قلب خسته اش رو به زیر خاک قرار میدن. قلبی که...

آه از این قلب، که جز درد، در آن چیزی نیست.*

اول وقت سری به دفتر می زنم. بعد احتمالا راهی میشم به سمت بهشت زهرا.

برای روزهای آینده تصمیمات مهمی گرفته ام. امیدوارم چون این تصمیمات در روی آب دریا بوده...آبکی نباشه. دریا و حافظیه ام در شمال تکونم دادند.

راهی ام. راهی...راه...

در تب و تاب رفتنم...به فکر راهی شدنم

تو ای همیشه همسفر...مرا شناختی تو اگر...

مرا پس از من بنویس...به هر کس از من بنویس

ای تو هوای هر نفس...هر نفس از من بنویس

نفس اگر توان نداد...مرا دوباره جان نداد

به این همیشه ناتمام...زمان اگر امان نداد

تو جان من باش و بگو...زبان من باش و بگو

بر سر گلدسته عشق...اذان من باش و بگو

بگو که مثل من کسی...به پای عشق سر نداد

از آن سوی آبی آب...خبر نشد، خبر نداد...**

 

پ.ن: برای دل خودم...

یکی از سخت ترین احوالات آدمی، اینه که حرفی برای گفتن، برای دفاع از خودش داشته و مجبور باشه، محکوم باشه به خفه شدن...بگذریم...کماکان خفه می شویم...

امیدوار چنانم که کار بسته بر آید

وصال چون به سر آمد، فراق هم به سر آید

گلم ز دست به در برد روزگار مخالف

امید هست که خارم ز پای هم به در آید

ضرورت است که روزی به کوه رفته ز دستت

چنان بگرید سعدی که آب تا کمر آید***

 

*زنده یاد نادر ابراهیمی

**ترانه جدید داریوش

***سعدی شیرازی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 23:41  توسط فرشید | 

 

ای گوهر نایاب من بی تو می میرم

چون ماهی دور از آب  من بی تو می میرم*

توضیح: نمی میرم...فقط غصه می خورم...

احتمالا از دو زیستانم...

دیروزو امروز، مثل مرفهین بی درد، بعد از ساعت 10 از خواب بیدار شدم. صبحانه رو میل نمودم. البته به علت تعطیلی، روزنامه نبود که سر میز ، روزنامه بخونم!

در کنار دریا دویدم. در دریا، آب تنی و روی آب "رو به آسمان با عرش کبریایی"، کل کل و نیایش کردم.

در کنار تمام این لحظه های آمریکایی، یک ایمیل کاملا

 

 ایرانی از پسرم داشتم:

 

 

  salam pedar-
haletoon khoobe. chand vaghte asan bahatoon harf nazadam. hateye dige inja rooze pedar hast va delam kheili michad ke yek rooz ba ham in rooz ro jashn begirim. mano navido kheili delvapase team melli hastim va kheili michaym farda bedarim. inshala bad az pirooziyrmoon farda be man zang bezanin.
pesaretoon-Nasser

 

بی انصافیه با این همه محبت که از بچه هام می بینم باز هم بنالم.

ایمیل ناصر رو امروز صبح دیدم و حسابی سر حال اومدم.

نهار، مادر جان رو به یک رستوران سنتی فوق العاده زیبا در لاهیجان بردم.

در مجموع این دو روزه " ایام به کام" مبارکمان بود.

انگار همه زیبایی های آسمانی به روی زمین اومده بود.

گاه گاهی باران

آسمان را به زمین می پاشد**

 

پ.ن: سخنی از عشق

هیچ کس نمی تواند

عشق را بنویسد...***

 

*ترانه مرحوم فرزین

**شیرزاد آقایی

***زنده یاد حسین پناهی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 0:27  توسط فرشید | 

 

 مرغان زیبای دریایی...

 دیروز رضا حبیبی می گفت: "می خوام شما رو به قسمت بکری از ساحل رودسر ببرم که مرغان دریایی در اطرافتون باشند".

تصور حضور پری رویان دریایی(ببخشید مرغان دریایی) لذت بخش بود. اما بعد از دقایقی به محل فوق رسیدیم.

گاوان صحرایی...به جای مرغان دریایی...

از زمان سفر بچه ها و شروع دوره هجر، هیچ وقت به خودم اجازه ندادم از شمال و دریا و به طور کلی، سفر، لذت ببرم. در همه جای شمال حضور و یاد بچه ها رو حس می کنم.

این بار به خودم عفو دادم. دست از خود آزاری برداشتم.

با خودم گفتم: "بسه دیگه فرشید...بچه ها راضی نیستند ...مگه چقدر از عمرت مونده. فقط بدون که مونده"...

نمی دانم

فاصله ام با مرگ

چه مقدار است اما

با زندگی هم

کم نیست...*

برای دومین روز متوالی تن و دل رو، با هم به دریا زدم. بدون اینکه برای برگشتن به تهران عجله کنم. بدون اینکه به فکر مشکلات کاری تهران باشم. فقط  و فقط به لبخند رضایت مادر و عزیزانم فکر کردم که ادامه بودنم در اینجا خوشحالشون می کنه.

حدود بیست دقیقه روی آب دریا دراز کشیدم. امروز دریا مواج هم نبود. در یگ گوشه پرت، سکوت بود و عظمت و آرامش همزمان دریا...

روی آب و چشم به آسمان، به همه چیز و همه کس فکر کردم. گریه هم کردم. برنامه ریزی هم کردم. سبک هم شدم.

 به روزهای بی کسی ام فکر کردم به یاران و عزیزان و فرصت های  از دست داده ام..

آهوی وحشی در دشت، چگونه رهدا

مانده او تنها، تنها...زپا می فتدا

آهوان رفتند در خون، به خدنگ رها

دشت بی یاران،...وایم...چو دوزخ بودا...**

به زخم های کاری که بر دلم در این مدت نشست، فکر کردم. همه رو بخشیدم. همه رو فراموش کردم. گر چه بعضی هاش، از اون زخم هایی است که به هیچ قیمتی التیام پذیر نیست.

تیر زهر آگین بر پا شده است و رها

از دلش اما بنگر چه خون می چکدا

تیغ دشمن نوش، بگذار هزاران شودا

وای از آن خاری، کز یار... بر دل خلدا...**

"خود خدا" رو شاهد می گیرم که  فقط "خود خدا" می دونه چه دردهایی دارم که هیچ جایی برای بازگو کردنش نیست.

پای رفتن نیست دیگر به کجا رودا

کو سرای دوست که او سر نهدا

عشق و هجرانی وایش چه ها می کشدا

بر لبش لبخند، در دل چه خون می خوردا**

هر چه بود به آرامش خوبی در این دیار سر سبز رسیدم.

به خاطر ترافیک فردا، احتمالا پس فردا به طرف تهران حرکت می کنم.

پ.ن: همچنان عاشق...

جهان از آن من است

من عاشقم و

هیچ کس نمی تواند مرا بکشد

حتی مرگ...***

 

*از وبلاگ پشت پنجره

**رسول نجفیان

***رسول یونان

عکس: رضا حبیبی

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 23:36  توسط فرشید | 

جوان بدون گناه نمی شود

آتش بدون دود...*

نادر ابراهیمی هم رفت...

 

می خواستم امشب از شمال و روزی که بر من گذشت بنویسم. از استراحتی که به خودم دادم. از دریا...اما ساعت 8 یک اس.ام.اس از دکتر  رضا کیاسالار، خبر سفر نادر ابراهیمی رو داد.

شبی که رضا حیرانی، وبلاگم رو درست می کرد، گفت: اسمشو چی میذاری؟ گفتم تو بگو. گفت: وداع. بعد به شعر نصرت رحمانی اشاره کرد. گفتم: وداع نه...بنویس " گویی مرا برای وداع آفریده اند".

بعد گفت: داداش یک متن چند جمله ای برای کنار صفحه وبلاگت بگو. بدون تامل همون متنی که الان در کنار صفحه قرار داره رو نوشتم و به رضا دادم. گفتم اگر اصلاحی داره انجام بده. یا احترام گذاشت، یا اصلاحی به نظرش نیومد. متن انتخاب و در محل خودش قرار داده شد.

وقتی می نوشتم: "به قول نادر خان ابراهیمی..." از صمیم دل برای سلامتی نادر خان دعا کردم.

نادر رفت. مردی که امسال کتاب هاش، پر فروش ترین ها در نمایشگاه بود. اون هم بعد از 11 سال بیماری و ننوشتن..

نادر برای من دنیایی بود. وقتی فرناز رو از خونه شون دزدیدم، اطرافیان به من می گفتند "گلن اوجا".

فرناز عاشق کتاب " چهل نامه کوتاه به همسرم" بود، و من تمام نوشته هاشو دوست داشتم.

قایق کوچک دل به دست دریای پهناور اندوه مسپار . لااقل بادبانی بر افراز ، پارویی بزن و بر خلاف جهت باد تقلایی کن .

سخت ترین طوفان مهمان دریاست . نه صاحبخانه. آن توفان را بگذران...**

 

برای نادر ابراهیمی، ننوشتن بزرگترین درد بود، که به روایت دکتر علی شریعتی " ننویسندگی" چه درد بزرگی ست.

نادر گر چه چون قیصر ناگهانی نرفت، ولی همچون همه بزرگان این دیار رفتنش سوزناک بود.

نادر ابراهیمی عنوان نویسنده برگزیده ادبیات داستانی  20 سال بعد از انقلاب رو به دست آورده بود.

نادر ابراهیمی هم  رفت...

دلم می خواد در مراسمش باشم. از قرار معلوم خانواده محترمش هم تشییع رو برای بعد از تعطیلات قرار داده اند.

روحش شاد...

 

پ.ن: برای عزیز سفر کرده...نادر ابراهیمی...

دریغ

به یاد او که می افتی

دارد می رود از دست

و لحظه ای که سراغش را می گیری

دیگر دیر شده است...***

 

*ضرب المثل ترکمنی از کتاب آتش بدون دود

**نادر ابراهیمی

***اسماعیل خویی

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 0:14  توسط فرشید | 

دانه های شبنم

روی جلبک های سبز رودخانه

مظهر زیبایی خداوند...

 

شمال هستم.

دیشب ساعت 11 مادر زنگ زد:

فرشید وقت چای هست. پاشو برای خودت چای درست کن.

مادر جوری می گفت که انگار وقت قرص آنتی بیوتیک شده و باید سر ساعت بخورم. رفتم سراغ سماور، پیچش رو پیچوندم،  اما فقط بوی گاز آشپز خونه رو پر کرد. هر کاری کردم نشد. ظرفی هم پیدا نکردم که روی گاز چای دم کنم. دیشب خمار بودم.

مادر که نباشه هیچ چیز سر جای خودش نیست.

ادعای عشق می کنیم

و فراموش می کنیم

رنگ چشمان مادرمان را*

به لطف یکی از عزیزان، کار دبی هم انجام شد که فرصتی داشته باشم تا هفته آینده خودم برم.

آسودگی خاطر از مشکل دبی و دلتنگی برای نبودن مادر و سوت و کور بودن خونه دست به دست هم داد تا علیرغم خستگی فراوان دوباره به طرف شمال حرکت کنم.

شمال هستم.

اگر مشکل خاصی پیش نیاد چند روزی می مونم.

 

پ.ن: شمال هستم...

در سکوت دوست داشتنی شمال، در چند متری حافظیه ام، حال و هوای خوشی دارم...

به دل جنگل تاریک پناه می برم

از چراغانی

شهر بی دل...**

 

*از وبلاگ دلشوره

**فریبا عرب نیا

عکس: رضا حبیبی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 0:14  توسط فرشید | 

تنهایی ها عمیق اند

عمیق

مثل صورت مردگان

حلزون ها چقدر تنهایند

به جز آشیانه خود همراهی ندارند...*

 

ساعت 5 صبح رسیدم. خسته خسته خسته...

وقتی صف اتومبیل هایی که از روبرو می اومدند رو دیدم، با خودم گفتم در تهران هیچ کس نمونده.

الحق هم تهران خلوت شده. از این طرف شهر میشه در عرض 20 دقیقه به اون طرف رسید.

امروز "برهوت بی کسی" بد جوری خودش رو نشون می داد.

توی دنیای ساخته و پرداخته عرش کبریایی، خیلی چیز ها سر جاش نیست.

خیلی چیز ها باید باشه...نیست

خیلی چیز ها نباید باشه...هست

اگه یکی دو روز خدا می شدم، می دونستم چه کار کنم...

 

پ.ن(۱): از سر دلتنگی...

دلتنگی معمولا میاد و میره. اما این دفعه طولانی مونده. این چند روز امانم رو بریده.

جهد بسیار بکردم که نگویم غم دل

عاقبت جان به دهان آمد و طاقت برسید**

 

پ.ن(2): تنها بودن...

خیلی ها این چند روز رو زدند بیرون...خدا کنه بهشون خوش بگذره...

خیلی ها به خاطر عزیز یا عزیزانی که در کنار دارند، مجبور شدند بمونند...خدا عزیزانشونو شفا بده

خیلی ها به خاطر مشکلاتی که دارند، دل خوشی برای سفر ندارند...خدا دلشون رو خوش کنه...

خیلی ها مثل من، عزیزانشون در کنارشون نیستند...خدا همه رو به عزیزانشون برسونه...

خیلی ها فقط خودشون می دونند و خدای خودشون...که چه دردی توی دل دارند...خود خدا به دادشون(دادمون) برسه...

خودم تنها، تنها دلم

چو شام بی فردا دلم

چو کشتی بی ناخدا

به سینه دریا دلم

تو ای خدای مهربان

تو ای پناه بی کسان

به سنگ غم مشکن دگر

تو شیشه مینا دلم***

 

*شمس لنگرودی

**سعدی شیرازی

***ترانه هایده

عکس: رضا حبیبی

  

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 23:12  توسط فرشید | 

هیچ کس با دل آواره من

لحظه ای همدم و همراه نبود

هیچ شهری به من سرگردان

در دروازه خود را نگشود

کولی ام خسته و سرگردانم

ابر دلتنگ پر  از بارانم  *

 

سفر راحتی رو انجام دادم. تمام حواس مادر به این بود که به کاسکو بد نگذره. وقتی از صبح کاسکو نه حرف زد و نه غذا خورد، مادر دستور بازگشت به تهران داد. خوشبختانه جناب کاسکو از ساعتی پیش شروع به تناول و صحبت فرمودند.

متاسفانه امروز بچه ها از تهران نتونستند بلیط دبی رو برام تهیه کنند. رضا حبیبی وقتی ناراحتی مو دید، روزنامه همشهری رو برداشت و به چند جا زنگ زد و بلیط هم تهیه کرد. اما زمان تنگ بود.

شدت خستگی از یک طرف و سرسبزی و آرامش شمال از طرف دیگه، وسوسه ام کرد که یکی دو روزی بمونم، اما یک تماس از دبی باعث شده علیرغم خستگی، امشب برگردم. خدا کنه جاده زیاد شلوغ نباشه.

5 روز تعطیلی، نبودن عزیزان دور از من رو بیشتر به چشمم میاره.

حیاط ویلا، مملو از سر سبزی...

بوی بهار از پنجره به داخل اتاق سرک می کشه...

اما برای کسی که دلش گرفته

همه چیز خاکستری به نظر میاد...

نه آبی آسمان را می بینی

نه سرخی پر شور ماهی ها را در حوض

نه می توانی

با رنگ سبز درخت  بکشی

نه حتی به یاد می آوری

رنگین کمان چه بود

تنها مداد خاکستری ست

که بر همه چیز رنگ می زند

وقتی دلت گرفته باشد...**

 

هر چقدر مسیر رسیدن به شمال، در کنار مادر لذت بخش بود، برای مسیر برگشت به تهران، بی حوصله ام...

 

*ترانه کولی گوگوش

**از وبلاگ نگین 

 عکس: نیاز

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 22:33  توسط فرشید | 

زنده ام باز پس از این همه ناکامی ها

به خدا کس نشناسم به گران جانی خویش

ما به پای تو سر و صدق نهادیم و زدیم

داغ رسوایی عشق تو به پیشانی خویش

اندرین بحر بلا  ساحل امیدی نیست

تا به آن سو بکشم کشتی طوفانی خویش*

 

مادر دلتنگ و خسته ست. هوای شمال رو کرده و این چند روز تعطیلی، بهترین فرصت برای استراحتش می تونه باشه. اوج کارم در تهران هست. اگر بلیط گیرم بیاد برای کار های مربوط به شرکتم، باید سفر دو روزه ای به دبی داشته باشم. امشب مادر رو می برم. شاید فردا شب بر گردم. شاید هم پس فردا.

کار های فردا رو فریبرز و رضا انجام میدن. فریبرز، به درستی اصرار داره که فردا بر نگردم، چون از تهران و جاده مقابل انبوه ماشین ها حرکت می کنند. اما باید ببینم چی پیش میاد.

روح بیقرارم طاقت یک جا موندن نداره. این روزها در اوج موفقیت و مرتب بودن کارها، هم چنان دلتنگ و بی حوصله ام. این  حالت خوبی نیست.

سفر با مادر دوست داشتنیه. چشم از کیلومتر ماشین بر نمی داره. تازگی ها هم فهمیده نور صفحه کیلومتر شمار رو خودم کم میکنم، اعتراض می کنه.

مادر در شمال تنها می مونه، اما با بودن رضا و همسر مهربونش تا حدودی خیالم راحته.

رفتن رضا به خانه بخت! من و مادر رو تنها تر و نزدیک تر به هم کرده. لحظه های خوبی با هم داریم. دلم برای فرید و فرهاد و حتی فریبرز و رضا می سوزه که از این لحظات بی بهره اند.

 

پ.ن(1): برای کسی که مثل هیچ کس نبود...

بدون کینه، بدون ناراحتی، دارم فکر داشتنت رو از سرم بیرون می کنم. خودم رو وفق میدم با شرایط موجود. اینو نوشتم که راحت باشی و بدونی آزادی...بدون نگرانی از نبودنم یا بد بودنم. یا جا خالی کردنم. هستم برای بچه هامون. به پاس همه کار هایی که برای بچه ها کردی...

پرنده

نشسته

بر مینی که تمام کینه هایش را

فراموش کرده است...**

 

پ.ن(2): یک حقیقت که باید قبول کرد...

در طالع من نیست که نزدیک تو باشم

می گویمت از دور دعا، گر برسانند***

 

*ترانه افتخاری

**حمید رضا شکار سری

***سعدی شیرازی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 22:45  توسط فرشید | 

خونه خالی...خونه تاریک...

خونه سوت و کوره بی تو...*

 

یک تلفن از نهالم، که نشون می داد با چه اشتیاقی دنبال انجام کار ها برای اومدن به ایرانه، کافی بود تا روزم خوب شروع بشه.

نظر دکتر مادر در مورد اینکه مشکل کلیه زیاد حاد نیست، بهترین بهانه برای پایان یک روز پر کار بود.

 یک ترانه زیبا از رضا صادقی، که فریبرز برام آورد، دلیلی شد برای اینکه  تمام طول روز، به زندگی از دست رفته فکر کنم.

......ولی چه زود گذشت...

 

به چه قیمتی گذشتی از شبای خیس مهتاب

چی گذاشتیم از من و تو به جز آرزوی بر آب

به چه قیمتی غرور رو سر راهمون کشیدیم

چرا لحظه های با هم بودنمون رو  ندیدیم

خوب من، ما هر دو باختیم توی این بازی بی خود

هر دو تامون کم گذاشتیم که ترانه هامونم مرد

چیزی از لحظه نمونده من و تو لحظه ها رو کشتیم

حکم اعدام دلامون، با غرورمون نوشتیم

اگه دوستم نداری به روم نیار

 یه چیزی از غرورم واسه ام بذار

نذار تو فکر تنهایی گم بشم

نذار حرف و حدیث مردم بشم

دلمو اینقده نشکن آخه این دل عاشقت بود

له نکن این قلب خونو آخه روزی لایقت بود

دلمو اینقده نسوزون مگه چی مونده از این دل

رفتی و با بی وفایی ات زدی مهر نحس باطل **

 

پ.ن(1):  فرشید درون...

دیروز عزیزی برام اس. ام. اس زد:

"در درونت یک فرشید کوچولو هست که بیشتر از هر کسی به نوجهت نیاز داره.

فرشید کوچولو داره به اسم قند و کلیه و قلب صدات می کنه که اونو دریابی".

خیلی به فکرم برد. خدا کنه کمی آدم بشم.

 

پ.ن(2):برای کسی که مثل هیچ کس نبود...

امروز به این مسئله فکر می کردم:

وقتی دلم رو می گردم

پره از خاطراتت

 نمی دونم خاطراتت رو بگردی

 رد پای دلم رو پیدا می کنی یا نه...

ولش کن...اصلا نگرد...

یادی هستم

فراموش شده

و حالا دیگر نیست

همین

خاطراتت را  بگرد

دلم را پس بده...***

 

پ.ن(3): یک سوال؟...

تو که دوست نداشتی باشی چرا آتیشم کشیدی؟

 اون که تو خود خواهی هات مرد، دل من بود تو ندیدی

از تو خونه وجودم به چه آسونی پریدی

ریختن غرور این مرد رو، نه دیدی نه شنیدی**

 

پ.ن(۴): نداریم...

تا صبح هم از دلتنگی امروزم بنویسم، تمومی نداره. بعضی روزها اینجوری میشم. فرداشم خوب میشم!

سعدیا گر همه شب شرح غمش خواهی گفت

شب به پایان رود و شرح به پایان نرود...**** 

 

*ترانه مرجان

**ترانه رضا صادقی

***فریبا عرب نیا

****سعدی شیرازی

عکس: یلدا محمد زاده       

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 23:44  توسط فرشید | 

کاسکوی مادر ...

از زمانی که رضا رفته...وقتی دلتنگ میشه میاد طبقه بالا...روی میز کامپیوتر و یا کیبورد می شینه...

 

شکست عهد من و گفت...هر چه بود گذشت...

به گریه گفتمش آری... ولی چه زود گذشت...

بهار بود و تو بودی و ... عشق بود و امید

بهار رفت و تو رفتی و ...هر چه بود گذشت*

 

برای دومین بار، دست از پا دراز تر برگشتم. مزار پیر رحمان رو در همدان پیدا کردم. اما اثری از پیر مراد ندیدم.

کاش غوغا،  یا بقیه دوستان که رفته اند، با آدرسی دقیق، کاری می کردند که اینقدر اذیت نشم.

ققنوس در خوابم گفته بود: چرا به من سر نمی زنی؟

 دو بار سر زدم. کمکم نکرد. نه خودش و نه پیر مراد.

اگر هم منظورش اینه که اون دنیا برم پیشش، فعلا در فکر مردن نیستم.

خستگی به تنم موند. دو هفته متوالی و دو سفر بیهوده.

 

پ.ن(1): بال های شکسته...

بال هایی که داریم

ما را چندان بالا

نخواهند برد

و در نیمه راه فرو می افتیم

با بال های شکسته...**

 

پ.ن(2): زیارتتان  قبول...قبول؟

به خبر زیر توجه کنید.***

 مرگ کودک شش ساله، بر اثر پرت شدن از طبقه دهم یک هتل.

این زیارت رو خدا قبول می کنه؟. بعید می دونم بارگاه عرش کبریایی به این شیر تو شیری باشه.

متن خبر رو در اینجا  بخونید.

 

*ترانه هایده

**بیژن جلالی

***خبر از تابناک

+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 23:15  توسط فرشید | 

۴۶۶

ققنوس سفر کرده ام...*

دفتر من، در وسط

باد، ورق می زند

برگی از آن می کند

نام تو در باغ ها

ورد زبان می شود...**

بی سوادی هم بعضی وقت ها کار دست آدم میده.

امروز برای انجام تست، به کلینیک رفتیم. مادر هم بود.

تستی که انجام دادم، مثل بازی پلی استیشن بود. باید هر وقت علامتی رو می دیدم، موس رو فشار می دادم.

از وضعیتم نسبتا راضی بود. فشار لب مرزه.

گفت: اگر رعایت نکنید و هر 6 ماه یکبار کنترل رو انجام ندید خطر تخلیه چشم خواهید داشت.

من احمق فکر کردم تخلیه چشم، چیزی شبیه شستشوی گوش هست. گفتم: خانم دکتر حالا که تا اینجا اومدم و وقت گذاشتم، نمیشه تخلیه رو انجام بدید؟

جوری نگام کرد که فکر کردم الان چشم خودش تخلیه میشه.

گفت: می دونید تخلیه چشم یعنی چی؟

گفتم: مگه شستشو نیست؟

با خنده گفت: تخلیه چشم یعنی یکی از چشم های قشنگتونو!!( بقیه جمله رو نفهمیدم. رفتم به فکر چشمان قشنگ خودم)...

فهمید که نفهمیدم. گفت متوجه حرفم شدید؟ گفتم: بله در مورد اینکه چشمان من قشنگه! صحبت می فرمودید. چشمای قشنگ شماست که قشنگ می بینه!

با خنده  و نگاه "عاقل اندر سفیه" ادامه داد:

نه عزیزم در مورد تخلیه چشم حرف زدم. یعنی چشم شما رو از حدقه در میارن و چشم مصنوعی جاش  میذارن. شبیه آقای رافی خاچاطوریان... مفهوم بود؟

برق سه فاز از من پرید...

شجاع بی تربیت که بالای سرم بود با یک مثال بسیار رومانتیک! گفت:

آقای مهندس وقتی میگن تخلیه چاه یعنی چاه رو شستشو میدن؟...

به هر حال فعلا به خیر گذشت. رعایت می کنم. به خاطر عزیزانم رعایت می کنم.

 

پ.ن(1): برای ققنوس سفر کرده...

برام نوشتی: فرشید برو پیش پیر مراد...هر چی درد داری بگو...حاجت  می گیری. به خداوندی خدا و به آبروی پیر مراد  قسم ازاین پریشونی در میای.

 پرسیدم: کجاست این پیر مراد تو...

گفتی: نزدیک همدان. آخرش خودم می برمت...

هیچوقت خودم رو نمی بخشم که علیرغم اصرارت، همراه نشدم.

فردا برای دومین هفته متوالی تلاش می کنم پیدات کنم و به پیر مرادت سر بزنم. کمکم کن پیدات کنم. نمی دونم نزدیک همدان هستی یا اراک...اما میام...

بد جوری به هم ریخته ام...کمکم کن...به آرامش برسم. مثل روزهایی که می گفتی: داداشی...می گفتم زهر مار...مادر بزرگ نشو. نصیحت هم  نکن.

اما تو شروع می کردی و بعد از یک ساعت آروم می شدم.

میام که آرومم کنی. پوپک میگه ستاره ها میگن ماه بدیه برای سفر. به ستاره ها بگو داداشی فرشید داره میاد . کاری به کارم نداشته باشند.

کمکم کن که پیدات کنم. هم خودتو ..هم پیر مرادتو...

اگه بدونی چقدر حرف توی این دل خسته است...

کمکم کن که پیدات کنم. هم خودتو...هم پیر مرادتو...

هم خودمو...

 

پ.ن(2):  بیا که کنج قلبم...جا واسه ی دلت هست...

عزیز مضطربم...این برای تست...

گفته باشم هنوزم

اگه دلت گرفته ست

بیا که کنج قلبم

جا واسه ی دلت هست***

 

*عکسی از ققنوس سفر کرده ام...

**عمران صلاحی

***ترانه محسن چاووشی

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 0:11  توسط فرشید | 

سعی کن

با همه چیز کنار بیایی

فرار نکن

زمین به شکل احمقانه ای

گرد است...*

 

بالاخره نمردیم و ما هم آمریکایی شدیم.

دیشب قبل از حرکت،  به نهال و ناصر زنگ زدم. وقتی هیچ کدوم جواب ندادند، به فرناز تلفن کردم.

یک مکالمه کاملا امریکایی،(از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان در بین مکالمه آمریکایی، گه گاه به سبک "جهان سومی" و "زاده آسیایی" کاملا قند در دل مبارکمان آب می شد. اصولا لاس زدن به هر سبک و سیاقی، لذت بخشه).

با فرناز، در مورد بچه ها و مسائل و مشکلاتشون، مفصل صحبت کردیم. فرناز از پذیرایی عالی نهالم در نیویورک برام گفت.

به علت فوت شوهر خاله فرناز طبق رسوم، باید عروسی رو یک سال عقب بندازن. من نظر مخالف خودم رو گفتم. آخه این چه آداب و سننی هست که باعث بشه دو عاشق در وصالشون وقفه بیافته. البته ادب اجازه نداد به فرناز بگم از کجا معلوم تا سال دیگه، عزیز کهن سال دیگه یی سفر نکنه؟

خود فرناز هم به دنبال راه کاری بود که مسئله رو جمع و جور کنه.

بعد با نویدم حرف زدم. نویدی هم از دلتنگی اش گفت.

همه این ها دست به دست هم داد تا کیفور و سر حال و لباس پوشیده، روی تخت دراز بکشم و غرق خاطرات شیرین بشم.

پلک چشمام سنگین شدن همانا و ساعت 6 صبح بیدار شده همان.

سفر دیر تر آغاز شد. مستقیما به سر ساختمان رفتم. انصافا رضا حبیبی تمام تلاشش رو می کنه که کار ها به خوبی پیش بره. راضی بودم. خدا ازش راضی باشه.

وقتی به ویلا و حافظیه رسیدم، از شدت خستگی چشمام باز نمی شد.

خواستم یک ساعتی بخوابم، اما مثل همیشه به سراغ نت بوک و وبلاگم رفتم. کامنت ها اذیتم کرد. اشاره ای به اون ها نمی کنم...بگذریم....

قبل از حرکت به سمت تهران، به خونه رضا رفتم تا زهرا رو هم ببینم. پدر خوش سلیقه زهرا براش باغچه سبزیجاتی درست کرده که زهرا از اون به عنوان مزرعه اش یاد می کنه. با اصرارش رفتم و دیدم.

بادنجان، انواع سبزیجات معطر  و خوراکی...البته من فقط باغچه ای رو دیدم پر از خاک!! و زهرا خانوم توضیح می داد: اینجا تا 15 روز دیگه فلان سبزی در میاد و اینجا تا یک ماه دیگه فلان...

درست مثل بساز بفروش هایی که زمین خالی رو نشون میدن و جوری از محل اتاق خواب و سالن پذیرایی صحبت می کنند که آدم فکر می کنه در همون زمان روی کاناپه راحتی لم داده...

سفر کوتاه خوبی بود. خسته ام. نه خسته جسمی...روحم خسته است و دلم غمگین...

 

پ.ن(1):...یک راهنمایی برای سفر...

 از اونجایی که این وبلاگ باید آموزنده هم باشه  به شما توصیه می کنم:

در سفر برای رفع گرسنگی چیپس فلفلی نخرید. اگر خریدید، بعد از خوردن ، وقتی به دلیل خستگی خواستید چشماتونو بمالید، از همون دست چیپسی شده استفاده نکنید، و گر نه مثل من تا کیلومتر ها عذاب می کشید.

 

پ.ن(2): ایکاش داوری...داوری...داوری  در کار بود...

محسن نامجو در سفر امروز مرتب همین رو می خوند.

ایکاش داوری ...داوری...داوری در کار بود

کاشکی قضاوتی...قضاوتی...قضاوتی در کار بود

اما من یاد این شعر زیبا افتادم:

داوریی در کار بود

اما دیر...دیر

دیگر چه فرقی می کند

 حالا که آتش درونم

خاکستر شده است...**

 

پ.ن(3): چی می خواستیم...چی شد...

عمرم در سراشیبی قرار گرفته، اما هنوز در حال تکرار اشتباهات ریز و درشت خویشم...

می خواستم جهان را

 به قواره ی رویاهایم در آورم

رویاهایم

به قواره ی دنیا در آمد...***

 

*رسول یونان

**فریبا عرب نیا

***شمس لنگرودی

عکس: رضا حبیبی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 0:20  توسط فرشید | 

۴۶۴

آرامگاه حافظ شیرازی...قبل از حافظیه شدن...

 

بعضی ها چون هستند

زنده اند

بعضی ها هستند

چون زنده اند

بعضی ها زنده اند

چون هستند

بعضی ها هم نیستند

ولی زنده اند

بعضی ها هم زنده نیستند

ولی هستند

بعضی ها هم زنده اند

ولی نیستند...*

با اصرار و سماجت بیش از حد دوست جوانمردم، شجاع، امروز به کلینیک نور رفتیم، تا وضعیت چشمان پر کارم! مورد بررسی قرار بگیره.

خوشبختانه فریبرز مشکلی نداشت. به نسبت سال گذشته، دید چشمم برای مطالعه، تغییر زیادی نکرده بود، اما وقتی دکتر فشار چشم رو اندازه گرفت، نگرانم کرد. سال گذشته 10 بود. امسال به 20 رسیده. قرار شد 5 شنبه برای انجام یک سری آزمایش ، دوباره به کلینیک برم.

تا مشکل قند و وزنم رو حل نکنم، روز به روز وضعیت بد تر میشه.

این اصلا خوب نیست که زندگی خودم رو جدی نمی گیرم.

تا چند ساعت دیگه، عازم شمال میشم. اگر عمری باقی باشه، شب بر می گردم. به قول فریبرز، یک سفر غیر ضروری. به روایت خودم فرار چند ساعته برای شکستن بغض...برای برگردوندن آرامش به خودم.

آرامشی که روانم در سفر پیدا می کنه، به خستگی جسمی اش میارزه.

 

پ.ن(1): به همه کسانی که حرمت نگه نمی دارند...

وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم

که در طریقت ما... کافری ست رنجیدن...**

 

پ.ن(2): برای کسی که مثل هیچ کس نبود...

هزاره ی حضور تو

از عمر آه کمتر بود

بگو با من

بانوی بی من

کجایی؟...***

 

پ.ن(3): برای دل بی اراده خودم...

اینکه نتونم حریف قند و اضافه وزن خودم بشم، خیلی بده.

 اینکه نتونم حریف دل رمیده ی خودم بشم، خیلی بده.

آقا فرشید...تا بلایی سرت نیاد، آدم نمیشی.

تا ته مونده های غرورت، لگد مال نشه...بس نمی کنی.

امروز ازت بدم اومد، آقا فرشید. دلگیرم ازت...

سعدی، به در نمی کنی از سر، هوای دوست

در پات، لازم است که تیغ جفا رود...****

 

*از سر رسید روی میزم...

**حافظ شیرازی

*** رویا وکیلی

 ****سعدی شیرازی

عکس:  ارسالی از عروس مرده

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 23:17  توسط فرشید | 

چی بگم از کجا بگم

دردمو با کی ها بگم

بهتره که دم نزنم

حرفی از عشقم نزنم

از عشقی که گم شد و رفت...

.........................................

عشقی که بی فروغ نبود

برای من دروغ نبود...*

 

از ساعت 6 صبح دیگه خوابم نبرد. ساعت 7 خواستم اولین تماس رو با تلفن بگیرم، فهمیدم دو خط از تلفن های خونه به علت بدهی قطع شده!(عجب شروع خوبی)...دنبال قبوض گشتم. دیدم  قبضی نیومده.

ساعت هفت و نیم زنگ موبایلم به صدا در اومد:

جناب آقای فرشید حیرانی؟...

به فال نیک گرفتم. صدای زیبای یک خانم مودب! برای شروع یک روز خوب، کافی بود. اما خیلی زود، پیام خانم خوش صدای سحر خیز! به من گفت" این پیام، ادامه بدبیاری های امروزه..."

 پیام خانم بانکی!( ملتی نبود...پارسیانی بود)، حکایت از مشکلی جدی در کار های بانکی من بود. مشکلی که اصلا پیش بینی اش رو نکرده بودم.

علیرغم موافقت رئیس بانک با یک مصوبه، به علت باج ندادن به معاونین و کار چاق کن ها، یک سنگ  بسیار بزرگ سر راهمون قرار گرفته بود.

به فریبرز زنگ زدم. خودش رو فوری به بانک رسوند.

در مسیر شرکت، با خودم گفتم: خدا سومی رو به خیر بگذرونه.

جناب رضایی کارمند دفترم در رو باز کرد:

سلام صبح به خیر. موتور کولر سوخته!

گفتم: بذار جواب سلامت رو بدم، بعد برو سراغ خبر دادن...

اگر روزهای قبل بود باید عصبی می شدم. قرص زیر زبونی می خوردم. با زمین و زمان دعوا می کردم...نه قرص خوردم. نه دعوا کردم.

یاد فرمایش مولا علی افتادم:

چون با مشکلی مواجه شدی به طرف اون مشکل حمله کن.

سال ها پیش هم در کتابی از دیل کارنگی خوندم:

وقتی مشکلی به وجود میاد، قبل از هر چیز فکر کنید، بد ترین حالتش چی می خواد بشه...بعد به راه حل ها فکر کنید.

با امیر تماس گرفتم فریبرز اجازه نداد در حالت عصبانیت به بانک برم و همه چیز رو به هم بزنم.

امیر هم خودش رو به فریبرز رسوند. قبوض تلفن پرداخت شد. جناب رضایی هم برای درست کردن کولر رفت.

تلاش فریبرز و امیر، ساعت دو جواب داد. تلفن ها هم وصل شد.

با خودم فکر کردم، بدون عصبانیت و خوردن قرص زیر زبونی هم، مشکلات حل میشه.

 با خودم تصمیم گرفتم در مورد مشکلات کلی زندگی ام هم بدون غصه خوردن، بدون افسوس به گذشته، برم به جنگ روزگار...

رفته ها حتما لیاقتشون رو نداشتم یا بالعکس...

مونده ها هم   بیشتر از اینی که الان هستم به من  نیاز دارند.

 و خودم هم به خودم...

 

پ.ن(1): یک سوال؟...

چنگ که می زنی

زیر ناخن هایت جمع می شوم

چگونه برقصم

با این  ساز؟...**

 

پ.ن(2): اشتباه در اشتباه

سخته که باور کنی اونی که همه زندگی ات بود و همه زندگی اش بودی، حالا بشه یه غریبه...

سخته که نتونی حرفای دلت رو بریزی بیرون...مبادا که جفایی بشه به اونی که همه زندگی ات بود و همه زندگی اش بودی.

سخته که باور کنی، همه چیز تموم شده بین تو و اونی که همه زندگی ات بود و همه زندگی اش بودی..

سخته، اما غیر ممکن نیست. وقتی راهت اشتباه باشه همه چیز امکان داره اتفاق بی افته حتی "مرگ عشق" بین اونی که همه زندگی ات بود و همه زندگی اش بودی.

راهت که اشتباه باشه، زندگی ات میشه شیر تو شیر و خر تو خر و اشتباه در اشتباه...

همان کسی که آن روز

شاخه گلی به تو هدیه داد

امروز نشانی کوچه شان را

اشتباهی می گوید

اشتباهی در کار نیست

این طور باید باشد

وقتی شاخه گلی هدیه می گیری

و راه را درست نمی دانی

 اشتباه در اشتباه می شود***

 

*ترانه ای از محسن چاووشی

**از وبلاگ لبخند

***بیژن جلالی

  

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 23:24  توسط فرشید | 

این عشقی که می میرد...

ترا... ترا از من... می گیرد...*

 

امروز پنجم خرداد هزار و سیصد و تنهایی ست.

حرفی نمی زنم. چیزی نمی نویسم. تا به روایت فریبرز، در حق فرناز، جفایی صورت نگیره.

برام از عشق بنویسید. از دوست داشتن. اما از فرناز چیزی ننویسید.

من می دانم و فرناز و خدای "فرناز و فرشید"، که هر یک از ما در حق دیگری چه جفایی کردیم.

بگذریم...

با دعوت و اصرار یک سمج دوست داشتنی! امروز به استخر و سونا رفتم، تا غم پنچم خرداد، زیاد اذیتم نکنه.

بچه ها و فرناز، همه در نیویورک، مهمان نهالم هستند.

دلشون خوش، جمعشون شاد.

اتحاد و با هم بودن بچه ها خوشحالم می کنه. در پست سال قبل نوشتم:

"خدا  همیشه بهانه ای برای شکر کردن باقی میذاره.

خدای خیلی با حالی داریم. من یکی که خیلی قبولش دارم!".

فردا اگر یکی دیگه از مشکلات کاری من حل بشه، تا حدود زیادی از بحران و استرس این روزها بیرون میام.

 

 

پ.ن(1): سالروز به هم رسیدن...

امروز پنجم خرداد هزار و سیصد و تنهایی است. همین ...

من چه هستم بدون عشق تو...

تو چه هستی بدون من...

ما چه هستیم در دشت روزگار

 گلهای کوچک انتظار......

ببین زمان چه سان میگذرد

همچنان ابر، بعد از باران

ببین که عشق می میرد ناگهان

میان ذره های زمان

اکنون منم در انتظار تو

هر روز و شب ... هر شب و روز

می فشارم روی هر خاطره

صورت خسته ام را هنوز

صورت خسته ام را هنوز*

 

پ.ن(2): برای دل خودم...

افسوس و حسرت رو رها می کنم. معلوم نیست از زندگی من چقدر باقی مونده...مهم اینه که بچه ها منو سرشار از عشق کرده اند.

خدایا حداقل، این وصل رو هجران مکن...

رفت در بی خبری، عهد جوانی افسوس

تا به جا مانده هستی، به چه عنوان گذرد

تا به کی صائب از آن جام جهان، باشم دور؟

مرگ، بهتر ز حیاتی که به هجران گذرد...**

 

*ترانه فریدون فرخزاد

**صائب تبریزی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 23:12  توسط فرشید | 

 

دلم اندازه این، ابرا گرفته

عشق تو، خنده از این، لبها گرفته

چی بگم، هر چی بگم، فایده نداره

غم عالم، توی قلبم، جا گرفته

بین ما هر چی بوده تموم شده. . .*

عزیز سفر کرده، عموی خدا بیامرزم تعریف می کرد، یک روز کلیه برادرها به همراه هم عازم روستایی شدند که مزار پدرشون بود. نزدیک غروب رسیدند.  یکسره راهی گورستان شدند. همگی بر سر مزار، شروع به گریه و شیون کردند. فقط پدر من خونسرد نشسته بود. یکی از اخوان گرام(عمو منصور)، با ناراحتی به پدر من گفته بود: "چرا گریه نمی کنی؟".  بابا  با خونسردی جواب داده بود " آخه گریه ام نمیاد!"

فردای اون روز، دوباره به همراه کدخدای ده، به گورستان رفته و فهمیدند شب گذشته قبر رو اشتباهی گرفته بودند. حالا نوبت پدر بود که برادرانش رو ملامت کنه و بگه که پدر من دراینجا آرمیده. اون کی بودکه شما دیشب براش گریه می کردید؟

حالا حکایت ماست. . .

بر اثر آدرس اشتباهی که ازعزیزی گرفته بودم، عازم نهاوند شدم در حالیکه باید به همدان می رفتم. به جای آرامگاه پیر مراد، قبرستان باباپیر در راه همدان، اراک به امامزاده باباپیر درنهاوند رفتم. علاوه بر آنکه مزار ققنوس عزیز رو پیدا نکردم، هیچ حس و حال عارفانه ای هم به من دست نداد.  تمام دیروز و دیشب رو پریشان بودم.

امروز صبح با کمک و راهنمایی عزیز دیگری، آدرس دقیق رو پیدا کردم. ققنوس دوبار در خواب به سراغم اومده. گرچه فریبرز از رانندگی غیر ضروری میگه، اما دلم آروم نمی گیره باید برم. . .

می روم جایز نیست . . . من رفتم. **

 

پ.ن(1): آخرین برگ از خاطرات ققنوس...

درست 1 هفته قبل از سفر همیشگی ققنوس، در آخرین برگ دفتر خاطراتش که با عکس احمد شاملو مزین شده، این جملات رو خوندم. این نوشته به لطف پوپک در اختیارم قرار گرفت.

سلام پیر مرد هر وقت می آم سراغت که چیزی تو ورقات بنویسم چرا انقدر دقیق نگام می کنی؟ یه کم کند شدم نمی دونم چرا احساس می کنم سرم می چرخه شاید قندم افتاده پایین بذار یه چند تاخرما بذارم کنارت تا شیرین با هم صفا کنیم مزه اش هم آب فقط یه چیز کمه صدای دایه که یه کم قربون صدقم بره و من براش دیوونه بازی درآرم
همه چی روبه راهه غذا پر از گوشت و روغن تارخ می کشه حیونا رو واسه گوشتشون و چقدر از گوشت متنفرم ولی یسنا مثل من سبزی خورش ملسه عشق می کنم وقتی می آد سر میز غذا اول سالاد می خوره اونم چی با اون ناخنای کوچیک کاهو بر می داره می ذاره دهن من ای خدا عجب عروسکی
المیرا چقدر می خواد با من مهربون باشه چقدر چشاش زیباست تارخ چه عروسی گرفته خوشم اومد عجب سلیقه ای.... موهای شرابی و چشمای سبز وای چقدر قشنگ اون چطوری زن این پیرمرد شده؟ ولی نه تارخ خیلی قشنگه الان دایه بود می گفت هر کی می خوای باش عزیزم ولی ماشالله یادت نره پاشم صدقه کنار بذارم والله
تولد خوبی بود دلم واسه همشون تنگ شده بود کاش فرشیدم بود هر چند که اونم دیگه تنهایی داره براش کمرنگ می شه .
باشه دفتر یه کاری می کنیم من و تو جمعه یه مهمونی بگیرم حظ کنی همه رو می گم بیان مهمون افتخاری اونشبم فرشید نمی ذارم جای خالی فرناز برای اون غم بیاره خسته شدم از اشک فقط می مونه گل برای بچه ها می رم زعیم می دم گلایی بپیچند رویایی رز هلندی .بذار دوشنبه بهت می گم چکار می خوام کنم فقط کاش این چند روز هوا برفی شه کسی جایی نره .خوب برم یسنا صدام می زنه الهی قربون اون صداش برم.چقدر تارخ دوست دارم که این رو به من هدیه دادی ........

پ.ن(2): پنجم خرداد سالروز ازدواج با فرناز. . .

تلخ تر از این نمیشه. پنجم خرداد رسید. با یک جدایی آمریکایی. کاملاً روشنفکرانه و با فراموش کردن تمام عهدها و قول و قرارها. . .

دست سردت میگه اون روزا گذشته

دیگه عشق و عاشقی از ما گذشته

میگم آروم بشه دل، تنها بمونه

میدونم دوره ی این حرفا گذشته

بین ما هر چی بوده تموم شده

عشق این دوره چه بی دووم شده*

 

پ.ن(3):برای حال پریشان این روزهایم. . .

ترسیده ام

درست مثل آهوی رمیده ای

که بره هاش را

جا گذاشته باشد

بی امید

هیچ ضامنی . . .***

یا ضامن آهو...

 

*ترانه گوگوش

**مسعود فرد منش

***فریبا عرب نیا

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 23:21  توسط فرشید | 

 ۴۶۰

به غربت می فرستد چرخ گردون بی سبب ما را

نمی دانم پی روزی فرستد یا اجل ما را...

تصادف  امروز در جاده...

وقت رفتن تصادف نبود

زمان برگشتن ...اجساد...

 و پارچه سفیدی به نام کفن موقت...

 

می خواستم سفر نامه امروزم رو بنویسم. اما از اولش همه چیز بد شروع شد. قرار بود عزیزی  با من در این سفر همراه باشه. زنگ زدم، تلفنش جواب نداد. حس کردم سختشه بیاد. تنها به راه افتادم. از شدت خستگی و بی خوابی بدنم نمی کشید.

به تن گفتم: لوس بازی در نیار... باید 900 کیلومتر راه رو بریم و برگردیم.

به چشم گفتم: ادا در نیار... اگه هی بسوزی و بخوای بری روی هم... هر چند دقیقه یک بار آب می زنم بهت.

به دل گفتم: دوباره نگیر... یار همسفر یعنی چی؟ کارد به اون شکمت بخوره که حسرت میوه پوست کندن و چای ریختن، در سفر رو  داری.

دل خواست جواب بده که  برای اینها نمی گیره. بهش رو ندادم. به دل که رو بدی باید سواری بدی...

مسیر رفت رو با شوق پیدا کردن مزار ققنوس، با هر جون کندنی بود رفتم. مسیر برگشت رو با بی حوصلگی و خواب آلودگی شدید برگشتم .

دیگه نه تن گوش می کرد، نه چشم،  نه دل.

اما در جاده خلوت ملایر به اراک ترافیک دیدم. یک تصادف وحشتناک. باورم نمی شد چند ساعت قبل، همین مسیر رو رفته بودم بدون هیچ حادثه ای.

 

جمعیت تماشاچی تا دلت بخواد. سر و صورت خونی فراوان( تازه می گفتند زخمی ها رو برده اند).

جنازه بیشتر از ۲۲ نفر. (اینجا رو بخونید).

پارک کردم. عکس گرفتم. یک نفر گفت: خبرنگاری؟ با سر جواب مثبت دادم.( برای شما خبر جمع می کردم. دروغ گفتم؟)...

گفت: آقای خبرنگار در مورد این جنازه بنویس.( با دست اشاره کرد به یکی از کسانی که پارچه سفید روش بود)

بغض کرد. ادامه داد...بنویس قبل از مردنش به بچه اش نگاه کرد و گفت: آخه این بابا هم نداره...بعد مرد. پرسدم بچه کو؟.گفت بغل جناب سروانه.

بچه شاید دو ساله بود. هنوز می لرزید. یعنی در اتوبوس به جز مادرش کسی نبود که آرومش کنه؟

راه افتادم با بغض.

به تن ، به چشم، به دل، گفتم : حالا جرات دارید بخوابید، یا کم کاری کنید.

از تن،  برق سه فاز پرید.

چشم،  تا نزدیکی تهران خیس بود.

و دل...همون دل همیشگی...تنگ تنگ...با چاشنی درد در قفسه سینه...

خوابم پرید. فوری به مادر زنگ زدم گه اگر اخبار رو دید یا شنید وحشت نکنه. "مادر من سالمم". مادر شکر خدا کرد. فرشیدش سالمه.

اما در همون لحظه چند مادر داغدار شده بودند.

 و پسری دو ساله  که حالا هم پدر نداره هم مادر...

سفر، سفر تلخی بود...

غمگینم...خسته ام...

خسته به وسعت  تنهایی دل...

 

پ.ن(1): یک سال پیش در همین روز...همین وبلاگ...

روز به روز. ساعت به ساعت. دقيقه به دقيقه. لحظه به لحظه. به چهارم و پنجم خرداد نزديك مي شم. حتي اجازه ندارم خاطرات اون روزها رو دوباره بنويسم.

 و چقدر ننويسندگي سخته . . . تنهايي حق منه . . . تنهايي حق آن كسي است كه قدر ندانست .

سر هر سينه سري تكيه كند وقت وداع

سر ما وقت وداع، بر سر ديوار دل است

خدايا به من قدرت آن را عطا كن كه بتوانم بدان اندازه كه او را دوست مي دارم، نياز دوست داشتنش را در خود خاموش دارم. *

 

پ.ن(2): تلخ... مثل زهر مار...

کار از این حرفا،  گذشته

تو دیگه،  بر نمی گردی

از همون،  لحظه بریدی

که خداحافظی،  کردی

تو بگو،  با چه امیدی

چشم به راه تو،  بمونم

وقتی که،  از توی چشمات

ته قصه رو،  می خونم**

 

پ.ن(3): برای دل خودم در این روزها...

این روزها دلم کمی غمگینه. اما خوب میشه خسته اس...همیشه همین جور بوده...محلش که نذاری میشینه سر جاش. مثل بچه آدم...

قیل وقال نیست

فریاد این بغض

صدای شکستن دل است

به " بی بهایی"...***

 

*عین القضات همدانی

**ترانه ای از فرزان

***از وبلاگ لبخند  

+ نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387ساعت 23:38  توسط فرشید | 

تو ماه را

بیشتر از همه دوست می داشتی

و حالا ماه هر شب

تو را به یاد من می آورد

می خواهم فراموشت کنم

اما این ماه

با هیچ دستمالی

از پنجره ها پاک نمی شود*

 

یک روز سخت کاری رو سپری کردم. گر چه استرس بی خودی که به خودم وارد می کنم، باعث شد قلبم کمی درد بگیره. باید به دکترم بگم. قلبم درد نمی گیره. فقط حس می کنم، قفسه سینه ام گنجایش قلبمو نداره. قلبم می خواد بیرون بزنه. درست مثل روزهایی که حس میکنم ظرفیت غم، از کالبد و روحم بیشتره.

 سه ماه میشه که دکتر نرفتم. هفته آینده این کوتاهی رو جبران می کنم.

در طول  روز،  به خاطر لطف دوستان، پیامک! های زیادی دریافت می کنم. از پیامک های مادرانه! که میگن قرص هاتو سر ساعت بخور، تا نوشته های گله آمیز تا اس.ام.اس های عاشقیتی!!...از اونایی که فریبرز وقتی خوشش میاد، برای 10 نفر با هم می فرسته اما مخاطب یک نفره....بگذریم...

اما امروز از عزیزی ذکور! پیامکی گرفتم که خیلی منو به فکر برد: