تبليغاتX
گویی مرا برای وداع آفریده اند
بنگر چگونه دست تکان می‌دهم گویی مرا برای وداع آفریده‌اند

تنها و غمگین

در برهوت بی کسی...

در برزخ انتظار...

بد جایی ایستاده ام...

 

کارهای سفر دبی، این بار به خوبی همیشه پیش نرفت. ساعت 8 به دبی رسیدم. دوستانی که دنبال کارها هستند، در مقابل خونه با ماشین منتظرم بودند. تا بعد از ظهر سه قرار ملاقات کاری داشتم. تا شب حتی فرصت نکردم که لباس عوض کنم.

ساعت 2 خوابیدم و دوباره از 8 صبح شروع کردم. اما ساعت به 12 ظهر که رسید، حس کردم رمقم تموم شده. به همراهم گفتم منو به خونه برسون که الان از شدت خستگی بیهوش میشم.

زندگی هم همین جوره...سگ دو می زنی، تلاش می کنی، اما در یک لحظه به تو فرمان ایست میدن. بدون لحظه ای فرصت برای کارهای زمین مونده. کارها که زمین می مونه، میان تورو از روی زمین بر میدارن.

همیشه

 پیش از آن که فکر کنی

 اتفاق می افتد...*

از لحظه رسیدن به خونه، تب داشتم. این تب هنوز هم رهام نکرده.

تمام استخون هام درد می کنه. اما اثرات سرما خوردگی ندارم. نمی دونم چرا دو روزه تب، اذیتم میکنه.

دیشب با یک ساعت تاخیر به ایران عزیز رسیدم. هر کاری کردم که بتونم بنویسم دیدم توانش رو ندارم.

امروز نوید ایمیلی زد که حسابی منو ترسوند. متن ایمیلش بسیار زیبا بود اما تیتری انتخاب کرده بود که برق سه فاز از من پروند. شیطنت ها و شوخی های این بچه به دلم میشینه. دنیای مهربونیه این پسر. خدا کنه از من فاصله نگیرند، که اگر این چنین بشه... دوباره تنها  میشم.

آغاز و پایانی

 نیست

تنها دوباره ، تنها

می شوم...**

 

پ.ن(1):یک سال پیش در همین روز، همین وبلاگ...

یک سال پیش در آخرین روز مرداد نوشتم:

نه پی حرفی برای گفتن

نه پی راهی برای رفتن

خسته است

 دلم...***

 امروز هم این چنینم...

 

پ.ن(2): یک سوال...

دل از نامهربونی ها...غمینه

درون سینه ام غم در کمینه

خرابه خونه ی دل ...از دو رنگی

چرا رسم زمونه این چنینه؟...****

 

*فروغ فرخزاد

**مهناز چتر فیروزه

***کتایون آموزگار

****پیش در آمد ترانه آمنه آغاسی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 20:53  توسط فرشید | 

همه چیز عریان است

ریشه از خاک بیرون زده...

احساس بی پناهی می کنم...

 

دیروز رو خیلی بد شروع کردم.

وقتی قندم رو اندازه گرفتم و عدد وحشتناک 275 رو دیدم، اعصابم به کلی به هم ریخت.

بعد هم ایمیلی که به حق بود و پریشونم کرد.

تازگی ها، وقتی به هم می ریزم، حس آدمی رو پیدا می کنم که چند نفر، دسته جمعی کتکش زدند، جسمش خرد و غرورش لگد مال شده.

 شب قبل از حرکت، ناراحتی مادر از وضعیت چشمش بیشتر نگرانم کرد.

در مسیر خانه تا فرودگاه، به قدری خوابم گرفت که 10 کیلومتر مونده به فرودگاه نگه داشتم و صورتم رو شستم. برای من که ساعت ها مسیر شمال رو بک نفس و بدون توقف، میرم و گاهی به فاصله چند ساعت بر می گردم، این خستگی عجیب بود. اگر ترس  جا موندن از پرواز نبود، کنار اتوبان می خوابیدم.

آقا اسمتون توی لیست پرواز نیست!

این جمله مسئول کنترل بلیط، خواب رو از چشمانم پروند.

مگه میشه؟ پس این بلیط چیه دست من؟...من گفتم...

توی بلیط هست. این جا نیست.ایشون گفت و به دستگاه روبروی خودش اشاره کرد.

داشتم برنامه ریزی دعوای فردا صبح با آژانش هواپیمایی رو توی ذهنم مرور  می کردم که نگاهم به تابلوی بالای سر مامور کنترل بلیط افتاد. پرواز وین بود.

آقا عذر خواهی می کنم، من مسافر پرواز دبی هستم. من گفتم...

نه اشتباه از منه چطور به بلیط شما دقت نکردم. شما منو ببخشید. امروز خیلی به هم ریخته ام.

هر دومون گفتیم. او به من با صدای بلند گفت. من توی دلم گفتم.

ساعت 4 در کافه تریای فرودگاه، جواب کامنت ها رو دادم.

نیم ساعت به سوار شدن به هواپیما مونده بود. به دلم افتاد یک بار دیگه ایمیلم رو چک کنم.

"خبر خوش"...این سر فصل ایمیل ناصرم بود.

با یک متن قشنگ، خبر نمره بسیار خوب امتحانش رو داد و از من خواسته بود از همه کسانی که براش دعا کردند، تشکر کنم.

خدا نخواست تمام خبر ها و اتفاقات سه شنبه بد باشه.

به مهماندار گفتم برای صبحانه صدام نکنید. نفهمیدم کی به دبی رسیدم.

 

پ.ن(1): برای کسی که مثل هیچ کس نیست...

به گمانت که می روی از دل

می روم... تو نمی روی از دل

نوشداروی من خداحافظ

آه بانوی من خداحافظ*

 

پ.ن(2): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ...

از وقتی فهمیدم وبلاگم رو می خونه، دلم می خواد هر شب براش بنویسم. این نوشتن به احترام عشقیه که یک روزی ...بود...

ولی تا میام شروع کنم، کلمات مثل الکل می پرند...

جستجوی بی فایده است

فکر می کنم

سر حرفی که باید به تو می گفتم اش

بلایی آمده...**

 

*الهام قریشی

**کتایون آموزگار

عکس: رضا حبیبی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 23:57  توسط فرشید | 

۵۴۰

بی تو

بیتوته کرده ام

ته تنهایی...*

 

امروز ایمیلی داشتم که فهمیدم چقدر بدم.

برام نوشت: "فرشید از دستت خیلی ناراحتم".

بهش قول داده بودم. سهل انگاری کردم. کارش رو سخت کردم.

خسته ام. بیشتر از همه...از خودم...

باز هم عازم سفرم. تا به حال این چنین بی حوصله به سفر نرفتم.

پ.ن: قطار رفت...

قطار رفت

بی صبرانه جا به جا می شوم

روی نیمکتی در ایستگاه

جا نمانده ام

سال هاست

منتظر

قطار بعدی ام...**

 

*از وبلاگ پیوس

**شهاب مقربین

عکس: رضا حبیبی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 23:33  توسط فرشید | 

ماه دیشب رودسر...

دیشب ماه...

چون دل من

گرفته بود...

 

از غم دوری بچه ها هنوز بیرون نیومدم. کوهی از کار در دفترم جمع شده. حس و حال نوشتن بر نگشته. به این میگن اوضاع قمر در عقرب...

طوفان هم

این همه آشفتگی را

تاب نمی آرد

کجاست مامن باد؟...*

مثل دانش آموزی که می دونه امتحانش رو بد داده، منتظر جواب هستم. برای خیلی جاهاش دفاع دارم، اما دیگه حوصله ندارم.

از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست

گر هم گله ای هست، دگر حوصله ای نیست...**

شرمنده ی همه عزیزانی هستم که میان بخونن، اما چیزی برای خوندن پیدا نمی کنند.

 

پ.ن: یک سوال؟

کاشکی بودی و می دیدی...بعد تو چه حالی دارم

تو شبای تلخ گریه... شونه هاتو کم میارم

حالا از وقتی که رفتی...بغض عالم تو گلومه

تنها یک بار تو رو دیدن...این تموم آرزومه***

تنها یک بار تو رو دیدن....تقاضای زیادیه؟

 

*فریبا عرب نیا

**ترانه داریوش

***ترانه جهان

عکس:رضا حبیبی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 23:54  توسط فرشید | 

 

 

گل من، گوهر من، کاش اینجا بودی

جان من، جوهر من، کاش اینجا بودی

اگر اینجا بودی... خانه خاموش نبود

آینه حوصله داشت، گل فراموش نبود...*

 

سفر به خوبی انجام شد.

 خدایا شکر، به خاطر خوش گذشتن به بچه ها...

خدایا شکر، به خاطر پیدا شدن وسایل...

 خدایا شکر، به خاطر امکان دیدار دوباره  پاره های قلبم...

 چند روزی فرصت می خوام تا خودم رو پیدا کنم. وقتی میرن، تا چند روز تک تک خاطرات و رفتارشون، در ذهنم مرور میشه.

چند روزی در التهابم تا ببینم برخورد ناصر و فرناز، چگونه خواهد بود.

 سعی می کنم هر شب سر بزنم. گر چه از روز نوشت ها کمتر نوشته  میشه، اما دل نوشته ها کماکان ادامه خواهد داشت.

دلتنگی، اضطراب این روزهای حساس، و خاطرات این 10 روز بد جوری روی قلبم سنگینی می کنه.

نفسم به راحتی دم و باز دم نداره.

در بد جایی ایستاده ام...

لحظه ها، لحظه های سنگینی ست.

اما در نهایت پر رویی!! به لطف خدا و برخورد مناسب عزیزانم، امیدوارم...

 

پ.ن(1): برای کسی که...

یک دم گمان مبر، ز خیال تو غافلم

گر مانده ام خموش، خدا داند و دلم

 

پ.ن(2):برای لحظه های کوتاه خوشی...

چشم به هم بزنی تموم میشه.

 انگار همین دیروز بود که در فرودگاه، به استقبال بچه ها رفتم.

انگار همین چند لحظه پیش بود که شعر فرودگاه اندی رو، با چه ذوق و شوقی برای سر فصل نوشته ام، انتخاب کردم.

 چه زود می گذرد...

چه زود می گذرد، وقت رفتن است انگار

دوباره موسم دل را، گسستن است انگار

همیشه رسم فلک از ازل، همین بوده است

هنوز قسمت دل ها، شکستن است انگار...**

 

پ.ن(3): یک سال پیش ...همین روز...همین وبلاگ...

روحم حوصله تحمل جسمم رو نداره***

*ترانه راستین

**مجتبی نادری

***پرویز شاپور

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 0:12  توسط فرشید | 

تمام می شوم از تو

نیستی که ببینی

پای دراز شده از گلیم را

چطور قلم کرده

زمانه...*

 

فرشید! این شامپویی که توی حمومه، مال منه. کسی دست نزنه. خودم بر می گردم، استفاده می کنم.

جمله بالا، در آخرین ساعات بودن بچه ها، تمام خستگی سفر رو از تنم به در برد.

بچه ها رفتند. مثل همیشه، فضای خونه بعد از رفتن اونا، بسیار سنگینه.

انگار روی قفسه ی سینه ام، یک تریلی کار گذاشتند که اجازه نمیده، نفسم کامل بالا بیاد.

مثل بچه هایی که حقش رو خوردند و به جز گریه هیچ جوری نمی تونه اعتراضش رو بروز بده، بغضی دارم به بزرگی سال های دوری ام، از پاره های تنم.

نهال رفت.پیمانم رفت. داماد مهربانم رفت. دلخوشی هام رفتند.

ناشکری نمی کنم. همه چیز عالی بود. به هر زحمتی بود، به همراهشون تا قسمت کنترل نهایی گذرنامه رفتم. به زور فرستادمشون داخل. نهالم می گفت وقت داریم، بازم می مونیم.

بار سنگینی به دوش نهالم افتاده. روزهای پر دلهره ای در پیش دارم.

نهالم گفت: فرشید ازت خواهش می کنم همه جزئیات زندگی مونو ننویس. خواهش نهال یعنی دستور...

قرار شد روز نوشت ها رو براش بنویسم. اما نه در وبلاگ.

کم کم باید عادت کنم به ننوشتن گزارش روزانه.

اما اینکه بنویسم دلم یه جایی می خواد که هوار بزنم و گریه کنم تا سبک بشم، که خصوصی نیست:

چند گویند به وحشی که نهان کن غم خویش

از که پوشد غم خود، چون همه کس با خبر است…**

دور و برم خلوته. غربت هم باعث میشه هیچ کس نباشه بتونه آرومت کنه.

دلم برای ایران هم تنگ شده...

غریبی بس مرا دلگیر داره

فلک بر گردنم زنجیر داره

فلک از گردنم زنجیر بردار

که غربت خاک دامن گیر داره...***

 

*لیلی عبداللهی

**وحشی بافقی

***بابا طاهر عریان

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 22:54  توسط فرشید | 

حالا که به خودم رسیدم

می گویند دیر است

درها را بسته اند

کلید هم گم شده...*

 

آخرین شب با بچه ها بودن رو سپری کردم. فردا روز خداحافظی ست.

شام آخر رو به اصرار نهال، مهمان جناب دوماد دوست داشتنی ام بودیم.

شام  آخر بی تو شاید شب آغاز باشه

می تونه زمین دلیلی واسه پرواز باشه**

تمام روز و لحظه ها رو، باهاشون گذروندم.

 

پ.ن: حال خوشی ندارم...

حال و روزم خوش نیست.

از عراقی دوش پرسیدم که چون است حال تو

گفت چون باشد کسی کز دوستان باشد جدا؟***

 

*ندا اخلاقی

**ترانه ستار

***فخرالدین عراقی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 1:45  توسط فرشید | 

با تو

پرنده شدن

چه آسان است...*

 

مادر میگه: فرشید با این کارهایی که نهال و پیمان می کنند وقتی برن چکار کنیم؟...

بدون فکر به نزدیک شدن تاریخ سفرشون، سعی می کنم از تک تک ثانیه ها استفاده کنم.

مسلما بعد از برگشتن نهال، طوفان بزرگی در پیش خواهم داشت. منتظر برخورد فرناز و ناصر(بخصوص) میمونم.

امشب با فرناز تلفنی صحبت کردم. نصیحتم می کرد. درست می گفت. هنوز از صحبت های من و نهال چیزی نمی دونه.

آه از این فردای ناپیدای من...

فردا و پس فردا، آخرین لحظه های در کنار بچه ها بودنه.

آقا بغضه...کم کم داره پیداش میشه. چشم به هم زدی، روزها رفتند.

نمی دونم دیدار بعدی کی انجام میشه.

سلب می کند

رویای محالت

امان زندگی را

 از من...**

 

*ناهید سرشکی

**مهدیه لطیفی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 23:37  توسط فرشید | 

سرخوش و مست و شاد

در روزهای سهمیه بندی عشق...

 

امروز فهمیدیم تاریخ برگشت بچه ها رو اشتباه محاسبه کرده بودیم. عزیزان دلم 24 ساعت بیشتر پیشم هستند.

همین مسئله برای شروع یک روز خوب کافی بود.

وقتی قدر زندگیت رو ندونی، میشه همین وضعیت...

میشد همیشه در کنارت باشند.

 چه کردی با خودت و زندگیت...فرشید...

از لحظه لحظه ی بودنشون استفاده می کنم. این دلتنگی ها رو وقتی میام اینجا می نویسم، که اگه ننویسم، دق می کنم.

جای خالی ناصر و نوید بد جوری به چشم میاد.

جای خالی  خیلی ها به چشم میاد...

نهال خسته از شیطنت ها و ورجه وورجه های امروزش در خواب نازه...در ست مقابل من روی زمین...جناب دوماد و پیمانم غرق تماشای  فیلم d.v.d هستند که خریدند. پیمان می گفت این فیلم الان در امریکا روی پرده ست. مادر خسته و بی رمق روبروی بچه ها نشسته.

جای خالی ناصر و نوید بد جوری به چشم میاد.

جای خالی زندگی خوبی که داشتم بد جوری به چشم میادو

خدا کنه بغض و التهاب ناشی از نزدیکی تاریخ سفر، به چشم نیاد...

 

پ.ن(1): برای دل پر تب و تاب خودم...

بادکنکی که دل کودکی ام

هوایش کرده بود

امروز ترکید...*

 

پ.ن(2): یک سال پیش... همین روز...همین وبلاگ...

چه کسی را

از تو بهتر داشتم

تا چنین

درس تلخی را به من بیاموزد

فقط در سایه عشق بزرگ ما بود

که چنین درسی آموختنی بود...**

 

*شهاب مقربین

**رسول یونان

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 23:37  توسط فرشید | 

این روزها...شیطنت های نهال

یعنی زندگی...

ابن روزها... حرکات با مزه پیمان

یعنی زندگی...

این روزها...شاد بودن مادر

یعنی زندگی...

این روزها...دور هم بودن

یعنی زندگی...

تا ساعت 5 صبح بیداربودم. ساعت 9 هم در دفترم حضور داشتم. فریبرز محبت کرد و من رو تا فرودگاه رسوند.

از شدت خستگی به مهماندار گفتم هیچ چیز نمی خوام فقط خواب...

امروز ظهر وقتی برای رضا ماجرای این چند روز رو تعریف می کردم، حواسم به کسی نبود که از شنیدن حرف های من له شد. مچاله شد. از همون لحظه قلبم تیر کشید. هنوز هم درد دارم.

امروز ناخود آگاه و از سر حماقت زخم کاری به کسی زدم که هیچ گناهی در مشکلات به وجود اومده نداره.

زخم زیاد خورده ام

نمک نمی خواهد

اشک شورش را در آورده...*

ساعت 11 به دبی رسیدم. همه خوابند. نهال در خواب هم پیمان رو اذیت میکنه. شیطنت هاش منو می بره به زمانی که دنیا مال من بود.

وای خدایا:

سخت دلتنگ یک روز دیر و دورم...**

از فردا 3 روز فرصت دارم تا از سهمیه دیدار این بار استفاده کنم. تمام تلاشم رو انجام میدم بهشون خوش بگذره.

کاش بعضی روزها 48 ساعته بود

کاش بعضی سال ها 12 هفته ای بود

کاش تنظیم زمان دست آدم بود

کاش این همه حسرت و ایکاش نبود...

 

پ.ن: یک سال پیش در همین روز...همین وبلاگ...

یک سال پیش نوشتم. اما انگار شرح حال امروزمه...

باور کن

غلو یا بلوف نیست

کم نیاوردم

کوتاه آمدم...***

 

*سعید خدا بخشی

 **از وبلاگ فاطمه

***محمود تقوی تکیار

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 0:23  توسط فرشید | 

دریا دلان

 از پرتگاه مرگ

به دریا رسیده اند

ما با صدای باران

از کوچه می گریزیم...*

 

بعد از 4 ساعت پرسش و پاسخ در اداره  پلیس دبی(شرطه)، به همراه دو مامور و اتومبیل پلیس، به مرکز کامپیوتر امارات مول و لمسی پلازا رفتیم. ولی چیزی به دست نیومد. فرید رنگ سقف ماشین رو فراموش کرده بود. از روی رنگ می شد فهمید که تاکسی مر بوط به کدوم یک از مراکز 8 گانه تاکسی دبی هست.

ساعت 10 خسته و نا امید به خونه برگشتم. قبل از پیاده شدن در مقابل اداره، افسر پلیس به من گفت: اگر پولت حلال باشه پیدا میشه و گرنه قید پول رو بزن. گفتم مدارکم برام مهم تره.

آخر شب کامنت های خصوصی و عادی دوستان رو دیدم. همه سراپا محبت. هر کسی به فراخور حالش، سعی می کرد کاری انجام بده. از خوانندگان خوب وبلاگم در دبی که تا به حال کوچکترین تماسی با اونها نداشتم و برام شماره تلفن گذاشته بودند تا کسانی که نذر و نیاز کرده بودند تا پدر ققنوس و بقیه که شماره حساب می خواستند که در دیار غربت تنها نمونم.

 ساعت 3 دراز کشیدم که بخوابم. با توجه به دو روز تعطیلی امارات مطمئن بودم تا یکشنبه هیچ خبری نخواهد بود.

با خدا شروع کردم به گله گذاری و ...

به خدا گفتم من هیچی، این همه آدم دعا کردند، تو نباید کاری انجام بدی؟. بهش گفتم ازش دلگیرم و خوابیدم.

 دو بار با خواب بد و کابوس بلند شدم و دوباره خوابیدم.

ساعت 7 صبح تلفنم زنگ زد. با بی حوصلگی دستم رو به طرف گوشی بردم. وقتی اسمم رو شنیدم و اینکه می گفت: آیا شما بسته ای در تاکسی جا گذاشتی؟ رگه های امید و معجزه رو دیدم. همه از خواب پریدند. نهالم انگلیسی صحبت می کرد و مامور پلیس هندی و عربی .

با هر جان کندنی بود فهمیدیم به کجا باید بریم.

عمو حبیب به دنبالم اومد. نهال و دوماد هم اومدند. در اداره پلیس راننده تاکسی رو دیدیم. باور نکردنی ست ولی می گفت در این دو روز اصلا صندوق عقب رو باز نکرده و دیشب از مرکز تاکسیرانی بهش زنگ زدند و رفته صندوق رو باز کرده. دیشب افسر پلیس به من گفت بعد از رفتن ما با تمام مراکز تماس می گیره. اما من باور نکردم.

نحوه ی پیدا شدن برام مهم نبود. این مهم بود که خدا به نیایش عزیزان نا شناسم گوش داده. معجزه بود:

پاسپورت، 28000 درهم امارات، کت و شلوار دامادی جناب دوماد و و و ...

همه پیدا شد. در لحظه ای که مشغول تحویل گرفتن وسایل بودم نهال خانوم در اداره پلیس از من نون و پنیر و چای شیرین می خواست!

شب قبل به نهالم گفتم بلیط جمعه شب رو کنسل کنه. تلفن اشغال بود و نتونست انجام بده. آخر شب به فریبرز گفتم کنسل نمی کنم دلم گواهی میده خبری میشه.

خدا دروغ نیست...

محبت دروغ نیست...

طاقت ما کمه.

ساعت 9 شب، وقتی به همراه فریبرز سوار هواپیما شدیم، باور نمی کردم عازم ایران عزیزم هستم.

فردا بعد از ظهر بر می گردم تا آخرین روزها رو با عزیزانم بگذرونم.

مدعی خواست که از بیخ کند ریشه ی ما

غافل از آنکه خدا هست در اندیشه ی ما...

 

*نصرت رحمانی

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 3:26  توسط فرشید | 

دستم بگیر

دارم به یادت...

می افتم...*

 

تمام امروز رو درگیر بودم. هیچ خبری از مدارک نشد. ساعت ها در اداره پلیس بودم. پرواز فردا شبم به هم خورد.

کارم چو زلف یار پریشان و در هم است...**

فردا و پس فردا اینجا تعطیله. سعی می کنم تمام وقتم رو برای بچه ها بذارم. برخورد نهالم با من بسیار خوبه. گر چه از صحبت هایی که با مادر کرد فهمیدم خیلی ناراحته. فقط نمی خواد منو ناراحت کنه.

علیرغم اینکه ساعت 4 صبح خوابیدم و از 8 هم دنبال کار ها بودم، اما سعی می کنم امشب برنامه ریزی کار ها مو بکنم و از شوک بیرون بیام.

 

پ.ن: تذکری برای خودم...

کسی در خانه

منتظر من نیست

یادم باشد

کلیدم را بردارم...***

 

*سینا بهمنش

**سعدی شیرازی

***فریبا شمس کیا

عکس:رضا حبیبی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 23:30  توسط فرشید | 

نرگسا...نسترنا...رویای باغ

هیچ کدوم عطر تو رو واسم نداشت

هیچ کدوم از بازی های سرنوشت

تلخی باخت تو رو واسم نداشت*

 

دیشب نهالم خوابید. ساعت 2 با "ناله ی  در خوابش" بیدار شدم. بالای سرش رفتم. نوازشش کردم. خوابش برد.

تا ساعت 4 روی ایوون  ایستاده بودم و فقط به یک جمله اش فکر می کردم:

چرا باید زندگی ما به اینجا کشیده میشد. مستقیما و به حق، گله اش از من بود.

ضربه نهالم کاری کاری بود.

 خراشی به دلم داد که تا مدت ها التیام نمی گیره.

بعضی خراش های دل...دل رو بد جوری زخمی می کنه.

بعضی خراش های دل...یه دفعه داغونت می کنه.

بعضی خراش های دل...له ات می کنه. مثل آدم کتک خورده...

حتی اگه این خراش ها...حقت باشه...

نفهمیدم چه ساعتی روی کاناپه خوابم برد. فقط یک لحظه حس کردم یک نفر پتویی روی من انداخت که با گرمای اون خوابیدم. فکر کردم طبق معمول کار مامانه. صبح مادر گفت نهال اومده بالای سرم و این کارو انجام داده.

ساعت هفت و نیم با تلفن عبدالله بیدار شدم که به دنبال کار های اداری برم. نهال و مادر بالای سرم بودند. سلام نهال که با لبخند شیرینش همراه بود به من گفت امروز خوب شروع میشه.

ساعت هشت از ایران هم در رابطه با کارم یک خبر خوب گرفتم.

 ساعت ده به خونه برگشتم . همه با هم به امارات مول رفتیم. فقط فریبرز نیومد که کمی کسالت داشت.

خنده های نهالم، بازی های پیمان، دنیا رو بعد از 24 ساعت برام زیبای زیبا کرد.

برای دوماد کت وشلوار دامادی خریدیم. برای پیمانم هم کت و شلوار زیبایی گرفتیم.

 همه چیز خوب، که نه، عالی پیش می رفت که یک سهل انگاری غیر قابل باور، تمام روز و شبمون رو خراب کرد.

فرید با مادر، با یک ماشین زود تر به خونه برگشتند. تمام وسایل رو هم با خودشون بردند. نیم ساعت بعد فرید زنگ زد که فراموش کرده ساک ها رو از عقب تاکسی برداره.

این یعنی رفتن کادو های داماد و پیمانم که با چه ذوقی خریده بودند. اما فاجعه اونجا بود که فهمیدیم کیف دستی من هم بین وسایل  بوده. یک کیف حاوی مقدار زیادی پول و از همه مهم تر پاسپورت من.

نه شماره تاکسی داریم نه ردی از تاکسی.

تا آخر شب، نهالم به تاکسیرانی زنگ زد. هیچ خبری از بسته ها نیست. فردا باید بریم اونجا . اما احتمال پیدا شدنشون بسیار ضعیفه.

جمعه شب باید به ایران بر می گشتم تا کار های اداری رو انجام بدم. شنبه شب باید به دبی می اومدم که چند روز آخر، پیش بچه ها باشم. همه چیز خراب شده. خراب خراب خراب...

در اوج نا امیدی فردا باید دنبال سوزنی در انبار کاه باشیم.

 یک غفلت ساده با زندگی من بازی کرد. اگر فردا پاسپورت پیدا نشه، تمام زحمت سه ماه اخیر و رفت و آمدم به دبی، از بین میره...

 

پ.ن(1): بدون شرح برای خدا...

خدایا...

دل مستحق این همه آزار نبود**

 

پ.ن(2): بدون شرح برای ...

به سرم می زند

بزنم زیر همه چیز

همه چیز

اما سر که کاره ای نیست

این دل است که

فرمانروایی می کند...***

 

*شهرزاد مغروی

**مسعود امینی

***از وبلاگ دختر شعر...

عکس:رضا حبیبی

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 1:24  توسط فرشید | 

مثل نخل تنها

 در بیابان...

در میان جمع و 

دلم...

 

وقتی که بغض کرد. وقتی که چشماشو بازتر کرد، تا اشکش سرازیر نشه، برای یک لحظه به مرگ خودم راضی شدم.

دیگه کم کم از خودم بدم میاد

تن پوسیده مو مرگم نمی خواد*

امشب به صحرا رفتیم. زود تر از هر شب خوابید.

خسته ام. یه جور وحشتناکی خسته ام.

بر شانه ام

بالی شکسته است

بر شانه ی چپم انگار

کوهی شکسته است

کجاست جای رسیدن؟

مرا بسوزانید

حالم شبیه  "مسافر" سهراب

خسته است...**

گفتنی ها باشه برای...شاید وقتی دیگر...

 

پ.ن(1): عکس های سفر دبی در گالری سایت...

از امشب دوباره هر شب سعی می کنم یک عکس به قسمت گالری اضافه کنم.

 

پ.ن(2): برای نهالم...

 دل من پر پر زد

که زبان بگشاید

که بگوید اسیر است اسیر

تو شنیدی اما

تو به خود سخت نگیر...***

 

*ترانه رامش

**از وبلاگ آتی

 ***سبحان معظمی گودرزی

  

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 0:15  توسط فرشید | 

 

آغاز و پایانی

 نیست

تنها دوباره

تنها می شوم...*

بچه ها در کنارم هستند...ولی کوتاه...

ثانیه ها می روند...به سرعت باد...

 

یک روز خوب...اولین روز دوران طلایی 10 روزه...

شیرین زبانی های نهال...مهربانی های پیمان...خاکی بودن جناب دوماد...گپ زدن های برادرانه با برادری که سال ها نبوده...

همه چیز عالی...

از شوک نامه فرناز تا حدودی بیرون اومدم.

زور که نیست دوستم نداره...

زور که نیست، دوستش دارم و براش احترام قائلم.

به احترام دوست داشتنش... بهتره آزادش بذارم.

بعضی عشق ها می تونه تا ابد در قلب بمونه.

عشق فرناز می مونه.

امروز با شیرین زبانی ها و شیطنت های نهال، همه عالی بودیم. نهال جوونم کرده. در همین دو روز آنچنان مراقب وضعیت غذایی منه که حالم بهتر شده.

وقت تماشای بازی  پرسپولیس اونقدر اذیتمون کرد که کم مونده بود فریبرز بلند بشه و کتکش بزنه. یک تنه همه رو حریفه.

با پیمان یک ساعتی رو در لامسی پلازا با هم گذروندیم. حالی کردیم حالستان.

و فردا ماه عسل تموم میشه. با نهالم صحبت می کنم.

شاید همین فردا فرناز رو هم در جریان بذارم.

بادبادکم

بند بریده

می روم هر کجا

بادا باد...**

از همین حالا ضربان قلبم بالا رفته. علائم بالا رفتن قند خونم رو کاملا حس می کنم.

و همچنان در جای بدی ایستاده ام.

لحظه ها... لحظه های سنگینی ست...

شود آیا که در میکده ها بگشایند

گره از کار فرو بسته ما بگشایند؟***

 

*مهناز چتر فیروزه

**سینا بهمنش

***حافظ شیرازی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 0:51  توسط فرشید | 

تو که از راه می رسی

می رود

هر چه دل

که ذره ذره اندوخته ام

یکجا بر باد...*

 

نهالم اومد. پیمانم اومد. داماد مودب و مهربانم اومد. برادر عزیز دلم اومد.

ایام به کام است. فردا با نهالم صحبت می کنم. فریثبرز و مادر میگن هفته اول حرفی نزنم. اما احساسم چیز دیگه یی میگه.

معمولا احساسم به من دروغ نمی گه.

اما اولین ضربه کاری رو امشب خوردم. پیمان به محض رسیدن نامه ای از فرناز به من داد.

یک نامه مثل خود فرناز...مهربان و متین.

برای بعضی مسائل تشکر کرده بود.

 اما چند جمله هم داشت که نشون می داد بر خلاف ادعای قبلی اش، تمام وبلاگ رو به دقت می خونه:

فرناز نوشته:

در حاشیه: بارها خواسته ام به اشارتی که در مورد من و اینکه چگونه "به طرز آمریکایی" به تو  "نه" گفته ام، حرفی بزنم و جوابی داده باشم، اما بهتر آن است که ساکت باشم. شاید روزی در این باره صحبت کردیم. 

و چند جمله داشت که نشون می داد همه چیز براش تموم شده:

برایت آرزوی بهترین ها را دارم. امیدوارم بزودی محرمی  برای قلب تنهایت پیدا کنی.

می دونستم همه چیز تموم شده ...اما ضربه کاری بود.

جای بدی ایستاده ام

بوته های خار تا قلبم رسیده

و بالاتر...**

نهالم اومده. اما غمگینم، و سراپا دلهره.

به مفهوم مطلق کلمه خسته ام.

 

*مهدیه لطیفی

**آزیتا قهرمان

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 2:32  توسط فرشید | 

امشب...امشب تو در راه

عمر جدایی... کوتاه

امشب میام به دیدار

پیشواز تو... فرودگاه*

یک ساعتی میشه به همراه مادر و فریبرز، به دبی رسیدیم. فردا شب در این لحظات، نهالم در آغوشم خواهد بود، و پیمانم.

به فاصله یک ساعت بعد از ورود جگر گوشه های من، برادرم فرید هم به دبی می رسه. دیدار برادر، بعد از 15 سال.

قبل از حرکت از فرودگاه ایران، با نهالم صحبت کردم.

لحظه دیدار نزدیک است...

امشب امشب تو در راه...عمر جدایی کوتاه

امشب میام به دیدار ...پیشواز تو فرودگاه

امشب امشب دل من...بی تاب و بی قراره

تیک تیک تیک تیک لحظه ها...از دور تو رو میاره

یه روز دو روز نبوده...عمری که بی تو سر شد

رفتی سفر دل من...دور از تو عاشق تر شد

جای تو پنهون نشد...جدایی آسون نشد

دل از دوست داشتن تو...هرگز پشیمون نشد

امشب امشب تو در راه...عمر جدایی کوتاه...

عمر جدایی کوتاه...

سرنوشت ساز ترین سفر زندگی ام، به خوبی شروع شد. تا انتهای این سفر چگونه رقم بخوره.

 

*ترانه ی فروگاه اندی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 0:57  توسط فرشید | 

۵۲۵

هیچ چیز

هیچ کس، زیبا نبود

عشق فریبم داد

اینجا چه بیهوده ماندم

وقتی که می شد رفت

چمدانم را می بندم

بی هیچ خاطره ای

اشکی بیفشان

برای مردی که . . .

تهیدست سفر می کند *

 

اگر خدا بخواد، فردا شب به همراه مادر و فریبرز عازم سفری هستیم، برای دیدار نهالم، جناب دوماد، و پیمانم...

از فردا شب تا لحظه خداحافظی عزیزانم، غصه و اندوه تعطیله.

برای همین پست امشب رو برای دل خودم می نویسم. فقط برای دل خودم می نویسم. به خداوندی خدا که اگه ننویسم، فشاری که بر قلبم سنگینی می کنه، کار دستم میده.

بزودی نهالم رو برای دومین بار در 14 سال اخیر خواهم دید. پیمانم رو هم همین طور. نوید و ناصر قبلا دو بارشون رو اومدند. در 14 سال هر کدوم از بچه هامو دو بار دیدم به مدت 10 روز.

خدایا...هیچی ولش کن...

عازم سفرم. اما پاره هایی از دلم در اینجا جا می مونه. به مادر گفتم همیشه قسمت من از زندگی همین بوده. تکه تکه بودن...

از خدا می خوام کمکم کنه بتونم تمام حرفام رو با نهالم بزنم.

از خدا می خوام کمک کنه که  نهالم، درکم کنه.

از شما می خوام دعا کنید همه چیز خوب پیش بره.

 

پ.ن:  یه چیکه درد دل...

یه چیکه درد دل... با کسی که روزی سنگ صبورم بود

گفتی برو...گفتم به چشم

این بود کلام آخرین...

گفتی خداحافظ تو...گفتم همین؟ گفتی همین...

گریه نکردم پیش تو... با اینکه پر پر می زدم

با خون دل از پیش تو... رفتم و باز نیومدم

بازی عشق تو رو...جانانه باختم

مثل بازنده ی خوب...مردانه باختم

همه ی ثروت من تحفه ی درویش

نفسم بود که به تو...شاهانه باختم

لبخند آخرین من...دروغ معصومانه بود

برای پنهان کردن...داغ دل ویرانه بود

من مات مات از بازی  شطرنج عشق می آمدم

شاه مهره ی دل رفته بود...من لاف بردن می زدم**

برام دعا کنید از اون ته های دل...

 

*رسول یونان

**ترانه شطرنج  مهرداد از شهیار قنبری

  

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 23:2  توسط فرشید | 

دیوار ها

گاهی نیاز دارند

به کسی تکیه کنند...*

 

چند روزی بیشتر به دیدار نهالم نمونده. 10 روز در دبی خواهند بود. مطالب مهمی رو باید با دخترم مطرح کنم. کاش پسر بزرگم، ناصر هم بود.

روزهای لبریز از اضطرابی رو سپری می کنم. شوق دیدار جگر گوشه هام از یک طرف، بیم عکس العمل عزیزانم از طرف دیگه، دیدار برادری که بعد از 15 سال به دبی میاد از یکطرف، عدم توفیق برادر دیگه، در راه انجام کار های اداری و در نتیجه از دست دادن فرصت دیدار، از طرف دیگه، روزهای سرشار از التهابی رو برام رقم زده.

افتادم

به جاده ای که دوست می داشتم

و جاده مرا برد

برد

برد

به جایی که دوست نمی داشتم**

 امروز مادر وقتی با فرهاد تلفنی صحبت کرد و فهمید که پسرش نمی تونه بیاد، گفت: سعی کنید تا وقتی چشمام می بینه بیاین همه تونو ببینم. دلم لرزید.

علیرغم رعایت همه جانبه رژیم غذایی، نوسان وحشتناکی در قند خونم دارم که مطمئن هستم ناشی از همین اضطراب هاست.

 امشب عزیزی که همیشه به دعاهاش اعتقاد دارم به من گفت دلش روشنه همه چیز به خوبی می گذره. خدا کنه برای دلخوشکنکم نگفته باشه.

انتظارم از خودم بیشتر از این حرف ها بود. معمولا در بسیاری از موارد و در بن بست ها، مشاور خوبی برای اطرافیانم هستم اما حالا کسی رو می خوام که به من مشاوره بده.

دیوار ها

گاهی نیاز دارند

به کسی تکیه کنند

 

پ.ن(1):برای دل نوشته های خودم...

گر چه می دانم شکایت را در او تاثیر نیست

می کنم خالی دل درد آشنای خویش را***

 

پ.ن(2): خنده داره یا گریه دار؟ یا اسباب شرمندگی؟

اجلاس غیر متعهد ها در تهرانه. من پاپتی رو که راه نمیدن. کسی که اونجا میره، یعنی از مسئولین محترمه.

از مسئولین اجرایی. به من بگید باید بخندیم یا گریه کنیم یا عرق شرم بریزیم:

 زماني که خبرنگار شبکه خبر به صورت زنده در حال ارائه گزارش نشست تهران بود يکي از مسوولان اجرايي که از خبرنگاران اطراف خود غافل بود با تلفن همراه با همسرش تماس گرفت و گفت:"بزن کانال 6 الان از جلو تلويزيون رد مي شم" و سپس تا نزديکي خبرنگار شبکه خبر آمد و از جلوي دوربين رد شد!

برای دیدن منبع خبر به اینجا  مراجعه کنید.

 

*علیرضا وهابعلی

**شهاب مقربین

***صائب تبریزی

عکس:رضا حبیبی

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 0:33  توسط فرشید | 

بعد از عشق

دلت را به که می سپاری؟...*

 

برای انجام کارهای بانکی، و آخرین برنامه ریزی های سفر نهال،  آقای دوماد و پیمانم، سفر یک روزه ای به دبی داشتم.

دیشب از شدت خستگی و تاخیر دو ساعته هواپیما، نتونستم بنویسم. حالا تلافی می کنم و سفر نامه 18 ساعته رو، می نویسم.

جان؟ 18 ساعت که  سفر نامه نداره؟ عرض می کنم خدمتتون. اصلا دو ساعتش رو می نویسم:

پرواز ساعت 6 صبح دیروز با یک ساعت تاخیر همراه بود. اما کمتر کسی به فکر تاخیر بود. اکثرا در این فکر بودند که خانم مهناز افشار همسفر ما به دبی خواهد بود یا با پرواز هامبورگ میره.

گیت پروزا ما و مسافران آلمان در کنار هم بود. ورودی 25 و 26.

چند نفری طاقت نی‌آوردند و مشتاقانه خودشون رو به ستاره سینما رسوندند و سئوال کردند. بعضی ها هم مثل بنده! از ترس عدم تخصیص اعتبار بانک های شریفه ملت در آینده، سوال که هیچ، نزدیک هم نشدیم.

زمانی که مسافرین هامبورگ سوار شدند، خیال مسافران دبی راحت شد که مهناز خانم! همسفر دبی هستند.

بر خلاف همبشه با اتوبوس رفتیم.( تا دبی رو نمیگم! ). خانم افشار به همراه گروه اول سوار شدند. من در سری دوم بودم.

از درب عقب هواپیما باید سوار می شدیم.. بلیط من 1f بود. یعنی از جلو اولین صندلی، کنارپنجره، سمت راست.

از ته هواپیما تا قسمت جلو  که فقط دو ردیف هست، برسم، خانم مهناز افشار رو ندیدم. البته زیاد هم دقت نکردم!!

وقتی به جای مبارک خودمان رسیدیم، چشمان مبارکمان به جمال زیبای مهناز خانم روشن شد که در صندلی 2e جلوس فرموده بودند. ردیف پشت سر من. قفسه بالای سر من پر بود از بالش و پتوهایی که برای مسافران در اونجا گذاشته بودند. مجبور شدم کیفم رو بالای سر ستاره سینما، بچسبونم! به ساک ایشون.

 در دایره  قسمت اوضاع چنین باشد

 یکی فقط همزیستی کیفی براش مقدور میشه.

بهشون گفتم اجازه میدید کیفم رو بالای سر شما بذارم. با خنده ملیحی موافقت فرمودند!

البته تا به حال یادم نمیاد برای گذاشتن ساکم از کسی به جز بعضی مهمانداران زیبا، اجازه گرفته باشم اما فکر می کنم به خاطر تعدد سفر خارجه، کمی مبادی آداب شده ام و گرنه دلیل دیگه یی برای این همه ادب وجود نداشت.

 مهمانداران مرد دقیقه به دقیقه به ایشون سر می زدند. از مهمانداران زن در اطراف ما هیچ خبری نبود.

به مهماندار گفتم برای صبحانه منو صدا نکنند، می خوام بخوابم. بلافاصله ایشون هم همین جملات من رو به مهماندار گفتند. وای خدایا چه تفاهمی!

صندلی رو که خوابوندم، ایشون رو می دیدم اما به روی خودم نیاوردم و مشغول استراحت شدم.

مهناز خانوم مهماندار رو صدا کردند، فکر می کنم حتما صداشون استریو بود که دو مهماندار با هم اومدند.

ایشون فرمودند نمیشه این دسته وسط رو برداشت؟ نمی تونم راحت بخوابم.( اشاره به دسته ی بین دو صندلی کردند) و ادامه دادند چون خیلی خسته اند، می خوان راحت بخوابن.

فراموش کردم بنویسم هم صندلی بغلی من خالی بود و هم صندلی بغلی ایشون. وای خدایا باز هم تفاهم!

مهماندار با یک دنیا عذر خواهی گفت: نمی تونه کاری کنه که مزاحمت دسته! از بین بره.

متاسفانه در مورد دسته! با همسایه زیبای خودم تفاهمی نداشتم و راحت خوابیدم. مطمئن بودم خواب ستاره مهربان و مودب  سینما رو خواهم دید.

مرده شور فریبرز رو نبره که در همون نیم ساعت خواب

دو بار اومد و از چک و مشکلات حرف زد. خدا حاج مهدی

رو هم رحمت کنه که اومده بود دستم رو گرفته بود و می

کشید و می گفت تو هم چاقی باید با من بیای بریم اون

دنیا!!

لحظه ی پیاده شدن، وقتی خواستم کیفم رو بردارم، هنوز نشسته بود. از صبر و ادبش در برخورد با

مهمانداران سمج که مرتب یا امضا می خواستند یا

عکس، و حوصله ای که به خرج داده بود، تعریف کردم. و همزمان با تعریف، دستم رو روی شونه اش گذاشتم تا دل آقای گلزار بسوزه که در مقابل دوربین نمی تونست حرکتی رو که من انجام دادم ، بده.( پشت صحنه به من مربوط نیست). با لبخند ملیحی از توجه من به این موضوع تشکر  کردند.

از شوخی گذشته، برخورد مهناز افشار با مردم سمج و مهمانداران سمج، قابل احترام بود.

 همین...

سفر نامه ی دبی همین بود. 18 ساعت سفر( به جز دو ساعت اولش)، که سفر نامه نداره...

 بعد رسیدم فرودگاه. رفتم دنبال کار و زندگی خودم...خلاص...

 

پ.ن: خ...مثل خر تو خر...

بدون هیچ توضیحی، خبر  رو بخونید.

تنها چیزی که برای دوستان دست اندر کار مهم نیست، وقت مردم و احترام به مردمه.

بمیرم برای وطنم...

ایرانیان که فر کیان آرزو کنند

باید نخست، کاوه ی خود جستجو کنند

ایوان پی شکسته، مرمت نمی شود

صد بار اگر به ظاهر وی، رنگ و رو کنند

نوحی دگر بباید و طوفان وی زنو

تا لکه های ننگ شما، شست و شو کنند**

 

*محمد باقر کلاهی اهری

**نیم تاج سلماسی

عکس: رضا حبیبی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 21:57  توسط فرشید | 

 

آزاد آزادم ببین...چون عشق در گیر من است

دیگر گذشت آن دوره که...تقدیر زنجیر من است

شاید نمی دانی ولی...از خود خلاصم کرده ای

آیینه خالی فقط... امروز تصویر من است

با عشق تو بر باد رفت...آن آبروی مختصر

من روح بارانم ببین...چون عشق تقدیر من است*

 

آخرین دو شنبه بی نهالم رو سپری کردم. اگر عمری باقی باشه، هفته دیگه، نهال خانوم هست و لحظه های زیبای  دیدار و گرسنگی من...

روز خوبی رو گذروندم. یک دوست، یک عزیز، حرکتی انجام داد که در این دوران لبریز از نامردی، و روزگار تلخ تر از زهر، کارش ستودنی بود.

 

میان دوستان قدیمی

نیاز زیاد گفتن نیست...**

 

امروز خبر بدی هم شنیدم. سه سال پیش در گوشه ی خیابان ولی عصر، یک تاکسی پیچید جلوم. با توجه به شرایط خاص اون روزها، حسابی ترسیدم.

پیاده شد. حاج مهدی بود. همبازی فوتبالی ما در سال های 1368 تا 1372. 

همدیگه رو در آغوش گرفتیم. اصرار کرد دوباره به جمعشون اضافه بشم. با دست زد به شکمم. با خنده گفت:

وزن اضافه کار دستت میده. یه وقت به نفسی که فرستادی توی ریه هات، میگی بیا بیرون. قلبت اعتصاب می کنه، اجازه نمیده. بعد باید بری بهشت زهرا. آقا فرشید حالا حالاها وقت مردنمون نیست.

امروز ساعت 10 در دفتر، یک همبازی  دیگه ی اون سال ها، به دیدنم اومده بود.

حاج مهدی، نفسش رو داد داخل ریه. قلبش اعتصاب کرد. رفت بهشت زهرا.

بد جوری دلم سوخت.

فریبرز هم غمگین شد. حاج مهدی رو همه دوست داشتیم.

بعد از رفتن مهمان، نگرانی رو در چهره ی فریبرز دیدم. 3 بار گفت:

فرشید، حاج مهدی هم چاق بود. تو رو خدا رعایت کن. بیا بریم دکتر.

فریبرز می ترسه قلب من هم اعتصاب کنه. اما نمی کنه.

قلب من یه دنیا مرام داره.

 

پ.ن: لحظه های انتظار برای لحظه موعود...

 هر روز کلمات رو پس و پیش می کنم تا مطالب نا گفته ای که باید گفته بشه رو آماده لحظه موعود کنم، اما کلمات یاری ام نمی کنند. برای همین به هم ریخته ام. بی حوصله ام، و سرشار از اضطراب...

کوه، رسا

سنگ، رسا

نغمه آب ها، رسا

برگ، رسا

ساقه، رسا

قامت آرزو، رسا

آه....

ای کلمات نارسا...***

 

*ترانه احسان خواجه امیری

**یارتا یاران

***عمران صلاحی

عکس: رضا حبیبی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 23:45  توسط فرشید | 

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردنی ست...*

 نگید که نگفتم....

 

دیشب با عجله رفتم و لب تاپ رو نبرده بودم. خونه ی رضا هم برق نبود که بتونم کامنت ها رو چک کنم.

سفر خوبی بود. از رضا راضی ام. همین. خدا ازش راضی باشه.

سفر در تنهایی، فکرت رو باز می کنه. در مورد یکی دو مسئله مهم که مدت هاست با خودم کلنجار میرم، تصمیمات مهمی گرفتم. خدا کمکم کنه که بتونم انجام بدم.

فردا عزیزی به دفتر میاد و شاید با حرکتی که انجام بده، اولین قدم جدی روشن شدن وضعیت آینده کاری ام برداشته بشه. این محبتش رو هیچوقت فراموش نمی کنم.

ساعت 12 دیشب، تماسی گرفته شد که دوباره خر شدم و نفهم باقی موندم.

 روزهای آینده آبستن حوادث زیادی خواهد بود. رازهایی بر ملا خواهد شد. مسیر زندگی کاملا مشخص خواهد شد.

وای که چقدر خواهد شد در راه دارم.

وای که چقدر حرف ناگفته در گلو دارم.

و چقدر سخته حرف های گفتنی که باید ناگفتنی بمونه.

وقتی عاشق شوی راز دل تو، گفته نتونی

چقده سخته خدایا...چقده سخته خدایا...

دلبرت خنده کنه با دگران

تو بسوزی و براش، گریه کنی

دلبرت بیاد بپرسه که چرا؟

تو براش گفته نتونی...تو براش گفته نتونی

چقده سخته خدایا...چقده سخته خدایا...

دلبرت سفر کنه تنها شوی

مثل ماهی ها از آب جدا شوی

بتپی، مجنون شوی، تباه شوی

تو به کس گفته نتونی...تو به کس گفته نتونی

چقده سخته خدایا...چقده سخته خدایا...**

 

خدایا، در این روزهای سرشار از دغدغه و دلهره، مادر رو برام سالم نگه دار که طاقت رنجشش رو ندارم.

امشب هم رضا و فریبرز با عهد و عیالشون اینجا بودند. وقتی همه هستند مادر روحیه اش بهتره.

 

پ.ن: برای جناب آقای فرشید خان حیرانی!!...

فرشید خان، اینهمه در تلاطم نباش!

به اختیار قضای زمان بباید  ساخت

که دایم آن نبود کاختیار ما باشد***

 

*فروغ فرخزاد

**ترانه راز دل هایده

***سعدی شیرازی

عکس:رضا حبیبی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 23:10  توسط فرشید | 

۵۲۰

شمع و گل و پروانه

یارم میاد به خانه

شمع و گل و پروانه

یارم اومد به خانه

 شمع و گل و پروانه...*

 فرشید خان!

تا فردا صبح هم بخونی... نه یاری هست...نه دیداری، نه خونه ای...

 

از عشق سخن گفتن...

در اینکه مسئله ام با فرناز تموم شده، کوچکترین شکی ندارم. اما این رو می دونم عشقم به فرناز، تا ابد در دلم زنده می مونه. امروز بیشتر از همیشه این موضوع رو حس کردم.

 به امریکا زنگ زدم تا با بچه ها صحبت کنم. فرناز گوشی رو برداشت. حال و احوالی مثل همیشه. از وضعیت چشم مادر پرسید. وقتی در مورد قند و بینایی مادر توضیح می دادم، حرفم رو قطع کرد و گفت:

فرشید مراقب چشم های خودت باش. مسئله قند رو شوخی نگیر . بیشتر از همه خودت در خطری.

این ها رو زمانی گفت که هنوز از آزمایش وحشتناک قندم خبر نداره...

 می بینید! یک گفتگوی ساده و معمولی بود. شاید حتی اگر با بقال سر کوچه اش هم صحبت می کرد، همین دل نگرانی رو در موردش داشت و ابراز می کرد! اما همین که دیدم نگرانمه، به طرز عجیبی"خوش خوشانم" شد.

و خاصیت عشق همین است...

روزگاره و کاری اش نمیشه کرد.

یک روز در کنار عشقت، با پیکان جوانانت، اتوبان پارک وی رو تا دانشگاه ملی،  با سرعت یکسان می رفتی که دنده عوض نکنی و دستت از دستانش جدا نشه، یک روز هم فقط به یک احوالپرسی ساده دلخوش میشی و سر مست و همون جوری که گفتم، "خوش خوشانت" میشه.

سزای آن کسی که قدر ندانست همین دلخوشکنک های جیره بندی هست و بس.

 

امروز همچنان نفهم بودیم...فردا فهمیده می شویم...

با تک تک بچه ها صحبت کردم. حسابی سر حال اومدم. به شکرانه این سر حالی، امروز رو هم به "او" مهلت دادم. قدر ندونست.

دقایقی پیش براش اس.ام.اس دادم و گفتم از فردا کارم رو شروع می کنم. براش نوشتم فقط دعا کنه تا فردا ظهر من زنده نباشم که نتونم حرکتی انجام بدم.

فکر می کنم از همین حالا دست به دعا برداشته. اگر هم بدونه که تا ساعتی دیگه عازم شمال هستم، حتما با امیدواری بیشتری دعا خواهد کرد.

به هر حال اگر زنده باشیم، فردا نفهمی رو کنار می گذاریم و فهمیده می شویم، تا نجابتمان را به حساب حماقتمان نگذارند.

 در این فاصله امروز کسی به دیدنم اومد که فکر میکرد می خوام علیه او حرکتی انجام بدم. بهش گفتم فعلا او مد نظرم نیست. با خیال راحت بره به کارهاش برسه. گفت هفته دیگه میاد و جبران می کنه. بهش گفتم باورش ندارم. فکر می کنم حالا که خیالش راحت شد باهاش کاری ندارم دیگه خبری ازش نمیشه.

گرچه دلم می خواد خلافش ثابت بشه.

 

م... مثل مادر...

مادر امروز تزریق بسیار دردناکی در انگشت هاش داشت. فراموش نمی کنم دو سال پیش وقتی از پزشک معالجش دلیل مشکل به وجود اومده برای انگشت هاش رو پرسیدم، گفت: فقط کار زیاد...و من چقدر اشک ریختم.

فریبرز، ( که این روزها بیشتر از همه و همیشه مادر رو در رفتن به بیمارستان و دکتر همراهی می کنه)، می گفت، درد مادر اونقدر زیاد بود که فریبرز طاقت شنیدن ناله های مادر رو نداشته و از مطب بیرون اومده.

مادر روزهای سختی رو می گذرونه ، اما صبورانه. دکتر بهش استراحت مطلق داده. اما هنوز اجازه نمیده کسی بیاد غذا درست کنه.

وقتی شب ها عینک می زنه که نور اذیتش نکنه، دلم می گیره. خدا کنه تزریق چشمی جواب بده. مادر به پایان 6 هفته امیدواره.

 

پ.ن(1): و تو دیگر نیستی...

چگونه می توان از کنار دری سخن گفت

که به خانه ات باز می شود

و تو دیگر نیستی؟**

 

پ.ن(2): خسته ایم...

زیاد نوشتیم که بدانید سر حالیم.

روده درازی کردیم که بدانید حالمان خوب است.

گزارش روزانه دادیم که در جریان احوالاتمان قرار بگیرید.

اما از همه ی این ها که  بگذریم...خسته ایم...

عزیزان زیادی در اطرافم هستند که نهایت محبت رو می کنند تا کمی آرامش خیال داشته باشم، اما شرمنده ی همه اونا هستم که عکس العمل مناسب رفتار و محبتشون رو ندارم.

یک روز دوست پشت در خانه اش نوشت

ما خسته ایم دیدن مهمان برای بعد...***

دعا کنید نفرین دوستان در حق ما نگیرد تا فردا به سلامت از سفر شمال برگردیم.

تا باز هم برایتان بنویسیم

و با نوشتن آرام شویم

مثل حالا که آرام شدیم

مثل حالا که دوستتان داریم...

 

*ترانه قدیمی ایرج

**شمس لنگرودی

***احسان ایزدی

عکس: رضا حبیبی

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 23:22  توسط فرشید | 

ای کاش کسی از عاشقی بو ببرد

دل را به شکار چشم آهو ببرد

خسته شدم از خودم خریداری کو؟

تا قلب مرا به شرط چاقو ببرد*

 

دیشب از یک سفر سه روزه برگشتم. به محض رسیدن به ایران و در راه خونه، چند تلفن، آنچنان اعصابم رو به ریخت که شب رو با دو قرص زیر زبونی قلب سپری کردم.

لطف مکرر می شود حق مسلم...

دردهایی هست که نه میشه به کسی گفت و  نه حتی میشه در چاه فریاد کرد. فقط باید خفه شد که:

 خود کرده را تدبیر نیست...

امروز تا ظهر خواب بودم. فریبرز و بچه های مهربونش، آخر شب اومدند. تا حدودی روحیه ام بهتره.

 فردا قراره تکلیف کارم با کسی که برام خیلی عزیز بود، روشن بشه. خدا کنه عصبی ام نکنند. حوصله ی بد شدن ندارم. اما بعضی اوقات بد نشدنت رو به حساب نفهمیدنت می ذارن. فردا آدم فهمیده ای خواهم بود!

 در مجموع زمانه ی بدی ست. خدا رو شکر که تموم میشه.

وضع زمانه قابل دیدن دو بار، نیست

رو پس نکرد هر که از این خاکدان گذشت**

 

پ.ن(1):: برای دل صبور خودم...

یه روزی، یه جایی، بهت ثابت میشه،  چقدر با پافشاری اشتباه کردی. اما اون روز راهی برای جبران اشتباه نمونده. از همینه که دلم می گیره.

فقط دعا می کنم زمین گرد باشد

اینجور که ما از هم دور می شویم

 جایی دوباره به هم باز...

 می رسیم...***

 

پ.ن(2): تصویر تنهایی...

 امروز صبح رضا حبیبی نازنین، چند عکس فوق العاده زیبا برام فرستاد. می خواستم یکیشو براتون امشب بذارم. اسمش رو هم  انتخاب کرده بودم... تنهایی...

اما دیدم عکس رو توی وبلاگ خودش گذاشته. فرقی نمی کنه. مهم دیدن این عکس زیباست. اینجا  رو ببینید.

 

*جلیل صفر بیگی

 **کلیم کاشانی

***از وبلاگ چون نان و نمک

عکس: آیناز برام با قطره های اشک شمع، درست کرده. فرشیدی با قطره های شمع...

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 23:31  توسط فرشید | 

طناب برای بستن

سیم خار دار برای فرار نکردن

زین برای سواری دادن

این است زندگی...

 

همکار آدم که سحر خیز باشه، نتیجه اش این میشه که به جای قرار 9 صبح، ساعت 8 بهت زنگ بزنند که بیا پایین.

کار امروز رو از ساعت 8 شروع کردیم. به لطف خدا همه چیز خوب پیش رفته. فردا هم قراره پولی که دستگاه عابر بانک دبی خورده! به حسابم واریز بشه.

در بانک بودم که جناب  "دوماد" زنگ زد. شنیدن صداش خوشحالم کرد. به دیدارشون زمان زیادی نمونده.

 بعد از ظهر به همراه همسفرانم، به صحرای دبی رفتم. خیلی خوش گذشت، گرچه دیدن خانواده های در کنار هم، داغی رو در دلم زنده می کنه که فراموش شدنی و التیام پذیر نیست.

داغی ست که تا مرگ نیاید ...نرود...

حالا این منم

و این همه آرزو

که تبخیر می شوند...*

فردا شب به ایران عزیز بر می گردم. سفرم طولانی، اما پر بار بود.

دلم برای داشته های ایران یه ذره شده.

دلم برای داشته های دور از خودم در آمریکا...به خدا دلی نمونده براشون...فقط چشم انتظاری مونده...

دیدارشون هم مثل زندگی ام شده...تکه تکه و نصفه نیمه...

این یکی میاد اون یکی نیست. اون یکی میاد این یکی نیست.

وقتی هم میان، تا چشم به هم میزنی، رفتند...

خدایا بازم شکرت، اما...

دل مستحق این همه آزار نبود...**

 

پ.ن: برای وطن مظلومم...

در دبی در چند سال گذشته فقط یک یا دو بار باران اومده. تا چشم کار می کنه بیابان برهوت، اما قطعی برق براشون خنده داره.

بمیرم برای وطنم...

برای مردم وطنم...

چه کسی می گوید

که گرانی ست اینجا

دوره ی ارزانی ست

چه شرافت ارزان

تن عریان ارزان

و دروغ از همه چیز ارزان تر

آبرو، قیمت یک تکه ی نان

و چه تخفیف بزرگی خورده ست

قیمت هر انسان***

 

*فریبا شاد کهن

**مسعود امینی

***از وبلاگ امیر

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 0:19  توسط فرشید | 

بازم داری می باری، ای دل تنها

هیچی ازت نمونده، ای دل تنها

اون که رفته دیگه رفته، بر نمی گرده

بسه چشم انتظاری، ای دل تنها*

 

بر خلاف سفر هایی که تنها راهی می شدم، هم همسفر داشتم، هم تا چند دقیقه قبل از پرواز در کنار برادر زاده هام بودم. گیت پروازمون چسبیده به هم بود.

از صبح که رسیدم، حتی فرصت لباس عوض کردن پیدا نکردم. دنبال کارها دویدم.

عشق بر هر دل که زد تاثیر کرد.

عشق بچه ها، آنچنان نیروی کاری به من داده که احساس خستگی جسمی نمی کنم. کاش روحم هم اندک آرامشی پیدا می کرد.

در اجاقی طمع شعله نمی بندم

خردک شرری هست هنوز؟**

همسفرم، که یادگار روزهای سخت "آن روزها" ست، قول کمک در ایامی رو داده که به خاطر سفر بچه ها ، دو هفته ای در ایران نخواهم بود. تا حدودی آرامش خیال از نظر کار هام پیدا کردم.

روزهای بیم و امید و غم و شادی رو همزمان سپری می کنم. فقط من می دونم و خدای خودم که در دل فرشید چی می گذره.

با خودم حرف می زنم

با تکه های خودم حرف می زنم

با تکه تکه های خودم حرف می زنم***

قسمت اعظم کار ها امروز به خوبی و با موفقیت پیش رفت. تنها یک مورد در یکی از بانک ها مشکلی پیدا کردیم که امیدوارم فردا صبح حل بشه.

در مجموع روز خوبی رو پشت سر گذاشتم، اما نمی دونم  این شب لعنتی از جونم چی می خواد که وقتی میاد، غم دنیا رو به دلم می ریزه...

 

پ.ن: برای کسی که مثل هیچ کس نیست...

با عشق تو

آموختم که دوست بدارم...****

 

*ترانه علی عبدالمالکی

**مهدی اخوان ثالث

***روجا چمنکار

****حسن حسام

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 0:21  توسط فرشید | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
دل مشغولي‌هايي كه دارم و آنچه بر من گذشت و اين فردای نا پيداي من...
اينها نوشته‌هايي ست برای دل خودم، قلبي كه به قول نادر خان ابراهيمي: "آه از اين قلب كه جز درد در آن چيزي نيست".

پیوندهای روزانه
نشانه ها
حسود
مسافر
شاپرک
شهرام
سمیرا
گل کویر
اشک ها و لبخند ها
رویا عسلی
هیچکده
سارا
میترا رضائی
پرنیان
نا آشنا
آرتمیس
معرفی کتاب
شباویز
گاه نوشته
نمو
نجمه
سپیده
جعفر
گیلاسی
ملیحه
فرزانه
صبا
ستاره انتظار
ناصح
لیلا
مهری
آذر
مهناز
مریم(انتظار)
دل نانوشته ها
م.محمدی مهر
فریاد بی صدا
رویا وکیلی
نسرین
نوشا
غروب پائیزی
سپیده مشرقی
حسین(مهربانی)
نگار
باغ تنهایی
بانوی گیلک
اسما
مجید
خاطره
ژاله
فاطمه
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
پیوندها
وب سایت خودم با صد ها عکس از عزیزانم در قسمت گالری
پیش بینی کنید. میلیونر شوید
رضا حیرانی
برادران کیاسالار
مغایرت
وبلاگ برادرم فریبرز
عکس های رضا حبیبی
ده دقیقه به نه
برگزیده وبلاگ ها به انتخاب رضا حبیبی
آمار لحظه به لحظه جهان
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

فرشيد حيراني