![]() |
![]() |
|
| بنگر چگونه دست تکان میدهم گویی مرا برای وداع آفریدهاند |
|
خوش به حال چاهی که علی تنهاییش رو در اون فریاد می زد... سنگ صبور جوانمرد عالم ... با رفتن علی... چاه تنهایی علی هم... تنها شد... میگن امشب هم می تونه شب قدر باشه. من میگم هر شبی که دل بشکنه و سیم وصل بشه شب قدره. به دعای تنها، اعتقادی ندارم. آینه را جلا ده...کار از دعا نیاید... اما ایمان دارم اگر آینه رو جلا دادی اونوقت می تونی دیگ رحمت خدا رو به جوش بیاری ...صداش بزنی و بگیری. امشب قبل از دعا، دلت رو از کینه پاک کن. همه اونایی که بهت بد کردند رو ببخش. سینه سوخته ات رو خالی از کینه کن. تا اونجایی که غرورت اجازه میده زنگ بزن به کسانی که بهشون بد کردی. حلالیت بطلب. حتی در اوج نداری قسمتی از درآمدت رو همین امشب نذر بچه های یتیم و خانواده های آبرو داری بکن که در ماه، یک نوبت هم غذای گوشتی نمی خورند. (البته اشتباهی به خام خواران کمک نکنید!) امشب سعی کن دل هر کسی رو که شکستی به دست بیاری. بعد بشین و دعا کن. از خدا بخواه. از خدا به حق علی بخواه. امشب از اون شبهایی ست که با تمرکز بیشتر میشه خواست و میشه گرفت. امشب شب علی ست: یا علی گفتی چو درمانی به فریادت رسم یا علی درمانده ام...اکنون به فریادم برس... امشب شبی ست که علی بعد از خوردن ضربه شمشیر، فریاد زد: به خدای کعبه قسم...که رستگار شدم چه کردیم با علی که مرگ رو به زندگی ترجیح داد... چه می کنیم این روزها با علی...شیعه علی هستیم و کمترین بویی از مرام علی نبردیم. علی تنهاست...همیشه تنهاست... ای سپهر کج مدار کج منش ابن ملجم را بگو زحمت مکش فاطمه روزی که سیلی خورده بود در همان ساعت علی هم مرده بود... دلتنگ بچه ها و خسته از جدایی ام...منو هم دعا کنید...
پ.ن(1): تشکر ویژه از جلیل صفر بیگی... جلیل صفر بیگی عزیز، در وبلاگ خودش، یک رباعی زیبا، به من هدیه کرده. برای خوندنش، می تونید اینجا رو ببینید.
پ.ن(2): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ... یک سال پیش روز شمار دوری من از بچه ها، به عدد 4900 روز رسیده بود: عکسی ازشون در پست سال قبل گذاشته و نوشته بودم: عزیزان دور از من... ای عرش کبریایی...حیف نیست من دستم به این بچه ها نمی رسه؟کجاست دریای رحمتت...
امروز دقیقا 4900 روز میشه که از عزیزانم دورم. 4900 روز... اگه دستم به جدایی برسه... اونو از خاطره ها خط می زنم...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 23:8 توسط فرشید |
|
|
از چشمت که افتادم قلبم شکست...*
کار ها که تموم میشه، میام خونه. خونه که میام سکوت سنگینش اذیتم می کنه. خسته شدم از سفر های پیاپی...خدا کنه زود تر به نتیجه برسه... مثل زندگی خسته از آمد و رفت این همه مسافر از بدو تولدش در ایستگاه فقط ایستگاه است که ایستاده...** یک قاتلی!! رو می شناختم که دو نفر رو کشته بود. یک روز در راز و نیازش با خدا می گفت: خدایا آخه آدم کشی هم شد شغل؟ حالا حکایت ماست... خدایا... هیچی...چاکرتیم....
پ.ن: یک سال قبل...همین روز...همین وبلاگ... می خوام بخوابم. خسته تر از خود خستگی ام... یک سال پیش نوشتم . امشب هم همون حال رو دارم: می خواهم امشب آن چنان بخوابم که گویی پسر هیچ کس نیستم و نه خدایی هست و نه زمینی و نه آسمان و فقط خواب هست و من و فقط من هستم و خواب...***
*فاضل ترکمن **سینا بهمنش ***بیژن جلالی
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 23:5 توسط فرشید |
|
|
دلتنگشونم... در این شبها... برام دعا کنید... ابراز محبت پدر و فرزندی هم مگه اینترنتی و مخابراتی میشه... در این شب ها...نه...همه شب ها... برام دعا کنید...
در زمانه ای که کوچکتر، احترام بزرگتر رو نگه نمی داره. وقتی می بینی پسری که براش پدری نکردی، این چنین با احترام جواب درخواستت رو میده، بال در میاری. حتی اگه در اوج دل گرفتگی باشی: chashp. say mikonam kare navido peyman ham dorost konam. خیر ببینی پسر...که مایه افتخار پدری...
پ.ن(1): برای خدای همیشه مهربون... همیشه، و این روزها بیشتر از همیشه، به خدایی کردنت نیاز دارم. کاری می خوام کارستان... خدایی کردنی می خوام خدایی... تمام امیدم به لطف تو بسته شده یار...نا امیدم نکن... به تنهایی ات قسم، تنهای تنهام اگه دستم تو دست تو نباشه فقط تو می تونی کاری کنی که دلم از این همه حسرت جدا شه...*
پ.ن(2): عاشقانه... عاشقانه ای برای لحظه های ناب عاشقی برای لحظه های دیوانه کننده دیوانگی... آخ که چقدر دلم از این لحظه ها می خواد... ماه را دو نیم می کنم نیمی برای تو نیمی برای من کنار هم که باشیم کامل می شود ماه و دیوانگی ما...**
پ.ن(3): یک سال پیش ...همین روز...همین وبلاگ... در کل کل کردن های خودم با عرش کبریایی، در عشق بازی هام با خدای همیشه مهربان و صبور، همیشه گرفتم. هر کسی صداش بزنه، می گیره. گر چه بعضی وقت ها، جون به لب می کنه تا میده: یک سال پیش براش نوشتم: فردا تولد " نویدی " من هست .پسر شاعرم، پسر بسکتبالیستم. پسر با احساسم و متأسفانه . . . پسر استقلالی ام. تابستان به پایان رسید و ندیدمشون. ای عرش کبریایی. . . چون شبانه تنها باید سفر کنم، سربه سرت نمی ذارم تا سالم برگردم. اما ای الرحم الراحمین . . . این رسمش نیست. عماد چه زیبا گفته: از ما گذشت نیک و بد اما تو روزگار فکری به حال خویش کن، این رسم روزگار نیست*** یه آدم 48 ساله یکصدو چند کیلویی، هی بهت التماس می کنه، خواهش می کنه، رازو نیاز می کنه، مناجات می کنه و میگه: دلم برای "عزیزان دور از من" تنگ شده. آخه تا چند سال تولد بچه هام بیاد و من ایمیل یا تلفن بزنم که بابا تولدتون مبارک. ابراز محبت پدر و فرزندی هم مگه اینترنتی و مخابراتی میشه؟
*افشین یداللهی **فریبا عرب نیا ***عماد خراسانی
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 23:47 توسط فرشید |
|
|
تولد نویدم مبارک... استقلال هم برای اولین بار برد تا نویدی خوشحال بشه... دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگوی گفتم ای عشق من از چیز دگر می ترسم گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگوی...*
بعضی روزها "نق" مون میاد بعضی روزها "دل گرفتگی" مون میاد امشب "عشق" مون میاد... بعد از افطار به خونه رسیدم. حال مادر از دیروز بهتر بود. اومدن سر زده فریبرز و عهد و عیالش، خوشحالی مادر رو دو چندان کرد. مجبور شدم بشینم سریال ها رو ببینم. مادر چون می دونست من سریال ها رو ندیدم، هر چند دقیقه یک بار رو به من می کرد و کاراکتر ها رو توضیح می داد. خواستم اظهار فضلی کرده باشم و مادر بدونه که دارم با دقت نگاه می کنم، گفتم: "محمد باقر" نامرده. با اعتراض گفت: نخیر! هیچی توی دلش نیست. دامادشون تحریکش کرده. ساکت شدم. این روزها همه می خوان حال مبارک ما را بگیرند. اون از همسفر هواپیما...این هم از مادر... مادر که سر حاله...جگر مبارک ما هم حال می آید...
پ.ن(1): دنیای وارونه... شیر تو شیری ست دنیا...نگو و نپرس... مجنون که می شوی لیلی ات را می برند...**
پ.ن(2): یک سال پیش... همین روز...همین وبلاگ... برای کسی که مثل هیچ کس نبود: زخم زندگی ات منم همه به زخم هایشان دستمال می بندند تو اما به زخم ات دل بسته ای...***
*مولوی **کورش همه خانی ***انسیه اکبری عکس: یلدا محمد زاده
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 23:51 توسط فرشید |
|
|
من حال این روزاتو می دونم چیزی نگو، چشماتو می خونم این جاده تا وقتی نفس داره چشماشو از تو بر نمی داره من از هوای جاده دلگیرم از فکرشم دلشوره می گیرم این آینه تو فکر شکستن نیست باور نکن این صورت من نیست...*
شب دلگیری ست. بیشتر شب ها به همراه مادر میهمانی داریم که سرمون رو گرم می کنه. بعضی شب ها تنهای تنهاییم. بعضی شب ها، مادر بیشتر از همیشه دلتنگ میشه. این جور مواقع بیشتر دلم می گیره. امروز مادر سه بار بغض به گلوم آورد. بار اول زمانی بود که به من گفت: فرشید بخدا دید چشمام خیلی کم شده. ببین! حتی اینو من خوب نمی بینم. ( به چیزی روی میز اشاره کرد). بعضی روزها چشام بد تر میشه. حرفی برای گفتن نداشتم. بار دوم وقتی که با خوشحالی از تلفن فرید حرف زد. خوشحال بود که فرید زنگ زده. اگر بچه ها می دونستند تماس هاشون چقدر مادر رو خوشحال می کنه، هر روز زنگ می زدند. وقتی از مشکلی که برای فرید پیش اومده بود، حرف می زد، چشمای مهربونش پر از اشک شده بود و جوری صحنه رو تعریف می کرد که انگار خودش اونجا بوده و درد می کشیده. بار سوم امشب و ساعتی پیش بود. گفت دوباره خواب فرناز رو دیدم. با چه اشتیاقی از خوابش و تعبیرش حرف می زد. متاسفم که تعبیر خواب مادر نه تنها به شیرینی و حلاوتی که تعریف می کرد نیست، بلکه تلخ و دلگیره. امروز از روزهای دلگیری مادر بود. سخت ترین حالت زمانی پیش میاد که عزیز دلت از مسئله ای نگران و هراسانه و تو نمی تونی کوچکترین کاری براش انجام بدی. اون هم برای کسی که فکر می کنه تو هر نا ممکنی رو می تونی براش ممکن کنی. دلگیرم.
پ.ن(1): من دیر شده بودم... بعضی اشعار رو فکر میکنی سراینده از زبان تو و برای تو سروده. این جور اشعار، بد جوری به دل می شینه. شهاب مقربین رو دوست دارم. هم اشعارش، هم خودش رو. قسمتی از شعر زیبایی که امشب در وبلاگش خوندم رو براتون می نویسم: جوانی ام آغوش تو بود لحظه ای صبر اگر می کردی پیدایش می کردم آغوشت را باز کردی برای رفتن ام شاید حق با تو بود من دیر شده بودم...**
پ.ن(2): یک سال پیش... همین روز...همین وبلاگ... سکوت می کنم به احترام نگاهت حالا هر چقدر زبانت می خواهد اعتراض کند...***
*ترانه علی لهراسبی **شهاب مقربین ***از ویلاگ پائیز زاد |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 23:40 توسط فرشید |
|
|
شهر بی تو غریبستان است بانو...
خاصیت عشق همین است... صبح بعد از رسیدن به دفتر، به آمریکا زنگ زدم تا با نهالم صحبت کنم. فرناز گوشی رو برداشت. یک حال و احوال معمولی...اما پر از انرژی برای من... می دونی همه چیز تموم شده می فهمی علاقه ای دیگه باقی نمونده اما شنیدن صداش حالت رو تبدیل به "احسن الحال" می کنه. ...و خاصیت عشق همین است...*
عاقبت زبون درازی... هر چه در پرواز رفت، با همکاران نا محترم، همسفر بودیم. در پرواز برگشت مشعوف!! شدیم. دختر خانمی زیبا رو و حاضر جواب! در کنارمان جلوس فرموده بودند. خواستم خبر مرگم! حرفی زده باشم، پرسیدم: شما هم تهران تشریف میارید؟ به ایشون عرض کردم... مگه این پرواز به جز تهران، جای دیگه هم میره؟ حاضر جوابی کرده و به من فرمودند... (مگه مجبوری حرفی بزنی که روت کم بشه آقا فرشید؟) توی دلمان به خودمان پرخاش نمودیم...
برای مهربانی همیشگی خدا... درست در لحظه هایی که فکر می کنی به بن بست رسیدی، خدا با مهربونی و کمکش به دادت می رسه که به یادت بیاره: باید زندگی کرد... ما در تمام عمر تو را در نمی یابیم اما تو ناگهان همه را در می یابی...**
پ.ن(1): برای عشاق قدیمی... این ترانه رو، روزی روزگاری، زمزمه می کردم. همراه زمزمه های من، خوب یادش هست. به یاد اون زمزمه ها...در اون ساعت...در اون مسیر: قدیما یادش بخیر دلا، هم آشیون بودن خوشگلا خوشگل ترا، یک کمی مهربون بودن دخترا گیسو بلند ابرو کمون غنچه دهون تو خونه از چشم نامحرم همه پنهون بودن میشه ما عاشق بشیم مثل قدیما دوباره میشه اما دل ما این همه همت نداره...***
پ.ن(2): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ... متن زیر رو یک سال پیش در همین روز تحت عنوان "یه ذره آرزو" نوشتم. کماکان امروز هم دلمان پر زده برای به سیم آخر زدن: یه ذره آرزو... این دلتنگی هم، ول کن وجود مبارک ما نیست. حتی امروز که سر حالم. اگه امروز پرنده بودم،تا لحظه ای که خستگی، به بال های من مجال می داد، پرواز می کردم. پرواز به سمتی که... پرنده نه کارت سوخت می خواد، نه مجوز عبور. دلم می خواد پاشم برم، به آسمون سر بزنم مثل پرنده ها بشم، تو چشم تو پر بزنم عقلمو برده عشق تو، می خوام بیام پیشت یه شب ساز دلم رو ور دارم... به سیم آخر بزنم...****
*سهراب سپهری **قیصر امین پور ***ترانه قدیمی منوچهر ****عمران صلاحی عکس: رضا حبیبی
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 23:53 توسط فرشید |
|
|
کودکان بی سرپرست و نیازمند را دریابیم... مخصوصا در این روزها... بقیه سال پیشکشمون... چه سعادتی ست وقتی که برف می بارد دانستن اینکه تن پرنده ها گرم است...*
اول: دیروز خراب بود و من خراب بودم. امروز بهترم. کار ها نسبتا خوب پیش رفت. تلفن رضا از تهران و خبر رسیدن مدارک نویدی، خوشحالم کرد.
دوم: کمک های انسانی در ماه رمضان بیشتر میشه. در اینجا ریا و نمایش رو در کمک های آدم خیر، کمتر از ایران خودمون دیدم. حیف و صد حیف...
سوم: چند روزی ست دلتنگی عزیزانم، اذیتم می کنه. اما امشب شب خوبی رو گذروندم. در قانون (در هم بودن خوشی و نا خوشی عرش کبریایی) امشب قسمت خوشی اش نصیب ما شد. در اوج راحتی و خوشی، دلتنگی اذیتم می کنه. خود کرده را تدبیر نیست... به زبان عامیانه اش میشه: چشمت کور آقا فرشید! که خودت با خودت کردی... هر چه چشم هایم را باز تر می کنم نمی بینمت آنقدر دوری که ترا تنها با چشم های بسته می توان دید...**
پ.ن: یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ... در ماه میهمانی خدا، ریا بیشتر از همیشه خود نمایی می کنه. درست مثل محرم... یک سال پیش نوشتم: آیینه پشت نیست تصویر های ماست که تاریک می کند مهر زلالی را...*** فردا شب به ایران عزیز بر می گردم.
*بیژن جلالی **سعید خدا بخشی ***صالح وحدت عکس: نیاز
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 0:37 توسط فرشید |
|
|
کمانه کرد گلوله دلم به خاک افتاد پرنده؟ آه، نه مشت پر کاهی رها در باد...*
فکر می کردم یک سفر کاری صد درصد موفقیت آمیز رو داشته باشم. نشد. گاهی وقت ها واسه آدم نمیاد گاهی وقت ها واسه ادم نمیاد... کاری هم نمیشه کرد... زندگی اینجوری می خواد زندگی اینجوری می خواد...** در جایی بودم. طرفم، شریکم، همراهم یا هر اسم دیگه یی که میشه روش گذاشت... بگذریم... طرف فکر می کرد که انگلیسی نمی فهمم. نمی فهمم اما نه اونقدر که نفهمم چی به چیه...کیه به کیه... خدایا کمکم کن دست از زود باوری بردارم. خدایا تو بیش از هر کسی شاهدی که برای راحتی بچه ها، چه سگ دویی می زنم. تنهام نذار...خسته ام... در مجموع حالم خوبه. فردا دوباره تلاش...دوباره تلاش...دوباره تلاش... سر شار از انرژی ام...حتی اگه به اندازه ابرهای آسمون نامرادی ببینم. تنها تر از همه تنهایان زمینم. حالا دیگر نه از حادثه خبری هست و نه از اعجاز آن چشم های آشنا از دلتنگی ها هم که بگذریم تنهایی تنها اتفاق این روزهای من است...*** تنهایم. اما پر رو تر و سمج تر از تمام پررویان و سمج های دنیا هم هستم. دیگ رحمت خدا رو مثل همیشه به جوش میارم.
پ.ن: یک سال پیش... همین روز...همین وبلاگ... اونقدر برام عزیزی که راحت بذارمت تا حداقل دغدغه حضور منو نداشته باشی. خنده داره یا گریه دار؟ عشق اون روزهات حالا شده دغدغه این روزهات... یک سال پیش نوشتم. امروز علاوه بر نوشتن...بهش عمل می کنم: بیش از این خسته ات نمی کنم پیر می شوی بیش از این نگاهت نمی کنم خسته می شوی...****
*شیون فومنی **ترانه ایرج ***فاطمه عباسی ****ایرج صف شکن عکس: رضا حبیبی
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 0:49 توسط فرشید |
|
|
سکوت...سکوت...سکوت...سکوت...سکوت... این بار با سکوت می گویم ولی فریاد می زنم تا سکوت را کسی نشنود...*
دیشب از سفر که برگشتم، دیدار پرسپولیس رو در جوار مادر دیدم. باخت پرسپولیس، مادر استقلالی رو خوشحال کرد. امشب وقتی استقلال گل سوم رو خورد، حسابی اذیتش کردم. دلم خنک شد. بعضی چیز ها رو می نویسی می بینی شده 20 خط. به سفارش نهال خانوم مطالب خصوصی اش رو سانسور می کنی میشه 15 خط.. نمی خوای چیزی بنویسی که یار سابق و عزیز همیشگی فکر کنه بازم فیلت یاد هندوستان کرده...میشه 10 خط.. چون می دونی عزیزانی هستند که وبلاگت رو می خونن و نمی خوای نگرانشون کنی، بازم خط می زنی... میشه 5 خط. حوصله نا کجا آباد رفتن رو نداری. نمی خوای چیزی بنویسی که اذهان مبارک عمومی!! دچار تشویش بشه...فقط چند نقطه می مونه... ...
برایمان شعری بنویس
پ.ن: یک سال پیش ...همین روز...همین وبلاگ... یک سال پیش نوشتم. حرف امروز نیست. امروز دلم تنگ نیست. امروز با اینکه جمعه بود...دلم نگرفت... امروز با اینکه اکثر روز رو تنها بودم...غمگین نبودم... شاد و سر حال و شنگولم... آقا جون موسی به دین خود...عیسی به دین خود...دروغ هم باشه کفاره اش رو میدم. الحمدالله برای هر خلاف شرعی راهی هست که از بهشت محروم نشیم... یک سال پیش نوشتم. حرف امروز نیست: چون جاده به زخم رفتن آراست مرا یک سینه تپش، نفس نفس کاست مرا این بود تمام ماجرای من و او... می خواستمش، ولی نمی خواست مرا...***
*بیژن جلالی **احمد مطر(شاعر عراقی) ترجمه ستار جلیل زاده ***ایرج زبر دست عکس: نیاز
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 0:12 توسط فرشید |
|
|
هر چند حضورم را پاک می کند غرور تو مثل رد پاهایی که دریا از روی ماسه ها ولی هر دو می دانیم همواره به سویت آمده ام...*
دیشب، قبل از حرکت، از مادر پرسیدم: شمال چیزی نمی خواین بیارم؟ چرا ...بادنجون!! بیار... میگم با این وضعیت چشمت که نمی تونی سرخ کنی عزیزم. برای تو می خوام!! بعدش هم با دستگاه سرخ کن فریبرز اینا برات سرخ می کنم. میگم مامان حالا همه کمبود های من برطرف شده فقط کمبود بادنجونی مونده؟ در نهایت سادگی و همونجور که داره سریال می بینه و از پر حرفی های من کمی عصبی شده، بدون اینکه نگاهم کنه، ادامه میده: فعلا این کمبودت رو که میشه بر طرف کرد!! در راه بازگشت از شمال، براش یه عالمه بادنجان خریدم. چون قراره کمبود های من بر طرف بشه، سعی کردم کاملا قلمی!! تهیه کنم. سفر چند ساعته شمال به من خیلی مزه داد. واقعا همه چیز به روحیه آدمی بر میگرده. جاده همون جاده...تنهایی همون تنهایی...رانندگی نیمه شب، همون رانندگی...اما در خیالم تمام جاهایی که در مسیر باید نگه دارم و با بچه ها عکس بگیرم رو مرور کردم. بوی بارون...بوی خاک...گل پاشیدن به ماشین بر اثر خیس بودن جاده...همه به دلم نشست. و سفر...سفر خوبی بود...گرچه با یک دنیا خستگی همراه بود.
پ.ن(1): درد هم نشینی با یاری که یار نیست... نزدیک بود جریمه بشم، اما مدت طولانی با دوستی صحبت می کردم که بعد از 10 سال زندگی مشترک، در آستانه جدایی از همسرش قرار گرفته. دلم برای بچه 3 ساله شون می سوزه. در این جور موارد، بچه ها فنا میشن، و در خوش بینانه ترین حالت، مسیرشون عوض میشه. اما گاهی اوقات هم به جز جدایی راهی نمی مونه: درد کوچکی نیست زیستن با کسی که دوستش نمی داری...**
پ.ن(2): یک سال پیش همین روز...همین وبلاگ... حضرت حافظ می فرماید: جام می و خون دل هر یک به کسی دادند در دایره قسمت اوضاع چنین باشد...*** ولی امان از وقتی که ترازوی دایره قسمت کمی قاطی کنه. یک سال پیش نوشتم: دنیا عجب معادله نا معادلی ست آنور لبی به بوسه و اینور سری به سنگ...****
*از وبلاگ یاد یاران **فاطمه مرزبان پور ***حافظ شیرازی ****وحید نجفی عکس: رضا حبیبی
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 23:41 توسط فرشید |
|
|
شب تاریک و سنگستان و من مست قدح از دست من افتاد و نشکست نگه دارنده اش نیکو نگه داشت و گر نه صد قدح نفتاده بشکست...*
در روزهای دشوار، به مو رسید و پاره نکردی در روزهای تلخ نا امیدی، رهایم نکردی ستار العیوب بودی و رسوایم نکردی در سخت ترین لحظه های زندگی ام، رهایم نکردی با همه بدی هام، پیش بچه ها خوارم نکردی... خدایا... دلم می خواد به دست هات بوسه بزنم... تا ساعتی دیگه، عازم سفر چند ساعته به شمال هستم. شب و تنهایی و سکوت... شب تنهاست چون تو و من و این زیباست...**
پ.ن: برای فرناز... مهم نیست که دیگه دوستم نداشته باشی مهم نیست که از دیدگاه من فرصت سوزی می کنی مهم نیست که هنوز هم دلگیرم ازت... این مهمه... و تا آخرین لحظه عمرم، یادم نمیره: اجازه ندادی پیش بچه ها بشکنم. و این کم چیزی نیست و این زیباست... تو در آمدی گل ها در آمدند این شعر اما هنوز در نیامده است...***
*بابا طاهر عریان **یارتا یاران ***شهاب مقربین |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 23:36 توسط فرشید |
|
|
گل در بر و می بر کف و معشوق به کام است سلطان جهان هم به چنین روز غلام است گو شمع میارید در این جمع که امشب در مجلس ما ماه رخ دوست تمام است…*
خوشحالم... چیه؟ مگه من حق ندارم یه شب از اون "ته های دل" شاد باشم؟ ای اشک، ای رفیق و همدم روزهای تنهایی من… شما توی این شلوغ پلوغی چی می خواین از جون من؟ می دونم اشک شوقه...اما وقتی شما سرازیر می شید که نمی تونم بنویسم... بذارید بنویسم... بنویسم برای عزیزانی که در شب های دلتنگی ام، با غصه های من غمگین شدند. تخت جمشید شیراز...پرسپولیس همیشه محبوب... آماده باشید... اصفهان... غار علی صدر... حاضر باشید... شمال زیبا...سر سبز تر از همیشه آماده پذیرایی باشید... رضا جان حبیبی...کار های ویلا رو زود تر تمام کن... همه جای شمال رو دستور بده آب و جارو کنند... ایران عزیزم... نهال و ناصرم...بزودی قدم بر روی خاک پاکت خواهند گذاشت... نهالم تلفن کرد. پاسپورت ایرانی ناصر و نهال زود تر از همه حاضر شده. یعنی از همین لحظه، هر زمان اراده کنند، می تونند بیان به وطنشون... وطنی که هیچ وقت فراموشش نکردند... خدا کنه مدارک نوید و پیمان هم برسه... تصور حضور بچه ها در آغوشم، در خاک پاک ایران عزیز...ضربان قلبم رو بالا می بره. خوشحالم... ای خدای مهربون... ای عرش کبریایی با مرام... چاکرتم... خیلی با حالی خدااااااااااااااااااااااااااااااااااا...
پ.ن(1): برای نهالم و صدای شادش...و خبر خوشش... دوستت دارم و نقشه یی از بهشت را می بینم دورادور با دو نهر عسل که کشان کشان خود را به خانه من می رسانند...**
پ.ن(2): یک سال پیش ...نه نه...فقط امشب... فرشید خان...امشب به گذشته فکر نکن. حداقل امشب غم و افسوس گذشته رو رها کن... امشب که مست مستم دست و پای غم رو بستم امشب که لول لولم از من نپرس کی هستم...*** از اون ته های دل شادم... گویی مرا برای وصال آفریده اند...
*حافظ شیرازی **شمس لنگرودی ***ترانه احمد آزاد طراحی عکس : آیدا حیرانی
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 23:18 توسط فرشید |
|
|
و معنای انسان فقط این دو حرف است بمانیم تا گل بروید...*
با زندگی باید کنار اومد. بارها اینو گفتم. بساط عرش کبریایی در این دنیا مثل، بازار میوه و تره بار "درهمه". سوا کردنی هم نداریم. یک روز خانم مهناز افشار، در هواپیما در کنارت هست و تا ساعت ها بعد، بوی عطر خوشمزه اش!! رو در مشامت داری. یک شب هم مثل امشب، کسی که پیشت میشینه تا خود فرودگاه تهران، هی دماغش رو بالا می کشه که نریزه. حالم به هم خورد. چند بار اومدم بگم اخوی! صد دفعه بالا کشیدی دیدی توفیری نکرد یه دفعه هم بکش پایین!! یعنی فین کن. دست به شامم نزدم. اما اون همه شامش رو خورد . وقتی لقمه هاش بزرگ بود و دیر تر دماغش رو بالا می کشید، مجبور بود برای جلو گیری از ریختن آب بینی، نفس عمیق تر بکشه. یکی دو بار هم خورد اما مثل چاه نفت عربستان تمومی نداشت که نداشت. یاد نهالم افتادم. در این سفر، وقتی نقطه ضعف منو فهمیده بود، هر بار که می خواست حرصم رو در بیاره، دستش رو به گونه ای جلوی دهنش می گرفت که یعنی همین الان داره بالا میاره. به ایران عزیز برگشتم. هواپیما که نشست و موبایلم رو روشن کردم با خبر شدم برای یکی از دوستانم به جرم تشویش اذهان عمومی!و نشر اکاذیب!! ( قدیما بهش می گفتن مقاله نویسی!!) مشکلی پیش اومده. خانواده نگرانش با من تماس گرفتند. دختر 5 ساله اش بیقراری می کنه. برای ارشاد و اصلاحش!! به نا کجا آباد بردنش. ز یاران آن قدر بد دیده ام کز یار می ترسم به بیکاری چنان خو کرده ام کز کار می ترسم شاپویی ها خطرناکند و ترسیدن از آن واجب ولی با این خطرناکی من از دستار می ترسم فراوان گفتنی ها هست و باید گفتنش اما چه سازم دور دور دیگر است از دار می ترسم...**
پ.ن(۱): دل به دل راه داره... توی هواپیما که بودم، در مورد کارهایی که در این هفته باید انجام بدم فکر می کردم. یادم افتاد مدتی ست با استاد دریا دلم، محمد رضا عبدالملکیان عزیز، تماسی نداشته ام. به خدا قسم داشتم برنامه ریزی می کردم که بتونم در دفتر شعر جوان به دیدنش برم. صفا و سادگی این شاعر خوب رو دوست دارم. شب که کامنت ها رو دیدم، فهمیدم دل به دل راه داره: همین گونه خوب است
پ.ن(2): یک سال پیش در همین روز... همین وبلاگ... عین نوشته یک سال پیشم رو در اینجا ببینید: عزیز دور از من! لحظه به لحظه دارم با تو فاصله می گیرم. کاسه صبرم لبالب شده. خوشحال باش که دارم اونی میشم که تو میخوای...اون روز بد خیلی نزدیکه...اما تو هنوز باور نداری نیامده ام بشنوم نگفته هایت را می دانم بگذار خاموشی پل نشکسته میان ما باشد...***
*محمد رضا عبدالملکیان (پل خواب ) **ایرج میرزا ***محمود تقوی تکیار
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 2:23 توسط فرشید |
|
|
تا کی بشینم منتظر...تا خبری از تو بیاد دل دیگه طاقت نداره...این انتظارو نمی خواد تا کی بگم بمون بمون...تو این خیال ناتموم تا کی باید بهش بگم...عمرشو پات کنه حروم بسه دیگه... بسه دیگه... به من بگو...که وعده گاهمون کجاست... به من بگو کدوم غزل...رمز صدای بی صداست...*
دیشب قبل از بازی، نهالم زنگ زد. خبر داد برای اینکه بازی رو بدون تاخیر ببینند، میرن به یک رستوران. گفتم بعد از بازی زنگ می زنم. گفت اگه ایران نباخت، زنگ بزن. پدر سگ ها فکر می کنند ارنج تیم ملی دست منه!! به نوید گفتم همه نتیجه رو پیش بینی کنند. به کسی که درست گفته باشه، جایزه خوب میدم. نویدم بلافاصله گفت: یک بر یک مساوی میشن. من هم همین نتیجه رو گفتم. بعد از بازی، نوید گفت: فرشید نهال برنده شد. چون گفته بود یک بر یک میشن. گفتم بابا جون تو که قبل از بازی به من همین نتیجه رو گفته بودی. گفت: وقتی نهال هم همین رو پیش بینی کرد، من چیز دیگه یی گفتم. بنا براین حق نهاله. استقلالی و این همه مرام؟ از عجایبه!! بهش گفتم جایزه رو بین هر دو نفر قسمت کنند. فردا، آخرین روز بودن در دبی هست. کارها به کندی پیش میره، اما چاره ای نیست. امروز این شعر زیبا رو خوندم: نمی دانم چرا هر وقت می روی سفر زندگی من کم می شود...** بر عکس، من هر وقت میرم سفر، همه از نبودنم خوشحال میشن. امروز سه بار، از خونه خارج شدم، تا کارها سریع تر پیش بره. همه کاره که تموم شد، مدرکی خواستند که باید از دفتر برام فکس می شد. همکاران گرام! زودتر رفته بودند. بازرس مربوطه هم دید مدارک تکمیل نیست، رفت که فردا بیاد. خستگی به تنم موند. برگردم، دفتر رو می سپرم به فریبرز. از مدیریت (بخونید بی عرضگی خودم) خسته شدم.
پ.ن: یک سال پیش ...همین روز...همین وبلاگ... تازگی ها، وقتی عصبی میشم، حس می کنم فضای قفسه سینه ام برای قلبم کوچک میشه. جوری میشه که می ترسم فقسه سینه ام بترکه و باز بشه. شرمنده قلبم هستم با این همه فشاری که بهش میارم. خوبه که قلبم هم مثل دلم...مثل خودم، پوست کلفته و طاقت همه چیز رو میاره، و گرنه تا به حال بارها از کار افتاده بود. سال پیش نوشتم: تعجب می کنم چه طور انبوه غمی که در دل پرنده هست داخل قفس جا می گیرد...***
*ترانه جهان **فاطمه عباسی ***پرویز شاپور
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 23:32 توسط فرشید |
|
|
پله پله تا ملاقات با خدا خوش به حال اونایی که قدر این شب ها رو می دونند...
دیشب لحظاتی قبل از حرکت به سمت فرودگاه پیامکی دریافت کردم که خبر از وخامت حال یکی از عزیزان وبلاگی میداد. تا رسیدن به دبی و گرفتن خبر سلامت نسبی این عزیز، دقایق سختی رو گذروندم. خدا رو شکر که به خیر گذشت. امروز پیشرفت کارم در اینجا به لطف خدا بسیار راضی کننده بود. علیرغم خستگی فراوان، شرایط به گونه ای رقم خورد که سفرم خیلی بهتر از اونی بود که فکرشو می کردم. کشکول و تبرزین و گل و چشم و فانوس نمی خواهم از خدا فقط سه چیز می خواهم اول دوست...دوم دوست...سوم دوست...* فردا روز دوندگی ست. از دویدن خسته نمیشم، وقتی حس می کنم با این دوندگی، کمی عزیزانم راحت تر هستند. خوشا به حا ل همه اونایی که برای سگ دو زدن هاشون در زندگی انگیزه دارند. این کم چیزی نیست.
پ.ن(1): یه سبد حرف نگفته... جستجو بی فایده است فکر می کنم سر حرفی که باید به تو می گفتم اش بلایی آمده...**
پ.ن(2): حرکات موزون سیاسی... ایرانی هست و مهمان نوازی اش... میگید نه...اینجا رو ببینید...
پ.ن(3): یک سال پیش در همین روز...همین وبلاگ... ای عرش کبریایی، در کنار تمام مشکلات و نداشتن ها و از دست دادن ها، کمی چاشنی صبر به ما بده. ساندویچ بی کسی با سس صبوری، خوشمزه تره... ما که زورمون به شما نرسید که حرف خودمان را به کرسی بنشانیم. حالا که وجود مبارک ما راضی ست به رضای شما ( البته با کمی اجبار)، التفات فرموده کمی ما را تحویل بگیرید. یک سال پیش در همین روز نوشتم: باز آ که در فراق تو، چشم امیدوار چون گوش روزه دار، بر الله اکبر است گفتیم عشق را به صبوری دوا کنیم هر روز، عشق بیشتر و صبر کمتر است...***
*فرهاد شاهمرادیان( با ترجمه جلیل صفر بیگی) **کتایون آموزگار ***سعدی شیرازی عکس: رضا حبیبی
|
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 23:9 توسط فرشید |
|
|
چقدر قفس می سازید روحم تازه پرواز را یاد گرفته...*
کمی از مادر... دیشب افطار، مادر مهمون داشت. از اونجایی که مهمان مادر زیبا و چند دهه جوان تر از مادر بود، و بر حسب وظیفه شرعی! شرکت در سفره افطار، در میهمانی دو نفره شان شرکت کردم. مادر از وضعیت چشمش برای مهمان می گفت و از خستگی روحی خودش و نگرانی از لکه هایی که جلوی چشمانش رو گرفته. مادر ادامه داد: اگر به خاطر فرشید نبود یک لحظه هم دلم نمی خواست زنده بمونم، اما اگر من نباشم فرشید تک و تنهاست. چه کار باید بکنه. مهمان مادر با بدجنسی! گفت تا اونجایی که من می دونم فرشید سرش از همه گرم تره! مادر گفت: هر چقدر هم سرش گرم باشه وقتی میاد خونه منم که یه لقمه غذا جلوش می ذارم. بهش می رسم. در همون لحظه از خدا خواستم مادر رو برام نگه داره. نمی دونم چکار باید بکنم که روحیه اش بهتر بشه. خودم هم موندم. مادر...مادر...مادر... پریشب خسته و کوفته از بیرون اومدم. هنوز ننشسته بودم، گفت: جواد رضویان، ماشینش رو به برادرش قرض داد، خودش هم خبر نداشت، اما عقب ماشینش مواد گذاشته بودند. دلم برای جواد سوخت. گفتم آخه بیچاره جواد رضویان. حتما براش پاپوش دوختند و به موفقیتش در عرصه هنر حسادت می کنند. حالا زندانه؟ مادر گفت بعدا معلوم میشه. عطاران هم اینقدر قشنگ معتاد شده که نگو... گفتم: مامان اینا که میگی مال سریال هاست؟ با نگاه عاقل اندر سفیه به من گفت: پس فکر کردی مال کجاست؟ خدا رو شکر تا آخر ماه مبارک، با این سریال ها سرگرمه. برای بعد از این ماه باید فکری براش بکنم.
کمی از خودم... حالا که روند کم کردن وزنم به خوبی پیش میره و دکتر قلبم هم کم و بیش از من راضیه و قول داده اگر همین جوری پیش برم، حتی دارو هامو کم کنه، مطمئن هستم بدن درب و داغونم، شرایط بهتری رو پیدا می کنه. امشب فرم اهدای اعضای بدن رو پر کردم. تا سه ماه دیگه کارتش میاد. در این سه ماه بدنی بسازم توپ... دوستم می گفت: اکثر کسانی که این فرم رو پر می کنند با مرگ مغزی می میرند و اینم کار خداست که اعضای بدنشون اهدا بشه. حرفش توجیه علمی و منطقی نداره، اما مرگ مغزی از تصادف کردن و زیر ماشین له شدن و توی هواپیما منفجر شدن بهتره. یه روزی که وقت سفرم برسه، معلوم میشه این حرف دوستم چقدر درسته. فعلا که به هیچوجه نه وقت مردن رو دارم نه حس و حالش رو... نه شرایطش رو...
کمی از وطنم... هر دم از این باغ بری می رسد... تازه ترین دستور العمل های مضحک مقامات رو در اینجا بخونید.
پ.ن(1): برای خودم... در این بازی همیشه برنده منم در دو دست تو همیشه گل بوده هر دو دست من پوچ...**
پ.ن(2): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ... از قدیم گفته اند: از هر چی بترسی...به سرت میاد... سال پیس ترسم رو با نوشته این شعر بیان کردم... امسال به سرم اومد... به خود دادم قرار صبر، بی او، یک دو روز. . .اما از آن ترسم که ناگه، روزگاری . . . در میان افتد***
*افسانه عزب دفتر **سینا به منش ***وحشی بافقی عکس:یلدا محمد زاده
|
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 23:22 توسط فرشید |
|
|
گفت در دوزخ هر چه گردیدم درکات حجیم را دیدم هیزم و آتش و ذغال نبود اخگری بهر اشتعال نبود هیچ کس آتشی نمی افروخت ز آتش خویش هر کسی می سوخت...*
نمی دونم از داستان های مثنوی ست یا جایی دیگه خوندم: یک روستایی خر عزیز!! ش رو گم کرده بود. نذر کرد و گفت: خدایا سه روز، روزه می گیرم که خرم پیدا بشه. روستایی، در حال افطار روزه سوم بود که براش خبر آوردند، بیا خرت پیدا شده. وقتی به محل رسید دید، لاشه خرش در جوی آب افتاده. با بغض و عصبانیت رو به آسمان کرد. (راستی چرا همیشه دنبال خدا در آسمان می گردیم؟) و گفت: خدایا سه روز برات!! روزه گرفتم، اینجوری خرم رو تحویلم دادی؟ نامردم اگه توی ماه رمضون، شش روز از روزه هاتو نخورم! در یک سال برای رسیدن به بچه ها، 121 روز روزه گرفتم. دو سال پیش قهر کردم و شروع کردم به خوردن روزه های خدا!! امسال هم که آدم شدم و خواستم بگیرم، انبوه قرص های قند و چربی و فشار، و نیاز به نوشیدن هر چند ساعت یکبار آب، این توفیق رو ازم گرفت. دوستی داشتم که می گفت: خدا روزه رو برقرار کرده تا عقل بنده هاشو بسنجه. ببینه کدوم آدم بی عقلی، روز که وقت خوردنه، از خوردن امساک می کنه و شب که وقت استراحته، با زحمت بلند میشه و غذا می خوره. این چند روز به خاطر وضعیت چشم مادر، از نعمت استفاده از دست پخت مادر، بی بهره ام. حلیم و نون و و پنیر و سوپ و این جور چیزها، تناول می فرماییم! ساعت 3 دیشب، گرسنگی بد جوری امانم رو برید. آروم اومدم سراغ یخچال. یخچال نگو، بگو کویر لوت!! سر تا پاشو گشتم، فقط یک تخم مرغ پخته پیدا کردم. بی نون. برای اینکه خودم رو آروم کنم، سینی برداشتم، در نهایت سلیقه، فلفل و ترشی و نوشابه بدون قند رو در کنار تخم مرغ پخته در یک سینی قرار دادم. چراغ سالن رو روشن نکردم. در نوری بسیار کم و سکوت محض به سحری خودم خیره شدم. یاد روزهایی افتادم که فرناز، در اوج خستگی و بعد از خوابوندن وروجک ها، تا سحر بیدار می موند که برام سحری درست کنه و در کنارم می نشست و در سکوت سحری می خوردیم. من از خدا می خواستم فرناز خواب بمونه و من بدون سحری روزه بگیرم، چون در این صورت اونقدر به من زنگ می زد و قربون صدقه ام می رفت که کیف می کردم. کم کم بغض گلوم رو گرفت. انگار خدا اومده بود سر سفره سحری ام. حالت روحانی قشنگی فضای خونه رو در بر گرفت. گرسنگی یادم رفت. مثل آدم های مومن و درست حسابی! شروع کردم به نیایش با خدا. دیگه به خاطر دوری بچه ها و از دست دادن زندگی ام، گریه نمی کردم. حضور خدا رو در کنار خودم حس می کردم. در حضور خدا، گریه کردن عالمی داره که نگو و نپرس. فقط تلاش کن که حسش کنی. در اون لحظات هر کس که به ذهنم رسید، دعا کردم. از خواننده وبلاگی که برادرش در کوهنوردی فلج شده گرفته تا عزیزی که مادرش در کنارش هست، اما بدون اینکه هیچ محبتی رو حس کنه. از عزیزان نزدیک خودم که در آرزوی فرزند هستند گرفته تا تمام کسانی که ندیده ام ولی از طریق وبلاگم از درد و گرفتاریشون با خبرم. برای مادر، برای برادرهام دعا کردم. برای فرناز دعا کردم، که در مرحله جدید زندگی اش خوشبخت بشه. حتی برای یک لحظه به ذهنم نرسید که بگم فرناز برگرده. عاشق، راضی ست به رضای یار... شب، شب غریبی بود... خدا بود و عشق بود و امید...
پ.ن(1): به احترام علی...یتیمان را در این ماه دریابیم... فتوی میدم و پای گناهش هم می ایستم: سر زدن و خوش کردن دل یک یتیم در این ایام با هزار روز روزه گرفتن و صدها سفره پهن کردن و خرجی دادن، برابری می کنه. انشام دوباره بیست بابای گلم موضوع: کسی که نیست بابای گلم دیشب زن همسایه به من گفت یتیم معنای یتیم چیست بابای گلم...**
پ.ن(2): یک سال پیش در همین روز...همین وبلاگ... سکوتم از رضایت نیست دلم اهل شکایت نیست*** یک سال پیش نوشتم: فراق یار که پیش تو برگ کاهی نیست بیا و بر دل من بین که کوه الوند است ز ضعف طاقت آهم نماند و ترسم خلق گمان برند که سعدی ز دوست خرسند است...****
*صغیر اصفهانی...ترانه گروه مستان همای **از وبلاگ رسیده های نچیده ***ترانه سیاوش قمیشی ****سعدی شیرازی عکس: یلدا محمد زاده
|
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 0:53 توسط فرشید |
|
|
فرناز من... همه زوار یا سرگرم زیارت اند یا وضو...یا نماز تنها...پرنده می پرد...* اکثر دوستان در مورد ماه مبارک نوشته اند. فریبرز، در دو پست زیبا، به قشنگ ترین شکل از مناجات با خدا حرف زده. برای اینکه متهم به ارتداد نشم، می خوام با خدا حرف بزنم. از اون جایی که هیچ کار ما به آدمیزاد نمی رود، به سبک خودمان نیایش می کنیم: ای خدای مهربون بنده های تنها: در این ماه، سفره های رنگین فراوانی پهن میشن و حاج آقا های زیادی خرجی میدن. ثواب سفره همه کسانی که نه از روی اخلاص و برای تو، بلکه به خاطر خلق تو هزینه می کنند، یک جا و در جا به حساب بنده هایی واریز کن که شرمنده ی زن و فرزند هستند و نمی تونند حتی برای چند وعده، گوشت و مرغ به سر سفره های خانواده ببرند. سفره هایی که قرار بود پول نفت روی اونا باشه. ای عرش کبریایی: به آبروی علی، به شرف علی، به اعتبار علی، به عظمت ماه میهمانی ات، قسمت می دم، تمام کسانی که قلبشون برای وطنشون می تپه و به هر دلیلی از وطن دورند، به آرزوشون و دیدار وطنشون برسون. ای خدای بی نیاز: نیازمندانی هستند که از سر نیاز و به دلیل بدهی، در زندان به سر می برند، به معصومیت فرزندان چشم انتظار آنان قسم، که از خزانه غیبت، قرض همه آبرو داران رو ادا کن. ای خدای ستار العیوب: هیچ پدر و مادری رو شرمنده ی فرزندانش نکن. ای نجات دهنده هر اسیر: البته ما زندانی سیاسی نداریم؟! اما به آبروی کسانی که نزد تو آبرو دارند، قسم میدم تمام کسانی که به خاطر عشق به وطن، در بندند رو رهایی ببخش. از هر چه بگذریم سخن عشق خوشتر است: الهی: به عظمت عشق قسمت میدم: تمام عشاق جدا مانده زیاران رو به یارشون برسون. خدایا مگذار دلداده هایی باشند که به خاطر نداشتن امکانات مالی یا مخالفت بزرگتر ها، در هجر به سر ببرند. ای قاسم الجبارین: شر هر ظالمی رو از حکمران ظالم گرفته تا والدین ظالم، رییس ظالم، پولدار ظالم، صاحب منصب ظالم، شر همه ظالمین رو از سر مظلومان کم کن. ای مهربانترین مهربانان: فرشید هم بسشه...به دادش برس... خدایا: دوستت دارم...
آنای من *روشن رامی
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 0:31 توسط فرشید |
|
|
برف سنگینی بارید تو کنار آتشی من برف بامتان را پارو می کنم این هم شد عشق بازی؟...*
به روز خوب خوب داشتم. خدایا به روزهای خوبت شکر به روزهای معمولی ات هم شکر به روزهای دلتنگی ات...با کمی گله...شکر دلم برای دفترم و پرسنل مهربون کمی تا قسمتی گیجم، هم تنگ شده بود. دوربین دیجیتالی داشتم که بیشتر از صد هزار تومن نمی ارزید. همکارم با ذوق و شوق زنگ زد که اونو برده و درست کرده. تشکر کردم و تشویق: هزینه اش چقدر شد آقای رضایی؟... ...نود هزار تومان قربان!! دلم برای این کارهاشون هم تنگ شده بود. از ترس حضور کسی که آبجی صداش می کنم و برای دیدنم به دفتر اومده بود، جرات نکردم برای چندمین بار قرار دکتر قلبم رو به هم بزنم. رفتم. از درد شدید چند باره در دبی گفتم. نوار گرفت. در مجموع راضی بود. مخصوصا از کم کردن وزنم. برام توضیح داد به خاطر کم کردن وزن، اون حفره هایی! که بر اثر نوسان فشار در اون جاهای نوار!! بوده، رفته. ( توضیح علمی و پزشکی مو کیف کردید؟). فرشید فقط عصبی نشو...همین...دکتر گفت... فرشید فقط عصبی نشو...همین...فرشید به فرشید گفت... بعد از ظهر هم دکتر دندانپزشک، پدر لثه هامو در آورد. می گفت اون چیزی که!! باید دو میل باشه، شده هفت میل!! ( ببخشید مطلب امشبم خیلی علمی شده!). بعد شروع کرد به تراشیدن لثه و به اصطلاح خودش...کورتاژ... بعد مسکن نوشت و گفت هر 4 ساعت یه دونه بخور که درد نکشی. با خنده و غرور گفتم: دکتر در زندگی ام دردهایی کشیدم که درد دندان و لثه پیشش هیچه. نیازی به خوردن قرص مسکن، اون هم هر 4 ساعت یکی نیست. در 6 ساعت گذشته 3 تاشو میل کردم!! یعنی هر دو ساعت یکی... از شدت درد دندان، و خستگی دیر رسیدن دیشب، و از صبح سر پا بودن، ساعت 11 خوابیدم. امشب نمی خواستم بنویسم. 15 دقیقه از خوابم گذشته بود، با صدای تلفن بیدار شدم: فرشید...خوبی... نهالم بود...چند دقیقه صحبت ...گزارش وضع دندونم و قلبم از من...گزارش اونجا از نهالم...لحن گرم و مهربانانه تک دخترم...درد دندان و غم و دلتنگی رو از وجودم برد. سر حال شدم. خوشحال شدم. شارژ شدم. با خودم گفتم حیفه از شادی من شما عزیزان خواننده دل نوشته ام با خبر نباشید...
پ.ن: برای نهالم و تلفن امشبش... چه خوبه همیشه ما با هم باشیم من و تو دشمن درد و غم باشیم چه خوبه دلامون از امید پره غم داره از من و تو دل می بره من با تو خوشم تو خوشی با دل من از دست من و تو غصه ها خسته میشن...**
*فرهاد شاهمراد یان ( ترجمه جلیل صفر بیگی ) **ترانه محسن چاووشی عکس: رضا حبیبی
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 0:24 توسط فرشید |
|
|
تاوان همان فراموشی ست گم شدن در کوچه های پیچاپیچ که هرگز مرا به تو . . . نمی رسانند...*
هواپیما که از فرودگاه دبی بلند شد، توی ذهنم کارهایی رو که باید فردا توی دفتر انجام بدم، مرور کردم. خوابم برد. خواب دیدم... شب پره ها خواب می بینند که از آفتاب تابستانی ترسی ندارند خواب می بینند صخره ها به نرمی آب می شوند و ریشه های درخت ها را می بوسند پنجره ها خواب می بینند که پنجره های مجاور را دیده اند خواب می بینم... آمدی...** خواب دیدم...بیدار شدم. به ایران رسیدم. به خانه. به مادری که با چشم بسته شده، بیدار بود تا برسم و چای و لیمو ترش رو برام در سینی آماده کنه. به ایران عزیزم رسیدم. زندگی می گوید اما... باز باید زیست...باید زیست...باید زیست...***
*محمود تقوی تکیار **شمس لنگرودی ***مهدی اخوان ثالث عکس:رضا حبیبی
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 1:56 توسط فرشید |
|
|
هیچ می دانی چرا چون موج در گریز از خویشتن پیوسته می کاهم؟ زان که بر این پرده تاریک این خاموشی نزدیک آنچه می خواهم نمی بینم آنچه می بینم نمی خواهم...* از کلافگی دیشبم، خودم هم حیران بودم. معمولا وقتی پست جدیدی می نویسم، یک ساعتی در نت می مونم، جواب محبت دوستان رو میدم، منتظر غلط گیری و اصلاح اشتباهات تایپی میشم که یکی از عزیزان زحمتش رو تقبل کرده. بعد از ارسال متن ترجمه شده و قرار دادن روی وب سایت، وبلاگ گردی رو تعطیل می کنم. دیشب به قدری به هم ریخته بودم، که بلافاصله بعد از نوشتن پست، از خونه خارج شدم و در اطراف لمسی پلازا شروع به قدم زدن کردم. تلفن نهال روی منشی تلفنی بود و بد بیاری هام تکمیل شد. اینجا کسی کاری نداره که اشکت سرازیره. از سارقین محترم هم خبری نیست که از غفلت تو سو استفاده کنند. از برادران بسیجی هم اثری نیست که تو رو مورد مشکوک قلمداد کنند. بعد از یک ساعتی قدم زدن، خواستم بیام خونه که سر راهم به رستورانی برخوردم که معمولا آخر شب، هندی ها به خاطر غذاهاش، به اونجا مراجعه می کنند. به مقابل رستوران رسیدم. دیدم یک راننده تاکسی، ماشینش رو پارک کرد و خواست پیاده بشه و بره غذا بخوره. نمی دونم چرا بی اختیار ایستادم و نگاش کردم. از شدت خستگی سرش رو گذاشت روی فرمان ماشین و خوابش برد. اول فکر کردم منتظر مسافری مونده، اما وقتی چند نفر از دوستانش از رستوران خارج شدند و با خنده و سر و صدا بیدارش کردند، فهمیدم از خستگی خوابش برده. از خودم خجالت کشیدم. در کنار تمام سختی ها، اونقدر راحت هستم که بتونم وقتی دلم گرفته، بیام پیاده روی. یکی هم برای غم نان مجبوره این چنین کار کنه. در همون لحظه، خدا رو به خاطر امکاناتی که در اختیارم قرار داده، شکر کردم. از همون لحظه حالم بهتر شد. امروز روز پر کاری رو سپری کردم. حتی ساعت 10 هم مجبور شدم برم بیرون و نماینده شرکتی رو ببینم که بعد از 5 ساعت جلسه، فهمیده بود یک امضا از من کم گرفته و از شارجه بر گشته بود. کاش کمی از این وجدان کاری رو ما داشتیم. فردا آخرین روز سفر طولانی من به دبی هست. صبح هم دو جلسه مهم دارم که موفقیت در یکی از اون ها، می تونه دل آدم مضطربی رو آروم کنه. فردا مادر، دومین جلسه تزریق چشمی رو در شرایطی داره که به هیچوجه از تزریق اول راضی نیست. دلم برای مادر تنگ شده. دلم برای فرناز ( کاسکوی با نمکم) تنگ شده. دلم برای آنا ( عروس هلندی) تنگ شده. دلم برای ایرانم تنگ شده. دلم برای دلبستگی هام در ایران تنگ شده. اما یک حس غیر منطقی هم دارم. وقتی از دبی به طرف ایران میرم، حس می کنم بیشتر از بچه هام دور میشم و دلم بیشتر می گیره. نمی دونم خنده داره یا گریه دار، اما امروز شامپوی نصفه نهالم و زیر پوش جا مونده پیمانم رو بوسیدم. سزای کسی که قدر داشته هاشو ندونه، همینه... پ.ن(1): یک اتفاق ساده... و فقط یک اتفاق ساده بود باد همه چیز را برد من دست به خودکشی زدم و ترا کشتم...** پ.ن(2): یک سال پیش ...همین روز...همین وبلاگ... در گوشه و کنار خونه، آثار و یادگاری های سفر بچه هاست. امشب که شب آخر بودنم در دبی هست، حتی دوری از این وسایل هم دلمو به درد میاره. بچه ها بیاین ایران دیگه...خسته شدم از خستگی... یک سال پیش نوشتم: آنچه که هست مرا به یاد آنچه که نیست می اندازد...*** *شفیعی کدکنی **مینا در علی ***بیژن جلالی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 0:31 توسط فرشید |
|
|
چقدر دلگیرم از دست زمونه عجب ظلمی تو کار آسمونه شبای شهر عاشق بی ستاره اس ستاره مال شهر دیگرونه...* دو مسافر همراهم به ایران برگشتند. امشب و فردا شب تنهام. توی تنهایی بد جوری دلم می گیره. نه در غربت دلم شاد و... نه رویی در وطن دارم... امروز کارهام نسبتا خوب پیش رفت. گرچه قسمت اصلی کار، به فردا موکول شد. خنده داره! توی دبی نشستی، اما دلت بین ایران و امریکا، سرگردونه. یادش بخیر. دوستم می گفت: بعضی از شب و روزهای زندگی، اونقدر مزخرف هستند که دلت می خواد از صفحات زندگی ات، خطش بزنی. بهش گفتم وای به حال کسی که دفتر زندگی اش، خیلی خط خطی باشه. با خنده گفت: تو برو خدا رو شکر کن که دفتر زندگی ات از کاغذ مرغوبه و هر خطش خوندنی. عین دفترای پاکنویس شاگرد زرنگ ها می مونه. (اون روزها دنیا مال من بود و این کم چیری نبود). کجاست که ببینه، چقدر خط خطی شده این دفتر... امشب از اون شب های خط خطیه... وقتی یکی با بغض، ازت سوالی کنه که نتونی جوابشو بدی. جوابی که براش قابل هضم باشه، از خودت بدت میاد. امشب از اون شباست که من دلم می خواد داد بزنم...** شاید امشب به نهالم زنگ بزنم. شاید با صحبت با نهال، کمی دلم باز بشه.
پ.ن(1): چه کردی با خودت فرشید... سر راهم نه یک میخونه مونده نه ساقی مونده نه پیمونه مونده از اون مرد تو با اون قلب مغرور یه عاشق با دلی دیوونه مونده...*
پ.ن(2): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ... نه اینکه بد نبودم...بودم...نه اینکه روی خود خواهی ها و خود محوری هام، زندگیمو به باد ندادم...دادم...اما...اما... دل مستحق این همه آزار نبود... یک سال پیش در وبلاگم نوشتم: طاقت آوردیم چندین سال ازو... بیگانگی آشنایی شد ضرورت، تاب یک روزش نبود...***
*ترانه عارف **ترانه معین ***وحشی بافقی عکس: رضا حبیبی
|
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم شهریور 1387ساعت 23:38 توسط فرشید |
|
|
من و تو یک اتفاق دوریم به گمانم هرگز رخ نمی دهیم...*
جمعه رو بدون انجام هیچ کار مثبتی گذروندم. از فردا، سه روز حساس کاری در پیش دارم. کمی دعا، از شما خوانندگان خوبم، کمی خدایی از خدای همیشه مهربان، کمی هم یک رنگی از اطرافیان، می تونه کارم رو به نتیجه برسونه. جمعه دلگیر، با دو ایمیل متوالی از ناصر و نوید، به خوبی به پایان رسید. ناصرم، خبر از مصاحبه موفقیت آمیزش، در رابطه با دانشگاه آینده اش داد. نویدی هم در یک جمله کوتاه، نوشت که مدارکش رو پست کرده، تا اولین قدم ها رو برای سفرشون به ایران بردارم. حتی تصور حضور عزیزانم در ایران، ضربان قلبم رو بالا می بره. کاش کسانی که عزیزانشون در کنارشون هستن، قدر لحظه ها رو می دونستند. اینجا پدری برای طبیعی ترین حق خودش(دیدار فرزندانش) ذوق زده میشه.
پ.ن(1): رفت... دل که دایم عشق می ورزید رفت گفتمش جانا مرو...نشنید رفت...**
پ.ن(2): یک سال پیش همین روز...همین وبلاگ... با اشعار بهزاد زرین پور از طریق رضا آشنا شدم. سال گذشته این شعر زیبا رو در وبلاگم داشتم: آن وقت ها که دستم به زنگ نمی رسید در می زدم حالا که دستم به زنگ می رسد دیگر دری نمانده است بر می گردم...***
*فاطیما کرمی **فخرالدین عراقی ***بهزاد زرین پور عکس: رضا حبیبی
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 23:56 توسط فرشید |
|
|
و زندگی ادامه می یابد در حنجره ی مردی که عشق را فریاد می کند در کوه تنهایی...*
می خواهم زنده بمانم...خط سرنوشت رو نمیشه با گریه شست. شبنم نکرد داغ لاله را علاج نتوان به گریه شست خط سرنوشت را...**
اول اینکه در دیار غربت قرص نیترو گلیسیرین (6.4) من تموم شده. به هر داروخانه ای میرم میگن چند ماهه در اینجا نایابه. برای اینکه خونم گردنتون نیفته! هر کس می تونه راهنمایی کنه. دوم اینکه همیشه حواستون باشه، به رستوران که تشریف می برید، به جای روغن زیتون، سرکه فراوان در سوپتون نریزید، که به وضعیت الان من دچار بشید. سوم اینکه فردا رو می خوام برای اولین بار توی این هفته تا 10 بخوابم. بد جوری خسته ام. کم کم دارم خودم رو با شرایط جدید زندگی، وفق میدم. سعی کردم از زیر بار فشار سنگین دو هفته گذشته بیرون بیام. و زندگی ادامه می یابد در حنجره ی مردی که عشق را فریاد می کند در کوه تنهایی...
پ.ن: رابطه زن بد حجاب با الاغ... نمی دونم خنده داره یا گریه دار... امام جمعه مهریز یزد فرمودند: اینجا رو بخونید. فقط دلم برای وطنم می سوزه...همین. از بهر مرد و زن...شده محنت سرا وطن عزیز وطن...غریب وطن...بینوا وطن...***
*ناهید عباسی **صائب تبریزی ***ترانه عزیز وطن داریوش
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 0:20 توسط فرشید |
|
|
حس می کنم دیگه دوستم نداری حس می کنم زیادیه وجودم چرا به این زودی ازم بریدی من که گل سر سبد تو بودم حس می کنم دیگه دوستم نداری...* زحمت کشیدی فرشید خان! با این همه اشاره، تازه حس می کنی؟ بنازم به این همه هوش...
دل من که خودش نزده...می رقصه، دور بودن از ایران عزیز هم، باعث میشه بیشتر دلم بگیره. کارها به کندی پیش رفت. توفیق اجباری هم بود که سه ساعتی رو به دور از هیاهوی کار، در پارک آبی گذروندم. اما دلم تنگ میشه، برای ایرانم با همه کاستی هاش... ...گر انقلاب بود این زنده باد استبداد...** چی داره این خاک، که این جور آدم رو وابسته می کنه؟ بمیرم برای همه کسانی که دور از دیارند و دلشون برای وطن پر می زنه... بمیرم برای اونایی که آرزوی حضور مجدد در ایران عزیز رو دارند... بمیرم برای همه جدا مانده ز یاران دور از وطن... نمی میرم که! ...اما دلم براشون می سوزه...
پ.ن: دلم گرفته است... پنجره را باز بگذار و برو هوایم به وسعت حرف های نگفته گرفته است...*** *ترانه جهان **میرزاده عشقی ***لیلی عبداللهی عکس:رضا حبیبی
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 0:39 توسط فرشید |
|
|
ششم شهریور... تولدت مبارک... فرناز... سایه ات بالای سر بچه ها... زنگ نمی زنم که آرامشت به هم نخوره... گل همیشه عاشق... برای تو... ساعت 8 صبح به دبی اومدم. یک هفته باید بمونم. کار های فراوانی دارم که باید به نتیجه برسند. دلتنگتونم....پسر بزرگتون ناصر... ایمیل امروز ناصرم، با این جمله تموم شد. خدایا... برای مشکلات بی شمار سر راهم برای جدایی های نفس گیر زندگی ام... گله ای نمی کنم جناب عرش کبریایی... برای داشتن بچه هایم تا زنده ام مدیونتم... پ.ن(1): نه دیگه این واسه ما...دل نمیشه... به تو دادمش و چه خوب نگه داشتی برای چهار شنبه آخر سال...* پ.ن(2): یک سال پیش ...همین روز...همین وبلاگ... امروز همه سکوت ام می خواهی بشنوی؟ گوش هایت را بگیر...** *سعید خدا بخشی **کتایون آموزگار عکس: رضا حبیبی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 23:56 توسط فرشید |
|
|
ساعت 4 صبح دیروز...جاده شمال... در اوج خلوتی جاده به راه بندان رسیدم دیدن ماشین مچاله شده و دو جنازه خواب رو از سرم پروند... در اوج خستگی و کوفتگی جسمی و روحی، ایمیلی از ناصرم داشتم که با هر بار خوندنش، اشکم سرازیر می شد. ایکاش اجازه داشتم، متن ایمیل رو اینجا قرار می دادم تا می دیدید. ناصر، مرد صفت و پخته، برخورد کرد. ناصر، پدر خسته دلش رو شرمنده کرد. ایمیل ناصر، سرشار از مهربانی و امید بود. این روزها، شکست خورده و خسته ام. اما تا زمانی که این بچه ها هستند، بی انصافی ست اگر خودم رو ببازم. به عشقشون، بیش از پیش تلاش می کنم. به خاطرشون، سعی می کنم از این حالت بهت، بیرون بیام و زندگی رو از سر بگیرم. با نوشته ی قشنگ ناصر، امروز غمگین نبودم. سر شار از غرور بودم. به زندگی امیدوارم... جهان همین چند لحظه است...* از لحظه ی صحبت با نهالم در دبی، چیزی به قلبم چنگ زده بود و رهام نمی کرد. حس می کردم حق نفس عمیق کشیدن ندارم، چون قلبم باز نمی شد. قفسه ی سینه ام، برای قلبم و نفس هام، تنگ بود. از اون روز تا دیروز، سنگین ترین فشار چند سال اخیر رو بر قلب و تن، جسم و روحم، حس می کردم. ایمیل ناصر، منو از زیر بار اون سنگینی، بیرون کشید. تمام این چند شب با اشک نوشتم. می آمیزد خون دل با جوهر چرا بنفش نمی نویسد خودکار آبی من؟...** با ایمیل ناصر، از زیر بار تمام فشار ها، خلاص شدم... خیر ببینی پسرم...
پ.ن: یک سال پیش در همین روز...همین وبلاگ... یک سال پیش نوشتم. اما باور نداشتم. حالا دوباره می خونم...باورش کردم... یادم بماند آن ها که دوستشان دارم می توانند دوستم نداشته باشند...***
*شکوه میرزادگی **از وبلاگ لبخند ***کتایون آموزگار...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 22:21 توسط فرشید |
|
|
برای مرگ عشق...یک پست سکوت...
من از اندوه چشمای قشنگت تو رو از پشت این ظلمت شناختم چه معصومانه تو دستام شکستی حلالم کن اگه بی وقفه باختم حلالم کن اگه همدم نبودم اگه با بغض تو محرم نبودم حلالم کن اگه تنها و سردم اگه همپای تو گریه نکردم غم شب های بارونی چه سخته شکستن های پنهونی چه سخته خیال کردم یکی میشیم بزودی ولی افسوس تو هم با من نبودی حلالم کن که به اشک تو سوگند نمی شد باورم این جور ببازیم چه ساده پشت سر پل ها شکسته باید انگار بسوزیم و ببازیم غم شب های بارونی چه سخته شکستن های پنهونی چه سخته شکستن های پنهونی...* غمگینم...
*ترانه مانی رهنما عکس: رضا حبیبی
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 23:19 توسط فرشید |
|
|
بد کردم...دوستم دارند پدر بدهکاری هستم که 14 سال پدری بدهکارم... دوستم دارند... اذیت شدند...دوستم دارند... خدایا کمکم کن در سال های باقیمانده ی عمر... کمی پدری کنم. خدایا... کمی خدایی لطفا...
بعضی وقت ها تلاش می کنی به هدفی برسی...می رسی...برای لحظاتی خوشحال میشی. بعد که از اون حالت بیرون میای...با خودت فکر می کنی...به چه قیمتی به هدفت رسیدی؟ دیدار فرناز، حتی برای آخرین بار، یکی از اهداف و خواسته که نه...آرزوهای این سالهام بود. پریشب به این هدف رسیدم. قرار شد ماه آینده به همراه بچه ها بیاد دبی.. اما به چه قیمتی؟ یک روز فرهاد نازنینم( که جای خالی اش در این روزها بد جوری به چشم میاد) در همین وبلاگ برام نوشت: " تو غرور مایی...فقط نشکن". وبلاگم رو دوست دارم، چون در اینجا خودمم. سعی می کنم همه چیز رو صادقانه بنویسم، ولو به قیمت خراب شدن خودم. غرورم رو شکستم. بحث کردیم. دعوامون شد. در یک لحظه بغضم ترکید. گفتم بیا. قبول کرد. اشک نیاز در مقابل معشوق، شکستن در مقابل یار بد نیست. 5 دقیقه بعد زنگ زد و گفت میاد. اما اشتباه متوجه شده بود. از موضع قدرت به من گفت میام اما اول طی یک نوشته یا تماس تلفنی حرفایی که رو در رو می خوای بزنی برام بنویس. بعد میام. دیدم اشک عاشق، و شکستن بغضم رو، با گدایی عشق، اشتباه گرفته. دیگر توان ماندن در این زمانه نیست دیگر برای از تو سرودن بهانه نیست فریاد با سکوت تفاوت نمی کند وقتی کسی مخاطب آه شبانه نیست عاشق دروغ، عشق دروغ، وفا دروغ دیگر زمان گفتن از این دام و دانه نیست...*
پریشب شکستم. از دیدار با فرناز، به هر قیمتی گذشتم. عاشقش می مونم، تا آخرین روز زندگی ام. عشقش و خاطراتش رو دوست خواهم داشت، تا واپسین لحظه های بودنم. اما به زیبایی و عظمت عشقم قسم، برای همیشه از فرناز و حتی دیدارش... گذشتم. عاشق عشق تو بودم با چه احساس قشنگی... فرناز که نتونست "زاده آسیایی" و جهان سومی و شرقی بشه. اما من امریکایی شدم! هر دو تمام تلاشمون رو برای رفاه بچه ها انجام خواهیم داد. ولی حرفی از بودن و عشق نخواهیم زد. به قول عرب ها...خلاص... قهریم اما حرف که می زنیم!! بر من منت می ذارید که در رابطه تا اینجای نوشته هام، کامنتی نگذارید. در این چند روزه، اتفاقات فراوانی افتاده. خیلی از مسائل رو به خاطر قولی که به نهالم دادم، نمی تونم بنویسم. حتی در مورد ادامه وبلاگ نویسی نظر بچه ها رو خواهم گرفت. شاید از شعر بنویسم. از عشق بنویسم. اما از زندگی ام کمتر خواهم نوشت. چشمم به آمار مخاطبانم خواهد بود. اگر این سبک نوشتن رو دوست نداشتند، از وبلاگ هم خواهم رفت. در مورد اتفاق های این چند روز، فقط می نویسم که در کنار از دست دادن فرشته یی چون فرناز، داشتن جواهراتی چون، نهال، ناصر، نوید، و پیمان، می تونه بهترین انگیزه برای ادامه زندگی باشه. حتی با قلب در حال ریپ زدن، حتی با جسم خسته تر از همیشه، حتی با روحیه به هم ریخته، حتی با شکسته شدن غرور... برخورد ناصر و نهالم با مشکل من، برام باعث افتخاره. تا ببینم نوید و پیمانم چه می کنند. تبم قطع شده. فکر می کنم این تب هشدار و اعتراضی بوده از طرف جسم خسته ام، به من. بیشتر از توانش ازش کار می کشم. به جبران ننوشتن دیشب زیاد نوشتم. خسته تون کردم؟ ببخشید...
پ.ن: یک سال پیش در همین وبلاگ...همین روز... دلخوشی ها کم نیست. سال پیش در چنین روزی متن زیر در وبلاگم بود: دلم بچه هامو می خواد.به کی بگم... ز درد من درین عالم کسی صائب خبر دارد که خالی آورد بیرون زکام بحر، دستش را...** امروز با افتخار و لذت تمام، از بودنشون می نویسم. دلخوشی ها کم نیست...
*احمد رحیمی فرد **صائب تبریزی
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم شهریور 1387ساعت 22:30 توسط فرشید |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
دل مشغوليهايي كه دارم و آنچه بر من گذشت و اين فردای نا پيداي من...
اينها نوشتههايي ست برای دل خودم، قلبي كه به قول نادر خان ابراهيمي: "آه از اين قلب كه جز درد در آن چيزي نيست". |
|
RSS
|