![]() |
![]() |
|
| بنگر چگونه دست تکان میدهم گویی مرا برای وداع آفریدهاند |
|
بی تو این دنیا که تو چنگ منه دیگه چنگی به دلم نمی زنه...*
دیشب مهمانی داشتم که به ناگهان متوجه شده بود مادرش سرطان پیشرفته داره. وقتی از مادر سوال می کرد در شیمی درمانی چی میشه و مرحله به مرحله چه وقایعی اتفاق می افته، چشماشو بیشتر باز می کرد تا اشکش سرازیر نشه. امروز مادر یک مرحله دیگه از تزریق چشمی رو انجام داد. تکرار تزریق چشمی خسته و بی حوصله اش کرده. اما خدا رو شاکریم که روند بینایی اش رو به بهبوده. فریبرز و رضا چیزی براش کم نمی ذارن. از شدت درد روی تخت خوابیده. گفت شامت رو چه کار کنم. گفتم اصلا گرسنه نیستم. (بودم!). یک چیپس فلفلی با ماست موسیر چکیده بلعیدم. انگار نه انگار. یک ساعت پیش از اتاقش صدام زد: فرشید ممنونم برای... دعواش کردم و بغض ...اومدم بیرون. چند دقیقه پیش دوباره صدام کرد. با دلواپسی رفتم ببینم باز چی می خواد بگه که جگرم رو آتیش بزنه. گفتم جانم مامان...گفت می دونی امشب کی میاد؟ با تعجب به ساعت نگاه کردم و پرسیدم کی؟ گفت قطبی میاد... ...کجا میاد؟ ...برنامه نود!! با چشم پانسمان شده در انتظار اومدن قطبی نشسته...
پ.ن(1): اس. ام. اس دوستان... در کنار پیامک هایی که هر روز دوستان محبت می کنند و می فرستند، امروز این جمله به دلم نشست: ما غصه هایمان را شمردیم و به خواب رفتیم باید هم کابوس می دیدیم...
پ.ن(2): پاسخ به ابراز احساسات... بدون شرح فقط اینجا رو ببینید.
پ.ن(3): یک سال پیش ...همین روز...همین وبلاگ... مثل کتری آب جوشی که آماده سر رفتنه...ظرفیت دلم، برای این همه دلتنگی پر شده... یک سال پیش نوشتم: گفتم دری ز خلق ببندم به روی خویش دردی ست بر دلم...که ز دیوار بگذرد...**
*ترانه محسن چاووشی **سعدی شیرازی
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 23:3 توسط فرشید |
|
|
شعری ناتمامی هر چه کلنجار می روم به جایی نمی رسم...*
فریبرز خواب قشنگی دیده که کمی آرومم کرد. پاسخی بود از عرش کبریایی با مرام، به سر در گمی من، بدون اینکه فریبرز بدونه چه مرگمه. روز پر کاری رو سپری کردم. در یک مرحله مهم تصمیم گیری کاری قرار دارم. تا دقایقی پیش مهمان داشتم. برای امشب همین قدر نوشتن بسه... بعضی وقت ها سکوت کنی، کسی دلخور نمیشه، تو هم با درد خودت می سازی... می سوزی و می سازی...
حسرت نوشت دوم: آینه ی خونی... تازه روابطمون از دوستی ساده ی دانشجویی خارج شده بود. یه حس ناب و غریب. حس دلتنگی وقتی که نبودی... با توجه به مشکلات بینمون به تنها چیزی که فکر نمی کردم عشق بود و عشق... یک روز در مقابل آینه ی شکسته ی دستشویی مشغول زدن ریشم بودم. نیمی از صورتم رو خمیر ریش پر کرده بود. به تو فکر می کردم و به راه دشواری که در مقابلمون بود. آینه رو بخار گرفت. من همچنان به تو فکر می کردم. با دستم بخار رو از روی آینه پاک کردم. و باز به تو فکر می کردم. یک دفعه متوجه شدم، آینه قرمز شده...آینه خونی شده... دستم رو بریده بودم... به تو فکر می کردم...و به عشقی که زاده شد... افسوس...همه چیز بر باد رفت... خاطرات زندگی چون باد رفت آنکه رفت از دیده کی از یاد رفت...
پ.ن: یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ... یک سال پیش نوشتم: حرمت نگه دار دلم گلم که این اشک خون بهای عمر رفته من است این سرگذشت کودکی است که به سر انگشت پا هرگز دستش به شاخ هیچ آرزویی نرسیده است حرمت نگه دار دلم دلم اشک هایی را که خون بهای عمر رفته ام بود داد خود را به بیدادگاه خود آورده ام همین...** کاش نگه داشته می شد...
*ساره دستاران **حسین پناهی عکس: رضا حبیبی
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 22:39 توسط فرشید |
|
|
یک سر این رشته گم شده است... و چیزی...جایی... ناگفته مانده است و اکنون ما در خانه های خویش غریب ایم...*
دیروز اس.ام.اسی برای جواد کاظمیان زدم و تبریک گفتم. تیم جواد در دبی با تک گل این پسر با مرام پیروز شده بود. امروز محبت کرد و از دبی تلفن زد. در باره علی دایی و ظلمی که به جواد کرده صحبت کردیم. گفت همه چیز رو به خدا واگذار کرده. وای به حال دایی اگه در این واگذاری، حق و نا حق کرده باشه. مادر امروز اذیت های دیروز رو خیلی جوانمردانه! تلافی کرد. با هر گلی که پرسپولیس می خورد چای یا میوه می آورد و می پرسید: چند چندن؟ بد جوری دلم گرفته. دردهایی هست که نمیشه نوشت. جبهه گیری ها شروع میشه. حرف های نهالم حسابی ذهنم رو مشغول کرده. در زندگی بعضی وقت ها بر سر دو راهی که چه عرض کنم، چند راهی قرار می گیری. خدایا کمکم کن تصمیم درست رو بگیرم. یک سر این رشته گم شده است...
حسرت نوشت اول... گفتی دوستت دارم و منتظرت می مونم... مغرورانه بوسیدمت و گفتم می دونم و ممنونم عزیز دلم... ولی افسوس... کسی که هستی شو به وعده هات داده یه بار بپرس چرا به این روز افتاده...**
پ.ن: یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ... نه اینکه حرفی برای گفتن نباشه...هست نه اینکه دردی در دل نباشه...هست نه اینکه ندونی چی به چیه...می دونی... اما...بعضی وقت ها فقط باید سکوت کرد... یک سال پیش نوشتم: امروز همه سکوت ام می خواهی بشنوی ام گوش هایت را بگیر...***
*لاله ایرانی **ترانه محسن چاووشی ***کتایون آموزگار عکس: رضا حبیبی
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 22:1 توسط فرشید |
|
|
حالا که با هم یکی شدن دلامونو حالا که جاده ها افتادن به پامونو یکی از اون بالا داره میشنوه صدامونو به گمونم که اثر داره دعامونو هم سفر ای هم ستاره راه بیافتیم که خودش داره هوامونو دل اون سوخته برای گریه هامونو خودش داره هوامونو...*
غروب دلگیر جمعه است. دلم گرفته... دیروز صبح عازم سفر شدم و شب برگشتم. در مسیر رفت، اعضای تیم کره شمالی همراهم بودند. قیافه های مغموم اون ها نشونه شکستی بود که ساعتی پیش خورده بودند. بیشتر از همه مربی اون ها به هم ریخته بود. در مسیر برگشت، اعضای تیم فوتسال بودند. در فرودگاه ایران و به خاطر استقبال از بچه های موفق تیم فوتسال، معطل شدم. 6 صبح خونه بودم. دیروز به محض رسیدن به دبی، با پیمان، نهال، و ناصرم تلفنی صحبت کردم و حسابی شارژ شدم. امروز هم یک ایمیل زیبا از پسر مهربون ( متاسفانه) استقلالی ام داشتم. با پسر ها از ورزش صحبت کردیم. ناصرم بعد از سلام گفت خیلی وقته با هم صحبت نکردیم. نباید اجازه بدم مشغله کاری و یا تصور اینکه تماس من بچه ها رو خوشحال نمی کنه، باعث بشه دیر به دیر تماس بگیرم. با نهال از مشکلات حرف زدیم. باید بیشتر بدوم. همین. غروب دلگیر جمعه است. با مادر تنها هستم. از دندان پزشکی که برگشتم، مستقیما به اتاقش رفتم . همون لحظه برق شیراز یک گل به استقلال زد. وقت اذیت کردن بود. براش کری خوندم. گفت: نامردیه! همین الان استقلال گل زد. تا بیان حواسشون جمع بشه اونا توپ رو کردن توی گل. قبول نیست. آخر بازی فهمیدم گل استقلال رو خود برقی ها به خودشون زدن. میگم مامان این گل نامردی نیست؟ میگه چاق شدی دوباره! ساکت میشم. اینکه نتونن جواب رو بدن، بعد حال آدمو بگیرن ، این هم نامردیه. اصلا کی به کیه...زمونه زمونه نامردیه...
پ.ن(1): انتظار بیهوده... گفتم بگو سکوت کرد و رفت و من هنوز...گوش می کنم...**
پ.ن(2):یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ... با بچه ها که حرف می زنم، دلم می خواد پر بکشم برای چند دقیقه برم پیششون. ببینمشون و برگردم. یک سال پیش نوشتم: ابر ها در حرکت خانه ها ساکن کاشکی ابر ها ساکن بودند خانه ها در حرکت نوبتی هم باشد نوبت خانه و باغ است که گشتی بزنند...***
*ترانه بنیامین (انتخابی از وبلاگ ساچلی ) **انتخابی از وبلاگ خانم سهرابی ***عمران صلاحی عکس: رضا حبیبی
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 20:40 توسط فرشید |
|
|
من هنوزم در خونه رو نبستم روم حساب کن...من هنوزم دم دستم...*
امشب برای سومین شب متوالی راهی فرودگاه میشم. پریشب اومدم. دیشب دنبال چمدانم رفتم. امشب دوباره راهی ام. یک سال پیش در همین روز نوشتم: آه… بار دگر چمدانم را باید… باید… ببندم سوی کجا؟ چه می دانم شاید دلم برای کجا تنگ است… شاید… چه می دانم من… من چه می دانم… شاید… شاید دلم برای خدا تنگ است شاید دلم برای شما...** یک هفته ای میشه که با بچه ها تماس ندارم. دلتنگشونم. فردا سعی میکنم با شنیدن صداشون دوپینگ کنم. دوست داشتن اینترنتی و مخابراتی هم نوبره. خوش به حال اونایی که وقتی دلتنگ عزیزشون میشن، می تونن به جای روبروی عکسشون ایستادن، لمسش کنند. می تونن به جای تماشای فیلم اونها، بغلشون کنند. می تونن وقتی هوس دیدارشون رو دارند زنگ بزنند و بگن یه سر به من بزن... خوشا به حال اونایی که چنین موقعیتی دارند و خوش تر به حال اونایی که قدر این موقعیت و امکان رو می دونند.
پ.ن: دوست داشتن زیباست... آری آغاز دوست داشتن است گر چه پایان راه ناپیداست من به پایان دگر نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست...***
*ترانه بتی **اسماعیل خویی ***فروغ فرخزاد عکس: رضا حبیبی
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 23:27 توسط فرشید |
|
|
دید چشم مادر...بهتر... چمدان گم شده پیدا... یعنی روزی که ختم به خیر شد...
پیدا شد... صبح با فرودگاه تماس گرفتم و شماره پیگیری پرونده ای که شب قبل تشکیل داده بودند رو دادم. بعد از چند دقیقه گفت چمدان در دبی جا مونده و با پرواز صبح میاد. ظهر شد نیومد. دوباره گفتند با پرواز شب میاد. شب تمام بارها رو گشتیم، مامور مربوطه اومد و گفت تمام بارها، همین بوده، فردا صبح بیایید برای پیگیری. گفتم تا رییس اینجا رو نبینم، نمیرم. در حال قاطی کردن بودم که خبر دادند دو چمدان در بار هواپیما جا مونده که یکی اش مال منه! ساعت 11 به چمدان رسیدم. اول کنترل کردم، دیدم دل نوشته هام هست. یاد کامنت عزیزی افتادم که نوشته بود: "نوشته هات خودشون... تو رو پیدا می کنن" در شگفتم، ای عرش کبریایی! اگر قراره حالم رو بگیری و به مناسبتی تنبیه ام کنی، پس چرا همه چیز صحیح و سالم پیدا میشه. در سفری که بچه ها بودند از 30000 درهمی که در کیفم بود حتی یک درهم کم نشده بود. فلسفه ی اینکه امشب هم خسته و کوفته همون مسیر طولانی دیشب رو برم، همون مسیری که باز باید فردا شب برم، چیه؟. امروز روز خوبی بود. مادر در سومین تزریق چشمی اش موفق بود. دکتر که تا قبل از این بار تمام تلاشش حفظ بینایی مادر، در حد یک دهم چشم راست و دو دهم چشم چب بود، به رضا گفته هر کدوم از چشم ها، یک دهم به میزان دیدشون اضافه شده، و بسیار امیدواره از این بهتر هم بشه. خدایا کرمت رو شکر. الهی به بزرگی درگاهت قسمت میدم حاجت خوانندگان وبلاگ منو هم بده. خواننده ای دارم که برادر 21 ساله اش از کوه پرت و قطع نخاع شده و در انتظار معجزه ی تست. خواننده ای دارم که مادرش در بیماری دست و پا می زنه، به دادش برس. الهی، هر شب خوانندگان زیادی دارم که از درد بعضی باخبرم و از درد اکثرشون بی خبر، اما برام می نویسن: بابا فرشید، عمو فرشید، آقا فرشید، فرشید خان، جناب حیرانی... هر یک به نوعی صدام می کنند و التماس دعا دارند. ای عرش کبریایی با مرام، به درد دل همه شون برس. اونا فکر می کنند فرشید پیش تو آبرویی داره. فرشید رو پیش خوانندگان وبلاگش بی آبرو نکن. الهی، فرزندانی دارم که سال ها پدری به اون ها بدهکارم، نیرویی بده که حداقل امکانات رو براشون فراهم کنم. خدایا ، فرنازی دارم...نه ببخشید ...داشتم که همه چیز و همه کسم بود و همه چیز و همه کس او بودم. حالا نیستم. خدایا به مهربانی و گذشت درگاهت قسمت میدم در مسیری که فرناز در پیش گرفته، خوشبختش کن. الهی فرشیدی هست که... نه... خدایا تو حاجت خوانندگانی که دارم بده... تو حاجت بچه هایی که دارم رو بده... تو حاجت فرنازی که داشتم رو بده... تو حاجت برادرانی رو که دارم بده... تو حاجت عزیزانم که برای بچه دار شدن بی قرارند رو بده... فرشید چیز دیگه یی نمی خواد...جانی که بهش دادی مال تو...
پ.ن(1): خسته شدم از سگ دو زدن... جسمم نمی کشه، خستگی امانم رو بریده. اما شکر می کنم که هنوز توانایی دویدن رو دارم. باید زندگی کرد... از حرص دانه نبود...به دام افتادیم از فرط گرسنگی بود...*
پ.ن(2): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ... دیشب وقتی به خونه رسیدم و مطلبم رو نوشتم، دیگه با خدا کل کل نکردم. بهش گفتم خدا جون: بتازون تا دلت خواست...که من صبرم زیاده...** بهش گفتم اگه قرار بود با بدبیاری و بی مهری از در خونه ات برم، توی اون 14 سالی که بچه ها مو نداشتم میرفتم . در اون روزهایی که در ناکجا آباد، فقط دیوار بود و دیوار ...می رفتم. بهش گفتم، اصلا کجا برم. جای دیگه یی بلد نیستم. بهش گفتم مثل بچه ای که کتکش می زنند اما باز دامن کسی که کتکش رو می زنه رو ول نمی کنه، دامنت رو چسبیدم. حالا هی بزن...هی حال بگیر... هستم و جایی نمیرم. گفتم و خوابیدم...یک سال پیش در چنین روزی نوشتم: کارهای بسته را درمان به جز تسلیم نیست دیده ی پوشیده چون گردید حیران...وا شود...***
*شمس لنگرودی **ترانه احمد آزاد ***صائب تبریزی
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 1:18 توسط فرشید |
|
|
باران که نبارد تو هم که نباشی "فصلش تمام شده" را هم گل فروش می گوید...*
در هیچ سفری به اندازه این بار، دوندگی نکردم. حتی فرصت نکردم، یک وعده غذای درست بخورم. دست از پا هم خطا نکردم. در اوج مشغله های کاری، دو کار انسانی هم انجام دادم. بهترین ساعت استراحتم، مسیر برگشت بود که به مهماندار گفتم نه شام می خوام نه چیز دیگه. صدام نکنید که بخوابم. اما از اونجایی که هیچ کار عرش کبریایی به آدمیزاد نمیره، در برگشت، حالم رو گرفت. در فرودگاه ایران، می فهمم چمدانم گم شده. نمی دونم کسی اشتباه برده یا دزدیده و یا واقعا در دبی جا مونده. هر چه هست، ثمره 2 روز تلاشم، از دستم رفت. قرار بود، فردا روی نمونه هایی که آورده بودم حرکتی انجام بشه. مدارک مهمی در چمدان دارم. خستگی سفر به تنم موند. "هر طرف که می چرخی، تقدیر پایش را دراز می کند، تا به تو پشت پا بزند". این دیالوگ فیلم بیراهه است که در اینجا خوندم. تا دو روز آینده که تکلیف این کار معلوم بشه، اعصاب به هم ریخته ام، قاطی تر از قبل میشه. اما باز هم دلم نیومد که به اینجا سر نزنم. دعا کنید وسایلم پیدا بشه. آرشیو اشعارم، و "دست نوشته های احساسی" زیادی دارم که برام مهم تر از مدارک کاریه. همه توی چمدونه.
پ.ن: یک سال پیش... همین روز ...همین وبلاگ... یک سال پیش مطلبی داشتم در مورد روزهای قاطی کردنم. و دوباره درست در همون روز، به هم ریخته ام. یک سال پیش نوشتم: این شعر رو از 10 سال پیش بلدم. کاش می دونستم مال کیه...شعری است مخصوص لحظه های قاطی کردنم... در حمام قفل است آفتاب از پنجره وارد می شود و... سرش را توی وان حمام می کند و... تنش را صابون می زند اشک صابون در می آید توی چشمش آفتاب رفته... خسته و دلگیرم... *ساره دستاران
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 1:9 توسط فرشید |
|
|
هر کجا دلم بگیره... من می خوام یاد تو باشم خدا اون روز رو نیاره که بخوام از تو جدا شم...* قبل از نوشت: آورد!!...
امروز خیلی کار کردم. به لطف خدا کار ها خیلی خوب پیش رفت. پسر "به به چه نیکویی" هم بودم و رژیم غذایی رو هم رعایت کردم. اگر فردا هم کار ها همین طور پیش بره، یکی از موفق ترین سفر ها رو داشته ام. دیشب و در مسیر رسیدن به فرودگاه یک تصادف کوچک، باز هم حامل درسی بود از عرش کبریایی برای من... من به فدای بارگاه پر جلال عرش کبریایی، که همچنان در حال کاویدن با ماست... عشق می کنیم وقتی با ما حال می کند... در چند روز گذشته، به شدت کلافه و بی حوصله بودم. دیشب هم قبل از حرکت به پیشنهاد دوستی فکر می کردم که بعد از خوندن خبر "هما سانحه خیز ترین شرکت هواپیمایی در خاور میانه و آفریقا"، می گفت حتما با پرواز امارات برم. بعد با خودم گفتم: اجل برگشته می میرد نه بیمار سخت... با توجه به هزینه سنگین پرواز امارات تصمیم گرفتم همچنان با هما! باشم. به عوارضی اتوبان تهران – قم که رسیدم، توقف کردم تا پول رو بدم، و اسکناسی هم برای صندوق صدقات آماده کرده بودم، که چشمتون روز بد نبینه، پای ما روی ترمز، اما ماشین به جلو پرتاب شد. موبایل و قرآنی که جلوی داشبورد بود، به زمین افتاد. صدای شکستن و ... پیاده شدم. فکر کردم ماشینم داغون شده، اما چیزی نشده بود. ماشین پشت سری، چراغ هاش خرد شده و جلوی ماشین کاملا تو رفته و رادیاتور سوراخ شده بود. مردی هم سن خودم از پیکانی درب و داغون پیاده شد که برام توضیح بده. گفتم من چیزی ام نشده برای شما ناراحتم. البته وقتی به فرودگاه رسیدم و خواستم وسایل رو بردارم متوجه شدم صندوق عقب راحت بسته نمیشه. تصادفش زیاد مهم نبود، خدا رو شکر از پرواز جا نموندم. اما جناب عرش کبریایی خواست حالی ام کنه و بگه: جناب فرشید خان نازنین!! همه چیز دست منه. تو داری به سقوط هواپیما فکر می کنی، من اگه بخوام از جایی به تو تلنگر می زنم که تصورش رو هم نمی توی بکنی. شب قبلش در جاده بارونی و سراسر مه شمال، که دیدت 5 متر هم نیست، حفظت می کنم. با 180 تا سرعت میری، اما چون کلیه درد وحشتناک داری، نه اجازه میدم اتفاقی برات بیافته و نه حتی پلیسی سر راهت سبز می کنم، اما وقتی هم توکلت کم بشه و نیاز به گوشمالی داشته باشی، در جایی که تصورش رو هم نمی تونی بکنی، حالت رو می گیرم. همیشه پیش از آنکه فکر کنی...اتفاق می افتد...**
پ.ن(1): ساندویچ سوال با سس اعتراض... وقتی می گویم: دلم گرفته است... یعنی: دلم گرفته است... حتما باید فروغ باشم تا جدی بگیری؟...***
پ.ن (2): یک سال پیش ...همین روز...همین وبلاگ... سال گذشته، در چنین روزی دیداری داشتم که منجر به ازدواج رضا شد. خیلی ها گفتند ریسک می کنی. خیلی ها زمان رو مناسب نمی دونستند. اما حالا بعد از یک سال از کاری که کردم، پشیمون نیستم. یک سال پیش در چنین روزی قرار بود اولین دیدار رو با پدر همسر آقا رضا داشته باشم. بد نیست پست سال گذشته رو بخونید که آقا رضا رور جمعه، برای قرار ساعت 9، در محلی که با خونه فاصله زمانی 5 دقیقه ای داشت، از چه ساعتی مثل نکیر و منکر، بالای سرم نشسته بود. اینجا رو بخونید.
پ.ن(3):خیال خام... این جا که منم جهنم آن جا که تویی بهشت من به تو رسیدنم... چه قیامتی می شود...****
*ترانه زیبا شیرازی **فروغ فرخزاد ***نمی دونم از کیه ****بهمن جواهر چیان عکس: رضا حبیبی
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 23:53 توسط فرشید |
|
|
سختی کشی ز دهر، چو سختی دهی به خلق در کیفر فلک، غلط و اشتباه نیست...*
تمام امروز رو در التهاب شروع مجدد درد کلیه گذروندم، اما هیچ خبری نشد. اگر اشتباه نکنم از برتولت برشت، در جایی خوندم: خیلی از ما آدم ها تمام عمر را با اضطراب حادثه ای هدر می دهیم که هیچ وقت اتفاق نمی افتد. فریبرز همت کرد و مادر رو دکتر برد. به همین خاطر تمام بعد از ظهر، در خونه بودم. امروز جانبازی رو دیدم که می خواست وارد پیاده رو بشه، تعادلش رو از دست داد و به جوی آب افتاد. در دبی، کمتر مکانی رو می بینی که برای عبور معلولین، فکری نکرده باشند. دلم گرفت. بعد از اینکه کمکش کردم بلند بشه، ده دقیقه ای گپ زدیم. از اون گپ زدن ها: که نمیشه نوشت... که نمیشه گفت... که نمیشه بهش فکر نکرد... کربلا منتظر است کربلا منتظر است کربلا منتظر است کربلا منتظر است کربلا منتظر است ..................... ..................... چه بگویم به این سربازها به پیر به پیغمبر به اهواز می رود این اتوبوس...**
پ.ن: یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ... سکوتم از رضایت نیست... یک سال پیش نوشتم: سکوت ما از پذیرش نیست حنجره هایمان را دریده اند...***
*پروین اعتصامی **علی اسداللهی از وبلاگ بیراهه ***فریبا عرب نیا
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیستم مهر 1387ساعت 22:58 توسط فرشید |
|
|
شب لالایی اش را گفت اما به خواب نرفتم هنوز در جایی بیداری با کسی...*
برگشتم... مسیری رو که 4 ساعته رفتم، 7 ساعته برگشتم. بد جوری خسته ام... دیشب بعد از تمام کردن کار وبلاگ، دوشی گرفتم و ساعت 1 راه افتادم. تصورش رو هم نمی کردم که همسفری داشته باشم. سعی کردم خودم رو به اون راه بزنم، اما نشد. شب شب من و او بود. چه شمال می رفتم، چه نمی رفتم. تصمیم گرفتم علیرغم بودنش ...برم. منتظر موندم که شروع کنه...اما تا نزدیک کرج هیچ خبری نشد. سکوت بود و انتظار تشویش بود و اضطراب... از کرج شروع شد. پیش بینی ام درست بود. این بار جدی تر از همیشه بود...چه بودنی... هنوز به قزوین نرسیده بودم که مجبور شدم، علیرغم میل باطنی ام، با دستم بگیرمش. شاید کمی آروم بگیره، اما بد تر کرد. به لوشان که رسیدم، دیگه نمی تونستم رانندگی کنم. من بودم و او بود و درد... لوشان...یک مسافر خانه نه چندان تمیز...کنار مسافر خانه ایستادم. مسئول پذیرش بیدار بود. با هم به داخل رفتیم. سئوال کردم. بدون اینکه سرش رو بلند کنه، راهنمایی کرد. 100 متر جلو تر...بالاخره پیدا کردم. از چهره ام فهمید که چه دردی دارم. چند هیوسین و مسکن قوی و دوباره حرکت... به ویلا که رسیدم، مسکن ها اثر کرده بود. ساعت 6 بدون اینکه لباس ها مو در بیارم روی تخت ولو شدیم. ساعت 11 از خواب پریدم. همه کار ها مونده بود...اما...او رفته بود... نمی دونم سنگ حرکت، یا عفونت قدیمی کلیه شروع به اذیت کردن کرده بود، هر چه بود، وقتی بیدار شدم...رفته بود...هنوز هم دوباره سراغم نیومده...خدا کنه نیاد... ساعت 4 برگشتم. شلوغی غروب جمعه، یک تصادف وحشتناک در جاده، دست به دست هم داد تا 7 ساعت در راه باشم...
پ.ن: یک سال پیش همین روز...همین وبلاگ... یک سال پیش خطاب به عرش کبریایی نوشتم: عروسی دخترم نزدیکه... ای عرش کبریایی دربست تا آمریکا چند؟... دربست که پیشکشمان، حتی روی بوفه هم به ما جا ندادند... گر چه هنوز تا عروسی زمان باقی ست... و فرشید حیرانی در کمال پررویی همچنان به لطف یار...امیدوار... یک سال پیش این شعر زیبا رو هم در وبلاگم داشتم: ای کوه تو فریاد من امروز شنیدی دردی ست در این سینه که همزاد جهان است...**
*علی شفیعی **هوشنگ ابتهاج(ه.الف.سایه) عکس: رضا حبیبی
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیستم مهر 1387ساعت 0:3 توسط فرشید |
|
|
حیفه پرنده باشی و ... بال و پر تو وا نشه این همه تو... این همه من حیفه بمیره ما نشه...*
این داستان واقعی ست... بعضی وقت ها، تاوان اشتباهات زندگی ات رو خودت می دی...خیالی نیست... یه زمان هایی، تاوان ندانم کاری های تو رو عزیزانی میدن، که آگاهانه به پات نشستند و می دونند با تو بودن، دردسر های خاص خودش رو داره...کمتر خیالی هست...مجبورشون که نکردی. سعی می کنی در حد توانت جبران کنی... اما یه روزهایی می بینی، کسی به جای تو مجازات میشه، که سنی نداره، که هیچ گناهی نداره. که آگاهانه پشتت نایستاده. که چوب ندانم کاری های تو رو می خوره، بدون اینکه بفهمه چرا باید بخوره، چرا باید تحقیر بشه، بدون اینکه بدونه آدم بد یعنی چی، آدم کینه توز یعنی چی؟ بدون اینکه معنی زخم زبون رو درک کنه... اینجاست که دلت به درد میاد. اینجاست وجدانت دردی میگیره شبیه دردهای موسم دفع سنگ کلیه، یا عفونت دندان...یا هزار درد بی درمون دیگه که از شدت درد می خوای زمین رو چنگ بزنی. اینجاست که دلت می خواد کاش بود و می شنید و آرومت می کرد. اینجاست که می فهمی...ول معطلی... اینجاست که دلت می خواد فرنازت بود و سر به شونه اش می گذاشتی و تعریف می کردی تا آروم بشی. بدون خجالت از اینکه گریه می کنی. بدون اینکه کسی بفهمه اون کوهی که اسمش فرشیده، در حال لرزیدنه... اما یه دفعه یادت میاد فرنازی دیگه نیست... اینجاست که دلت می خواد نهالت بود و براش حرف می زدی تا آروم بشی... اما یه دفعه یادت میاد اول باید یه مثنوی برای نهال توضیح بدی. یه دفعه چشمای قشنگ پر از اشک نهالت به یادت میاد. اینجاست که دلت می خواد برای پسر هات بگی تا سبک بشی... اما یه دفعه یادت میاد اون ها طاقت شنیدن درد های تو رو ندارند. اینجاست که دلت می خواد با دوستی که در همین نزدیکی ست حرف بزنی... اما یه دفعه یادت میاد... چی یادت میاد؟ ولش کن....فرشید خان، پست طولانی بشه که کسی نمی خونه... بگذریم... قید و بند سنت آداب و رسوم چار چوب عرف مصلحت اجبار ناگزیر... رستم از این بیت و غزل، ای شه و سلطان ازل مفتعلن مفتعلن مفتعلن کشت مرا... قافیه و مغلطه را، گو همه سیلاب ببر پوست بود پوست بود در خور مغز شعرا...** این داستان واقعی ست. فقط اسامی اشخاص و آدرس مکان ها و زمان حادثه عوض شده. جان؟ اسامی و مکان و زمان نداریم؟... بی خیال... این داستان واقعی ست. اما اسامی و مکان و زمان ندارد... برای همه در هر جایی و در هر مکانی می تونه اتفاق بیافته...که می افته... خسته تر و بی حوصله تر از هر زمانی، بعد از نیمه شب، می زنم به کوه و دشت و بیابون و شمال همیشه زیبا. فردا نهار رو درکنار رضا و زهرا می خورم. سری به کارهام می زنم. اگه عمری باقی بود عصر بر می گردم.
پ.ن (1): برای کسی که مثل هیچکس نبود... این همه شعر نوشتم آن چه می خواستم نشد زمزمه کردم...ورد خواندم...فریاد کشیدم نشد آن چه می خواستم پاره کردم...آتش زدم...دوباره نوشتم نشد تو چیز دیگری بودی بگو تو را که نوشت که سرنوشت مرا کاغذی سیاه کرد...***
پ.ن(2): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ... پارسال در چنین روزهایی به هم ریخته بودم. امسال با دیدن بچه ها جون گرفتم. با باز شدن مسائلی که عذابم می داد، آرامشی به دست آوردم. اما این روزها...مثل این روزهای پارسال، به هم ریخته ام. سال پیش نوشتم: جسمم خسته است ذهنم پر روحم طلبکار...**** به جان عزیز خودمان! دریغ از بهبود حال ... جسم خسته تر... ذهن لبریز تر... روح همچنان ارث پدر...طلبکار... دل... دل؟ دیگه دل نیست... نه دیگه این واسه ما دل نمیشه...*****
*ترانه درد از میلاد رحیمی **مولوی ***شهاب مقربین ****فریبا عرب نیا *****بیژن مفید...شهر قصه... عکس: یلدا محمد زاده
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 23:24 توسط فرشید |
|
|
روز جهانی کودک... کودکان کار... دیگه نیست صبر و قراری آخ چه روز و روزگاری مگه ما رو دوست نداری ای خدا کجای کاری...*
در روز جهانی کودک، خبری خوندم مبنی بر اینکه یک پدر به خاطر اینکه بد بیاری های زندگی اش خاتمه پیدا کنه، خون ریخته، اما نه خون گوسفند یا مرغ، خون فرزند 4 ساله اش رو...اینجا رو ببینید. در قانون فعلی ما پدری که فرزند خودش رو بکشه قصاص نمیشه و با پرداخت دیه، آزاد میشه. یاد بیژن مفید و شهر قصه اش: خمس و زکاتش رو بده حلاله... بغل رو بپا...نماله... دیشب از اون شب هایی بود که شاید خیلی از شما تجربه کرده باشید. بی خوابی به سرم زده بود. تا ساعت 5 صبح، وول خوردم. بلند شدم. ماهواره تماشا کردم. دراز کشیدم. بلند شدم. به یخچال و محتویاتش ناخنک زدم. شعر گفتم. مطلب نوشتم. اما دریغ از خواب. اولین شب ترک...بد شبی بود. صبح با سختی هر چه تموم تر به دفتر رفتم. در مورد کارها، جلسه ی بی نتیجه ای با دو برادر باقی مانده در کنارم(فرید و فرهاد که دورند و نیستند) برگزار کردم. چرا اینجوری شدم؟ همه کارها خوب پیش میره، اما به هم ریخته ام. زنده ام و زندگی نمی کنم. و این بد دردی ست. روزگارمون خزون شد عشقمون فدای عشق دیگرون شد ما که هستیم و نمردیم پس چرا عشق رو به دیگرون سپردیم...* جواب: از بی عرضگی ست فرشید خان...
پ.ن(1): نامم را ازیاد برده ام... بدون شرح... شناسنامه ام را گم نکرده ام نامم را اما...از یاد برده ام از دهان تو که نمی شنوم...**
پ.ن(2): یک سال پیش... همین روز...همین وبلاگ... آرشیو سال گذشته رو مرور می کردم. در پست سال پیش، این شعر زیبا رو گذاشته بودم: داشتم از این شهر میرفتم صدایم کردی جا ماندم از کشتی ای که رفت و غرق شد البته... این فقط می تواند یک قصه باشد در این شهر دود و آهن دریا کجا بود که من بخواهم سوار کشتی شوم و... تو صدایم کنی فقط می خواهم بگویم تو نجاتم دادی تا اسیرم کنی...***
*ترانه هایده **ساره دستاران ***رسول یونان
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 23:2 توسط فرشید |
|
|
چشم می بیند نه آنچه را که دست می جوید دست می جوید نه آنچه را که قلب می خواهد قلب می خواهد نه آنچه را که فکر می فهمد...* پ.ن شعر بالا: عجب آشفته بازاری ست دنیا...**
دیشب با تاخیر همیشگی هما به تهران رسیدم. از فرودگاه و بازرسی بگیر تا رسیدن به خانه، شیره جانمان را کشیدند. در خانه هم منتظرمان بودند که در خدمتشان باشیم. همه ی اینها یعنی... ببخشید که دیشب ننوشتم. کارها اونجوری که دلم می خواد پیش نمیره. دلم میگیره. چرایش بماند. معده درد فریبرز، امروز اونو از پا انداخت. صداش گرفته بود. چند ساعتی بیشتر در دفتر نموندم. دلم برای مادر و خانه تنگ شده بود. امروز هم با فرید صحبت کردم، هم با فرهاد... فرهاد زنگ زده بود و نگران حال مادر بود. اگه خدا کمک کنه می خوام ترتیبی بدم فرهاد و مادر در گوشه ای از این دنیای بزرگ، ظرف یکی دو ماه آینده همدیگه رو ببینند. آخ چه کیفی داره وقتی مادر میگه بدون تو هیچ جا نمیرم. با مادر، فرهاد رو می بینم. فریبرز هم دلتنگ فرهاده. چه ملاقاتی بشه...امیدوارم... ظهر مادر در حال استراحت بود. دیدم یک لگن پر از لباس، از ماشین لباسشویی در آورده که ببره پهن کنه. از فرصت استفاده و پاچه خواری رو به حد اعلی رسوندم. بیدار که شد، فهمید لباس ها رو پهن کردم. ( برای اولین بار در عمرم). آخ که نمی دونید اون لبخند رضایتش چه جور جگر همیشه سوخته ام رو حال میاره. گفت: چرا این کارو کردی؟ از اون اعتراض هایی که ته نگاهش، پر از سپاسه. گفتم: فقط بدی اش این بود که بین اون ها، تکه های بی ناموسی هم بود!!. چند جمله یی در مورد پر رویی مان، و اینکه از همه ی بچه هاش بی حیا تریم، و اینکه خدا اهلمان کند، نوش جان فرمودیم. حسابی کیفور و شارژ شدیم. در حال ترک هستیم. ترک عشقی که ما را نمی خواهد. در حال باور کردن باختن این عشق بی فرجامیم. می خواهیم به بقیه زندگی فکر کنیم. زندگی بدون فرناز...سخته اما ممکنه. به قول خواننده کوچه بازار: آخه عشق یک سره...مایه ی درد سره... خسته شدم از انتظار بی فرجام... چند ساعت؟ چند روز؟ چند سال؟ چه اندازه منتظر نشسته ام؟...*** جواب: 126768 ساعت...5282 روز...14 سال و 5 ماه و اندی... پ.ن جواب: همه ی این اعداد تا ساعت 24 امشبه...
پ.ن:یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ... بعضی درد ها التیام پذیر نیستن... جای بعضی زخم ها هیچوقت خوب نمیشه... زخم شمشیر رفیق درمون نمیشه... یک سال پیش از دردی نوشتم که همچنان درد است: درد می پیچد در تنم دنبالش می کنم می دانم از کجاست درمان نمی شود...****
*قسمتی از شعر رضا صفاریان **ترانه داریوش ***قسمتی از شعر لیلا دائمی ****فریبا عرب نیا عکس: رضا حبیبی
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 22:6 توسط فرشید |
|
|
ماهی فکر می کنه داره اوج می گیره... نمی دونه در اوج پرواز رسیده به آخر خط... چند لحظه ی بعد...خلاص...
"مرده شور این زندگی رو ببره که همه اش با دغدغه گذشت...". این جمله ی من نیست. با همه ی کم لطفی های روزگار، فکر می کنم کمتر از سهمم از این زندگی نگرفتم. "شب بخیر قوت قلب پاره پاره ی من..." این جمله هم از یکی از شعب مهربان بانک ملتی نیست!!. فکر بد نکنید. گناهامو می شورید میرین جهنم. (گر چه اونقدر "گناه دارم" که با آب اقیانوس ها هم قابل شستشو نیست، اما از طرفی هم اونقدر "گناه دارم" و مظلومم و سختی کشیدم که سر پل صراط، در محاسبه با پرسنل عرش کبریایی، طلبکار نشم، بدهکار نمیشم. داشتم می گفتم، نمی ذارید که!...هی حرف میارید وسط... "مرده شور این زندگی رو ببره که همه اش با دغدغه گذشت..." "شب بخیر قوت قلب پاره پاره ی من..." دو جمله ی بالا رو امشب، دوستی بعد از چند دقیقه اس.ام.اس بازی برام نوشت. (البته قسمت اول جمله اول با ادبیات "علی پروینی و قلعه نوعیی" توسط آقا شجاع بیان شده بود، که کمی تا قسمتی اصلاحش کردم!!) روزی که پدرش فوت کرد، اول به من زنگ زد. رفتم پیشش. چهل روز بعد پدرم فوت کرد، اول به او زنگ زدم. اومد پیشم. امثال فرهاد ما (که در جوانمردی و پاک زندگی کردن و فدای خانواده بودن، بی همتاست)، و یا شجاع ( که در مرام و معرفت و فدای رفیق بودن کم نظیره) چرا باید در زندگی این همه فشار ببینند؟ سفر راحتی داشتم. کارهام هم امروز خوب پیش رفت. کارمندم گفت: امشب برید دیسکو، خستگی در کنید. گفتم با 115 کیلو وزن چه جوری برقصم؟( الان یادم اومد تانگو می شد برقصم! حیف... دیر شد...). بهش گفتم میرم خونه، می خوام بخوابم. مدت هاست نشده خوابی داشته باشم که متصل باشه و بیشتر از 5 ساعت باشه. آقا شجاع محبت کردند در دومین ساعت خواب، بیدارم کردند و گرفته مان کردند و... چی فکر می کردیم چی شد. از تانگو در دیسکو تا بغض در خانه... تلفن و درد دل شجاع، شب آرام منو، به هم ریخت. از اون شبهای ست که هر چه "آه" می کشی، سینه خالی نمیشه. عزیزی می گفت: آه هم یکی از اسمای خداست.( نمی دونم تا چه حد این مطلب درسته) اما قربونت برم خدا بذار به یه اسم دیگه صدات کنیم... هوا سنگینه...دلم تنگه...نفسم تنگ تر... بازم اسم خدا...آه.... به درختی که رو ساقه اش اسم ما کنده شده یه وری تکیه زدم...گفتم دلم خسته شده " دل من تنگه نرو"...تنها نیایشم شده هوای تازه می خوام...نفس تو سینه تنگ شده...*
پ.ن: یک سال پیش... همین روز...همین وبلاگ... عادت کردن به نداشتن ها، خو کردن با از دست دادن ها...یکی از نعمت های خداست و گرنه ... شب های هجر را گذراندیم و زنده ایم ما را به سخت جانی خود این گمان نبود...** یک سال پیش نوشتم: برای به دست آوردنت نمی جنگم به تکدی قلبت هم نمی آیم دوستت دارم فارغ از داشتنت...***
*ترانه زیبا شیرازی **شکیبی اصفهانی ***فریبا عرب نیا عکس: سایت بازتاب
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 22:45 توسط فرشید |
|
|
تو ناز می کنی...من ناز می کشم این منطق کیه؟ انگار پیش تو...فرقی نمی کنه کی عاشق کیه...*
می خواستم از روایت دلتنگی خودم بنویسم، اما در وبلاگ رسول یونان دیدم نوشته بود: روایت کردن بعضی چیزها، فقط خاطره ها را غم انگیز می کند... روایت نمی کنیم... عازم سفرم. در خبرهای امروز خوندم: "هما، سانحه خیز ترین شرکت هواپیمایی خاور میانه و آفریقا"... نمردیم و یک جا هم اول شدیم. با توجه به سفر هر هفته، صرف نمی کنه با پرواز امارات برم. در همین خبر، ایمن ترین پروازها رو "امارات" اعلام کرده بودند. امشب داشتم این خبر رو برای دکتر رضا کیاسالار می گفتم، مادر با نگرانی پرسید: یعنی همین پروازی که تو میری؟...گفتم نه سفر های طولانی رو میگه مامان... من به فدای چهره ی همیشه نگران مادرم... امروز صبح با بچه ها حرف زدم. ناصر بازی رو ندیده بود و داشت پخش غیر مستقیم رو می دید، بدون اینکه نتیجه رو بدونه. نوید گفت: فرشید اگه نهال سوال کرد نتیجه رو بهش نگو. می خواد ناصر رو اذیت کنه. نهالم با شیطنت اصرار می کرد، اما نگفتم. نهال خانوم گفت: فرشید فکر کنم! حلال زاده یی!!. آخه همه دور هم جمعیم و می خواستم همین الان بهت زنگ بزنم. خدا رو شکر که نهالم احتمال میده که من حلال زاده باشم. پدر سگ 15 ساله اونور دنیاست هنوز این اصطلاحات رو بلده. وقتی می بینم با هم خوشند، کمی آروم می گیرم.
پ.ن(1): خیال او... اول فرناز گوشی رو برداشت. یک سلام و احوالپرسی معمولی. اما صداش از صبح توی گوشمه. این خیلی بده. سفت باش مرد... اون که رفته...دیگه هیچوقت نمیاد... با خیالت می آمیزم چندی بعد باردار اندوهم...**
پ.ن(2): یک سال پیش ...همین روز...همین وبلاگ... یک سال پیش از جناب عرش کبریایی پرسیدم: آنچه برایم بخواهی می پذیرم اما... باید بدانم چرا؟...*** هنوز جوابی مرحمت نفرموده اند...
*ترانه محسن چاووشی **وبلاگ لبخند ***فریبا عرب نیا
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 23:11 توسط فرشید |
|
|
دلتنگم و انگار قیامت نزدیک ترین روز میعاد است تا تو...*
هیچ چیزی مثل غرور، نمی تونه آدم رو از پای در بیاره. هیچ اشتباهی مثل تصور اینکه "داشته هاتو" همیشه خواهی داشت، نمی تونه باعث غفلت از نعمت هایی بشه که در اختیارت بوده. دیشب عرش کبریایی، آنچنان پوز مبارک ما را به خاک مالید که تا مدت های مدیدی در ذهنمان باقی خواهد ماند. در بهترین حالت روحی قرار داشتم، اما اونقدر به خودم مطمئن بودم که وقتی دلم خواست، میاد... که با خیال راحت اسم بیست نفر از عزیزانم رو نوشتم، بیست در خواست بزرگ و کو چک خودم رو هم ردیف کردم. با خودم گفتم، نیم ساعتی استراحت کنم، بعد جناب عرش کبریایی رو به حضور بپذیرم!! خوابمان برد. به همین سادگی... به همین راحتی... یک فرصت طلایی رو از دست دادیم. همین که شهامتش رو دارم که بگم حالم رو گرفتند، کم چیزی نیست... کرکری های من و مادر به نتیجه نرسید. هر چی میگم مادر جان ما 10 کرنر زدیم، شما یکی، ما 62 در صد زمان بازی صاحب توپ بودیم،شما 38 در صد... فقط یک کلام جواب میده: گل اول رو ما زدیم. 5 دقیقه به باخت شما مونده بود. این سه روز بیشتر از همیشه در کنارش بودم...
پ.ن: یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ... بدون شرح... آنقدر بی هم بوده ایم که با هم بودن ما را از یاد برده است...**
*قسمتی از آخرین شعر وبلاگ پیوس **از وبلاگ " آنقدر از یاد رفتم که شاعر شدم" عکس: نیاز
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 0:59 توسط فرشید |
|
|
گل که پژمرده می شود برگ دیگر عزیز نیست ترس هر روزه ام ...این است...*
دومین روز از سه روز تعطیلی هم گذشت. هنوز تعداد زیادی از کارهای نوشته شده برای این سه روز، تیک نخورده. یک سر سوزن هم خستگی ام در نرفته. تا ظهر با مادر بودم. شب برای ساعتی، میزبان فریبرز و بچه هاش بودیم. تمام بعد از ظهرم هم پر بود. در تمام لحظه ها هم همراه من بود...تنهایی... بد جوری هوای مرا دارد با من از خانه بیرون می زند پا به پای من هم بر می گردد یک لحظه هم تنهایم نمی گذارد تنهایی...**
پ.ن(1): جلسه کاملا خصوصی با عرش کبریایی... چند شبی از شب قدر گذشته. از آنجایی که همیشه از مرحله پرتیم و از قافله عقب...و دوزاری مبارکمان دیر می افتد، یحتمل! امشب شب قدر ماست. از زبانش نقل کرده اند: در کوی ما شکسته دلی می خرند و بس... امشب دل بی صاحب ما، کمی گرفته و بسیار شکسته است. بشکست دلم کسی صدایش نشنید آری دل مرد بی صدا می شکند… امشب از اون شب هایی ست که امید دارم با خدای مهربان و همیشه صبورمان، حالی کنیم حالستان... اسم بیست نفر رو نوشتم که اگر حال خوبی داشتم دعاشون کنم. برای خودم هم پارتی بازی کردم و حدود بیست خواسته نوشتم!!
پ.ن(2): گر هم گله یی هست...ولش کن...نیست... نمی کنم گله یی، لیک ابر رحمت دوست به کشتزار جگر تشنگان نداد نمی...***
*امی لاول(ترجمه علیرضا بهنام) **ساره دستاران ***حافظ شیرازی عکس: رضا حبیبی
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 0:58 توسط فرشید |
|
|
کارم چو زلف یار...پریشان و درهم است...* ای عرش کبریایی... میشه یه روز پازل های زندگی ما رو هم... جفت و جور کنی... خسته ام از پریشانی و سر در گمی...
روز تعطیل خوبی بود. تا ظهر پیش مادر بودم. به علی آقا سه روز مرخصی داده. کمی کمکش کردم. غروب که برگشتم، دیدم رضا و آزاده به دیدنش اومدند. خوشحال بود. فردا خیلی کار دارم اما سعی می کنم کمی براش وقت بذارم. در کنار تمام ایمیل ها، تلفن ها، اس.ام.اس و کامنت ها، ناصرم هم ایمیل زده بود و عید رو تبریک گفته بود. با همون ادبیات خاص خودش. از ته دل به من چسبید. هر تماسی از اونا انرژی منو برای دویدن بیشتر، بیشتر می کنه. خدایا دلخوری ها و گله ها به جای خود، اما...برای همین موهبت ها...چاکرتم... هر کسی، اگر کمی منصفانه به اطرافش نگاه کنه، دلیلی برای "چاکر خدا بودن" پیدا می کنه...گله و شکایت که جای خود...
پ.ن(1): برای همیشه در حوصله ام... به احتمال قریب به یقین، دیگه به هم نمی رسیم. برای رسیدن هم، اشتیاق سابق رو ندارم. اما برای همیشه در حوصله ام باقی می مونی...بانوی زیبای روزهای خوبی که داشتم... قول بده که خواهی آمد اما هرگز نیا اگر بیایی همه چیز خراب می شود دیگر نمی توانم اینگونه با اشتیاق به دریا و جاده خیره شوم من خو کرده ام به این انتظار به این پرسه زدن ها در اسکله و ایستگاه...**
پ.ن(2): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ... یک حس بیقراری این روزها اذیتم میکنه. یه جور دلتنگی. یه بغض همیشه آشنا که مثل ابرهای سیاه آماده ی باریدنه، اما نمی باره. سال گذشته هم در چنین روزهایی، همین حال رو داشتم: آن روز با تو بودم امروز بی تو ام آن روز که با تو بودم بی تو بودم امروز که بی تو ام با تو ام...***
*سعدی شیرازی **رسول یونان(از وبلاگ جواد حیدریان ) ***حمید مصدق عکس: رضا حبیبی
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 0:41 توسط فرشید |
|
|
در سرزمین من دو تن از ترس بیدار شدن خفته می لرزند دزد و ...حاکم...*
عید هم اومد. قبل و بعد از اعلام شدن عید، رگبار تلفن و اس.ام.اس از دوستانی داشتم که همیشه منو شرمنده می کنند. اولین تبریک تلفنی رو قبل از اعلام عید، از رضا حبیبی و زهرای نازنین داشتم. دو جوون پاک و بی شیله پیله که تبریکشون رو به فال نیک گرفتم. امشب با مادر تنها بودیم. سریال داداشی رو می دیدیم. مادر مرتب زیر لب گلایه می کرد که خون به جگر می کنن تا عید رو اعلام کنند. به مادر گفتم بود و نبود عید چه فرقی به حال ما می کنه؟ شما که گفتی سفر نریم. (بگذریم که من و فریبرز و رضا ...موذیانه کاری کردیم که خود مادر از رفتن به سفر پشیمون بشه. بدون اینکه دعوامون کنه). تیتراژ پایانی سریال که پخش شد، همزمان با اشک های مادر، زیر نویس تلویزیون خبر از اعلام عید داد. با خوشحالی گفت: فرشید عید شد...بوسیدمش. تلفن زنگ زد. یکی از بی کس ترین آدم های دنیا، با هیجان گفت: ....عیدت مبارک.... نمی دونم چرا بغض کردم. دلم برای تنهایی و مظلومیت تلفن زننده سوخت یا برای تنهایی خودم؟...نفهمیدم. هر چه بود نخواستم مادر اشکم رو ببینه. گفتم مامان میرم بیرون و بر می گردم. رفتم بیرون و برگشتم. سبک ترم. عید همه مبارک... خدایا: تو بگو من با این غم مبهم چه کنم؟...**
پ.ن: یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ... عجیبه. سال گذشته هم در چنین روزهایی حال و هوایم ابری بود... یک سال پیش نوشتم: روزگار غریبی ست نازنین خواب آب می بیند دریا...***
*احمد مطر(شاعر عراقی)...ترجمه ستار جلیل زاده(در شعر سرزمینمان) نوشته شده...من تغییرش دادم... **از وبلاگ ساز دهنی ***غزل فاخته یاوری عکس: رضا حبیبی
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 1:7 توسط فرشید |
|
|
شبا وقتی من و دل تنهای تنها می مونیم... واسه هم قصه ای از روز جدایی می خونیم... میگم ای دل...دل آلوده به درد اگه روزی بکشم ناله ی سرد...*
نه... ناله نمی کنم... می سازم با سرنوشتی که برام نوشته شده. نه... سرنوشت رو خودم برای خودم نوشتم... تهران... دبی...تهران...شمال...سگ دو...تلاش... آخرش تنهایی... یک ساعتی میشه از سفر 40 ساعته دبی برگشتم. در فرودگاه به استقبالم اومده بودند. به همین دلیل خسته به خونه نرسیدم. یعنی به اندازه ی همیشه خسته نیستم.
پ.ن(1): هواپیما... دوست خوب نادیده ام، پارسای عزیز در قسمت نظرات وب سایتم خاطره ای از پروازش با ایران ایر نوشته که بد نیست بخونید. پ.ن(2): ابتذال عشق... داستان نیست...شاخ و برگش رو هم زیاد نکردم. "تلخ ماجرایی" است از روزگار تلخ ما... برای اینکه همسرش مهریه نگیره و زود تر بره به کارمندش گفته بود بیاد خونه و با همسرش... فیلم هم بگیره... از قبل هم قرار بود در شربت همسر، داروی خوب آور ریخته بشه... در دبی شنیدم...اما مربوط به ایران ماست... چه زیرکانه به ابتذال می کشی عشق را می گفت به وقت کندو پروانه سوخته به زنبور عسل...** پ.ن(3): یک سال پیش... همین روز...همین وبلاگ... مغزم قاطی کرده. احساسم سر جاش نمی شینه... یک سال پیش نوشتم: دیری ست احساس فرمان نمی برد و اندیشه فرمان نمی دهد...***
*ترانه ی زیبای "من و دل" از داریوش **الهام ناصری ***نصرت رحمانی عکس: رضا حبیبی
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 1:46 توسط فرشید |
|
|
بوی عید در دبی... چهره شهر در حال عوض شدنه... به قدری خسته بودم که نفهمیدم مسافت خونه تا فرودگاه رو چه طوری طی کردم. فقط دلم می خواست زود تر سوار هواپیما بشم و بخوابم. لحظه ها به کندی می گذشت، اما به هر حال ساعت نزدیک 5 شد و سوار شدیم. از 18 صندلی قسمت ما، فقط 5 تا پر شده بود. کسی کنار من ننشست ولی در ردیف من، یک آقای با کلاس با کت و شلوار و کراوات نشست. از مهماندار خواهش کردم منو تا رسیدن به دبی صدا نکنه. حتی منتظر بلند شدن هواپیما نشدم که صندلی رو بخوابونم و راحت بخوابم. در همون حالت خوابم برد. هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که حس کردم بکی داره منو محکم تکون میده. این تکون دادن ها مربوط به دستان مهربان مهمانداران نمی تونست باشه. اون ها به قدری مهربانانه و با ملاطفت دست روی شونه هات میذارن و بیدارت می کنند که اگر افراد بد ذاتی مثل فریبرز و رضا حبیبی باشند، حتی خواب هم که نباشند خودشون رو به خواب می زنند تا مهماندار صداشون کنه. اما این تکون ها بیشتر شبیه تکان دادن بشکه هایی بود که در گیلان زمین، در اون یخ در بهشت درست می کنند. چشمامو که باز کردم دیدم همون آقای کراواتی در حالتی کاملا عصبی و در شرایطی که صورتش خیس عرق بود، به من می گفت: حضرت آقا! هواپیما نقص فنی داره! تا بلند شد مجبور شد برگرده، چکار کنیم؟ در نهایت فروتنی جواب دادم اشکالی نداره با برج مراقبت تماس بگیرید. تا اومدم سرم رو برگردونم که دوباره بخوابم با شدت بیشتری منو تکون داد و گفت: منتظر اجازه حضرتعالی نبودیم. ما می خوایم پیاده شیم و به دو نفر دیگه از آقایون اشاره کرد. شما هم پیاده میشید یا نه؟ تازه داشت خواب از سرم می پرید. نگاهی به سه مسافر کردم. ( نفر پنجم یک خانم مسن بود که پشت سر ما خیلی خونسرد نشسته و نگاهمون می کرد). بعد نگاهی به دو مهماندار خانم کردم که مکالمه ما رو گوش می دادند. بدون توجه به حرف های آقای کراواتی که هر لحظه دونه های عرق صورتش بزرگ تر می شد، رو به مهمانداری کردم که چشماش "اون جوری تر" از اون یکی بود و گفتم: شما هم پیاده میشید؟ صدای خنده همه حتی گارد محافظ پرواز هم بلند شد. مهماندار گفت نه ما وظیفه مونه بمونیم ، ضمن اینکه نقص فنی هم بر طرف شده. در نهایت بزرگواری به خانم مهماندار گفتم من هم شما و خلبان رو تنها نمی ذارم، میام. اون سه نفر پیاده شدند. به قسمت "اکونومی کلاس" اصلا نگفتند چه خبره... قبل از خواب از اون خانم مسن پرسیدم شما نمی ترسید؟ با لبخند مهربونی گفت پسرم بعد ار 12 سال داره از انگلیس میاد دبی. به هر قیمتی می خوام ببینمش. یاد مادر و دیدارش با بچه ها افتادم. می گفت اگه هواپیما خراب بشه پیاده میرم دبی. دوست بی ریا...مادر... بهش گفتم آروم بخوابید هیچ اتفاقی نمی افته. با خودم گفتم اگر اتفاقی نیفته، این خانم در فرودگاه دبی از من تشکر می کنه. اگر هم سقوط کنیم که دیگه نه من هستم و نه اون خانم مسن که جای گله باشه و نه مهموندارها، حتی اونی که چشماش عسلی تر بود! البته در اوج خواب آلودگی و اضطراب سقوط هواپیما، زیاد هم دقت نکردم. وقتی به دبی رسیدم و خواب از سرم پرید، فکر کردم اگه مثل حالا هوشیار بودم... من هم پیاده می شدم. با اتفاقی که صبح در هواپیما افتاد حالا ترس سفر هم به نگرانی هام اضافه شده...یاد این شعر پشت کامیون ها افتادم: به غربت می فرستد چرخ گردون بی سبب ما را نمی دانم پی روزی فرستد یا اجل ما را خدایا اولا حالاحالاها قصد مردن ندارم. ثانیا اگه قرار شد منو ببری مرگ هواپیمایی نده که اصلا دوست ندارم.ثالثا...دوباره همون اولا نمی خوام بمیرم زور که نیست... وقتی به مردن فکر کردم، فهمیدم چقدر دلبستگی در این دنیا دارم که خودم خبر ندارم. کمی فکر کنید ببینید با سفر شما، دلتون برای چند نفر تنگ میشه... همه ی این ها یعنی زندگی زیباست با همه ی مصیبت هاش...
پ.ن(1):رسوب می شوم... همیشه وقتی به مرگ فکر میکنم, یادم میاد که اگر بمیرم و یک بار دیگه نبینمش، چقدر حرف رو با خودم به گور خواهم برد... تو می روی و من رسوب می شوم ته مانده ای که دور باید ریخت...*
پ.ن(2): یک سال پیش ...همین روز...همین وبلاگ... از غربت و سفر و چرخ گردون و روزی و اجل نوشتم. یک سال پیش هم نوشته بودم: صبحت به خیر اسب یاغی سرنوشت امروز... کجایم می بری؟...**
*فریبا عرب نیا **کتایون اموزگار
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 0:59 توسط فرشید |
|
|
شاعری بوکس بازی و اسب دوانی نیست شاعر نمی نویسد که اول شود شاعر می نویسد که با دردش کنار بیاید...* تکلیف "من" ی که شاعر نیستم با دردم چیست؟... صبح رو با اوقات تلخی شروع کردم. چرایش مهم نیست. مهم اینه که با کوچکترین ناراحتی قلبم درد می گیره و این خوب نیست. از ظهر حالم بهتر شد و سنگینی قلبم از بین رفت.
پ.ن(1): بدون شرح... چیزی... حالم را به هم می زند دلم را بالا می آورم...**
پ.ن(2): یک سال پیش... همین روز...همین وبلاگ... یادگار دوست با صدای شهرام ناظری رو دوست دارم. یک سال پیش نوشتم: در عشق تو ام نصیحت و پند چه سود زهراب کشیده ام، مرا قند چه سود گویند مرا که بند، بر پاش نهید دیوانه دل است... پام در بند چه سود*** در همون روز : در کشتن ما چه می زنی تیر جفا ما را سر تازیانه ای، بس باشد... از اون روزهای "خستگی" منه. امشب هم عازم سفرم. و این تکرار تکرار است... تکرار است تکرار... زندگی کردن تکرار است پلاسیدن تکرار است...تکرار... و من تکرار تکرارم...تکرارم...تکرار ...****
*رضا فردمند **از وبلاگ لبخند ***مولوی ***ترانه ای از فریدن فرخزاد
|
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم مهر 1387ساعت 23:38 توسط فرشید |
|
|
هر کی می پرسه حالمو میگم همه چیز عالیه هیشکی نمی دونه چقدر جای تو اینجا خالیه...* بعد از رفتن بچه ها، کمتر در میهمانی و جشن و اینجور مراسم، با میل و رغبت شرکت می کنم. از معدود جاهایی که میرم، خونه فریبرزه. امشب به همراه مادر، رضا و همسرش، میهمان شهلا و بچه های خونگرم فریبرز بودیم. فریبرز از خاطرات بچه ها گفت. با یاد آوری خاطرات کلی خندیدم. مادر گفت: من شیرم رو حروم می کنم اگر به جز فرشید، کسی دست از پا خطا کنه. همه باید به همسرانشون وفادار باشند. اینکه منو جدا کرد، حکایت از این می کنه که اطمینان داره من بچه مثبت و "پسر به به چه نیکویی" هستم. شب شب خوبی بود.
پ.ن(1):جدایی...سخت طاقت فرساست... هر وقت به مناسبتی، یاد گذشته می افتم، غم تموم وجودم رو چنگ می زنه. عمر آدمی چه صد سال باشد، چه یک سال فرقی نمی کند و باز فرقی نمی کند که این جاده دراز باشد یا کوتاه من و تو خواهیم رفت و این رفتن جانکاه خواهد بود کوچ پرندگان به دور دست ها غم انگیز است اگر چه با بهار بر می گردند اگر چه این رفتن ها بازگشتی هم دارند اما جدایی سخت طاقت فرساست...**
پ.ن(2): یک سال پیش ...همین روز...همین وبلاگ... یک سال پیش، جمله زیبایی از شادروان پرویز شاپور نوشتم: هر کسی، فریاد دل خودش را می شنود...***
*ترانه کامران و هومن **قای سین قلی یف(ترجمه رسول یونان) ***پرویز شاپور عکس:رضا حبیبی
|
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم مهر 1387ساعت 0:52 توسط فرشید |
|
|
نمایشگاه قرآن امسال...دیروز... رفتار ما جوری شده که انگار داریم پرده بر ولایت علی می کشیم... مظلوم علی... چه می کشی از دست ما... علی... از صبح به خودم مرخصی دادم. از خونه خارج نشدم. چند قرار کاری رو در خونه برگزار کردم. آروم ترم. در وبلاگ زیبایی خوندم: باور نشدن بد تعبیر شدن قضاوت شدن درد داره؟* جواب: آره...خیلی هم درد داره...
پ.ن(1): برای تمام کسانی که باخته اند... امروز شجاع مهربان، به دیدنم اومده بود. با همون صفای همیشگی. حرف از مرام بود و مردونگی و "فردین" بازی هایی که ... باختیم. عقب افتادیم. دوره قهرمانان فیلم های مسعود کمیایی به سر اومده. هیچ خدایی دستش را نگرفت افتاد...** پ.ن(2): دعوی آزادگی... بدون شرح...فقط بخونید... گیرم که از این کنایه چیزی... کسی که باید بفهمه...می فهمه... درخانه اگر کس است...یک حرف بس است... گر چه ناچار خموشیم در این دیار خموشان می زند خاطر ما طعنه به دریای خموشان پنبه در گوش نهادیم از آن روز که پر شد شهر از دعوی آزادگی حلقه به دوشان*** پ.ن(3): یک سال پیش... همین روز...همین وبلاگ... یک سال پیش نوشتم. اما: به سخت جانی خود این گمان نبود... زنده ایم و سر حال... سر حال که نه... باز شروع نکن فرشید... یک سال پیش نوشتم: ما را دو روزه دوری دیدار می کشد زهری ست این که اندک و بسیار می کشد مجروح را جراحت و بیمار را مرض عشاق را مفارقت یار می کشد...****
*از وبلاگ رونوشت بدون اصل **فریبا شمس کیا ***غلامعلی رعدی آذرخشی ****وحشی بافقی
|
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم مهر 1387ساعت 1:19 توسط فرشید |
|
|
من دلم گرفته هر چه می روم نمی رسم رد پای دوست کوچه باغ عشق سایبان زندگی کجاست؟...*
امشب نوشتن نداریم... نه اینکه مرگمان باشد اتفاقا خیلی هم سر حالیم خیلی که نه... اما بدک نیستیم امشب نوشتن نداریم نه اینکه بی حوصله باشیم اتفاقا خیلی هم با حوصله هستیم خیلی که نه...اما زیاد هم خراب نیستیم امشب نوشتن نداریم دلمان این هوا!! گریه می خواهد نه اینکه بغض داشته باشیم اتفاقا ... اتفاقا و زهر مار...آقا فرشید... مثل آدم بنویس...امشب دل من گرفته...همین...
پ.ن(1): بعد از تو... بعد از تو عشق راه خانه اش را گم کرد و زندگی جا ماند میان خاطرات و من در حسرت ما شدن تنها نه... هیچ شد...**
پ.ن(2): یک سال پیش ...همین روز...همین وبلاگ... لحظه هایی هست که حس خودت رو نمی فهمی. قبلا ها هم شیطنت کرده بودم، با اینکه نباید می کردم. به امور بانک ملت رسیدگی کرده بودم که نباید می کردم. اما این روزها که آزاد آزادم چرا حس بدی به من دست میده...وقتی به فکر برنامه ریزی "آینده ی بی او" می افتم؟. کاش کسی بود داوری می کرد و برام حکم می داد... یک سال پیش نوشتم: داوری دارم بسی یا رب که را داور کنم؟...
*محمد رضا عبدالملکیان **فریبا عرب نیا عکس: نیاز
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 0:33 توسط فرشید |
|
|
پائیز بی تو برگ ریز...* یک شب برای مادر، فیلم " چهار شنبه سوری" رو گرفتم. از اول فیلم ستاره زن فیلم، به مرد شک داشت. مرد صبورانه و مظلومانه از خودش دفاع می کرد. مادر هم مرتب به نسوان عزیز و شکاک بودنشون فحش می داد و به من می گفت: "فیلم تموم شه هم برات چای میارم هم شام". چشمتون روز بد نبینه! در اواخر فیلم معلوم شد جناب مرد خیانت می کرده و بانوی فیلم حق داشته. به جان خود مادر قسم، آنچنان نگاهم می کرد که انگار من هنرپیشه اول فیلم هستم. فیلم تموم شد. مادر چپ چپ نگاهم کرد و گفت: بعد از ظهر کجا بودی؟ بعد رفت توی اتاقش. نیم ساعت بعد گفتم مامان شام چی؟ گفت چقدر می خوری فرشید! چاقی برات سمه! برو بخواب. مامان چایی؟ برو سماور روشنه... از اون روز تصمیم گرفتم تا فیلمی رو خودم ندیدم براش نیارم. این شب ها "ایام به کام" است. سریالی رو تماشا می کنه و میگه: "داداشی" مثل تو هستش به خدا قسم هر وقت داداشی توی فیلم ناراحت میشه جوری منو نگاه می کنه که دلم " قیلی ویلی" میره. من هم با بدجنسی تمام، قیافه مو مظلوم می کنم تا بیشتر دلش بسوزه. داداش کوچیکه فیلم زیاد کارش رو جدی نمی گیره. امشب پرسید: رضا مرتب میاد سر کار یا نه؟ آخر شب با رضا تلفنی صحبت می کردم، گفت: خوش به حالته. هر چی مامان بیشتر دلش برای داداشی می سوزه از تو بهتر پذیرایی می کنه. مادر فیلم(بی بی) امشب به کما رفت. مادر گریه می کرد. می گفت رضا بهش خبر داده که می میره. بچه ها، پشت درب اتاق آی. سی یو گر یه می کردن. خدایا به حق این شب های عزیز، چنین روزی رو نه نشون من و برادر هام بده و نه هیچ فرزند دیگه یی. امشب یک لحظه سرش گیج رفت. رضا بود. دستش رو گرفت و نشوند. رنگ رضا بیشتر از مادر پریده بود. خدایا عامل اتحاد ما برادر ها رو... حداقل...به این زودی ها... از ما نگیر...
پ.ن(1): برای چشم هایش... من به جهنم اسفندیار را نیز چشمانش رسوا کرد...** پ.ن(2): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ... یک سال پیش پرسیدم. این سوال همچنان باقی ست. برای مردی که روزی به غرورش می نازید... مسخ است جادو است نفرین است هر چه هست زندگی ست نوشتن را دوست می دارم خندیدن را و ترانه خواندن را در کوچه های پاییز ..................................... چگونه است که تو را هم با این همه تلخی و اندوهت دوست می دارم؟...***
*یارتا یاران **سولماز برزگر ***کتایون آموزگار عکس:رضا حبیبی
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 0:44 توسط فرشید |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
دل مشغوليهايي كه دارم و آنچه بر من گذشت و اين فردای نا پيداي من...
اينها نوشتههايي ست برای دل خودم، قلبي كه به قول نادر خان ابراهيمي: "آه از اين قلب كه جز درد در آن چيزي نيست". |
|
RSS
|