تبليغاتX
گویی مرا برای وداع آفریده اند
بنگر چگونه دست تکان می‌دهم گویی مرا برای وداع آفریده‌اند

مثل آیینه شکستم تو ندیدی

صدای شکستنم رو نشنیدی

یادته بهت می گفتم نمی مونی

دیدی آخرش به حرف من رسیدی...*

 

شب و سکوت و دیار غربت...

وقتی می خوای بیای سفر...ذوق داری. وقتی در سفری، دلت می گیره. یه جای کار می لنگه. اونم خودتی که می لنگی آقا فرشید. خودت و روح بی قرارت.

دیشب گروس عزیز، در کامنتی پر مهر، این شعر رو برام نوشته بود. انگار حالم رو دقیقا می دونست.

می خواستم بمانم

رفتم

می خواستم بروم

ماندم

نه رفتن مهم بود و نه ماندن

مهم

من بودم

که نبودم...**

در هواپیما مجید سوزوکی فیلم اخراجی ها و افشین قطبی همراهم بودند.

وقتی که رسیدیم و منتظر باز شدن درب هواپیما بودیم، دقیقا پشت سر افشین قرار گرفتم. دستم رو روی شونه اش گذاشتم.( نمی دونم چه اپیدمی هستش که در هواپیما شونه افراد مشهور رو می گیرم! قبلا در مورد خانم مهناز افشار هم همین کار رو کرده بودم.  بنا به دلایل نامعلومی!! اون یکی مطبوع تر و شونه هاشون بهتر بود).

با حالت یک آدم پخته و مطلع گفتم افشین خان می دونم چه روزهای سختی رو در پرسپولیس سپری می کنی. آرزو می کنم دوباره با این تیم به قهرمانی برسی. من مرتبا اخبار تیم محبوبم رو دنبال می کنم.

با تعجب نگاهی به من کرد و گفت: ممنونم اما من دیروز استعفا دادم و همه درجریان هستند!!.

خواستم درستش کنم، گفتم می دونم،( نمی دونستم)! منظورم این بود که در تیم بعدی به قهرمانی برسید. با اندوه گفت اما من هنوز تیمی انتخاب نکردم.

حال آدم "حال گیر" رو باید گرفت. در باز شده بود. گفتم اگر پیاده نمی شید اجازه بدید من رد بشم و بقیه برن.

طبق معمول بدون استراحت به سراغ کار ها رفتم. وای چه لذتی داره، ظهر بیای. در اوج نا امیدی در یخچال رو باز کنی و یه دفعه ببینی در فریزر برات غذا گذاشتند و کافیه فقط گرمش کنی.

نکته آموزشی: همیشه دقت کنید به اندازه نیاز غذا بردارید و گرم کنید نه اینکه تمام بسته رو گرم و میل کنید و بعد از دل درد، دور اتاق راه برید.

در حال نوشتنم. نامجو می خونه:

ای عرش کبریایی چیه پس تو سرت

کی با ما راه می آیی جون مادرت...***

عرش کبریایی وکیلی!( همون خدا وکیلی خودمان)، با من که خیلی راه اومد. قدر ندونستم. سزای کسی که قدر داشته هاشو ندونه، همین میشه:

با یک کلام "فرشید مراقب خودت باش"، ذوق مرگ میشی. با دیدن غذا در فریزر یاد زندگی خانوادگی بیفتی. در بیست قدمی دیسکو باشی، چند تلفن  و پیشنهاد مشروع و غیر مشروع و با شرمانه و بی شرمانه داشته باشی، اما توی خونه بشینی و به جای خالی بچه ها نگاه کنی. غذاهای داخل یخچال رو در یک نوبت و یک نفس بلعیده باشی و حالا گرسنه باشی. دلت گرفته باشه و بخوای جوری بنویسی که...

نه

دل من نگرفته

دل مرد که نمی گیره!...

 

پ.ن(1): حجکم مقبول و سعیکم مشکور....

سازمان حج و زیارت اعلام کرد کسانی که در سال 1383 ثبت نام کرده اند می تونند عازم سفر حج بشن. یعنی بعد از 4 سال و اندی. بعضی از افراد ثبت نام کرده مردن. خیلی از افراد سالخورده در آرزوی این سفرند.

اما کاروان وزارت امور خارجه "آقا زاده" های عزیز رو بدون نوبت اعزام می کنه. خدا قبول کنه! به خدا قسم اگه قبول کنه!!. متن کامل خبر رو در اینجا  ببینید.

 

پ.ن(2):یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ...

هر جا که میرم، آخرش دلم برای کنج اتاق خودم و سینی چای مادر تنگ میشه. فقط راه خونه رو بلدم.

یک سال پیش نوشتم:

آری می شود

می شود با خیال تو

تمام جاده های جهان را پیمود

تنها به من بگو

در کدام آبادی پنهان شده ای؟

به کسی نگو

من از جغرافیای جهان

فقط راه خانه ام را بلدم...****

 

*ترانه رضا صادقی

**گروس عبدالملکیان

***ترانه محسن نامجو

****امیر آقایی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 22:11  توسط فرشید | 

 

از

با

بی

تو

بودن

خسته ام...*

از صبح می دونستم روز سختی در پیش خواهم داشت. با فریبرز به شاد آباد رفتیم. نتیجه نگرفتیم. به دفتر برگشتیم. روز، روز سختی بود.

در وبلاگ عزیزی خوندم می خوام  " دلم رو ببرم شهر کتاب".

با خودم گفتم خوش به حال کسی که دلش به فرمونشه. وای به حال کسی که دل رمیده و یاغی داره.

علیرغم یک روز خراب کاری، با رضا به جلسه معرفی برگزیدگان جایزه قیصر امین پور رفتیم. بی خیال گرفتاری و مشکلات.

حرف دل رو خریدیم و رفتیم. نمی شد دعوت مهربانانه محمد رضا عبدالملکیان رو بی پاسخ گذاشت. برخورد صمیمانه و گرم گروس عزیز و ریحان مهربان، نشون داد جمع این خانواده هنرمند، خاکی و بی ریا هستند.

به خاطر پرواز امشبم، زود تر خداحافظی کردیم و  برگشتیم. وقت خداحافظی، خانم ریحانی گفت: خوش به حالتون که دائم در سفرید. فقط نگاهش کردم.

بعضی سفر ها رو باید رفت با اینکه می دونی:

 "آسمان همه جا همین رنگ است".

گرچه اکثر ساعات این سفر 40 ساعته رو مشغول کارم، اما به این تنهایی هم نیاز دارم.

 

پ.ن(1): بی بهانه...

حال و روزم خوب نیست. گرچه همه رو به گردن گرفتاری های کاری میندازم، اما خودم رو که نمی تونم گول بزنم...از اون ایام بد دلتنگیه...

دلتنگی مهربان شده ست با ما

بی بهانه سر می زند

به دل...**

 

پ.ن(2): یک سال پیش ...همین روز...همین وبلاگ...

این روزها پر از خالی ام. هیچ چیز بد تر از این نیست که "پر از خالی" باشی...

یک سال پیش نوشتم:

تو خالی از آهنگ

من خالی از شعر

خانه خالی از ساز

دیگر چه داریم برای...

با هم...

بودن؟...***

 

پ.ن(3): مشترک مورد نظر...

از ساعت 4 و به یمن نزدیک شدن به خانه هنرمندان!! موبایل مبارکمان قطع شد. دوستان، آشنایان ، مهربانان، نامهربانان!! بانک های شریفه ملت در اقصی نقاط کشور! نگران نباشند. تا اونجا که در خاطر مبارکمان بود اس.ام.اس دادیم و گفتیم با خط دیگر تماس بگیرند. اگر کسی از قلم افتاده و شماره نداره تماس بگیره.

 

*سجاد گودرزی

**از وبلاگ چاردیواری

***فریبا عرب نیا

عکس: رضا حبیبی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 21:2  توسط فرشید | 

در روزهای سختی مثل امروز

یادم میره چند سالمه...

دلم بابا رو می خواد

پدر نه...

دلم بابامو می خواد...

کاش خدا

برای مردگان خود

خبر دلتنگی زندگان را...

نبرد...*

یک روز سخت بی نتیجه ی کاری رو سپری کردم. فشاری که امروز بر من وارد شد، در طول چند ماه اخیر، بی سابقه بود.

صبح به خونه اندیشه رفتم. تنها بودم و بهترین فرصت برای فکر و برنامه ریزی کارهام. تا ظهر اونجا بودم. چند نفر برای اجاره کردن خونه دوست داشتنی ام مراجعه کردند. از این محل خاطرات خوب زیادی دارم، اما شرایط نامساعد فعلی باعث شده تصمیم به اجاره دادنش بگیرم.

دیشب در اخبار نت خوندم در کالیفرنیا آتش سوزی مهیبی به راه افتاده. به آمریکا زنگ زدم. فرناز خبر از تخلیه خونه و نزدیکی آتش و لحظه های سختی که گذروندند...داد.

نیم ساعتی صحبت کردیم. از زمانی که دیگه حرف از عاشقی و عاشقیت!! نیست، بحثمون نمیشه.

از هر دری حرف زدیم. نصیحتم کرد. حرف هایی گفت که همه درست بود، اما چه کنم.

با اینکه انگار نه انگار روزی روزگاری دو عاشق بودیم، اما دو بار قلبم لرزید. یکی وقتی که تلفنی از دبی داشتم و وقتی به تلفن زننده گفتم: خانم...من نیم ساعت دیگه تماس می گیرم....فرناز بلافاصله پرسید خانم فلانی کیه!. با اینکه خانم...هیچ ربطی به بانک های شریفه ملت!! نداشت اما دست پاچه شدم.

دومین لرزش دل، زمانی بود که در پایان صحبت ها گفت فرشید مواظب خودت باش. دلم لرزید و به قول آقا شجاع مثل خر!! کیف کردم!!.

بنازم به زهر چشم  و تنبیه های عرش کبریایی...روزی چند بار می شنیدم فرشیدم...عاشقتم...دوستت دارم...ککمان هم نمی گزید...حالا با یک جمله ی ساده و کاملا بی منظور "مراقب خودت باش" میرم روی ابرا...

حیف که از دستش دادم...چه کردی با خودت مرد...

اگه عمرم یه نفس بود...واسه دیدار تو بس بود

آخه عاشق تو بودم...نبودم؟

اگه دیر به تو رسیدم...اگه آخرش بریدم

ولی آرزومو دیدم...ندیدم؟**

تلاش های امروز امیر نتیجه نداد و شرایط سخت تر شد. گر چه هنوز به فردا امیدواره اما به قول فریبرز، چشمم آب نمی خوره.

 

پ.ن(1): یک اعتراف...

دارم به نیم قرن زندگی نزدیک میشم. در حد ستون چند خانواده هستم، اما در روزهای سختی مثل امروز:

دلم بابا  رو می خواد

پدر نه...دلم بابامو می خواد...

 

پ.ن(2): یک سال پیش... همین روز...همین وبلاگ...

تو خاطراتمون فقط، صبوری سهم من شده

خدا کنه یه روز بگن، جدایی ریشه کن شده...

 

*نگین مهاجر

**ترانه سعید شهروز

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 21:38  توسط فرشید | 

۶۲۰

من  هنوز ایستاده ام

با دستانی که فکر می کنند

کاش آغوشت

عدالت بیشتری داشت...*

 

به همت فریبرز و رضا، یک روز کاری خوب رو سپری کردم. فردا هم امیدم به همت و تلاش امیره.

زمانه بر سرجنگ است

یا علی مددی

مدد به غیر تو ننگ است

یا علی مددی...

چند روزیه که فریبرز تسبیح به دست در حال ذکر گفتنه. بهش گفتم از وقتی ذکر میگی مشکلاتمون بیشتر شده!...می خنده...می خندم...

حضور دو برادر خوب در بعضی لحظه ها غم دنیا رو از دلت می بره...بعضی وقت ها هم کفرتو در میاره...بعضی وقت ها هم کفرشونو در میاری...

دیشب دیدم چه حرصی می خورد وقتی با عصبانیت رفتم دفتر دوستش و لات بازی در آوردم...دوستش اونقدر مودب بود که هر چقدر بد وبیراه گفتم کاری نکرد که میز شیشه ای جلوی پامو بلند کنم و بندازم هوا...خیلی آقا بود...

داشتم از تسبیح و ذکر آقا فریبرز می گفتم. وارد دفتر شد تسبیحش پاره و دونه هاش پخش شد. با خنده گفت که پایین دفتر یک کارگر ساختمونی رو دیده که شیشه توی صورتش خرد شده و تمام صورتش غرق خون و خرده شیشه های شکسته بوده.  داشتند اونو به بیمارستان می بردند. فریبرز همون جا برای سلامتی جوون کارگر نگون بخت نذر  می کنه یک دور تسبیح صلوات بده. هنوز به ده تا صلوات نرسیده، تسبیح پاره میشه.

 فکر می کنم با اذکار آقا فریبرز، تا حالا بنده خدا مرده باشه.

خدایا به دل فریبرز و نیت و اذکارش نگاه کن، یه حال اساسی بهش بده. نیم نگاهی هم به مشکلات فرشیدت داشته باش.

شود آیا که در میکده ها بگشایند

گره از کار فرو بسته ما بگشایند

در میخانه ببستند خدایا مپسند

که در خانه ی تزویر و ریا بگشایند...**

حافظ جان کجایی که گشودند...

در خبر ها اومده بود وزیر پیشنهادی کشور شایعه ثروت 160 میلیاردی! خودش رو تکذیب کرده و گفته ثروتمند هست اما نه اونقدر.

یکی از نمایندگان هم پیشنهاد داده که 5 میلیارد ثروتش رو برای خودش نگه داره و بقیه رو انفاق کنه.

این نظر خواهی سایت نوآوری  هم جالبه...

میلیاردری که وزیر می شود!

به نظر شما ارزش تقریبی منزل وزیر پیشنهادی کشور در اقدسیه چقدر است؟

15 میلیارد تومان

خیلی بیش تر از 15 میلیارد تومان

هم قیمت منزل کرباسچی در خیابان جمشیدیه

یک پنجم هزینه تبلیغاتی آقای هاشمی رفسنجانی در انتخابات

ده میلیون برابر جهیزیه یک نو عروس

یک میلیون برابر فروش کلیه

هزار برابر قیمت تانکی که حسین فهمیده را شهید کرد

 

بگذریم...

 

پ.ن:یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ...

صبر تلخ شیرین می شود

وقتی که می دانم

می آیی

ثانیه ها را می چشم

غذای روحم

آهسته

آهسته

جا می افتد

شعله اشتیاق را زیاد نمی کنم

می سوزد...***

 

*سینا علیمحمدی

**حافظ شیرازی

***فریبا عرب نیا

عکس: رضا حبیبی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 21:56  توسط فرشید | 

کیک تولد مادر به انتخاب رضا...

به مادر میگه این سه تا...

 من و فریبرز و فرشیدیم...

مامان میگه فرید و فرهاد کو؟

رضا با خنده  میگه چشمشون کور که اینجا نیستند...

 رضا فحش می خوره...

من و فریبرز خوشحال میشیم...

در هر حالتی برنامه نود رو از دست نمیده. ناراحته که سریال روزگار غریب تموم شده و خوشحاله که سریالی رو می بینه که داریوش فرهنگ بازی می کنه.

دوست داره قلعه نوعی همیشه برنده باشه، چون جمکران میره. به خاطر رضا، استقلالیه، اما همیشه دعا می کنه پرسپولیس و استقلال مساوی بشن تا فریبرز هم غصه نخوره.

 هر شب باید یه فیلم ویدیویی ببینه که حتما هم گریه دار باشه.

راضی نیست از من اگر رضا حبیبی و زهرا رو جدا از خودمون بدونم.

یه بار رضا حبیبی داشت یخچال رو درست می کرد و مامان هم کنارش ایستاده بود. مادر دید پیشونی رضا عرق کرده، با دستمال عرقش رو پاک کرد. در همون  لحظه، رضا دست مادر رو می بوسه. هر بار که مادر این صحنه رو تعریف می کنه، اشکش سرازیر میشه.

از آرزوهای باقیمانده اش دیدار دوباره فرهاده.

وقتی در طبقه بالا با صدای بلند آواز غمگینی رو می خونم،( بعضی وقت ها ناخود آگاه، بعضی اوقات هم با بدجنسی!) بلافاصله صدای هق هق گریه شو می شنوم.

میگه فرشید من، از زندگی اش هیچ خیری ندید.(بمیرم برای سادگی مادر!!).

میگه فرشید من پاکه و شبی نیست که خونه نباشه!!

تولد مادر رو برگزار کردیم با ته مانده قوم به هم ریخته...

 از ظهر دوستانی که شماره مادر رو داشتند و زنگ می زدند، خوشحالش می کردند و لحظه به لحظه به من گزارش می داد. چند بار گفت باز توی وبلاگت چیزی نوشتی؟ گفتم نه مادر همه یادشون بوده.

 برق شادی رو در چشمانش دیدم. مثل بچه ها از جشن تولدش ذوق زده شده بود. خدا سایه شو از سرمون کم نکنه.

عکس مادر با پسرانش رو در قسمت گالری سایت  ببینید.

 

پ.ن(1): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ...

تاج از فرق فلک برداشتن

تا ابد آن تاج بر سر داشتن

در بهشت آرزو ره یافتن

هر نفس شهدی به ساغر داشتن

روز در انواع نعمت ها و ناز

شب بتی چون ماه در بر داشتن

جاودان در اوج قدرت زیستن

ملک عالم را مسخر داشتن

بر تو ارزانی که ما را خوش تر است

لذت یک لحظه مادر داشتن...*

 

پ.ن(2): جای خالی...

تولد که تموم شد اومد پیشم. گفت خدا کنه یه روز فرناز و بچه ها دور تو جمع بشن. میگم مامان راضی ام به رضای او...

بغض می کنه...بغض می کنم...

پای معرفت نذار هر چی که هست

مگه میشه دلت رو یه روز شکست

من بدم تو خوب خوبی می دونم

گله ای نیست اگه دارم می خونم

برو...برو...برو...برو...**

این ترانه رو چند روزیه که زمزمه می کنم...

 

*فریدون مشیری

**ترانه برو با صدای ساسان و یاس

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 23:54  توسط فرشید | 

 

قد هزار تا پنجره... تنهایی آواز می خونم

دارم با کی حرف می زنم... نمی دونم نمی دونم

این روزا دنیا واسه من... از خونه مون کوچیک تره

کاش می تونستم بخونم... قد هزار تا پنجره...*

 

چطور داروخانه ها شبانه روزی هستند؟

چطور کلانتری های زحمتکش، شبانه روزی هستند؟

چطور کله پاچه ای های وسوسه برانگیز ساعت 4 صبح بازند؟

باید قانونی بذارن که بانک ملت شبانه روزی هم داشته باشیم! که ساعت 4 صبح، در به در خیابون ها نشیم.

یک پرواز عالی بی تاخیر، یک بازرسی گمرک بی دردسر، یعنی به راحتی از فرودگاه تهران، بیرون اومدن.

وقتی مسیر طولانی تا خونه رو طی می کنی، به این امید هستی که می رسی به خونه و می خوابی تا ظهر...

اما امان  از اون موقعی که دم در یادت بیاد کلید خونه رو نیاوردی. نمی خوای مادر رو بیدار کنی. با فداکاری فراوون! راهت رو کج می کنی به طرف خونه ی خودت. به درب خونه می رسی، یادت میاد سه روز پیش کلید خونه رو تحویل عزیزی داده ای که چند روزی برای استراحت بره به خلوتگه تو...

ساعت 4 صبح، یاد مهستی نازنین می افتی:

کلاغا خونه دارن ...ما نداریم...

اینجاست که ضرورت بودن یک بانک ملت شبانه روزی شدیدا  حس میشه.

مادر همیشه نگران، ساعت 7 سراغت رو می گیره. میری خونه...میری پیشش. در آغوش امن مادر...

اما حالا  برسیم به اینکه از 4 تا 7 صبح کجا بوده ایم!!

به حضورتون عارضم که...

نه شرمنده ام! قول دادم همه چیز رو در این وبلاگ ننویسم!!.

 

پ.ن(1): دل سراغت را می گیرد...

یه وقت طرف آدم یکی مثل آقا  شجاعه...وقتی دلش برات تنگ میشه، اس.ام.اس یا تلفن میزنه و میگه:

معلوم هست کدوم قبرستونی هستی! دلم برات تنگ شده. یه خبری از خودت به من بده...

یه وقت هم طرفت یه شاعر با احساس بی پیرایه با مرامه. میشه این:

دل سراغت را می گیرد

کی از کجا بر می گردی؟**

ای عرش کبریایی:

دل سراغش را می گیرد

کی از کجا بر می گردد؟...

 

پ.ن(2): تولد مادر...

فردا تولد مادره...عمری باقی باشه پست فردا رو به مادر اختصاص میدم...

 

پ.ن(3): برای کسی که مثل هیچکس نبود...

قانون جاذبه را به بازی گرفته ای

هر چه بیشتر می خواهمت

بیشتر دور می شوی...***

 

*ترانه طلوع سیاوش قمیشی با اجرای زیبای نامجو

**محمد رضا عبدالملکیان

***از وبلاگ داود

عکس: رضا حبیبی (ساختمانی که در نهایت سلیقه داره تکمیلش می کنه)

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 21:25  توسط فرشید | 

گریه می کنم اگر چه

گریه هام دوای غم نیست

حتی دیگه روی دیوار

عکسامون کنار هم نیست

....................................

اون دیگه بر نمی گرده

واسه گریه، خیلی دیره...*

گریه چیه؟...مرد که گریه نمی کنه

لعنت بر پدر و مادر کسی که اینو گفته!!

 

از خونه که می خوام به سمت فرودگاه راه بیافتم، چشمان نگران مادر که قرآن به دست منتظرمه، به در و دیوار زدن  "آنا" که می خواد همراهم بیاد، و دیگر بهانه گیری ها،  اعصابم رو به هم می ریزه.

در مسیر فرودگاه به نهالم زنگ زدم و شیرین زبونی های تک دخترم، که همراه با گلایه در مورد دیر به دیر زنگ زدنم بود، حسابی سر حالم آورد.

تمام طول پرواز رو خوابیدم. از ساعت 8 صبح به سراغ کارهام رفتم. همه چیز خوب پیش رفت، به جز یک قسمت که اون هم مربوط به اشتباه خودم بود. دخالت خیر خواهانه ی یک همکار کاری در ایران که بدون اجازه من انجام شد، قسمتی از کارهامو دقیقا یک هفته عقب انداخت و حسابی عصبی ام کرد.

همه ی ما باید یاد بگیریم برای خوشحال کردن کسی، به جای اون کس تصمیم نگیریم.

بعد از ظهر دو ساعت رو به طور کامل استراحت کردم. چند تلفن خوب از عزیزانم در ایران و خبر های خوب کاری فریبرز، تا حدودی حالم رو بهتر کرد.

آخر شب  دبی، خونه ام دلگیر میشه...هر قسمتی از خونه، برام خاطره ی عزیزانمه.

باور کردنی نیست چند ماه قبل چه هیاهویی در این جا  به جای سکوت سنگین فعلی جایگزین بوده...

 

تنها نیستم

جای تو را

بغض پر کرده امشب...**

 

پ.ن(1): هر روز کمرنگ تر از دیروز...

شرح نداره...گفتن نداره... نوشتن نداره...تکرار نداره...

یاد تو

قطره قطره می چکد از چشمم

روی تو

رفته رفته می رود

از یادم...***

 

پ.ن(2): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ...

موش به سوراخش می خزد

لاک پشت به لاکش

و شترمرغ سر در شن فرو می کند

اما قناری را

اگر بترسانند

می پرد به آغوش آسمان...****

 

*ترانه رامتین دلیران

**از وبلاگ لبخند

***ژاله اصفهانی

****علی محمد مودب

عکس:رضا حبیبی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 23:7  توسط فرشید | 

 

 

بعضی ها خیلی جوونن

یکی تو جوونی پیره

یکی تا خرخره سیره

یکی واسه یه لقمه گیره...*

وسط اون همه زباله

میون اون همه تلاش برای به دست آوردن روزی از زباله

اون گل زرده  میگه...

همه جا زیبایی هست...

 

دوباره امشب عازم سفرم. جسمم خسته است. بی نهایت خسته ست، گرچه حضور عزیزی و با خبر شدن از اینکه می تونم کارهای اداری مربوط به وارداتم رو انجام بدم، تا حدودی به من آرامش روحی داده. گرچه ناصر کاری کرده که بعد از مدت ها در اوج خوشحالی ام، اما جسمم خسته ست.

همیشه عاشق سفر بودم. در سفر فرصت کند و کاو با خودم رو بیشتر دارم.

گاهی باید از خانه گریخت

به کوچه...خیابان..پارک

و در خود فرو رفت

گاهی باید از خود گریخت

به جاده های مه آلود

خانه های موهوم

خیال او

که تو را از خود کرده است

که تو را بی خود کرده است

گاهی باید از او گریخت

به کجا؟...**

 

پ.ن(1): رذالت...

بدون شرح این خبر  رو بخونید. متاسفانه هیچ قانونی نداریم که چنین جلادان حیوان صفتی رو به سزای اعمالشون برسونه. تصور کنید لحظه ای که دخترک رو  به بخاری چسبونده (کی؟...پدرش!!) و بعد بوی سوختگی بلند شده...

 

پ.ن(2): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ...

یک سال پیش مصرع زیبایی از این غزل رو نوشتم:

بعد از تو با دنیا حسابی بی حسابم من...

امشب دوباره خوندم و لذت بردم:

سخت است اما باید از تو دست بردارم

من تا همین جا هم به تو کلی بدهکارم

....................................................

بعد از تو با دنیا حسابی بی حسابم من

چیزی ندارم تا برای باخت بگذارم...***

 

*ترانه رضا صادقی

**شهاب مقربین

***دکتر رضا کیاسالار

عکس: رضا حبیبی(روزی که قرار بود منو ببره کنار مرغان دریایی که آرامش بگیرم. می گفت جایی می برمت که همه چی یادت بره...یادم رفت از بس بوی زباله می اومد و پشگل گاو)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 22:46  توسط فرشید | 

 ۶۱۵

یا تو زیبا تر شدی

یا چشام بارونیه

این قفس بازه ولی

قلب من زندونیه...*

ظهر دیروز...نم نم بارون...ویلای شمال...

 

روز رو سرمست از تماس تلفنی دیشب ناصر شروع کردم. تا حدودی به کارهام سر و سامان دادم. امشب فریبرز و رضا، با عهد و عیال پیش مادر بودند. جای خالی فرید و فرهاد در این لحظه ها بد جوری خودش رو نمایان می کنه.

نمی دونم چند در صد از افرادی که وبلاگم رو می خونند دچار این مشکل هستند، اما مطمئنم کمتر خانواده ای هست که درد و غم جدایی ناخواسته ی  عزیزانش رو نداشته باشه.

نه مهر فسون نه ماه جادو کرد

نفرین به سفر...که هر چه کرد...او کرد...**

 

گر چه کار از دعا و نفرین گذشته...نه نفرین ها اثر سابق رو دارند، نه دعا ها خیر و برکت گذشته رو...

از بس که بلا سر دعا آمده است

از چار طرف سیل بلا آمده است

هر جا که نگاه می کنی شیطان است

انگار که قحطی خدا آمده است...***

 

پ.ن: آرزویی چون سراب...

در وبلاگ یکی از خوانندگان خوب وبلاگم، متن زیبایی رو دیدم. نمی دونم از کیه، اما من به منبعی که دیدم اشاره می کنم:

همه ی فعل هایم ماضی اند

ماضی بعید

ماضی خیلی خیلی بعید

دلم برای یک حال ساده تنگ شده است...****

 

*ترانه مجید اخشابی

**مهدی اخوان ثالث

***جلیل صفربیگی

****از وبلاگ فریاد بی صدا  

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 23:13  توسط فرشید | 

 

تقدیم به ناصرم...

پسری که یکی از آرزوهای پدر  رو بر آورده کرد...

 

بی خوابی شبانه، کلافه ام کرده. بارها از جای خودم بلند شدم. راه رفتم. خوندم .نوشتم، اما خوابم نبرد.

ساعت 6 آخرین باری بود که ساعت رو دیدم. نیم ساعت بعد هم بیدار شدم که عازم شمال بشم.

از لوشان که رد شدم، بارون مخصوص شمال، شروع به باریدن کرد. قطره های زیبای بارون، از برگ درختا، آویزون بودند. منظره ی جاده، تصویری بود از زیبایی خدا.

در اوج حس و حال شاعرانه، پیامکی از عزیزی اومد که در چند ماه گذشته در کارها، کمکم بوده. یک پیام غیر منتظره، که تمام محاسبات دو ماه آینده ی من رو به هم ریخت. سعی کردم خونسرد باشم، تا عزیز مهربون نگران نشه.

بقیه جاده، نه زیبا بود، نه تصویری از خدا! بارونم می اومد ماشین رو کثیف می کرد و قدرت دید کم می شد!

 وقتی به شمال رسیدم، بلافاصله با شرکت مربوطه تماس گرفتم که از ارسال جنس خودداری کنند، اما گفتند دیروز کشتی راه افتاده و این یعنی دو ماه انتظار...

حسابی کلافه بودم. دلم برای رضا و زهرا می سوخت که در چنین حالتی بعد از مدت ها می خواستند پذیرای من باشند.

به محض رسیدن به خانه، رفتم سراغ کامنت های وبلاگ و بعد ایمیلم.

اسم ناصرم رو دیدم.

روز قبل در مورد مسئله ای براش ایمیل زده و گفته بودم بدون عجله از فردا تا یک سال در مورد موضوع طرح شده فکر کنه و به من جواب بده.

ناصرم در کمتر از 12 ساعت جواب داده بود.

با خوندن متن زیبای ناصر، تمام غصه ها و گرفتاری های کاری رو فراموش کردم.

با اینکه از دیشب نخوابیده بودم، با ذوق و شوق تا تهران، یک سره و بدون خستگی رانندگی کردم.

شب تماس تلفنی انجام شد.

قرار شده در این وبلاگ همه چیز توضیح داده نشه، اما می تونم بنویسم که ناصرم کاری کرد که به یکی از بزرگ ترین آرزوهای زندگی ام رسیدم.

خیر ببینی پسر...

 

پ.ن(1): بهاری دیگر آمده است...

لحظه ی تماس تلفنی ناصر، زیبا بود. اشک شوق مادر، التهاب باور نکردنی  شنونده صدای ناصر، و خوشحالی پدری که به داشتن این بچه ها، افتخار می کنه.

بهاری دیگر آمده...گر چه دیر...خیلی دیر...

بهاری دیگر آمده است

آری ...اما

برای آن زمستان ها که گذشت

نامی نیست...*

 

پ.ن(2): برای عرش کبریایی...

خدایا! امشب به من ثابت کردی با صبوری، جواب "آه های تمام نشدنی" رو میدی. چاکرتم...

خدا به لطف کند چاره دل صائب

که مبتلاست به دردی که آه نتوان کرد...**

خدایا! در این روزهای حساس تنهام نذار که تمرکزم به هم می ریزه...ای عرش کبریایی ...کمکم کن...

 

پ.ن(3): یک سال پیش ...همین روز...همین وبلاگ...

هنوز

کلام در خم بیان مانده است

و سکوت

انتهای سخن است

اگر کسی بشنود...***

 

*احمد شاملو

**صائب تبریزی

***هنگامه هویدا

عکس: رضا حبیبی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 23:57  توسط فرشید | 

 

یا مولا دلم تنگ اومده

شیشه ی دلم ای خدا

زیر سنگ اومده...

 

درسته که هفته ای  دو روز در خارج از وطن به سر می بریم، اما این دلیل نمیشه که ذره ای از بی کلاسی مان! کم بشه.

امروز ترانه ای از جواد یساری گوش می کردم:

ز کویت رفتم و الماس طاقت بر جگر بستم

برو با یار خود بنشین که من بار سفر بستم

ز بعد رفتنم جانا هزار افسوس خواهی خورد

فلانی یار خوبی بود و من قدرش ندانستم...*

اونقدر با احساس خونده که برندگی الماس رو بر جگرم حس کردم.

بعد که دیدم ماشین کنار دستم آهنگ "رضایا" رو گوش میده من هم زدم و آهنگی از کریس  دیبرگ اومد که کلاس رو حفظ کرده باشم. به محض رفتنش سراغ این ترانه سوسن رفتم:

می خوام برم از این دیار...شکوه کنم ز روزگار

که رقیب من رسیده به یار...چه کنم به کار کردگار...

 آخ به دلم...آخ به دلم...یه کارد سلاخ به دلم

چراغ ایوونم رفت

جلوی چشام جونم رفت

مرغ غزلخونم رفت...

یه کارد سلاخ به دلم ...آخ به دلم...آخ به دلم...**

یه لحظه تصور کنید! یه کارد سلاخ به دل آدم...

همه تون حتما در لحظه هایی از زندگی، چنین حسی رو داشته اید.

امروز  این حس رو داشتم

الماس طاقت بر جگر

کارد سلاخ بر دل...

این هم گزارشی بود از وضعیت  دل و جگر مبارک ما...

امروز منشی خوبم، گلایه وار به نزدم اومد. از اینکه مشکل با او به وبلاگم رسیده بود ناراحت بود. به حق هم گلایه داشت. تصمیم گرفت که به همکاری اش با من خاتمه بده. برای اینکه بیشتر شرمنده ام کنه تا لحظه ی آخر هم کارها رو به خوبی انجام داد. اعتراف می کنم که در نوشتن وبلاگ، به تنها چیزی که فکر نکردم آبروی بقیه بود.

یک نمره ی منفی بزرگ برای شما جناب آقای فرشید خان حیرانی...

یلدا برای من در حد یک دختر مهربون و صمیمی بود و خواهد بود.

 

پ.ن(1): برای کسی که مثل هیچ کس نبود...

محض خاطر آن همه دیروز نرو

کمی تحمل کن

ببین قطره های باران

وقتی از هم جدا می شوند

چه زود می میرند...***

 

پ.ن(2) یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ...

خدا رحمت کنه عمران صلاحی رو...نوشته ها و اشعارش به دلم می نشست.

یک سال پیش نوشتم:

آدم به جرم خوردن گندم

با حوا

شد رانده از بهشت

اما چه غم

حوا خودش بهشت است...****

 

*ترانه جواد یساری

**ترانه سوسن

***عمید صادقی نسب ( انتخاب از وبلاگ خانم لطیفی)

****عمران صلاحی

عکس: رضا حبیبی

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 22:3  توسط فرشید | 

میز گرد خانه ام

به تمام رفیقان جهان می ارزد

دوستان

چرا که زن و بچه هایم

گرد آن نشسته اند...*

حیف که میز ما گرد نیست

حیف که دور آن ننشسته اند

حیف که زن و بچه ها، نیستند...

 

ساعت ۵ صبح برگشتم. در هر رفتن و اومدن دلم، از اوضاع فعلی بیشتر می گیره. کجا بودیم و به کجا رسیدیم و بد تر از همه:

به کجا خواهیم رفت؟...

امیر کبیر از مردان بزرگ تاریخ ایرانه. این ابر مرد با خواهر پادشاه ازدواج کرده بود. شرافتش نایاب و مثال زدنی ست. در سایت iranxyz، نامه ای رو که به سلطان نوشته بود خوندم. بدون هیچ شرحی بخونید و با شرایط فعلی مقایسه کنید. تصویر نامه رو در اینجا  میتونید ببینید.

شهر من راستی نداره

همه حرفا کشک و دوغه

همه ی مردم می دونند

این روزا نون تو دروغه

بعضی ها خیلی جوونن

یکی تو جوونی پیره

یکی تا خرخره سیره

یکی واسه یه لقمه گیره...**

 

دو مطلب زیبا در این وبلاگ خوندم، که به دلم نشست.

اول اینکه:

ترجیح می دم روی موتور سیکلتم باشم و به خدا فکر کنم...تا اینکه توی کلیسا باشم و به موتور سیکلتم فکر کنم.

و دوم:

این یک واقعیت محض است

تلاش برای فراموش کردن کسانی که

دوستشان داری

درست مانند این است که

بخواهی کسانی را که تا به حال ندیده ای

به خاطر بیاوری...

 

پ.ن: یک سال پیش ...همین روز...همین وبلاگ...

یک سوال تکرای و بی جواب که هر چه جلو تر میرم پاسخ منفی و تلخش بیشتر خودنمایی می کنه.

یک سال پیش نوشتم:

از روزهای رفته نگو

از روزهای مانده بگو

با چند ماه خداحافظی کنم

به چند خورشید سلام

تا بیایی؟...***

 

*پل الوار (از وبلاگ خانم جمشید )

**ترانه محلی رضا صادقی

***فریبا عرب نیا

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 18:53  توسط فرشید | 

وقتی می آمدی

حیاط پر می شد از عطر ترنج

حالا تو رفته ای...

و فقط

رنج مانده است...*

 

ایمیل دیروز ناصر به قدری کامم رو شیرین کرد که خبر های بد کاری امروز هم نتونست اونو تلخ کنه.

در ایمیل ناصر، نحوه خبر دادن به مادرش و سورپرایز کردن فرناز، اوج قدر شناسی و محبت این پسر بود. خوشحالم.

روز کاری خوبی رو سپری نکردم. الان تا حدودی در آرامشم، اما خواب رو از چشمانم...کسی برده...

زخم است

بسترم

از کشاکش من و شب

خواب را کسی برده است...*

فردا شب بر می گردم، با اینکه دلم در اینجا می مونه. باید بیشتر بمونم...نمی تونم...

 

پ.ن(1): برای فرناز....

قبولی ناصر...موفقیت های نهال و بچه ها، همه از مدیریت و درایت توست. بچه ها اگر پدر خوبی نداشتند، مادرشون آخر مادریه...

اگه از جنس صدا شی...شعر بارون رو لبا شی

تا ابد از تو می خونم...حتی وقتی رفته باشی...**

 اما من میگم اگه دیگه هیچ وقت، هیچ چیز هم برام نشی...تا ابد به یادتم و ممنونتم...

ممنون به خاطر بچه ها... وگرنه حق آقا فرشید رو که خوردی...نوش جونت...

 

پ.ن(2): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ...

از معبری غریب

رسیدم به معبدی

بر در نوشته بودند:

لطفا به جای کفش

پا را در آورید...***

 

*لبخند

**رویا وکیلی

***عمران صلاحی

عکس: نیاز

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 23:26  توسط فرشید | 

 ۶۱۰

من با تو خوشم...تو خوشی با دل من

از دست من و تو...غصه ها خسته میشن...*

 

دیشب تا صبح رو بیدار بودم. اینکه تصمیم گیری در مورد آینده کاری چند نفر دست تو باشه، مسئولیتت رو سنگین می کنه.

صبح با فریبرز و رضا جلسه گذاشتم. گله هامو کردم. فریبرز هم تا حدودی منو قانع کرد که در این مورد به خصوص کوچکترین تقصیری نداره. در نهایت تصمیم گرفتم فقط به همکاری منشی ام خاتمه بدم تا بعد ببینم برای ادامه کار چه باید بکنم.

وقتی منشی ام گفت حتی اگر بد تر از اخراج، توی گوشم هم بزنید باز هم صورتم رو نگه می دارم تا بزنید و از میزان علاقه و احترامم به شما چیزی کم نمیشه، بغض گلوم رو گرفت، اما تصمیمم رو عوض نکردم.

ظهر طبق معمول فرمانده کل قوا ( مادر )، گزارش کار ها رو گرفت ، از اخراج همکارم خیلی ناراحت شد، اما ازش قول گرفته بودم که در مورد کارهام منو در فشار قرار نده.

هفته پیش ناصر به من گفت در چهارم نوامبر جواب یک دانشگاه دیگه رو می گیره. در اوج بد حالی و فشار سنگینی که روی قلبم بود، دیشب براش ایمیل زدم. امروز ظهر، این جواب رو داد:

 

salam pedar-
midoonestam ke in yadetoon nemire- bale farda mifahmam gabool shodam ya na va alan aslan nemitoonam bechabam. agar gabool nasham pasfarda bayad beram new york baraye 5 rooz va ba madreseye new york harf bezanam. harchi shod behetoon khabar midam
pesaretoon-
Nasser

 با خدا راز و نیاز کردم. تا شب وقتم رو با انجام کارهای مربوط به سفر فردا پر کردم. شب اومدم برای  نوشتن دل نوشته ها. برای شما که منتظر نوشته هام هستید. برای شما که در  روزهای غم و شادی، منو تنها نذاشتید. قبل از نوشتن به عادت همیشگی سری به ایمیل هام زدم:

 

 

salam pedar-
michastam behetoon zang bezanam va begam ama balad nistam va nahale tambal hanooz khabide ve telephonesho var nemidare. zang zadam be daftare madrese va asashoon porsidam ke khabar dari baraye man ya na-5 dayige vaysadam ta bargasht va dahst michandid-goft "khabare khosh barat daram-michay bedooni chiye ya na" goftam "yes please"-
hala rayise madrese bayad be man zang bezane va tabrik bege ama man asash porsidam ke lotfan be man zang nazan va shomareye mobile maman ro behesh dadam ke be maman zang bezanam. alan inja 9 sobe va harki zang mizanam khabe- shoma avalin kasi hatin ke daram migam.
3 saal pish shoma be man goftin ke komakam mikonin ke in rooz pish biad va ba komake shoma va khoda in rooz pish oomad. midoonam ke roozhaye behtar tooya zendegiye har doamoon hast-
hatman as hame tashakor konin baraye doashoon ta khodam biam tehran va asashoon tashakor konam. agar vacht kardin be man zang bezanin-
pesare doctoretoon-
nasser

پسرم قبول شد. امضای آخر ایمیلش رو ببینید:

پسر دکترتون...ناصر...

حتی حرف هایی که چند سال پیش بهش زدم یادش بوده. گریه کردم. اشک شوق...

به فریبرز زنگ زدم، گفتم به شکرانه ی این خبر خوش، میخوام همکار اخراجی رو برگردونم.قبول کرد...

آرومم...خوشحالم...

اما اشکم بند نمیاد...اشک شوق...

 

پ.ن(1): برای عرش کبریایی...

دو هفته پیش وقتی ناصر در مرحله اول قبول نشد، بهت گفتم:

ای عرش کبریایی بنده ضایع کن...

امشب برات می نویسم:

خدایا همونجوری که منو پیش پسرم روسفید کردی...خدا تو رو...

نفهمیدم... دارم به خدا می نویسم از اول...

خدایا همون جوری که منو پیش پسرم رو سفید کردی...خودت تو رو...

بازم نشد...

خدایا...اصلا به سبک ابراهیم حاتمی کیا:

خیلی با حالی خدا...

و به سبک فرشید حیرانی:

ای عرش کبریای...چاکرتم...

 

پ.ن(2):امشب خوشم با خاطراتم...

امشب غم رو به خونه ام راه نمیدم.

برو ای غم که مهمون دارم امشب...

هیچ حرفی ندارم

دست هایم را زیر بالشم قایم می کنم

چشم هایم را محکم می بندم

و تمام داستان های عالم را تصویر می کنم

شهرزاد می شوم

هزار و یک شب

و خاطراتم را

هی مرور می کنم...**

 

 پ.ن(3): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ...

گفتیم عشق را به صبوری دوا کنیم

هر روز عشق بیشتر و صبر کمتر است...***

 

*ترانه محسن چاووشی

**مرضیه احرامی

***سعدی شیرازی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 20:59  توسط فرشید | 

 

بی تو تنهایم

با تو سکوت

با این همه

دلم برای تو تنگ می شود...*

به بهانه گفتگوی تلفنی امروز با فرناز...

 

تا 5 صبح بیدار بودم. نیم ساعت دیر به دفتر رسیدم. این هم یه جور زندگیه...وقتی تو بیداری، بچه هات خوابند، وقتی اونا بیدارند، تو خوابی...

گفتنش راحته...نوشتنش سخت...تحمل این حس، عذاب آور...

ساعت 10 به آمریکا زنگ زدم. فقط فرناز بیدار بود، که تلفن من بیدارش کرده بود. حال و احوالی و سوال من از اوضاع اونجا، سوال او از مادر و وضعیت من...

وقتی از حال من و کار هام پرسید، خواستم به سبک گذشته ها، براش درد دل کنم تا سبک بشم، اما بعد گفتم ولش کن. چرا اونو ناراحت کنم.

می دونم که برای همیشه از دست دادمش، اما هنوز شنیدن صداش، آرومم می کنه.

شارژ و سر حال، کار های روز مره رو شروع کردم.

هر چه جلو تر رفتیم، خراب تر شد.

دو اشتباه پیاپی از کسی که سعی می کنه من در آرامش باشم، برای شروع یک روز سرشار از اعصاب خردی کافی بود.

ظهر امیر تلفن زد که فردا 9 صبح، بازرسی از طرف بانک برای گرفتن اطلاعات میاد. روال سالیانه بانک هاست.

از طرفی قرار شد برای ثبت سفارش اقدام کنیم. منشی به بررسی مدارک پرداخت. معلوم شد یک ماه و نیم از اعتبار کارت بازرگانی من گذشته!

آفتابه لگن هفت دست...

از منشی دفتر دیگه کاملا قطع امید کرده ام. حواسش به کارها نیست. به فریبرز اس.ام.اس دادم، گله کردم. دلایلی آورد که برام منطقی نبود، اما اشکال کار اینجاست که اونقدر ما برادرها به هم وابسته هستیم که نمی تونیم رو در رو حرف بزنیم. تا دیدم صداش ناراحته، بحث رو تموم کردم. مطمئن هستم اونم همین حالت رو به من داره. این حس زیباست و قابل ستایش، اما این حس، دلیلی نشد برای آروم شدن من.

فردا با فریبرز و رضا جلسه ای می ذارم، احتمالا دفتر و دستک رو جمع می کنم.

تمام بعد از ظهر خودم رو در اتاقم زندانی کرده ام. قلبم درد نمی کنه، اما انگار قفسه ی سینه ام باد کرده. همه اش دلم می خواد نفس عمیق بکشم. 50 بار کشیدم اما "آه های" توی سینه ام تموم نشده.

نهار نخوردم و شام هم...مادر فهمیده به هم ریخته ام. از صحبت های من و شجاع( که به دیدنم اومده بود) چیزهایی فهمیده، اما دقیقا نمی دونه چه مرگمه. فقط غصه می خوره چرا همه اش بالا هستم.

 

پ.ن(1): دل هیچ کس نمی سوزد برایم...

دارم یه آهنگ محلی گوش میدم:

فلک داد و فلک داد و فلک داد

فلک از کودکی غم را به من داد

فلک نگذاشت که من سامان بگیرم

کلید درب غربت رو به من داد

الله... ای وای خدایم... ای خدایم

دل هیچ کس نمی سوزد برایم...

 

پ.ن(2): بدون شرح...

خواستم از فکر و خیال بیام بیرون. چند خبر خوندم:

اول: بدون هیچ توضیحی اینجا  رو بخونید.

دوم: در روزنامه اعتماد ملی خوندم، پدری آنچنان با مشت به صورت دختر 6 ماهه اش زده که سر بچه به دیوار خورده و در جا مرده.

پدر در توضیح کارش گفته داشتم تلویزیون تماشا می کردم هی گریه می کرد. به مادرش گفتم بهش شیر بده. اما بچه شیر نخورد و باز هم گریه کرد. عصبی شدم کتکش زدم...به همین سادگی...

سوم: فاجعه سوم رو در این قسمت  بخونید. مسئول بهزیستی در توجیه کوتاهی اعزام طفل دو ماهه بهزیستی به بیمارستان که منجر به مرگ بچه  شده، به خبرنگار گفته: طفل نا مشروع بوده! زیاد سخت نگیرید!!.

 

پ.ن(3): یک سال پیش همین روز...همین وبلاگ...

چرا در شعر

از شیطان نمی گویند

شیطان که خداوند

کار جهان را به او

سپرده است؟...**

 

*احمد زاهدی

**بیژن جلالی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 22:3  توسط فرشید | 

 

عشق داره از راه می رسه

صدای پاشو می شناسم

دل تو دلم نیست آخه من

حال و هواشو می شناسم...*

یعنی میشه  یه روز بشه؟

 

جلسه ی نا امید کننده ای در رابطه با کار داشتم. شریک کاری ام روزهای سختی رو می گذرونه و نگران خودش و بچه هاش هستم.

بعد از ظهر به همراه فریبرز، درگیر عکسبرداری و رادیولوژی عزیزی بودیم. از غروب به بعد تنها بودم و مشغول کار. انبوه کار ها تمومی ندارند، مثل دلتنگی ها...

از بچه ها، یک هفته ای میشه که خبری ندارم. دلتنگشونم. فردا، روز شارژ کردن خودم با صدای اون هاست.

بعد از رفتن بچه ها از دفتر، موزیکی رو گوش می کردم که فریبرز برام آورده بود. کمی گریه آرومم کرد.

شاید خنده دار باشه، شاید هم گریه دار، اما... اما امروز دلم برای خودم سوخت.

 

پ.ن(1):چقدر به تو بدهکارم...

هرگز برایت شعری نگفتم

این روزها فکر می کنم

چقدر به تو بدهکارم

اما عزیزم

با این پستچی های سر به هوا

دل شاعر که  شکستنی است

چگونه در پاکتی

سالم به دست تو خواهد رسید؟...**

 

پ.ن(2): تنگنا!!...

کردان وزیر کشور در آستانه استیضاح قرار گرفته. دکتری که معلوم شد دیپلمه است. وزیر کشور، حافظ امنیت مردم، مدرک خودش جعلیه! وای به حال بقیه... کاش استعفا می داد. خدا هیچ کس رو در این تنگنا گرفتار نکنه. اینجا  رو ببینید.

 

پ.ن(3): یک سال پیش ...همین روز...همین وبلاگ...

امروز فریبرز وقت رفتن آهنگی رو به من داد که گوش کنم. قسمتی از این ترانه ی زیبا رو شاید فردا شب نوشتم. هر چی بود بغضم رو باز کرد. سبک شدم.

یک سال پیش نوشتم:

برای خورشید

شعری

خواندم

رفت پشت ابر

گریست...***

 

*ترانه رامتین دلیران

**جواد گنجعلی

***کتایون آموزگار

عکس: رضا حبیبی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 22:20  توسط فرشید | 

آقا شجاع در امارات مال...

 سفر با شجاع هم تموم شد، مثل بقیه ی لحظه های خوش زندگی که زود گذرند.

زمان برگشت، مسول کنترل پاسپورت نگاه مشکوکی به شجاع کرد. بعد رفت از دو باجه اون طرف تر به یک نفر زنگ زد. به ما گفت باید 15 دقیقه منتظر بمونیم. در مقابل سوال شجاع باا شاره به من گفت: ایشون از هر نظر (اوکی) هستند، اما در مورد شما گزارش هایی ارسال شده که باید تحمل کنید!! تا مسول مربوطه بیاد.

وقتی در صندلی راحت سالن انتظار امارات، با نگرانی لم داده بودیم! راز و نیاز شجاع با خدا تماشایی بود.

شجاع می گفت: آخه آخدا، این جونور( جناب فرشید حیرانی رو می گفت) با یک دنیا خلاف، میشه (اوکی)، اونوقت من بدبخت باید بشم ( نوکی)؟.

بعد از نیم ساعت معطلی بدون هیچ توضیحی رهسپارمون کردند. حدس می زنم تشابه اسمی بوده.

 "روزهای با شجاع بودن"، بیشتر از قبل "روزهای باعزیزانم بودن" رو برام زنده کرده و به همین دلیل "روزهای دور افتاده ز یاران" ملال انگیز تر شده...

 

پ.ن(1): من منتظر نیستم...

من اصلا منتظر نیستم

اما...

خبر از تو!...*

 

پ.ن(2): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ...

یک سال پیش نوشتم:

حکایت دل می کنند

دانه های سرخ انار...**

هنوز دل... همون دله

پر خون...

دل شده یه کاسه ی خون...

 

*ساره دستاران

**از وبلاگ لبخند

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 22:5  توسط فرشید | 

تو چنگ ابرای بهار... افتادم و در نمیام

چشمامو  سرزنش نکن... از پسشون بر نمیام

پیر شدم تو این قفس... یه کم به من نفس بده

رحم و مروتت کجاست...جوونی هامو پس بده...*

 

امروز کار ها خوب پیش نرفت. درست مثل زندگی، یک روز به کام و روز دیگه ناکامی و بد بیاری و شکست...

تمام سعی ام رو کردم به شجاع خوش بگذره. وقتی در وقت شام گفت: این سفر براش "به یاد موندنی"  می مونه، خستگی ام در رفت.

در لحظه هایی از ته دل خندیدیم. در اوج خنده، شاید هم از شدت خنده، یا هر دلیل دیگه یی، چشمامون پر از  اشک شد و ساکت شدیم. یاد فیلم گوزن ها افتادم و صحنه دیدار بهروز وثوقی و فرامرز قریبیان رو... کاملا حس کردم.

زندگی

چه بازی غریبی داشت

 ما که معنایش را نفهمیدیم و...

سوختیم...**

 

پ.ن: برای کسی که مثل هیچ کس نبود...

شجاع مرتب سراغ فرناز رو می گیره و اینکه مگه میشه راهی نمونده باشه؟

گفتم حالا که شده...

گر به تو افتدم نظر

چهره به چهره رو به رو

شرح دهم غم تو را

نکته به نکته مو به مو...***

 

*ترانه محسن چاووشی

**قسمتی از شعر وبلاگ پیوس

***طاهره قره العین

عکس: رضا حبیبی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 23:34  توسط فرشید | 

 

 

فقط فنجانی که نزدیک تره مال منه

بقیه مال دیگران

خواستم ریا نشه...

صورت منهدم کننده سه ساندویچ و 5 بسته آجیل رو ننداختم...

بد قدمی می خواین، بیاین اینجا، ای فدای بد قدمی فریبرز...

بعد از مدت ها، امروز در کنار "یار سی ساله" بارها از ته دل خندیدم..

چه در بانک، چه در زمان بازرسی ماموران اماراتی که برای اولین بار ما رو مورد تفتیش قرار دادند، و چه زمانی که گو شی تلفن دستش بود و اعلام میشد شماره دو رو بزنید و شجاع که دست پاچه شده بود به من می گفت، دو رو بزن!

گر چه در سالن پذیرایی فرودگاه تهران، هر چه خوراکی بود، مهدورالدم کرد. گرچه در رستوران زیبای دانیال دبی، اونقدر خورد که گفت دیگه داره حالم بد میشه، اما حضورش در کنار من باعث شد روند کارهام به گونه ای پیش بره که تصورش رو هم نمی کردم.

خاطرات و شیطنت ها و خرابکاری های دوره دانشگاه رو بار ها مرور کردیم.

شجاع هنوز همون شجاعه، وقتی پیشرفت اماراتی ها رو دید، برای مردم وطنش به قدری ناراحت شد که کوچکترین خریدی نکرد . حالش بد شد و گفت برگردیم خونه.

شجاع به خاطر همین صفاتش همیشه شجاعه. حتی اگه منو حرص بده و در هواپیما موبایلش رو روشن نگه داره.

حتی اگه بعد از 5 دقیقه دیدار با کارمند میان سال من اونقدر پسر خاله بشه و باهاش شوخی هایی کنه که من در سه سال گذشته نکردم.

 به من گفت بشین به وبلاگت برس. من شام درست می کنم. تا حالا 8 دفعه صدام کرده...فرشید نون کجاست....روغن کجاست...کوفت کجاست... نمی دونم چند تا تخم مرغ نیمرو کردن( حالا چند تاش بماند!)، مگه چقدر کار داره؟...

امشب با هم نشستیم، فیلم های بچه ها در دبی رو دیدیم. بغض کرد. گریه کردم.

لعنت به این زندگی که آدم با دیدن عکس و خاطرات بچه هاش، دلتنگ و بیقرار بشه و گریه کنه...

 

پ.ن(1): دق می کنم از دستت...نگی نگفتم...

این

دلهره ی بی تو بودن

تو را

بی من می کند

 عاقبت...*

 

پ.ن(2): یک سال پیش... همین روز...همین وبلاگ...

با مرور خاطرات گذشته، بیشتر آتیش می گیرم از نبودن ها...

یک سال پیش نوشتم:

ارسال کن

برای من

با نامه سفارشی

یک خرده مهربانی

بیا...این هم نشانی...**

 

*لیلی عبداللهی

**عمران صلاحی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 23:7  توسط فرشید | 

 

اشک این بچه ماهی... توی آب ها ناپیداس

فریاد اون توی آب... یه فریاد بی صداس

بذار تا بچه گی شو بذاره اون پشت سر

بتونه عاشق بشه... وقتی میشه بزرگتر...ماهیگیر...

این همه اون دستاتو... بالا و پایین نکن

لب بچه ماهی رو... با قلاب خونین نکن...ماهیگیر...*

 

امشب عازم سفرم، و این بار همسفر دارم. یک همسفر قدیمی 30 ساله.

آقا شجاع امشب با من راهی میشه و با بودنش چه سفری خواهد شد این سفر...

من سرشار از وسواس، باید 3 ساعت قبل فرودگاه باشم و "دائم النگران".

او لبریز از خونسردی، اگه دست خودش باشه، تا چند دقیقه قبل از پرواز هم فرودگاه بیا نیست.

 "دائم البی خیال".

برای اینکه دیر نیاد گفتم بیاد خونه با هم بریم. اول شب زنگ زد و از یک ساعت تاخیر حرف زد. خدا تا آخر شب رو بخیر کنه.

سال ها پیش کتابی از زنده یاد فریدون فرخزاد خوندم به نام:

"رفیق آن کسی است که دوستت بدارد".**

شجاع معنای مطلق رفیقه.

در دوران دانشگاه و عاشقیت!! من و فرناز، برای تابستان چند واحد در دانشگاه تهران  گرفته بودیم. یک آقا پسر خوش تیپ "مامانم اینایی"!، مرتبا سعی می کرد دور و بر فرناز باشه.( در دانشگاه ملی که کسی جرات این کار رو نداشت، اینجا غریب بودیم و فکر می کردند ما آدم حسابی هستیم).

یک روز فرناز با ترس و لرز گفت: فرشیدم(اون روزها آخر فرشید برای فرناز "م" داشت) این پسره به من گفته بعد از کلاس می خواد با من صحبت کنه و منو قسم میداد شر به پا نکنم و می گفت خودم جوری دست به سرش می کنم که دیگه دور و برم نباشه.

با بچه ها جلسه گذاشتیم چه کنیم. احمد که از همه ی ما روشنفکر تر بود، گفت بذارید فرناز خودش مسئله رو حل می کنه.

من می گفتم پسره رو صدا کنم و بگم عزیزم این خانوم صاحاب داره!! اگه بازم بیای طرفش بد می بینی.

 اما شجاع می گفت نه! اول ببریمش یه گوشه بزنیمش، بعد که پرسید چرا می زنید؟ بگیم دیگه با این خانم کاری نداشته باش!!

از اونجایی که همگی آدم حسابی و اهل منطق بودیم!  فقط در فاصله ی زمانی صحبت این آقا پسر با فرناز که حدود 5 دقیقه طول کشید، 4 چرخ ماشینش رو پنچر کردیم.  هیچوقت هم به فرناز نگفتیم.

به هر حال با چنین موجودی عازم سفرم. تا وقتی عصبانی نشده اوج با کلاسیه، و وای به حال وقتی که عصبی اش کنی.

خدا کنه در این سفر سر حال باشم و کارهام خوب پیش بره تا  عصبی اش کنم.

حضور شجاع با تسلطش به زبان انگلیسی برای بسیاری از کارهام مفیده.

 

پ.ن(1): مثل کودکی...

حضور شجاع منو می بره به زمان های دور...به بودن فرناز...به حضور بچه ها...

زمانی که دنیا مال من بود و این کم چیزی نبود...

در رویاهایت جایی برایم باز کن

جایی که عشق را بشود

مثل بازی های کودکی

باور کرد

خسته شدم از بی جایی...***

 

پ.ن(2): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ...

یک سال پیش به بهانه سفر قیصر امین پور نوشتم:

دلم خوش است به گل های باغ قالی ها

که چشم باران دارم ز خشکسالی ها

به باد حادثه بالم اگر شکست،چه باک

خوشا پریدن با این شکسته بالی ها

چه غربتی است،عزیزان من کجا رفتند؟

تمام دور و برم پر ز جای خالی ها...****

 

*ترانه ماهیگیر مرحوم مازیار

**زنده یاد فریدون فرخزاد

***فریبا عرب نیا

****مرحوم قیصر امین پور

عکس: رضا حبیبی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 21:55  توسط فرشید | 

 

دلتنگی مهربان شده ست با ما

بی بهانه سر می زند به دل...*

 

تزریق چشمی مادر انجام شد. فردا شب میره دکتر تا اثر کار رو ببینه. فریبرز و رضا مثل پروانه دورش می گردند و این زیباست.

دفتر امروز خلوت تر از همیشه بود و کارم بیشتر. در مجموع روز ، روز خوبی بود.

فرض کن روی زمین نشستی. یک جسم سنگین بذارن روی پشتت که کمرت نا خود آگاه خم بشه. اونقدر خم بشی که نفس کشیدن برات مشکل بشه. بعد مجبور شی در همون حالت بمونی. نه می تونی دراز بکشی و نه میشه کمر راست کنی.

 حال و روز این روزهام این چنینه...چراش باشه برای:

شاید وقتی دیگر...

 

پ.ن(1): دردهایی بد تر از تنهایی...

در وبلاگی خوندم:

چیز هایی هست خیلی بد تر از تنهایی

اما سال ها طول می کشد تا این را بفهمی

وقتی هم که آخرش می فهمی

دیگر خیلی دیر شده

و هیچ چیز بدتر از ...

خیلی دیر نیست...**

موافقم و حس  می کنم.

با تک تک سلول های بدنم...حس می کنم...

 

پ.ن(2): عاشقانه...

هرگز دلم از یاد تو غافل نشود

گر جان بشود مهر تو از دل نشود

افتاده ز روی تو در آیینه ی دل

عکسی که به هیچ وجه زایل نشود...***

 

*از وبلاگ چار دیواری

**چارلز بوکفسکی

***ابو سعید ابوالخیر

عکس: رضا حبیبی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 22:57  توسط فرشید | 

گفت که دیوانه نه ای ...

لایق این خانه نه ای

 رفتم و دیوانه شدم...*

حالا میگه  منو با دیوونه چه کار؟

عجب رو دستی خوردی فرشید از زمونه...

 

فردا مادر آخرین تزریق چشمی رو انجام میده و تا یک ماه آینده وضعیت چشماش تا حدود زیادی  روشن میشه. تا اینجا که به لطف خدا همه چی خوب پیش رفته. روحیه  خودش هم خیلی بهتره.

امروز دلم گرفته بود. بیشتر از همیشه. صبح به سفارش ناصر، با پیمانم تلفنی صحبت کردم. چند مسئله رو بهش گوشزد کردم. قربون شیطنت هاش برم.

سعی کردم ادای بابا ها رو در بیارم. "چشم...چشم" از دهان این بچه نمی افتاد.

تلفن رو که قطع کردم با خودم گفتم چه پدری برای این بچه ها کردی که حالا ادای پدر ها رو براشون در میاری.

از اون شب های بد دلتنگیه...

 

حسرت نوشت سوم: فصل جدایی...

همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد...**

فرناز به فال و فالگیری اعتقاد نداشت، اما نمی دونم چی شد که به همراه مادر رفتند پیش یک فال بین. مادر تعریف می کرد، در تمام مدت فرناز می خندید و حرفای  فال بین رو جدی نمی گرفت.

 وقتی برگشت با خنده به من گفت: فرشید می دونی چقدر چرند می گفت؟ به من گفت در طالعم جدایی دیده. فکرشو بکن یعنی من و تو جدا میشیم.

 مادر گفت:  وقتی رمال این حرف رو زد، فرناز با صدای بلند خندید. اما فال بین انگشتری رو که در دستش بود چند بار از انگشتش خارج کرد و خیلی مصمم و جدی گفت: نگاه کن مثل این انگشتری که از دستم بیرون میاد،  بین شما هم جدایی می افته.

فرناز همچنان می خندید.

دل من یهو لرزید. از این "لرزش دل" هیچ چیز به فرناز نگفتم. من هم خندیدم و گفتم هر چیز دیگه می گفت، باور می کردم به جز این. مگه نه فرناز؟

فرنازم حرفم رو تایید کرد.

درست مثل جدا شدن انگشتر از انگشت به همون راحتی  یک دفعه آدم تمام "داشته هاشو" از دست میده.

شیشه ای در من

جیرینگ

جیرینگ

شکست

خدا کند دلم نبوده باشد...***

 

پ.ن: یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ...

یک سال پیش نوشتم:

آن چنان دلم گرفته است که...

گویی ضربان قلبم...چنگی به دل نمی زند...****

 امشب هم چنینم...

 

*مولوی

**فروغ فرخزاد

***مهدیه لطیفی

****پرویز شاپور

عکس: رضا حبیبی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 22:18  توسط فرشید | 

 

 

کسی به جات نیومده... هنوزم

نه هیچوقت... حتی واسه ی یه روزم

ولی ای بی وفا... کمی وفا کن

تا کی  چشمامو به... جاده بدوزم

جای خالی تو... شعله کشیده

به قلبم که تو رو... عمری ندیده

چه احساس بدی... دارم عزیزم

گمونم دم آخرم... رسیده...*

 

به لطف خدا سفر پر باری رو پشت سر گذاشتم، گر چه اشکالات فراوانی هم در سفر پیش اومد که طبیعی بود. به هر حال فریبرز بد قدم هم یک روزش رو در این سفر همراهم بود!!

ساعت 5 صبح رسیدم. برای مادر نون تازه خریدم، که در جای خود به اون اشاره خواهم کرد. تا رسیدم بیدارش کردم. در کنار تمام نداشتن ها و دلتنگی ها، نعمت در کنار مادر بودن رو دارم که بچه های دیگه از اون محرومند. صبحونه در کنار مادر چسبید. تا ساعت 11 خواب بودم. جلسه در روز تعطیل اون هم با کسی که می دونی داره نگات می کنه و دروغ میگه، عالمی داشت.

از ناصرم ایمیلی داشتم که در رابطه با ایمیلش باید با پیمان صحبت کنم.

چند خبر توپ! دست اول دارم که در شب های آینده می نویسم.

 

پ.ن(1): طاهره صفار زاده هم رفت...

در روزهای انقلاب شاعره ای به دانشگاه ملی( شهید بهشتی اومد)، در کنار فرناز اشعارش رو شنیدیم. اولین جلسه رسمی شعر که من و فرناز در کنار هم بودیم.

مرگ طاهره صفار زاده برام غم انگیز بود.

از این شاعره خوش نام، این شعر رو به یاد دارم:

بس کنید این تسلیت های دروغین را

من دلم پژمرده است...**

 

پ.ن(2):یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ...

گذر زمان...همه چیز رو کم رنگ می کنه  به جز :

غم یار و  غم یار و غم یار...

یک سال پیش نوشتم:

چگونه است

که خاطره نیز...

محو می شود؟...***

گر چه برای من خاطره ها هنوز کمرنگ نشدند...

 

پ.ن(3): نکته آموزشی...

از آنجایی که باید این وبلاگ آموزشی هم باشه! درس امشب رو تقدیم می کنم:

اگر روزی ...روزگاری ...جایی...تصمیم گرفتید قبل از رفتن به خانه با خرید نان تازه، مادر رو خوشحال کنید، نان سنگک نخرید.

اگر خریدید، با عجله و داغ داغ بدون ریختن سنگ ها، اونو به داخل ماشین نبرید.

اگر بردید دیگه توی ماشین سنگ ها رو جدا نکنید.

اگر جدا کردید مراقب باشید سنگ داغ به این بزرگی!! روی صندلی شما قرار نگیره.

اگر قرار گرفت، قبل از نشستن یه دستی به محل نشستن بکشید.

اگر نکشیدید و نشستید کمی دقت کنید تا متوجه پستی و بلندی در محل نشستنتون بشید.

اگر متوجه نشدید و در زیر خودتون داغی حس کردید بلافاصله عکس العمل نشون بدید و منتظر نشید داغی تبدیل به سوختن بشه.

اگر موارد بالا رو رعایت نکردید منتظر یک تاول در جایی باشید که نشستن رو از شما سلب کنه، که برای گذاشتن پست جدید، مجبور بشید مثل من این جوری (یعنی یه وری)  روی صندلی بشینید.

 

*ترانه محسن یگانه

**طاهره صفار زاده

***بیژن جلالی

عکس: رضا حبیبی

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آبان 1387ساعت 21:35  توسط فرشید | 

۶۰۰

همراه همیشگی  من...

سینه اش پر اسرار  منه

خیلی هاشو شما می خونید

خیلی هاش فقط در دل این لپ تاپ می مونه و ...

نوشته نمیشه...

می نویسم...می نویسم از تو

تا تن کاغذ من جا دارد...

با تو از فاصله ها خواهم گفت...

گریه این گریه...اگر بگذارد...*

 

به پست ششصدم رسیدیم. من و شما  خواننده ی خوب و وفادار دل نوشته هام، به ششصدمین پست رسیدیم.

شب ها معمولا از 10 به بعد میام پای کامپیوتر و اگر همیشه در سفر باشم، کنار لپ تاپی که در عکس می بینید.

قبل از نوشتن کمی به روزی که بر من گذشته فکر می کنم. در دفاتر شعرم ورق می زنم که شعر یا اشعاری که به حال و هوای نوشته ی  همون روزم بخوره، پیدا کنم.

سعی می کنم چیزی ننویسم که نهالم ناراحت بشه.

سعی می کنم چیزی ننویسم که دوستان فیلتر نشان!! وبلاگ رو قلع و قمع کنند.

سعی می کنم به گونه ای ننویسم که فرناز ناراحت بشه.

تمام این سعی ها رو که کردم، شروع به نوشتن می کنم.

نوشتن در اینجا بی نهایت آرومم می کنه.

چه شب ها که با بغض غریبی اومدم و وقتی برای شما نوشتم، آروم گرفتم.

چه شبها  که سر حال بودم و ثانیه ها رو می شمردم تا به ساعت نوشتن و آماده کردن پست برسم تا زود تر خبر  شاد بودنم رو به شما بگم.

بعد از قرار دادن پست در وبلاگ و سایت، به سراغ کامنت های پست قبل میرم و جواب تک تک عزیزانم رو میدم که بدونند حضورشون برام چقدر ارزشمند بوده.

 شب هایی که کامنت کمتری دارم دلم می گیره.

شب هایی که از خوانندگان دائمی وبلاگم خبری ندارم، دلواپس و غمگین میشم.

به پست ششصدم رسیدم.

و باز هم برای شما می نویسم.

می نویسم تا روزی که این چنین مشتاقانه دل نوشته هامو دنبال می کنید. تا امروز...حضور شما عزیزان به مرز نود هزار(90000) رسیده.

دوستتون دارم...بیشتر از اونی که بتونید، تصور کنید...

 

پ.ن(1): برای بانویی که مثل هیچ کس نبود...

با اینکه تو رو از دست داده ام، اما همین که فهمیدم نوشته هامو می خونی برام کافیه...

نگران نباش

نمی شود دوستت نداشت

لجم هم که بگیرد از دستت

نهایتش این است که

دفتر چه ی خاطراتم

پر از فحش های عاشقانه می شود…**

 

پ.ن(2):یک سال پیش....همین روز...همین وبلاگ...

یک سال پیش نوشتم. امروز هم همون رو میگم:

اونقدر دوستت دارم که راضی ام به رضای تو...

حتی اگر در رضای تو...

رضای من نباشه...

کلمات

در ذهن من رسوب می کنند

تا من روزی شاعر باشم و ...

از تو بگویم

که بعد از تو

هیچ آتشی

دلم را روشن نکرد ...***

 

*ترانه قدیمی شکیلا

**مهدیه لطیفی

***راضیه راستی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 23:6  توسط فرشید | 

 

من کفر نمی گویم

من فقط می ترسم...

تو باشی، نمی ترسی؟

وقتی اجابت هیچ دعایی را

به چشم نمی بینی؟...*

 

پرواز صبحم بد نبود. گر چه به کارهای بانکی نرسیدم، اما یک جلسه موفق در رابطه با کارم برگزار کردم. از طریق دستگاه های عابر بانک هم تا حدودی کارهای بانک رو انجام دادم.

ساعت 4 به لمسی پلازا رفتم و به یاد ناصرم از subway ساندویچ خریدم. نمی دونم فروشنده  منو با کی اشتباه می گیره که به قسمت سبزیجات و مخلفات می رسه، دیگه سئوال نمی کنه از کدوم ها بذاره. خودش همه رو در ساندویچم جا میده! برای همین هم ساندویچ من از همه بزرگ تر میشه و اسباب شرمندگی. (اگه فریبرز بود الان با تهمت می گفت خودت رو از سری های گذشته می شناسه. البته شما به این شایعه پراکنی ها توجه نکنید).

بازی رو از طریق شبکه جهانی جام جم تماشا کردم. بعد از برد پرسپولیس موقعیت رو برای کل کل کردن با مادر مناسب دیدم. زنگ زدم:

مامان چه خبر؟

سلامتی... نهار خوردی؟

خوردم از ایران چه خبر؟

هیچی...

از سیاست چه خبر؟

هیچی...

از ورزش؟...

 

هیچی داور با نامردی یه کاری کرد، پرسپولیس برنده شد! (خبر نداشت بازی رو دیدم).

گفتم چند چند شدن؟

سه به یک...

هر سه تا گل نامردی بود؟

فردوسی پور گفت پنالتی نبود...

مامان مگه فردوسی پور مرجع تقلیده که حرفش "رد خور" نداشته باشه. تاره مگه 3 تا پنالتی زدن؟

 با عصبانیت میگه مگه تو اونجا کار نداری که فکر فوتبالی؟

خوشحال از برد پرسپولیس و انجام شدن نسبی کارها، به خودت استراحت میدی که فریبرز زنگ می زنه و از اشتباه فاحشی میگه که می تونست تمام زحمت این دو هفته منو از بین ببره.

از فریبرز گله یی ندارم که این روزها به هم ریخته ست و در نبودن من هم فشار کارش زیاد بوده. از منشی دفترم عصبی شدم که دقت لازم رو نکرده، در حالی که ظهر به محض رسیدن به فرودگاه دبی ازش پرسیدم همه چیز رو کنترل کرده؟ و جواب مثبت شنیدم.

فریبرز گفت نگران نباشم و رفت و خبر آورد که کارها به هم نریخته. اما در همون نیم ساعتی که فریبرز خبر بده دچار درد شدید قلب شدم که حسابی ترسیدم.

بعد هم تلفن  منشی ام که  بلافاصله به دنبال کار رفته بود، اما با عذر های بدتر از گناه بیشتر عصبی ام کرد.

تا به حال چنین دردی در قلبم نداشتم.

نامردم اگر برگشتم تهران نرم دکتر!!

همه ی این ها رو نوشتم که بگم یه شبی که می شد خوب باشه، خراب شد.

نوشتم که بگم دیگه قلبم طاقت فشار های عصبی رو نداره.

نوشتم که بگم...ولش کن...

می خواستم  امشب قسمت سوم "حسرت نوشت" رو بنویسم اما درد قلبم نمی ذاره .

یک شب از همین شب ها...

می آیید که بخوانید...

از مردی بخوانید که " گویی او را برای وداع آفریده اند"

می آیید و می بینید که نیست...

بعد فریبرز... شاید هم رضا...

 می نویسند...

آن مرد رفت...

رضا با شعر خواهد نوشت

و فریبرز با قلم پر سوز و گدازش...

امیدوارم اون روز به این زودی ها نباشه...اینا رو نوشتم که در دیار غربت کمی خودم رو براتون لوس کنم و گرنه سر حالم. توپ...سر خوش...

چرا امشب دلم این قدر نهالم رو می خواد؟

ناصرم رو می خواد؟

 و نوید رو

 و پیمان رو...

و کسانی  که حتی خواستنشون  رو هم نباید بگم...

 چه کردی با خودت فرشید....

 

پ.ن(1): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ...

یک سال پیش نوشتم:

در اتوبوس

چشم در چشم های نا گفتنی اش

یک نفر گفت:

"آقا

جای خالی

بفرمایید"

چه غمگنانه است

وقتی در باران

به تو چتر تعارف می کنند...**

 

پ.ن(2): خوبم...

الان که می خوام مطلب رو روی وبلاگ و سایتم بذارم، حالم بهتره. نوشتن در اینجا آرومم می کنه...دیگه درد  قلب ندارم...

 

پ.ن(3): زنان مظلوم ...

این عکس رو نه به دلیل ارادت ذاتی ام!! به جماعت نسوان گذاشتم.

این عکس رو نه به دلیل ترسوندن  بانک های شریفه ملت! گذاشتم.

این عکس رو گذاشتم که به یاد بیارم زنان همیشه مظلومند و "وای اگر از پس امروز بود فردایی"...

و این عکس رو گذاشتم که بگم پوست کلفتم و سر حال...پس راحت بخونید و کامنت بذارید...

برای دیدن عکس به اینجا  مراجعه کنید.

 

*مهدیه لطیفی

**گروس عبدالملکیان

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 22:50  توسط فرشید | 

 

فراموشی می آید...مثل همین پائیز

با ابرهای  سهمگینش

دیروز برگ خشکی دیدم

که نمی دانست

از کدام شاخه جدا شده...*

 

تا فردا، جواب یکی از مصاحبه های ناصرم در رابطه با دانشگاهش میاد. امروز برام ایمیل زده بود که اگر قبول بشه فرصت کافی داره که برای دو ماه به ایران بیاد. اگر تا فردا جوابش نیاد باید دو هفته دیگه صبر کنه.

خدا کنه عرش کبریایی دلم رو شاد کنه. به این شادی در این اوضاع درهم و برهم نیاز دارم.

دکتر بعد از معاینه امروز، از تزریق چشمی دیروز، ابراز رضایت کرده بود. احتمالا هفته آینده باز هم این عمل تکرار میشه. روند رو به رشد بینایی مادر ، همه مونو خوشحال کرده.

امشب شجاع به دیدنم اومده بود. وقتی میاد با پر حرفی ها و شیطنت هاش و یاد آوری خاطرات روزهایی که در دانشگاه، شر بودیم، خنده به لبان مادر میاره.

پدران ما به فاصله 40 روز از هم فوت کردند. امشب از دوران انقلاب و تعصب هامون و ضد انقلاب بودن پدرانمون صحبت می کردیم که چه ظلم هایی بر اونها روا  می داشتیم.

 شجاع تعریف می کرد در روزهای انقلاب هر روز صبح قبل از رفتن به راهپیمایی، یک نامه زیر بالش پدرش می گذاشت و می گفت تا ظهر که من میام موضع خودت رو مشخص کن. از قوم کافرون هستی( مخالفان انقلاب) و یا صالحین( انقلابیون). و از حرص خوردن پدرش، بعد از خوندن نامه ها یاد می کرد.

با پدر در یک کارخانه بزرگ دارویی کار می کردیم. انقلاب شده بود و جنگ. پدر از هدر رفتن خون جوانان حرص می خورد و هر کاری اش می کردم راضی نمی شد به جبهه کمکی کنه.

یک روز در دفتر توی فکر بودم. اومد گفت پسرم چته؟ گفتم بی پول شدم. با لباس کار بود. رفت و با چند اسکناس هزار تومنی برگشت. گفت بگیر پسرم. وقتی رفت، پول رو بردم به انجمن اسلامی کارخونه دادم و گفتم از بلند گو اعلام کنند،  برادر!! ناصر حیرانی به جبهه کمک کرده.

سراسیمه به دفتر اومد و وقتی خنده منو دید گفت:

پدر سگ! اون امامتون بهت حروم و حلال رو یاد نداده؟

آخ که در این سن هم چقدر دلم هوای اون پدر سگ گفتن هاشو کرده که "گ" پدر سگش تشدید داشت.

 

پ.ن(1): اسماعیل نوری علا و رضای ما...

اسماعیل نوری علا ایمیل زیبایی برای رضا فرستاده. خوشحالم که رضا در مسیری که انتخاب کرده به پیش میره. برای خوندن نامه نوری علا، اینجا  رو ببینید.

 

پ.ن(2):یک سال پیش در همین روز...همین وبلاگ...

سر درگمم...

پای در گل...

تیغ در دل...

خودم رو گم کرده ام. یک ندایی صدام میزنه. هر شب می شنوم: "فرشید"...

صدا ترسناک نیست. ندا مهربونه...

با اینحال سر درگمم.

گیج و منگ و مبهوت...

یک سال پیش نوشتم:

زندگی ام

معادله چند مجهولی است

راه حلش را نمی دانم...**

هنوز هم چنینم...

 

پ.ن(3): یک سئوال؟...بدون شرح...

مگه قرار نبود که من... چشماتو از یاد ببرم

بهم بگو چرا هنوز... از همیشه عاشق ترم

پس چرا اشتیاق من ...از هر زمانی بیشتره

چرا خدا نگاهتو...از خاطرم نمی بره...***

 

پ.ن(4): برای عرش کبریایی...

ای عرش کبریایی...

چی بگم... از کجا بگم؟

دردمو با کیا بگم؟

بهتره که دم نزنم...****

ناصرم همین الان  ایمیل زد که جوابی که باید میومده نیومده و باید دو هفته دیگه صبر کنه. برام نوشته:

"پدر باید بیشتر دعام کنید..."

خدایا همین رو می خواستی؟ چی میشد جوابش می اومد، "ای خدای بنده ضایع کن"...

براش نوشتم پسرم...مطمئنم که جوابت مثبته...

خدایا بیشتر از این خیطم نکن...

 

*فرهاد حسن زاده

**فریبا عرب نیا

***ترانه سپهر

****ترانه محسن چاووشی

عکس: رضا حبیبی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 0:15  توسط فرشید | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
دل مشغولي‌هايي كه دارم و آنچه بر من گذشت و اين فردای نا پيداي من...
اينها نوشته‌هايي ست برای دل خودم، قلبي كه به قول نادر خان ابراهيمي: "آه از اين قلب كه جز درد در آن چيزي نيست".

پیوندهای روزانه
خانوم
غریب آشنا
سپیده عشق
ابراهیم خانزاده
بارش دل
پرستار
پریسا
نشانه ها
حسود
مسافر
شاپرک
شهرام
سمیرا
گل کویر
اشک ها و لبخند ها
هیچکده
سارا
میترا رضائی
پرنیان
نا آشنا
آرتمیس
معرفی کتاب
شباویز
گاه نوشته
نمو
نجمه
سپیده
جعفر
گیلاسی
ملیحه
فرزانه
صبا
ستاره انتظار
ناصح
لیلا
مهری
آذر
مهناز
مریم(انتظار)
دل نانوشته ها
م.محمدی مهر
فریاد بی صدا
رویا وکیلی
نسرین
نوشا
غروب پائیزی
سپیده مشرقی
حسین(مهربانی)
نگار
باغ تنهایی
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
پیوندها
وب سایت خودم با صد ها عکس از عزیزانم در قسمت گالری
پیش بینی کنید. میلیونر شوید
رضا حیرانی
برادران کیاسالار
مغایرت
وبلاگ برادرم فریبرز
عکس های رضا حبیبی
ده دقیقه به نه
برگزیده وبلاگ ها به انتخاب رضا حبیبی
آمار لحظه به لحظه جهان
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

فرشيد حيراني