![]() |
![]() |
|
| بنگر چگونه دست تکان میدهم گویی مرا برای وداع آفریدهاند |
|
دل های چاک خورده در شب یلدا اونا رو در حد توانمون در یابیم...
امشب شب مهتابه!...حبیبم رو می خوام!! نه... ببخشید! اشتباه شد... امشب شب یلداست... در جایی خوندم در زمان های قدیم، نیازمندان، در این شب، چشم انتظار قارون افسانه ای، برای کمک گرفتن بیدار می موندند. در "بی در و پیکرستان" فعلی ما در شب یلدا، یلداهای زیادی هستند: که انار ندارند... که حسرت هندوانه دارند... که آجیل می خواهند... که...همدم...همدم...همدم...بگذریم... امشب آدم های با مرام، نگاهی به گوشه و کنار خودشون دارن...همسایه، دوست، فامیل...محاله کسی حواسش به دور و برش باشه و نیازمند نبینه که اگه نبینه آدم نیست، چه برسه به با مرامش... یه بسته آجیل، یه هندونه متوسط، دو کیلو انار، می تونه دل خونواده ای رو شاد کنه. گرفتن دست یک مستمند، باز کردن گره ی کار یک آدم به هم پیچیده می تونه بارگاه عرش کبریایی رو از خوشحالی به لرزه در بیاره. هر کس ز خلق یکی عقده وا کند ایزد هزار عقده ز کارش رها کند صد ها فرشته بر آن دست بوسه می زنند کز کار خلق...یک گره ی بسته وا کند... یلدا به همه ی عزیزانم مبارک...
پ.ن(1): یادداشت تقویمی من... در تقویم روی میزم خوندم: شاید این چیزی که امروز دارم آرزوی فردام باشه... قدر داشته های امروز رو بدونیم...
پ.ن(2): برای عاشقای بعد از مراسم شب یلدا!! شب یلدا قشنگه...هندونه و آجیل و انار و دیدار.. قشنگ تر، بعد از مراسم شب یلداست. برای اونایی که نفسشون به نفس عزیز دلشون گره می خوره... شب یلداست و تو در کنار منی امشب کوتاه ترین شب سال است...*
پ.ن(3): یک سال پیش ...همین روز...همین وبلاگ... یک سال پیش نوشتم: بی خوابی چند شبه، باعث شد تا ساعت 10 صبح بخوابم. بیدار که شدم، دیدم هر سه مرد من در سالن انتظار ساکت نشستند، مبادا که من و مادر بیدار بشیم. حالا که آمده ای از این چمدان می ترسم این چمدان را بر می دارم این چمدان را به دریاهای دور می اندازم...**
*ابوالفضل شاهی **محمد رضا عبدالملکیان
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام آذر 1387ساعت 20:48 توسط فرشید |
|
|
تقدیم به تمام همراهان 22 ماه گذشته کسانی که آمار بازدید رو از مرز 100000 گذروندند...
جمعه ها در هر حالتی برام دلگیره...حتی اگر بیش از نیمی از ساعاتش رو در خواب سپری کرده باشم... آدینه و ابر است و جهان تنگ و دلم تنگ برخیز که تا داد خود از دل بستانیم...* دیشب خسته و کوفته از سفر رسیدم. هر کاری کردم خوابم نبرد. حتما براتون پیش اومده هی به عقربه های ساعت نگاه کنید که چطور به صبح نزدیک میشن و خوابت نمی بره. در این لحظات همه یاد ها و خاطرات به ذهنت هجوم میارن. تا ساعت 5 رو یادمه که دیدم. بعد خوابم برد. تا ظهر خوابیدم. بعد رفتم سراغ مادر که دلتنگم بود و دلتنگش بودم. مثل بچه ها از سوغاتی های کوچکی که به دقت براش انتخاب کرده بودم ذوق کرد. لحظه ی خوشحالی اش دنیا رو به من میدن و این کم چیزی نیست. بعد از ظهر از خونه بیرون نرفتم. کارهای عقب افتاده رو سر و سامان دادم. جمعه بود و سکوت و دیگر هیچ... و سکوت چقدر شبیه جمعه است و جمعه چقدر شبیه سکوت...**
پ.ن(1): قاطعیت پدری... قسمت اعظمی از دلتنگی این روزهام به خاطر اینه که سال پیش با بچه ها بودم. دیدار جیره بندی پدر و فرزند... سال پیش پست قاطعیت پدری رو در این روزها داشتم. اینجا رو بخونید.
پ.ن(2): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ... یک سال پیش نوشتم: سراپا خیس از عشق و باران در پاسخ شان چه خواهی گفت اگر بپرسند آستینت را کدام یک تر کرده است؟...***
پ.ن(3): یه بغل عاشقانه... بهش میگم آخه خجالت بکش! سن که چه عرض کنم، عمری ازت گذشته...عاشقی مال جوون هاست... بهم میگه عشق و عاشقی پیر و جوون نمی شناسه...بزرگ و کوچیک نداره... عشق یه دل عاشق می خواد... عاشق یه دل عشقی می خواد... گفتگوی فرشید و فرشید بی نتیجه ست... دل را منطقی ست که عقل آن را درک نمی کند... آموزگار نیستم تا عشق را به تو بیاموزم ماهیان نیازی به آموزگار ندارند تا شنا کنند پرندگان نیز آموزگاری نمی خواهند تا به پرواز در آیند شنا کن به تنهایی پرواز کن به تنهایی عشق را دفتری نیست بزرگ ترین عاشقان دنیا خواندن نمی دانستند...****
*عماد خراسانی **از وبلاگ پشت پنجره ***ترجمه ای از عباس صفاری ****نزار قبانی(ترجمه احمد پوری) عکس:رضا حبیبی
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 21:27 توسط فرشید |
|
|
شب از بلندی تنها می گذرد پشت چار پایه دنبال طنابی دستم به جایی بند نیست...*
دلتنگتونم پدر... اینو میگن یه جمله ی مشتی! از یک پسر مشتی! که یک روز مشتی! رو برات رقم می زنه. (هم نشینی اون راننده کامیون، حسابی متحولم کرده) در ایمیل امروز ناصر، جمله ی بالا اشکم رو در آورد. بر خلاف انتظارم، یک روز کاملا موفق رو از نظر کاری سپری کردم. گر چه یک جا هم باز آبرو ریزی شد که عادتم شده. با این همکاران گرام! باید هم این بلاها سرم بیاد. علیرغم بارش برف، پروازم انجام شد. صندلی بغلی ام خالی بود. چند دقیقه ای مونده بود به دبی برسیم، مهماندار وقتی بیدارم کرد که به قول خودشون (پشتی صندلی را به حالت اولیه برگردانم!)...کنار دستم نشست. گفت اونقدر مظلوم و مثل بچه ها خوابیده بودید که دلم نمی اومد بیدارتون کنم. اما حالا که بیدارتون کردم بذارید یه چیزی نشونتون بدم که احتمالا تا به حال ندیده اید؟. با تعجب نگاهی به سر تا پاش انداختم که ببینم چی داره که من تا به حال ندیده ام!! با کمی اخم گفت منو نگاه نکن عزیزم از پنجره بیرون رو ببین! درست عمود بر حرکت هواپیمای ما یک هواپیمای امارات در حال حرکت بود. با اینکه فاصله داشت ترسیدم و پرسیدم اونا با ما برخورد نمی کنن؟ توضیحات قشنگی داد که یک حرکت و محاسبه کاملا مهندسی ست. تا حالا ندیده بودم و برام جالب بود. یاد فرودگاه مهر آباد و بر خورد دو هواپیما در چند سال پیش افتادم. عبدالله به فرودگاه اومده بود. تمام کارها رو تا ساعت 2 به خوبی انجام دادیم. تنها مورد نگران کننده، عدم تماس مسئول بانک استاندارد چارترد بود که اون هم ساعت 6 عصر زنگ زد و قول داد فردا قبل از ساعت 2 بیاد. مسئله ی بلیط برگشتم که اوکی نشده بود، هم حل شد. اما بشنوید از شیرین کاری که چه عرض کنم! آبرو ریزی امروز... با معاون یکی از شعب به سبک کاملا ایرانی! روی هم ریختیم که کاری رو خارج از عرف و زود تر انجام بده. همکارم می گفت اینایی که اینجا سالمند رو شما با چند سفر پیاپی خرابشون کردی. این بنده خدا وقتی گفتم از ایران برات سوغاتی میارم رنگش پریده بود و می گفت: نه نه این کارو نکنید. کم کم ترسش رو ریختم و گفتم جوری میارم که کسی نبینه. چند بسته پسته و بادام هندی براش گرفته بودم. البته همکار ایرانی لطف کرده و گرفته بود که کاش دستش قلم می شد و نمی گرفت! از لحظه ای که نشستم با دلهره به پلاستیک همراهم هی نگاه می کرد. به مترجمم گفتم بهش بگو نترس یک لحظه که کسی حواسش نباشه بسته ها رو می ذارم زیر میزش. فرصت مناسب پیدا شد. دست رو که توی پلاستیک بردم رنگ از صورت معاون بانک پرید. انگار به دلش افتاده بود که چی می خواد بشه. بسته بندی ها اونقدر نازک بود که به محض بیرون کشیدن اولین بسته، پاره شد! ( نفهمیدم مرضم چی بود که اصلا در آوردم...آهان یادم اومد گفته بود وقت رفتن پلاستیک دستتون باشه که همه فکر کنن با خودتون بردید). با دستپاچگی دستش رو آورد زیرش که نریزه و صدا نکنه... بدتر زد زیرش! این پسته های پدر سگ! هم انگار از قفس آزاد شدن... بالا و پایین می پریدند و هر کدوم به یک سمت سالن رفتند. نفهمیدم هندی یا انگلیسی چی می گفت، اما از نظر شرعی فحشی که معنی شو ندونی به تو نمی خوره!! کارمون یک هفته عقب افتاد که به قول ایشون همکارانش فکر نکنند داره پارتی بازی می کنه. اونقدر هم به من ارادت داشت که به مترجمم گفت دیگه این آقا رو بانک نیار!!
پ.ن(1): قرار... قرارمون عبور از لحظه ها بود نه اینکه من برم تنها بمونی...** فرشید خان کجای کاری داداش! ( عرض نکردم لات شدم)... تو که نرفتی...اون رفت... وقتی اون رفت...تو هم از دست رفتی...
پ.ن(2): مباحثه فرهنگی... بدون شرح عکس رو ببینید.
پ.ن(3): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ... یک سال پیش در چنین روزی، پستی نوشتم به اسم: روزهایی که سال ها نبودند... این پست رو خیلی دوست دارم. اینجا رو بخونید. یک سال پیش نوشتم: حالا که آمده ای از من می پرسی این عصا و عینک چیست؟ من از سال های بی باران با تو چیزی نمی گویم...* **
*زهرا جمشیدی فر( از مانی ها ) **ترانه احسان غیبی ***محمد رضا عبدالملکیان عکس: رضا حبیبی
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 23:30 توسط فرشید |
|
|
یا علی عید تو باشه و... فرشید تنها؟ عید تو باشه و ... برای بچه ها روز... برای فرشید شب؟ عید تو باشه و... ماه آسمون من و عزیزانم جدا؟ من یتیمم من اسیرم من فقیر... جان زهرا ای علی... دستم بگیر...
در راستای اینکه "مرد که گریه نمی کنه"، باید بنویسم که اصلا هم گریه مان نمیاد. با توجه به اینکه "همه چیز رو که توی وبلاگ نمی نویسند"، اصلا هم نمی نویسیم که شب های عید "دل صاب مرده" ی ما بیشتر می گیره. از اونجایی که "شب عید که غمگین نمی نویسند"...امشب اصلا نمی نویسیم...
پ.ن(1): ما و صبر خدا... از عرش به فرش افتادن حقیقت دارد حقیقت دارد که همیشه در روی یک پاشنه نمی چرخد و از همه بد تر اینکه صبر خدا متاسفانه خیلی زیاد است...*
پ.ن(2): عید علی... عید بر همه ی عاشقان مبارک... عید نه بر شیعیان اسمی...بر هر کس با هر مرام و مسلکی که راه علی رو میره مبارک...کافرانی رو می شناسم که از هر چه به ظاهر مسلمانه، "مولایی تر" زندگی می کنند. عید بر این کافران هم مبارک... در تاریخ چه روی داده است که حروف غدیر با دریغ برابر است؟...**
پ.ن(3): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ... یک سال پیش در چنین روزی بعد از 14 سال 3 پسرم رو با هم داشتم بعد از نزدیک به 5000 روز جدایی... اون روز نوشتم: امروز چهار هزار و هشتصد و نو... نه، امروز دومین روز زندگی ست... حالا که آمده ای این عینک عذابم می دهد دستم را بگیر با تو بر می گردم... تا روزهای قبل از 40 سالگی...***
*مهدیه لطیفی **دکتر غلامرضا کافی ***محمد رضا عبدالملکیان عکس: رضا حبیبی
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 23:55 توسط فرشید |
|
|
کیک تولد رضا حبیبی برای تولد فرهاد...
گزارش حصارانه... داره می خونه...نمی دونم کیه... من دارم دق می کنم تو این حصار پس دیگه گذشته مو به روم نیار...
گزارش روزانه... آخرین بار قند ۲۷۰ مربوط به شامگاه بود. سابقه نداشته قند ناشتای من از 200 بالا بره. امروز صبح 265 بود. این وحشتناکه. باید ببینم اشکال کار کجاست... صبح که بیدار شدم به قرارهای متوالی امروزم فکر می کردم. یکی یکی کنسل شد. به جز یکی دو دیدار، کار مهمی انجام ندادم. امروز منتظر دیداری بودم که می تونست یک شروع تازه باشه، اما...هدر رفت. هر دو طرف زیان کردند. خدایا تو شاهدی که آقا فرشید زورش رو زد و تلاش کرد.
گزارش برادرانه... از زیبا ترین لحظه های صبح، خنده های از ته دل من و فریبرز و رضا بود. مثل الکی خوش ها و بی غم های دنیا، 15 دقیقه گفتیم و خندیدیم. آقای رضایی فکر می کرد، هیچ غمی توی دل ما سه برادر نیست. عجب دل های آبرو داری...
گزارش مادرانه... سری اول معالجات مادر تموم شد. زحمت اصلی رو در غیبت من فریبرز و رضا کشیدند. رضا هر چقدر پیش من و فریبرز، خودش رو لوس می کنه و بچه میشه، برای مادر فرزندی رو به حد کمال می رسونه. دکتر تلویحا گفته دید چشم مادر از این بیشتر نمیشه و کاریش نمی تونه بکنه. اما خدا رو شکر که بینایی اش رو از دست نداده.
گزارش تولدانه... تولد فرهاده. مادر زنگ زد. بهش تبریک گفت. نمی خواستم صحبت کنم. فرهاد همیشه از تن صدام می فهمه حالم خوش نیست. تا سلام و علیک کردیم گفت: چی شده؟ هیچی داداش... به امریکا زنگ زدی؟ نه... با فریبرز و رضا مشکل داری ؟ اصلا... پس چته؟ بغض کردم... بچه ی اول بودن و پدر، زود فوت کردن، عیبش اینه که زود پدر همه میشی. عادت کردم به همه بگم چتونه؟ اما امشب دلم فرهاد رو خواست. امشب دلم می خواست "ته تغاری" بودم. انگار نه انگار که دیشب با یک آدم زمخت داش مشتی هم کلام بودم. به جای اینکه مرد تر بشم، بچه تر شدم. امشب دلم نوازش می خواست و: یه گوش برای شنیدن یه دل برای سپردن یه شونه برای تکیه دادن اما به علت حجیم! و سنگین بودن! بیش از حد، به درخت هم تکیه کنم، کج میشه...
گزارش دلتنگانه... سال پیش در چنین شبی بعد از 4985 روز!!(عدد رو ببینید بعد بگید مرد که گریه نمی کنه) در دبی از بچه ها استقبال کردم...اینجا رو بخونید و ببینید.
گزارش شیطنتانه!... شمردن بلد نیستم دوست داشتن بلدم و گاهی شده یکی را دو بار دوست داشته باشم دو نفر را یک جا! چه کار می شود کرد؟ دوست داشتن بلدم شمردن بلد نیستم!...*
*آیدین روشن عکس: رضا حبیبی
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 22:39 توسط فرشید |
|
|
آب قند علاج مرا نمی کند سرگیجه ام از پریشانی ست...* سفر 14 ساعته ی خوبی داشتم. خسته ام، اما سر حال... جسم خسته کسی رو اذیت نمی کنه، امان از روح آزرده و زخمی... قزوین رو که رد کردم و به 50 کیلومتری کرج رسیدم، خوابم گرفت. اولین پارکینگی که دیدم، پشت یک تریلی نگه داشتم. پیاده شدم. بطری آب معدنی رو برداشتم و حسابی صورتم رو خیس کردم. نمی دونم چندم ماهه، اما ماه تقریبا کامل و در نهایت زیبایی بود. ستاره ها اونقدر زیاد و نزدیک بودند که به قول نادر خان ابراهیمی می شد پرید و چنگ زد به آسمون و گرفتشون. از تاریکی ترسیده و چراغ ماشین رو خاموش نکرده بودم. پشت کامیون از حافظ نوشته بود: میل رفتن مکن ای دوست...دمی با ما باش...** بی اختیار آهی کشیدم و بلند خوندم... (خوابت با آب رفت. بیا چایی بخور... خستگی ات هم بره، اما "آه سینه ات" جیگرم! رو آتیش زد. اونو کاری اش نمیشه کرد). برق سه فاز ازم پرید. تازه متوجه آتش کم شعله شدم . به طرف صدا به پشت ماشین رفتم. یه مرد تنها نشسته بود. دستش روی آتش بود. (بیا چایی بخور مهندس)... به چهره اش نگاه کردم. هیکل از من گنده تر! سیبیل ها از ضخامت لپ های! من کلفت تر!!... ترسیدم بگم نه، بلند شه قورتم بده. رفتم جلو. سلام کردم. گفت اگه لیوان ما به دلت نمی شینه لیوان خودت رو بیار. خندیدم گفتم نه تو لیوان خودت می خورم. از کجا می دونی من مهندسم؟ به ماشینم اشاره کرد. با پوزخندی گفت مهندسی دیگه...تلخی حرفش رو به دل نگرفتم. به شعر پشت ماشینش اشاره کردم گفتم می دونی این شعر مال کیه؟ لیوان تمیز از توی ماشینش برام آورد. در حال ریختن چای گفت: مال همه ی آدمای سینه سوخته مثل تو... کمی ترسم ریخته بود. باهاش رفیق شده بودم. گفتم سینه سوخته بودن منم از ماشینم معلومه؟ بدون اینکه نگاهم کنه گفت: از آهی که کشیدی...فقط آدمای سینه سوخته می تونن از این " آه" هایی بکشند که عرش خدا به لرزه در بیاد. 20 دقیقه پیشش نشستم. هر دو از روزگار گفتیم. حرف هایی که نمیشه نوشت. همه ی حرفا رو که توی وبلاگ نمی نویسند! باور کردنی نیست. دو لندهور! در کنار هم بغض کردیم، ولی گریه نکردیم. مرد که گریه نمی کنه! وقت رفتن گفت: عشقی...با ادبی و با مرام. خدا حفظت کنه. با لبخندی تشکر کردم. سوار ماشین که شدم گفت صبر کن. با یه تکه لنگ اومد شیشه ی ماشین رو پاک کرد. ( چه جوری جلوتو می دیدی مرد عشقی؟)... پیاده شدم ادای پهلوون ها رو در آوردم! بر روی شونه اش بوسه ای زدم. نگاهم کرد و گفت: غصه ی رفتنش رو نخور. یا تو لیاقتش رو نداشتی یا اون. شایدم هر دو...سعی کنید هر دوتاتون لیاقت بچه ها تونو داشته باشید. تا تهران گیج بودم و منگ... بعضی وقت ها بازی های عرش کبریایی تماشایی و غیر قابل پیش بینیه. بعضی وقت ها 20 دقیقه هم صحبتی در کنار یک راننده تریلی، با ظاهر ترسناک، با چای طعم دود گرفته، به حضور در کافی شاپ یا رستوران گران قیمت و در کنار بانک های شریفه ملت! چربش داره...
پ.ن: یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ... یک سال پیش نوشتم: من از دیروز و هر روز می نویسم پس چرا زیر شعر هایم تاریخ روز را می نویسم؟...***
*از وبلاگ لبخند **حافظ شیرازی ***بیژن جلالی عکس: رضا حبیبی
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 23:55 توسط فرشید |
|
|
تصویرت را در آب دیدم تو رفتی من به دنبال رودخانه راه افتادم...*
مارکوپولو می شویم... خوشحال بودم که فردا با فریبرز هم سفرم. گرچه نصف راه خوابه و نیمه ی دیگه راه هم به اس.ام.اس هایی که به من می رسه جواب میده، اما حضورش نعمتی ست. مجبوره برای انجام کار مهمی فردا در دفتر باشه. گفتم با رضا میرم. اومدم خونه یادم افتاد فردا نوبت سریال دکتر رفتن مادره. تنها میرم. حس می کنم به این تنهایی هم نیاز دارم. وقتی رانندگی می کنم، بهتر فکر می کنم. توی هواپیما همه اش می خوابم. اگر بگم سفرم لذت بخش نیست، دروغه... اما بد جوری خسته میشم.
می دونم... اما...دلم گرفته... خواستم شعری انتخاب کنم برای قسمت "یک سال پیش..." چشمم به نوشته خودم افتاد. پارسال که می نوشتم با اشک نوشتم. امسال وقتی خوندم بغضم ترکید. نا شکری نمی کنم اما دردش درد کمی نیست... یک سال پیش نوشته بودم: "نویدی گلم ...منو ببخش که بابای بد قولی بودم... 5 ساله بودی. به خاطر مشکلی که پیش اومده بود، 3 ماه از شما دور بودم.شب به خونه اومدم و در کنار هم خوابیدیم. ساعت 2 نیمه شب بیدار شدم. به دستشویی رفتم. وقتی اومدم بیرون، دیدم پشت در توالت نشستی. گفتم:بابایی اینجا چیکار می کنی؟ با بغض گفتی: فک کردم(منظورت فکر بود)، باز می خوای منو تنها بذاری. روی زمین نشستم. بغلت کردم. بوسیدمت. بوییدمت. گفتم:دیگه تنهات نمی ذارم... نگام کردی.گفتی خول(قول) میدی؟ گفتم:آره عزیز دل بابا قول میدم گفتی: خول مردونه؟ گفتم:قول مردونه... چشاتو یه ذره جمع کردی. با تاکید پرسیدی::مردونه مردونه؟ با تردید گفتم: مردونه مردونه... 14 سال تنهات گذاشتم... سه روز دیگه... چه جوری توی چشمای قشنگت نگاه کنم؟ بابا رو ببخش .بابای بد قول رو ببخش. چند ساله ندیدمت...نور دیده پسرم نمی دونم روزگار...چی میاره به سرم هی نکن سرزنشم...آخه من یک پدرم...آخه من یک پدرم روز و شب با خاطراتت می سوزم... می سوزم... اطاقت دست نخورده است هنوزم...هنوزم... تا چشام سویی داره من می خوام ببینمت... ببینمت دست تقدیر بذاره من می خوام ببینمت...ببینمت..."**
پ.ن:کاش دهقان فدارکار...دو پیراهن داشت... نه …ای خدای بزرگ... این جوری که نمیشه...ای عرش کبریایی با مرام، من هر چی میگم: کاش می شد سرنوشت را از سر نوشت... میگی نوشته شده نمیشه... عرض می کنم بازی از اول... فرمایش می فرمایید بازی نیست که دیوونه!! زندگیه... خوب این دهقان فداکار که واقعیته...می گفتی اون روز که اونجوری شد! سر راه ما هم یه آتیشی روشن می کرد که بفهمیم چی به چیه، نه این آتیشی که زندگی ام رو آتیش زد... کاش دهقان فداکار دو پیراهن داشت دومی را هم آتش می زد سر راه ایستگاه قطار ما را هم از حادثه می راند چرا این قطار همیشه پی حادثه می رود چرا سر پیچ یک "ریز علی" باید بایستد ................................................... نذر کرده ام از این حادثه اگر جان به سلامت بردم چند دوجین پیراهن برای "ریز علی" بخرم یادم باشد کبریت و نفت هم...***
*شهاب مقربین **یک ترانه قدیمی که سالها زمزمه کردم ***هوشنگ خوش روان (از وبلاگ قبل از مصرف ...) عکس: رضا حبیبی
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 23:27 توسط فرشید |
|
|
سایه های ما در هر کاری شریک ما هستند اما موقعی که ما شرمنده می شویم آن ها سرخ نمی شوند...*
دندون درد امونم رو بریده. رضا اومد. رفتیم کلینیک دوستمون. برق رفت... پوزم خورد... اومدم خونه...دیدم مادر با خنده ی همراه با خجالت میگه استقلال گل خورد. گفتم میرم یه کم می خوابم بعد میام اذیتت می کنم. بیدار که شدم فاتحانه چای آورد و گفت: استقلال 4 تا زد! پوزم خورد... غروب جمعه است. مثل همیشه دلگیر... وقتی دلت گرفته باشه، دلگیری جمعه خودش رو بیشتر نشون میده... صدای گرمش رو دوست دارم...داره می خونه: می گمش تا کی می خوای عاشق بشی و بشکنی به روی خودش نمیاره می پرسه با منی؟...** دیروز اس.ام اس زیبایی داشتم: شرط دل دادن...دل گرفتنه و گر نه... یکی بی دل می مونه اون یکی دو دل... بد جوری "دو دل"ام...
پ.ن(1): د...مثل دروغ... در وبلاگی خوندم: من: کجایی تو: زیر سایه ات پ.ن: باران نم نم می بارد...*** بارون نامردی و نیرنگ ...بد جوری رگبار می زنه...
پ.ن(2): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ... بچه که بودم، نازم خریدار داشت. (دروغ نگم الان هم خریدار داره!). وسط بازی وقتی می دیدم دارم می بازم می گفتم: "آقا قبول نیست اصلا از اول"... حرفم به کرسی می نشست. ابلهانه فکر کردم در بازی سرنوشت هم می تونم هر بار بگم: "آهای روزگار...قبول نیست! اصلا از اول"... اگر می دونستم این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست این جور! بی محابا بازی نمی کردم که این جور!! مفتضحانه ببازم که این جور!!! غریبانه...بگذریم... همه چیز رو که نباید توی وبلاگ نوشت... یک سال پیش نوشتم: دریغ از سال هایی که بی تو گذشت یاغی شده بودم و... اسب سیاه کوه ها دزد شده بودم و ... موج تمام دریاها و به همه چیز شلیک می کردم تا بلکه فراموش کنم ............................. کاش گلوله ای به سوی سرنوشت شلیک کرده بودم...****
*آیدین روشن **ترانه رضا صادقی ***شهرزاد ارحمی پور ****رسول یونان عکس: رضا حبیبی
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 21:0 توسط فرشید |
|
|
برای رضا حبیبی به مناسبت تولدش که بدونه باری از دوشم برداشته که بدونه برام عزیزه که بدونه... فکر می کنم می دونه...
امروز بانک ها در دبی تعطیل بودند. به جز یکی دو ساعت که برای واریز و برداشت ها از طریق دستگاه های بی شمار! خود پردازشون بیرون بودم، بقیه وقتم رو در خونه گذروندم. فریبرز تلفن زد که بالاخره کار سند رو درست کرده...خوشحالم کرد... وقت نهار و گرم کردن غذا، حسابی عرفان به سراغم اومد! عرفان و مثنوی مولانا... هیچ آدابی و ترتیبی مجوی هر چه می خواهد دل تنگت...بخور!! تناول فرمودیم... هر چی به غروب نزدیک تر شدم، بیشتر دلم گرفت.پرده ها رو کشیدم که غروب رو نبینم...ندیدم اما...توفیری نکرد. بعد از "دو ژانویه" با بچه ها بودن، این بار تنهام...باز هم شکر که دارمشون... در مجموع که به کارنامه زندگی ام نگاه می کنم، می بینم که بد جوری سوختم... دیگرانم گفتند سوختن و ساختن... ما با سوختن خود بود که ساختیم و با ساختن خود بود کاین چنین...بی رحمانه سوختیم...* فردا از 7 صبح باید بزنم بیرون...جبران استراحت امروز میشه...خدا کنه وقت کم نیارم. شب بر می گردم ایران. این خاک چی داره که آدمو پایبند می کنه؟ واسه رفتن دیگه دیره تن من اینجا اسیره خاک اینجا چه عزیزه عاشق قدیمی پیره نفسم این خاکه..........
پ.ن: یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ... یک سال پیش، سئوال فرمودم: به انتظار تصویر تو این دفتر خالی تا چند تا چند ورق خواهد خورد؟...*** امسال جواب گرفتم: تا آخرین صفحه...
*از وبلاگ بانو **ترانه فریدون فروغی ***احمد شاملو عکس:رضا حبیبی
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 22:26 توسط فرشید |
|
|
بر فراز آسمان... از داخل هواپیما... یک کوچه تنگ یک خط باریک خاکستری سهم من چرا این قدر کوچک است؟ آسمان که مال کسی نیست...*
سال پیش در چنین روزهایی، در آستانه دیدار بچه ها بودم...امسال بی انگیزه و خسته در حال "سگ دو زدن" برای زندگی کردن... چه خوبه آدم بدون دلهره ی ساعت، توی رختخواب غلت بزنه...بی خیال بلند شدن باشه...تا هر وقت بخواد بخوابه... امروز چنین بود... چه خوبه مادر مهربونی در کنارت باشه...هی به ساعت نگاه کنه... بگه، بچه ها برای تبریک عید حتما میان...بچه ها هم بیان...مادر خوشحال بشه... امروز چنین بود... چه بده مثل تمام عید های 15 سال گذشته، بغض غریبانه ای گلوت رو فشار بده...از تنهایی خودت گریه ات بگیره... امروز چنین بود... چه بده حتی در لحظه ای که دلت می گیره نتونی به بچه هات زنگ بزنی، آخه به قول فرناز، حتی ماه آسمونمون هم یکی نیست...شب اونا روز ماست...روز اونا...شب ما... امروز چنین بود... چه بده لحظه ای که گرمای آغوش عزیزانت رو بخوای، مجبور بشی از ایمیل استفاده کنی، که بیدار نشن... امروز چنین بود... غم دانه دانه می افتد روی صورتم شور است طعم نبودنت...**
پ.ن(1): دلیل زلزله بم... نمی دونم چه میشه گفت. این ها سخنان یک روحانی معمولی نیست. از زبان کسی گفته شده که 30 سال در این مملکت از قرآن سخن رانده...دلیل زلزله بم ندادن زکات خرما ذکر شده!! اینجا رو بخونید.
پ.ن(2): یک سال پیش ...همین روز...همین وبلاگ... یک سال پیش در چنین روزهایی قرار بود بچه ها رو بعد از 14 سال ببینم. حال و روز اون روزا رو در متن زیر ببینید: "وقتی فاصله دو دیدار اونقدر زیاد شده، که در آخرین دیدار پسرت رو با یک دست بلند کنی و توی پنجه های قوی ات جا بشه و در دیدار پیش رو حتی با باز کردن آغوشت نتونی اونو توی دلت جا بدی...چکار باید بکنی...به عکس ها نگاه کنید. کودکان رفته من، مردهای من شده اند که می آیند. غصه نمی خورم...نا شکری نمی کنم...به روزهای خوب فکر می کنم...اما...اما...چه کنم با دل خویش... فاصله کودکی تا مردی بچه ها رو چه جوری پر کنم...این حفره پر شدنی نیست..." برای نزدیک شدن به حس و حال من این پست رو ببینید.
*مرضیه احرامی **از وبلاگ لبخند |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 22:56 توسط فرشید |
|
|
پائیز چرا دست بر نمی دارد؟ آخه مگه فرشته هم...رسم شکستن بلده آدم می تونه بد باشه...مگه فرشته هم بده؟ آخه مگه فرشته هم رسم شکستن بلده؟...* جواب: اوهوم...خیلی هم خوب ...
به آخرای پائیز نزدیک میشیم. در آخرای پائیز پارسال، بچه ها اومدن دبی...چه روزایی بود... آخرای پائیز امسال تنهام...چه روزاییه... بردن یا باختن برگی نمانده است چرا پائیز دست بر نمی دارد؟...** فلسفه عید فردا رو نمی دونم. از نظر عرفانی باید معنی والایی داشته باشه...نمی دونم. این همه گوسفند رو سر می برند، نمی فهمم...اما هر چی هست عیده...اینکه من نمی فهمم دلیل بد بودنش یا نبودنش نیست. پس عید همه مبارک. خدایا: عید اونایی که به جای سفر و زیارت خاک تو، اینجا به زیارت بنده های محتاج تو رفتند بیشتر مبارک کن. الهی: اونایی که در مکه به شیطان "سنگ زدند" و در بازگشت در اینجا به شیطان "زنگ می زنند" به راه راست هدایت کن. عیدشون رو هم مبارک نکن! حالشون رو هم بگیر!! ای عرش کبریایی: در این شب عید، عزیزانی هستند که عزیز از دست داده دارند، بهشون صبر بده. در این شب عید، عزیزانی هستند که عزیزشون دچار بیماری حادی شده و بین زمین و آسمون سر گردونند. به دادشون برس. امیدشون رو نا امید نکن. بارالها: تمام "جدا مانده ز یاران" رو به عزیزانشون برسون. پروردگارا: از اون "گشایش های درست حسابی" به کار بسته ی مردم این دیار عنایت کن. ای عزیز عزت ده: دست خائنین به مردم رو از سر این دیار کم کن... خدا جونم!: یه بنده تپلی این پائین داری که : "کارش چو زلف یار...پریشان و درهم است"...*** به دادش برس...
پ.ن: یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ... یک سال پیش نوشتم: نرو... نذار که بعد از این...دنیا به عشق شک بکنه هر کی دلش جای دیگه اس...عشقو بخواد ترک بکنه نفس زدم از ته دل...معصومه این قلب به خدا نذار بشه محال واسه اش...باور عشق آدما...**** رفت... خیلی ها ترک عشق کردند... به "نفس های از ته دل" توجهی نشد... عشق برام واژه ای محال شد...
*ترانه ابی و کامران و هومن **شهاب مقربین ***سعدی شیرازی ****مسعود امینی عکس: آیناز حیرانی
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 23:22 توسط فرشید |
|
|
کاش می شد از خاطره ها جدا شد آنوقت دیگر چیزی آزارت نمی دهد...*
از صبح، پسر "به به چه نیکویی" بودم!. در رانندگی به همه راه دادم. اونقدر راه دادم که صدای ماشین های پشت سری در اومد و اعتراض کردند! نزدیک بود دعوامون بشه! اما یک آدم منطقی مثل من که دعوا نمی کنه...داد نمی زنه...فحش نمیده...اوهوم!!
برادری... در قسمت نظرات وبلاگ دکتر رضا کیاسالار شعر زیبایی خوندم. تقدیمش می کنم به فرهاد که این روزها بیش از همیشه دلتنگشم. دیروز در اوج دعوا، وقتی طرف گفت بیای دم دفتر با چاقو می زنمت...(اونقدر احمق شده بودم که می خواستم برم اما رضا نذاشت). همونجا یاد فرهاد افتادم...رضا هم غیرتی شده بود، ولی خودش گفت شانس آوردیم فرهاد اینجا نبود. فرهاد با معرفت ترین داداش دیوونه ی دنیاست. روزها می آیند و می روند مثل هر چیز و هر کس دیگر ما ولی همچنان برادر هم تو ولی همچنان برادر تر...** در وبلاگ عزیزی خوندم که برادرش رو در سال یک بار می دیده. بعد از بیماری برادر، هر روز چند بار بالای سرش می رفته. با سفر برادر حالا حسرت روزهای رفته رو می خوره. ده سال ده بار همدیگر را دیدیم ده روز هزار بار این معادله چند مجهول دارد؟...*** خدا رو شاکرم که فریبرز و رضا رو هر روز می بینم. حتی امروز چند ثانیه صدای فرید رو شنیدم و وقتی گفتم فرید گفت...جانم داداش...دلم ریخت... فرنازم رفت... بچه ها نیستند... اما... مادر هست...عاشقانه هم هست... برادرها مثل کوه در کنارمند...این ها کم نیستند... کاش همه ی ما قدر داشته هامونو می دونستیم. اونوقت، چقدر "حسرت خوردن " ها کم می شد...
پ.ن(1): بانک ملت!! بعدا می گید چرا من به بانک های شریفه ملت ارادت دارم. اینجا رو بخونید!!
پ.ن(2): یک سال پیش ...همین روز...همین وبلاگ... یک سال پیش قسمتی از یکی از کار های زیبای رضا رو در وبلاگ گذاشتم: عکست را که از دیوار برداشتم سقف کوتاه شد آسمان چسبید به پنجره های روبرو حالا روی هر قابی دست می کشم تو ظاهر می شوی پشت هر چراغی می رسم تو سبز... سرگذشت من آبی که از سر گذشت بود خواب هایی دو نفره که تعبیرش تو نبودی...****
*رسول یونان **دکتر محمد کیاسالار ***پرویز بیگی ****رضا حیرانی عکس: رضا حبیبی
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 23:1 توسط فرشید |
|
|
خوبم... درست مثل مزرعه ای که محصولش را ملخ ها خورده اند دیگر نگران داس ها نیستم...*
فرشید بی شخصیت... دیروز در دبی، برای دوستی گفتم: یک آدم با شخصیت و منطقی، سه کار انجام نمیده: اول: صداش رو برای اثبات حرفش بلند نمی کنه... دوم: در اوج عصبانیت از الفاظ رکیک و دشنام استفاده نمی کنه... سوم: دست روی کسی بلند نمی کنه... امروز دست روی کسی بلند نکردم! اما در حد یک لات "چاله میدونی"...داد زدم. هوار زدم. فحاشی کردم. اگر رضا نبود، رفته بودم و سومین قسمت کار رو هم انجام داده بودم. ساعتی بعد، به شدت پشیمون شدم. زنگ زدم. عذر خواهی کردم. خجالتم داد. بیشتر از من پوزش خواست. در حالی که اصلا کلام زشتی در مقابلم به کار نبرده بود. باز هم طاقت نیاوردم. سبد گل زیبایی به دفترش فرستادم و نوشتم: از فرشید حیرانی به:...عزیز به بهانه عذر خواهی... بعد از ظهر برای عزیزی، ماجرا رو تعریف کردم. گفت یا مغزت ایراد داره یا گردش خونت...بعضی وقت ها خون به مغزت نمی رسه... خراب کردی آقا فرشید... تا بعد از ظهر دو ساعت نخوابیدم، قلبم آروم نشد.
فریبرز با شخصیت... خیلی ها ادعاشون میشه دوستم دارن، اما وقت ناراحتی، هر کسی وجود خودش رو نشون میده. یک تلفن بی موقع 4 صبحی! باعث شد که از ساعت 9 تا 11 صبح هر کس دور و بر من بود، پاچه اش رو بگیرم. فریبرز هم بود. مهم این نیست که از نظر من در مورد مسئله ای که بحث کردیم، حق با من بوده. قشنگ این بود که در اوج عصبانیت من، فریبرز سرش رو هم بلند نکرد. دریای ادب فریبرز رو امروز دیدم. به من ثابت کرد به جای برادر، براشون پدر هستم. احترام امروز فریبرز ، احترام یک پسر به پدر عصبی بود. بارها نوشتم...باز هم می نویسم: خدایا: مرگ این برادر ها رو به من نشون نده...بذار اونا زجر بکشن!..اینم یه جور خودخواهیه دیگه...
پ.ن(1):یادته؟... چشم من به چشمت افتاد یادته کاری که دست دلم داد یادته دستاتو می خوام بگیرم یادته راستی تو! بی تو می میرم یادته؟ پیش هم بودیم...نذاشتن اونا ما رو دوست نداشتن چشممون زدن حسودا... یادته چشمامون شد مثل دریا... یادته؟ راستی تو...بی تو می میرم یادته؟...** جان؟ یادت نیست؟ به قول امریکایی ها!!...اوکی...نو پروبلم...
پ.ن(2): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ... یک سال پیش نوشتم: قرار دیدار ما وقت دلتنگی... نرسیده به گریه بود تو به دلتنگی نرسیدی و من از گریه گذشتم...***
*فریبا عرب نیا **ترانه جدید بتی ***آسیه امینی عکس:یلدا محمد زاده
|
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 23:0 توسط فرشید |
|
|
و زندگی ادامه می یابد در حنجره ی مردی که عشق را فریاد می کند در کوه تنهایی...*
از سفر برگشتم. از یک راننده تریلی بیشتر در سفرم... رنج و مرارت می کشم خط روی عادت می کشم از این همه در به دری خودم خجالت می کشم** بگذریم... در خبرها خوندم که خوشبختی مسری ست!...اینجا رو بخونید. آی آدمها...یه خوشبخت بیاد در 800 متری من...در متن خبر نوشته فاصله بیشتر از 800 متر نباشه...محیط کاری هم نباشه...هم خونه ات باشه بهتره...یه جوری نوشته انگار باید یه خوشبخت بیاد با آدم زندگی کنه... فرشید خان موضوع رو عوض کن. الان شایعه درست می کنن که فرشید خان دلش می خواد... بگذریم... امشب اصلا خسته نیستم، دلم می خواد یه عالمه حرف بزنم....یه سبد از غصه ها و دل نگرانی هام بنویسم...این هوا!! درد دل کنم...اما...همه حرفا، تمام غصه ها و دل نگرانی ها، کوه درد دل ها رو که توی وبلاگ نمی نویسند... بگذریم...
پ.ن(1): بگذریم... امشب همه اش گذشتیم... ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی تو بمان و دگران...وای به حال دگران...***
پ.ن(2): یک سئوال... ما به هم نمی رسیم... حاصل جمع ما چرا همیشه صفر است؟...****
پ.ن(3): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ... یک سال پیش، متن زیر رو تقدیم کردم به همه ی: " جفت های از تک بد تر" وقتی دلهایمان یکی نیست،در آغوش هم از غم تنهایی رنج می بریم...***** امسال هم همین کار رو می کنیم. درد "جفت های از تک بدتر" از "تک های بدون جفت" کمتر نیست...
*ناهید عباسی **ترانه مهرداد آسمانی ***شهریار ****سوسن احمد گلی *****پرویز شاپور
|
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 22:38 توسط فرشید |
|
|
وای که از این روزای سخت... خیلی دلم گرفته از این زمین بی درخت... خیلی دلم گرفته... دورم از شهر و دیار، خسته از غیبت یار نا رفیقی یه طرف، غم غربت به کنار...*
در اوج سال های پر شر و شور 16 تا 18 سالگی، دوستش داشتم. انقلاب شد و رفت. مرده شور آمریکا رو نبره که هر کی رفت آمریکایی شد. حرف زدنش هم عوض شد. دیگه دوستش نداشتم، گر چه دورادور از حالش با خبر بودم. امشب کارهام که تموم شد، غم غربت اومد. تنهایی و نبودن بچه ها، اومد. خودم را با موزیک سرگرم کردم که...یه دفعه اومد. اومدنش به دلم نشست. من بودم و او...حرفاش رو شنیدم. امشب پیشمه...تا حالا چند بار این ترانه اش رو گوش کردم... شکایت های دلمو، پیش کدوم کس ببرم که از رفیق و نارفیق، دوباره رو دست نخورم حکایت تنگی دل... با کی بگم که بعد از این تو کوچه های بی کسی... به راه بن بست نخورم وای که از این روزای سخت... خیلی دلم گرفته از این زمین بی درخت خیلی دلم گرفته...*
پ.ن(1): آه از این فردای ناپیدای من... روزهای سرشار از التهابی رو می گذرونم که هیچکس از دلم خبر نداره...بیم و امید... روزهای نیامده ای هست و نمی دانم شاد باشم یا غمگین...**
پ.ن(2): من نیستم...چه برسه به تو...بانو... اگه گفتی تو این آفتاب چی می چسبه بانو؟ خواب قیلوله اگه بیدار بشم و تو باشی آخ چی میشه بانو اما...امروز حتی من هم نیستم تو کجا باشی بانو؟...***
پ.ن(3): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ... یک سال پیش نوشتم: این عشقی که می میرد تو را...تو را... از من... م ی گ ی ر د...**** یک سال گذشت... عشقت نمرد... وصال تو مرد... اما هنوز تو رو از من نگرفته... با احترام دوستت دارم...
*ترانه شهره **فریبا شمس کیا(ندا) ***از وبلاگ خوشمزه ****ترانه فریدون فرخزاد عکس:آیناز حیرانی
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 21:49 توسط فرشید |
|
|
دل مستحق این همه آزار نبود بد بخت تو بود و خود خبر دار نبود پیش کس و نا کس اینقدر خوار نبود عاشق شده بود و عاشقی عار نبود دل مستحق این همه آزار نبود...* غمگین تر از همیشه، از تهران به طرف دبی حرکت کردم. چرایش بر مبنای قانون: "همه چیز رو که توی وبلاگ نمی نویسند"... بماند! دیشب برای عزیزی نوشتم: اگه می شد که همه چیز رو نوشت...که همه چیز رو گفت... اونوقت دیگه دل این همه درد نداشت "غم باد" نبود...بغض نبود...آه نبود... گریه ی بی صدا نبود... هوای لطیف دبی، نسیم خنک بعد از باران، حالم رو کمی بهتر کرد. امروز دبی تعطیل بود و کارم بسیار کمتر. از ظهر که باران تلفن ها، فرو کش کرد حدود سه ساعت حسابی استراحت کردم. کاری که در تهران نمی تونم انجام بدم. بعد از بیدار شدن، دوست عزیزم، گرسنگی! به سراغم اومد. یک قالب کوچک پنیر، و کمی نان(کمتر از یک کف دست) به همراه 4 تا مغز گردو برداشتم. خواستم در یخچال رو ببندم که چشمم به ظرف پلو! اون هم باقالی پلو!! افتاد. دکتر رضا گفته بود می تونم 6 قاشق بخورم. به دقت 6 قاشق غذا خوری از برنج رو سوا کردم و در ظرف ریختم. دروغ بگم برم جهنم؟ بقیه باقالی پلو رو بدون قاشق توی ظرف خالی و گرم کردم و خوردم. البته خودم رو جریمه کردم و امشب فقط سالاد خوردم و یک ساعت هم پیاده روی کردم. اما باید به پیشنهاد دکتر رضا گوش بدم. باید برم پیش دکتر تغذیه، دکتری که به قول پسر خاله خوبم، فوری باهاش دوست نشم و ازش حساب ببرم. یکی از کارهای قشنگ مسعود امینی رو دارم گوش میدم. قسمتی از شعرش رو در اول مطلب نوشتم. باز هم عطا داره می خونه: کاش اون زمانی که میاد...دل از تو سیر نباشه شراره های عشق ما، خالی و پیر نباشه ما با گذشته های عشق ...هر دو غریبه باشیم واسه پشیمونی تو...خیلی دیر نباشه... امشب بارها این ترانه رو گوش دادم... اون که لحظه ها براش یه ساله دل کندن از تو براش محاله نیستی ببینی الان چه حاله... ولش کن... هیچی ام نیست...خوب خوبم...به قول اخوان ثالث... آیییییییییییییییییی...مردیم از خوشی...
پ.ن(1):یک تذکر برای خودم... جز برای یکی حتی اگر تمام وجودت چو تکه ای ابر ذره ذره آب شود و چون کوه فرو ریزد خود را به اندازه ی سر سوزنی برای کسی حقیر مکن...** من که میگم برای اون یکی هم نباید کرد...حتی اگر اون یکی خدا باشه...چون خدا هم حقارت رو دوست نداره...
پ.ن(2): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ... نمی خوام بگم سال پیش...این ایام...ولش کن... یک سال پیش نوشتم: جیغ می کشد کلمه ای من صدایش را می شنوم اما به روی خود نمی آورم...***
*ترانه عطا از مسعود امینی **پروانه فتاحی طاری ***کتایون آموزگار عکس: رضا حبیبی
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 21:37 توسط فرشید |
|
|
من اناری را می کنم دانه به دل می گویم خوب بود این مردم دانه های دلشان پیدا بود...* دلم میگه: برو بابا...من ات! خوشم!! یعنی برو بابا... دلت خوشه... امروز دو ساعتی رو بی خیال کار و بدبختی و دلتنگی و شیطنت، به دل اختصاص دادم. فریبرز و شهلا هم بودند. کارنامه امروز، کمی انسانیت داشت. نهار رو با فریبرز و عیال مربوطه اش میل کردیم! هنوز نهار تموم نشده به دختر های آتیش پاره فریبرز زنگ زدم و گزارش دادم. نمی دونم چه بلایی سر زن و شوهر اومد. تا چند ساعت دیگه عازم سفرم. این بار 18 ساعت بیشتراز دیارم دورم. گرچه به دلیل تعطیلی دبی، کار مفید کمتری می تونم انجام بدم، اما فرصت خوبیه برای استراحت و برنامه ریزی برای 60 روز سرنوشت ساز کاری که در پیش دارم. دلم هم سفری می خواست که می شد در این سفر پیشم باشه...اما مگه قراره هر چی دل می خواد بشه...
پ.ن(1): نق نقانه!! می دونی دل می خوادت... قهرتو آغاز می کنی دلم آتیش می گیره... وقتی برام ناز می کنی دل خونم تا میاد پیش تو بی تابی کنه اونو بیرون می کنی اخم فراوون می کنی وای...آخه دیوونه دله...چیزی که حیرونه دله... دل تو رو می خواد...دل تو رو می خواد...** دل تو رو... دل...ولش کن...
پ.ن(2): تذکرانه... روی تقویمم خوندم: اگر جلوی اشتباهاتم رو نگیرم اشتباهات جلوی من رو می گیره... یادت نره...فرشید خان...
پ.ن(3):یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ... این شعر عمران صلاحی رو خیلی دوست دارم. خدا رحمتش کنه...روحش شاد... یک سال پیش نوشتم: صبح زود وقتی که باد تو کوچه صداش میاد میرم و فوری در رو وا می کنم داد می زنم آی نسیم سحری یه دل پاره دارم... چند می خری؟...***
*سهراب سپهری **ترانه گیتی ***عمران صلاحی عکس: رضا حبیبی... پ.ن عکس: این فرز بودن رضا حبیبی رو خیلی دوست دارم. دیشب به همراه عکس بالا، برام نوشته: "یادتونه پارسال به من گفتید یه عکس از دونه های انار می خواین؟ براتون گرفتم..." خدا به من صبر بده...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 21:26 توسط فرشید |
|
|
با دل های این مردم متخصص قلب جراح پلاستیک است...*
دو شبی میشه که شام نمی خورم و صبح ها گرسنه از خواب بلند میشم. در مسیر رسیدن به دفتر همه ( همه که نه خیلی ها...خیلی ها که نه...بعضی ها رو) خوردنی می بینم! تصورش رو بکن گرسنه برسی به آسانسور، همسایه با تو وارد آسانسور بشه. سه تا نون بربری داغ کنجدی دستش باشه...چی میشه... به لطف خدا یک جلسه موفق داشتم و مشکلات بنده خدایی رو حداقل یک ماه عقب انداختم. از خدا به خاطر نفوذ کلامم ممنونم. یک ساعتی صحبت کردم تا راضی شدند که به دوستی؟! مهلت بدن. وقت رفتن یکی از اون ها گفت اون کسی که اینقدر سنگش رو به سینه زدی، این حرف ها رو پشت سرت می زنه و در تعجبم که در مقابلت چقدر تملق می کنه. به فریبرز نگفتم که در همون لحظه گوشی رو بر می داشت و کلامی، حساب طرف رو می رسید. اگر فرهاد بود که حضورا خدمت دوست!؟ می رسید. از این سنگین دلان صائب چرا چون تیر نگریزم که پر خون شد دهانم از همان دستی که بوسیدم...** بعد از چند روز دل مردگی، سعی کردم امروز بزنم بر طبل بی عاری...زدیم... به جای چاووشی و شاد مهر و بقیه...ایرج گوش کردم: وقتی که تقدیر من و تو دست ما نیست وقتی که فرقی بین نفرین و دعا نیست وقتی به لب داری هزاران پرسش گنگ اما به گوش تو جواب یک چرا نیست... دیوانه شو...دیوانه شو...دیوانگی کن با ناشناس و آشنا بیگانگی کن...*** کردیم... دولت امارات 10 روز تعطیل عمومی اعلام کرده. نمی دونم بانک ها هم تعطیل هستند یا نه. شاید هفته دیگه به دبی نرم. پ.ن(1): قاطعانه ای برای عرش کبریایی... در تقویم رو میزی ام خوندم: کودک به من سه چیز یاد داده... بی دلیل شاد بودن همیشه در حال انجام کاری بودن و اعلام خواسته ها با تمام قوا... ای خدای مهربون با مرام "به درد آشنا"... خوب گوش کن...با تمام قوا...مث یه بچه...پاهامو می کوبم زمین و میگم.... خوبی عرش کبریایی اینه که نا گفته هم می شنوه... همه چیز رو که در وبلاگ نباید نوشت...مگه نه؟...
پ.ن(2): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ... یک سال پیش نوشتم: عاشقان را شکوه ای از سختی ایام نیست مهره موم است کوه بیستون، فرهاد را...**** شکوه نمی کنیم...
*دکتر غلامرضا کافی **صائب تبریزی ***ترانه ایرج ****صائب تبریزی عکس: رضا حبیبی
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 22:5 توسط فرشید |
|
|
کی با یه جمله مثل من می تونه آرومت کنه اون لحظه های آخر از رفتن پشیمونت کنه...* می تونه نه فرشید خان! می تونست... زمان رو درست صرف کن... زمان رو درست حس کن... تنهایی ات رو باور کن رفتنش رو حس کن تو که خنگ نبودی پسر...
امروز فریبرز و رضا دفتر نبودند. هر یک به دنبال کاری رفته بودند. نیستند دلتنگشون میشم. این حس برام زیباست. خودم از ساعت 8 دفتر بودم. چند جلسه کسل کننده تا ظهر داشتم. از ساعت 1 تا 3 در اوج آرامش بودم. هیچ کس ازم خبر نداشت. بعضی وقت ها آرامش چقدر خوبه... از دیشب رژیم نسبتا محکمی رو شروع کردم. شاید پس فردا برای آزمایش هم برم. صحبت های دکتر رضا در من اثر کرده. روی تقویم رو میزی ام خوندم: وقتی جوونم، سلامتی ام رو میدم تا به پول برسم. وقتی پیر شدم، تمام پولام رو خرج سلامتی ام می کنم. شهر فرنگیه روزگار... بیهودگی... برای خودم کارنامه ای تعیین کردم و هر هفته مرور می کنم که چه کار های مفیدی: برای خودم انجام دادم.برای خانواده ام...برای دوستانم...برای هم وطنام...برای وطنم... بعضی وقت ها با مرور کارنامه اش، آدم می فهمه چقدر بی خاصیت بوده...برای خودش...برای خانواده اش...برای دوستانش...برای هموطناش...برای وطنش... دلتنگی... به اومدن دلتنگی عادت دارم... غم اومده خونه ی من انگشت رو بر در می زنه مهمون ناخونده ی من هر شب به من سر می زنه...** اما این بار این مهمون ناخونده، موندنش کمی طولانی شده... خسته شدم از غم و دلتنگی و بغض و اشک... از شعر بیایید بیرون و باور کنید این اشک ها جزیی از یک سروده نیست...***
پ.ن: یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ... دستمون از هم جدا... این شروع ماجرا بود... یک سال پیش نوشتم: در این خیابان نمی گنجیم نه حجم ما زیاد است نه خیابان کوچک تنها راه ماست که جداست...****
*ترانه شاد مهر عقیلی **ترانه داریوش ***ساقی عنقا ****از وبلاگ رها عکس: رضا حبیبی
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 22:16 توسط فرشید |
|
|
هفته ها می گذره اما گل من نیومده دارم از غصه می پوسم چقدر این روزا بده...*
روز کاری نه چندان دلچسبی رو پشت سر گذاشتم. جلسه نیم ساعته ای با برادرها داشتم. دلم برای فرید و فرهاد می سوزه که از این نعمت محرومند. در اوج گرفتاری می خندیم و از با هم بودنمون لذت می بریم. امشب دکتر رضا اومده بود. فشار و قند مادر رو کنترل کرد. غافلگیر شدم. قندم رو دید، البته قند شبانه...270 بود. نگرانی رو در چهره اش دیدم. دلسوزانه و مهربانانه سعی کرد منو بترسونه که کمی مراعات کنم. گفت چند بار تصمیم گرفته به نهال زنگ بزنه اما نخواسته حالت خود شیرینی پیدا کنه. بیشتر از اونی که تصور کنه حرفاش در من اثر کرد. امروز یکی از خوانندگان وبلاگم هم در کامنت ها، نوشته سال گذشته مو به خاطرم آورد که قول داده بودم مراعات کنم. از بی ارادگی خودم بدم اومده. خدا کنه آدم شده باشم و موقتی نباشه... دیشب زمانی که خواب مرا ترک کرده بود خنجری به سوی ماه پرتاب کردم و قلب او را هدف گرفتم اینک ماه برای رویاهایم خون می گرید...**
پ.ن(1): تشکر ویژه... از کلیه بانک های شریفه ملت که اعلام آمادگی نمودند تا این بنده حقیر رو ماساژ درمانی کنند، تشکر می کنم. گر چه در متنی که اعلام آمادگی کردند، جملاتی نظیر: ماساژی نشونت بدم که... کاری می کنم ماساژ درمانی یادت بره... کمی تهدید آمیز بود، اما ما به روی مبارک خودمان نمی آوریم...
پ.ن(2): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ... یک سال پیش کامنت زیبای داود رو نوشته بودم: دقایقی توی زندگی هستند که دلت برای کسی اونقدر تنگ میشه... که می خوای اونو از رویاهات بیرون بکشی و توی دنیای واقعی بغلش کنی...
پ.ن(3): یک سئوال... اینکه مثل بچه ها دلم بگیره و بغض داشته باشم...بچگیه؟ اینکه دلم همین الان یه شونه بخواد برای گریه کردن...سوسول بازیه؟ اینکه امشب دلم هوایی شده...ولش کن...
*ترانه محسن چاووشی **رزه آوسلندر(مجتبی کولیوند) عکس: رضا حبیبی
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 0:6 توسط فرشید |
|
|
به چشام خوب خیره شو ...ببین چه پیرم منو دریاب خوب من... دارم میمیرم دیگه حتی نایی نیست... برای خوندن خیلی وقته تو سکوت غم... اسیرم...* توضیح مصرع دوم بیت اول! نمیمیرم که...اذیت میشم... توضیح مصرع اول بیت دوم!! در کمال پررویی...نای خوندن هست...جون نوشتن...سماجت خواستن...
چند ساعت آخری که در دبی هستم، اوج کارمه. باید گزارشی از کارهای فشرده انجام شده در دو روز رو آماده کنم. بعد هم برنامه کاری عبدالله رو برای چند روزی که نیستم، بنویسم. یک اشتباه کوچک می تونه کار هامو به هم بریزه. باید تمرکز داشته باشم. این تمرکز رو معمولا به هم می زنند. این بار... هم تمرکزم رو به هم زدند، هم حالم رو... هر چی هست ایراد از خودمه و بس. تمام خوشی روز قبل از بین رفت... بگذریم که عمری ست گذشته ایم... درد هایی هست که فقط باید خودت بدونی و خدای خودت... گفتی: "باید دل کند و زین دیار سفر کرد وز ذهن...خوب و بد هر یاد و یادگار به در کرد و آنگاه...از هر چه نه دلخواه یا هر چه به دل بار سر مست و بی قرار گذر کرد" گفتم: "گیرم بتوان به هر دیار مقر کرد
وز هر چه هست سخت و دل آزار حذر کرد اما... ای دوست می شود از خویشتن فرار مگر کرد؟"...** امروز بنا به دلایلی در جاده بودم. حواسم نبود، یک دفعه دیدم افسر پلیس، وسط جاده ست. انگار دزد گرفته! پیاده شدم. سئوال کردم: جناب سروان سرعت داشتم؟ عدد روی دستگاهی که دستش بود رو نشون داد...145... گفتم اما باور کنید من دارم این ماشین رو آب بندی می کنم. نباید این سرعت رو داشته باشم.دلیلش فقط یک چیزه...خوابم گرفته بود. ممنونم که بیدارم کردید! حالا علاوه بر جریمه به عنوان تشکر شیرینی هم تقدیم می کنم که منو از یک فاجعه نجات دادید! (البته خواب نبودم...اما حواسم هم به سرعتم نبود). از اونجایی که افسران شریف وظیفه شناس اهل گرفتن شیرینی و جریمه کردن همزمان نیستند!!فقط به گرفتن شیرینی اکتفا کردند.حتی به من گفت اگر لیوان داری بیار برات چای بریزیم که خوابت نگیره. با خنده تلخی گفتم آدم تنها، لیوانش کجا بود...وسایل سفرش کجا بود... دلش سوخت... افسر با حالی بود...جریمه ی با حالی بود...سفر با حالی بود...
پ.ن(1): برای بعضی از عاشقان!... در پست قبل برای همه عاشقا، شعری گذاشتم. امشب تقدیم می کنم به اون دسته از عاشقایی که : "جدا ماندند ز یاران" و مرزها نمی ذارن به هم برسن...
ای کاش زلزله مرز ها را می ریخت...***
پ.ن(2): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ... تیر همچنان در کمان است...یک سال پیش نوشتم: تیر کج صائب، همان بهتر که باشد در کمان از جگر بیرون میاور، آه بی تاثیر را...****
*ترانه رضا صادقی **سید مرتضی معراجی ***پرویز بیگی ****صائب تبریزی
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم آذر 1387ساعت 20:31 توسط فرشید |
|
|
برای تولد آقا رضا حیرانی...
اول کمی عاشقونه...هر عیبی داشته باشم...عاشق بودنم رو دوست دارم با همه تلخی ها و ناکامی هاش.... از تموم دنیا و دار و ندارش شونه ها تو کم دارم برای بارش زخمی خنجر زهرآگین یارم تو که تازه اومدی تنهام نذارم...*
تمام مسیر خونه تا فرودگاه رو دیشب در ماشین خوابیدم. چه خوبه وقتی آدم خودش رانندگی نمی کنه. تمام مسیر تهران تا دبی رو در هواپیما خوابیدم. دیوانه ای سنگی در چاه انداخته بود که تا ساعت 11 در بانک ها اسیر بودم. کاری که می شد دو روزه انجام بشه 9 روز طول کشید، ولی به خوبی تموم شد. ساعت 11 صبح امروز، بانک خلیج الاول، شعبه دیره...خیابون ابوبکر صدیق...آنچنان آبرو ریزی کردم که تمام شعبه به هم ریخت. اسمش فاطمه بود. اما موهاش (اونهایی که پیدا بود!) بور و چشماش زیبا و روشن. ( البته شما که می دونید من در این گونه موارد دقت نمی کنم). در جلسه دوم منو فرشید جان صدا کرد. عبدالله (همراه و راننده و مترجم من در دبی) وقتی شنید دهانش از تعجب باز موند. البته ایشون هیچ عاشقیتی با من نداره. نام پدر من در مدارک ناصر خان نوشته شده. فاطمه خانم که در کمال تعجب اصلا فارسی بلد نیست، در جلسه اول منو به اشتباه "فرشید خان" صدا کرد. من هم گفتم نه ناصر خان درسته. من...فرشید جان!! ایشون هم منو فرشید جان صدا می کنه و من به رسم ادب در جواب همیشه میگم...جان فرشید جان! تا عبدالله جای پارک پیدا کنه، خودم رفتم داخل. در کمال تعجب دیدم خانم فاطمه به این شعبه منتقل شده. در حال حرف زدن بود، منو شناخت. اشاره کرد بشینم. بعد گفت: به این شماره زنگ بزن، بگو منو فاطمه معرفی کرده و یه وقت فوری بخواه. تند تند شماره رو گفت. نوشتم و چون دیدم مشغول صحبته، اومدم بیرون. با دست اشاره کرد بمون. اما من که اهل این حرفا!! نبودم و کارم دیر شده بود، با سر اشاره کردم بعدا میام. زنگ زدم. خانم خوش صدایی جواب داد. حالا تصور کنید با چه بدبختی می خوام با انگلیسی حالی کنم که منو خانم فاطمه معرفی کرده و وقت فوری می خوام، و با چه بدبختی باید بفهمم چی میگه. خانم خوش صدا گفت برای کی وقت می خواین. اسمشو بگید. اسمم رو گفتم. گفت اسم کسی که می خواد بیاد رو بگید. اسم خودم رو تکرار کردم. دوباره پرسید شما برای کی وقت می خواین؟ گفتم بابا جان( نا خود آگاه بابا جان رو فارسی گفتم!) برای خودم. گفت فاطمه گفته من به شما وقت بدم. تایید کردم. ادامه داد برو پیش فاطمه و به من زنگ بزن. با خوشحالی! ...برگشتم. خانم فاطمه گفت کجا رفتی؟ گفتم رفتم به شماره ای که دادید زنگ زدم. با تعجب گفت: من شماره دادم؟ شماره رو خوندم. بلند بلند خندید . گفت من داشتم تلفنی با دوستم صحبت می کردم. ( تازه فهمیدم هندز فری زیر روسری بوده و من نفهمیدم). خانم فاطمه به دوستش، تلفن یک خانم ماساژور رو داده بود!! صدای خنده بلندش، جمع شدن چند تا از همکاراش، تعریف کردن ماجرا، خنده بلندتر همکارا،...این انگلیسی دونستن ما هم درد سری شده برای خودش!! هر چه بود کارم بدون نوبت و در محیط کاملا صمیمی انجام شد. اما ما یه ذره خجالت کشیدیم که اون هم مربوط به حجب و حیای ذاتی ماست...
پ.ن(1): برای همه ی عاشقا... تنها بنفشه می داند چه آوازی بر لب دارد بهار...**
پ.ن(2): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ... داغ بعضی رفتن ها هیچ وقت سرد نمیشه... همین...حتی اگه مثل امروز نسبتا شنگول باشی و سرحال. داغ بعضی رفتن ها... یک سال پیش نوشتم: بارانی مورب در نیمروزی آفتابی هیچ اتفاقی نیافتاده است تنها تو رفته ای اما من قسم می خورم که این باران بارانی معمولی نیست حتما جایی دور دریایی را به باد داده اند...***
*ترانه رضا صادقی **بکتاش آبتین ***رسول یونان عکس: رضا حبیبی
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 22:59 توسط فرشید |
|
|
آهای تو که این همه دوری از من این روزا در حال عبوری از من آهای تو که فکر می کنی سوزوندی دار و ندارم رو با دوری از من...* دلم برات تنگ شده...همین... بی خوابی شبانه کم کم موجب آزار وجود مبارکمان شده... اما نمی دانی چه شب هایی سحر کردم بی آنکه یکدم مهربان باشند با هم پلک های من...** با تمام بی خوابی، 7 صبح قبراق و سر حال...که نه...به هر حال بلند شدیم. دوشی و اصلاحی و یاد شعر اخوان: لحظه دیدار نزدیک است...** بعد یادمان افتاد لحظه ی دیدار نزدیک نیست! ادامه ندادیم و در سکوت ریشمان را زدیم. نیم ساعت از 7 گذشته، در دفتر بودیم. قبل از رفتنم با بدجنسی تمام سر و صدا می کنیم تا مادر عزیز بدانند شاه پسرشان سحر خیزند. فرشید به فدای قربان صدقه رفتنش که وقتی می گوید "الهی بمیرم که صبح زود می زنی بیرون" دلمان آب می شود. بعضی وقت ها هم که سر حال تر و بد جنس تر باشیم یاد آوری می کنیم رضا ساعت 9 و فریبرز نه و نیم سر کار می آیند و وقتی مادر کمی به آنها بد وبیراه می گوید ما دلمان قیلی ویلی می رود. صبح بر خلاف همیشه زیبا بود. هوا بر خلاف همیشه زیبا بود. جماعت "نسوان همیشه در مسیر"، بر خلاف...نه مثل همیشه! زیبا بودند. از دبی یاد گرفته ایم هر که را ببینیم لبخند بزنیم و برج زهر مار نباشیم. جواب لبخند هایمان هم امروز زیبا بود. از پنجره اتاقمان قله زیبای دماوند را ملاحظه فرمودیم. زیبا بود. با یک سبد انرژی مثبت، پشت میزمان جلوس کردیم و گفتیم یا علی و شروع کردیم: فریبرز زنگ زد برای اینکه حال دوست نمایشگاهی اش رو بگیره سر کار نمیاد و مستقیم میره در دفتر طرف مربوطه. کمی اوقاتمان تلخ شد که در روز قبل از سفر با یک سبد کار، دست تنها شدیم. رضا به بانک رفت و گفت برق قطعه...تلخ تر شدیم. با شریک کاری مان در دبی صحبت کردیم. صدای گرفته اش و نابسامانی کارها، تلخ ترمان کرد. از پنجره بیرون را نگاه کردیم. دماوند هم دیگر نبود. خیابان را نگاه کردیم. آدم های زیبا هم دیگر زیبا...نه آنها همیشه زیبا هستند! هر چه پول داشتیم برای عزیزی حواله کردیم. جیبمان در آستانه سفر، خالی شد. تلخ تلخ شدیم. گر چه فریبرز شرط شام رو باخت و نتونست به وعده خودش در مورد انتقال سند تا 5 آذر عمل کنه، اما به بهترین شکل ممکن از طرف چک گرفت. کمی از تلخی ام رفت. رضا همه ی کارها رو به خوبی انجام داد...بهتر شدم. دیداری داشتم که دل آدمی رو شاد کرد و دل خودم رو هم... از تلخی ام بیشتر رفت. عزیز مهربان زنگ زد و گفت پول لازم نداره. هر چه داده بودم، برگردوند. شیرین شدم. در اوج نا امیدی همه کارها رو به بهبود رفت. یادم باشه صبور باشم... یادم باشه زود نا امید نشم... یادم باشه...خدا در همین نزدیکی ست...
پ.ن(1): یک آرزو... آرزو دارم دلبندم بتوانم دنیا را یک روز...تنها یک روز در دست داشته باشم تا شاید بتوانم بنیان گذارم جمهوری احساس را...***
پ.ن(2): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ... سعدی از روز قیامت سخنی می شنوی محشر آن جاست که از یار جدا می گردی...****
*ترانه محسن چاووشی **مهدی اخوان ثالث ***نزار قبانی(احمد پوری) ****سعدی شیرازی عکس: رضا حبیبی
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 21:54 توسط فرشید |
|
|
تو بهار من بودی تابستان من هم بی تو همیشه زمستان است...* امروز کمی اسباب کشی داشتم. خودم هم کمک کردم. بد جوری خسته شدم. شوخی شوخی...اما نه...جدی جدی پیر شدیم. از خستگی خوابم برد. دوستی دارم که عزیزش با بیماری سرطان دست و پنجه نرم می کنه. می گفت فرشید درد بد تر از این نیست که عزیزت در مقابل چشمانت آب بشه و تو هیچ غلطی نتونی بکنی. عزیزی دارم که در جمع خانواده خودش مورد ظالمانه ترین ظلم ها قرار می گیره. هیچ کاری هم از دستم بر نمیاد. این هم درد کمی نیست که ببینی عزیزی بی گناه چون برف آب میشه و تو فقط باید نظاره گر باشی. "شیر تو شیر زمانه" ای ست برادر...
پ.ن(1): "خودمان" بغض کرد... دیشب من به خودمان! گفتیم: ثانیه ها رو نشمر واسه کسی که رفته خوب می دونم عزیزم دوری اش واسه ات چه سخته... اما کسی که رفته برگشتنش تو خوابه باید که باورت شه آرزوهات سرابه...** خودمان بعد از شنیدن حرف های من، بغض کرد. از خدا پنهان نیست از شما هم چه پنهان، آی دلمان برای خودمان سوخت...که نگو ...که نپرس...
پ.ن(2): یک سال پیش ...همین روز...همین وبلاگ... سال پیش مرقوم فرمودیم: نه پی حرفی برای گفتن نه پی راهی برای رفتن خسته است دلم...*** کماکان این چنینیم... شاید هم مثل صا ایران...هر روز ..بیشتر از دیروز...
*جوان چاندروز بائز (از وبلاگ خانه ی شاعر) **ترانه شهاب مقدم ***کتایون آموزگار عکس: رضا حبیبی
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 23:59 توسط فرشید |
|
|
وقتی رفتی باز هوا بد شد روزگار از بدی بد تر شد وقتی رفتی آسمون تر شد گریه ی ابرا بد تر شد... وقتی رفتی باز هوا بد شد روزگار از بدی بد تر شد...* دیگه هم خوب نشد!...
امشب مادر می گفت که آیدا می گفت! که نهال می گفت!!...خدایا چقدر فاصله... مادر می گفت که آیدا به نهال زنگ زده. نهال از مهمونی شب تولد مادر پرسیده که شام چی درست کرده بودن؟ آیدا گفته مامان مهین برنج پخته بود و از رستوران کباب گرفته بودیم. نهال پرسیده: فرشید برنج هم خورده؟ کباب رو با نون چرب خورده؟ نوشابه هم خورده؟ آیدای پدر سگ هم تا تونسته خراب کاری کرده. برق سه فاز از ما پریده که این بار که زنگ بزنیم چقدر دعوا می شویم!! از جذبه نهال می ترسم. مثل سگ هم می ترسم. در "امارات مول" وقتی با حوصله، یکی یکی مغازه ها رو می گشت، من و پیمان و علی(نامزد نهال) با خستگی پشت سرش حرکت می کردیم. به آرومی به علی گفتم، ناسلامتی تو نامزدشی بهش بگو گشنمونه، خسته شدیم. علی آقا در کمال شهامت گفت: شما که پدرش هستید بگید، من که جرات ندارم. داشتم خودم رو آماده می کردم که بگم، یک دفعه نهال برگشت و غضب آلود ما سه بینوا رو نگاه کرد و به تندی گفت: خسته شدید؟ همزمان سه تایی سر تکون دادیم و گفتیم: نه نه نه...خسته نشدیم. ای عرش کبریایی! توی تشکیلات خدایی ات حیف نیست از این دختر شیرین زبون مهربون دور باشم؟
کمی "خودخواهانه" نوشت... زندگی ظرفیت این همه عشق من را ندارد...**
کمی "پر رو" نوشت... دل من نمی شکند!... دل مرد که نمی شکنه دل مرد که نمی گیره مرد که گریه نمی کنه... بیهوده زخم زبان می زنی دل من نمی شکند جای دل قبلی ام که از دست افتاد را این یکی گرفت نشکن اما ارزان تر...***
کمی...کمی "دل نوشت"... لال شده ام همین قدر که نمی توانم کلمات را کنار هم بگذارم تا از دوری تو بگویم...****
*ترانه محمد زارع **عباس حسین نژاد ***مهدیه لطیفی ****ساره دستاران عکس: رضا حبیبی
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 21:51 توسط فرشید |
|
|
عکس نداریم... چون وب سایتم خرابه... چون مسئولش آشناست... چون سفارش شده هستیم... چون دلمون خوشه پارتی داریم...
نبودم...در این نبودن سختی هایی بود مثل دلتنگی...در این نبودن قشنگی هایی بود مثل حس خوب اینکه بدونی دوستت دارن... روزی، جایی نشسته بودم. در اتاق بغل، دو پسر بچه ی کلاس اولی بازی می کردند. اولی مهمان بود. پدر داشت و مادر. دومی میزبان بود. پدر داشت و مادر نداشت. مادر بزرگ دومی برای اولی میوه برد. اونی که پدر داشت و مادر، به دومی که پدر داشت و مادر نداشت گفت: این خانومه کیه؟ دومی گفت: مادر بزرگمه. اولی بدون اینکه قصد زخم زبون داشته باشه( بچه ها مثل ما بزرگ تر ها اهل زخم زدن نیستند)، به دومی گفت: من هم بابا دارم ...هم مامان...هر دو شونم پیش منن. دومی بعد از چند ثانیه مکث، گفت من شاید مامان نداشته باشم، اما بابایی دارم که بهترین بابای دنیاست. هم بابامه، هم مامانمه، هم رفیقمه. تا بگم اینو می خوام. اونی که می خوام پیشمه... در اتاق کناری اشک های مردی رو ندیدم! نه به خاطر اینکه: "مرد که گریه نمی کنه"...به خاطر اینکه نمی تونستم ببینم؟! همه ی چیز ها که دیدنی نیست. بعضی چیزها رو گرماشو حس می کنی و می فهمی که هست. حالا حکایت ماست... در این 72 ساعتی که نبودم، فهمیدم به جای خیلی از نداشتن ها، داشته هایی دارم که با دنیا نمیشه عوضش کرد. شاید وقتی می خوای از خونه بری بیرون، کسی نیست که بگه چی پوشیدی، هماهنگی بین لباس هات هست یا نه... شاید اگه برگردی خونه، کسی باز خواستت نکنه کجا بودی... شاید خیلی چیزها رو از دست داده باشی ...اما همین دلخوشی هست که وقتی به هر دلیلی در جایی نباشی، دلتنگت بشن و دنبالت بگردن. و این زیباست... بیش از این گفته سعدی دوست می دارد تو را بیش از آنت دوست می دارم که ایشان گفته اند...* ساعت 4 صبح جمعه، به تهران رسیدم. ماشین رو از فرودگاه برداشتم، به خونه اومدم. فقط لباس راحت تر پوشیدم، و به طرف شمال حرکت کردم. از فریبرز خواهش کرده بودم با من بیاد. دیگه توان گذشته رو برای دوندگی ندارم. حضورش باعث شد کمتر خسته بشم. نهار در کنار رضا و زهرای عزیز بودیم. وقتی که برگشتم، نفهمیدم چه جوری خودم رو به تخت رسوندم. خوابم برد. سه روزه سایتم خرابه. امکان گذاشتن عکس برای مطلبم نداشتم. این هم دلیل دیگه یی بود برای ننوشتن. ننوشتن که نداریم...اینجا چیزی نیومد که بخونید... صبح ساعت 7 دفتر بودم، با کوله باری از کار. به لطف خدا کارها نسبتا خوب پیش رفت. یه ذره دلم گرفته...همه اش اینقدر!! اما کلافه نیستم. این روزها صبوری ام بیش از پیش شده. به قول عزیز نادیده ای: نمی دانم چرا تازگیا اینقدر صبور شده ام کاسه صبرم دیگه لبریز نمیشه فکر می کنم...سوراخه...**
پ.ن(1):به تو چه!!... با صدای گرفته اش که دوست دارم، می خونه... من هم زمزمه می کنم: کسی که هستی شو...به وعده هات داده یه بار بپرس چرا...به این روز افتاده همه اش تو این فکرم...الان تو فکر چیه کجاست چیکار می کنه...الان کنار کیه...*** جواب: به تو چه... راحتش بذار...سمج تپل دل شکسته ی زندگی باخته... به تو چه...
پ.ن(2): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ... سال پیش در چنین روزی عزیزی رو از دست دادم که بد جوری دلم شکست از روزگار. برای یاد آوری اون روز تلخ، می تونید پست دوم آذر ۸۶ رو بخونید. یک سال پیش نوشتم: مرگ در نمی زند کلید می اندازد مرگ اگر که در بزند که مرگ نیست حتما مامور مالیات است و یا پستچی و یا مهمان او چهره ای محو دارد و در گلویش مردگان سرفه می کنند...****
*سعدی شیرازی **از وبلاگ مها ***محسن چاووشی ****رسول یونان
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم آذر 1387ساعت 22:20 توسط فرشید |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
دل مشغوليهايي كه دارم و آنچه بر من گذشت و اين فردای نا پيداي من...
اينها نوشتههايي ست برای دل خودم، قلبي كه به قول نادر خان ابراهيمي: "آه از اين قلب كه جز درد در آن چيزي نيست". |
|
RSS
|