تبليغاتX
گویی مرا برای وداع آفریده اند
بنگر چگونه دست تکان می‌دهم گویی مرا برای وداع آفریده‌اند

۷۰۵

تو نهال زندگیمی

که نگاهت خود ماهه

برا من که روزگارم

پره شب های سیاهه...

 

از دیروز تا به حال 50 بار خوندمش، اما نمی دونم چرا حالا که خواستم برای شما بنویسم، بغضم ترکید.

مردی که این ترانه از زبان اوست...

دلتنگ میشه

بغض می کنه

گریه می کنه

این مرد امشب، نمی تونه بنویسه...این ترانه رو زمزمه می کنه...

 

دفتر خاطره هامو... دوره می کنم دوباره

از شبای با تو بودن...تا شبای بی ستاره

بر می گردم به شبایی...که تو ماه خونه بودی

وقتی که عروسکت رو...روی پات خوابونده بودی

صد دفعه تو عمق چشمات...زنده می شدم می مردم

وقتی می خوابیدی و من...نفساتو می شمردم

ولی انگار که یه جای...قصه، آیینه ورق خورد

عکس چشمای تو رو از...توی قاب چشم من برد

غم رفتنت عزیزم...تن تبدارمو خشکوند

بوی جا مونده ی عطرت...نفسای منو لرزوند

کاش می شد فاصله ها رو

از توی خاطره ها برد

اون روزایی رو که رفتن

کاش می شد دوباره آورد...

روزایی که بی حضورم...قد کشیدی و ندیدم

تو به قله ها رسیدی...من به گردت نرسیدم

تو بزرگ شدی و دستات...دیگه قد ماهیا نیست

دستت از من حالا دوره...ولی این قرار ما نیست

به تو می رسم دوباره...گر چه عمریه تو راهم

این تمام دلخوشیمه...که تو هستی جون پناهم

تو نهال زندگیمی...که نگاهت خود ماهه

برا من که روزگارم...پره شب های سیاهه

کاش می شد فاصله ها رو

از توی خاطره ها برد

اون روزایی رو که رفتن

کاش می شد دوباره آورد

روزایی که بی حضورم

قد کشیدی و ندیدم

تو به قله ها رسیدی

من به گردت نرسیدم...*

 

*رضا حیرانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 22:58  توسط فرشید | 

به خاطر خدا بگذارید بخوانم

در این گلوی ناآرام

بغض بزغاله ای ست

که میداند

درست قبل از غروب

از گله جا خواهد ماند...*

 

دو کلمه حرف حساب با عرش کبریایی...

سلام خدا!

تقصیر خودته که کاری کردی بیام در حضور همه عصیان کنم.

آخه عزیز دلم، ای دست گیر همه عالم، این وضعیت داره بنده ی گلت! رو خسته می کنه.

مهربون من، تنها فریاد رس بی کسان، درسته...قبول، از اولش هم قرار بود تو خدایی خودت رو بکنی، منم بندگی خودم رو، توی کار همدیگه هم دخالت نکنیم!. اما این که رسمش نمیشه... فرشیدت زیر بار فشار داره کمرش خم میشه. چقدر صدات بزنم. شب و نصفه شب، وقت و بی وقت...

کی گفته باید بشکنم... تا دستمو بگیری

خسته شدم از عمری غربت و غم و اسیری

کی گفته باید گریه ی شبامو در بیاری

تا لحظه ای وقت شریفت رو واسه ام بذاری...**

ای مهربان ترین مهربانان... دل فرشیدت بد جوری گرفته.

دستمو بگیر عزیز دلم...

دستمو بگیر عزیز دلم...

 

ترانه ی "نهال" از رضا برای نهال...

دیشب به رضا گفتم دلم یه ترانه می خواد و مختصاتش رو دادم. امروز گذاشت روی میزم. بهش افتخار می کنم. نمی دونم متنش رو فردا شب بذارم اینجا یا بعد از اینکه دادم آهنگی هم براش ساختند بذارم. کی به کیه شاید خودم هم خوندمش...

 

پ.ن(1): مردی که سوخت...

بازپرس اعلام کرد فردی که در مقابل مجلس خود سوزی کرده، معتاد نبوده...( قابل توجه ریاست محترم مجلس)...

دو بار هم با نمایندگان ملاقات کرده و فقط یک تقاضا داشته. کاری که بتونه خرج زن و بچه اش رو در بیاره و شرمنده ی اونا نباشه...واقعا چه درخواست سختی...اینجا  رو بخونید.

 

پ.ن(2): برای اون یکی مردی که سوخت!!

دو سال پیش نوشتم:

قدر دلدار ندانست و چنین سوخت عماد

دوستان قدر بدانید... که دلدار کم است...***

 

*ایوب بخت آزما

**ترانه رضا صادقی

***عماد خراسانی

عکس: نیاز

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 23:18  توسط فرشید | 

آهای عرش کبریایی...

دل مبارک به گل نشسته ی ما را

در یاب...

 

تا ظهر خوابیدم. مدت ها بود اینچنین استراحت نکرده بودم. قرارهای بعد از ظهر رو هم در خونه انجام دادم. نزدیک غروب، دکتر دندانپزشکم تماس گرفت. به مطبش رفتم و الان درد دارم.

وقتی به خونه برگشتم، فریبرز و رضا با خانواده، همه جمع بودند.

همه بودند جز تو

مثل عکس هایی که

جای یک نفر، پاک شده باشد...*

جمع شدن باقیمانده جمع پراکنده خاندان ناصر خان حیرانی، خوشحالم کرد. مادر هم این دور هم جمع شدن ها رو خیلی دوست داره. آیناز می گفت آخرین باری که با نهالم صحبت کرده، نهال گفته چرا کم به دیدن فرشید میرید و آیناز می گفت جرات نکرده دیگه بهش زنگ بزنه تا بیاد منو ببینه.

دیروز در تقویم روی میزم که نفس های آخر رو می کشه، خوندم:

عشق مثل پرنده

عاشق آزادیه

هیچ وقت اونو...تو قفس نمی کنم...

 

پ.ن(1): عاشقانه ای همراه با دلتنگی...

در راستای اینکه:

"مرد که دلش تنگ نمیشه"...

هر گونه ارتباط مستقیم و غیر مستقیم خودم با این شعر زیبای دوست با صفایم رو تکذیب می کنم:

من دلم برای آن شب قشنگ

من دلم برای جاده ای که عاشقانه بود

آن سیاهی و

سکوت

چشمک ستاره های دور

من دلم برای "او" گرفته است...**

 

پ.ن(2): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ...

یک سال پیش نوشتم:

در عشق اگر عذاب دنیا بکشی

با اشک به دیده طرح دریا بکشی

تا خلوت من هزار غربت باقی ست

تنها نشدی که درد تنها بکشی...***

 

*ساره دستاران

**محمد رضا عبدالملکیان

***ایرج زبر دست

عکس: رضا حبیبی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 23:29  توسط فرشید | 

هجوم بن بست رو ببین

هم پشت سر هم روبرو

راه سفر با تو کجاست؟

من از تو می پرسم بگو...*

 

روزها خیلی سخت می گذرند. درهای بسته ی زیادی روبروی من خودنمایی می کنند. هنوز از پا نیفتادم.

برای گرفتن مجوزی در رابطه با طرح جدیدم با فریبرز و رضا به مرکز مربوطه رفتیم. امان از دست رضا. کم مونده بود بزنمش!. کلی خندیدیم.

تنها دلخوشی این روزها، همین چند ساعت با هم بودن ما سه برادره. و این کم چیزی نیست.

دست از تلاشم بر نمی دارم، گرچه کوه مشکلات بد جوری قد علم کرده.

می خواستم غولی باشم

مگر فردا را

بر شانه های من

به تماشا بنشینید

حال

تنهایی من غولی ست

نشسته بر شانه هایم...**

دیروز از خود سوزی یک نفر، در مقابل مجلس نوشتم. کاری ندارم که امروز ریاست مجلس گفتند جانباز نبوده و معتاد بوده! خودش می دونه و خدای خودش. کاری ندارم که یک نماینده شهامت به خرج داده و به رئیس مجلس انتقاد کرده. (اینجا  رو بخونید). اما یک مسئله، دل هر آدمی رو به درد میاره. این فرد در مقابل چشمان پسر 16 ساله ی خودش، خودسوزی کرده. به حال و هوای پسر در اون لحظه، فکر کنید.

زمانه زمانه ی نامردی ست.

 

پ.ن(1): سر درگمی...

امروز این ترانه ی زیبا رو شنیدم:

یه سوی این قصه تویی

یه سوی این قصه منم

بسته به هم وجود ما

تو بشکنی من می شکنم

نه از تو میشه دل برید

نه با تو میشه دل سپرد

نه عاشق تو میشه موند

نه فارغ از تو میشه مرد

گریه کنم یا نکنم

حرف بزنم یا نزنم

من از هوای عشق تو

دل بکنم یا نکنم؟...*

بعضی ترانه ها، حرف دل آدمه.

 

پ.ن(2): دو سال پیش...همین روز...همین وبلاگ...

آرشیو نوشته هامو مرور می کردم. نوشته ی قشنگ نهالم در این "برهوت بی لبخندی"، خنده به لبم نشوند:

"سلام عمو رضا سایتت رو خوندم چقدر غمگین می نویسی؟. چقدر بزرگ شدی که شعر میگی!

یادته اون وقت ها چقدر با هم دعوا می کردیم؟. حتما یه شعر در باره من بگو .

اینجا هر خواننده ای به اسم دوست های من شعر خونده. فقط به اسم من ترانه ای نیست. منتظرم."

 و رضای بی معرفت، هنوز بعد از دو سال این شعر رو نگفته!!

 

*ترانه جدید گوگوش

**غلامعلی رضوی

عکس: یلدا محمد زاده

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 23:14  توسط فرشید | 

چقدر بی تو

از خواب بپرم

شیشه ی آب را سر بکشم

و چیزی از پنجره بپرسم؟

.......................................

پلک می زنم

به سقف خیره می شوم

با نبودنت چه کنم؟...*

 صبح فریبرز دنبالم اومد. در این روزهای " بی ماشینی" جور منو می کشه. پکرتر از همیشه بود. منم چیزی نگفتم. هزار جور فکر به سرم زد. از اون فکرا دلم گرفت. اما امشب توی وبلاگش خوندم سردرد لعنتی سراغش اومده بوده.

به چند کار مهم و نسبتا مهم و بیخودی هم رسیدم.  ساعت 3 پستچی زنگ خونه رو زد. مادر گفت فرشید بسته داری. گفتم من و بسته؟...

یه عزیزی در یک حرکت قشنگ، برام کادوی ولنتاین فرستاده بود. به دلم نشست. کارش قشنگ بود. عجب صفایی دارن این فرزندان شریف روستا!!

به دلیل چند مشکل اداری سفر این هفته ی دبی به هم خورد. کارها باز هم عقب می افته و من همچنان معتقدم که خیری در این عقب افتادن هاست.

در این بشکستگی ها صد درستی ست...

سال پیش در چنین روزی، ققنوس سفر کرد. اینجا  رو بخونید.

 

پ.ن(1): بدون شرح...با درد...

خبر رو بخونید. آدم دلش می گیره.

 

پ.ن(2):فال عاشقان...

عشق را خواهی که تا پایان بری

بس که بپسندید باید ناپسند

زشت باید دید و انگارید خوب

زهر باید خورد و انگارید قند...**

ای عاشق صاحب فال!

"بدان و آگاه باش که چشمه ی گل آلود، به حال خود زود تر صاف می شود. زمانی که چشمه گل آلود می شود هر تلاشی برای صاف کردن آن، بیش از پیش گل آلودش خواهد کرد.

راز به سامان رسیدن عشق، تاب آری ست." ***

 

پ.ن(3): برای رفیق...

رفیق روزهای خوب...

رفیق خوب روزها...

همیشه ماندگار من

همیشه در هنوز ها...****

در این روزهای پر التهاب، جای خالی ات بد جوری به چشم میاد.

 

*از وبلاگ ساز دهنی

**رابعه قزداری

***موسا اسدیان

****ترانه چاووشی

عکس: رضا حبیبی

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 23:28  توسط فرشید | 

۷۰۰

هفتصدمین پست...

هفتصد شب نوشتم...

هفتصد شب  از دلم نوشتم...

مبنای عاشقی بر بی قراری است

روز عشاق بر همه ی بی قراران مبارک

ولنتاین مبارک...

 

دیشب از سفر برگشتم. بوی خونه و مادر و آرامش در کنار مادر بودن...خدا رو شکر...

سفر ها خسته ام کرده، خدا کنه نتیجه ی زحماتم رو بگیرم.

دلتنگم

مثل درنایی خسته از کوچ

در آرزوی جایی برای همیشه ماندنم

دیگر سفر نمی خواهم

خانه ام کجاست؟...*

دیروز رضا برام ایمیل زده بود:

فرشید!

اسم این آهنگ "فرنازه"...

دانلود کردم. برات فرستادم.

امروز هم یکی از خوانندگان خوب  وبلاگم ایمیلی برام زد و ضمن تبریک ولنتاین، همین آهنگ رو فرستاد. اینجا  می تونید گوش بدید.

دیوار دلم، قاب نگاه تو رو کم داشت

همه روزای هفته واسه من، غصه و غم داشت

چه خوب شد اومدی یک دفعه رفتن، روزای سرد

خدایی اش نمیشه جای تو رو، با چیزی پر کرد... **

بعد از ظهر به همراه مادر، بازی  پرسپولیس و استقلال رو تماشا کردیم. تا داور مسابقه (ترکی) رو دید، گفت این که توی بازی های لیگ چند تا اشتباه داشت. چرا انتخابش کردند؟ (خدایی اش من یادم نیست کدوم بازی رو قضاوت کرده). وقتی هم پرسپولیس گل مساوی رو زد و شروع کردم به اذیت کردنش، گفت گل اینجوری (پنالتی) که قبول نیست! راست می گفتید اونجوری! می زدید. اخرش هم گفت ده تا مربی بیارید ...قطبی نمیشه!( قابل توجه داداش فرهاد با غیرت!!).

در مورد این بازی، فریبرز پست قشنگی زده. بخونید .

شعار تماشاگران استقلالی هم بعد از بازی جالب بوده:

"فوتبال با سیاست ...نمی خوایم...نمی خوایم..."

یاد دایی جان ناپلئون و کار، کار انگلیس هاست افتادم. مربی تعویض بد کرده، زیر فشار نه تا کرنر، گل خوردند، میندازن گردن سیاست...

بازی قبل هم تعویض کرد و  کوشکی رو آورد سر بزنه، کریمی روی سرش گل مساوی رو زد.

 

پ.ن(1): لاف عشق و گله از یار؟...

دبروز عزیزی برام اس.ام.اس زده بود. ولنتاین رو بهش تبریک گفتم. گفت برای من و شما که از عزیزانمون دور هستیم هم ولنتاین مبارکه؟

گفتم ولنتاین مال عشاقه و امثال من و تو طعم شیرین عشق رو چشیدیم. ولنتاین مال ماست.

دو سال پیش هم در وبلاگم نوشتم:

لاف عشق و گله از یار؟ زهی لاف دروغ

عشق بازان چنین...مستحق هجرانند... ***

ولنتاین مبارک...

رضا حبیبی عکس زیبایی به همین مناسبت برام فرستاده بود که می خواستم امشب بذارم اما دیدم خودش در پست دیشبش از اون استفاده کرده.

 

پ.ن(2): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ...

یک سال پیش در چنین روزی، نگران ققنوس بودم. صدای خسته ی حسین پناهی در گوشم می پیچید:

دیوونه کیه عاقل کیه...جونور کامل کیه...

واسطه نیار... به عزتت خمارم

حوصله هیچ کسی رو ندارم

کفر نمی گم سوال دارم

یک تریلی محال دارم

................................

جواب زنده بودنم مرگ نبود...جون شما بود؟

مردن من مردن یک برگ نبود... تورو بخدا بود؟

..............................

اون همه افسانه و افسون... ولش؟

این دل پر خون... ولش؟...

...............................

گفتی بیا زندگی خیلی زیباست...دویدم

چشم فرستادی برام تا ببینم... که دیدم

آوردی حیرونم کنی که چی بشه نه والله

مات و پریشونم کنی که چی بشه نه بالله

پریشونت نبودم؟من حیرونت نبودم؟

تازه داشتم می فهمیدم که فهم من چقدر کمه

اتم تو دنیای خودش حریف صد تا رستمه

گفتی ببند چشماتو وقت رفتنه...

انجیر می خواد دنیا بیاد...آهن و فسفرش کمه

گفتی ببند چشماتو وقت رفتنه... ****

 

*از وبلاگ نگین

**ترانه فرناز از معین راهبر

***حافظ شیرازی

****حسین پناهی

عکس: رضا حبیبی

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 20:17  توسط فرشید | 

دلی که سنگ گذاشته باشی روش

قفل می خواد چه کار؟...

 

دیشب تا ساعت 5 نخوابیدم. چرایش بماند. وقتی دیدم در جدال با خواب، باختم ، بلند شدم و به کارهای معوقه رسیدم. اما هر چقدر هم خودت رو سرگرم کار کنی، باز هم:

تنهایی شب، بد جوری غریبانه ست...

فقط از صدای زنگ ساعت دیواری، می فهمیدم که یک ساعت گذشته...

موسیقی غمگین ساعت دیواری

افسرده ام می کند

این وقت شب

گنجشک از کجا بیاورم؟

تا آوازش به زندگی برم گرداند؟

آه گراهام

کاش اختراع نکرده بودی

تلفنی را

که زنگ نمی خورد...*

حدس من درست بود و به احتمال زیاد بقیه ی کارها به هفته ی آینده موکول میشه. اما از روند پیشرفت کار راضی ام.

خوشحالی ام به خاطر گل جواد نکو نام( که بازیکن مورد علاقه نویدی منه) زیاد طول نکشید. حیف شد. وقتی بعد از گل، این اس.ام.اس رو گرفتم، چشمام پر از اشک شد:

فقط به سلامتی پسرهات...هورااااااااااااااااااااا...

خدا رو شکر که تحلیلم در مورد نباختن ایران درست از آب در اومد.

فردا شب به ایران عزیز بر می گردم. باز هم دلبستگی های ایرانی...

باز چای مادر...و نگرانی مادر که در اتاق بالا تنهایی غصه نخوری...

 این خاک چی داره که آدمو پا گیر می کنه...

 

پ.ن(1): عاشقانه...

هرگز نکوش

که عشق خود را باز گو کنی

تنها عشق ناگفته

پایدار تواند بود

چرا که نسیم ملایم

خاموش و ناپیدا

می وزد...**

 

پ.ن(2): به یاد ققنوس سفر کرده ام...

یک سال پیش در چنین شبی، خبر به کما رفتن ققنوس رو شنیدم. اینجا  رو بخونید. هنوز نزدیکانش مزارش رو نشونم ندادند. مهم خودش بود که تا وقتی بود، هر جا که می رفت و هیچ کس خبر نداشت، به من می گفت. برای پدرش بیش از همه صبر آرزو می کنم.

 

پ.ن(3): دو سال پیش!!...همین روز...همین وبلاگ...

 دو سال پیش در اولین روزهای وبلاگ نویسی ام، این شعر زیبای رضا رو گذاشتم:

لطفا کمی لبخند بزنید...یا نزنید

این عکس توی هیچ قابی جا نمی گیرد و تنها

یادگار زنی ست

که اول این شعر نوشت:

"دربست"

بعد رفت و ...

در را بست...***

 

*فریبا شمس کیا (ندا )

**ویلیامبلیک

***رضا حیرانی

عکس: نیاز

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 22:20  توسط فرشید | 

تو نیستی که ببینی

من اما...

دارم بزرگ میشم...*

 

کجای کاری  آقا فرشید!

 نبودی و ...

بزرگ شدند...

 

همیشه سعی می کنم به تمام وبلاگ هایی که به من سر می زنن و آدرس میذارن، گذری داشته باشم و بخونم و چند کلمه ای، براشون بنویسم. خیلی کم فرصتی پیش میاد که بتونم به وبلاگ سایر عزیزان سر بزنم.

امروز روز آرومی داشتم. بیشتر باید منتظر 5 شنبه و یک شنبه باشم تا مرحله دوم کارها شروع بشه. به همین دلیل فرصت بیشتری داشتم. بیشتر استراحت کردم و بیشتر خوندم. بین همین خوندن ها، سری به وبلاگ دوستان قدیمی زدم. نوشته اول مطلب، مربوط به وبلاگ عزیزی ست که در دیار غربته و همیشه به من محبت داره.

غروب دلگیر دیار غربت، تنهایی و سکوت غریبانه ی خونه، لبریز از بی حوصلگی بودن، و خوندن شعر اول متن، برای شکستن بغضی که چند هفته ای ست اسیرش کردم، کافی بود. آروم شدم.

ناصرم دیروز ایمیل زد . از دلواپسی خودش و نوید و پیمان برای بازی ایران نوشت.

salam pedar-
omidvaram ke haletoon khoob hast. michastam behetoon begam ke hafteye dige momkene javabam ucla va san francisco biyad. mano navid michasteem behetoon begim ke hatman berin baziye team melli ba kore berin. mano navid engadr delvapas hasteem va man fekr mikonam ke agar ham yek emtiaz begirim shans ovardim. vali be amoo reza, fariborz va hameye doosthatoon begin ke beran ke azadi por beshe va jaye mano navido peymano por konin ta inshala ye rooz hamamoon ye bazi ba ham bebinim. deltangetoonam va montazere in tabestoon hasatam.
pesaretoon-
Nasser

براش نوشتم علیرغم اینکه دایی رو مربی مناسبی برای تیم ملی نمی دونم و با اینکه بازی های تدارکاتی خوب نداشتیم، اما فکر می کنم روی غیرت بچه ها و خصوصیات ذاتی اونا، و روحیه ی جنگندگی خود دایی، در این بازی دست خالی نباشیم. براش نوشتم باید واقع بین باشیم و بدونیم که یک امتیاز هم می تونه برامون ارزش مند باشه. براش نوشتم حتی به برد ایران هم امیدوارم و بعید می دونم شکست بخوریم.

اما براش ننوشتم با خوندن هر کلمه ی ایمیلش، چطور قربون صدقه اش میرم.

براش ننوشتم وقتی اسم اونا رو در لیست ایمیل های ارسالی می بینم تا باز کردن ایمیل، نفسم به شمارش می افته.

براش ننوشتم که به وجودشون افتخار می کنم و دلخوشی من در این دنیای "پر از جدایی" هستند.

خدا کنه ایران فردا دل بچه هامو خوش کنه.

 

پ.ن(1): عاشقانه ای از عشق...

می ترسم از عشق

از عشق می ترسم

این شعر های عاشقانه که می نویسم

سوت زدن کودک است در تاریکی...**

 

پ.ن(2): غریبانه ای برای همه ی غریب ها...

تمام دنیا رو به تو بدن

ابر و باد و  ماه خورشید و فلک

در کار باشند تا ایام به کامت باشه

باز هم غریبی

وقتی که عزیزی در سفر داری

عزیزی که نتونی هر لحظه بخوای گرماشو حس کنی

و این درد کمی نیست...

ندیدم روز خوش تا رفت دامان دل از دستم

که در غربت بود هر کس عزیزی در سفر دارد...***

 

پ.ن(3): برای کسی که مثل هیچکس نیست...

بدون شرح برای کسی که

مثل هیچ کس نیست...

"مرد که عشق و حرف دلش رو شرح نمیده"

باید دیوونگی هامو ببخشی

نگاه سرد چشمامو ببخشی

می دونم گاهی حرفام خیلی تلخه

بگو  می تونی حرفامو ببخشی

باید گاهی تو چشمام خیره شی تا

ببینی تا چه حد غمگین و خسته ام

نمی دونم دخیل دلخوشی مو

به چشمای کدوم آیینه بستم...****

 

*از وبلاگ بهرخ

**شهاب مقربین

***صائب تبریزی

****ترانه مانی رهنما

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 22:52  توسط فرشید | 

خانه خلوت است

کوچه خلوت است

شهر خلوت است

در جهان کسی نفس نمی کشد

من چرا در انتظار او نشسته ام؟...*

 

ساعت 8 صبح به دبی رسیدم. جمع کردن کفیل سابق و کفیل فعلی و سهامداران قبلی ، در یک زمان کار سختی بود که سرانجام امروز به نتیجه رسید. گرچه تا ساعت 8 شب به جز برای دقایقی تمام رو در ادارات گذروندم، اما به یاری خدا یکی از مهم ترین گام ها برداشته شد.

عبدالله می گفت در 10 ماه گذشته اینقدر چهره ی شما رو غمگین ندیده بودم. گفتم خستگی و بی خوابیه.

با سماجت و مهربونی ادامه میده:

خسته تر و بی خواب تر، دیده بودمتون. غمگین ندیده بودم.

سعی می کنم در صدام، تحکم یک رئیس باشه نه حس تشکر یک بزرگتر از دقت و مهربانی یک کوچکتر...میگم مگه تو از ساعت خواب من خبر داری که پیش بینی می کنی؟. بعد سرم رو به صندلی تکیه می دم و میگم آهنگ قشنگیه...زیادش کن. ساکت میشه. با هوش تر و مودب تر از اونیه که ادامه بده.

فقط تو می تونی کاری کنی که

دلم از این همه حسرت جدا شه

به تنهایی ات قسم تنهای تنهام

اگه دستم تو دست تو نباشه

همه دنیا بخواد و تو بگی نه

نخواد و تو بگی آره تمومه

همین که اول و آخر تو هستی

 به محتاج تو محتاجی حرومه...**

احسان خواجه امیری می خونه. چشمامو می بندم تا بغضم به چیز دیگه یی تبدیل نشه.

"مرد که با شنیدن یه آهنگ، گریه نمی کنه"...

کارهای امروز خیلی خوب پیش رفت. درست بر خلاف هفته گذشته. و این عین زندگی ست. همه چیز غیر قابل پیش بینی.

قول داده اند تا 5 شنبه که هستم مرحله دوم کار هم انجام بشه. ولی بعید می دونم. هفته ی بعد هم باید چند روزی بیشتر اینجا باشم.

نه تفریحات سالم و نا سالم، نه هیچ سرگرمی دیگه یی نمی تونه جای خالی شیطنت های فریبرز و رضا رو در دفتر، و بهانه گیری ها و مهربانی های مادر رو در منزل و خیلی چیزهای نا نوشتنی دیگه رو پر کنه . تنهایی اینجا اذیتم می کنه.

تنهایی...

خاطرات بچه ها...

از در و دیوار این خونه صدای نهال متلک ها و شیطنت های نهال، وقار و مهربانی ناصر، فوتبال بازی کردن و شیرین کاری های نوید، صدای دگمه های پلی استیشن و گزارش یواشکی  بستنی خوردن من به نهال، از پیمانم میاد.

 

پ.ن(1): یک سئوال...

نمی دونم قبلا هم پرسیدم یا نه. اما دلم می خواد امشب هم جواب بگیرم:

چه کسی در این دنیا

سزاوار زندگی نیست

آن کس که فراموش می کند

یا آن که فراموش می شود؟...***

 

پ.ن(2): یک سال پیش ...همین روز...همین وبلاگ...

یک سال پبش نوشتم:

"من" و "تو"

همیشه "من" و "تو"

تا ابد

من و تو...

"ما"

خیالی ست

که در خواب های ما

می پیچد...****

و این خیال محال، همچنان با من زندگی می کنه و چون سایه، پا به پای من میاد...

 

*سعید سلطانی طارمی

**ترانه ی ماشین عبدالله!!

***ترجمه عباس صفاری

****راضیه بهرامی

عکس: رضا حبیبی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 22:58  توسط فرشید | 

از من یا علی...از تو کرم...

ریخته غصه ها...دور و برم...*

 

امروز از اون روزهایی بود که بسیار سرمایه دار بودم:

حرف هایی هست برای نگفتن. حرف هایی که سر به ابتذال فرود نمی آورند و سرمایه ی هر کس، به اندازه ی حرف هایی ست که برای نگفتن دارد...**

و امشب...سرمایه دار تر...

گاهی وقت ها با خودم میگم کاش در این دنیای وبلاگی، ناشناخته می نوشتم که اینقدر اذیت نمی شدم.

گه گاه تصمیم می گیرم، دنیای بدون خواننده ای درست کنم و ناشناس ناشناس، بنویسم.

بعضی به حق از نوشتنم ناراحت میشن. اما همینم. بعضی به ناحق توقع دیگر دارند، بعضی ها هم حد و حدود خودشون رو نمی دونند.

بذارید اینجا خودم باشم. منی که وقتی ماشینم رو می فروشم، میام مثل بچه ها ، صادقانه و خالصانه از دلتنگی می نویسم، نذارید خراب بشم. اینجا همین جوری قشنگه...زلال و صاف...

بی ادب و  بی تربیت و سگ!!  میشم هر کی بپرسه من از کدوم دسته هستم...

در مجموع دیشب بعد از پستی که گذاشتم، منو به اوج خستگی رسوندند. بگذریم...

از دست عزیزان چه بگویم...گله ای نیست

گر هم گله یی هست...دگر حوصله یی نیست...***

 امشب نوشتن نداریم...

 

پ.ن(1): معشوق، در را تمام...نمی بندد...

برخیز که عاشقان به شب راز کنند

گرد در و بام دوست پرواز کنند

هر جا که دری بود به شب در بندند

الا در عاشقان که شب باز کنند...****

"ای عاشق صاحب فال!

بدان و آگاه باش که اگر عشق، راستین باشد هر گونه ناراستی  پیش آمده در آن، در انتها چیزی جز دروغ نیست.

عاشق راستین، از کژی های حاصل از اختلاف، روی اگر از معشوق بگرداند، دمی ست و باز چاره یی جز بازگشت ندارد. معشوق نیز می داند که عاشق باز می گردد، از این رو هیچ گاه در را تمام نمی بندد".*****

 

پ.ن(2): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ...

از اینکه به اتاقم بیای

و در را باز کنی

هراس ندارم

فقط قبل از آمدن تماس بگیر

شاید کمی پیر شده باشم...******

 

*حکایت نهم مسعود فرد منش

**دکتر علی شریعتی

***ترانه داریوش

****بابا افضل کاشانی

****موسا اسدیان

******سعیده زارع

عکس: رضا حبیبی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 23:1  توسط فرشید | 

۶۹۵

آن روزها...با رضا...

چقدر کوک بزنم

به ساعتی که در خنده های ما

خواب نمی ماند دیگر...*

 

به پشه می گن شما زمستونا پیداتون نیست؟ میگه:

نه اینکه وقتی توی تابستون می آییم خیلی خوب برخورد می کنید...حالا حکایت ماست...

می گفت چرا منو به بازی نمی گیرید. من که توی دنیای مجازی نیستم. به بازی اش گرفتم. بازی ام داد...بگذریم.

امروز دلم دلداری هاشو می خواست. می دونم که رفته...

"مرد که خنگ نیست  که نفهمیده باشه رفتنش رو"

اما امروز دلم می خواست باشه.

ماشینم رو فروختم. بعد از سفر پدر، و رفتن فرناز و بچه ها، دیگه هیچ "از دست دادنی" تا به حال ناراحتم نکرده. اما امروز که روی نا درویشی و خلف وعده یک ‌آدم پر ادعا، مجبور شدم ماشین رو بفروشم، دلم گرفت. اون وقت ها که داشتمش، می اومدم خونه، می گفتم فرناز فلان طور شد. مثل مادری که بچه اش رو ناز کنه و خرش کنه، قربون صدقه ام می رفت و با یه جمله آرومم می کرد. من هم بیشتر خودم رو لوس می کردم و ناراحت تر از اونی که بودم، خودم رو نشون می دادم تا بیشتر غصه بخوره و نازم رو بکشه.

" مرد که اینقدر بد ذات نمیشه...میشه..."

نه اینکه مرد که غصه نمی خوره...می خوره اما دیگه غصه خوردن فایده نداره. نتونستی نگه اش داری...رفت. زندگیتو بکن فرشید جان.

چکی که فریبرز از مشتری گرفت، یه امضا کم داشت. تا بهش گفتم، فهمید چه بعد از ظهر سر تا پا عذابی رو از دست من وسواسی باید بکشه. دلم براش سوخت که اسیر دیوونه بازی های منه.

اومدیم خونه. مادر با رضا از دکتر اومده بودند. مادر سر حال بود، از تشخیص و قوت قلبی که دکتر بهش داده بود. کلی با هم لاس زده و موبایل رد و بدل کرده بودند.

من و فریبرز سر میز نهار، دو طرف مادر نشسته بودیم. به مادر گفتم فریبرز سی میلیون چک رو اشتباهی گرفته.  مادر هراسان به من نگاه می کرد. بعد فریبرز سر به سرش می ذاشت و می گفت مامان براش جبران می کنم. بعد رضا می گفت فردا شب توی مسابقه ای که هر هفته شرکت می کنیم برنده میشم، من پولش رو میدم. چند بار سرش چرخید تا به چهره ی ما نگاه کنه ببینه کی راست میگه. بعد یه دفعه داد زد و گفت گردنم درد گرفت،  بس کنید دیوونه ها. جای فرهاد خالی بود که هر سه ی ما رو دعوا کنه.

ظهر روی کاناپه دراز کشید. گفتم برو روی تختت بخواب. گفت می خوام پیش شما ها باشم. دکتر برای افسردگی اش هم دارو داد. اما فکر می کنم رد و بدل کردن تلفن های خصوصی، افسردگی اش رو بهتر کرد!

فریبرز لحظه به لحظه زنگ زد تا خیالش راحت شد که صاحب چک اومده و چک رو امضا کرده. مطمئنم پیش خودش قسم خورد دیگه در این کارها پا پیش نذاره، اما می ذاره.

به دیدن شریکم در زندان رفتم. فردا با طرف حساب هاش قرار ملاقات دارم. برادرهاش اومدند و دیدند که کی راست میگه کی ...بگذریم.

در مجموع روزهای سخت کماکان ادامه داره.

روزای سختیه نه؟

باز میگم نه... مثل روزای دیگه اس

تو سرم چیزایی هست

باز میگم نه...مثل چیزای دیگه اس

با خودم حرف می زنم

از خودم...از تو...از زندگی

شعرامو خط می زنم

از رو بی حوصلگی...**

 

پ.ن(1): یاد آوری برای خودم و برای عاشقان...

تقویم روی میزم گفت:

عشق ورزیدن

ضمانت تنها نشدن نیست...

بهش گفتم تقویم عزیز فرشید مهربان! این جمله ات رو با تک تک سلول های بدنم حس کرده ام.

 

پ.ن(2): یک سال پیش ...همین روز...همین وبلاگ...

یک سال پیش نوشتم:

نه نه این قرارمون نبود...***

ناصر اومد بدون تو...

ناصر، نوید و پیمان رو آورد بدون تو...

نهالم میاد بدون تو...

و همچنان زندگی رو ادامه میدم...بدون تو...

نه نه این قرارمون نبود...

امسال می نویسم:

قرار کیلویی چنده بانو...

دل تو شاد...

 

*مرتضی بخشایش

**مسعود فرد منش

***ترانه احسان خواجه امیری

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 23:31  توسط فرشید | 

تیغم می زنی

خون در نمی آید

پیشتر

همه را دیده باریده است...*

 

یک سفر بی ثمر رو پشت سر گذاشتم.

"مرد که  نباید همیشه سفر هاش پر ثمر باشه"...

در راه رفتن به فرودگاه، تماس گرفتند که یک شنبه بعد از ظهر باید مجددا در دبی باشم. خدا کنه فردا بتونم هم بلیط و هم هزینه های مربوط به یک شنبه رو آماده کنم و گرنه، باز کارهام دو هفته عقب می افته.

ساعت 11 شب به تهران رسیدم. مادر همچنان "حال نداره". سرفه هاش قطع نشده. میگه تب دارم اما دکتر رضا امشب درجه گذاشت، تب نداشت. با مشورت دکتر، فردا به زور می برمش پیش دکتر خودش. مثل بچه ها لج می کنه و میگه نمیام. امروز بردمش بیرون و براش  آب هویچ خریدم. 4 تایی. من و مادر. دکتر و مادرش. با خودم گفتم "بچه مثبت تر" و "پسر به به چه نیکویی تر" از من و پسر خاله با مرامم پیدا نمیشه. همه غروب جمعه با گرل فرنداشون  میرن کافی شاپ، من و دکتر با مادرامون. البته خدا عالمه دکتر قبل و بعد از اومدن به خونه ما، کجا بوده، اما قربون خودم برم! که تا ظهر خونه بودم، از ساعت 2 هم در مطب دندان پزشکی، امانم بریده شد.

دیشب هم به محض رسیدن مجبور شدم، عزیزی رو به بیمارستان ببرم و تا 3 صبح اسیر بودم.

در مجموع ایام  می گذرد، اما به سختی.

و ما در نهایت پر رویی خدمت عرش کبریایی عرض می کنیم که:

بتازون تا دلت خواست

که من صبرم زیاده...**

تصور اینکه فردا به چند قسمت از کارهام می تونم برسم و تا چه حد موفق خواهم بود، تنم رو می لرزونه. اما لطف خدا هست و امید به حل مشکلات.

 

پ.ن(1): حلال کن...با اینکه حرام شدی...

تا توان داشت و می تونست، زجرش داده بود. دست فلک، یا شاید هم یک اتفاق، اونو به بد ترین شرایط ممکنه ی جسمانی رسونده. اطرافیان پیغام دادن حلالش کن.

حالا چطوری من حلالت کرده باشم

وقتی تو اینطوری حرامم کرده باشی؟...***

گفتم حلالش کن..."گذشت خصلت مردان است". یک زن هم میتونه جوانمرد باشه. خدا کنه حلالش کنه.

 

پ.ن(۲): داد و ستد عاشقانه قرطیانه!...

دو تا  دوستت دارم میگی

صد تا حسابش می کنی

این یه ذره دلخوشی هم

خودت خرابش می کنی...****

عزیزم سر قیمت چونه نمی زنم! تو یکی بگو... هزار تا حساب کن...

 

پ.ن(۳): تکنولوژی پیشرفته ادراری!...

بدون هیچ شرحی اینجا  رو ببینید...

 

پ.ن(۴): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ...

یک سال پیش نوشتم:

گناه کاری  رو سیاهم

باید به قطب بروم

هفتاد کشیش یخی بتراشم

و آن قدر اعتراف کنم

تا از خجالت آب شوند...*****

فرقش با سال گذشته، اضافه شدن تعداد کشیش هاست و راه افتادن سیلاب...

 

*از وبلاگ لبخند

**ترانه احمد آزاد

***مهدی فرجی

****ترانه سپیده

*****علی نجفی

عکس:رضا حبیبی

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 22:29  توسط فرشید | 

زندگی در گرو خاطره هاست

خاطره در گرو فاصله هاست

فاصله تلخ ترین خاطره هاست...*

 

دیشب با خودم گفتم: فرشید جان! درسته امروز کارها اصلا خوب پیش نرفت، اما عزیز دلم!! تو که کتاب های روانشناسی، زیاد خوندی، فردا رو با روحیه ای خوب شروع کن...در ذهن خود تصور کن فردا جلسه با نماینده بانک چه خوب برگزار میشه...خودت رو در اداره امور اقتصادی ببین که کار شرکتت تموم میشه...

صبح رو با ورزش شروع کردم. دوشی گرفتم و سر حال اومدم.

نماینده بانک نیومد. به علت بد قولی کفیل، کارهای شرکت انجام نشد. در تماس تلفنی با تهران فهمیدم، تب مادر قطع نشده. یک دعوای حسابی با مرکزی که قرار بود برای سرم و آمپول مادر، کسی رو اعزام کنه، همه دست به دست هم دادند تا کتاب های روانشناسی، مورد هجوم ادبیات نه چندان مودبانه ام قرار بگیرند.

یکی از بی ثمر ترین سفرهای امسال به دبی رو پشت سر گذاشتم. بعید می دونم فردا هم کاری صورت بگیره.

انگار در "آرامش به سر بردن"  و "بی اضطراب زندگی کردن" به ما نیومده.

عاقبت بویی نبردیم از سراغ عافیت

ساحل گم گشته ی ما را به دریا ریختند...**

چند دقیقه قبل با مادر صحبت کردم. تبش قطع شده. خیالم  کمی راحت شد.

قسمت عمده ای از روند کند کارها در این خراب  شده، به دلیل ایرانی بودنمه. یاد این شعر افتادم:

معشوقه من

در آلمان

یا اسپانیا به دنیا آمد

من در آذربایجان

غم آخرم باشد...***

 

پ.ن(1): برای عرش کبریایی...

ای خدای مهربون، فرشید به فدای عدل و عظمت و جلال و جبروت عرش کبریایی ات. حالا هی کار ها رو بپیچون. هی گره اندر گره اندر گره...

من که ول کن تو  نیستم. اما برای خودت خوبیت نداره. سر به سر کی داری میذاری. فکر کردی من کی ام؟ خدا جون! من فرشید حیرانی ام. یه بنده ی  خسته از زمین و زمان. بسه دیگه. چقدر فشار. من که به جز درگاه تو جای دیگه یی رو بلد نیستم. حالا هی سر به سرم بذار. هی به همه بگم خدا یار منه. درست میشه. خدا جون تو که " بنده ضایع کن" نبودی...

دستمو بگیر عزیز دلم...

دسنمو بگیر عزیز دلم...

خداوندا به فریاد دلم رس

کس بی کس تویی مو مونده بی کس

همه گویند "فرشید" کس نداره

خدایا یار منه چه حاجت کس...****

 

پ.ن(2): یک سال پیش ...همین روز...همین وبلاگ...

یک سال پیش نوشتم:

نگاهت

تخم کبوتر را می ماند

برای

زبان بسته

 دلم...*****

 

*اس.ام.اس رسیده ی امروز(نمی دونم از کیه)

**بیدل دهلوی

***آیدین روشن

****اثر مشترک بابا طاهر عریان و فرشید!!

*****سیما حجازی

عکس: نیاز

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 22:53  توسط فرشید | 

کلبه ای جنگلی

ویلایی ساحلی

دوبلکسی آبی

یا آپارتمانی چهل و چند متری

چه فرق می کند

تنهایی ات را

کجا بگذرانی...*

 

مرتبا با ایران در تماسم. مادر به لطف خدا و کمک عزیزان، خیلی بهتره. تا فردا صبح هم باید آمپول بزنه. فکر می کنم بیشتر از بیماری، تنهایی اذیتش کرده بود. هیچ جا نمیره و حوصله ی کسی رو هم نداره. نباید بذارم به طرف افسردگی، بیشتر پیش بره. در سفر دبی، دکتر رضا این مورد رو  تذکر داده بود.

وقتی امروز تلفنی سرم غر می زد و می گفت  باز شلوغش کردی و همه رو ریختی اینجا؟! از ته صداش می فهمیدم چقدر خوشحاله که دورش شلوغه. با آب و تاب برام می گفت کیا اونجان...

سفر آروم و خوبی داشتم. اما کارهام اصلا خوب پیش نرفت. فردا دو جلسه بسیار مهم دارم که هر دو برای کارهای دبی من سرنوشت ساز خواهند بود.

کارها که تموم شد، به خونه اومدم. یاد سفر های اول افتادم که اینجا چقدر برام جذابیت داشت. شاید نبودن بچه ها دلتنگم می کنه. شاید هم عادته که اذیت می کنه. همه چیز برام یکنواخته.

اس.ام.اس زیبایی دیروز برام فرستادند:

ساکنان دریا

پس از مدتی

صدای امواج را نمی شنوند

چه تلخ است

قصه ی عادت...

 

پ.ن(1): آخر اعتماد به نفسی!!

صدای قشنگ خواننده،  توی فضای خونه می پیچه:

هنوز توی اتاق من...عطر تو رو حس میشه کرد

جای تو خالیه منم...همه وجودم شده درد…

اما از اینجا به بعدش، مثل خودم میشه آخر اعتماد به نفسی!!

رفتی نمی دونم چرا

دادی منو به بی کسی

هیشکی مثل من نمیشه

یه روز به حرفم می رسی...**

 

پ.ن(2): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ...

یک سال پیش نوشتم:

"کاش دل هم مثل دندون بود. می شد اونو کند و انداختش بیرون. می شد براش روکش کشید. می شد پرش کرد. اما نه..اگه این ها می شد که... دل دیگه دل نبود. گر چه الان هم... دل دیگه دل نیست".

گلایل را دوست دارم

به خاطر قلبش

که از پس برگ های لطیفش پیداست

دل آدمی پیدا نیست

و سر انگشتانت را سیاه می کند...

چون گردو

اگر بگشایی

و ببینی...***

 

*ساره دستاران

**ترانه بابک جهان بخش

***شمس لنگرودی

عکس: رضا حبیبی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 22:56  توسط فرشید | 

باور کردم

تنهایی را

چقدر دلم

کسی را نمی خواهد امشب...*

 

از دیشب تب مادر کم شد. اما امروز ظهر که به همراه فریبرز به خونه اومدیم، دیدیم باز حالش بد شده. فریبرز گفت به حرف مادر گوش ندیم و دکتر خبر کنیم.

وقتی دکتر براش سرم نوشت، با التماس به من نگاه کرد و گفت: به خدا دیگه هر چی بگی می خورم، سرم نه.

به دکتر نگاه کردم، قبول نکرد.

در گالری سایت، عکسش رو گذاشتم که سرم به دستش وصله.اینجا  رو ببینید.

دکتر رضا اومد، زیاد موافق سرم نیست، اما قطع هم نکرد. سرفه های مادر اذیتش می کنه که امیدوارم با داروها خوب بشه.

با اومدن دکتر و رضای خودمون، روحیه مادر بهتر شده. فریبرز هم قراره شب بیاد بهش سر بزنه.

بعد از ظهر که تنها بودیم، بغض کرد. برخلاف ادعایی که می کنه و میگه می خوام تنها باشم، دلش می خواد همه دورش باشن و جویای احوالش.

به دکتری که بالای سرش اومده بود، با بغض گفت: دختر داشتن برای این وقتا خوبه.

امشب که دور و برش شلوغ شد، روحیه اش هم فرق کرد. بد شبی مسافرم. فکرم اینجاست. البته در مجموع به جز ضعف شدید ناشی از غذا نخوردن، فکر نمی کنم مشکل حادی داشته باشه.

بعد از ظهر براش لیمو شیرین آب گرفتم، وقتی ریختم توی لیوان، دیدم چقدر خوش رنگه! تا دیدم حواس مادر نیست، سر کشیدم و نوشیدم. دوباره براش گرفتم.

 

پ.ن(1): آزمون سخت عاشقان...

چنانت دوست می دارم که وصلم دل نمی خواهد

کمال دوستی باشد مراد از دوست نگرفتن

مراد خسرو از شیرین کناری بود و آغوشی

محبت کار فرهاد است و کوه بیستون سفتن...**

ای عاشق صاحب فال!

بدان و آگاه باش که حرمت تن، در عشق، والاترین و بالاترین حرمت هاست.

راه شناخت یار و یا آن که ادعای عشق به تو دارد، در آغاز، این است:

مگذار حتی سر انگشت تو را لمس کند، چه رسد به بوس و کنار!

آن گاه نگاه کن که تا کجا با تو همراه است.

پای اکثر مدعیان عشق، اینجا می لنگد.

 

پ.ن(2): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ...

به هوش باش

به هوش باش

و گرنه خواهی دید آن لحظه را

که خواهی دید

و چاره نیست...***

 

*از وبلاگ لبخند

**سعدی شیرازی

***اسماعیل خویی

عکس: رضا حبیبی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 22:40  توسط فرشید | 

۶۹۰

کسی در خواهد زد

کسی در راه است

دارد می آید

و در خواهد زد

کسی در می زند

ولی بگویید

من دارم می روم...*

 

صبح با صدای مادر از خواب پریدم. سراسیمه به طبقه پایین رفتم. روی زمین افتاده بود. وحشت تمام وجودم رو گرفت. در همون چند ثانیه ای که خودم رو به مادر برسونم، قلبم تیر کشید و هزار فکر از سرم عبور کرد.

خوشبختانه مسئله ی خاصی نبود. غیرتمندانه بلند شده بود تا مثل همه ی روزها، کاری رو انجام بده که نمی تونم بنویسم. به علت ضعفی که داشته سرش گیج میره و به زمین می افته. سرش به شوفاژ برقی برخورد می کنه. نمی تونست از روی زمین بلند بشه. بغلش کردم و با دعوا به اتاقش بردم. شب قبل تاکید کرده بودم که خودم همه ی کارها رو انجام میدم. لحظه های سختی بود.

خودم مجبور شدم با دو قرص زیر زبونی کمی آروم بگیرم.. سرماخوردگی مادر بهتر نشده و همه اش روی تختش خوابیده. فریبرز اومد سر زد، اصلا متوجه نشد. اما عزیز دردونه ی مادر ...رضا اومد و به زور بهش چای و عسل داد و کمی سوپ. خورد و دوباره خوابید. راضی نمیشه حتی دکتر به خونه بیارم. میگه دوره اش فردا تموم میشه.

برای ترخیص کالایی که دو ماهه اسیر شده، امروز قراری نامشروع! داشتم. تصورش رو هم نمی کردم برای انجام کاری خلاف معمول، به جماعتی باج بدم که از رویارویی با اون ها متنفرم.

هر صبح به بازار می روم

برای به دست آوردن روزی

جایی که دروغ فروخته می شود

امیدوارانه

جایی در صف فروشندگان برای خود

دست و پا می کنم...**

وقتی قول و قرار ها گذاشته شد، حاج آقا برادر گرامی فرمودند راضی باشید که حلال باشه!

فریبرز در نهایت دلسوزی پر پر می زد و می گفت تفاوت کار، دو ماهه داداش! هزینه نکن. بهش یاد آوری کردم تعهداتم به کجاست. آروم گرفت.

 روزهای بدی رو سپری می کنم.

 

پ.ن(1): به بهانه ی انتخابات...

خدا قوت. خسته نباشند نمایندگان ما...اینجا  و اونجا ! رو ببینید.

 

پ.ن(2): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ...

شرحی نمی خواد. توضیح هم لازم نیست. یک سال پیش نوشتم:

بغضت گرفته بود مرا توی دست هاش

می خواستم که گریه کنم تا...ولی نشد

بد قولی قشنگ خدا، خنده دار نیست؟

می گفت می رسیم به هم ما... ولی نشد...***

 

*بیژن جلالی

**برتولت برشت

(ترجمه آیدین عالی نژاد)

***صدیقه حسینی

عکس:رضا حبیبی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 22:48  توسط فرشید | 

برام دعا کن عشق من...همین روزا بمیرم

آخه دارم از رفتنت ...بد جوری گر می گیرم

دعا کنم که این نفس...تموم شه تا سپیده

کسی نفهمه عاشقت...چی تا سحر کشیده

برام دعا کن عشق من...همین روزا بمیرم...*

عزیز دلم...

یه دفعه خر نشی دعا کنی!!

حالا حالا ها آرزو دارم...

 

وقتی صبح، برنامه ی کاری ام رو مرور می کردم، دلهره داشتم که چه جوری می تونم به همه ی کارها برسم.

شب رسید و کار ها تموم شد. به بیداری و دلواپسی دیشبش نمی ارزید.

ساعتم خواب مانده است

من اما

تا صبح بیدار...**

نیمی از عمرمون رو در اضطراب لحظه هایی می گذرونیم که میان و میرن و هیچ اتفاق خاصی نمی افته. دنیا هم به آخر نمی رسه.

اتفاقی که باید بیفته...می افته...

ساعت 10 در جایی بودم که افسوس خیلی چیز ها رو خوردم. جایی و افسوسی که نوشتنی نیست...

ساعت 12 با برادران شریکم که گرفتار شده، جلسه داشتم. به خاطر گرفتار شدن شریکم، کالاهای وارداتی ام بلوکه شده، باید ترفندی پیدا کنم که در دو هفته آینده اونها رو ترخیص کنم. لحظه های سختی رو می گذرونم. تعهداتی دارم که نفسم رو به شمارش انداخته.

ای عرش کبریایی از اون کارهای خدایی می خوام که...

مادر در کنار پا درد، دچار تب و لرز شدیدی شده که تمام روز، روی تختش خوابید. برای شام خودم غذا درست کردم!

چلوکباب و باقالی پلو. مهمان همیشگی می گفت خیلی خوشمزه بود اما من غذای اون یکی رستوران رو بیشتر می پسندم!.

این جمله رو امروز در تقویم روی میزم خوندم:

من می دونم که دو خط موازی هیچوقت به هم نمی رسند مگر اینکه یکیشون برای دیگری بشکنه...

توضیح برای تقویم عزیزم: ما شکستیم و نرسیدیم...

 

پ.ن: یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ...

یک سال پیش عکسی از داخل هواپیما گرفتم. از روی ابرها و نوشتم:

بر فراز ابر ها

در راه دبی

نهالم داره میاد

زمین و آسمان

از آن من است...

امروز می نویسم:

زیر ابرهام

نهالم داره نمیاد!!

زمین و آسمان پیشکش...

کوفت هم

از آن من نیست...

خدایا به داده هایت شکر

به نداده هایت کمی گله و اخم...

به داده ها و پس گرفته هایت

یک اعتراض اساسی...

اون دنیا، سر پل صراط، وقتی میگی، آقا فرشید! بفرمایید برید توی بهشت!! اول حسابی اعتراضم رو مطرح می کنم و میگم:

دل مستحق این همه آزار نبود...***

بعد میرم بهشت!!...

 

*ترانه رضا صادقی

**فریبا عرب نیا

***مسعود امینی

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 23:54  توسط فرشید | 

وقتی می آمدی

حیات پر می شد از عطر ترنج

حالا تو رفته ای

و فقط

رنج مانده است...*

توضیح: عکس ترنج نداشتیم، پرتقال گذاشتیم. کی به کیه...

 

دیشب از دبی برگشتم. قبل از رفتن به فرودگاه، یکی از همکاران خبر داد که برای همسر سابقش اتفاق وحشتناکی افتاده. در جاده شمال تصادف شدیدی کرده و در حالت بیهوشی به سر می بره. نمی دونم از پستی و خود خواهی ما آدم هاست، یا فقط من اینقدر بدم.

بلافاصله خدا رو شکر کردم که در سفر هفتگی شمال تا حالا سلامت موندم. از این حالت خودم بدم اومد.

در فرودگاه دبی خبر رسید دومین هواپیمای ایران ایر ظرف دو هفته گذشته، به هنگام نشستن در فرودگاه مهر آباد دچار سانحه شده. این بار پرواز عسلویه به تهران بوده و ترکیدن دو چرخ هواپیما.

باز هم مهارت خلبان، از یک فاجعه جلوگیری کرده و تونسته هواپیما رو در انتهای باند متوقف کنه. خدا سومی اش رو به خیر کنه.

ساعت 11 شب به خونه رسیدم. وقتی دیدم مادر تنها نیست و رضا و آزاده پیشش هستند، خیلی خوشحال شدم. بعد از ظهر هم، فریبرز سر زده بود.

 احساس مسئولیت رضا نسبت به مادر، برام خیلی قشنگه. مادر با خوشحالی می گفت رضا جوجه خریده و خودش کباب کرده. 

اگر می دونستم رضا بعد از ازدواج، این همه "مرد تر"، میشه براش چند تا...نه ببخشید زود تر دست به کار می شدم!

کاش یکی هم به فکر این بود که منم کمی "مرد تر" بشم!!.

ساعت 4 صبح راهی شمال شدم. رضا حبیبی تقریبا کار ویلا رو تموم کرده. خیلی دلم می خواست نگهش دارم تا بچه ها تابستون آینده بیان و ببینن. افسوس که مشکلات اجازه نمیده. ساعت 9 شب به خونه رسیدم. حس کردم مادر دلش خیلی تنگ شده. گفت بیا پائین با هم  چای بخوریم. خیلی به دلم نشست. بالاجبار سریال حضرت یوسف رو هم در کنارش دیدم و چون تا به حال کامل ندیده بودم، همه رو برام توضیح داد. امشب بساط عروسی بود. به جناب یوسف هم به زور زن دادند. البته با توجه به روحیه دفاع از ضعفا! و حس فداکاری!!  و با مرام بودنم!! اگر من جای جناب یوسف بودم، خانم کتایون ریاحی رو به الهام حمیدی ترجیح می دادم. اما اصلا کسی از ما نظر نخواست.

به هر حال جناب یوسف زنی گرفت که نمی خواست. تازه امشب فهمیدم فلسفه ی اینکه چرا ما آقایان! اجازه داریم به تعبیر اون آقایان!! تا 4 تا اختیار کنیم؟! چی  بوده:

یکی همسری که هر دو همدیگه رو دوست داشته باشیم.

دوم همسری که ما دوستش داریم اما ایشان برای ما تره هم خرد نمی کند.

سوم همسری که ما را دوست دارد اما ما گرایش چندانی به ایشان نداریم.

چهارم همسری که هیچکدام همدیگر رو نمی خواهیم اما بنا به مصلحت سیاسی و یا کاری و پولی با ایشان مزدوج می شویم.

در حال حاضر من سه موردش رو آماده دارم! برای حالت چهارم هم باید فکری کنم تا شاید مشکلات مالی به یک باره حل بشه!!

از بحث شیرین ازدواج خارج بشیم.

دبی که بودم، مادر زنگ زد که شنبه منو ببر دکتر. امشب دبه کرده میگه یکشنبه میرم. منتظر اقدام دکتر رضا هم هستم. ورم یکی از پاها کمتر شده.

 

پ.ن(1): فال امشب...

گر به صد منزل فراق افتد میان ما و دوست

همچنانش در میان جان شیرین منزل است

سعدی آسان است با هر کس گرفتن دوستی

لیک چون پیوند شد، خو باز کردن مشکل است...**

خو باز کردن یعنی دل کندن

ای عاشق صاحب فال!

بدان و آگاه باش که کار عشق، پس از وصل، بسی بیش از ایام هجران است. هجر، دشواری دوری ست. اندوه عشق و غم تنهایی.

وصل رسیدن به اوجی ست که ماندن در آن و هوای پاک آن را به سینه کشیدن مدام، ظرافتی می طلبد که نیروی بسیار آن، تنها در عاشقان راستین است و بس.

پس بیش از آنچه در اندیشه ی یار خودی در اندیشه ی او باش.***

 

پ.ن(2): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ...

یک سال پیش نوشتم:

در تمام ایستگاه ها

تو ایستاده ای و...

دست تکان می دهی

من سراسیمه

پیاده می شوم

در تمام ایستگاه ها

تو رفته ای اما...****

 

*از وبلاگ لبخند

**سعدی شیرازی

***موسا اسدیان

****شهاب مقربین

عکس:رضا حبیبی

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 23:41  توسط فرشید | 

من دلم گرفته...

هر چه می روم...نمی رسم...*

 

سفر خوب و راحتی داشتم. گر چه طبق روال چند هفته اخیر، مجبور شدم زودتر از خونه بزنم بیرون.

کار های دبی، کمی کند اما به خوبی پیش میره. دلم در ایرانه و گرنه باید دو هفته اینجا بمونم.

دیشب نهالم زنگ زد و خبر از پیدا کردن یک کار مناسب داد و کلی سر به سرم گذاشت. بهترین دوپینگ زندگی من، تماس بچه هاست.

دلخوشی های آدمی چه زود...ولش کن...

جواب آزمایش های مادر، بهتر از اونی بود که فکر می کردیم. دکتر رضا خوشحاله که مشکل ورم غیر عادی پای مادر به کلیه مربوط نبوده. تا حدودی خیالم راحت شد . باید منتظر اقدام پسر خاله با صفای خودم باشم که تصمیم بگیره مادر رو پیش کدوم متخصص ببریم.

تنهایی خونه ی دبی اذیتم می کنه. مثل یه بچه، مظلوم میشم. وقتی اینجوری مظلوم میشم، دل خودم برای خودم می سوزه. یه آهنگ شاد هم توی این کامپیوتر کوفتی نیست:

خدا نگهدار عزیزم...اما نمیشه باورم

توی چشام نگاه نکن...این لحظه های آخرم

آخه چطور دلم بیاد...چشماتو گریون ببینم

میرم ولی اینو بدون...چشم انتظارت میشینم...**

چشم انتظارت نموند آقا فرشید!

 کجای کارت غلط بود آقا فرشید؟

 جان؟...

همه جا و زهر مار...

"مرد که با خودش حرف نمی زنه"

توی وبلاگ که همه چیز رو نمی نویسند

 چند تا پ.ن بذار و برو...

"مرد که به بغضش اجازه نمیده هر غلطی می خواد بکنه"...

 

پ.ن(1): عاشقانه ی دلگیر...

بی سبب نیست که...

هر چه بیش قدم پیش می گذارم

از تو دور تر می شوم

تو لحظه ی تولد منی...***

 

پ.ن(2): دل گیرانه ی سئوالی...

بعدا میگن توی این خراب شده همه چی پیدا میشه...همه  جا رو گشتم، چیزی که دل رو وا کنه پیدا نکردم:

می گیرد

دلمان هر از چند گاهی می گیرد

دل وا کنی سراغ ندارید؟****

 

پ.ن(3): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ...

این دل دیوونه هنوز حرفی برای گفتن داره....

باور کن...

یک سال پیش نوشتم:

قیل و قال ابرها تمام شد

ناودان ولی هنوز

حرف برای گفتن داشت...*****

 

*محمد رضا عبدالملکیان

**ترانه مجید خراط ها

***شهاب مقربین

****از وبلاگ شیرین

*****احسان پرسا

عکس: نیاز

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 22:43  توسط فرشید | 

وبلاگم دو ساله شد...

دو ساله براتون می نویسم

دو ساله براش می نویسم

دو ساله برای دل خودم می نویسم...

 

حدود یک ماه پیش کامنتی داشتم که جمله ی آخرش اشکم رو در آورده بود:

"دعا کنید واسش
من هنوز اونقدر بزرگ نشدم که بتونم مادرم رو آروم کنم
دعا کنید ............."

من فقط این جمله رو اضافه کرده بودم:

"نیازی به خواهش من نیست...می دونم از ته دل دعاش می کنید"...

متن کامل نوشته ی این عزیز رو  اینجا  بخونید.

امروز برام نوشت:

  سلام
"بالاخره
بعد از بیشتر از یه ماه
دکترای پایتخت گفتن که تشخیص دکترای ... اشتباه بوده
هیچ بیماری ام اس در بدن برادرم وجود نداره
فقط نیاز به مقداری داروی ویتامینی و تقویتی داره
اگه یادتون باشه ازتون خواسته بودم که براش دعا کنید
وظیفه بود که بیام و خبر خوب رو هم بدم
خیلی خیلی از ممنون
هم از شما
و هم از خواننده های خوبتون

خبر آزمایشهای خودتون خوشحالم کرد
دعا می کنیم که با خبر آزمایشهای مادر هم خوشحالمون کنید..."

از همون شب به خدا گفتم ای عرش کبریایی آبروی منو پیش این جوون مریز...

نمی دونم دعای کدوم یک از شما عزیزان در حق برادر این جوون مستجاب شده. مهم هم نیست که آیا واقعا  دکتر های شهرش اشتباه کرده اند یا نه.

قشنگی کار در اینجاست که خدای همیشه مهربون به قلب پاک شما عزیزان نظر کرد و آبروی منو خرید.

و خدایی که در این نزدیکی ست...

جواب آزمایش مادر فردا آماده میشه. از آزمایشگاه زنگ زدند که فردا بین ساعت 8 تا 12 ارسال می کنند.

با هر جون کندنی بود و به لطف دوستان، تقریبا با دست پر امشب عازم سفرم.

کی میگه در این دوره زمونه وفا و مهربونی و عشق مرده؟ امروز به چشم دیدم و با همه ی وجودم محبت دوستان رو حس کردم.

زیبا ترین چیز در باره ی عشق، این است

که نه عقلی دارد و نه خردی

زیبا ترین چیز در باره ی عشق، این است

که روی آب راه می رود

و غرق نمی شود...*

 

پ.ن(1): فال عاشقان...

چو عاشق می شدم گفتم...که بردم گوهر مقصود

ندانستم که این دریا...چه موج خون فشان دارد...**

دیروز عزیزی از خانمش گله می کرد. خانمی که روزی به شدت عاشقش بود. با بغض و خشم به من می گفت: نمی دونم چرا رفتارش عوض شده؟ نکنه زیر سرش....

براش گفتم و خوندم. برای شما عزیزان همیشه همراهم  هم، می نویسم:

"ای عاشق صاحب فال!

بدان و آگاه باش که هر بی اعتنایی معشوق به تو، نشان اعتنای او به دیگری نیست که بسیاری بی اعتنایی ها، نشان اعتناهای نا شده است.

عاشق دلیل رفتارهای معشوق را در خود می جوید، نه بیرون از خویش".***

 

پ.ن(2): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ...

یک سال پیش نوشتم:

بوسیدن تو برای من

تلخ ترین بوسه جهان است

وقتی که

نیستی و قاب عکس یادگاری ات

با من حرف نمی زند...****

 

پ.ن(3): ممنونم...

از همه ی شما مهربون های با صفا، به خاطر همراهی دو ساله، ممنونم. تک تک شما عزیزانم رو دوست دارم. از اون "ته های دل"...

 

*نزار قبانی(احمد پوری)

**حافظ شیرازی

***موسا اسدیان( به همت یارتا یاران)

****از وبلاگ باطله

عکس: یلدا محمد زاده

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 22:26  توسط فرشید | 

۶۸۵

از وقت های تنهایی ام

چه بادبادک ها ساخته ام

رها در آسمان

با نخی به دست باد...*

 

آدم حسابی! و پسر "به به چه نیکویی" باشی. رفتار های پر خطر نداشته باشی. به بانک های شریفه ملتت وفادار باشی. بانک های ملتت کف سرامیک، دیوار سنگ و قلب نرم  و کاملا بهداشتی باشند، همین میشه دیگه:

آزمایش میدی در کمال شهامت!...نه ایدز داری، نه هپاتیت، نه اعتیاد...(این فریبرز و رضا و آقا رضا حبیبی نمی دونم چرا جرات نمی کنند دور و بر آزمایشگاه ها پیداشون بشه)...

قندم تا 143 اومده پائین. تری گلیسرید به 187و کلسترول به 155 رسیده. مزاحم دکتر رضا نشدم که جواب آزمایش رو ببینه. جواب تست پروستات 3.5 شده که تا 4 قابل قبوله.

فقط ای.وان سی روی عدد 10 مونده که علیرغم بالا بودن به نسبت عدد  11.5 سری قبل بهتره.

امیدوارم  دکتر رضا تشویقم کنه و توی ذوقم نزنه.

جواب آزمایش مادر، پس فردا میاد. پاهاش متورم شده.  به زور پماد و فقط از روی غیرت راه میره.

تا فردا ظهر برای تهیه کسری مالی، فرصت دارم. قسمت اندکی مونده.

دوستان همه یاری کردند تا فرشید آبرو داری کنه.

 

پ.ن(1): شکنجه...

شکنجه بیشتر از این

که پیش چشم خودت

کسی که سهم تو باشد

به دیگران برسد

.............................

به آن که دوست ترش داشته

به آن برسد؟...**

جواب پ.ن(1): اوهوم... شکنجه ی  بد تر،  اونه که بدونی یار بی وفا نبوده...تو قدر ندونستی...

 

پ.ن(2): به من بگو دوستت دارم! شاید باورم بشه...

تو با دل شکسته ام...اینقده جفا نکن

تو اگه دوستم نداری...این جوری بد تا نکن

به من نگو دوستت دارم...که باورم نمیشه

نگو فقط تو رو دارم...که باورم نمیشه...***

عزیزم شما به ناباوری من چکار داری؟ به ترانه داریوش چکار داری...

به من  بگو دوستت دارم...که باورم...

که باورم...

که باورم...بگذریم...

 

پ.ن(3): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ...

پست سال پیش رو خیلی دوست دارم. دلم نیومد شعری از اون جدا کنم. اینجا  رو بخونید.

 

*از وبلاگ پشت پنجره

**نجمه زارع

***ترانه داریوش

عکس: نیاز

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 22:53  توسط فرشید | 

دلت می گریزد

خودت می مانی

گاه برای بودن

تکه تکه باید شد...*

 

صبح رو با تماس شریکم شروع کردم که از طرف یکی از طلبکارانش براش مشکل جدی درست شده بود. به عملکرد خودش کاری ندارم. نگران بچه هاش هستم. در ندانم کاری ما بزرگ تر ها، بیشترین آسیب به بچه ها وارد میشه، بدون اینکه گناهی داشته باشند.

برای روز 4 شنبه باید مبلغ مشخصی در حساب بانکی دبی داشته باشم. امروز با چند نفر صحبت کردم. کسانی که دستشون رو بارها گرفته بودم، کم لطفی کردند. کسانی که اصلا تصورش رو هم  نمی کردم قدمی بردارند، پا پیش گذاشتند. زندگی سرشار از صحنه های سورپرایز و شگفتی زاست.

امروز صبح من و مادر آزمایش دادیم. پس فردا جواب مشخص میشه.  از حالا نگرانم. توکل به خدا.

غصه هایی دارم خیلی معمولی.! غصه هایی که هیچ کاری شون نمیشه کرد. باید سوخت و ساخت. نه طرحش با دیگران ثمری داره و نه میتونی راحت از اونا بگذری. یک تضاد و اختلاف 65 ساله در این میان وجود داره که تمام روانم رو به هم ریخته و هیچ راه فراری براش نیست. بعضی وقت ها آدم شرمنده ی دلش میشه که چقدر غم، بار این دل بینوا کرده...

لایه لایه غم

لایه لایه گریه

چه دل پری دارد این پیاز...**

 

پ.ن(1): برای عاشقانی که "زیر آبی "نمیرن!!"

"ای عاشق صاحب فال!

بدان و آگاه باش که اگر در عشق، نباشی آنگونه که می نمایی، در انتها به خود است که آسیب می رسانی".***

روی به محراب نهادن چه سود

دل به بخارا و بتان طراز؟

ایزد ما وسوسه ی عاشقی

از تو پذیرد ...نپذیرد نماز...****

 

پ.ن(2): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ...

ته مانده های یک مرد "عاشق شکست خورده در عشق"، در تلاش بلند شدن از "سخت ترین زمین خوردن عالم" است.

یک سال پیش نوشتم:

سر راهم نه یک میخونه مونده

نه ساقی مونده نه پیمونه مونده

از اون مرد تو با اون قلب مغرور

یه عاشق با دلی دیوونه مونده...*****

 

*از وبلاگ لحظه های رویش...

**حمید رضا شکارسری

***موسا اسدیان

****رودکی

*****ترانه قدیمی عارف

عکس:رضا حبیبی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 22:53  توسط فرشید | 

دل خوابه و چشمای من بیداره

از ناله های من خبر نداره

می ترسم این خونه خراب عاشق

دسته گلی به آب بده دوباره

 چی میشه گفت به این دل دیوونه

هر چی میگم باز می گیره بهونه...*

 

تا حالا شده اونقدر روحت و مغزت خسته و سنگین باشه که نتونی جسمت رو حرکت بدی؟

امروز صبح در چنین حال و احوالی از خواب بیدار شدم. با رسیدن به دفتر، کوه مشکلات کاری شروع شد. در گیری با شریکم شدت بیشتری گرفته. یک اشتباه و محاسبه احمقانه در دبی گره کارهامو بیشتر کرده. این اشتباه نه به پا قدم فریبرز مربوط بود، و نه به هیچ چیز دیگه. فقط به حماقت خودم ربط داشت و بس.

حضور فریبرز و رضا از نظر روحی بسیار به من کمک می کنه و این کم چیزی نیست.

جنین خاطراتم

ذره ذره

فضای رحم را سنگین می کند

آبستن کدام حادثه شده ام؟...**

مادر، مشکل تازه ای برای پاهاش پیدا شده که دکتر رضا احتمال میده مربوط به کلیه هاش باشه. براش آزمایش نوشته. فردا صبح میان خونه که ازش آزمایش بگیرن.

اونقدر نجیبه که امشب می گفت "فرشید می خوای برای اینکه هزینه زیاد نشه با رضا برم آزمایشگاه بیرون؟"

مادر دوست بی ریاست...و به بیان پشت کامیونی!:

رفیق بی کلک...

این فریبرز "بد قدم خوش زبون" امروز حرف قشنگی زد:

در مورد مرگ و میر صحبت می کردیم. یه دفعه گفت:

"هر کی می خواد بمیره بمیره...مادر نمیره"

به دلم نشست حرفش. فردا خودم هم آزمایش میدم.

"مرد که آزمایشش رو بیشتر از سه ماه عقب نمی اندازه"...

 

پ.ن(1): عاشقانه یک عاشق، با اعتماد به نفس زیاد!...

لیلی

من آبروی عاشقان جهانم

هشدار تا به خاک نریزی...***

 

پ.ن(2): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ...

دل تنگم پر از حرف های نا گفته و نانوشته ست. مگه یه دل چقدر گنجایش داره؟

یک سال پیش نوشتم:

اگر می شد گفت

اگر می شد نوشت

آنچه را که ناگفتنی است

آنچه را که نانوشتنی است...****

 

*ترانه قدیمی داریوش

**مژگان قدیمی

***نصرت رحمانی

****بیژن جلالی

عکس: رضا حبیبی

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 23:17  توسط فرشید | 

چقدر خاطره از عشق

تو این موی سفیده

بازم دل میشه عاشق

همینم یه امیده...*

در کنار حافظیه ام...ظهر امروز...

 

بچه های فریبرز به قدری مشتاق برگشتن پدر و سوغاتی هاشون! بودند که دلم نیومد بگم با من به شمال بیاد.

مسیر رفت و برگشت فوق العاده خلوت بود و چندان اذیت نشدم. رضا کار ساختمان ها رو به مرحله نهایی رسونده. اما هنوز بحران مالی منو جدی نگرفته. با اینکه گفته بودم عملیات ملک "خالجیر" رو متوقف کنه، ادامه داده و مشکلاتم بیشتر میشه. دقایق خوبی در کنار رضا و زهرای عزیز و مهمون خوبشون گذروندم. آقا رضا به دستور خانمشون قرار بود میز نهار خوری رو تمیز کنند، اما مثل اینکه با وایتکس! یا جوهر نمک!! این کار رو انجام داده بود! سر نهار تا مرز خفگی پیش رفتیم. بعضی مرد ها رو برای کار خونه نساختند!

خسته ام و کم خوابی این چند شب اذیتم می کنه، بقیه نوشته ها باشه برای بعد...

 

پ.ن(1): ب...مثل بن بست...ه مثل هشدار...

نه من می توانم کاری بکنم

نه تو

زخم با خنجری که  رو  به  اوست

چه کند؟...**

 

پ.ن(2): فالی برای عاشقان...

مکن ای دوست به ما بد، نتوان کرد چنین

به حدیثی مرو از پیش و به کنجی منشین

بیم آن است که جای تو بگیرد دگری

آگهت کردم و گفتم سخن باز پسین...***

"ای عاشق صاحب فال!

بدان و آگاه باش که در هر کار مرزی هست که چون به آنجا رسیدی می بایست که دست از ادامه بشویی.مصداق این امر در عشق، بسی ظریف تر و حساس تر است.

توان تحمل معشوق را همیشه در نظر دار..."****

 

پ.ن(3): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ...

خسته ام...کمتر کسی می تونه بفهمه این روزها، در دل بی قرارم چی می گذره...

یک سال پیش نوشتم:

آگه ز روزگار پریشان ما نبود

هر دل که روزگار پریشان، نداشته است...*****

 

پ.ن(4): فریبرز در دبی...

فریبرز تا این ماشین و ردبول و کارمندان شریفش رو دید، بی اختیار به طرفشون رفت! برای دیدن فریبرز، اینجا  رو ببینید.

 

*ترانه ویگن

**نزار قبانی( ترجمه احمد پوری)

***فرخی سیستانی

****موسا اسدیان( یارتا یاران)

*****رهی معیری

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 0:7  توسط فرشید | 

درخت را ننویس

شاید که بخشکد

یا بشکند

بنویس زمستان

شاید گذشت فصلی و ما

سبز شدیم...*

 علیرغم همزمانی پرواز با ایران ایر و فریبرز! بدون هیچ حادثه و تاخیری به دبی رسیدیم!

این عرب ها انگار کمی "آدم حسابی" شناس شدن! من خیلی راحت بیرون اومدم، اما فریبرز رو برای اسکن چشم بردند. اماراتی ها حتما چشم پاک و ناپاک رو تشخیص میدن. خدا به فریبرز رحم کرد که اسکن مغز نکردند تا افکارش رو بخونند.

به خاطر جلسه ای که داشتم به فریبرز گفتم خودش بره خونه و من به همراه عبدالله عازم اداره امور اقتصادی دبی شدیم.

وقتی میگم این فریبرز بد قدمه شما میگید نه....نه فریبرز که نبود! وقتی میگم این عبدالله بد قدمه...نه اونم که رفته بود ماشین رو پارک کنه. به هر حال هر چی بود در کارم گره افتاد و همه چیز به فردا موکول شد که ساعت هفت و نیم باید برم اونجا.

بعد از ظهر یک ساعتی رو استراحت کردم. غروب به همراه فریبرز رفتیم امارات مال. برای بچه هاش عاشقانه خرید می کنه. لذت می برم.

البته من که اصلا دقت نکردم! ولی وقتی از فروشگاهی بیرون می اومدیم و فروشنده زیبای چشم عسلی کم لباس! به ما گفت:

"باي سر"(فاصله "اس تا آر" یه دریا بود! یعنی حسابی کشید و موزیکالش کرد)، برادر من از ته دل گفت: قربانت!! انگار داره با یکی از شعب بانک ملت حوالی میدون مولوی صحبت می کنه...

فردا تا حدودی تکلیف کارم روشن میشه. به امید خدا شب بر می گردیم. اگر بدن خسته ام یاری کنه، صبح جمعه باید برم شمال.یک هفته فرصت دارم که گره ای از کارم باز کنم. خدایا مددی...

 

پ.ن(1): حسرت نوشت پنجم...

یک جمله لحظه خداحافظی اش تمام قوت قلب سال های دوری بود:

فرشید...دوستت دارم و منتظرتم....

نه دوستم داره و نه منتظرمه...

بد جوری باختی آقا فرشید...

بلیط تک سفره

می دانست

می دانست...**

 

پ.ن(2): یک لحظه خوبی به من بده...

یک لحظه خوبی به من بده

از من بگیر روح و تنم

برای یک لحظه خوشی

به هر دری در می زنم...***

یک لحظه خوبی به من بده...

بی انصاف نباش آقا فرشید...13 سال به تو خوبی داد...زندگی داد...تو چی بهش دادی؟. حقته...خودت بهتر از هر کسی می دونی...که حقته...

سزای آنکه قدر ندانست...بگذریم...

 

پ.ن(3): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ...

بد جوری خسته ام...

خسته از کار

خسته از اضطراب

خسته از انتظار...

انتظار بی فرجام...

یک سال پیش نوشتم:

بی آشیانه را شوق ماندن نیست

سنگ بر زمین انداز

من خود پریده ام...****

 

*آسیه امینی( از وبلاگ داود)

**شبنم آذر

***ترانه رضا صادقی

****از وبلاگ لبخند  

عکس:رضاحبیبی

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 23:16  توسط فرشید | 

۶۸۰

چه عذابیه  که امروز

تو رو دارم و ندارم

موندی تا ابد تو قلبم

اما رفتی از کنارم...*

 

بچه دار شدم!!

نسیم زنگ زد. اسم بچه مونو  گفت! مونا...سه ساله...

فکرتون جاهای بد نره. به همت نسیم، قرار شده در یک کار خیر سهیم باشم. حس خوبی به آدم دست میده. یه جور "نوازش غرور"...

روزی که به همراه فریبرز به نمایشگاه رفتیم، بهش گفتم نه سن و سال برام مهمه نه زشتی و زیبایی اش. اونی که هیچکس سراغش نمیره بدین به من. اما به هر حال نسیم هم در این بچه دار شدن حقی داره!! انتخاب کرد. مونای سه ساله...بیگناه آلوده به گناه مادری بیگناه که آلوده شده به گناه پدری گناهکار( کسی چه می دونه شاید اون پدر هم بیگناه باشه). هیچ کدوم اینا مهم نیست. مهم اینه که حالا من یک مونای سه ساله هم دارم، که شاید هیچوقت نبینمش، اما از ساعت دوی بعد از ظهر امروز که مجددا بچه دار شدم! حسش  می کنم.

مشکلات کاری امانم رو بریدن. به شدت احساس خستگی می کنم.

دلتنگی غریبی این روزها عذابم میده. وحشتناک بغض دارم. کاش بچه ای بودم که کسی اسباب بازی مو به زور می گرفت تا بهانه ای برای گریه پیدا می کردم.

"مرد که همین جوری گریه نمی کنه".

خوشحالم که در این روزهای بد "به هم ریختگی" فریبرز همسفرمه. بودنش یه جور تسکینه. حالا بد قدمه، باشه. پرواز با ایران ایره، باشه. همه چیز شلم شوربا و شیر تو شیر و قاطیه باشه. دلم به اندازه ی دل یه گنجشک، کوچیک و تنگ شده، باشه.

"مرد 115 کیلویی 185 سانتی متری با 5 کیلو لپ که دلش اندازه دل گنجشک نمیشه"...

حالا که شده...

 

پ.ن(1): کاویدن با عرش کبریایی...

خدایا

صبرم کاسه اش شکست

و دلم...

تا کجا باشم

 و نباشی؟

تا به کی بسوزم و

نسازی؟...**

خدایا زیاد جدی نگیر حرفامو...بیشتر از حقم به من دادی...فقط خسته ام. برای تو خودمو لوس نکنم برای کی بکنم؟

 

پ.ن(2): فالی برای عاشقان...

راز دار من تویی...همواره یار من تویی

غمگسار من تویی...من زان تو...تو زان من...***

"ای عاشق صاحب فال!

بدان و آگاه باش که در عشق، مالکیت، بد ترین شیوه ی دوست داشتن است، و دوست داشتن، بهترین شیوه ی مالکیت است".****

 

پ.ن(3): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ...

یک سال پیش از ترانه بنفشه ی  خانم مهستی انتخاب کردم و نوشتم:

کاش تو هم حال مرا داشتی

سینه ای از کینه جدا داشتی...*****

یک سال گذشت. این "کاش" هم از اون "کاش" هایی شد که "کاش" موند.

 

*ترانه امیر حسین مدرس

**از وبلاگ صدای گریه بارون

***منوچهری دامغانی

****موسا اسدیان

*****ترانه مهستی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 23:7  توسط فرشید | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
دل مشغولي‌هايي كه دارم و آنچه بر من گذشت و اين فردای نا پيداي من...
اينها نوشته‌هايي ست برای دل خودم، قلبي كه به قول نادر خان ابراهيمي: "آه از اين قلب كه جز درد در آن چيزي نيست".

پیوندهای روزانه
نشانه ها
حسود
مسافر
شاپرک
شهرام
سمیرا
گل کویر
اشک ها و لبخند ها
رویا عسلی
هیچکده
سارا
میترا رضائی
پرنیان
نا آشنا
آرتمیس
معرفی کتاب
شباویز
گاه نوشته
نمو
نجمه
سپیده
جعفر
گیلاسی
ملیحه
فرزانه
صبا
ستاره انتظار
ناصح
لیلا
مهری
آذر
مهناز
مریم(انتظار)
دل نانوشته ها
م.محمدی مهر
فریاد بی صدا
رویا وکیلی
نسرین
نوشا
غروب پائیزی
سپیده مشرقی
حسین(مهربانی)
نگار
باغ تنهایی
بانوی گیلک
اسما
مجید
خاطره
ژاله
فاطمه
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
پیوندها
وب سایت خودم با صد ها عکس از عزیزانم در قسمت گالری
پیش بینی کنید. میلیونر شوید
رضا حیرانی
برادران کیاسالار
مغایرت
وبلاگ برادرم فریبرز
عکس های رضا حبیبی
ده دقیقه به نه
برگزیده وبلاگ ها به انتخاب رضا حبیبی
آمار لحظه به لحظه جهان
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

فرشيد حيراني