![]() |
![]() |
|
| بنگر چگونه دست تکان میدهم گویی مرا برای وداع آفریدهاند |
|
این وبلاگ ... دیگر به روز نخواهد شد! پ.ن: تا شروع سال جدید!!
چیه؟ خوشحال شدید که دیگه نمی نویسم! به قول بچه های تخس و شیطون: فوتینا... اگه ننویسم...دق می کنم. لحظه های آخر سال 1387 رو می گذرونیم. نمی خوام مثل همه بگم در سال گذشته چه بر من گذشت و از این حرفها...که نوشته های یک ساله ام، شما عزیزان رو در جریان همه ی حوادث قرار داده. میرم سراغ عرش کبریایی که دیشب عیدی زیبایی به من داد. دوست دارم مرام عرش کبریایی رو که در اوج نا امیدی بنده اش رو تنها نمی ذاره. خدایا، در لحظه ی تحویل سال: خیلی ها پیش عزیزانشون هستند...اونا رو از هم جدا نکن. قرار نیست هر چی بنده داری که به درد هجر مبتلاشون کنی قربونت برم! خدایا، در لحظه ی تحویل سال: خیلی ها داغدار عزیزانی هستند که با رفتنشون، آتش به جگر بازمانده ها زده اند. بهشون صبر بده. خدایا، در لحظه ی تحویل سال: خیلی ها دور از عزیزانشون هستند که روزگاری یار هم بودند. درد هجر رو به لذت وصل، براشون مبدل کن. خدایا، در لحظه ی تحویل سال: خیلی ها جسمشون پیش کسی ست که روحش با او نیست. (این یکی رو دیگه نفهمیدم چه دردیه که به جون بنده هات انداختی). جسم های جدا از هم و "دل یکی" رو به هم برسون. خدایا، در لحظه ی تحویل سال: بیمارانی هستند که برای بهبود، فقط چشم به کرم و لطف تو دارند. اونا رو دریاب. هم برای خودشون. هم برای دل پر درد همراهانشون. ای عرش کبریایی: در سال جدید حال همه ی ما رو به " احسن الحال" تبدیل بفرما.
پ.ن(1): خاطره ای از دور دست ها... در سال های سخت "ناکجا آباد" دور هم جمع می شدیم. با چند برگ علف کنده شده از حیاط زندان، سبزه درست می کردیم. سمنو و سرکه رو بی خیال می شدیم. یک سال یکی از زندانیان در نجاری یک چوب رو تراشیده بود و به شکل ماهی درست کرده بود. بهش رنگ قرمز زده بود. در ظرفی انداختیم. شد ماهی قرمز سفره عید. در لحظه ی تحویل سال همه با شلوغ کردن و سر و صدا همدیگه رو بغل می کردیم و به هم تبریک می گفتیم. چند دقیقه بعد، هر کس به گوشه ای کز می کرد و در خلوت خود اشک می ریخت. دو سال متوالی این ترانه را زمزمه می کردیم: شب عیدی تک و تنهام... آخدا تک و تنها توی دنیام... آخدا همه امشب سر هفت سین می شینن من بدبخت چرا اینجام آخدا آخدا این دل "صاب مرده" ی من چرا آروم نمیشه آخدا از کی بخونم چی بگم آخدا روم نمیشه شب عید بی کس و کارم آخدا چرا من هیشکی ندارم آخدا...* خدایا در سال جدید وسیله ی آزادی زندانیان در بند رو فراهم بفرما...
پ.ن(2):فرنازیه... بانو به قولم عمل کردم...آزاد آزادی... اما روزی روزگاری این وبلاگ برای تو راه اندازی شده بود. روزی روزگاری دوست داشتی این ترانه شجریان رو برات زمزمه کنم: به من گفتی که دل دریا کن ای دوست همه دریا از آن ما کن ای دوست دلم دریا شد و دادم به دستت مکش دریا به خون...پروا کن ای دوست... حالا روزگار گذشته... من در جهان سوم و تو در آمریکا... این ترانه ی شجریان تقدیم به تو: سخن عشق تو بی آنکه بر آید به زبانم رنگ رخساره خبر می دهد از حال نهانم گاه گویم که بنالم ز پریشانی حالم باز گویم که عیانست چه حاجت به بیانم نه مرا طاقت غربت نه تو را خاطر قربت دل نهادم به صبوری که جز این چاره ندانم سخن از نیمه بریدم که نگه کردم و دیدم که به پایان رسدم عمر و به پایان نرسانم...**
پ.ن(3): عید همه مبارک... از همراهی همه ی عزیزانم در سال گذشته ممنونم، که برای شما می نویسم. ببخشید اگر علیرغم تمام تلاشم باز هم این پست غمگین بود. چه کنم که: روایت فاصله...کار ساده ای نیست...
پ.ن(4): مختصرانه... خوبه که هستی... امروز بیا ترانه خوانی بکنیم با سبزه و آب همزبانی بکنیم عید است و غبار غم گرفته ست دلم ای اشک بیا خانه تکانی بکنیم...***
*ترانه فیلم بابا نان داد **سعدی شیرازی ***از وبلاگ یک درد ساده ****ایرج زبر دست عکس: رضا حبیبی
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 7:53 توسط فرشید |
|
|
از پنجره ی دلتنگی به حیاط خیره شده ام نم نم باران روی سطرهای شعرم می نشیند...*
کارها به سرعت و خوب پیش میره. انگار روزگار هم فهمیده که وقت زیادی ندارم. حکمت مشکلات هفته ی پیش و عقب افتادن 15 روزه ی کار ها رو نفهمیدم. یادش بخیر وقتی از مادر بزرگم زیاد سؤال می کردم می گفت حالا یکیش رو هم نفهم. هفته ی آینده باید در دبی باشم. بلیط ندارم. چون قرار نبود بیام. کمی نگرانم. نباید به دست خودم، برنامه هام عقب بیفته. هر چه در سال گذشته، در چنین روزهایی در تب و تاب دیدار عزیزان بودم، امسال بی انگیزه ام. به هر حال روزگاره. باید با بد و خوبش ساخت. حتی اگه "خوبی" هاش در مقابل "بدی" هاش، اندک و ناچیز باشه. دیروز عزیزی در دبی زنگ زد و گفت تنها توی خونه نمونید. بیاین بریم "چهارشنبه سوری بازی". ( ده تا اس.ام.اس ندید کی بود!). ازش تشکر کردم. بهش نگفتم دلم پر از چهارشنبه سوریه. اما حرکتش به دلم نشست. مهربونی، وقتی همراه با یکرنگی و بدون هیچ منظوری باشه، به قلب آدم نفوذ می کنه. در آخرین ساعات سال 1387، یک قرارداد یک جانبه با جناب عرش کبریایی تنظیم می کنم.( شما هم تنظیم کنید). بهش میگم چه چیزهایی در سال 88 باید بهم بده! (کاری ندارم همه رو می دونه...باید به روش بیارم). در مقابلش می نویسم چه کارهایی می خوام بکنم که خشنودش کنه. (شما هم بنویسید).
پ.ن(1): منتظر می مونم... یه عیده دیگه هم اومد. همین. حرف دیگه یی ندارم. منتظر می مونم: روزی که بیایی برای همیشه بیایی و مهربانی با زیبایی یکسان شود روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم ............. و من آن روز را انتظار می کشم حتی روزی که دیگر نباشم...**
پ.ن(2): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ... یک سال پیش نوشتم. امسال هم می نویسم. تا کی باید بنویسم...نمی دونم. یک سال پیش نوشتم: نظر در تو می كنم ای بامداد كه با همه جمع چه تنها نشسته ای...***
*عبدالرحیم سعیدی راد **محمد رضا عبدالملکیان ***احمد شاملو عکس: رضا حبیبی
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 23:3 توسط فرشید |
|
|
عاشق چگونه صادق است که در انتظار دلش هزار راه می رود...*
آخرین روزهای سال رو سپری می کنیم. بوی عید به مشامم نخورده. اینجا که اصلا خبری نیست. چیزی به عید نمونده. با خودم فکر می کردم از 14 عید گذشته، 13 بهار رو بدون عزیزانم شروع کرده ام. به عرش کبریایی میگم مگه چند تا عید دیگه به من نفس میدی که عزیزانم رو به من نمیدی؟ با خودم میگم عزیزانم رو که به من برگردونده...همین هم خوبه... به عرش کبریایی میگم یه کم دیگه خدایی لطفا...
پ.ن: دل گیرانه... قطار ها فقط مسافر جا به جا می کنند دل هایی را با خود می برند و می آورند چشم هایی را به انتظار می گذارند و از انتظار در می آورند گاهی هم از ریل خارج می شوند و همه چیز را با خود می برند...** با خودم میگم: "مرد که کارهاش داره روبراه میشه...دلش نمی گیره"... اما می گیره... دله دیگه... اختیارش که دست تو نیست...هر وقت بخواد می گیره...
*دکتر غلامرضا کافی **ساره دستاران عکس: رضا حبیبی
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 23:18 توسط فرشید |
|
|
آوای غمناک در میان ویرانه های سالیان آشیان دارد شب برایم آواز می خواند که: "دوستت داشتم"...*
دیروز بعد از اینکه یک جای خیلی خوب بودم!!( کجا؟) "مرد که همه ی جاهای خوبی رو که میره نمی نویسه"... تلفنی از دبی داشتم که قسمت عمده ای از کارها انجام شده. به عرش کبریایی گفتم: من بردم! بهت التماس نکردم. حالا که دادی، آشتی می کنم. قلدارنه آشتی کردم. بزرگوارانه پذیرفت. صبح توی فرودگاه، به خدا گفتم حالا بعد از سال ها... آشتی... رفتم نماز خونه و بعد از مدت ها نماز خوندم. نمی دونم چرا وقتی شروع به خوندن نماز کردم حس کردم چقدر دلم برای خدا تنگ شده بود. مگه اشکم بند می اومد. مگه هق هق امون می داد. خدا رو شکر کسی توی نمازخونه نبود. هی به خودم گفتم آقا فرشید! قربون اون اشکات!! بسه. فرشید جان. من به فدای دل پر دردت!! یه کم آروم تر. اما مگه می شد. حال غریبی بود. خیلی ها رو دعا کردم. از فرودگاه دبی مستقیما به دنبال کار ها رفتم. انجام نشدن کار در هفته ی گذشته، حداقل سه هفته کارهامو عقب انداخت، اما خدا رو شکر که انجام شدنی ست. امروز هر جا رفتم، کارها خوب پیش رفت. ساعت 3 خسته به خونه رسیدم. نفهمیدم چه جوری خودم رو به تخت رسوندم و کی خوابم برد. اما بعد از ماه ها 4 ساعت خوابیدم. بدون کابوس. بدون زنگ تلفن. بدون از خواب پریدن.
پ.ن(1): گشتم نبود...نگرد نیست... دلیل نمیشه هر پ.ن که می نویسم یکی بگه اون منم؟ این ترانه رو "آیدای عزیز دل عمو" برام توی کول دیسکم ریخته: دنبال یکی می گشتم کمی آرومم کنه دوباره عاشق بوی نم بارونم کنه دل به تو بستم و دیدی که دل از دنیا بریدم فکر می کردم با تو به تموم رؤیاهام رسیدم دنبال یکی می گشتم...** پ.ن بین ترانه: یافت می نشود...گشته ایم ما...*** گشتم نبود...نگرد نیست...****
پ.ن(2): فال عاشقان... حتما دلیلی داره که عاشقانه می نویسم .اون تویی!! چنانم در دلی حاضر که جان در جسم و خون در رگ...***** "ای عاشق صاحب فال! بدان و آگاه باش که آنچه جبران سختی ها و مرارت های بی شمار عشق است، ایمان عاشق و معشوق به عشقی ست که مایه ی پیوند سرخوشانه ی آنان است".******
پ.ن(3): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ... یک سال پیش این شعر رو تقدیم کردم به همه ی تنهایان دنیا. سال 1387 در حال اتمامه. بعضی تنهایان همچنان تنهایند بعصی ها تنها شده اند. بعضی ها... به هر حال باز هم تقدیم: به هر کسی که تنهاست به خصوص کسانی که "در کنار یار تنهایند". وقتی كه شب به خانه بر می گردی و صدای كليد را در قفل می شنوی بدان كه تنهایی وقتی كليد برق را مي زنی صدای تيك را مي شنوی بدان كه تنهایی وقتی در تخت خواب از صدای قلب خودت نمي توانی بخوابی بدان كه تنهایی اگر صدایی از گذشته ترا به روزهای قديمی دعوت كند بدان كه تنهایی و تو بی آن كه قدر تنهایی را بدانی دوست داری خودت را خلاص كنی كه اگر اينكار را هم بكنی باز تنهايی...*******
*رابیند رانات تاگور (ترجمه ع.پاشایی ) **ترانه آرش رستمی ***مولوی ****پشت وانت نیسان سبزی فروش محله مان *****سعدی شیرازی ******موسا اسدیان *******عزیز نسین( ترجمه رسول یونان) عکس: یلدا محمد زاده
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 22:56 توسط فرشید |
|
|
با من بگو: " وقتی که صد ها صد هزاران سال بگذشت، آنگاه..." اما مگو "هرگز" هرگز چه دور است، آه هرگز چه وحشتناک، هرگز چه بی رحم است...*
دیشب با نهالم حرف زدم. صحبت با بچه ها برام انرژی به ارمغان میاره. نهالم سراغ عمو فرهادش رو می گرفت که کی و کجا می تونه اونو ببینه. دخترم بعد از دیدن فرید، حالا دلتنگ فرهاده. تلفن صبح عبدالله از دبی، حکایت از بهبود کارها داشت. امشب با روحیه ای خوب عازم سفر میشم. امروز برادرها به دیدن مادر اومده بودند. خوشحالی مادر، حالم رو بهتر کرد. در مجموع دو روز نسبتا خوب رو سپری کردم.
پ.ن(1): در جستجوی خودم... تقویم روی میزم، به آخرین روزهاش نزدیک شده. دیروز نوشته بود: "هر چند وقت یک بار، خودم رو از خودم می خوام. شاید گمشده باشم".
پ.ن(2): از آرشیو وبلاگم... دو سال پیش نوشتم: صفر را بستند تا ما به بیرون زنگ نزنیم از شما چه پنهان ما از درون زنگ زدیم...** و سال پیش از دلتنگی ام نوشتم: یک شب هوای گریه یک شب هوای فریاد امشب دلم... هوای تو کرده است...***
*اسماعیل خویی **اکبر اکسیر ***حسین منزوی عکس: نیاز
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 22:28 توسط فرشید |
|
|
به بهانه ی تولد نهالم... کاش می شد فاصله ها رو از توی خاطره ها برد اون روزایی رو که رفتن کاش می شد دوباره آورد...* نهالم...تولدت مبارک...
دردا و دریغا که در این بازی خونین بازیچه ی ایام... دل آدمیان است...**
*رضا حیرانی **هوشنگ ابتهاج(ه.الف.سایه)
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 1:23 توسط فرشید |
|
|
ای عرش کبریایی خسته ام از این همه سگ دو زدن دویدن نرسیدن... دلم ازت گله داره...
نشد... به همین سادگی... به همین تلخی... شاید شنبه بشه...شاید هم نشه...مهم اینه که امروز نشد. تمام صبح، خودم رو با کار مشغول کردم که زمان زود تر بگذره. از ساعت 4 در سه جلسه کاری شرکت کردم. ساعت 5 به عبدالله گفتم زنگ بزنه، خبری بگیره. حالت چهره ی عبدالله به من گفت خبر خوب نیست. قرار شد هفت و نیم تماس بگیریم، اما از قبل عذر خواهی کردند که اگر نشد شنبه انجام میدیم. گفتم فاتحه اش رو برای امروز بخون. ساعت هفت و نیم گفتند تا هشت و نیم جواب میدن. فاصله 45 دقیقه ای یک ربع به هشت تا هشت و نیم، برام مثل یک عمر گذشت. ساعت هشت و نیم به سنگینی یک کوه از جا بلند شدم و تماس گرفتم. مجبورم فردا شب به ایران برگردم. تا دوشنبه همه چیز بلاتکلیف می مونه. به سبک خودم براشون قاطی کردم. شنبه همه چیز درست میشه یا همه چیز رو کاملا به هم ریختم. خسته است دلم...
پ.ن(1): برای عرش کبریایی... هر چیزی در جای خودش و وقت خودش ارزش داره. می تونستی امروز خیلی چیزها رو به من ثابت کنی...نکردی... دلم ازت گله داره...
پ.ن(2): برای این روزهای خودم... چشمانم را باز نکرده دنبال واژه ام چند وقت است که می گردم پیدا نمی شود...*
پ.ن(3): برای همه ی عزیزان... انجام شدن یا نشدن کار، یک طرف قضیه است. محبت و دعای خیر شما، طرف دیگه...از همه ممنونم. موضوع زیاد حاد نیست. این انجام نشدن، پیامی داشت که منو به هم ریخته... هر که خود داند و خدای دلش که چه دردی ست در کجای دلش...**
پ.ن(4): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ... یک سال پیش نوشتم: که دوران بسته بر دل ...شاهراه شادمانی را...*** همچنان جاده بسته ست. امشب زود تر نوشتم. می دونستم نگرانید. تلفن نزنید. اس.ام.اس ندید... همین جا برام بنویسید... خسته ست دلم...****
*مهری رحیم زاده **مهدی اخوان ثالث ***کلیم کاشانی ****کتایون آموزگار عکس: رضا حبیبی
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 21:32 توسط فرشید |
|
|
برای حوصله ام ظرف بزرگ تری بیاورید سر رفته و هیچ نمی ایستد از رفتن... .................................. بگذار عاشقان خانه شان را روی ماه بسازند و با ستاره ها همسایه شوند از ما بی ستاره ها که چیزی کم نمی شود...*
گر چه تا ساعت سه بعد از ظهر، هیچ خبری نشد، اما نگران نبودم. به چترم فکر می کردم و لطف خدا و دعای عزیزانم... ساعت 3 خبر دادند که مسئول اصلی، می خواد منو ببینه. یک ساعتی صحبت کردیم. اگر مشکل خاصی پیش نیاد تا ساعت 9 فردا شب، خبر قطعی رو میدن. این عرب ها کارهاشون هم عجیب و غریبه...خبر، اون هم ساعت 9 شب... تا اینجا همه چیز خوب پیش رفته. فصلی نو برای رها شدن از مشکلات در راهه... روزهای تازه برای پایان شرمندگی در مقابل عزیزانی که صبورانه همراهم بودند و دم نزدند، نزدیکه... تا فردا شب باید صبر کنم... چند ماه پیش فیلمی دیدم به نام باغ فردوس ساعت 5. رضا کیانیان با چه حوصله ای باغچه خونه رو مرتب می کرد. با خودم گفتم مگه میشه یه آدم با مشغله ی فراوون بتونه اینقدر راحت به گل و گیاه برسه؟ تازه یه دفعه هم در باز بشه، خانم لادن مستوفی بیاد تو و عشق بورزه... این میشه " جفت شیش". شب که به خونه برگشتم، خیلی سر حال بودم. شاخه گلی رو که در پرواز ایران ایر به من داده بودند، مرتبش کردم. برگ های اضافه اش رو چیدم. توی گلدون کوچکی گذاشتم. به خدا قسم در همون لحظه داشتم به رضا کیانیان و "جفت شیشش" فکر می کردم که زنگ خونه به صدا در اومد. نگهبان ورودی ساختمان بود. اشکال مکالمه ی ما دو نفر اینه که من هندی اونو نمی فهمم. اون فارسی منو و هر دو...انگلیسی صحبت کردن همدیگه رو! گفت بیام؟ کجا بیای؟ بیام تو!! برای نظافت... نه تمیزه!!... تشکر کردم و رفت... " مرد که جفت شیش نمیاره"...
پ.ن(1):حواست جمع نباشه...می برن... به عکس نگاه کنید. درست مثل زندگی می مونه. یه لحظه غفلت کنی...تمومه...
پ.ن(2): تقدیم به عاشقان "زخم خورده از یار"... ماهی حوض هنوز عاشق گربه ی شوخی ست که چنگال قشنگش تیز است...**
پ.ن(3): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ... بهار در راهه... یک سال پیش نوشتم: بهار آمده است...آری اما برای آن زمستان ها که گذشت نامی نیست نامی نیست ...***
*ایمان عابدین **سید علی میر فضلی(از وبلاگ داود ) ***احمد شاملو عکس: رضا حبیبی
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 23:18 توسط فرشید |
|
|
گفتی که دل نمیشکونی، اما شکوندی گفتی عاشق می مونی، اما نموندی یه گل کاغذی داشتم...به تو دادم قول دادی نسوزونی...اما سوزوندی دلت خنک شد؟...*
به لطف خدا، سفر، خیلی خوب آغاز شد. گرچه هنوز نتیجه ی کار معلوم نیست، اما بسیار امیدوارم. مثل تیم فوتبالی هستم که در نیمه ی اول، از زمین و هوا حمله کرده و بارها به مرز گل زدن رسیده و تشویق بی امان تماشاگران، روحیه اش رو مضاعف کرده. امروز با سه جلسه ی پیاپی پربار، در انتظار فردا و گزارش مسئول مربوطه هستم. تماشاگران تیم من، خوانندگان خوب وبلاگم هستند که با دعای خیرشون، امیدوارم کرده اند. در فرودگاه ایران، خانمی مسن، چشم از من بر نمی داشت. در هواپیما با دخترش به سمت من اومدند. دختر خانم گفت من شبیه پسر از دست داده ی مادرش هستم. مادر خواهش کرد به یاد پسرش، دستم رو لمس کنه. چشمام پر از اشک شد. گفتم به جای پسرش، می بوسمش. صدای گریه ی مادر داغ دیده، مهمانداران رو هم به گریه انداخت. عازم لندن بودند. وقتی مادر رو بوسیدم، دست از گردنم بر نمی داشت. کاش خواهر هم به اندازه ی مادرش، منو شبیه برادرش می دید!!...ندید. به هر حال بانک ملت 78 ساله نداشتیم که پیدا کردیم، اون هم شعبه برون مرزی لندن.
پ.ن(1): بد آموزی در فال عاشقان!! "ای عاشق صاحب فال! بدان و آگاه باش که می باید مدارا کنی با کسانی که مخالف اند با عشق تو و با آنان مخالفت مورزی تا نیروی خود بیهوده هدر نداده باشی. به سخنانشان گوش کن، یک گوش در و دیگری دروازه! زمانی باید تا حقانیت عشق تو را دریابند؟"...**
پ.ن(2): تقلب رسانی برای یار... به تکلم به خموشی به تبسم به نگاه... می توان برد به هر شیوه... دل آسان از من...*** از این راحت الحلقوم تر و سهل الوصول تر دیده بودی؟
پ.ن(3):یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ... دلم لک زده برای هم صحبتی که هر چی توی دلمه بهش بگم. دم دستم باشه. فقط بشنوه. اما بعدش نصیحت نکنه. بعدش غصه ی منو نخوره. بعدش خودش رو ناجی ندونه. بعدش نگه دلت جای دیگه اس. بعدش...ولش کن... یک سال پیش نوشتم: به سکوت لبخند می زنم او هم به من کم کم به زندگی در کنار هم عادت کرده ایم...****
*ترانه ژوبین **موسا اسدیان( به همت یارتا یاران) ***کلیم کاشانی ****کتایون آموزگار عکس: رضا حبیبی
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 22:59 توسط فرشید |
|
|
رنگ و بوی غم نگیر دل رو دست کم نگیر هر چی هست زیر سر همین دله...*
باز هم یک سفر دیگه. سفری که در پایانش می فهمم پایان سال قدیم و آغاز سال جدید چگونه خواهد بود... سر کوه بلند افتان و خیزان چکان خونش از دهانش زخم و ریزان نمی گوید پلنگ پیر مغرور که پیروز از ره آید یا گریزان...** به دعای تک تک شما عزیزان، در این سفر نیاز دارم. سنگینی فشار این روزها رو نه تنها بر روی روح و جسمم، حتی روی قفسه ی سینه ام حس می کنم. امروز در تقویم روی میزم خوندم: "من می دونم از میون افرادی که برای دعای باران به تپه ها میرن، اونایی به خدا ایمان دارند که با خودشون چتر می برند". در این سفر چتر امیدواری ام رو همراه خودم می برم.
پ.ن(1): عاشقانه... تقدیم به تمام عاشقانی که قدر "لحظه های حال" رو نمی دونند: این شعر را همین حالا بخوان و گرنه بعد ها باورت نمی شود هنگام سرودنش چگونه دیوانه وار عاشقت بودم...*** متن کامل شعر رو اینجا بخونید.
پ.ن(2): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ... سر کوه بلند آهوی خسته شکسته دست و پا غمگین نشسته شکست دست و پا درد است اما نه چون درد دلش کز غم شکسته...** البته پارسال اینو نوشتم، و گرنه الان همه می دونند: "مرد که دلش از غم نمی شکنه"...
*ترانه چنگیز حبیبیان **مهدی اخوان ثالث ***لیلا کرد بچه عکس: رضا حبیبی
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 23:14 توسط فرشید |
|
|
خسته ام از این همه خواستن هایی که داشتن نمی شود...*
در بدترین شرایط روحی هم که باشم، گرسنه ام میشه! یعنی بی اشتها نمیشم. در بد ترین بحران روحی هم که باشم، عاشقیتم! میاد. دست خودم نیست. امروز از صبح با خبر های بد کاری شروع شد، اما در همین امروز بد کاری، عاشق تر از روزای دیگه بودم: آره بارون می اومد...خوب یادمه مث آخرای قصه...که آدم میره به رؤیا آره بارونم می اومد...خوب یادمه... یه حس خوب...مهم این نیست که عشقت رو از دست دادی یا نه، مهم نیست که عشقت مثل موبایل های ایران، در دسترس نیست. مهم نیست که دلتنگی مثل خوره، وجودت رو می خوره. مهم نیست که همه چیز برات ممنوعه...مهم اینه که عاشقی: زیر لب زمزمه کردم کی می تونه دل دیوونه رو از من بگیره اونقدر باشه که من دلو دستش بدم و چیزی نپرسم دیگه حرفی نمونه بعد نگاهش... آره بارون می اومد خوب یادمه... کار از این حرفا گذشته... یه غروب بود روی گونه هات دو تا قطره... که آخرش نگفتی بارونه یا اشک چشمات دیگه فرقی هم نداره کار از این حرفا گذشت و دیگه قلبم سر جاش نیست آره بارون می اومد...خوب یادمه... امروز بارها این ترانه رو زمزمه کردم...آخرش رو هم خیلی دوست دارم: خیلی سال پیش...توی خوابم دیده بودم تو رو با گونه ی خیست اون جا هم نشد بپرسم بارونه یا اشک چشمات؟ آره بارون می اومد خوب یادمه...** دل مبارک مهربون آقا فرشید! یه جورایی گرفته... کی می تونه دل دیوونه رو از من بگیره اونقدر باشه که من دلو دستش بدم و چیزی نپرسم دیگه حرفی نمونه بعد نگاهش...
پ.ن(1): ده دقیقه به نه! رضا کار جدیدی رو شروع کرده. برای اینکه نمی خواد آدم معمولی باشه، احترام قائلم. از اینکه دچار روزمرگی زندگی نشده و تلاش می کنه که حرکتی انجام بده، خوشحالم. اما از اینکه این تلاش در این بی در و پیکرستانی که ما هستیم منجر به بروز مشکلات آنچنانی براش بشه، سخت نگرانم. نه برای خودش که تافته ی جدا بافته از میهن پرستان این دیار نیست. برای مادری نگرانم که قلب خسته اش طاقت یک فشار آنچنانی دیگه رو نداره. سر بسته نوشتم که خودش بفهمه. که فرید و فرهاد بفهمند. که....بگذریم. حرکت جدید رضا رو در اینجا ببینید.
پ.ن(2): مختصرانه... کمی با من مدارا کن...***
پ.ن(3): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ... یک سال پیش نوشتم. هنوز هم بر این قرارم: ما را شکایتی ز تو گر هست، هم به تست در پیش دشمنان، نتوان گفت، حال دوست...****
*از وبلاگ باران **ترانه مهران مدیری ***ترانه پوران ****سعدی شیرازی عکس:رضا حبیبی
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 22:13 توسط فرشید |
|
|
چه خوبه آدم با دنیای خودش عشق کنه... پسر نگهبان پارکینگ با یه عشقی صبح زود میاد ماشینش رو پارک می کنه...بعد میره دوباره می خوابه... بیشتر وقت امروز رو در اتاقم گذروندم. نزدیک ساعت 8 شب، مادر صدام کرد: فرشید بیا سریال داریوش فرهنگ رو ببین....قشنگه... میگم این سریال "صاب مرده" اسم نداره که به نام اون آقا صداش می کنی؟ الان به فرهاد زنگ می زنم. در عرض 5 دقیقه تمام سریال رو برام تعریف می کنه. داریوش خان فرهنگ در قسمتی از سریال میگه: "کجای قانون عاشقی نوشته باید یکی بره تا یکی بمونه. این نهایت نامردیه"... با اینکه بوی فرند مادره و ازش خوشم نمیاد! اما راست می گفت... کاش دنیا مهربان تر بود کاش از بردن من بر شانه هایش اینقدر خسته نمی شد مگر از دنیا چه توقع است؟ ................................. کاش دنیا مهربان تر بود...* سریال تموم میشه. مادر نگران داریوش خانه...دستش درد می گیره...میگم یه جا خوندم بیگناهه، آزاد میشه...(نخوندم)...مادر آروم میشه... بعد از چند روز چای لیپتون برای خودت ریختن، مزه ی چای مادر رو با تمام وجودت درک می کنی... خدایا...خیلی چیزا ازم گرفتی که نه...از دست دادم... این یکی رو برام نگه اش دار...
پ.ن(1): از سر دلتنگی... مثل یه کم نمک که مزه ی غذا رو از این رو به اون رو می کنه آخ اگه می شد توی این تاریکی یکی روش رو برگردونه و یه کم فقط یه کم به من گوش کنه...**
پ.ن(2): از تقویم روی میزم... "من می دونم که همیشه رفتن رسیدن، نیست، ولی برای رسیدن باید رفت"...
پ.ن(3): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ... یک سال پیش نوشتم: چقدر سخته چقدر دیره کجایی ببین دنیام چه دلگیره کجایی حقیقت داره تو دوری ولی خوب خیالم با تو در گیره کجایی؟...***
*الهام پژوهان **از وبلاگ سارا ***ترانه رضا صادقی
|
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 22:44 توسط فرشید |
|
|
موج از این بار چنان کشتی طاقت بشکست که عجب دارم اگر تخته به ساحل برسد...*
هیچ روز بدی، موندگار نیست. مثل روزهای خوب. این جهان لبریزه از قطعه های ناتمام و خوشی های زود گذر و سختی های ناپایدار... هر چه بود، گذشت. شب و روز "بد بد بد" گذشت. چگونه گذشتنش بماند در دلم. مثل خیلی "در دل مونده های" دیگه... کاشکی بودی و می دیدی بی تو من چه حالی دارم تو شبای تلخ گریه شونه هاتو کم میارم...** نمی دونم چه ساعتی خوابم برد. نفهمیدم اصلا درست خوابیدم یا نه. ساعت 6 بلند شدم. دوشی گرفتم. به ناصرم زنگ زدم. در مورد اومدن و مسئله ی سربازی اش صحبت کردم. شنیدن صدای گرم بچه ها، و مهربون بودنشون، به من میگه: آقا فرشید، به زندگی بچسب. کم نیار... در تمام یک سالی که همکارم به دنبالم میاد، سابقه نداشت حتی 5 دقیقه دیر کنه. امروز که برای هر دقیقه برنامه ریزی کرده بودم، با 40 دقیقه تاخیر رسید. در راه بنزین تموم کرده بود. با یک ساعتی تاخیر به قرارمون رسیدیم. واسطه ی کار، مرد جا افتاده 50 ساله ای بود. وقتی پریشونی منو دید گفت، ببین هر چی بیشتر وسواس به خرج بدی و عجله کنی، کارها بیشتر به هم می پیچه. اگه به خدا اعتقاد داری همین لحظه، بگو خدایا همه چیز رو سپردم به تو...همین. میریم جلو ببینیم چی میشه. نمی دونم چرا حرفش آرومم کرد. باید در دو اداره ی مختلف حضور پیدا می کردیم و در بین راه هم از کفیلم امضا می گرفتیم. به لطف خدا به قدری کارها سریع انجام شد و حتی در مرحله ای، امضای خودم رو به جای کفیل قبول کردند که باورم نمی شد. ساعت 8 امشب، اقامتم درست شد و پاسپورتم رو تحویل دادند. بگذریم که برای گرفتن پاسپورت مجبور شدم کمی "لات" بشم تا از کمبود وقت من سوءاستفاده نکنند. به هر حال اگه خدا بخواد فردا شب به ایران عزیز بر می گردم. اگر فردا هم جلسه ام به خوبی برگزار بشه، کاملا ورق برگشته. امشب بهترم...
پ.ن(1): تقدیم به کسانی که " از دست داده اند"... ساده ی ساده از دست می روند همه ی آن چیز ها که سخت سخت...به دست آمدند...***
پ.ن(2): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ... یک سال پیش نوشتم: من خوبم خسته نیستم فقط گاهی دستم به این زندگی نمی رود...**** امسال می نویسم: من خوب نیستم خسته ام اما...دست از این زندگی بر نمیدارم...
*سعدی شیرازی **ترانه جهان ***سارا جمال آبادی ****از وبلاگ تمام ناتمام
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 23:21 توسط فرشید |
|
|
از آن همه دوستت دارم ها حالا چه مانده جز دوستش دارم ها...*
از ساعت 5 صبح بیدار بودم. برنامه ریزی کردم که به تمام کارها برسم. یکی دو نفر که قول هایی داده بودند، باز هم سر کار گذاشتند. بعضی وقت ها نجابت آدم رو به حساب حماقت می ذارن و این زجر آوره. شاید هم در این زمونه رحم کردن نوعی حماقت باشه. خیلی راحت می تونم آدم بدی باشم و حقم رو وصول کنم. ولش کن... کارها کند پیش رفت. یکی دو مشکل پیش بینی نشده، عمده ی کارها رو به فردا موکول کرد. نمی دونم تا 5 شنبه همه چیز به انجام میرسه یا قراره روز تولدم رو در غربت باشم. ساعت 3 خسته و بی رمق به خونه رسیدم. قرار بود مسیح در ایران کاری انجام بده و با اطمینان گفته بود انجام میشه، اما تلفن فریبرز خبر از این داد که مسیح موفق نشده و عذر خواهی کرده. انگار کوهی رو روی دوشم گذاشتند. باز هم از رو نرفتم. به خودم گفتم فرشید بی خیال همه چیز. بشین بازی پرسپولیس رو ببین، کمی آروم شی. بعد فکر کن ببین چه باید کرد. پرسپولیس باخت. از رو نرفتم. به خودم استراحت دادم. برای اولین بار تلفن ها رو سایلنت کردم که بخوابم. کابوس دیدم و بعد ناصرم رو در 6 سالگی دیدم که اشک می ریخت. یاد روزهای جدایی افتادم. با ناله و گریه ی خودم از خواب بیدار شدم. اس.ام.اس اومد که یه عزیز مظلوم در ایران دلش برای شنیدن صدام تنگ شده. باهاش حرف زدم. زد زیر گریه. گفتم دلت تنگ شده؟ گفت نه! اما صدات گریه دار بود...گریه ام گرفت. تلفن رو که قطع کردم، بغضم ترکید... در زندگی بعضی روزها خوبن. بعضی روزها بد. وای از اون روزهایی که "بد بد بد" باشه. امروز از اون روزهای "بد بد بد" بود. هنوز به لطفش امیدوارم. کسی رو به جز اون ندارم. و خدایی که در این نزدیکی ست... یه روز در فیلمی دیدم یک نفر به یارش زنگ زد و حرف نزد. اون زمان ها شماره نمی افتاد که بفهمی کیه. پرده ها کنار نرفته بود. یار گوشی رو که برداشت، طرفش رو به اسم صدا کرد. یار از یار پرسید، از کجا فهمیدی که منم؟ گفت: یار اگر یار باشه، در سکوت هم صدای یار رو می شنوه. سکوت رو هم میشه شنید... سکوت می کنم... خدا از تلاطم دل پریشان و طوفانی ام خبر داره...
پ.ن(1): غ...مثل غصه... تلویزیون روشنه. مجری با چهره ی خسته به تلفن ها جواب میده...یکی زنگ می زنه میگه: آقا من یک مشکلی دارم. مجری بلافاصله میگه: خوش به حالت!! کسی که زنگ زده با تعجب می پرسه چرا خوش به حالم؟ مجری آهی می کشه، میگه: خوش به حالت که فقط یه مشکل داری... مشکلاتم هم مثل قندم، فشار خونم، تری گلیسیریدم، کلسترولم، وزنم، و دلتنگی هام، از شمارش خارج شدن...
پ.ن(2): مختصرانه... ای خدا یه کاری کن...اینا همه اش تو خواب باشه توی بیداری می خوام...همه اش کنار من باشه...** پ.ن در پ.ن: نه بابا! امر دیگه یی نیست؟
پ.ن(3): دو سال پیش...همین روز...همین وبلاگ... اول این شعر که رسیدم کسی نگفت قرار بر این شده دستهام بپوسند از فرط نداشتنت دریا توی چشم های کسی به گل نشست که تمام شعر های مرا بی رد پایی ورق زده بود .................... مردی که از تمام روزهای هفته شنبه ی چشم های تو را می خواست ................ این شانه های سوخته کسی را به آسمان نمی برد...***
*سهیل پاشا زاده **ترانه مارتیک ***رضا حیرانی عکس:رضا حبیبی
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 22:42 توسط فرشید |
|
|
کسی که هستی شو...به پای تو داده یه بار بپرس چرا...به این روز افتاده...*
پرواز خوبی بود. فقط 80 مسافر. صندلی بغل دستم هم خالی بود. در فرودگاه، عبدالله گفت هنوز خبری نشده. هنوز به خونه نرسیده بودیم که اولین خبر خوش اومد. بلافاصله به اداره امور اقتصادی رفتیم. به لطف خدا، یک گام بسیار مهم برداشته شد. برای انجام سریع کارها، پول کم آورده بودم. به چند نفر در ایران زنگ زدم. کسانی که معمولا در وقت گرفتاری...بگذریم. بعضی ها واقعا دستشون تنگ بود. بعضی ها حتی زحمت زنگ زدن و خبر منفی دادن هم به خودشون ندادند. به وقت تنگدستی آشنا بیگانه می گردد... فرشید خان! گفتم که بگذریم... "مرد که گلایه نمی کنه"... فردا، اگر مشکل مالی ام حل بشه، شاید تمام کارها انجام بگیره و بتونم 5 شنبه به ایران عزیز برگردم.
پ.ن(1): عاشقانه ای برای عاشقان... و این روزگار غریب من است روزگاری که تو...ناچاری شریک آن باشی .................................... جایی برای اعتراض نمانده است آسمان فقط یکی ست و من یکی و تو... یکی...**
پ.ن(2): فال عاشقان... "ای عاشق صاحب فال! بدان و آگاه باش که درک مهربانی یار، مهربان ترت خواهد کرد و این مهربانی، راه را برای درک کامل عشق، باز و گشاده تر می کند". فهم درست عشق، زندگانی عاشقان است.*** اگر از دل، حصار شاید کرد جز دل من تو را، حصار مباد مهربانی ت را شماری نیست زندگانی ت را شمار مباد...****
پ.ن(3): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ... یک سال پیش نوشتم: اشک های من آرام بر آستینم فرو می چکد و او نمی شنود...***** می دونم که با هوش تر و شنوا تر از اونه که نشنوه اما...بگذریم... امشب همه اش گذشتیم. ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی تو بمان و دگران...وای به حال دگران...******
*ترانه محسن چاووشی **از وبلاگ ساره بطحایی ***موسا اسدیان ****آغاجی بخارایی *****ترجمه ای از عباس صفاری ******شهریار عکس: رضا حبیبی
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 22:39 توسط فرشید |
|
|
نمی گویم دوستم داشته باش دوست داشتن کاری جواد و قدیمی ست نمی گویم عاشقم باش عاشقی فحشی رکیک است برای من...کافی ست مهربان تر باشی آنوقت عاشقت می مانم و جور قدیمی و جوادی دوستت خواهم داشت...*
امشب دوباره راهی سفرم. از دبی خبر دادند هیچ کدوم از کارها باب میلم پیش نرفته. چند روز سخت رو در دبی در پیش رو دارم. با اینکه بلیط برگشت رو برای 5 شنبه گرفتم، اما تا درست شدن کار، باید بمونم و این خیلی سخته. یک تلفن فریبرز در آخرین دقایق امشب، خبر از این داد: و خدایی که در این نزدیکی ست... جلسه خصوصی من با عرش کبریایی نتیجه داد. در مورد این جلسه در اولین فرصت، مفصل خواهم نوشت. در بدترین شرایط روحی می خواستم سفر رو آغاز کنم . خبری که امشب گرفتم به من گفت خدا هنوز دوستم داره.... و این کم چیزی نیست... با روحیه ای خوب عازم سفر میشم... دستت به کار...دلت به یار...
پ.ن(1): عاشقانه ای برای عشاق جدا از هم... اینجا شب است آنجا روز اینجا ستاره ها در چند متری من می لرزند میلی به گرفتن شان ندارم آنجا دورند دور، مثل فاصله ی پای خسته ی من تا اتاقت...**
پ.ن(2):از تقویم روی میزم... امروز خوندم: "همیشه غمناک ترین لحظه ها رو، عزیز ترین کسانم به من هدیه میدن".
پ.ن(3): وای اگر از پس امروز بود فردایی... "خود سوزی آدم ها در چند هفته اخیر کار اصلاح طلبان است. مردم برای مبارزه با گرانی در آپارتمانشان مرغ نگهداری کنند و از تخمش!! استفاده کنند. مردم در گلدان های آپارتمان ریحان بکارند و صبحانه نان و پنیر و ریحان بخورند. مردم در خانه مربا درست کنند." این جملات، قسمت هایی از مصاحبه آقای بادامچیان از رهبران گروه موتلفه(از سردمداران این دیار و بازار) است. روزی...جایی ...در پیشگاه عدل الهی باید جواب مردمی رو بدن که به علت نداری از پای مرغ به جای مرغ در غذا استفاده می کنند. متن کامل رو در اینجا بخونید.
پ.ن(4): مختصرانه... از تموم دنیا و دار و ندارش شونه هاتو کم دارم برای بارش...*** پ.ن در پ.ن : مخصوصا این روزها...
پ.ن(۵): یک سال پیش ...همین روز...همین وبلاگ... یک سال پیش نوشتم: در عالم حیرانی ما، جوش بهار است در ظاهر اگر خشک نماید، قفس ما...****
*از وبلاگ ماندا **شمس لنگرودی ***ترانه رضا صادقی ****صائب تبریزی عکس: نیاز
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 23:4 توسط فرشید |
|
|
تو کاری به باران نداری چه ببارد چه نه چیزی از من به یاد نمی آوری من اما... هزاری هم که از یادت ببرم همین که ببارد به خودم می آیم که همین جایی...* دیشب با دو ساعت تاخیر به ایران عزیز رسیدم. دیدن مادر، فریبرز، رضا و عزیزانم، خوشحال و آرومم کرد. هر چقدر سال گذشته در این روزها، در تب و تاب سفر و آماده شدن برای دیدار بچه ها در دبی بودم، امسال کسل و بی حوصله ام. بچه ها که نمیان، انگار عید نمیاد. کاری اش نمیشه کرد. باید با بازی های زندگی ساخت. قرار نیست همیشه "ایام به کام" باشه. اما اینکه توازن و تعادلی بین "ایام به کامی" و "ایام به ناکامی" نباشه، جای اعتراض و گله داره.
پ.ن(1): از تقویم روی میزم... امروز خوندمش: "هرگز چشمام رو برای کسی که معنی نگاهم رو نمی فهمه، گریان نمی کنم". یادم باشه بکار ببندمش.
پ.ن(2): مختصرانه... مرا که با تو شادم پریشان مکن...** همین...
پ.ن(3): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ... ای عرش کبریایی نه...نه...این قرارمون نبود... یک سال پیش نوشتم: بغضت گرفته بود مرا توی دست هاش می خواستم که گریه کنم تا...ولی نشد بد قولی قشنگ خدا خنده دار نیست؟ می گفت می رسیم به هم ما...ولی نشد...***
*مهدیه لطیفی **از یک تصنیف قدیمی ***صدیقه حسینی
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم اسفند 1387ساعت 20:58 توسط فرشید |
|
|
من تنها می مانم روی ساحل جای پاهای تو مانده در گل بیهوده می میرد در سینه دل غم خبر می دهد از جدایی...*
این ترانه رو در یکی از پست های قبلی نوشته بودم. دوستش دارم . از لحظه ای که دیدم رضا حبیبی این عکس رو برام فرستاده، دارم زمزمه می کنم. نمی خواستم امشب مطلبی بنویسم. سفر طولانی شده و دلتنگی اذیتم می کنه. گر چه به لطف خدا امروز کارها بهتر پیش رفت و امیدم رو به هفته آینده بسیار زیاد کرد، اما دلتنگی چیزی نیست که با این چیز ها از بین بره. بعد از ظهر خونه رو مرتب کردم. ظرف ها رو شستم. شدم یک کدبانوی تمام عیار. نهال که اومده بود، فرناز یک عالمه ظروف یک بار مصرف فرستاده بود که مامان مهین ظرف نشوره. مامان مهین استفاده از این ظروف رو بی احترامی به نوه هاش می دونست. استفاده نکرد. فرشید خان حیرانی، استفاده کردن از این ظروف رو بی احترامی ندونست. تا دو روز پیش استفاده کردم. تموم شدند. مجبور شدم یخ حوض رو بشکنم و ظرف بشورم: ظرف های ظهر را شسته ام... چای هم دم کشیده... شام حاضر است... تو فقط چروک درد را اطو بزن...**
پ.ن(1): م...مثل محبت...ن مثل نفرت... هنوز چند روزی به پیروزی انقلاب مونده بود. برای خرید روزنامه به خیابان آزادی رفته بودم. یک پیکان قراضه از یک فرعی اومد بیرون و محکم زد به یک پیکان تقریبا نو. هر دو پیاده شدند. راننده ماشین نو که مقصر نبود و ماشینش خسارت زیادی دیده بود، به جوان رنگ پریده ی مقصر گفت: فدای سر امام...برو... این رو به چشم خودم دیدم. امشب وقتی این عکس رو دیدم، دلم به درد اومد. یک آدمی که به تنها چیزی که نمی خوره، دانشجو بودنه...ببینید با چه نفرتی موهای یک جوان دانشجو رو می کشه. اگر خودش پسر داشته باشه، حتما هم سن همین جوونیه که موهاش در دستشه. نفرت رو در چهره ی مرد...نه...نامرد در اینجا ببینید.
پ.ن(2): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ... یک سال پیش نوشتم: کارم از روز مرگی گذشته است این روزها دچار روز مردگی شده ام...***
*ترانه فریدون فرخزاد **مرتضی دلاوری ***م. محمدی مهر عکس: رضا حبیبی
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 23:29 توسط فرشید |
|
|
از آن بالا مگر چه می بیند ابر؟ می ایستد و به حال ما می گرید...*
عبدالله ساعت 7 پشت در بود. میگم پسر مگه تو خروسی؟ این ساعت سر و صدا می کنی.میگه ترافیک نبود از شارجه زود رسیدم. دیشب هم تا ساعت 6 نخوابیدم. امروز در کنار تمام کارهای خودم، یک جلسه ی دو ساعته خصوصی با عرش کبریایی داشتم. جمعه، نتیجه جلسه رو خدمتتون عرض می کنم. کارها پیش میره، اما جوابگوی زمان تنگ من نیست. احساس ناتوانی در حل مشکلات روحیه ام رو ضعیف می کنه، اما سر خم نمی کنم. فرصت باختن ندارم. می پرسم چرا...چرا...چرا... و صورتم را در دست هایم پنهان می کنم چرا این دست ها نتوانستند کاری کنند جز پنهان کردن صورتم...** به علت تعهدات مالی که در هفته آینده دارم، باید به ایران برگردم، در حالی که اگر یک هفته به طور کامل اینجا باشم، ورق بر می گرده. روزها، وقتی کارهام تموم میشه، میام توی این خونه. خونه ی سوت و کوری که هنوز صدا و شیطنت بچه هام، توش پیچیده. تنها که میشم عاشق تر میشم. دلم عشق می خواد. عشقی که در کنارم باشه. قلبت خسته شده آقا فرشید... بدنت توان سابق رو نداره آقا فرشید... چرا این دل ...هنوز احساس جوونی می کنه؟... دلم عشق می خواد: سرتو بذار رو شونه هام...خوابت بگیره بذار تا آروم... دل بی تابت بگیره بهم نگو از ما گذشته... دیگه دیره حتی من از شنیدنش...گریه ام می گیره...***
پ.ن:یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ... یک سال پیش نوشتم. هنوز هم هیچ تغییری در این حال و احوال پیدا نشده: سرگذشت دل من زندگی نامه انسانی است که لبش دوخته اند زنده اش سوخته اند و به دارش زده اند...****
*صادق رحمانی **شهاب مقربین ***ترانه امید (مسعود امینی) ****هوشنگ ابتهاج (ه. الف.سایه) عکس: یلدا محمد زاده
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 23:8 توسط فرشید |
|
|
نه من عاشق می شوم نه تو عشق انتخاب می کند...*
تا ساعت 5 صبح نخوابیدم...بی خوابی...بی تابی... تو نیستی و شب اومده...بدون تو حالم بده دوباره به سرم زده...بی خوابی بیا ببین شکستمو...کاشکی بگیری دستمو گرفته جون خسته مو...بی تابی...** امروز به لطف خدا خیلی خوب شروع شد. جلسه و کار های بانکی با موفقیت برگزار شدند. به عبارتی میشه گفت، طلسم کار شکسته شد. تمام بعد از ظهر، با عبدالله در گیر آزمایش خون و کارهای مربوط به تجدید اقامت بودیم. وقتی در یک حرکت بی شرمانه!! فرم ها رو بر زدم! تا نوبت من و یک خانم ایرانی از 380 به 64 و 65 برسه، دهان عبدالله از این حرکت غیر انسانی من، باز مونده بود. خانم ایرانی به همسرش گفت: یاد بگیر. ایشان فرمودند حرکت درست نبود. من هم عذاب وجدان گرفتم و بعد از اینکه فرم من امضا شد به کارمند مربوطه گفتم این آقا و خانم نوبتشون 380 بود و کاغذ ها قاطی شدند. از من تشکر کرد و برگه ی اونا رو به سر جاش برگردوند. جالب بود از من پرسید دقیقا می دونید برگه کجا بود؟ من هم کمکش کردم. آخه حرکت ما درست نبود!. خدایی اش هم درست نبود. در مسیر برگشت به خانه، به عبدالله گفتم امروز روز خوبی بود. "مرد که نمیشه همه ی روزاش بد باشه"... اما چند دقیقه بعد، چند تلفن از ایران منو به هم ریخت. همون مشکلات معمول که نمیشه نوشت و خودم با خودم کردم. مجبور شدم چند تلفن بزنم تا کمی اوضاع سر و سامون بگیره. اما تلفن دوباره ی مادر و اظهار تعجبش از صحبت نسنجیده ی یک دوست، اعصابم رو کاملا به هم ریخت. در مجموع انگار خوشی و آرامش به ما نیومده... "مرد که نمیشه بعضی روزا، آرامش داشته باشه"... امروز فکر کردم حضور چند روزه ام در دبی، چقدر روند پیشرفت کارها رو بهبود بخشیده. با خودم می گفتم اگر دو هفته اینجا باشم، چقدر از مشکلاتم حل میشه. امشب فهمیدم با نبودنم خیلی چیزها به هم می ریزه. گرچه برادرها سعی می کنند نبودنم رو پر کنند اما...بگذریم...
فلان نامه... هی بهت میگن "فلان" ی اگر محبتی می کنه "فلان" منظور رو داره. هی بهشون میگی باباجان "فلان" ی به خاطر خود من محبت می کنه. بدون چشم داشت...بدون نقشه...بدون برنامه ریزی... بعد "فلان" حرکت از "فلان" ی سر می زنه که تو میشی سکه ی یه پول. هنوز هم بر این باوری که "فلان" ی "فلان" حرکت رو برای "فلان" کار نکرده اما...چه فرقی می کنه...مهم اینه که تو شدی سکه ی یه پول... روزگار غریبی ست... خدا رحمت کنه علی حاتمی رو. یاد دیالوگی از فیلم طوقی افتادم: روزها همون روزهاست... اما روزگار...روزگار دیگه اس...*** و این بد دردی ست...
پ.ن: از آرشیو وبلاگم... یک سال پیش نوشتم: هر چه می خواهی بزن هزار تا هم روش آن که دل دارد از باختن نمی ترسد...**** دو سال پیش هم نوشته بودم: این کیف و کتاب ها را نبین توی دستم و آرام نشستنم را توی این کافه نبین انگشت های جوهری ام را نبین و چند شعر چاب شده ام را... خیلی هم کوچک نیستم پاش بیفتد بطری هم می شکنم شیشه ی مغازه را هم همینطور تازه می توانم با یک دوریالی زنگ بزنم به خانه ی شما این ضامن دار را هم گذاشته ام به وقتش (نامردی...نامردی می آورد) در ضمن یک کار دیگر هم بلدم حواست باشد می توانم گریه کنم...***** امسال می نویسم: خسته نیستم...خود خستگی ام...
*پرویز بیگی **ترانه منصور ***از فیلم طوقی ****علی عبدالرضایی *****شهرام رفیع زاده عکس: رضا حبیبی
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 22:42 توسط فرشید |
|
|
"آخ که چقدر دشمن داری خدا دوستات هم که ماییم... یه مشت عاجز علیل ناقص عقل که در حقشون دشمنی کردی..."* آخ... عرش کبریایی ...چی بگم از دست تو...
از فرناز در گوشی موبایلم دو شماره تلفن دارم. شماره همراهش رو به اسم فرناز سیو کردم. و شماره ی خونه رو به اسم فرناز 2... دیشب ساعت نزدیک 12 بود که تلفن زنگ خورد...فرناز 2 با خودم گفتم بعد از تبریک ناصر و نوید، احتمالا نهال داره از خونه زنگ می زنه... صدای فرناز بود. حتی بعد از تبدیل فرشیدم به فرشید، هنوز صداش وجودم رو می لرزونه. تولدم رو تبریک گفت. گفتم هنوز به تولدم مونده. گفت من به این پدرسگ ها!! میگم اشتباه می کنید، گوش نمی دن. از هر دری حرف زدیم به جز عاشقیت! دوستش دارم گر چه دیگه فرنازم نیست... اما فرناز همیشه فرنازه...حتی اگه به فرشیدم بگه فرشید... صبح زود، تلفن خونه هی زنگ می خورد. کمتر کسی تلفن خونه رو داره. به همین دلیل کردمش زیر بالش و پتو، اما ساکت نمی شد. ?Mr. farshid خواستم بگم توی بیداری هم انگلیسی به سختی حالی ام میشه چه برسه وسط خواب. از بانک بود. فردا قرار دیدار گذاشتند. انتظارش رو نداشتم. روز خوب شروع شد. فردا معلوم میشه یک قدم مهم برداشته شده یا نه. امشب یکی از دوستانم زنگ زد گفت: دیوونه! بزن از خونه بیرون کیف کن. شایدم زدی بیرون، الان خسته برگشتی. بهش گفتم خیلی دلت خوشه... میان درختان جنگل مردی از ریسمان آویخته است بر گردن شکسته اش مرغ عشقی می خواند...** با ادبیات خودش از خجالتش در اومدم. شنیدن صداش خوشحالم کرد. وقتی ایران نیستم، یادم میاد خیلی ها رو دارم که باید قدرشون رو بدونم. کسانی که هستند و کسی نمی دونه هستند، یا اگر هم بدونن، نمی دونن بودنشون چقدر کمک و تسکینه برای: "مرد خسته ای که دلش رو مثل همه ی فرصت های زندگی اش، از دست داده..."*** امروز خیلی از کارهایی رو که باید انجام می دادم، با کمک عبدالله انجام دادم. گرچه عزیزی قرار بود خبر بده و بیاد دنبالم...اما...حتما گرفتار بوده...بگذریم... فردا دو یا سه جلسه بسیار مهم دارم. خدایا مددی...
پ.ن(1): غیبت من در تهران... باز دو روز من ایران نبودم ببینید چکار کردید که صدای رانندگان شریف تاکسی هم در اومده. اینجا رو ببینید.
پ.ن(2): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ... کاش "آدم" ها، نجابت "آدم" رو به حساب حماقت "آدم" نمی ذاشتن. یک سال پیش نوشتم: از این سنگین دلان صائب، چرا چون تیر نگریزم که پر خون شد دهانم، از همان دستی که بوسیدم*** همچنان گریزان... هم چنان دهان پر خون از همان دستی که می بوسی... روزگار غریبی ست نازنین...
*دیالوگ بهروز وثوقی در سوته دلان(انتخاب از وبلاگ فریبرز) **رضا چایچی ***بهزاد زرین پور ****صائب تبریزی عکس: رضا حبیبی
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 23:9 توسط فرشید |
|
|
در اینجا کس نمی فهمد زبان صحبت ما را مگر آیینه در یابد حدیث غربت ما را...*
امروز جلسه ی مهمی با دست اندرکاران شرکت جدید داشتم. بر سر دوراهی موندم. یک راه مطمئن تره، ولی باید هزینه ی سنگینی پرداخت کنم. یک راه سرشار از ریسکه، امشب باید ببینم دل چی میگه. حرف دل رو در کنار منطق و تجربه ام میذارم، ببینم چی از آب در میاد. اینکه اگه مشکلات حل نشه، دنیا به آخر نمی رسه، درست... "مرد که نباید همه ی مشکلاتش حل بشه"... اما اینکه ساعت 4 صبح دیروز، نیم ساعت در هوای خنک مایل به سرد، توی حیاط خونه قدم بزنی، با خدا راز و نیاز کنی، و دلت بگه در دو هفته ی آینده به آرامش می رسی، و بعد نرسی، خیلی بده...اینکه دلت هم بهت دروغ بگه خیلی بده...دیشب هم نوشتم. خدا کنه در این گیر و دار...دل نبازه... هر چه هست، لحظه های سخت و نفس گیری رو سپری می کنم. گفت احوالت چطور است گفتمش عالی ست مثل حال گل حال گل در چنگ چنگیز خان مغول...** دیشب دو ایمیل داشتم. از ناصر خان و نویدی. هر دو تولدم رو تبریک گفته بودند. نمی دونم زمانی که نوید در face book برام ثبت نام می کرد تاریخ تولد رو اشتباه نوشته یا نه... اما هنوز خیلی به تولدم مونده. ناصر خان مثل یک پرسپولیسی با وقار خیلی سنگین به من تبریک گفته و ابراز دلتنگی کرده بود. اما ببینید این پدر سگ استقلالی!! چه جوری تبریک گفته: tavalodetoon mobarak bashe...delam baratoon tang shode. be hame salam beresooneen.
شیطنت های نویدی، برام دنیاییه...ناصر مثل خودم احساساتش رو راحت بروز میده. نویدی مثل فرناز احساسش رو بیرون نمی ریزه. بنابراین وقتی می نویسه، دلم برات تنگ شده...یعنی خیلی تنگ شده...
پ.ن(1): عکس اشتها آور... من در دیار غربت از نان سنگک به اصطلاح عامیانه "خاشخاشی" دور باشم و شما اونجا میل کنید. هر وقت خوردید یاد این عکس بیفتید. لطفا اینجا رو ببینید. فریبرز می گفت به همراه دوستش با ماشین از مقابل یک ناوایی سنگکی در محله دوستش رد می شدن. فریبرز تعریف کرده بود یکی از دوستانش، شب ها دوست دخترش رو می برد در نانوایی و شب تا صبح توی تنور می خوابیدند!!. ( ببینید بر خلاف من و رضا...فریبرز چه دوستان نابابی داره)...بعد ها دوستش گفته بود از اون روز دیگه لب به نان سنگک نزده.
پ.ن(2): یکسال پیش...همین روز...همین وبلاگ... یک سال پیش نوشتم: خدا بزرگ تر از توصیف انبیاست خدا به من نزدیکه همین قدر که تو از من دوری...*** امشب هم تقدیمش می کنم به همه ی: "عشاق جدا مانده ز یاران"...
*آلبوم جدید سالار عقیلی **قیصر امین پور ***حسین پناهی
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 23:15 توسط فرشید |
|
|
آسمان آبی گونه های خیس حرف های نگفته و زمان که گذشت...*
در حالی که فقط 10 روز از اعتبار اقامت من در دبی باقیمونده، هنوز نه کار شرکت جدید به نتیجه رسیده و نه مشکلات پیش اومده از ناحیه شریکم، اجازه میده از طریق شرکت قبلی این کار رو انجام بدم. اوضاع بد جوری به هم پیچیده. مجبورم امشب برم و تا آخر هفته بمونم تا ببینم خودم چه کار می تونم بکنم. کارم چو زلف یار پریشان و درهم است...** گرچه هیچ کورسوی امیدی برای انجام کارها در این هفته ندارم، اما نمی دونم چرا دلم شور نمی زنه. امیدوارم آخر هفته بنویسم، دل برنده بود.
پ.ن(1): قدیمی ترین عکس تهران... امروز از عزیزی، ایمیلی برام فرستاده شد که قدیمی ترین عکس تهران رو نشون می داد، که در موسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران، نگهداری میشه. مربوط به سال 1250 هجری شمسی. 137 سال پیش... 137 سال بعد از ما و مرام و کردارمون چی به یادگار مونده؟ در زیر تصویر عکس نوشته: نام کنونی این محل، بلوار میرداماد می باشد. اینجا رو ببینید.
پ.ن(2): در آرشیو وبلاگم... دو سال پیش در چنین روزی، عاشقانه ای زیبا از زنده یاد نادر ابراهیمی و از کتاب آتش بدون دود نوشته بودم. تقدیمش می کنم به همه ی عاشقانی که "سولماز"ی دارند و قدرش رو می دونند: پدرم ميگويد از سولماز بگذر كه رنج ميآورد مادرم گريه مي كند از سولماز بگذر كه مرگ می آورد خواهرهايم به من نگاه مي كنند . . . باخشم كه ذليل دختري شده ام آه سولماز . . . اينها چه می دانند كه عاشق سولماز بودن چه درد شيرينی است... به كوه می گويم سولماز را می خواهم جواب می دهد من هم... به دريا می گويم سولماز را می خواهم جواب می دهد من هم... در خواب می گويم سولماز را می خواهم جواب می شنوم من هم... اگر يك روز به خدا بگويم سولماز را مي خواهم . . . زبانم لال . . . چه جواب خواهد داد؟*** و یک سال پیش نوشتم: و من هنوز تو را مثل "تمام شد مشق شبم" دوست دارم...**** دلم گرفته...
*علی اکبر ثابتیان **سعدی شیرازی ***نادر ابراهیمی ****سهیل پاشا زاده عکس: رضا حبیبی
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سوم اسفند 1387ساعت 22:3 توسط فرشید |
|
|
روزهای طلایی با "پسرانم بودن"...
و خدایی که در این نزدیکی ست... دیشب، بعد از نوشتن پست، در اوج دل گرفتگی و زمزمه ترانه ی زیبای رضا، ایمیل ناصرم رسید: salam pedar- بهش زنگ زدم. غم و غصه از دلم بیرون رفت. سومین روز سرما خوردگی رو پشت سر گذاشتم.حس می کنم از بعد از ظهر تبم قطع شده. امشب فریبرز و رضا اینجا بودند. یک محفل گرم "مادر و پسرها". جای فرید و فرهاد خالی.
پ.ن(1): فالی برای عاشقانی که دست بردار نیستند... "ای عاشق صاحب فال! بدان و آگاه باش که سرانجام، عشق تو، به هر چه هست و نیست پیروز می شود. عمر عاشقان از عمر جهان بیشتر است."*
پ.ن(2): دو سال پیش...همین روز...همین وبلاگ... به غم کسی اسیرم که ز من خبر ندارد عجب از محبت من که در او اثر ندارد این دروغ است هر که گوید دل به دل راه دارد دل من زغصه خون شد دل او خبر ندارد...
پ.ن(3): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ... یک سال پیش نوشتم: دلمون هندونه فکرمون هندونه رنجمون هندونه با یه دست سرنوشت... یکی شو برداریم بسه...**
*موسا اسدیان( به همت یارتا یاران) **حسین پناهی
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 23:5 توسط فرشید |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
دل مشغوليهايي كه دارم و آنچه بر من گذشت و اين فردای نا پيداي من...
اينها نوشتههايي ست برای دل خودم، قلبي كه به قول نادر خان ابراهيمي: "آه از اين قلب كه جز درد در آن چيزي نيست". |
|
RSS
|