![]() |
![]() |
|
| بنگر چگونه دست تکان میدهم گویی مرا برای وداع آفریدهاند |
|
من با تو خوشم تو خوشی با دل من از دست من و تو غصه ها خسته میشن...*
دیروز که سر حال بودم و هنوز نباخته بودم، یک تصمیم انقلابی گرفتم. از خونه تا دفتر رو پیاده رفتم. حدود 25 دقیقه پیاده روی تند. البته در بین راه چند بار، چند ماشین جلوی پام ترمز کردند و گفتند کجا؟! اما من راه خودم رو رفتم!! "مرد که هر ماشینی جلوی پاش بوق زد، سوار نمیشه"... روز، روز بدی بود. به هر دری زدم، بسته بود. آخر شب به دوست سی ساله اس.ام.اس دادم و گفتم برای فردا می تونی پول برام بفرستی؟ کاش نمی زدم. چون به من بدهکار بود و نداشت. ابراز شرمندگی کرد. با همون ادبیات رایج بین خودمون! جوابش رو دادم و از خجالتش در اومدم. آخر سر این پیامک رو برام فرستاد. (قابل توجه جناب عرش کبریایی): "این احساس دست خودم نیست. چرا باید همه اش گرفتار باشیم. از خودم تعجب می کنم که بیشتر از خر و سگ و هر حیوون دیگه می دوم، بازم لنگم"...
پ.ن(1):سخنی از عشق... عکس پست امشب رو دیدید؟ اینجا رو هم بخونید. خدا کنه تمام عشق ها، اینجور عاقبت به خیری داشته باشه.
پ.ن(2): فرشیدانه... الهی قربون هر چی فرشیده برم که سرشار از احساس هستند!!. این شعر زیبا رو بخونید: طفل شیطان دلم سخت مرا آزرده باید اکنون به ایستانم او را کنار تخته سیاه سینه ام...** براش نوشتم: "دل آزاد آزاده تنبیه اش نکن دل اگه شیطنت نکنه که...دل نیست دل اگه تو رو نلرزونه که...دل نیست دل وقتی دله که: دل باشه...که شیطنت کنه...که بلرزونه"...
پ.ن(3): حسرت نوشت... روزهای اولی که عزیزانم رفته بودند، در مناجاتم با خدا می گفتم: خدایا ...روزه که از عزیزانم دورم. چند روز دیگه باید صبر کنم تا بهشون برسم؟ نمی دونستم واحد شمارش دوری، از روز به هفته و ماه و سال میرسه. خوابش رو هم نمی دیدم این هجران رو... خواب دیدم از تو دور شدم...وای که عجب خواب بدی گفتم بیا با هم بریم...گفتی که راهو بلدی هر چی صدات کردم نرو...اما به جایی نرسید یکی یه جا فریاد می زد...دیوونه از قفس پرید... مثل یه بچه ی کوچولو این روزها دلتنگشون میشم: گفتم که شاید این سفر...تموم میشه همین روزا دوباره باز می بینمش...چه خوش خیال بودم خدا... ساعت و لحظه هام گذشت...چشام به کوچه خیره بود من منتظر بودم بیاد...خیلی دلم تنگ شده بود...***
پ.ن(4): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ... یک سال پیش نوشتم و چقدر این نوشته رو دوست دارم: به هم رسیدن به هم نرسیدن یا هر چه که باشد بیا بیاندازیم گردن کهکشان و سرنوشت و خدا تا کمتر گریه مان بگیرد...****
*ترانه چاووشی **از وبلاگ امیدوار ***ترانه مجید زارع ****مهدیه لطیفی
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 23:22 توسط فرشید |
|
|
بی سنگ بی کلوخ دل... به آهی می شکند...*
دیشب به فریبرز گفتم بازی این هفته بی وین شماره اش هست 121. میشه یا علی...می بریم. نبردیم. گاهی اوقات، عرش کبریایی غرور آدم رو له می کنه تا جایگاهت رو بدونی. در چند ماه گذشته عادت کرده بودم، در لحظه های سخت مالی، در این مسابقات برنده بشم. این هفته نشدم. ده روز سخت در پیش روم قرار گرفته...خدایا مددی...
پ.ن(1): سرو ناز سیدی رفت... سرو ناز سیدی، شاعره جوان، در سی سالگی در گذشت. در یکی از پست های وبلاگم این شعر رو ازش گذاشته بودم: با دلی بی آهنگ و دست هایی که ذره ای ریتم ندارند بزرگترین سمفونی دنیا را نوشتن ناباورانه است...** روحش شاد.
پ.ن(2): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ... یک سال پیش نوشتم: با این همه ترانه پنهان در رگ های هوا غلط می کند این قلب که خاموش شود...***
کمی خسته ام...کمی دلگیر...کمی مضطرب...برام دعا کنید...
*از وبلاگ لبخند **سرو ناز سیدی ***عبداله صمدیان عکس: رضا حبیبی
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 22:47 توسط فرشید |
|
|
حالا که صدات برام یه آشناست حالا که نمی دونم دلم کجاست این که رسم عاشقا نیست می دونی دیگه اسم من و تو رو زبوناست...*
یکی بود یکی نبود. غیر از خدا یه پسره بود. یه دختره. پسره عاشق دختره شد، دختره هم عاشق پسره... هر دو عشق نوجوانی رو با شکست پشت سر گذاشته بودن: گفتی تو هم مثل منی از یه شکست عاشقونه اومدی گفتم دیگه گریه نکن...عزیز من خوش اومدی گفتی که از گذشته هام چیزی نپرس روزای خوبی رو نداشتی گفتم دیگه گذشته ها تموم شده اون روزا که منو نداشتی پسره جو گیر شد. به دختره گفت: دیگه من هستم. غصه چیزی رو نخور: گفتم دیگه بارون گریه هات بسه زندگی یک نفسه از این به بعد...یکی برات دلواپسه... هر دو شروع کردند. پسره بلند پروازی کرد. می خواست بهترین زندگی رو برای عشقش فراهم کنه. اما دختره که بهترین زندگی رو نمی خواست، پسره رو می خواست. روزگار هم با پسره نساخت. تاس زندگی براش بد نشست، ولی اون قدر به دختره مطمئن بود که تاس و زندگی براش معنا نداشت. فکر می کرد در هر حالتی عشقش رو داره. غافل از اینکه: خطرناک ترین لحظه ی داشتن، زمانیه که فکر می کنی برای همیشه داریش... پسره نمی دونست که زندگی سراسر سورپرایز و بی وفاییه: حالا که گریه رو از چشات گرفتم بغض رو از صدات گرفتم غمو از دلت ربودم...رفتی توی تار و پودم... منو یادت نمیاد... چند سال گذشت... پسره برگشت. اما همچنان آسیایی و جهان سومی...دختره برنگشت... آمریکایی و استکباری... پسره سعی کرد هر چی میشنوه بگه عیبی نداره، حقمه...بد بودم: حالا که دل به هیچ کسی نبستم روزی صد دفعه شکستم بدیها تو هم ندیدم...غماتو به جون خریدم منو یادت نمیاد... * روزگار گذشت. یکی بود...دختره دیگه نبود... دختره حقش بود که نیاد... اول پسره در عشق و عاشقی کم آورده بود. سال ها گذشت: دختره شده یه پارچه خانم...با وقار ...دوست داشتنی...مهربون... پسره هنوز یه پارچه که هیچ، به اندازه ی یه دستمال کاغذی هم آقا نشده...هنوز پسر بچه اس. دلش تنگ میشه. بهونه می گیره...دلش دختره رو می خواد...با اینکه می دونه اون خانم دیگه مال او نیست... اون خانمه دیگه...یادش نمیاد... اما پسره مگه از یادش میره... همه چی از یاد آدم میره مگه یادش که همیشه یادشه...** غمگینم...دلتنگم...یه جوری ام...
پ.ن: یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ یک سال پیش مرقوم فرمودیم: فاصله بین من و تو تا کجا، دنباله داره؟...*** بعد از یک سال، هنوز هیچ کس وجود مبارک ما را به حساب نیاورده و جواب نداده...
*ترانه حمید اصغری **حسین پناهی عکس: نیاز
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 22:14 توسط فرشید |
|
|
خداوندا از چه دوزخ را آفریده ای دوری رو که داشتی...*
آخرش می ترسم این پرواز های هما، کار دستم بده. نشستیم. راه افتادیم. بلند شدیم. نشستیم! یعنی برگشتیم. عذر خواهی از مسافران نجیب! سیستم برقی هواپیما مشکل پیدا کرد. یکی از موتورها از کار افتاده بود. برای اینکه ملت نجیب و تو سری خور و بی صدا، وحشت نکنند، فقط اعلام شد اختلالاتی در سیستم برق هواپیما به وجود اومده. با نود دقیقه تاخیر پریدیم.
پ.ن(1): کسانی که حرف دارند و گفتن نتوانند... آدم است دیگر "آه" و "دم" و نمی دانم چرا "آه" های این آدم تمامی ندارد این آدم باز هم حرف دارد...**
پ.ن(2): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ... یک سال پیش نوشتم: سعدی به در نمی کنی از سر هوای دوست در پات لازمست که خار جفا رود...***
*ترانه ستار **از وبلاگ دلستان ***سعدی شیرازی عکس: برام ارسال کردند...نمی دونم از کیه...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 0:13 توسط فرشید |
|
|
همه ی عمر دیر رسیدیم...*
ساعت 7 وقت دندان پزشکی داشتم. در راه رفتن بودم، رضا زنگ زد و گفت دکتر تماس گرفته و گفته نیم ساعت دیر تر بیا. لج کردم نرفتم. این هم از دکتر رفتن ما... با نرفتنم، دو ساعت وقتم آزاد شد. با خودم گفتم نیم ساعتی پیش مادر بشینم. از اینکه بالا نرفتم، تعجب کرد. چای تازه دمه می خوری... بله مامان... پیشم نشست. من: مامان چرا غمگینی؟ مادر:خواب فرناز رو دیدم. باردار بود. این، یعنی فرناز غصه داره. باهاش تماس بگیر... چشمای مادر پر از اشک میشه. چای برام زهر میشه. این هم از چای نوشیدن ما... میام پشت کامپیوتر میشینم . موزیک ملایمی می ذارم تا مشغول تهیه پست امشب وبلاگ بشم. صدای غمگین خواننده فضای اتاق رو پر می کنه: کی می دونست دل ما جدا میشه تو میری قلب تو بی وفا میشه کی می دونست دل عاشق می میره غم میره تو دلش لونه می گیره... دل من گریه نکن...برای روزهای خوب می دونی هر آفتابی...دوباره میشه غروب...** پیش مادر که بودم، بغض کردم، اما گریه...هرگز... "مرد که پیش مادرش گریه نمی کنه"... حالا تنها توی اتاقم هستم. بغضم ترکید. "مرد که تنهایی می تونه..."... این هم از وبلاگ نویسی امشب ما...
پ.ن(1): تلخ...مثل قهوه ی بدون شکر... از شاخه های پائیز افتاد در آبروی تلخ از منظرم گریخت دیروز فردا خیلی ناهموار است طعم تلخی دارد کنار آمدن با امروز...***
پ.ن(2): م مثل مسابقه... چند هفته ای میشه به همراه رضا و فریبرز در مسابقات پیش بینی فوتبال شرکت می کنیم. چند بار هم برنده شدیم. بد نیست ببینید. اگر خواستید شرکت کنید لطفا به کد من اشاره کنید که بدونن من معرف بودم. برام خوب میشه. (کد 4284). برای ثبت نام برید اینجا .
پ.ن(3): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ... یک سال پیش نوشتم: یادم بماند که باورهایم شاید دروغ باشند...****
*علی حاتمی( دیالوگ فیلم سوته دلان) **ترانه گیتی ***روح انگیز کراچی ****کتایون آموزگار عکس رضا حبیبی( دلم براش تنگه)
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 23:25 توسط فرشید |
|
|
آه باران ای امید جان بیداران بر پلیدی ها که عمری ست... در گرداب آن غرقیم آیا چیره خواهی شد؟...*
یه قطره اشک می تونه یه سبد حرف نگفته داشته باشه یه آه می تونه گزارشی از سینه پر درد باشه... اما: "مرد که نمی تونه اشک و آهش رو همه جا عیان کنه". در خبر ها خوندم، یک زن، 12 سال با گلوله ای در صورتش زندگی کرده. با خودم گفتم سخته، اما سال ها با زخمی در دل موندن سخت تره... خدا "درد در دل" رو نصیب هیچ کس نکنه... "درد در دل" رو با "درد دل" کردن هم نمی تونی آرومش کنی... درد در دل رو با اهل درد هم بزنی...باز سر جاش می مونه... روز ها می گذرند...اما به سختی ولی پر امید... من به فدای پر رویی و سماجت آقا فرشید در ایمانش به لطف عرش کبریایی... خدایی اش من که خیلی قبولش دارم.... در این روزهای سخت...بازار محک خوردن عیار دوستان...حسابی گرمه... فریدون عزیز، از اصفهان زنگ زد. وقتی شنید ناصر خان در راهه، و به امید خدا به اصفهان هم خواهیم رفت، گفت به شرطی که وقتی اومد ننویسی : می خواستیم بریم اصفهان...گرفتاری ها نگذاشت و از این حرفا... “بلا وبلاگی” شده این وبلاگ... مادر که با فریدون صحبت کرد، سر حال تر شد. گفت چقدر اینا ( منظورش اقوام اصفهانی ماست) مهربونن. مسعود از آریزونای اونور دنیا زنگ می زنه. فریدون و عموت مرتبا احوالپرسی می کنند... بهش گفتم باز طرف فامیلای شوهرت رو گرفتی... آهی کشید...حس می کنم یاد بابا افتاد. دلم سوخت. باید یه روز ببرمش بهشت زهرا... خدایا ماشین...
پ.ن(1): اشکیانه... امروز به عزیزی گفتم حال و احوال؟ نگام کرد و چیزی نگفت...یه لحظه چشماشو باز و بسته کرد...اشکش سرازیر شد... به جای صد تا کلمه و توضیح و تفسیر، از حالش خبر داد... یک قطره اشک مثل یک کوه قوی ست مثل یک عقیده مصمم است قصه های زیادی برای گفتن دارد قصه های نو، قصه های کهنه می تواند از دشمنی بیاید یا از غم، از شادی، خشم خوشی یا زیبایی...**
پ.ن(2): یک سال پیش...همین روز ...همین وبلاگ... یک سال پیش نوشتم: عزیز من ببخش اگه تلخی واژه با منه درد و اگه داد بزنم، دیوار صوتی می شکنه...***
*ترانه استاد شجریان( فریدون مشیری) **ایماژن ژیلز(محسن عمادی ) ***یغما گلرویی
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 21:42 توسط فرشید |
|
|
وقتی که ابرها در قلب من می بارند در لحظه های دلتنگی چیزی برای گفتن نیست...*
روزی که فکر می کردم خیلی خراب باشه بد نبود. شکر. یک ایمیل با مزه از پسرم، سرحالم آورد:
salam pedar- به قول صمد آقا: چه چلوکبابی بخوروم مو...به به... حس غریبی دارم. امروز به فریبرز هم گفتم. در اوج گرفتاری و بن بست های همه جانبه، حس می کنم "لحظه ی گشایش در راهه"... روزهای آینده نشون میده حسم تا چه حد درست میگه... از نظر جسمی خیلی خسته ام. اما روحیه ام خوبه. گرچه تماس با عزیزی در آمریکا و محبت اون عزیز، تا حدود زیادی بار سنگین این روزها رو از روی دوشم برداشت.
پ.ن(1):عاشقانه ی "نی ناش ناشی"... دل به تو بستم و دیدی که دل از دنیا بریدم فکر می کردم با تو به تموم آرزوهام رسیدم عیبی نداره تو هم دل ما رو سوزوندی تو هم رفتی نموندی تو هم چشماتو بستی رفتی یه گوشه نشستی...**
پ.ن(2): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ... یک سال پیش نوشتم: تو را طلب نمی کنم نه اینکه بی نیازم صبورم...***
*مهدی اخوان لنگرودی **ترانه آرش رستمی ***از وبلاگ قلم های کاغذی عکس: نیاز
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 23:43 توسط فرشید |
|
|
گفتم که پشت روزهای نیامده ای روزها آمدند و تو نیامده ای...*
حتی اگر یک در صد هم امکانش بود که خانم بشم! الان دیگه به هیچوجه قبول نمی کنم. دیروز یه عالمه ظرف شستم. دو عالمه لباس اطو کردم. سخته...خیلی هم سخته.... پرواز خوبی داشتم. همسفر خوبی نداشتم. نیم ساعت از سفر گذشته بود که بیدارم کرد: گفت: غذا میل نمی کنید؟ گفتم: می خوام بخوابم...ممنون... گفت: خوابیدنتون هم صلابت داره! وقت پیاده شدن پرسید متاهل هستید؟ گفتم: فعلا تنهام... گفت: از غم چشماتون معلومه! تلفنش رو داد...از من هم تلفن خواست. دور از ادب بود ندم...دادم...اما از اونجایی که پسر " به به چه نیکویی " هستم و در رفاقت آخر معرفتم!! ، شماره شجاع رو دادم... زمان پیاده شدن یک حلقه گوشواره اش رو در آورد و در جیب گذاشت. با لبخند گفت: منتظر تماستون هستم... گفتم اگر من زنگ نزدم شما 8 به بعد زنگ بزن... هنوز شجاع زنگ نزده که فحش بده تا بفهمم زنگ زده یا نه!! مردک 40 ساله با تی شرت قرمز و دستمال گردن صورتی اش، نمی دونم چه جوری از قسمت گذر نامه رد شد. زندگی همینه...اولش به آدم در باغ سبز نشون میده...یه بار خانم مهناز افشار همسفرت میشه...بار بعد عرب عظیم الجثه عصبانی با خرناس های وحشتناک...این بار هم مردک 40 ساله ی "مامانم اینایی"... قربون عرش کبریایی برم با حال کردنش با فرشید... صبح با فریبرز به بانک رفتیم. دوشنبه هم شاید با هم سفر یک روزه ای به شمال داشته باشیم. روزها و لحظه ها، دوباره سخت و نفس گیر شدن، اما میدونم لطف خدا، "دوقبضه" همراهمه.
پ.ن (1): برای عاشقان و عشق در کنارشان... وقتی پیش توام، آروم آرومم از غم و غصه ها، چیزی نمی دونم یه جورایی یه حس خوبی به من دست میده انگاری که زیر نم نم بارونم...**
پ.ن(2):یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ... یک سال پیش از سر دلتنگی نوشتم: برای به دست دوست سپردن دل زیادی می بایست که نیست که نداریم که داده ایم از دست...***
*رضا دبیری جوان **ترانه امین حبیبی ***مهدیه لطیفی
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 22:20 توسط فرشید |
|
|
یک نفر آمد و بر پنجره ام گل مالید من ولی منتظر بارانم...*
حدود ساعت 12 شب بود. عزیزی که در جریان کارها و مشکلات من قرار داره، زنگ زد: آخه چرا خدا نگذاشت خوشحالی تو تا آخر شب برسه؟ جوابی ندادم. حتی متوجه آهی که کشیدم...نشد. امروز خوب نبود. گله ای ندارم. زندگیه دیگه... یه روز خوب...چند روز بد!! مشکلات کاری شریکم، بد جوری دست و پای منو بسته. سخت ترین کار دیشبم، تماس با ناصرم بود...بگذریم... بعد از ظهر، دو ساعتی رو به مرتب کردن اوراق و مدارکم اختصاص دادم. دیدم خیلی چیز ها رو میشه دور ریخت و سبک شد. خیلی چیزهای با ارزشی هم بدون ادعا، گوشه ای افتاده بودند و بهشون بی مهری کرده بودم. به دردم خوردند. خیلی چیزها رو میشه طبقه بندی کرد و آروم شد. حال و روزم بعد از دور ریختن ها و پیدا کردن ها و مرتب کردن ها...بهتره... فرداشب بر می گردم. با اینکه فردا جمعه ست، روز شلوغی در پیش رو دارم.
پ.ن(1): برای عرش کبریایی ... جناب عرش کبریایی... دیشب به ناصرم زنگ زدم... نه نه این قرارمون نبود...**
پ.ن(2): غمگنانه و سر درگمانه... کجا بروم؟ اگر نیاید همراهم دلم...***
پ.ن(2): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ... یک سال پیش نوشتم: نیامدنش را باور نمی کنم غیر ممکن است او نیامده باشد حتما، حالا زیر باران مانده است و نا امید و خسته در خیابان ها قدم می زند من به باز بودن درها... مشکوکم...****
*عمران صلاحی **ترانه احسان خواجه امیری ***فرشته ساری ****رسول یونان عکس: رضا حبیبی
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 23:0 توسط فرشید |
|
|
مگر تو نسیم ابر بودی که تو را در باران گم کردم...*
گرچه به خاطر مشکلات پیش آمده توسط شریکم، دو ساعتی رو در التهاب و نگرانی سپری کردم، اما به لطف خدا، امروز از اون روزهای خیلی خوب بود. " روزهای جفت شیشی"... همه چیز بسیار خوب پیش رفت. عرش کبریایی در سخت ترین لحظه ها، آبروی بنده هاش رو حفظ می کنه. کافیه بهش اطمینان کنی... "دستت به کار...دلت به یار"... بعد از ظهر جلسه ای داشتم. من و دوستم و اون آقای کراواتی با سبیل پر پشت، که بی اختیار آدم رو یاد مارکس می انداخت. در حال صرف قهوه و کیک بودیم( من فقط قهوه میل می کردم). مرتب سیاهی قهوه به سفیدی سبیل آقای شبیه مارکس می چسبید. دوستم با اون آقا بسیار رودربایستی داشت. با هم انگلیسی حرف می زدند. نصف حرفاشونو نمی فهمیدم. به دوستم گفتم این آقا فارسی بلد نیست؟ گفت نه چطور مگه؟ گفتم یه دفعه دلم خواست شعر بخونم. گفت: گور پدر این آقا! من عاشق شعرهای وبلاگت هستم. برای خودم بخون. در حالیکه همچنان نگاهم به سبیلهای غرق در قهوه ی اون آقا بود خوندم: سالاد که می خورد سس از سبیل اش می چکد نه ناهار با "نیچه" نمی چسبد... مگر سبیل اش را بتراشد...** بعد گفتم بقیه اش یادم نیست... دوستم از خنده افتاد روی میز... بعد که اشک چشماشو پاک کرد، گفت این آقا میگه به چی می خندید. چی بگم؟ بسیار مظلوم گفتم: من که انگلیسی ام در اون حد نیست شعر رو براش ترجمه کنم!! گفت:...... "مرد که هر حرفی رو بهش زدن توی وبلاگ نمی نویسه"
پ.ن(1): برای عرش کبریایی... خدا جون خیلی چاکرتم که امروز دل مهربون! فرشید عزیزت!! رو شاد کردی... دل منو شاد کردی، خدا دلت رو ...نه خودت که خدایی... دل منو شاد کردی...خودت دلت رو...نه خدا که دل نداره... خدا دل نداره؟ خدا عاشق ترین عاشق هاست... عاشق که بی دل نمیشه... دل که بی عشق نمیشه... دل منو شاد کردی...خدایا چاکرتم... خیلی با حالی خدا...***
پ.ن(۲): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ... یک سال پیش از سر دلتنگی نوشتم: بی تو نه امور این جهان لنگ شده نه بین زمین و آسمان جنگ شده نه کوه شده آب و نه دریا شده خشک اما دل من برای تو تنگ شده...**** دل همچنان تنگ است...
*احمد رضا احمدی **علیشاه مولوی ***از دیالوگ سریال ابراهیم حاتمی کیا ****هادی خرسندی
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 0:4 توسط فرشید |
|
|
وقتی که چشم های تو باشد حتی اگر بهار نیاید حتی اگر بهار غمی نیست وقتی که چشم های تو...اما حتی اگر بهار بیاید زیبا... هوای حوصله ابری ست...*
دیشب در فرودگاه ایران، بستنی سنتی پر خامه بود و فالوده شیرازی با آبلیموی فراوان... آی دلمان خواست... به دل گفتیم کارد بخوری...اون طرف رو نگاه نکن... چشم برگشت...دل آرام گرفت... دیشب در سالن انتظار، زن و شوهر میان سالی روبروی من نشسته بودند. زن به مرد گفت: خسته ام... مرد به زن گفت: سرت رو بذار روی شونه ام... زن گوش کرد...مرد دستش رو دور زن حلقه کرد...زن به خواب رفت... آی دلمان خواست... به دل گفتیم نگاه نکن... چشم برگشت...دل آرام نگرفت... چشم پر اشک شد...دل...تنگ شد... به خودم گفتم: جناب آقای فرشید خان حیرانی...وقتی در این سن حسرت ابتدایی ترین لحظه های عاشقانه رو بخوری، بعنی اینکه زندگی رو بد جوری باخته ای... چه کردی با خودت فرشید... خسته ام از لذت دقیقه ای... آرامش جیره بندی... با هم بودن های... دلم زندگی می خواد...به سبک آدمیزاد... تکیه بر عهد تو کردیم و نمی دانستیم کانچه نزد تو حقیر است...همان میثاق است...** اولین روز سفر، موفقیت آمیز بود. قسمت عمده و مهم کار، به فردا موکول شده. توکل به خدا...
پ.ن(1): یه گندم از حسم... داشتم وبلاگ سارای عزیز رو می خوندم، چشمم به این کامنت افتاد: صبر کردن دردناک است فراموش کردن...دردناک تر ولی از این دو دردناک تر این است که ندانی باید صبر کنی یا فراموش؟...***
پ.ن(2): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ... یک سال پیش نوشتم: دل و حرمت شکستی تو... اینه رسم وفاداری؟ دلم زخمی دنیا بود...خیال کردم دوا داری...****
*محمد رضا عبدالملکیان **از وبلاگ محمد ***از وبلاگ سایه ****ترانه رضا صادقی عکس: رضا حبیبی
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 23:18 توسط فرشید |
|
|
ای عرش کبریایی دلمان ترکید از دلتنگی... عینهو این انار...
میوه ها هم از فرط رسیدن می پوسند حالا باز من رسیده ام و تو دیر کرده ای...*
ساعت 5 با هما پرواز داشتم. هواپیمایی منظورمه!. الان خبر دادند به علت کمبود مسافر، هواپیما عوض شده. دوباره بلیط رو عوض کردم. 5 ساعت به پرواز مونده، هنوز نمی دونم با چی میرم. با کی که هیچی...مردیم از بس با هیشکی همسفر بودیم. از دبی، دو خبر خوب کاری دارم، امیدوارم سفر خوبی هم در پیش باشه. قرار بود جمعه به شیراز برم...شیراز و وضع بی مثالش... در آخرین لحظه همه چیز به هم ریخت. زندگی ام شده، لحظه ای...از هفته ی دیگه خبر ندارم. پرویز صیاد در فیلم مظفر می گفت: "میگما...بدبختی هم زیادش خوب نیستا"... من میگم: خدایا...زندگی سراسر اضطراب و دلهره هم...دل رو می زنه... در مجموع همه چی خوبه. عزیزی امروز برای خداحافظی و سفر چند ماهه به دیدنم اومد. خیلی دلم می خواست قبل از سفرش کارهام ر وبه راه میشد...نشد... به قول مهران مدیری "اصولا در زندگی برای من بیشتر وقت ها نمیشه"... من میگم مال من میشه...اما بیشتر وقت ها... سر وقتش نمیشه... بازم شکر که میشه...
پ.ن(1): عاشقانه ای برای "خسته شدگان از صبر"... نه می تونم دور شم از تو نه می تونم که بمونم من نه شاهزاده ی عشقم...نه شهاب آسمونم تو نه نیستی و نه هستی...دیگه خسته ام از خیالات مونده بی جواب و مبهم...توی زندگی ام سئوالات...**
پ.ن(2): مختصرانه ای برای شکر... تو که هستی...زندگی هست قدرت هر خستگی هست میشه دست قسمتو بست...** پ.ن بعد از پ.ن: شکر که هستی گر چه دور...گر چه نزدیک... مهم اینه که هستی...
پ.ن(3): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ... یک سال پیش نوشتم: سر کوه بلند آهوی خسته شکسته دست و پا، غمگین نشسته شکست دست و پا دردست...اما نه چون درد دلش، کز غم شکسته...***
*ساره دستاران **ترانه رضا صادقی ***مهدی اخوان ثالث
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 22:53 توسط فرشید |
|
|
بعضی درد ها... نه با نوشتن نه با گفتن نه با اشک ریختن با هیچ کاری مداوا نمیشن فقط تبدیل میشن به: آه... هر چی هم از اون "ته های دل" می کشی باز اون "ته های دل" می مونن...
این روزها کمی تا قسمتی خوشحالم. نه اینکه مشکلات حل شده باشن. فقط حس می کنم اصولی تر " سگ دو" می زنم. امروز پرونده فردی برام بسته شد که خیلی دلم می خواست به همه ثابت کنم در موردش اشتباه میکنند. خدا شاهده هر کاری براش کردم به خاطر علاقه ای بود که بهش داشتم و باور حرفاش بود، اما... اما پیش فریبرز خیلی خجالت کشیدم. باز هم حق با اون ها بود. وقتی تلفنی گفت بشینیم پای حساب و کتاب!! باز هم نجابتم اجازه نداد بهش بگم حساب و کتاب رو کسانی می کنند که بده بستون داشته باشند نه اینکه ودیعه ی خونه شونو هم از من قرض گرفته باشند. چیزی نگفتم چون احتمال دادم صاحب کارش هم به تلفن گوش می داد. واگذارش کردم. به بد جایی هم واگذارش کردم. جلسه ی امروز صبح بسیار پر بار بود. بعد از ظهر هم جلسه ای در هتل لاله داشتم. با آدم های با کلاس، با کراوات، که بعد از هر بار لب زدن به فنجان چای با چه ملاحتی با دستمال، لبهای تر نشده ی خودشون رو خشک می کردند. چای نوشیدیم و کیک تازه بود که میل نکردیم. شب هم جلسه داشتم. در این جلسه دو نفر بودند، بدون کلاس و کراوات. با نون بربری داغ و سبزی تازه و ماست چکیده. کسی هم به فکر تمیز کردن لبش نبود. تند تر می خوردیم که عقب نیافتیم. این یکی بیشتر چسبید.
پ.ن(1): حکایت از حال و روز بی کسی... امروز این متن رو برام فرستادند: وقتی که نیستی حال و روز من همین است که می بینی می بینی؟...
پ.ن(2): حکایت عاشقانه... بخند و با خنده ات شارژی رایگان به من بده یعنی از ایرانسل کمتری؟...*
پ.ن(3): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ... این همه نوشتم، اما... حرفی که در دل مونده...هنوز مونده... یک سال پیش نوشتم: ما اگر مکتوب ننویسیم، عیب ما نکن در میان راز مشتاقان، قلم نامحرم است...**
*از وبلاگ شاعران سوخته **فیضی عکس:رضا حبیبی
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 23:5 توسط فرشید |
|
|
دست من نیست که دستت را بگیرم یا نه سر به هر بالشی که می گذارم خواب تو را بیدار می شوم...*
اولین روز رسمی کار رو در کنار برادرانم شروع کردم. در رابطه با مشکلات کاری، عزیزی، واسطه ای رو معرفی کرده که کار ها رو به او می سپرم ، شاید سرعت پیشرفت کارها بیشتر بشه. امروز در مجموع روز خوبی بود. به فال نیک می گیرم برای یک سال خوب کاری. دلم گواهی میده سال خوبی در پیش رو دارم. در دنیای سراپا دروغی که دست و پا می زنیم، معمولا دلم به من دروغ نمیگه. اومدن ناصر، قطعی شده، اما وضعیت نهال و نوید هنوز معلوم نیست. نهال در گیر کار های کلینیکی هست که در اون مشغول شده. نویدی هم امتحانی در رابطه با دکترا داره. پیمانم هم کارهاش آماده نشده. فرناز هم که... "مرد که آه نمی کشه"...
پ.ن(1): سختیانه!! چقدر سخته که عشقت روبروت باشه نتونی هم صداش باشی چقدر سخته که یه دنیا بها باشی نتونی که رها باشی چقدر سخته که چشمات رنگ غم باشه ولی ظاهر پر از خنده چقدر سخته که عشقت آسمون باشه ولی آسون بگن چنده چقدر سخته تو خونه ات عین مهمون شی بپوسی...خسته...ویرون شی چقدر سخته دلت پر باشه ساکت شی ولی تو سینه داغون شی...**
پ.ن(2): از آرشیو وبلاگ... دو سال پیش نوشتم: کسی از کریستف کلمب برای ورود به آمریکا گذرنامه نخواست که شما برای سرزمین کلمات . . . خانه ما . . . راهی به جهان دارد با کلمات...*** یک سال پیش هم... هم نوشتم...هم زمزمه کردم... هنوز هم زمزمه می کنم: در کشتن ما چه می زنی تیغ جفا ما را سر تازیانه ای بس باشد...****
*مرتضی بخشایش **ترانه رضا صادقی ***افشین کریمی فرد ****ترانه شهرام ناظری عکس: نیاز
|
|
+ نوشته شده در
شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 21:4 توسط فرشید |
|
|
نگفتی بی پر و بال...چه جوری پر بگیرم تو خلوت کدوم شب...راه سفر بگیرم کجا بیام که حتی... از تو خبر ندارم خسته تر از همیشه...پای سفر ندارم...*
تمام امروز رو خونه موندم. از وقتی بچه ها سفر کردند، سیزده رو به در نمی کنیم. خودش به در میشه: سیزده را همه عالم به در از شهر کنند من خود آن سیزدهم کز همه عالم به درم...** ساعت 6 بعد از ظهر دیروز به شمال رفتم. 6 صبح هم برگشتم. مسیر برگشت بسیار خلوت بود. فقط در حوالی قزوین تصادف وحشتناکی شده بود که چند دقیقه ای در راه بندان موندم. در ماشین بغلی، خانم شهره می خوند: عاشقمو دارم درد می کشم!! دلم براش سوخت. عاشقی همراه با درد! چندان لذت بخش نمی تونه باشه!!. دیشب و امروز اتفاقاتی افتاد که نشون داد فریبرز از امام رضا حاجت گرفته. خدایا شکر.
پ.ن(1): درد دل عاشقانه... هرگز نخواستم که تو رو...با کسی قسمت بکنم یا از تو حتی با خودم...یه لحظه صحبت بکنم هرگز نخواستم که به داشتن تو عادت بکنم بگم فقط مال منی...به تو جسارت بکنم...***
پ.ن(2): شیطنتانه!! بانویی با لنز های آبی از من پرسید: آقا! ایستگاه انقلاب اینجاست؟ گفتم: میان لنزهای شماست...**** پ.ن بعد از پ.ن: اینو شاعر گفته و گرنه من خودم سر به راه تر از این حرفا هستم که چنین جسارتی بکنم!. اگر من بودم راهنمایی شون می کردم و می بردم هم ایستگاه رو نشونشون می دادم هم انقلاب رو...
*ترانه چنگیز حبیبیان **شهریار ***سیاوش قمیشی ****نصیر نصیری عکس:رضا حبیبی
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت 23:26 توسط فرشید |
|
|
حافظ این حال عجب با که توان گفت که ما بلبلانیم که در موسم گل خاموشیم...*
مثل مرفهین بی درد و بی خیال، با یه دنیا درد و فکر و خیال! به اصرار عزیزی، رفتم استخر و سونا. دو ساعت بی خیالی...عجب حالی میده والله!! درد کلیه من هم شده شبیه درد زایمان!. هی می گیره و ول می کنه. دیشب یکی دو ساعت امانم رو برید. امروز خوب بودم. امروز بالاخره مادر راضی شد از خونه بیرون بزنه. تنها بازدیدی بود که در رابطه با عید انجام داده. با ناصر و نویدم صحبت کردم. خدا کنه "بچه های تیم ملی" نتیجه بگیرن که "بچه های من" اینقدر غصه نخورن. اگر فردا در رابطه با برنامه ی کاری نتیجه ی لازم رو نگیرم، مجبورم با فردی که از طرف دوستی معرفی شده تماس بگیرم. لحظه ها، سخت و پر اضطرابند. دل تنگ کسی هستم که از آن من است و نیست دل تنگ کسی هستم که از آن من است و در کنار من نیست دل تنگ کسی هستم که در همین نزدیکی هست و نیست دل تنگ کسی.... ولش کن... "مرد که دلتنگ کسی نمیشه" اگر هم که شد به زبون نمیاره...
پ.ن(1): راز به سامان رسیدن عشق... "ای عاشق صاحب فال! بدان و آگاه باش که چشمه ی گل آلود، به حال خود زود تر صاف می شود. زمانی که چشمه، گل آلود می شود هر تلاشی برای صاف کردن آن، بیش از پیش گل آلودش خواهد کرد. راز به سامان رسیدن عشق، تاب آری ست".**
پ.ن(2): از سر دلتنگی... می گویند باز نخواهی گشت می گویم هرگز نرفته ای .................... وقتی فنجان چای ات همین گونه سرد مانده ست روی میز و این دسته گل هم از این خشک تر نمی شود یقین دارم که هرگز نرفته ای...***
پ.ن(3):یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ... یک سال پیش در چنین شبی، نهالم از دبی رفت. هر شب از اشعار زیبای دوست خوب باصفایم، محمد رضا عبدالملکیان عزیز می نوشتم: حالا که آمده ای... اون شب نوشتم: حالا که آمده ای .................... نه...نه... تمام شد...رفتی...
*حافظ شیرازی **موسا اسدیان( با یاری یارتا یاران) ***علیرضا طبیب زاده عکس: رضا حبیبی
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 23:57 توسط فرشید |
|
|
می ترسی مثل موریانه از درون پوکت کنم؟ بجوم عصب های مبتلا به منت را بیاویزم از چوب لباسی آغوشت را که امروز هم به همسایه های فضول نگفتیم پشت به دیوار ها به خواب هم رفته ایم...*
خستگی نامه... دیروز به عزیزی می گفتم از خستگی، حالت آدمی رو دارم که یک کوه رو گذاشتن روی دوشش و میگن راه برو. وسط راه هم که بهش استراحت میدن و برای لحظه ای میشینه، باز هم کوه رو از روی دوشش بر نمی دارن... خسته تر از خسته ام...
تشکر نامه... امروز عزیزی به دیدن من و مادر اومده بود که در گرفتاری های اخیرم، بیشترین فشار رو از جانب من متحمل شده. صبورانه به من دلداری می داد که صبر می کنه تا مشکلات حل بشه. به دلم نشست. خیلی هم نشست.
فوتبال نامه... خدا نگذره از اون هایی که در استادیوم آزادی، ایران عزیز رو اینچنین به حقارت کشیدن. افرادی که اندازه صندلی اشغال شده نبوده و نیستند. در هر پست و مقا م و مکانی... کاش رییس دولت مهر ورز به جای پوشیدن لباس تیم ملی و پنالتی زدن به میرزا پور و حضور در استادیوم آزادی، بودجه ای تدارک می دید که تیم، بدون بازی تدارکاتی به مصاف حریفان نره. با احساسات خیلی ها بازی شد. ایمیل ناصرم رو بخونید: salam pedar- غمی که در ایمیلش موج می زد، دلم رو به درد آورد. عشقی که بعد از سال ها دوری به وطن در نوشته اش بود، اشکم رو سرازیر کرد. احساس مسولیتش نسبت به برادرش، احترامش رو نزد من بالاتر برد. خبر نزدیک شدن به لحظه ی موعود دیدار در ایران عزیز، قلبم رو به تپش های پر التهاب وادار کرد.
پ.ن(1): برای کسی که مثل هیچ کس نبود... لالالالالالا...گل پونه بیا که بدون تو دل...خونه بیا که بدون تو...تن خسته ام لبریز از حس جنونه لالالالالالا...گل لاله... زندگی بدون تو واسه ام محاله بیا از اون وقتی که رفتی این دل همه اش داره می ناله...** پ.ن بعد از ترانه: لالالالالالا... لا اله الی الله...( با عصبانیت!)...بیا دیگه...
پ.ن(2) برای تمام رفیق های با مرام دنیا... امروز با خودم فکر می کردم تحمل من با حسی که به فرناز دارم، با گرفتاری ها و دغدغه هایی که دارم، با وقت و زمانی که ندارم! چقدر برای هر کسی که می خواد به من نزدیک بشه، سخته... رفیق ساده ی من...شریک غم دوری همین که می سازی با من...خیلی صبوری...***
پ.ن(3): یک سال پیش ...همین روز...همین وبلاگ... یک سال پیش نوشتم: ما با دلمان هنوز مشکل داریم صد سنگ بزرگ در مقابل داریم معشوق خودش می برد و می دوزد انگار نه انگار که ما دل داریم...****
*قسمتی از شعر رضا حیرانی **ترانه همایون ***ترانه علیرضا ****جلیل صفر بیگی عکس: نیاز
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 0:6 توسط فرشید |
|
|
آسمان آبی بهار سبز چرا مداد من سیاه می نویسد؟...*
در حال و هوای ایران... الان که این مطلب رو می نویسم، دو ساعتی به بازی ایران و عربستان مونده. از ایران پیامکی داشتم: فرشید جان دارم میرم استادیوم. زنده باد علی دایی. زنده باد ایران. براش نوشتم: زنده باد ایران. زنده باد علی دایی. در دبی هستم. خدا کنه به خاطر دل بچه های راه دورم و ایران عزیز، از استادیوم شاد بیای. برام نوشت: پس به جای تو و بچه هات، با تمام وجود، ایران رو فریاد می زنم. اسم ایران که میاد چشمام پر از اشک میشه، مخصوصا در این دیار غربت. خدا کنه امشب شادی بچه هام، شادی هموطنام رو نظاره گر باشم. در حال و هوای مادر... به مادر زنگ زدم. معمولا به زبون نمیارم، اما بهش گفتم: مامان دلم برات خیلی تنگ شده. به من گفت: منم دلم تنگ شده. پس کی میای؟!! فکر کنم در این 5 روز ده بار این سئوال رو پرسیده. در حال و هوای تنهایی... از دیشب درد کلیه رهام کرده. صبح با صدای به هم خوردن پنجره از خواب بیدار شدم. بیدار که می شوی ناگهان کسی نیست و باد پنجره را تکان می دهد...** در حال و هوای مناجات... مولا علی فرموده: "در لحظه هایی که حس می کنی، طناب فشار های زندگی، آنچنان گردنت رو در آغوش گرفته که احساس خفگی می کنی، خداوند به فریادت خواهد رسید". ای عرش کبریایی، این روزها نه تنها احساس خفگی می کنم، از شدت فشار طناب، گردنم داره بریده میشه... کمی بیش از حد معمول ...خدایی لطفا... بیا که آتش به گریبان رسید پیر... در حال و هوای قرتی بازی با عرش کبریایی زدن بر طبل بی عاری... برای عرش کبریایی... بسه دنیا دیگه بسه...تو دیگه کار نده دستم من به ساز تو می رقصم...تو بزن تا من برقصم!! طاقت و صبر و قرارم...دلم و یار و دیارم همه چی رفته ز دستم...تو بزن تا من برقصم!!***
*شهاب مقربین **ساره بطحایی ***ترانه مهستی عکس: رضا حبیبی
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 16:28 توسط فرشید |
|
|
تو می دانی اسب با پرش از مانع رد نمی شود تحقیر می شود و تماشاگران مست هر بار برای سواری دست می زنند که شلاق را محکم تر فرود آورد...*
تلفنی بهش گفتم: تاخیر شما در امضای اون نامه، می تونه تمام برنامه های منو به هم بریزه و این حق من نیست. در جوابم گفت: در زندگی جوری برنامه ریزی کنید که برنامه های یک ساله تون با یک امضا نشدن و یا دیر امضا شدن، به هم نریزه. حرف تلخی بود که درست بود. همه چیز موکول شد به یکشنبه. بعد از ظهر یک شنبه باید تمام حواسم به ایران باشه و خبر هایی که می رسه. خسته شدم از زندگی پر التهاب و سراسر دلهره. از صبح، درد مزمن کلیه به سراغم اومده. نمی دونم در حال دفع سنگم یا باز عفونت کرده. هر چه هست مریضی در دیار غربت چندان دلپذیر نیست! با مادر تلفنی صحبت کردم. مثل هر روز پرسید کی میای؟ و مثل هر روز تاریخ برگشتنم رو گفتم. و مثل هر روز توی دلم، قربون صدقه ی دلتنگی اش رفتم. سفر این بار طولانی تر از همیشه است، و کمتر از همیشه با امکاناتی اومدم که تا حدودی راحت باشم. یه سبد نوشتنی دارم، اما درد اجازه نمیده بشینم. یه سبد گفتنی دارم، اما خیلی مسائل اجازه ی نوشتن نمیدن. یه سبد درد پنهان دارم، اما غرورم اجازه ی طرحشون رو نمیده. یه سبد...امان از این سبد و از این اجازه...
پ.ن(1): یه گندم از حسم... تو چشمات مال من نیست و نگات دنبال من نیست و چشات رو دزدکی دیدم تو قهوه ات فال من نیست و نمی دونی دیگه حالی توی احوال من نیست و نمی دونی...** نمی دونی نمی دونی...
پ.ن(2): از آرشیو وبلاگم... نمی دونم در پست سال قبل، همین روز بوده یا در پست دو سال قبل...چه فرقی می کنه، مهم اینه که هنوز هم همونه... بخت ما از سر مژگان تو برگشته تر است عجبی نیست که از ما نکنی هرگز یاد...***
*احمد زاهدی **ترانه احسان خواجه امیری ***عماد خراسانی
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت 20:52 توسط فرشید |
|
|
باید تو رو پیدا کنم...شاید هنوز هم دیر نیست تو ساده دل کندی ولی...تقدیر بی تقصیر نیست...*
دبی، بیشتر از حد تصور خلوته. بحران ناشی از مشکلات اقتصادی، کم کم خودش رو نشون میده. سال سختی در پیش روی همه قرار داره. خدایا به "آبروی" علی قسمت میدم، "آبروی" هیچ "آبرو داری" رو مریز. امروز به اون صورتی که دلم می خواست کارها جلو نرفت. امید دارم از فردا شتاب بیشتری در انجام کارها ببینم. کمتر کسی در اینجا مثل من "عزب اوغلی" ول می گرده. برای چیزهای بسیار ساده ای دلم تنگ شده: برای اینکه یار، لباسی رو بپوشه یا نشون بده و بگه به تنم قشنگه؟ بخرم؟ برای اینکه یار دستش رو در دستت حلقه کنه... برای اینکه یار...بگذریم... بیژن دوباره در چاه است در چاه دود و آتش در چاه اضطراب بیژن دوباره در چاه است اما منیژه این بار دیگر نیامده دیدار تا خلوت کبود و تیره ی او را روشن کند به ماه جمالش...**
پ.ن: یک سئوال... چگونه است که تو بی من، زنده یی و من با تو هم هزار بار می میرم؟...***
*ترانه شادمهر عقیلی **طه حجازی ***احمد زاهدی عکس: رضا حبیبی
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت 22:5 توسط فرشید |
|
|
سال نو... روزهای پر التهاب فردای نا معلوم آه از این فردای ناپیدای من...
سال رو در سکوت شروع کردیم. من طبقه ی بالا بودم. مادر سر نماز. اولین تلفن تبریک از رضا بود. فریبرز که از مشهد زنگ زد، مادر بغضش ترکید. سال شروع شد. برای هر کسی در هر حالتی، سال نو، امید یک شروع تازه اس. مگه میشه گفت که دل شکسته...سال نو نداره...* شب که می خوابیدم، با خودم فکر کردم فرناز و بچه ها زنگ نزدند. با همین فکر و خیال و غم، خوابیدم. صبح با زنگ تلفن و شنیدن صدای فرناز بیدار شدم. با نهال هم حرف زدم. می گفت روز قبل هر کاری می کردند نمی شد ایران رو بگیرن. با شنیدن صداشون، آروم شدم.
پ.ن(1): برای عاشقان دیوانه... دیوانه نمی گوید دوستت دارم دیوانه می رود تمام دوست داشتن را به هر جان کندنی جمع می کند از هر دری می زند زیر بغل می ریزد پای کسی که قرار نیست بفهمد دوستش دارد...**
پ.ن(2): برای "زخم شمشیر رفیق خورده ها"... هیچ زخمی، مثل زخم شمشیر رفیق، درد نمیاره. آرزو می کنم هیچ یک از عزیزانم، در سال جدید، زخم شمشیر دوست رو حس نکنند. آن کس که دست من را...در دستش می فشرد مرا به دست غم داد...به فراموشی سپرد ای دریغ از هر چه دادم برای دوست اسب خوبم اسب خوبم... رفیقم اوست...*
پ.ن(3): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ... سال پیش در چنین روزهایی نهال و نوید، پیشم بودند. یک سال پیش نوشتم: حالا که آمده ای گریه نمی کنم این باران از آسمان دیگر است...*** اما امسال این گریه از همین آسمان است آسمان بد دلتنگی...
*ترانه فریدون فرخزاد **مهدیه لطیفی ***محمد رضا عبدالملکیان عکس: رضا حبیبی
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت 20:45 توسط فرشید |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
دل مشغوليهايي كه دارم و آنچه بر من گذشت و اين فردای نا پيداي من...
اينها نوشتههايي ست برای دل خودم، قلبي كه به قول نادر خان ابراهيمي: "آه از اين قلب كه جز درد در آن چيزي نيست". |
|
RSS
|