![]() |
![]() |
|
| بنگر چگونه دست تکان میدهم گویی مرا برای وداع آفریدهاند |
|
بیچاره ما که پیش تو از خاک، کمتریم...* صبح رو با ایمیل زیبای ناصر شروع کردم. ایمیل که باز میشه، یک صفحه میاد که روز شماری ست برای اومدن پسر بزرگم. تا ظهر بارها نگاهش کردم. حتی تا صدم ثانیه رو نشون میده...کارش قشنگ بود. ساعت 2 با خریدار قرار داشتم. ساعت 11 زنگ زد و گفت جلسه بمونه برای شنبه. پولش آماده نیست. لحظه ها و این عقب افتادن ها، بدجوری با اعصابم بازی می کنه. هیچ کس هم نیست بتونه کمکی کنه که مجبور نشم سرمایه ام رو این جور آتش بزنم. هر کسی در حد خودش گرفتاره. روزگار سخت و بدی شده... این حکایت شوری دریا عجب داستان عبرت آموزی است همه ی دریاهای عالم با آن همه عمق و تلاطم و کف و مرجان برای نجات انسانی تشنه به اندازه ی کوزه ای آب از چشمه ای ساده و فروتن کار ساز نخواهد بود...** شرایط به گونه ای ست که در یک لحظه می شه همه چیز درست بشه و یا با یک بد قولی و تعویق کارها، جهنم این روزها کماکان ادامه داشته باشه...
پ.ن(1): دلگیرانه... رد بوسه را نگیر به نیمکتی پوسیده می رسی که حافظه اش را در باران از دست داده است...***
پ.ن(2): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ... یک سال پیش نوشتم: عشق چیزی نیست که بتوان با آن زندگی کرد و زندگی چیزی نیست که بتوان بی عشق گذرانید...****
*حافظ شیرازی **رضا صفریان ***محمد امینی ****شمس لنگرودی عکس: رضا حبیبی
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 20:25 توسط فرشید |
|
|
من دلم گرفته هر چه می روم نمی رسم رد پای دوست کوچه باغ عشق سایبان زندگی کجاست؟...*
این روزها، یک خط در میون می نویسم. خبرها، قابل نوشتن نیست. حس و حال، سرشار از دلتنگی و اضطراب و بلاتکلیفیه. انتقال این حس، همه ی عزیزانم رو اذیت می کنه. این روزها یک خط در میون می نویسم، چون زندگی ام شده کاملا بر عکس "صا ایران"...هر روز بدتر از دیروز... این روزها...روزهای خوبی نیست... سال ها پیش در فیلم دایره مینا دیدم و شنیدم: در خدمت خلق بندگی ما را کشت وندر پی نان دوندگی ما را کشت هم محنت روزگار و هم منت خلق ای مرگ بیا که زندگی ما را کشت... پس فردا، قرار دیگه یی در مورد واگذاری یکی از ویلاها دارم. اونقدر قرارهای این روزها به بن بست خورده که از حالا دل نگرانم، اما توکل به خدا...
پ.ن: یک سال پیش همین روز...همین وبلاگ... یک سال پیش نوشتم: ما را همین بس است که داریم درد عشق مقصود ما ز وصال تو... بوس و کنار نیست...** و همون جا به عنوان "بعد نوشت" اضافه کردم: هست!!...
*محمد رضا عبدالملکیان **عبید زاکانی عکس: رضا حبیبی
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 22:13 توسط فرشید |
|
|
گریزی جز شکستن نیست منم مثل تو می دونم نگو باید برید از عشق نه می تونی...نه می تونم...*
همیشه متنفر بودم از کسانی که به جای استفاده از ابزار منطق، با توسل به زور بخوان حرفشون رو به کرسی بشونن یا کسی رو مجازات کنن. همیشه می گفتم این کار، یک حرکت غیر انسانی ست. دیروز تمام فشار های این چند روز رو بر سر کسی خالی کردم که حقش اون مجازات نبود. مثل یک حیوون رفتار کردم. دستم بلند شد. بد کردی فرشید... بد شدی فرشید. خیلی بد... تمام دیشب رو نخوابیدم. درد قلب اذیتم کرد. برای یکی دو ساعت اومدم پائین که اگر حالم بد شد بتونم مادر رو صدا کنم. بعد که درد قلبم آروم شد، سر درد وحشتناک به سراغم اومد. شب، شب بدی بود...مثل اکثر شب های ماه های اخیر... چند کتاب خوندم. از مصاحبه رضا کیانیان با مرحوم محمد علی فردین که با چه غمی از بیست سال دور کردنش از سینما سخن می گفت، تا خاطرات رفسنجانی و اقتداری که در دهه شصت داشت و واسطه بین امام و کسانی بود که حالا...بگذریم... باز هم خوابم نبرد. سراغ کتابی رفتم که دو روز قبل از دوست شاعرم گرفته بودم. محمد رضا عبدالملکیان نازنین، در نمایشگاه کتاب، مجموعه اشعار نیمایی زنده یاد قیصر امین پور رو به من هدیه کرده بود: از تمام رمز و رازهای عشق جز همین سه حرف جز همین سه حرف میان تهی چیز دیگری سرم نمی شود من سرم نمی شود ولی راستی دلم که می شود...** صبح بعد از انجام کار های معمول اول وقت، به سراغ ایمیلم رفتم. عزیزی متنی سرشار از گله برام گذاشته بود. گله هایی به حق، از مشکلاتی که به خاطر مشکلات من براش درست شده. امروز خودم پاسخگوی کسانی بودم که در رابطه با آگهی های فروش ویلا به روزنامه دادم. 4 شنبه آقایی زنگ زد و در مورد یکی از آگهی ها با من صحبت کرد. 5 شنبه تماس گرفت و برای یک شنبه قرار گذاشت. شرط اصلی اش برای همکاری استفاده از پسرش بود. گفتم باید هر دو شونو ببینم. با پسرش تلفنی صحبت کردم. امروز ظهر پسر با بغض تماس گرفت که پدرش سکته کرده و قرار فردا رو کنسل کرد. اگر فرصت کنم فردا به عیادتش میرم. مرد با صفایی بود....بود؟ خدا کنه بمونه...
پ.ن(1): در غیبت تو چه کرد با ما...غم تو... امروز این شعر زیبا رو خوندم: حالی ست مرا و نعره هر جا نزنم فریاد به کوه و دشت و صحرا نزنم در غیبت تو چه کرد با ما...غم تو در پرده بگو که پرده بالا نزنم...*** تا روزی که زنده ام...پرده بالا نمی زنم: سکوت عاشق پر از فریاد عاشقیه...
پ.ن(2): عاشقانه ی کوچه بازاری... من جلد آشیونه تم دوستت دارم دیوونه تم...**** پ.ن(3): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ... یک سال پیش نوشتم. نوشته ای که من می دونم چیه و خدای خودم: خدایا من این دنیای تو را دیدم و این آشنایی را هرگز نه تو و نه من فراموش نخواهیم کرد...*****
*ترانه بهروز صفاریان **قیصر امین پور ***وبلاگ باران ****ترانه سوسن *****بیژن جلالی عکس: رضا حبیبی
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 21:4 توسط فرشید |
|
|
میون این فاصله ها...بودن تو یه نعمته حتی اگه یه شب باشه...سفر با تو غنیمته آخر این جاده کجاست؟...عبوره یا رسیدنه؟ حتی دروغ ولی بگو...که این شبا مال منه...*
دو شب و روز سخت رو پشت سر گذاشتم. امروز جهنم نشد، اما از بهشت هم خبری نیست. همین که جهنم نشد...شکر... صبح وقتی بیدار شدم، هنوز روی تختم بودم که به عرش کبریایی گفتم: خدایا...چه کنم؟... شب بدی رو گذرونده بودم. با فکر و خیال و غم و دلتنگی و اضطراب... تمام شب باران بارید دم صبح بلند شدم پنجره را باز کردم گفتم بس کن دیگه مرد... اما باران هم چنان می بارید...** مسائلی اذیتم می کنه که باید حلشون کنم. می دونم این قلب خسته توان بیشتر از این "در خود ریختن" رو نداره. سال اول دانشگاه بودم. جلوی درب ورودی دانشگاه، فقیری رو دیدم. با گرفتن مبلغی شروع کرد به دعا کردن: الهی جوون در زندگی به چه کنم چه کنم دچار نشی. سر کیف بودم. با خنده بهش گفتم آدم اگه برنامه ریزی کنه که به چه کنم چه کنم نمی افته. ادامه داد: الهی که هیچوقت پیش زن و بچه ات شرمنده نشی. شجاع همیشه می گفت: فرشید وقتی سر حاله، می خواد با همه لاس بزنه. براش نه شاه و گدا داره، نه پیر و جوون... اون روز سر حال بودم. بهش گفتم: آدم شرمنده ی مردم نشه، اگه قراره شرمنده بشه، پیش زن و بچه اش بشه که خودی هستند. فقیر کمی چپ چپ نگام کرد. شجاع بهش گفت اسکناس این فیلسوف مردم آزار رو پس بده، خودم بهت پول میدم، بدون جلسه ی بحث و گفت و شنود. گدای سمج ادامه داد: الهی که همیشه همین جور سر حال بمونی... دیشب، در اوج گرفتاری حس کردم به هر سه دعای اون مرد، با هم احتیاج دارم: از چه کنم چه کنم در بیام... شرمنده همسر...که چه عرض کنم، فرناز و بچه ها نشم... از این حالت خارج بشم. امروز اون فقیر نیست... شجاع هم سرش به کار خودشه...فرشید هم اون فرشید سر حال نیست، اما: خدا همون خداست... ای عرش کبریایی...ممنون که امروز رو جهنم نکردی... دریاب منو دریاب...
پ.ن: یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ... یک سال پیش نوشتم: خلاصه بهاری دیگر بی حضور تو از راه می رسد آن چه که زیبا نیست زندگی نیست روزگار است...***
*ترانه شادمهر عقیلی **شهاب مقربین ***شمس لنگرودی عکس: رضا حبیبی
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 22:18 توسط فرشید |
|
|
ابر ها را بارور کرده اند بارانی نبارید این روزها آسمان هم سقط جنین می کند...*
روز، روز سختی بود. به سختی حرف های نا گفته ای که توی قلبمه. به سنگینی فشاری که روی دوشمه. صبح رو در دفتر با تلاش بیهوده ای به سر کردم. مشتری ویلا در آخرین لحظه جا زد. چکش برای فردا دست منه. اما اهل اذیت نیستم. شاید اون هم مثل من مشکل داره و بهانه گیری هاش برای اینه که غرورش اجازه نمیده بگه نتوستم پول جور کنم. هر چه هست یک هفته ی منو هدر داد و حالا فقط فردا رو وقت دارم. هنوز به خونه نرسیده بودم که حسابدار شرکت زنگ زد و گفت فردا ساعت 8 صبح باید اداره دارایی باشم. می ترسم با این اعصاب خرابم پاچه ی ممیز رو بگیرم و کار رو خراب تر کنم. فردا یه آدم خونسرد و خوش زبون می خواد که این روزها نیستم. به فریبرز گفتم به جای من بره، گفت می ترسه کار بدتر شه و خودم برم بهتره. ظهر قراری دارم برای تنظیم قرارداد. اگر به هم نخوره مشکل 5 شنبه و مشکل هزینه های شمال حل میشه. اگه به هم بخوره...واویلا... بعد از ظهر کمی قلبم درد گرفت. درد که نه...حس می کنم فضای سینه ام براش تنگه. دکتر رضا به دیدنم اومد میگه این حس تنگی قفسه سینه از درد قلب بد تره. شاید هم این پسر خاله با صفای مهربون می خواد منو بترسونه به خودم بیشتر برسم. یک ساعتی باهاش گپ زدم. دردهایی رو براش گفتم که با کسی نگفته بودم. گفتنش هم سبکم کرد. عزیزی امروز خودش رو پیش همه خوار کرد که من پیش کسی خوار نشم. تلاشش هنوز نتیجه نداده. اما کارش برام یک دنیا ارزش داشت. قبل از اومدن دکتر زدم بر طبل بی عاری. مثل مرفهین بی درد دو ساعت خوابیدم. مثل مرفهین با درد اونقدر کابوس دیدم که از جا پریدم. الان خیلی بهترم. مثل بچه پر رو ها که هر چی با لگد می زنیش اونور تر، دوباره میاد بهت می چسبه، همچنان به لطف عرش کبریایی در 4 شنبه پر دلهره...امیدوارم...
پ.ن(1): عاشقانه... مثل مجنون به بیابون...مثل عاشق زیر بارون مثل بارون توی ناودون...به تو عادت کردم... مثل دیوونه به خواب...مثل گل لای کتاب مثل آهو به فرار...به تو عادت کردم... بعدا نوشت: غلط کردی آقا فرشید... کسی که عرضه نداره نعمتی رو نگه داره...غلط می کنه که عادت می کنه... سماجت نوشت بعد از بعدا نوشت: تو تنم ریشه نشوندی...منو دنبالت کشوندی تا به آرزوم رسوندی...به تو عادت کردم... مثل یک زخمی به مرهم...مثل برگ گل به شبنم مثل عشقت توی قلبم...به تو عادت کردم...**
پ.ن(2): برای عرش کبریایی... چند سال پیش سریالی رو می دیدم. یه خانم چادری اومده بود جلوی دادگستری. پیش یکی از این آدم ها که ماشین تایپ جلوشونه و عریضه می نویسند. برای مرد می گفت بنویس: آقای قاضی شوهرم خرجی نمیده. کتکم می زنه. میگه حق نداری به مادرت سر بزنی. اجازه ندارم از خونه برم بیرون. مرد تایپیست یه دفعه دست از تایپ برداشت و با لهجه ی شیرین آذری رو به زن کرد و گفت: یه دفعه بگو خانه شده زندان... حالا برای عرش کبریایی میگم: عزیز دل... هوا بس ناجوانمردانه پس است... دنیات برام شده جهنم... فرشید رو دریاب...ببین چند دفعه گفتم...بعدا نگی که نگفتی...
پ.ن(3): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ... یک سال پیش نوشتم: زیر و رویم می کنی رهایم نکن بذری بکار...***
*مهسا بختیاری **ترانه آرش رستمی ***فریبا عرب نیا عکس: رضا حبیبی
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 21:51 توسط فرشید |
|
|
خاطرت جمع آنقدر پراکنده ام که با هیچ سخنی تسبیحی کامل نمی شوم...*
"در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره، روح آدم را در انزوا می خورد و می تراشد. این درد ها را نمی شود به کسی اظهار کرد"**.... اون وقت ها که جوون بودم. اون زمون ها که دنیا مال من بود، هر وقت این جمله بوف کور رو می خوندم با خودم می گفتم آدم اگه آدم باشه برای هر دردی به فراخور اون درد، همدم و هم صحبتی می تونه پیدا کنه. این روزها که دنیا مال من نیست. این زمان که با هر فشار عصبی حس می کنم دارم از درون متلاشی میشم، دیگه به این حرف اعتقادی ندارم. با اینکه مهربون های زیادی در اطرافم هستند، اما دردهایی دارم که به هیچ کس نمی تونم اظهار کنم. این دردها نه مشکلات مالی هستند(که خودشون برای خودشون یه عالمه دردن)، نه بیماری جسمی و یا عشق و عاشقی. این ها فقط درد هستند... درد... امروز در بین راه به فریبرز گفتم دردهایی دارم که اگه به تو بگم به همدم و همسرت میگی، به مادر بگم به خواهرش میگه، به نزدیکان دیگه بگم نمی تونند علاجی پیدا کنند... سنگ صبور هم برای درد دل نمی خوام که خودم سنگ صبور همه هستم. هیچ کس نمی داند برای نوشتن همین چند خط ساده خودکار چه دردی کشیده است ........................................... با چه زبانی به این جماعت بگویم که آشنای هیچ کدامتان نیستم که عاجزترین اعتراف زمینم سری در آسمان دارم و دعای خیری که هرگز از دستانم بالاتر نرفت...*** اومدم بنویسم که بدونید هستم، و گرنه حوصله ی نوشتن نیست. خدا کنه هر چه زودتر از این حالت بیرون بیام. حالت خوبی نیست، خودم می دونم...
پ.ن(1): همین جوری... در قسمتی از فیلم " خوب...بد ...زشت" میگه: "اگه می خوای شلیک کنی، خوب شلیک کن...دیگه چرا زر اضافه می زنی"...
پ.ن(2): برای عرش کبریایی....با چاشنی خودخواهی... خدایا به حرمت روزها و کسانی که وقتی گرفتار بودند، بهشون گفتم بشینید و فقط نگاه کنید و مشکلاتشون رو حل کردم، فرشته نجاتی بفرست که به جای من فکر کنه...تصمیم بگیره...عمل کنه...به خودت که هر چی میگم انگار نه انگار...
پ.ن(3): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ... یک سال پیش نوشتم: دریا با این همه آب رودخانه با این همه آب تنگ بلور حتی... با این همه آب رخصت نمی دهد، این همه آب تا بنگریم که ماهی ها چگونه می گریند؟...****
*مینو نصرت **صادق هدایت ***علی قربان نژاد ****بیژن نجدی
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 20:50 توسط فرشید |
|
|
بر بلندای بامی ایستاده ام که آسمان را خراش داده است هیچ پرنده ای اینجا نمی نشیند...*
از صبح خونه بودم. حتی قرارهای کاری رو هم توی خونه انجام دادم. مادر، نزدیک ظهر از تپش قلبش گفت. قرص مخصوصی می خواست که تموم کرده بود. حتی روش نمی شد بگه من برم بخرم. به رضا زنگ زدم با آژانش بگیره بفرسته. غیرت به خرج داد. خودش گرفت و آورد. از دیروز که در جریان درگیری تلفنی من بود، حالش بد شد. کمتر خونه باشم، نگرانش میشم و نگرانم میشه. بیشتر خونه باشم، در جریان کارها قرار می گیره، غصه می خوره. نمی دونم چه کنم. اونقدر مهربونه که می گفت چرا به اون آقا این همه بد و بیراه گفتی. نگرانمه. خیلی حرف زدم که از دل نگرانی بیرون بیاد. بهش گفتم آخر این هفته، خیلی از کارهام ردیف میشه. اونقدر به حرفم ایمان داره که آروم تر شد. ای عرش کبریایی... فرشید رو پیش مادرش خراب نکن... تمام عمر، غصه ی ماها رو خورده. 24 ساله که هم پدر بوده هم مادر... امشب نشستم باهاش، سریال دیدم. خوشبختانه قسمت اولش بود و نیازی به توضیح نداشت که هی بگه و من نفهمم و عصبانی بشه. یه جای سریال، جوانک فیلم به فرامرز قریبیان گفت: عشق های اون زمون ها چه جوری بوده؟ مرد 60 ساله جواب داد: "هر جوری بود مثل حالا نبود"... راست می گفت...عشق های قدیم عشق بود...دل ها دل بود. فقط یه قلب توش جا میشد نه مثل حالا بشه پارکینگ عمومی... می رسد روزی که شرط عاشقی، دلدادگی ست آن زمان هر دل فقط یک بار عاشق می شود...**
پ.ن(1): عاشقانه... ترانه زیبایی رو امروز بارها شنیدم: درو وا کن...درو وا کن...پشت در بوسه گذاشتم زیر پادری واسه ات... یک دل دیوونه گذاشتم درو وا کن...درو وا کن...توی آیینه نگاه کن من دل و جونمو یک جا...توی آیینه گذاشتم درو وا کن...درو وا کن...لب تاقچه رو نگاه کن عشق و امید و وفا رو..من تو این خونه گذاشتم درو وا کن...درو وا کن...لب تاقچه رو نگاه کن من سراسیمه هزار خط ...واسه تو نامه نوشتم...***
پ.ن(2): حال گیرانه... پشت بند ترانه ی زیبای بالا، این ترانه به یادم اومد: درو وا نمی کنم... نه درو وا نمی کنم...****
پ.ن(3): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ... یک سال پیش نوشتم: خسته تر از صدای من...گریه بی صدای تو حیف که مانده پیش من...خاطره ات به جای تو رفتی و آشنای تو...بی تو غریب مانده است قلب شکسته اش ولی، پاک و نجیب مانده است...***** قلب شکسته ام ولی ... نه پاک مونده...نه نجیب... از خودم بدم میاد...
*از وبلاگ لبخند **خلیل ذکاوت ***زیبا شیرازی ****فریدون فرخزاد *****خشایار اعتمادی
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 23:24 توسط فرشید |
|
|
گویی ردیف شیون دارد تار ناکوک دلم بی دست گاه شور تو...*
روال به این صورته: شب خسته از زمین و زمان میام و کامنت های وبلاگم رو می خونم. بهشون جواب میدم. به احترام حضورشون، به وبلاگشون سر می زنم و بعد از خوندن دقیق آخرین پستشون، نظرم رو می نویسم. اگر نظری ننویسم، یعنی اینکه نوشته شون رو خیلی خصوصی دیدم یا موافق نبوده ام. بعد یه آه بلند می کشم. مروری به حوادث روز می کنم. می بینم کدوم ها رو به دستور نهال خانوم باید حذف کنم...می کنم... می بینم کدوم ها رو برای اینکه کسی ناراحت نشه باید حذف کنم...می کنم... بعد اونایی رو که میشه نوشت، می نویسم و با درد دل کردن با شما عزیزانم سبک میشم. دیشب دو تلفن از فریبرز و رضا که از خوشحالی کودکانه من مثل بچه ها ذوق زده شده بودند، سر حالم آورد. امروز کاملا سر حال بودم. بیشتر وقت رو در خونه و در کنار مادر گذروندم. اذیتش کردم. سر به سرش گذاشتم. خندید. با خنده هاش عشق کردم. اما یک تلفن از کسی که خودش رو قیم یکی از عزیز ترین آدم های دور و برم معرفی کرد، روانم رو به هم ریخت. در اطراف من، از جماعت نسوان، آدم های زیادی هستند، از بانک های شریفه ملت! گرفته تا دوستانی که براشون احترام قائلم. تا عزیزانی که دوستم دارند و دوستشون دارم. از کسانی که نمی تونم جواب محبتشون رو بدم و عیب از منه که گوشه ی دل...بگذریم. اما در میون همه ی اینها، به هیچ کس به چشم خواهر نمی تونم نگاه کنم!! (این بد ذاتی ام هم حتما به فریبرز رفته). خواهر فقط یکی... اونم آدمی ست که بهش میگم: "آبجی ترکه" مادر دوستش داره. میگه این دختر با اینکه سال ها امریکا بوده، اصلا ادا و اطوار نداره. مادر دوستش داره. میگه این دختر برای تو اصلا نقشه نداره! وقتی می گی خواهرمه، باور می کنم. آبجی ترکه در آمریکا سخت مریضه. می دونم خوب میشه، اما امروز کسی از طرفش تماس گرفت. دلمو شکست. بدجوری شکست. البته من هم ساکت ننشستم، با حرفام گردنش رو شکستم!! اما با گردن شکستن اون که دل شکستگی من خوب نمیشه... امروز دلم گرفت... اون وقت ها که فرناز بود...اون روزها که دنیا مال من بود...اگر از مسئله ای دلم می گرفت...اگر دلم می شکست، پیش کسی که بند رو آب نمی دادم. با اقتدار رفتار می کردم. بعد می اومدم خونه. فقط فرناز بود که از چشمام می فهمید دلم گرفته یا بدتر از اون دلم شکسته... یه جا، باهاش تنها می شدم. دیگه از اون فرشید با اقتدار خبری نبود. می شدم مثل یه بچه...مسئله رو می گفتم. قربون صدقه ام می رفت. آرومم می کرد. از کسی که منو ناراحت کرده بود دفاع می کرد که ثابت کنه منظوری نداشته. خر می شدم. آروم می شدم. بعد بد جنسی ام گل می کرد. آروم شده بودم اما جوری رفتار می کردم که یعنی هنوز آروم نشدم که بیشتر نازم رو بکشه. بعد می فهمید و دعوام می کرد... امروز دلم شکست. بغض کردم...اما فرناز نبود که آرومم کنه... مدت هاست که می دونم برای همیشه فرناز رفته...به این حقیقت تلخ خو کرده ام. اما... کاش امشب بود بدون عشق...بدون ادامه ی راه... فقط بود...کاش بود...
پ.ن(1): خالصانه و صادقانه برای عرش کبریایی... چند روز پیش که نامه سراسر فحاشی مایلی کهن به قلعه نوعی پخش شد، از قول قلعه نوعی نوشتند که گفته این روزها فقط مرگم رو از خدا می خوام. خدایا طاقت دیدن روزهای سخت و تحقیر شدن رو ندارم، یا از این وضعیت نجاتم بده...یا خلاصم کن...خسته ام...
پ.ن(2): یک تذکر به گویندگان دوستت دارم... آدم ها گاهی یادشان می رود وقتی که می گویند: "دوستت دارم" شاید دلی به امید این حرف زنده است...**
پ.ن(۳): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ... یک سال پیش نوشتم: دریایی مهربان باش تا تن به آب دهم بی ترس غرق شدن...***
*از وبلاگ امیدوار **از وبلاگ کویر ***فریبا عرب نیا
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 21:38 توسط فرشید |
|
|
یکی از اون بالا انگار داره می شنوه صدامونو به گمونم که اثر داره دعامونو همسفر ای هم ستاره... راه بیفتیم که خودش داره هوامونو دل اون سوخته برای گریه هامونو خودش داره هوامونو...*
دیروز حوادثی به ظاهر ساده اتفاق افتاد که نقش پر رنگ خدای مهربان رو در زندگی ام نشون داد. در یک سفر 16 ساعته به اندازه چند سال تجربه و اتفاق داشتم. ساعت دو شب راه افتادم. در شرایطی که فکرم کاملا مشغول و اضطراب تمام وجودم رو در بر گرفته بود. برای رهایی از فکر و خیال، از موزیک ماشین استقاده کردم: گریه نمی کنم... نرو آه نمی کشم... بشین حرف نمی زنم... بمون بغض نمی کنم... ببین...** مگه میشه بغض نکرد؟ با داریوش زمزمه می کردم و از این آهنگ زیبا لذت می بردم که خواننده عوض شد. سی دی انتخابی عزیزی که ماشینش رو مثل همیشه در اختیارم گذاشته بود، درست عین زندگی بود. غیر قابل پیش بینی! از آهنگ ملایم و زیبای داریوش رسید به ساسی مانکن! برای "ابهت فرشیدی" افت داشت که به چنین آهنگ هایی گوش بده. "مرد که با یه دنیا فکر و خیال، ساسی مانکن و رضایا گوش نمیده". اما از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان کم کم یه جورایی، شدیم!! در دل شب، نگاهی به اطرافمان انداختیم و دیدیم کسی به کسی نیست. کمی صدای موزیک رو بلند کردیم. یک ذره هم بیشتر از کمی! " خوش خوشان و نی ناش ناشمان" شد. حتی کار به جاهای باریک رسید و چند قسمتی رو که یاد گرفته بودیم با ساسی جان! زمزمه کردیم و بی ناموسی از این بیشتر که برای رفع خستگی چند حرکت موزون هم در پشت فرمان ماشین با شانه ها و گردن و تا حدودی کمر و حومه کمر! انجام دادیم. ولی فاجعه اونجا بود که آهنگ بعدی نه به داریوش می خورد و نه به ساسی مانکن! تو مایه های آهنگ های مرحوم جلال همتی بود. تصور کنید صدای آدمی مسن که می خواد در صداش لوندی هم باشه بخونه: پریوش چه بد کرد! منو دست به سر کرد!! از خیر موزیک گذشتم. سکوت و خلوتی دل شب، نسیم خنک نیمه شب...و یک دل تنگ... شرح این حالات، نوشتن نمی خواد... صبح، ساعت 6 از شدت خستگی به حالت نیمه بیهوش خوابم برد. ساعت 8 اس.ام.اس داشتم. شماره نا آشنا بود: همین یک بار فقط و فقط به خدا توکل کن...قول میدم همه چیز درست میشه... جواب دادم: شما؟ اسمش رو نوشت ...نشناختم... همیشه از خوانندگان خوب وبلاگم پیامک های دلگرم کننده داشتم. این رو هم گذاشتم به حساب همون ها. تشکر کردم و تمام شد. دیگه خوابم نبرد. حس خوبی داشتم. بلند شدم و نشستم. انگار خدا روبروم بود. بهش گفتم خدایا سپردم به خودت...همین...کمکم کن. دستم رو بگیر عزیز دلم دستم رو بگیر ...عزیز دلم... از ساعت 10 رفتن به قرارهای بنگاه املاک و تلاش برای تهیه پول رو شروع کردم. قرار اول ناامید کننده بود. تا قرار دوم ساعت 12 هنوز وقت داشتم. معمولا به کسانی که اس.ام.اس میدن، زنگ نمی زنم. با خودم میگم اگر مایل باشند خودشون تماس میگیرن. ساعت 11 کسی که پیامک صبح رو ارسال کرده بود زنگ زد و پرسید مشکل حل شد؟ خنده تلخی کردم و گفتم نه...گفت حل میشه! بعد توضیح داد از چه طریقی با من و وبلاگم آشنا شده...بعد از چند دقیقه صحبت، تشکر و قطع کردم. ساعت 12 سر قرار دوم رفتم. اون کسی که باید بهش می گفتم چشم! و شرایطش رو قبول می کردم، خبر داده بود دیر تر میاد. عصبی شدم، اما چاره ای جز انتظار و تمکین نبود. در حالی که منتظر بودم... به فاصله ده دقیقه، چند اتفاق افتاد و ورق برگشت. باورم نمی شد. به هر جا که برای رفع مشکل مالی زنگ زده بودم جواب منفی شنیدم اما کسی زنگ زد و خودش گفت مقداری پول در اختیار داره که مدتی به اون نیاز نداره! قسمتی از مشکلات حل شد. تعهد سنگین 5 شنبه با محبت دوست خوبم یک هفته عقب افتاد. برای ساختمان ها پیشنهاد جدیدی رسید که در حال بررسی هستم و شاید تمام کارهای نیمه تمام، به سرعت به انجام برسه. چند تلفن و تماس، شرایط رو کاملا به نفع من عوض کرد. باورم نمی شد. به اس.ام.اس صبح فکر کردم و سپردن کارها به خدای همیشه مهربون... فردا جلسه ای دارم که شاید در ظرف چند روز وضعیت به شدت رو به بهبود بره. عزیزی دیشب تماس گرفت و گفت می تونه در این روزها کمک کنه. و خدایی که در این نزدیکی ست...*** حسن ختام خبر های خوب، تلفن صبح امروز ناصرم بود که تاریخ دقیق اومدنش رو می گفت: بابا اگه سه هفته بمونم، مزاحم کارهاتون نمیشم؟ زیاد نیست؟ بابا چه تاریخی بیام که به کارهاتون لطمه نخوره؟ توی دلم گفتم پسرم برای هر ثانیه بیشتر موندنت، قلبم پر پر می زنه...نگفتم... بعد از چند دقیقه صحبت گفت پس میام و یک ماه می مونم... و خدایی که در این نزدیکی ست... باید از ته دل صداش کرد و ایمان داشت که صدا کردنش بی جواب نمی مونه. دیروز صبح، چنین حالتی رو داشتم... برای شما عزیزانم نوشتم که بدونید...
پ.ن(1): چیزی... جایی...جا مانده است... جا مانده است چیزی... جایی که هیچ گاه دیگر هیچ چیز جایش را پر نخواهد کرد نه موهای سیاه و نه دندان های سفید...****
پ.ن(2): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ... یک سال پیش نوشتم: با واقعیت چه کنم که هم تلخ است و هم شیرین با واقعیت چه کنم که آن را چون ماری در آستین یا چون گلی بر یقه دارم...*****
*ترانه بنیامین **ترانه داریوش ***سهراب سپهری ****حسین پناهی *****بیژن جلالی عکس: رضا حبیبی
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 19:9 توسط فرشید |
|
|
بن بست این عشق رو ببین هم پشت سر هم روبرو راه سفر با تو کجاست؟ من از تو می پرسم بگو؟...*
دیشب فریبرز و رضا زنگ زدند. نگران جلسه امروز بودند. جلسه ای که می تونست مشکلات مالی آخر هفته و هفته آینده رو کاملا حل کنه. اصرار داشتند که تنها نرم. به خاطر جلسه ای که در دفتر داشتیم باید فریبرز می موند. قرار شد رضا بیاد. سعی کردیم مادر متوجه حساس بودن قضیه نشه. اما جالب اینجا بود که آخر شب با نگرانی گفت: فردا نهار میای خونه؟ با تعجب پرسیدم مگه قراره نیام؟ گفت آخه شنیدم فردا شاید درگیر بشی!! صبح ساعت 9 زنگ زدند که طرف مقابل رو از زندان به دادگاه نمیارن و در نتیجه جلسه به هفته آینده موکول میشه. از این بدتر نمی شد روز رو شروع کرد. این روزها به بد شروع کردن روز عادت کرده ام. برای آخر هفته مشکلات اساسی دارم. توکل به خدا. یک ماهی هست که وقتی فشار کارها زیاد میشه، انگار یکی قلبمو چنگ می زنه، توی مشتش نگه می داره و ول نمی کنه. این حالت تا ظهر امروز ادامه داشت. از ظهر به بعد بهتر شدم. قراره آخر شب برام ماشین بیارن. هر ساعتی بیاد به سمت شمال حرکت می کنم. فردا خودم با چند بنگاه املاک قرار دارم. محبت یک دوست در هفته گذشته باعث شد در فروش ویلا عجله نداشته باشم، اما فردا باید کار رو تمام کنم. برای مردی که عادت نداره هر چی بهش میگن بگه چشم! فردا روز سختیه...باید بگم چشم!
پ.ن(1): عاشقانه ی شنگول و منگولی!! عشق صدایش را ملایم کرد و رنگ دست هایش را عوض کرد به جای شنگول و منگول و حبه ی انگور در را باز کردم...**
پ.ن(2): یه چیکه دلتنگی... یه چیکه دلتنگی برای کسی که دلتنگشم... هر چه اکنون را رنگ می زنم به رنگ لحظه دیدار تو در نمی آید بیقرارم... بیقرار دیدنت...***
*ترانه گوگوش **ساره دستاران ***صدف قزلباش عکس: رضا حبیبی
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 23:28 توسط فرشید |
|
|
گاهی زمستان نخواهد رفت حتی اگر بهار بیاید...*
مظلوم نمایی می فرماییم... دیروز فریبرز و عیال مربوطه، رضا و عیال مربوطه، فرشید بدون عیال مربوطه! به دیدار خاله رفتند. همه یار دارن و بی یار ماییم لباس کهنه ی بازار ماییم همه دارن لباس کدخدایی نمد پوش قلندر وار ماییم... بی یار ماییم...بی یار ماییم...**
اعتراف می فرماییم... گاهی نا خواسته دلی رو می رنجونی...بعد اون "دل رنجیده" اونقدر مظلوم وار بهت میگه: "تا حالا هیچ کس با من اینجوری حرف نزده بود"... بعد تو اونقدر از خودت بدت میاد... عذر خواهی کردم...اما هنوز از خودم بدم میاد...
ابراز دلهره می فرماییم... فردا جلسه ای دارم که شاید مقداری از مطالباتم وصول بشه. اگه نشه...آخر هفته ی سختی سراغم میاد...
پ.ن(1): نامه هایی به قیمت ذبح کرامت انسان ها... بدون هیچ توضیحی اینجا رو بخونید.
پ.ن(2): مختصرانه...برای یار... هوایم را داشته باش که هوا هوای دل است...***
پ.ن(3): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ... یک سال پیش نوشتم: یادم را به امواج فراموشی مده شنا نمی داند غرق می شود...**** یار گوش نکرد... به امواج فراموشی داد شنا نمی دانست غرق شد... آخ بمیرم برای یادم... که چه مظلومانه غرق شد...
*از وبلاگ لبخند **ترانه شکیلا ***سهیل پاشا زاده ****فریبا عرب نیا عکس: نیاز
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 20:44 توسط فرشید |
|
|
خاطراتت که نه... خود تو را زنده می کند این باران های بی هوای بهاری...*
نرفته برگشتم!. دیروز در دبی، قسمتی از کارها به قدری خوب پیش رفت که نیازی به حضور بیشتر نبود. خدایا شکرت... دیروز در دبی قسمتی از کارها به قدری بد پیش رفت که نیازی به حضور بیشتر نبود. ای عرش کبریایی چی بگم از دستت... پرواز در باران شدید انجام شد. خلبان چند بار صحبت کرد که از تکان های شدید نترسیم و آماده ی فرودی نسبتا سخت باشیم، اما بسیار خوب نشست. عین فیلم ها اکثرا براش دست زدند. پروازهای بعد از پرواز ما از دبی لغو شد. صبح با رضا در دفتر بودم. نزدیک سالگرد عروسی اش هستیم. خوشحالم که انتخابش و تصمیمم غلط نبوده. تمام بعد از ظهر رو در خونه تنها بودم. یک تلفن بی ربط، عصبی ام کرد. کمی قلبم تیر کشید. جوری عصبی شدم که علیرغم حضور یک عزیز، رفتن و عیادت از عزیزی دیگه رو انجام ندادم. مادر به خونه خواهرش رفته که بد حاله. فردا سه برادر به عیادت خاله ای میریم که محبت "پسرهاش به خاله شون" نسبت به "پسر های خاله به مادرشون" بیشتره.
پ.ن(1):دلگیر از عشق... و چند عاشقانه را که به چند عاشق دادم و هر یک را برای رفتن به سوی عشق به راهی روانه کردم دیدم خودم وامانده ام از عشق و تنها مانده ام در همه ی راه ها...**
پ.ن(2): یک سال پیش... همین روز...همین وبلاگ... یک سال پیش نوشتم: درد می پیچد در تنم دنبالش می کنم می دانم از کجاست درمان نمی شود...***
*از یک دوست که می خواد ناشناس بمونه **بیژن جلالی ***فریبا عرب نیا
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 23:28 توسط فرشید |
|
|
قفل که نمی دانست وقتی که بسته شود یعنی خداحافظ او داشت زندگی اش را می کرد...*
صبح فریبرز اومد دنبالم. دیروز ندیدمش. دلم براش تنگ شده بود. بودن این دو برادر دیوونه در این روزها که طعم تلخ بی کسی و نبودن ها اذیتم می کنه، نعمتیه. توی راه گفت: دیشب خواب دیدم آنا برگشته...فرناز هم اومده...ماشین هم خریدی... از مهربونی قلبش، دلم خواست ببوسمش اما: "مرد که توی ماشین برادرش رو نمی بوسه"... خواستم بگم به این میگن: جفت شیش". اما این روزها به دو و یک هم راضی ام. ولی تاس رو که میندازم حتی توی تخته نمی شینه، می افته بیرون. امشب عازم سفرم. وقتی می خوام برم سفر، دلم می گیره. از اون لباس مرتب کردن ها و سلیقه به خرج دادن ها که همه چیز "ست و جور" باشه، خبری نیست که نیست. جز به جاده دل سپردن...واسه من نمونده ر اهی امشب آخر ترانه... گم میشم ته سیاهی خیلی سخته وقت رفتن...حس کنی تنها ترینی وقتی پشت سر یه سایه...واسه بدرقه ات نبینی...** در حالی که گرفتاری ها تموم شدنی نیستند، دلم گواهی میده هفته آینده، روزهای خوبی خواهم داشت. اینو نوشتم که هفته ی دیگه با هم ببینیم جناب دل، راست گفته یا نه.
پ.ن(1): تک مضرابی برای ابراز وجود... در گور سرد خویش فریاد می زنم " من زنده ام هنوز" با لکنتی که مرده تو گویی زبان من...***
پ.ن(۲): سوغاتی... هر کس هر چی لازم داره بگه...تعارف هم نکنه...اما شرمنده ام...چیزی نمی تونم بیارم...بی پول ترین سفریه که تا حالا به دبی داشتم! پ.ن(۳): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ... یک سال پیش نوشتم: تو که یک گوشه چشمت غم عالم ببرد حیف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد...****
*اس.ام.اس رسیده ی امروز **ترانه فرهاد نوقصر ***حسن هنرمندی ****عماد خراسانی عکس: نیاز
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 23:14 توسط فرشید |
|
|
تلاش برای نگه داشتن آنچه نگه داشتنی نیست به فرو ریختنش می انجامد همانند دانه های های شن از میان انگشتان...*
مرد می تونه دلش بگیره... دل که نگیره که دل نیست... مرد می تونه گرفتار باشه... زندگی که توش گرفتاری نباشه زندگی نیست مرد می تونه دلتنگ باشه... دلی که تنگ نشه...دل نیست... اما مرد نمی تونه عاشق نباشه... مردی که عاشق نباشه ...آدم نیست... یک عاشقانه ی ساده برای یار: اینقدر تو رو دوست دارم که هیچ کسی کسی رو...اینجوری دوست نداره اینقدر برات می میرم... قد یه دنیا خوبی قد هزار تا ستاره... بی تو دلم می گیره... وقتی تنها میشم کارم انتظاره... اینقدر تو رو دوست دارم که هیچ کس کسی رو...اینجوری دوست نداره وقتی نگاهم می کنی...قشنگی هاتو دوست دارم حالت معصوم چشات...رنگ نگاتو دوست دارم وقتی صداتو می شنوم...دلم برات پر می زنه ترس یه روز ندیدنت...غم بزرگ قلبمه...** یه روز؟...
پ.ن: یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ... یک سال پیش نوشتم: شب است آنچنان دلم گرفته است که هزار رکعت شبانه هم آرامم نمی کند...*** ای عرش کبریایی هر چی دادی گفتیم چشم این بی قراری و التهاب و پر پر زدن رو از فرشیدت بگیر...
*از وبلاگ ستایش **ترانه امین رستمی ***دنا رباطی عکس: رضا حبیبی
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 23:25 توسط فرشید |
|
|
یه قفس توی دنیا ...منو تو خودش گرفته تو قفس ترانه خوندن...از پرنده ها شگفته...*
زندگی سراسر تجربه ست. از هر لحظه اش، می تونی درس تازه ای بگیری. برای مرد شلوغی چون من، خلوتی لازمه که با خودش باشه. در خلوت من، یه فرناز هست و یه آنا بود! یه کاسکو دارم که اسمش فرنازه. وقتی میام و صداش می کنم : "فرناز فرشید"... مثل فرناز اصلی می شنوه و چیزی نمیگه...
اما یه "آنا" داشتم که همه ی دلخوشی ام بود. هر جای خونه که بود، تا می گفتم: آنا با سر و صدا، خودش رو به من می رسوند. زنگ در رو که می زدم، سر و صداهاش شروع می شد. مادر می گفت آخه این از کجا می دونه تو میای؟ همیشه روی دوشم بود. تمام لباس هام رو کثیف می کرد، اما مگه کسی جرات داشت بهش حرفی بزنه. تفریح رضا این بود که وقتی می اومد به دست یا بازوی من دست بزنه تا آنا اعتراض کنان نوکش بزنه. نمی ذاشت کسی به من دست بزنه. از روی شونه ام تکون نمی خورد. شب ها در کنارم می خوابید. اگر جا به جا می شدم، خودش رو با حرکت من تنظیم میکرد که جاش رو درست کنه. با خودم غذا می خورد. دبی که بودم یک بار به اشتباه در حیاط خونه مونده بود. مادر نیم ساعت فکر می کرد یه گنجشک میاد خودش رو به در می کوبه. بعد که رفت فهمید آنا نیم ساعتی بیرون مونده. از اون روز آنای من از در باز می ترسید. وقتی می خواستم از خونه بیام بیرون تا دم در می اومد، در که باز می شد از روی شونه ام بر می گشت. بارها برای بدرقه مهمان تا درب حیاط رفتم، و با صدای مادر متوجه می شدم که آنا روی شونه هامه. دیروز و پریروز به خاطر سالروز سفر بچه ها، سخت به هم ریخته بودم. خیلی غصه خوردم. برای همین نیومدم بنویسم که حس بد دلتنگی ام بیشتر از اینها منتقل نشه. دیروز بعد از ظهر اومدم توی حیاط . با عزیزی مشغول بازی فوتبال شدم که حداقل اونو از دلتنگی بیرون بیارم. چند دقیقه از بازی گذشت، بدون اینکه حواسم باشه آنا روی شونه هامه. در یک صحنه بازی ، خوردیم به هم. آنا ترسید. از روی شونه ام بلند شد. ناگهان یه گربه روی دبوار دید. از ترس پرواز کرد. بعد خونه رو گم کرد. در مقابل چشمام، رفت. تا یک ساعت بعد می دیدم اطراف ساختمون پر پر می زنه، اما خونه رو پیدا نمی کنه. ساعت ها روی پشت بام رفتم. در حیاط موندم .اما آنا رفت که رفت. از دست دادن آنا ناراحت کننده، اما قابل تحمله. از روزی که عزیزانم رفتند، توان تحمل هر حادثه ای رو دارم. اما این پرواز و از دست دادن، برای من یک پیام داشت: یادم باشه اگر ناشکری کنم، همین "اندک داشته" هام هم به یک چشم به هم زدنی از بین میرن... روزها..روزهای امتحان و ابتلاست... یه حضور سرد و ابری...یه نگاه گنگ و خسته منم و غبار ایام...که رو صورتم نشسته یه روزی خنده بودم...آسمونا زیر بالم پر بود از شوق رهایی...همه ی خواب و خیالم غنچه غنچه باغچه ها رو...حس می کردم با نفس هام لحظه لحظه با تو روشن...خواب و بیداری و رویام برای خالی دستام...خیلی غصه نمی خوردم حالا این منم که اشکام...شیشه ی چشامو شسته بارونی که بی ترحم...شادی نگامو شسته...*
پ.ن(1): برای عرش کبریای و مناجات های من... این هم یک مناجات "داش مشتی" برای عرش کبریایی: به من تا میرسی رو برنگردون تو رو از دست نمیدم سهل و آسون هنوز قلبت جوابی به عشق من نداده بتازون تا دلت خواست...که من صبرم زیاده... بتازون تا دلت خواست...که من صبرم زیاده...**
پ.ن(2): دلخوشی ها کم نیست... توی هجوم گرفتاری و دلتنگی، در برهوت خبرهای خوب...ایمیل ناصرم مثل همیشه به دادم میرسه: salam pedar- be man zang bezanin agar vacht kardin ta hamechi ro hamahang konim, va hazer beshin baraye oomidane man!!! :-)
پ.ن(3): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ... یک سال پیش نوشتم: غم دل با تو نگویم که نداری غم دل با کسی حال توان گفت که حالی دارد...***
*ترانه حامی **ترانه احمد آزاد ***سعدی شیرازی
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 17:43 توسط فرشید |
|
|
شب های هجر را گذراندیم و زنده ایم ما را به سخت جانی خود این گمان نبود...*
امروز سوم اردیبهشته... سوم اردیبهشت یعنی اول سفر... اول سفر یعنی شروع جدایی... شروع جدایی یعنی...15 سال فراق... توی اتاقم تنهام. نگرانم که مادر صدام کنه برم پیشش. بغض و اشکم رو بر خلاف همیشه نمی تونم پنهان کنم. حوصله هیچ کس رو ندارم. برای شنبه مشکلی داشتم و خوشحال بودم!! چون برای حلش باید به این در و اون در می زدم و فکرم مشغول میشد. اما صبح مسیح مهربون اومد و تا حدودی مشکل برطرف شد. امروز سوم اردیبهشته... سوم اردیبهشت یعنی آغاز بی پناهی... بی پناهی یعنی خوش خیالانه فکر کنی چند ماه دوری خوش خیالی یعنی چند ماه بشه 180 ماه... 180 ماه یعنی 15 سال جدایی... ساعت 5 صبح بیدار شدیم. شرایط به گونه ای بود که حتی نمی تونستم باهاشون به فرودگاه برم. لحظه ی آخر اول فرناز رو بغل کردم. هر دو سعی کردیم بغضمون نترکه. آخه همه دور و برمون بودند. همیشه اشک های ما فقط در خلوتمون بود. در آغوشم که بود، با دست های ظریفش به پشتم زد و آروم در گوشم گفت: فرشیدم...دوستت دارم و منتظرتم... اونقدر به این جمله مطمئن بودم که حتی برای تاکید دوباره نپرسیدم. قسمش هم ندادم. به قدری احمقانه فکر می کردم که خیلی زود می بینمش که بهش نگفتم منو به خاطر همه ی بدیهام و شرایط بدی که براشون فراهم کردم ببخشه. چه خوبه همیشه یادمون باشه که گفتنی ها رو باید گفت و زمان همیشه فرصت لازم رو در اختیارمون نمی ذاره. بعد نهالم رو بغل کردم. سعی می کرد با خنده نشون بده که غصه دار نیست. نهالم خیلی زود صبورانه زندگی کردن رو یاد گرفت.
نشستم روی زمین. ناصر بی تابی می کرد. خودش رو انداخت توی بغلم. با صدای بلند تر شروع به گریه کرد. نوید اون طرف تر بازی می کرد. تصورم این بود که بی خیال بی خیاله. اما در همین لحظه اون هم برگشت و خودش رو انداخت در آغوشم. در یکی از پست های سال های گذشته نوشتم. این صحنه رو هرگز فراموش نمی کنم. روی زانوهام نشسته بودم. دو تا دستامو دور کمر هر دوشون حلقه کرده بودم. صورتشون رو به صورتم چسبونده بودند و می گفتند ما نمی خوایم بریم. چقدر سخت بود در اون لحظه، گریه نکردن. گفتم من زود میام. ناصر سرش رو عقب برد. نگام کرد و گفت: میگی زود میای اما دیر میای...من می دونم...
پیمانم خواب بود.
لحظه جدایی شروع شد. سوم اردیبهشت یعنی سفر...جدایی ...غم هجر... در طول زندگی ام هر کس به من بدی کرده، اونو بخشیدم. به این امید که به هر کسی هم بدی کردم منو ببخشه. اما هیچوقت اون کسی که با گزارش رد کردن، باعث شد به بچه هام نرسم، نمی بخشم. هر کس که دلدار مرا...از من جدا کرد ای خدا... خواهم بسوزانی دلش...سازی ز دلدارش جدا...** سوم اردیبهشت یعنی سفر...جدایی...غم... شاید یکی دو شب ننویسم... غمگینم... گریه هام کوه صبور رو می شکنه گریه مرد...غرور رو می شکنه...*** سوم اردیبهشت یعنی 15 سال جدایی... پ.ن: یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ... یک سال پیش برادر عزیزم فرید این شعر رو برام فرستاد: دردا که زمانه رفت و ما جا ماندیم در مجتمع زمانه تنها ماندیم آنان که به "با مایی" ما بالیدند ما را بفروخته و بی ما ماندیم...
*شکیبی اصفهانی **ترانه ویگن ***ترانه ستار
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 19:31 توسط فرشید |
|
|
گل آنقدر زیباست که وقتی هم مرد خاطره اش زیباست...*
ساعت دو نیمه شب: هر چقدر خودم رو اینور و اونور می کنم خوابم نمی بره. بلند میشم به عادت این شبها، توی اتاق راه میرم. دیوان حافظ روی میزمه. چراغ رو روشن می کنم. انگار حافظ روبروم نشسته. باهاش حرف می زنم. نیت می کنم: هان مشو نومید چون واقف نه ای از سر غیب باشد اندر پرده بازی های پنهان غم مخور... ......................................................... حافظا در کنج فقر و خلوت شب های تار تا بود وردت دعا و درس قرآن غم مخور...** امیدوارانه می خوابم. ساعت 7 صبح: با صدای زنگ ساعت بیدار میشم. مثل کاسب های قدیم، میگم خدایا از تو برکت...بلند میشم...
ساعت 9 صبح: به دفتر میام. به تمام کسانبی که امید دارم مشکل امروز رو حل کنند، زنگ می زنم. بی نتیجه ست. دلم نمیاد به کسانی که ازشون طلبکارم، زنگ بزنم. بعضی هاشون اونقدر نجیب هستند که دستشون خالیه و تلفن من خجالت زده شون می کنه. بعضی هاشون هم اونقدر نانجیب هستند که...بگذریم...
ساعت 11 صبح: یک جلسه کاری رو تموم می کنم. به فریبرز و رضا میگم از صبح انگار یکی قلبمو چنگ زده، ول نمی کنه. میرم توی اتاق. یه زیر زبونی میذارم، آروم نمیشم. پس احتمالا قلب نیست. از اتاقم به مشتری یکی از ویلاها زنگ می زنم که مشتاقانه نشسته، شکست منو ببینه و ملک رو برداره. بهش میگم فردا میام شمال. نیش بازش رو از پشت تلفن می بینم.
ساعت 12 ظهر: به فریبرز میگم داداش جمع کن بریم. یاد حافظ می افتم و توکل صبح و "تو پوزی" خوردن دوباره ام رو... سخت از جا بلند میشم. انگار یه کوه روی دوشمه. کیفم توی دستمه که موبایلم زنگ می خوره. اسم عزیزی رو می بینم که می دونم کرم داره، درم نداره: کرم داران عالم را درم نیست درم داران عالم را کرم نیست...*** فرشید مشکلت با چقدر حل میشه؟ رقمی که برای شنبه نیاز دارم با ناامیدی میگم و اضافه می کنم که قرار گذاشتم ویلام رو ...بفروشم. فروش که نه...آتیش بزنم. با همون صدای "دائم الدستپاچه" و سر شار از انرژی اش میگه: دو دقیقه صبر کن تا بهت خبر بدم. 5 دقیقه بعد میگه رقم حاضره! می دونم خودش نداشته. اصرار من برای افشای نام فرشته ی نجات، بی نتیجه ست...اما این روزها بی پول شدم، کودن که نشدم. می فهمم چی به چیه... تا هفته آینده نفس کش دارم. اینکه خدا در دقیقه نود به دادم رسید، طعم شیرینی داشت. بعد از ظهر 2 جلسه فشرده کاری داشتم. روز، روز سختی بود... به همراه فریبرز ورضا در مسابقه بی وین شرکت کردیم. 27432 فرم. رقم نفر اول 66 میلیون میشه که باید دید چند نفر اول میشن که بین اونا قسمت بشه. 15 بازیه که امشب دو بازی اش انجام میشه. فردا و پس فردا 13 بازی دیگه. با هر بازی تعدادی از این تعداد می ریزن. همینم یه امیده... فردا میرم شمال. این بار تنها نمیرم. روم نشد از یار همیشگی ماشین بگیرم. این بار شجاع میاد. با شجاع احساس خستگی نمی کنم، اما به این فکر می کنم آخر هفته قرار بود با کی برم شمال...با کی رفتم!!
پ.ن(1): تحقیر ایران توسط پرسپولیس... پرسپولیس امشب ایران رو تحقیر کرد...همین
پ.ن(2): عاشقانه... یکی بود یکی نبود یکی من بودم که هنوز... یکی تو بودی که دیگر...****
پ.ن(3): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ... یک سال پیش نوشتم: شاید که یه روز تو هم به آرزوت رسیدی فردا رو چه دیدی...*****
*بیژن جلالی **حافظ شیرازی ***سعدی شیرازی ****محمدی مهر ****ترانه فرشید امین عکس: رضا حبیبی
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 23:10 توسط فرشید |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
دل مشغوليهايي كه دارم و آنچه بر من گذشت و اين فردای نا پيداي من...
اينها نوشتههايي ست برای دل خودم، قلبي كه به قول نادر خان ابراهيمي: "آه از اين قلب كه جز درد در آن چيزي نيست". |
|
RSS
|