تبليغاتX
گویی مرا برای وداع آفریده اند
بنگر چگونه دست تکان می‌دهم گویی مرا برای وداع آفریده‌اند

انسان همواره زود به دنیا می آید...

ای عرش کبریایی...

این بچه هم می خواست زود به دنیا بیاد؟

 

نمی دونم عکس مال چند سال پیشه یا مال دیروزه...اصلا به من چه! و به شما چه؟

"خواننده وبلاگ که عکس رو می بینه از تاریخش نمی پرسه!"...

اما یحتمل! نوزادی ست که در شکم مادرش و در انتظار ورود به دنیای ما بوده. احتمالا حفره پشتش، ناشی از جای گلوله ست. مادر تیر خورده و از بد حادثه به جنین خورده...

دلم می خواد بدونم از نظر پزشکی، لحظه ای که گلوله به این نوزاد اصابت کرده، درد هم کشیده؟

و مهم تر اینه که می خوام بدونم اونی که شلیک کرده، اگه این عکس رو ببینه به چه حالی می افته؟

حالا این قصه رو بخونید:

حیوونه  میره برای شکار. شکارش رو گیر میندازه. پاره اش می کنه. وقتی می خواد نوش  جونش کنه، می بینه توی شکم شکارش، یه حیوون کوچولوی دیگه اس.

عکس اول

با احتیاط  جنین رو در میاره. می بره میذاره یه گوشه  که بهش  آسیب نرسه.

عکس دوم

از خوردن شکارش پشیمون میشه. میره یه گوشه سر میذاره و دق می کنه.

عکس سوم

ولش کن...

"مرد که تا آخر قصه رو تعریف نمی کنه"...

بعضی وقت ها باید سر بذاریم و بمیریم...

 

پ.ن(1): مرثیه ای برای زندگی...

انسان همواره زود به دنیا می آید

و زندگی لحظه ای ست که طول می کشد

و زندگی گلدانی ست

که همیشه از گل خالی می ماند

خوشبختی کوچه ای ست

که مدام

باران سنگ در آن می بارد

عشق چیزی نیست

که بتوان با آن زندگی کرد

و زندگی چیزی نیست

که بتوان

بی عشق گذراند...*

 

پ.ن(2): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ...

یک سال پیش نوشتم:

در ایران

زندگی نردبانی است

که در اولین پله

اعتماد تو را سست می کند...**

غمگینم...

 

*شمس لنگرودی

**علیرضا حسینی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 22:45  توسط فرشید | 

خسته از ترانه ها و ...

گریه های شاعرانه ام

آی خدا به من بفهمون

من کجای این جهانم...*

 

عقربه های ساعت، پنج و نیم صبح رو نشون میده. هیچ صدایی نمیاد، به جز صدای پر سر و صدای سکوت...اگه زندگی ام مثل آدمیزاد بود، باید با یک خواب خوب، خستگی رو از تنم بیرون کرده و تا ساعتی دیگه برای شروع روزی تازه، آماده می شدم.

برای شروع روزی تازه، آماده میشم. تا دقایقی دیگه، خواب به چشمام میاد و روشن شدن هوا، چه عذابی رو با خودش به همراه میاره. به قول روضه خون ها:

"آی شب بیدار مونده های مجلس! فقط شما می دونید چی میگم و چه می کشم".

در این چند روزه، کرور کرور، حوادثی اتفاق افتاده که هر کدومش برای خودش یک پست کامله. اما در شرایطی که جوانان وطنم در خون می غلتند، نمی تونم بیام و از خودم، از عشق، از کوفت! بنویسم.

باز هم به خاطر اعتمادم، ضربه سنگینی خوردم که در تلاشم دوباره کمر راست کنم. در رابطه با سفر پاره ی تنم به مشکلاتی برخورد کرده ام که شاید بعدا بهش اشاره  کنم. شاید وقتی دیگر...

هر چه هست روزگار تلخ و گزنده ست...

 

پ.ن(1):برای خشم ملتم...

وطن یعنی هویت...اصل...ریشه

سرآغاز و سرانجام و... همیشه

وطن یعنی هدف...یعنی شهامت

وطن یعنی شرف...یعنی شهادت

وطن یعنی گذشته...حال...فردا

تمام سهم یک ملت... ز دنیا...

وطن یعنی چه آباد و چه ویران

وطن یعنی همین جا...یعنی ایران...**

چقدر این ترانه این روزها، اشک آدم رو در میاره...

 

پ.ن(2): یه گندم از حسم...

گاهی از تار

گاهی از پود

حالا

تمام شدم...***

 

پ.ن(3): سی سال پیش...همین دیار...همین مردم...

سی سال پیش می گفتیم:

جمهوری اسلامی آری

حکومت خودکامان هرگز...

مرد می خواد الان این رو  بخونه...ولش کن...

"مرد که شعار های سی سال پیش رو نمیده..."

 

پ.ن(4): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ...

خوبه که می شناسیم اش و این همه بلا سرمون میاره...اگه نمی شناختیم اش... چه می کرد با ما...( دل رو میگم)...

یک سال پیش نوشتم:

از دلم می پرسم:

آیا همچنان در عشق ناچاری؟

من تپش های دلم را می شناسم

پاسخش آری ست...****

 

*ترانه پویا بیاتی

**ترانه علیرضا عصار

***از وبلاگ لبخند

****حسین منزوی

عکس: رضا حبیبی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 5:54  توسط فرشید | 

خداوندا

تشریف بیاورید

روی زمین

همین جا داوری کنید

به دستور شما

اینجا جهنم ساخته اند...*

 

 خفه می شویم...

یه وقتی یکی باهات نامردی می کنه، برای اینکه دلت خنک شه، آنچنان کشیده ای به صورتش می زنی، که فکر کنه توی گود زورخونه ایستاده، چند دور بچرخه.

اما  یه وقتی همه جوره خودت رو مدیون عزیزی حس می کنی، بعد می دونی اون عزیز برای رفع مشکلات تو و از روی حسن نیت، آدمی رو به تو معرفی می کنه. تو هم در کمال حماقت به اون آدم اطمینان می کنی. بعد از طریق همون نامرد مورد اطمینان اون عزیز، آنچنان ضربه کاری می خوری که انگار خودت وسط گود زورخونه می چرخی.

حالا حکایت ماست. اما از اون حکایاتی که نمیشه نوشت. پس خفه می شویم...

 

خفه تر  می شویم...

در راستای  اطلاعیه سپاه پاسداران مبنی بر برخورد قانونی با سایت ها و وبلاگ های مخالف، ما غلط بکنیم چیزی مخالف! بنویسیم یا مخالف چیزی!! بنویسیم. به همین دلیل فقط به مطلبی از سایت الف اشاره  می کنیم که از خودشونه. اینجا  رو بخونید. خودمان خفه می شویم.

 

پ.ن(1): برای سکوت همه ی عزیزانم...

فریاد تو

بلند تر از سکوت من نیست...**

 

پ.ن(2): دستکاری در شعر فردوسی...

در راستای خفه شدنمان، از آنجایی که هنوز دستوری مبنی بر "کر" شدنمان دریافت نکرده ایم، این شعر رو امشب شنیدیم:

بسی حقه دیدم در این سال سی

تقلب ندیدم به این خالصی...***

 

پ.ن(3): عاشق می مانیم...

فرمودند خفه شوید...شدیم...اما عاشق می مانیم. یک عاشق خفن...نه ببخشید عاشق خفه...

می خواهم تو را در خودم نگه دارم

چون جنینی که سر دنیا آمدن ندارد

چون زخم خنجری

که کسی جز من آن را احساس نمی کند...****

 

پ.ن(4): یک سال پیش ...همین روز...همین وبلاگ...

یک سال پیش نوشتم:

از انار شکافته، قطره سرخی چکید

گفتی خون گریه می کند

انگار این نیز دیده است

آنچه که ما دیدیم...*****

 

*کوروش همه خانی

**گروس عبدالملکیان

***هادی خرسندی

****نزار قبانی(ترجمه احمد پوری)

*****قدسی قاضی نوری

عکس: رضا حبیبی

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 0:39  توسط فرشید | 

بدون شرح...

 

فکر نمی کردم ایرانی های مقیم دبی، این همه با غیرت باشند...هستند...

از صبح در تمام شبکه های خبری اعلام کردند به طرف میدون ولی عصر راهپیمایی هست. یاد دیروز افتادم که بدون موبایل و سایت خبری و خبر رسانی، مردم چه جوری جمع شدند. به این میگن امکانات نابرابر...

 

پ.ن(1): بگم؟...بگم؟...

بگو...اما دروغ نگو! اینجا  رو ببینید.

 

پ.ن(2):خواهشانه ی عاشقانه...

آغوشت رو به غیر من...به روی هیشکی وا نکن

منو از این دلخوشی ها...آرامشم جدا نکن

من برای با تو بودن...پر عشق و خواهشم

واسه بودن کنارت...تو بگی هر کجا پر می کشم...*

 

پ.ن(3): عاشقانه ی  پز دادنانه...

عشق چیست؟

تو چه می دانی

تو که عاشق نبودی

اما تا آخر عمرت گریه کن

زیرا اگر همه ی زیبایی ها هم در تو باشد

عشق در من است...**

 

پ.ن(4): عاشقانه ی همراه با خون...

آقا خون عاشقا رو...

تو خیابونا می پاشن...

آقا می ترسن از اینکه

نکنه دوباره پاشن...***

 

*ترانه شاد مهر عقیلی

**ترجمه آیدین روشن

***مسعود امینی

عکس: از وبلاگ تپش های عاشقانه   

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 23:26  توسط فرشید | 

۷۷۵

ایران غرق انقلاب است...به پیش... به پیش...به پیش...

ایران غرق انقلاب است...به پیش... به پیش...به پیش...

پرچم ما...پرچم ایران ...غرق خون شهیدان...

روی شانه هامان ...حمل می کنیم اش...

از دل و از جان...*

 

روزها آبستن حوادثی ست که کمتر کسی می تونه پیش بینی کنه به کجا می رسه.

دیروز موسوی دیداری داشت که در این دیدار به او گفتند:

"شما از جنس این ها نیستید"!!

خیلی منتظر موضع گیری اش بودم. الحق که سید بزرگواری ست. نشون داد از جنس ماست...

فرناز تلفن زد. نگرانم بود. گفت مراقب خودت باش. چند بار تکرار کرد.

"این عشق چیه که در هر حالتی دل رو می لرزونه".

می دونم برای همیشه از دست دادمش. می دونم شاید دیگه هیچوقت نبینمش. اما در نهایت پستی!( و در نهایت عاشقی!!) وقتی می بینم نگران حالمه ، ته دلم خوشحال میشه که ایران شلوغ شده تا حالم رو بپرسه!

دیشب به دبی اومدم. متاسفانه تمام کار هام، به خاطر بحران این روزها، متوقف شده. اومدم اینجا تلاش دیگه یی رو انجام بدم. اگر عمری باقی باشه 4 شنبه بر می گردم. خدا کنه این برگشت، با دست پر باشه.

 

پ.ن(1):عاشقانه ای بی وقت اما دلنشین...

مسافر کوچه های خواب من شده ای

و گرنه حواس شب هام

چنین پرت نبود...**

 

پ.ن(2):جمهوری اسلامی آری...

اول انقلاب با چه شوری می خوندیم:

جمهوری اسلامی...آری

حکومت خودکامان...هرگز...

دیروز مهاجرانی مطلبی نوشته بود که نفهمیدم!!

نوشته بود:

"با تغییر رای مردم، جمهوری اسلامی تمام و به حکومت اسلامی تبدیل شده"...

"مرد که هر چیزی رو نمی فهمه"...

 

پ.ن(3): عوامانه...

در راهپیمایی امروز، مردم شعار می دادند:

رای ما رو دزدیده

با رای ما پز میده!!

باز هم نفهمیدم...

 

پ.ن(4): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ...

یک سال پیش نوشتم:

تا عشق درون دل من پهلو زد

مرگ آمد و در برابرم زانو زد

ناگاه کلاهم سر من را دزدید

تنهایی ام از پشت به من خنجر زد...***

 

*ترانه فریدون فرخزاد

**رویا وکیلی

***جلیل صفر بیگی

عکس: از سایت خبر اول  

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت 20:34  توسط فرشید | 

گیرم که در باورتان به خاک نشسته ام

و ساقه های جوانم از ضربه های تبرهاتان

زخم دار است

با ریشه چه می کنید؟

گیرم که بر سر این بام

بنشسته در کمین پرنده ای

پرواز را علامت ممنوع می زنید

با جوجه های نشسته در آشیانه چه می کنید؟

گیرم که می زنید...گیرم که می برید

گیرم که می کشید...

با رویش ناگزیر جوانه چی می کنید؟...*

 

مقصر کیه؟

اون هایی که خیلی خونسرد، دیر به پای صندوق ها رفتند، تا پشت درها بمونند؟

اون هایی که انتخابات رو تحریم کردند؟

اون هایی که با آرای مردم بازی کردند؟

 

دیوونه کیه عاقل کیه...جونور کامل کیه...

واسطه نیار... به عزتت خمارم

حوصله هیچ کسی رو ندارم

کفر نمی گم سوال دارم

یک تریلی محال دارم...**

یک تریلی محال؟...

ولش کن...بگذریم...

دیروز در تهران ما کور بودیم یا...

رئیس جمهور ماند...به همین سادگی...

 

*ترانه داریوش

**حسین پناهی

عکس: رضا حبیبی

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 2:54  توسط فرشید | 

حضرت زهرا صدا می کنیم

دوم خرداد به پا می کنیم...*

 

بدم میاد از  آدم هایی که این شب ها در مورد انتخابات می نویسند!

"مرد که توی وبلاگش حرف سیاسی نمی زنه"...

به جای این حرف ها، ترانه زیبای وطن داریوش رو گوش میدم:

یاران...یاران...منشینید خموش

ایران در سایه ی دار است

منشینید خموش

زیر ساطور تبه کاران است

منشینید خموش

..................................

هر ره دیگر بود مسدود...جز راه رذالت

منشینید خموش

تهرانیان...تهرانیان همه گرفتار مصیبت اند

گیلانیان...گیلانیان همه بر زوال و  وحشت اند

تبریزیان...تبریزیان گرفتار محنت اند

از بهر مرد و زن...شده محنت سرا وطن

عزیز وطن غریب وطن بی نوا وطن

آن عقربی که بر وطن افتاد حاضر است

آن خائنین ستمگر و جلاد حاضرند

آن مهر و دفتر و اسناد حاضرند

کردند بر تو ناخلفان...ظلم ها وطن...**

 

برای طرفداران رئیس دولت مهر ورز احترام قائلم. بر این باور هستم که در بین اون ها افراد  صادق بسیاری هستند که دغدغه وطن  رو هم دارند.

با عزیزان "هم نظری" که در شعارهاشون به چهره ظاهری احمدی نژاد انتقاد می کنند، مخالفم. جراحی پلاستیک نکرده که اون شکلی بشه. باید به عملکردش انتقاد کرد.

اینجا هم نمی خوام از سیاست حرف بزنم.

"این وبلاگ برای ابراز عشق مردی ست که قدر داشته هاشو ندونست، و همچنان عاشقه و عشق رو دوست داره". همین...

اما در آستانه انتخابات نمی تونم ننویسم که به اعتقاد من، در این شرایط حساس، هر کسی بی اعتنایی کنه و رای نده، به این مملکت ظلم کرده. حتی در بدترین و بدبینانه ترین حالت هم که ببینیم، باید بین بد و بد تر یکی رو انتخاب کنیم.

شود آیا که در میکده ها بگشایند

گره از کار فرو بسته ما بگشایند

در میخانه ببستند خدایا مپسند

که در خانه تزویر و ریا بگشایند...***

بدم میاد از آدمهایی که توی وبلاگشون سیاسی می نویسند!

ترانه داریوش تموم شد. یاد عروسی یکی از عزیزان افتادم. ( یاد عروسی افتادن که جرم نیست). در مراسمش، تئاتر رو حوضی اجرا شد. سعدی افشار در پایان اجرا، این ترانه رو زمزمه کرد:

آی آدما دست بزنید ...ترق ترق ترق ترق

پسته و تخمه بشکنید شرق شرق شرق شرق

الهی پوست خائنین کنده بشه ورق ورق

الهی پوست خائنین کنده بشه ورق ورق...

 

بدم میاد از آدمایی که در مورد وطن حرف می زنند! اما دلم نیومد این جمله کوروش کبیر  رو ننویسم:

"خداوندا این مملکت را از  سه چیز دور بدار:

دروغ...نادانی...و خشکسالی"...****

کوروش...آسوده نخواب...هنوز دو قسمت از دعاهات مستجاب نشده...

 

*از شعار های طرفداران سید بزرگوار

**ترانه وطن داریوش

***حافظ شیرازی

****کوروش کبیر

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 12:8  توسط فرشید | 

پر کن پیاله را

که این جام آتشین

دیری ست ره به حال خرابم نمی برد...*

 

اول نوشت برای عرش کبریایی:

خدای خوب همیشه مهربانم

این پیاله ما!

لبریز شده از درد و غم و التهاب و اضطراب

کمی چاشنی آرامش و خوشی و وصال لازم داریم...

دیروز ساعت 3 عازم شمال شدم. چقدر دلم برای شمال  تنگ شده بود. هوای خوب...جنگل زیبا و سر سبز...من که نزده، می رقصم! در اوج گرفتاری، عاشقیتم گل می کنه. چه برسه به شمال و حال و هوای شمال.

هر چی هم به این دل میگی:

دل جان! سنی ازت گذشته...اما کو گوش شنوا...البته دلی که گوش شنوا داشته باشه دیگه دل نیست میشه عقل...

تا عروس بهار می بینم

با دل خود بگو مگو دارم

باز عاشق شدی دل غافل

پیش مردم من آبرو دارم...

فصل گل با طبیب می گویم

کم بگو روزگار پرهیز است

گر چه پائیز در تنم جاری ست

سینه ام از بهار لبریز است...**

ساعت 6 صبح تهران بودم. چند کار مهم و یک جلسه ضروری داشتم. اما ساعت 2 دیگه نفهمیدم چه جوری خوابم یرد. تا 5 بیهوش بودم.

ساعت 6 در جلسه ای حضور داشتم و با موفقیت یکی از عزیزان دور و برم اشک شوق ریختم. براش یه سبد گل فرستادم. فکر نمی  کردم اینقدر بهش بچسبه...چسبید.

مادر این بار دو تزریق چشمی داشته و به شدت درد می کشه. با هر ناله اش، دلم به درد میاد. خدا پدر موسوی رو بیامرزه که اومد شبکه دو. مادر کمی دردش رو فراموش کرده. نشسته گوش میده. موسوی یک آدم معمولیه که می خواد رئیس جمهور بشه. نه یک سوپر من!!

سوپر من دیشب می گفت برای اصلاح وضعیت فوتبال خودم وارد عمل میشم!

دو هفته پیش در جمع مردم محروم خرمشهر گفته بود:

خودم میشم فرماندار خرمشهر، اینجا رو  درستش می کنم!

سال پیش هم در شهرستانی در حضور وزیر نیرو گفته بود:

اگر لوله کشی اینجا درست نشه، وزیر رو می کنم توی لوله!!

ضمن احترامی که برای طرفدارانش قائل هستم، امیدوارم با حضور همه ی مردم و اکثریت خاموش، از این فلاکت بیرون بیاییم.

 

پ.ن(1): ای کاش...

حالم خوبه. بغض هم ندارم

"مرد که بغض نمی کنه"!

اما برای اونایی که غم دارن و بغض...می نویسم:

کاش می شد آدم وقتی بغض داره

نفس نکشه

از بس با هر نفس

هی بغض پر میشه

تو چشمای آدم...***

 

پ.ن(2): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ...

یک سال پیش نوشتم:

دریغ

به یاد او که می افتی

دارد می رود از دست

و لحظه ای که سراغش را می گیری

دیگر دیر شده است...****

 

*فریدون مشیری

**ترانه مریم جلالی

***از وبلاگ رونوشت بدون اصل

****اسماعیل خویی

عکس: رضا حبیبی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 8:42  توسط فرشید | 

نمی دونم چرا چشمات هوای باد و بارون کرد

کدوم فصل از نگاه تو...منو این گونه مجنون کرد...*

 

بعد از مدت ها دیروز، روز خوبی بود. ایمیل ناصر، تلفن نهال، انجام یک معامله که بعد از انجام مراحل اداری، گشایشی در وضعیتم به وجود خواهد آورد، همه دست به دست هم دادند که دیشب برای چند ساعتی، در آرامش بخوابم.

در مجموع، اعتماد به نفسم رو دوباره به دست آورده ام و می تونم برای روزهای آینده برنامه ریزی کنم.

در شرایطی که فکر می کردم مادر مجددا نیازی به تزریق چشمی نداره، اما از قرار معلوم در اون حدی هم که فکر می کردیم، دکتر از وضعیت چشم مادر، راضی نبوده. فردا فریبرز مادر رو به کلینیک می بره. خودم مجبورم عازم شمال بشم. درد بعد از این تزریق، اذیتش می کنه.

 

پ.ن(1): عشق پر سرعت!!...

قبلا نوشتم این روزها، دل ها شده پارکینگ عمومی! در یک لحظه و هم زمان، چند عشق رو در خودشون جا میدن. امروز فهمیدم عشق های امروزی هم شده مثل اینترنت پر سرعت!!

بعضی از عزیزان به محض برخورد با کوچکترین مانع و مشکلی در رابطه با عشق چند ساله شون، به فاصله چند ساعت، جایگزین پیدا می کنند و به فاصله چند دقیقه، عشق قبلی رو از دل بیرون می کنند. نمی دونم ما عاشقان قدیمی یک ساعت از زمان عقبیم یا عاشقان امروزی یک روز از ما  جلوتر  هستند.

می خواهمت چنانکه شب خسته خواب را

می جویمت چنانکه لب تشنه آب را

حتی اگر نباشی می آفرینمت

چونان که التهاب بیابان، سراب را

ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی

با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را...**

 

پ.ن(2): گرفتاری که کم میشه...عاشقیتم میاد!...

همچین که یک سر سوزن از مشکلات برای چند روز کم میشه، عاشقیتم دوباره گل می کنه. امان از تو ای دل...

امروز عاشق تر از روزهای پیش بودم...

همین حالا نگاهم کن...ببین چه ساکت و سردم

یه کاری کن از این کابوس...به رویای تو برگردم

چرا رگبار تنهایی...به جون لحظه  افتاده

به فریادم برس امشب...تو ای هم بغض آزاده...*

 

پ.ن(3): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ...

یک سال پیش نوشتم:

به دل جنگل تاریک پناه می برم

از چراغانی

شهر بی دل...***

 

*ترانه چنگیز حبیبیان

**قیصر امین پور

***فریبا عرب نیا

عکس: رضا حبیبی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 21:56  توسط فرشید | 

خیال خام پلنگ من، به سوی ماه جهیدن بود

و ماه را زبلندایش، به روی خاک کشیدن بود

چه سرنوشت غم انگیزی که کرم کوچک ابریشم

تمام عمر قفس می بافت...ولی به فکر پریدن بود...*

 

4 شنبه، 10 صبح قرار داشتم که با انجام معامله ای، قسمتی از مشکلاتم حل بشه. بیست دقیقه به قرار مونده، طرف زنگ زد و با بهانه های ابلهانه، عذر خواهی کرد. فقط بهش گفتم: مرد نیستی. اونقدر محکم و به جا گفتم که حتی جواب نداد.

غروب 4 شنبه، حیران از این بازی عرش کبریایی، تلفنی داشتم که مشتری جدید می خواست فوری قراری بذاریم. با رضا به دفتر رفتیم. صحبت های مقدماتی رو انجام دادیم. شنبه 10 صبح جلسه داریم. اگر کار فردا با موفقیت انجام بشه یک بار دیگه به حکمت عرش کبریایی پی می برم. گرچه ما بنده ها، فراموش کاریم و زود یادمون میره.

در این تعطیلی دو روزه، جایی نرفتم. غروب ها با مادر، گشتی می زدیم و از تماشای شور و هیجان  جوون های طرفدار موسوی ، لذت می برد. حس می کنم روحیه اش، خیلی بهتر شده.

دیشب در face book عکس نهالم رو دیدم. براش یک خط نوشتم:

"نهالم دلتنگتم"...

به ده ثانیه نرسید، زنگ زد. دلم حال اومد. خدا این بچه های خوب رو برام نگه داره.

امروز از اصفهان، تلفن داشتم. صدای عموی مهربانم بود که جوری قربون صدقه ام می رفت که انگار همون پسر بچه تپل 5 ساله هستم که با حوصله منو به سینما می برد و بعد خودش از شدت خستگی در سینما می خوابید. حال تک تک بچه ها رو پرسید. قسمم داد وقتی ناصر اومد ببرمش به اصفهان. بعد از احوالپرسی از مادر، یه دفعه گفت:

قربون خاک پاک مزار بابات برم و زد زیر گریه.

قلبم رو چنگ زدند هر چه سعی کردم بر مبنای فرمول:

"مرد که گریه نمی کنه"...آروم باشم نشد...

زن عمو بعد از چند دقیقه زنگ زد و آرومم کرد. گفت عمو حالش خوبه، فقط دلتنگه.

باید غیرت کنم و حتی اگر شده برای چند ساعت به اصفهان برم. دلم برای تک تک شون تنگ شده.

 

پ.ن(1): نیست!...

تعطیلی داشته باشی، برنامه و حوصله نداشته باشی. دلت هم گرفته باشه، میشه:

"لحظه های سخت بی کسی"...

سراسیمه سر می زنم

به هر گوشه و کنار

نیست

بر می گردم سر می زنم

به دیروز...به پارسال

نیست

سر می زنم به فردا...به سالی دیگر

پیدا نمی کنم

سر می زنم

به دیوار

نیست

پیدا نمی کنم...**

 

پ.ن(2): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ...

زندگی لبریز از لحظه هایی ست که فقط می تونی افسوس نداشته هاتو بخوری...حسرت داشته های از دست داده رو...

در این افسوس خوردن ها و غصه ی اینکه چرا قدر داشته هاتو ندونستی، بعضی وقت ها اونقدر غرق میشی که داشته های  فعلی ات هم یادت نمیان. و این بدتر از بده...

یک سال پیش نوشتم:

در طالع من نیست که نزدیک تو باشم

می گویمت از دور دعا، گر برسانند...***

 

*حسین منزوی

**شهاب مقربین

***سعدی شیرازی

عکس: رضا حبیبی

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 21:2  توسط فرشید | 

نه من خود را می فهمم

نه تو مرا

نه تو خود را

پس بیا فعلا با هم مساوی باشیم

حل نامعادلات با مرگ است...*

 

نشانه های گشایش داره پیدا میشه. به مو رسیده ولی پاره نشده. برام دعا کنید. تا پس فردا خیلی از مسائل روشن میشه.

سختمه بیام بنویسم. وقتی همه اش صحبت از دلهره و اضطرابه، دست به قلم بردن برام سخته...

نوشتنم نمی آید

اما...

هجوم کلمات

در سرم دعوایی به راه انداخته اند

که...

هیچ کلاهی نمی تواند قاضی شان شود...**

هر بار که تصمیم می گیرم مدتی ننویسم، ایمیل یا پیامی دریافت می کنم که به من میگه شاید نوشتنم به درد بعضی ها بخوره. دیشب این کامنت خصوصی رو داشتم. فقط نام فرستنده رو حذف کردم:

 

"سلام آقای حیرانی
آخرین باری رو که بهتون سر زدم یادم نمی یاد.
نمی دونم من و یادتون هست یا نه؟همون ...... که مدتها در انتظار عشقش چشم به راه نشسته بود و با نوشته های شما غم خودش و فراموش می کرد.
یادم نیست بهتون گفتم که بالاخره بعد از9 سال انتظار ازدواج کردم یا نه؟!یا اینکه ارشد قبول شدم یا نه؟!
درسته!من به خیلی از اون چیزایی که مدتها آرزوش و داشتم رسیدم و هر روز خدا رو شکر می کنم.
اما حالا می دونم گاهی زندگی یا سرنوشت،یا خدا! یا نمی دونم چی!!!!دوست داره باهامون بازی کنه و تا وقتی بخوای باهاش بجنگی بهت می خنده و کار خودش و می کنه!
چند روزیه که برگشتم شمال تا پدر و مادرم و ببینم،امشب تو تنهایی خودم سرگردون بودم،و متعجب که چرا هنوز احساس تنهایی می کنم.یاد شما افتادم و اینکه بارها با چشم گریون به سایت شما سر زدم و خیلی وقتا با جمله ای روبرو شدم که حال و هوام و عوض کرد.
امشب با خدا سر جنگ داشتم.می گفتم آخه بی انصاف!چه دشمنی با من داری؟چه گناه بزرگی مرتکب شدم که روی آرامش و نمی بینم؟چرا همیشه"خراشی ست روی صورت احساس"؟
نا امید و خسته و دلتنگ بودم که باز جمله ای دیدم که شرمنده ام کرد.
"هرگز به جز مردم نادان و گمراه،کسی از لطف خدا نا امید نیست"
راهم و گم کردم.نمی دونم باید با مشکلات زندگی و بالا پایین شدن هاش چیکار کنم.نمی دونم،شاید تو این سالها چنان بتی از زندگی عاشقانه واسه خودم ساخته بودم که روبرو شدن با واقعیت برام سخته.نمی دونم آیا برای همه پیش می یاد یا نه؟
شما بگین!آحه چطورمی شه سالها در آرزوی رسیدن به چیزی باشی و بعد،باز هم به آرامش و شادی نرسی؟من پر توقعم یا اون؟آیا باید در مقابل تمام چیزهایی که مطابق میلم نیست به اسم عشق سکوت کنم و همیشه راضی باشم؟یا به هر قیمتی برای رسیدن به خواسته هام بجنگم؟
ببخشید که سرتون و درد آوردم.اما حتی اگه جوابی برای من نداشته باشید،دونستن اینکه جایی،کسی هست که جون مجبور نیستی تو چشماش نگاه کنی و حرف بزنی می تونی راحت حرفات و بزنی،بدون ترس از قضاوت، بدون نیاز به وانمود کردن به چیزی که نیستی.،
ببخشید که انقدر طولانی شد،اگه جوابی ازتون داشتم باز هم باهاتون درددل می کنم،در غیر این صورت دورادور به سایتتون سر می زنم و همیشه براتون آرزوی خوشبختی می کنم"

 

سخت تر از نرسیدن به یار...رسیدن و فهمیدن این حقیقت تلخه که "یار اونی نبوده که فکر می کردی"...

 

پ.ن(1): عاشقانه...

هر دری را باز می کنم

تو پشت آن ایستاده ای

هر تلفنی به صدا در می آید

صدای تو از آن شنیده می شود

حتی

همه ی کانال های تلویزیون

تو را نشان می دهند

این قطره های باران ولی...

اشک های تو نیستند

" دوستت دارم" های من اند

که به پایت می ریزم...***

 

پ.ن(2): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ...

یک سال پیش نوشتم:

سعدیا گر همه شب شرح غمش خواهی گفت

شب به پایان رود و شرح به پایان نرود...****

 

*رضا صفریان

**از وبلاگ مردمکان

***سعیدی راد

****سعدی شیرازی

عکس: رضا حبیبی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 22:29  توسط فرشید | 

نگاه قشنگش چی میگه؟

در کمین شکاره

یا به غم درون دلش فکر می کنه؟

 

حرف تازه ای برای نوشتن ندارم. قرار امروز به فردا موکول شد. چندان چشمم آب نمی خوره.

روزگار هم سر یاری نداره. زور که نیست.

می خواستم ننویسم، ولی به فریبرز قول دادم که بنویسم:

هزار سطر نوشتم و خط زدم

بی گمان این ها را هم خط خواهم زد

بی فایده  ست

حتی به کلمات نمی توان اعتماد کرد

کلماتی که دوست شان داری

..................................

خسته شدم

خودتان خط بزنید...*

 

اون زمون ها، یه ترانه کوچه بازاری بود. خواننده اش سعی می کرد صداش پر از اندوه باشه! کمی هم زور می زد و  می خوند:

زن بابای بد من! آتیش زده به جونم!!

چیه؟ عجله نکنید. مصرع دومش قشنگه:

غم گلومو گرفته...نمی تونم بخونم...

حالا حکایت ماست...البته نه زن داریم نه بابا نه زن بابا...اما دل که داریم...اون هم یه دل گرفته...با بغضی درگلو که نمی ذاره نه بنویسم...نه بخونم...

دیشب از خواب پریدم. به خدا گفتم نه وضو می گیرم، نه حمد  می خونم. یه سره میرم سراغ کتابت. بهم بگو چی میشه وضعیتم. جواب داد:

"هرگز به جز مردم نادان و گمراه، کسی از لطف خدا نومید نیست".**

از شدت خوشحالی در اون ساعت شب، چرخشی موزون! به اندام ناموزون!! خودم دادم و با خودم گفتم:

آقا فرشید فردا چه روزی میشه...نشد...

وقتی نخواد که بشه...نمیشه...زور که نیست...

 

پ.ن(1): سوال عاشقانه همراه با اعتماد به نفس...

اگه چشمات منو خواست

تو به چشمات چی میگی

وقتی که دلت گرفت

حرفاتو به کی میگی

این روزها خیال تو....از کجاها می گذره

دیگه با قصه ی کی شبا خوابت می بره؟...***

بعدا نوشت: خوش به حالش...

نمی خواد حرفاشو به تو بگه...زور که نیست...

نمی خواد با قصه ی تو بخوابه زور که نیست...

دوباره بعدا نوشت:

به ما که رسید...زور رفت کنار...

 

پ.ن(2): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ...

یک سال پیش نوشتم:

سعی کن

با همه چیز کنار بیایی

فرار نکن

زمین به شکل احمقانه ای

گرد است...****

 

*شهاب مقربین

**سوره حجر...آیه 56

***ترانه یاسر محمودی

****رسول یونان

عکس: رضا حبیبی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 23:42  توسط فرشید | 

وقتی دلم  به سوی تو مایل نمی شود

باید بگویم اسم دلم...دل نمی شود...*

 

بعد از ظهر، جلسه ی موفقی داشتم. شاید فردا و پس فردا گشایشی در کارهام داشته باشم.

روزها هم چنان با فشار می گذره. 48 ساعت بسیار حیاتی رو در پیش روی دارم.

امروز عزیزی زنگ زد و گفت بیا بریم هوا خوری. نرفتم. احتمالا به جای هوا خوری، رفت دوا خوری!! چون بعد از یک ساعت اس.ام.اس زد:

"به سلامتی تمام نامردای دنیا...که اگه نبودن مرد رو از نامرد نمی شناختیم"...

احتمالا برای اینکه به خودم نگیرم آخرش اضافه کرده بود:

تقدیم به مرد ترین مردها...

یحتمل مست بوده...

دیشب خواب بابا رو دیدم. با هم قدم می زدیم. یک دفعه "آنا" اومد روی دستم نشست. با گریه ی خوشحالی به پدر گفتم:

بابا این آنای منه. گفت خوب نگاش کن این آنای تو نیست. رهاش کن بره... رهاش کردم.

دیدن پدر، بعد از مدت ها به دلم نشست. از  اومدن و رفتن آنا،  دلم گرفت.

 

پ.ن(1): تقدیم به تمام "از دست داده ها"...

حالا که رفته ای

این روزها دلتنگم

دلتنگم که رفته اند

آن روزها...**

 

پ.ن(2): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ...

یک سال پیش نوشتم:

چنگ که می زنی

زیر ناخن هایت جمع می شوم

چگونه برقصم

با این  ساز؟...***

 

*نجمه زارع

**محمد رضا عبدالملکیان

***از وبلاگ لبخند

عکس: رضا حبیبی

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم خرداد 1388ساعت 20:46  توسط فرشید | 

مادر بر مزار پدر...

مادر اشک ریخت و حرف زد

چی گفت...نمی دونم...

خدا کنه شکایت ما رو نکرده باشه...

 

وقتی میگم دوره ی آخر زمان شده میگید نه؟ ( کی گفتید نه؟...بگذریم)...

اون قدیما، اگر پیش دختر یا پسری اسم عشقش، یا نامزدش رو می آوردی از خجالت سرخ و سفید می شد. اما این روزها...

دیروز چند ساعتی که بالا بودم، یه دفعه حس کردم از مادر صدایی نمیاد. اومدم پایین. دیدم چقدر مظلوم روی همون مبل همیشگی جلوی تلویزیون نشسته، اما حواسش به هیچ جا نیست. توی عوالم خودش بود. دلمو چنگ زدند. توی دلم قربون صدقه اش رفتم. ( معمولا تمام قربون صدقه رفتن هام توی دلمه و این اشتباهه). به مادر گفتم فردا تعطیله. می خوای یه سر بریم به دیدن  شوهرت؟! بدون اینکه سرخ و سفید بشه یا ازخجالت سرش رو بندازه پایین! با خوشحالی گفت: منو می بری؟

در نهایت بدجنسی گفتم نوکرتم هستم. من که فریبرز و رضای زن ذلیل نیستم تعطیلات اسیر باشم! جایی هم ندارم برم. بدجنسانه تر!! آهی کشیدم که قربون صدقه ام بره...رفت. برق شادی چشماش یه دنیا می ارزید.

دیشب رو نخوابیدم. تا روشنایی صبح بیدار بودم. و چه درد بدی ست لحظه به لحظه ببینی به طلوع خورشید نزدیک میشی اما از خواب خبری نیست...

بیداری چشم می گذارد

خواب پیدا نمی شود

کار از بازی گذشته...*

 7 یا 8 صبح خوابم برد. حس کردم هنوز چشمام گرم نشده که موبایلم زنگ زد. شماره خونه خودمون بود! مادر از طبقه پایین به موبایلم زنگ زده بود:

فرشید بیداری بریم بهشت زهرا!!

ساعت 10 بود. گفتم مامان جناب بابا سر چهار راه منتظرمون نیست که دیر بشه!! اما الان میام پایین.

نیم ساعتی سر مزار تنها بود. خودش میگه خیلی سبک شدم. عکسش رو در قسمت گالری  سایت هم گذاشتم. اینجا  رو ببینید.

بعد از ظهر در جایی بودم. کسی برای کسی و از دست دادنش و بی مهری اش، آنچنان اشک می ریخت که دلم گرفت. بعضی از ما مردها، آنچنان ظلمی به خانم ها می کنیم که:

وای اگر از پس امروز بود فردایی...

 

پ.ن(1):عاشقانه ای...مختصرانه...

درد کمی نیست که یار ندونه چقدر دوستش داری و چقدر تک تک حرکات و رفتارش، برات مهمه...

تو را بسیار دوست دارم

و می دانم که تو نمی دانی

و مسئله این است...**

 

پ.ن(2): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ...

عاشق باشی بیشتر از میزان عشق یارت به خودت...راه رو هم اشتباه بری...نتیجه اش میشه...فاجعه...

یک سال پیش نوشتم:

همان کسی که آن روز

شاخه گلی به تو هدیه داد

امروز نشانی کوچه شان را

اشتباهی می گوید

اشتباهی در کار نیست

این طور باید باشد

وقتی شاخه گلی هدیه می گیری

و راه را درست نمی دانی

اشتباه در اشتباه می شود...***

 

*از وبلاگ لبخند

**نزار قبانی (ترجمه موسی اسوار)

***بیژن جلالی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 22:43  توسط فرشید | 

کجای جهان رفته ای

نشان قدم هایت

چون دان پرندگان

همه سویی ریخته است

باز نمی گردی...می دانم...*

 

پنجم خرداد سالروز ازدواج من و فرنازه...

می تونست امروز یه روز خوب باشه...نبود...

می شد فرناز باشه. براش گل بخرم. چند سطری بنویسم که چقدر دوستش دارم، اما نشد.

سزای آنکه قدر ندانست...افسوس  بر گذشته ست...

چه آرزوها که داشتم من و دیگر ندارم

چه ها می بینم و باور ندارم

چه ها...چه ها...چه ها...

که می بینم و باور ندارم

حذر نجویم از هر چه مرا بر سر آید

 گو در آید در آید...

گه بگذر ندارد و من هم...که بگذر ندارم...

چه آرزوها که داشتیم و ...دگر نداریم...

خوشا کز این بستر سر بر نیاریم...**

با اینکه دیشب رو نخوابیده بودم، اما 7 صبح بیدار شدم. مادر به همراه رضا، برای پیگیری مسئله ی چشمش به کلینیک رفتند. خدا رو شکر دکتر راضی بود.

با فریبرز، در دو جلسه جداگانه شرکت کردیم. هر دو موفقیت آمیز بود که نتایجش در روزهای آینده معلوم میشه.

توی ماشین فریبرز نشسته ایم. داریوش به زیبایی هر چه تمام تر، ترانه بغض رو می خونه:

تمام بغض قناری ها...صدات رو ترسونده...***

هر دو ساکت میشیم و گوش میدیم. ترانه به اینجا می رسه:

چرا به سفره ی ما...دیگر نشانی از نان نیست...

عرفانیت! هر دومون تموم میشه. به همدیگه نگاه می کنیم و همزمان از ته دل می خندیم. بودنش با رضا، در این روزها دلگرمیه...

قسمت بود که در سالروز ازدواجم با فرناز، نهار رو میهمان زوج عاشقی باشم که دیوونه وار همدیگه رو دوست دارند. منو برای مشاوره دعوت کرده بودند. هر چه پیش اومده بود، از عشق بود. صبوری پسر رو تحسین کردم. با هر قطره اشک دختر، دلم می گرفت. 

خدا برای هم نگه شون داره.

خدایا عاشقان را غم مده...شکرانه اش با جناب معین، خواننده ی محبوب...

  

پ.ن: یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ...

یک سال پیش نوشتم:

قیل وقال نیست

فریاد این بغض

صدای شکستن دل است

به " بی بهایی"...****

 

*شمس لنگرودی

**مهدی اخوان ثالث

***ترانه داریوش

****از وبلاگ لبخند

عکس: رضا حبیبی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 23:19  توسط فرشید | 

دلم پر از

وسوسه ی داغ یک آمدن است

بی قرارم...*

 

اومدن ناصر نزدیکه. کاش خدا برای مدتی که ناصر پیشمه، آرامش و گشایش در امور عطا می کرد. می کنه...عرش کبریایی...با مرام تر از این حرفاست.

صبح رو با امید، شور و جلسه شروع می کنم.

ظهر بی نتیجه از تلاش های انجام شده، راهی خونه میشم.

شب برای فردا برنامه ریزی می کنم.

این دور تسلسل، بیشترین فشار چند ساله ی اخیر رو بر من وارد کرده.

امروز به نسبت روزهای قبل، تا حدودی امید برای گره گشایی در کارها پدیدار شده که امیدوارم ادامه داشته باشه. برام از اون  "ته های دل" دعا کنید.

 

پ.ن(1): حقیقتی از عشق...

و سرانجام

آن کس به خاک می افتد

که زودتر می گوید

دوستت دارم...**

 

پ.ن(2): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ...

یک سال پیش نوشتم:

و این نهایت شعر است

"دوستت دارم"

عبارتی که هیچ شاعری

توی گیومه

محدودش نمی کند...***

 

*فرزین

**شهاب مقربین

***داود ملک زاده

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 21:20  توسط فرشید | 

دریای شهرمان

چنان خسته ست

که عنکبوت

بر موج هایش تار می بندد...*

 

قرار  5 شنبه که به هم خورد، اعصابم حسابی به هم ریخت. با خودم فکر می کنم دلیل این همه  گره و پیچ خوردن اوضاع چیه؟ نمی فهمم. حتما یه جای کارم ایراد داره. باید پیداش کنم.

فشار بر روی قفسه سینه ام سنگین تر شده. ظهر 5 شنبه، اومدم خونه. رضا نگران تر از همیشه نگاهم می کرد. به مادر گفتم نهار نمی خورم، می خوابم.

بعد از ظهر میشه...، فریبرز با همسر مهربون و بچه های شیرینش میان خونه مادر. مادر از خاطراتش میگه. بچه ها از ته دل می خندند. مادر حسابی سر حال میاد.

"مستمع، صاحب سخن را بر سر ذوق آورد"...

هر چقدر اصرار می کنم و فریبرز هم گیر میده که مادر باهاشون بره، قبول نمی کنه. می دونم نگران حال منه. مادر نعمت خوبی ست...همین

"جمعه...حرف تازه ای برام نداشت...هر چی بود"**...ولش کن.

مادر با اشتیاق از اینکه امشب میر حسین موسوی می خواد بیاد تلویزیون حرف می زنه. می دونم که برای دلخوشی اش باید بشینم و نگاه کنم.

بهروز وثوقی در سوته دلان می گفت:

"تقویم فقط تقویم آقامه. جمعه هم  جمعه ی آقام...شنبه هم شنبه ی آقامه...تازه آقا میگه تقلید از مرده هم جایزه"...

اما مادر مقلد رضاست. به خاطر رضا، قلعه نوعی و استقلال رو دوست داره و به خاطر رضا در انتخابات شرکت می کنه. به خاطر رضا به موسوی رای میده. خدا رو شکر که انتخاب رضا حداقل در مورد ریاست جمهوری، انتخاب درستیه.

فردا تا دلتون بخواد آگهی دارم. دو تا قرار هم دارم که امیدوارم به نتیجه برسه.

می خوام خودم رو رها کنم. از فشاری که به قلبم میاد نگرانم. حس می کنم بیشتر از این طاقت فشار رو نداره. حداقل برای حضور ناصر خان باید سالم و قبراق و سر حال باشم. یا علی...مددی...

 

پ.ن(1): عاشقانه...

جناغم را

شکسته غم

یادم

تو را فراموش می کند...***

بعد از پ.ن:

خالی بستیم...نمی کند...

 

پ.ن(2): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ...

یک سال پیش نوشتم:

دیر می رسیم

زود می رویم

سالها چه پر شتاب

به یاد می آیند

چه دیر از یاد می روند

رفته اند؟...****

 

*گروس عبدالملکیان

**ترانه فرهاد

***از وبلاگ لبخند

****فریبا عرب نیا

عکس: رضا حبیبی

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388ساعت 0:21  توسط فرشید | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
دل مشغولي‌هايي كه دارم و آنچه بر من گذشت و اين فردای نا پيداي من...
اينها نوشته‌هايي ست برای دل خودم، قلبي كه به قول نادر خان ابراهيمي: "آه از اين قلب كه جز درد در آن چيزي نيست".

پیوندهای روزانه
نشانه ها
حسود
مسافر
شاپرک
شهرام
سمیرا
گل کویر
اشک ها و لبخند ها
رویا عسلی
هیچکده
سارا
میترا رضائی
پرنیان
نا آشنا
آرتمیس
معرفی کتاب
شباویز
گاه نوشته
نمو
نجمه
سپیده
جعفر
گیلاسی
ملیحه
فرزانه
صبا
ستاره انتظار
ناصح
لیلا
مهری
آذر
مهناز
مریم(انتظار)
دل نانوشته ها
م.محمدی مهر
فریاد بی صدا
رویا وکیلی
نسرین
نوشا
غروب پائیزی
سپیده مشرقی
حسین(مهربانی)
نگار
باغ تنهایی
بانوی گیلک
اسما
مجید
خاطره
ژاله
فاطمه
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
پیوندها
وب سایت خودم با صد ها عکس از عزیزانم در قسمت گالری
پیش بینی کنید. میلیونر شوید
رضا حیرانی
برادران کیاسالار
مغایرت
وبلاگ برادرم فریبرز
عکس های رضا حبیبی
ده دقیقه به نه
برگزیده وبلاگ ها به انتخاب رضا حبیبی
آمار لحظه به لحظه جهان
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

فرشيد حيراني