تبليغاتX
گویی مرا برای وداع آفریده اند
بنگر چگونه دست تکان می‌دهم گویی مرا برای وداع آفریده‌اند

"می دوم

که دونده ی دیگر

شکارم نکند

نفس هایش را در پشت سرم

حس می کنم

لحظه...لحظه ی مدد عرش کبریایی ست

قبل از آنکه

در چنگال بی رحم روزگار

گرفتار شوم

از نفس افتاده ام

الهی...مددی"...

 

برای رفع مشکلات پیش اومده، تمام تلاشم رو کردم. فقط فردا رو مهلت دارم، بدون امیدی به جایی.

لحظه های نفس گیری ست. فقط معجزه و گوشه ی چشم عرش کبریایی، می تونه نجات دهنده باشه.

از صبح در قفسه سینه ام، حالتی رو حس می کردم که انگار داخل سینه ام، فضا برای قلبم تنگ شده. سه ساعت خوابیدم. الان بهترم.

سایتم قطع شده و مسئول مربوطه حتی جواب تلفن هم نمیده. بد روزگاری شده. هیچ کس هیچ چیز یادش نمی مونه.

امروز باید مادر رو برای جواب ام.آر.آی به دکتر می بردم. اونقدر نجیب و محجوبه که وقتی دید حالم گرفته ست، اصلا مسئله دکتر رو یادآوری نکرد. الان هم که یادم اومد دیدم خوابیده و دیر هم شده.

هفته، خیلی بد شروع شد. پررو تر از این حرفام که فکر کنم هفته ای که بد شروع شده، حتما هم باید بد تموم بشه. مگه میشه خدا باشه و ...

مهم اینه که من هم باشم و این "حضور" مدتی ست که نیست...

فرشید خان تو خود حجابی...از میان برخیز...

 

پ.ن(1): توی آسمونت...جرات پریدنم نیست...

اینکه از یاد تو رفتم...اینکه خیلی وقته تنهام

اینکه تو اونور دنیا...اینکه من اینور دنیام

اینکه توی آسمونت...جرات پریدنم نیست

اینکه تو چشمای نازت...دیگه شوق دیدنم نیست...*

با خودم گفتم:

"تمام "اینکه" ها

در یک کلام خلاصه می شوند:

بدبختی...

و بدبختی مقوله ای ست که

زیادش هم...خوب نیست"...

 

پ.ن(2): عاشقانه...

اما همه ی راه ها

که با پا پیموده نمی شوند

دستت را به من بده...**

 

پ.ن(3): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ...

یک سال پیش نوشتم:

از

با

بی

تو

بودن

خسته ام...***

خسته ام...یه عالمه...خسته ام...

 

*ترانه مسعود  سعیدی

**شهاب مقربین

***سجاد گودرزی

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 17:46  توسط فرشید | 

ادای پرنده ها را در آوردیم

پر کشیدیم

به آن سوی مرزها

وقتی برگشتیم

ما را قفس انداختند

نتوانستیم ثابت کنیم

که ما

پرنده نیستیم...*

 

ناصرخان ، برای تولد مامان مهین، ایمیل زده. مادر کیف کرد و دوباره هوایی شده.بهانه دیدنشون رو می گیره.

salam pedar-
lotfan as tarafe man be maman mahin tavalodeshoono tabrik begin. beheshoon begin ke chand sale dige man doktor misham va miyam hameye moshkelashoono dorost mikonam. omidvaram ke haletoon khoob hast.
pesaretoon,
Nasser

امروز به یاد ویکتور هوگو بودم!! بعضی وقت ها حرفای قشنگی می زد و می نوشت:

تمام جهنم در یک کلمه وجود دارد:

تنهایی**

با خودم گفتم:

"تنهایی جهنم است

اما

تنهایی بعد از وصال

جهنم تر است"...

رئیس، سفری به تبریز داشته. بد نیست استقبال مردم رو در اینجا  ببینید.

 

پ.ن(1): عاشقانه های مصدق...

بالاخره، کتاب  مرتضی بخشایش منتشر شد. خوشحالم که چند تا از کارهای قشنگش رو قبل از چاپ، خودش برام خونده. مرتضی رو دوست دارم و صفا و مهربونی اش رو و اشعارش رو...

بیچاره پیشانی قبیله ام

انگار کسی سیگارش را

میان سرنوشت ما خاموش کرده است...***

 

پ.ن(2): مناجاتی با عرش کبریایی...

امشب به کویت آمدم...دانم که در وا می کنی

رحمی به این خونین دل رسوای رسوا می کنی...****

بعدا نوشت:

"رحمی بکن...عرش کبریایی

که آتش به گریبان رسید"...

 

پ.ن(3): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ...

یک سال پیش نوشتم:

من  هنوز ایستاده ام

با دستانی که فکر می کنند

کاش آغوشت

عدالت بیشتری داشت...*****

 

*رسول یونان

**ویکتو هوگو

***مرتضی بخشایش

****ترانه علیرضا  افتخاری( ارفع کرمانی)

*****سینا علی محمدی

عکس: یلدا محمد زاده

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 23:42  توسط فرشید | 

افتادم

به جاده ای که

دوست می داشتم

و جاده مرا برد

برد

برد

به جایی که

دوست نمی داشتم...*

 

خیلی کارها رو آدم به امیدی شروع می کنه که وقتی به فرجامش می رسه، می بینه:

چی فکر می کرد...چی شد...

تا چند روز آینده وضعیت کارهام، به طور کلی مشخص میشه. فعلا چیزی نمی نویسم تا خبر نهایی رو بدم. یا به قول رضا نابود میشم و یا شروع یک فصل تازه رو پیش روی خواهم داشت.

ساعت 5 صبح دیروز با صدای زنگ تلفن از جا پریدم( نپریدم ...با این جثه که نمیشه پرید! بیدار  شدم). صدای نهالم بود. با بچه ها مفصل صحبت کردم. فقط ناصر خان در لس آنجلس بود و صداش رو نشنیدم. با "فرناز بانو " هم حرف زدم...

"یار

رفته است

اما...

این چه رفتنی ست

که شنیدن صدایش

لرزه بر اندام می اندازد

و کمی کلام مهربانانه

تو را به عرش می برد...

عشق که باشد

خیلی نبودن ها

بودن است...

عشق که نباشد

چه بودن ها

که تلخ تر از نبودن است"...

 

پ.ن(1): عاشقانه سئوالی مصور!

تا کی بشینم منتظر...تا خبری از تو بیاد

دل دیگه طاقت نداره...این انتظار رو نمی خواد...**

اینم عکسش .

 

پ.ن(2): کاشکی قضاوتی در کار بود...

در خبرها خوندم اگر کسی در حین رانندگی آب دهانش  رو به بیرون بندازه، 15 هزار تومن جریمه میشه. با خودم فکر کردم برای یه تف! ناقابل، این همه جریمه می کنند. کاش برای کسانی که در حین کار، نه تنها به یک خیابون بلکه به کل این دیار کثافت زده اند، هم مجازاتی در نظر می گرفتند.

 

پ.ن(3): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ...

یک سال پیش نوشتم:

دل سراغت را می گیرد

کی از کجا بر می گردی؟...***

 

*شهاب مقربین

**ترانه جهان

***محمد رضا عبدالملکیان

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 18:42  توسط فرشید | 

 

"وجودش

حضورش

انگیزه ای ست

برای بودن

نفسش

مددی ست برای

نفس کشیدن

در روزگار خفقان..."

تولدش مبارک...

 

از ظهر غصه "ام.آر.آی" فردا رو داشت. گفت میگن یه تونله، مثل قبر. می ترسم.

از غروب غمگین و گرفته بود. تلفنی با فریبرز و رضا هماهنگ کردم که خونه فریبرز جمع بشیم و "تولدکی" براش بگیریم. وقتی گفتم لباس بپوش بریم، گفت کجا؟ گفتم. اعتراض کرد: از دست تو چیکار کنم فرشید؟ اما از اون اعتراض هایی بود که می دونم ته دلش "قیلی ویلی" می رفت.

 شب خوبی بود، مخصوصا به محض رسیدن، فرید و فرهاد هم بهش تلفن زدند. کلی کیف کرد.

کارهاش رو دوست دارم. 5 شنبه گفت نذر دارم . دلم می خواد برم قم. بعد از زیارت بردمش و خونه ای رو  که 40 سال پیش اونجا زندگی می کرد، نشونش دادم. خیلی خوشش اومد. هر جا که می شد رفتیم. وقت برگشتن گفتم جای دیگه نمی خوای بریم. گفت میشه بریم اونجا که ایران پایگاه برای انرژی هسته ای درست کرده ببینیم؟ گفتم مادر جان ساعت 3 نیمه شب پایگاه انرژی هسته ای از کجا بیارم. گفت نه اگه سر راهه نشونم بده!!

تولدش مبارک...سایه اش بر سر ما...پایدار...

 

پ.ن(1): عزت ایران و ایرانی...پر...

بدون هیچ شرحی اینجا  رو ببینید.

 

پ.ن(2): عاشقانه...

تازه از راه رسیده ای

بمان

اگر بروی

باور کن اگر بروی

زندگی

آهنگ غمناکی بیش

نخواهد بود...*

 

پ.ن(3): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ...

یک سال پیش نوشتم:

تنها نیستم

جای تو را

بغض پر کرده امشب...**

امسال می نویسم:

"تنها تر از تنها شده ام...

بغض هم رفیق نیمه راه شد...

جای خالی ات

با بغض هم پر شدنی  نیست"...

 

*رضا کاظمی

**وبلاگ لبخند

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 1:8  توسط فرشید | 

۸۷۵

گرچه رفتی... ز دلم حسرت روی تو نرفت

در این خانه به امید تو باز است هنوز...*

 مادر رو بردم دکتر. بی حسی پاهاش مربوط به عوارض دیابت میشه که دست به گریبانش بوده و نفهمیدیم.

در مورد درد پا، دستور ام.آر .آی رو تایید کرد. وقتی مادر هنوز روی تخت معاینه بود، دکتر اومد پیشم و به آهستگی گفت:

چقدر از این مادر کار کشیدید؟ بذارید استراحت کنه. بغض کردم.

توی ماشین هر چی بهش میگم پرستار شبانه روزی برات بگیرم و توی آشپزخونه پای گاز نایست، میگه تو به جز غذای من نمی خوری...

کوفت بخوری فرشید...

باید با فریبرز و رضا جلسه ای بذارم و در این مورد فکری اساسی کنیم. مردونه خودش رو می کشه، اما دکتر تاکید کرد که نباید بیش از این به پاش فشار بیاره.

صبح زود به دادگاه رفتم تا 11 اونجا بودم. قرار شد ظرف 48 ساعت آینده نظر نهایی رو بده. وقتی کار عقب می افته، انگار یه کوه رو میذارن روی دوشم. قرار نبود شرمنده خیلی ها بشم...وکیلم میگه اصرار زیادی، کل کار رو خراب می کنه.

رضا حبیبی در رودسر شیرین کاشت. کارم رو خیلی جلو انداخت. خوشحالم کرد.

 

پ.ن(1): عجب آشفته بازاری ست دنیا...

این روزها بیشتر از خیلی روزها! جای خالی خیلی ها و خیلی  چیزها رو حس می کنم:

"آن که باید باشد...نیست

(مثل غایبان از نظر

که منتظران

چشم به راهشان هستند)

آن که می خواهد باشد...نمی تواند باشد

آن که می تواند باشد...نمی خواهد باشد

 و آن که نباید باشد...اینجاست

که می خواهم

صد سال سیاه! نباشد..."

 

پ.ن(2): عاشقانه...

رضا امروز کار جدید سالار عقیلی رو برام گرفت. به دلم نشست. این آوازش رو خیلی دوست داشتم:

جان به لب آمد و لب بر لب جانان نرسید

دل به جان آمد و او بر سر ناز است هنوز

گرچه رفتی... ز دلم حسرت روی تو نرفت

در این خانه به امید تو باز است هنوز...*

 

پ.ن(3):یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ...

یک سال پیش نوشتم:

گاهی باید از خانه گریخت

به کوچه...خیابان..پارک

و در خود فرو رفت

گاهی باید از خود گریخت

به جاده های مه آلود

خانه های موهوم

خیال او

که تو را از خود کرده است

که تو را بی خود کرده است

گاهی باید از او گریخت

به کجا؟...**

 

*عماد خراسانی

**شهاب مقربین

عکس: رضا حبیبی

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 23:46  توسط فرشید | 

 

برای محضر عرش کبریایی:

کار من بیچاره گره در گره است

رحمی بکن و گره گشایی بفرست...*

 

به فاصله 48 ساعت، دو سفر نیم روزه به شمال داشتم. با همت رضا حبیبی، کارها عالی پیش رفت.

و خدایی که در این نزدیکی ست...**

امروز اوج گرفتاری های مالی من بود. کارهای زیادی داشتم بدون امید به انجامشون. با اینکه دیشب خسته رسیدم، اما خواب به چشمانم نرفت. به عرش کبریایی گفتم خدایا 5 شنبه ی  تو داره میاد و من نمی دونم با مشکلاتم چه کنم.

غروب 5 شنبه است و حداقل مشکلات امروز به بهترین شکل ممکن حل شده...

و خدایی که در این نزدیکی ست...

امروز عزیزی، این جمله زیبا رو برام فرستاد:

زندگی کنیم که قیمت پیدا کنیم، نه اینکه به هر قیمتی، زندگی کنیم.

با خودم گفتم در عمر رفته، چقدر برای قیمت پیدا کردن زندگی و چقدر به هر قیمتی زندگی کرده ام.

از کارنامه ام شرمسار شدم.

"می خواستم زندگی کنم

که قیمتی پیدا کنم

عمر رفت و دیدم

به هر قیمتی زندگی کرده ام...

 شرمسار خودم شدم"...

مادر با درد پا هم چنان دست به گریبانه. کمی بهتر شد دبه کرد نره دکتر. با فریبرز به بیمارستان رفت. ام.آر.آی نوشتند . نمیره. فقط دکتر خانوادگی رو قبول داره. شنبه می برمش اونجا. هوس زیارت حضرت معصومه کرده. میگم با این پا چه جوری؟ میگه میام. می برمش. این هفته شدم مارکوپولو...

فریبرز رو بعد از چند روز، امروز دیدم. دلم براش تنگ شده بود. ماچش کردم!. حالا که عزیزانم نیستند، باید قدر داشته هامو بدونم.

"خدایا

زندگی ام رفت

همسرم رفت

پسرانم رفتند

دخترم نیست

تو بمان...

که با بودنت

امید می ماند"...

 

پ.ن(1): درد متفاوت بودن...

آدمی که نوک درخت زندگی می کند

دیوار نیست

از روباه بودن خسته شده

گرگ شدن را کنار گذاشته

فاخته بودن هم از او ساخته نیست...***

 

پ.ن(2): عاشقانه ی یک عاشق عصبانی!!

دیشب این شعر زیبا رو خوندم. اما با خودم فکر کردم کاش همیشه عاشق خودش رو جای معشوق می گذاشت و بعد قضاوت می کرد...

دوستت داشتم

آنقدر که نفهمیدی

تو قدت به عشق

نمی رسید...****

بعدا نوشت:

اضافه فرمودیم:

"شاعر عزیزی گفت:

(دوستت داشتم

آنقدر که نفهمیدی

تو قدت به عشق

نمی رسید)...

عاشق نجیبی گفت:

دوستت دارم

به فهمیدن و نفهمیدنت هم

کاری ندارم

حتی به قدت!!"

 

پ.ن(3): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ...

یک سال پیش نوشتم:

همه ی فعل هایم ماضی اند

ماضی بعید

ماضی خیلی خیلی بعید

دلم برای یک حال ساده تنگ شده است...*****

هم چنان دلتنگیم...

 

*ابو سعید ابوالخیر

**سهراب سپهری

***علی باباچاهی

****رضا کاظمی

*****وبلاگ فریاد بی صدا

عکس: رضا حبیبی

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 0:12  توسط فرشید | 

 

طوری متهمم می کنید

انگار

سوسکی را کشته ام

آدم بود

به سزایش رسید...*

 

رفتم و برگشتم. اما امشب باید دوباره برم. تنم نمی کشه، ولی  از اینکه کارها جلو میره خوشحالم. امیدوارم تلاش های رضا حبیبی فردا نتیجه بده.

زنبور پدر سگ! دست آقا رضا حبیبی رو نیش زده. دستش وحشتناک باد کرده، شده اندازه لپ های من!

فکر کنم داشته از زنبور از پشت عکس می گرفته، بعد بهش دست زده و گفته آقا زنبور برگرد، اونم نیشش زده.

"مرد که هر چیزی رو از پشت دست نمی زنه"...

در این سفر یه کادوی قشنگ گرفتم و مثل بچه ها ذوق کردم.

مادر از پادرد شدیدی رنج می بره. خودش میگه انگار هر چند دقیقه یک بار، یه سیخ توی مچ پاش فرو می کنند. آثار درد رو که در چهره اش می بینم، قلبم رو چنگ می زنند. خودم فردا نیستم. به فریبرز تلفن زدم. ماجرا رو گفتم. گفت صبح اول وقت اینجاست. بچه ها مثل پروانه دورش می گردند و این کم نعمتی نیست.

بد جوری خسته ام. شاید با رضا برم. اینجوری کمتر خوابم می گیره. البته آقا رضا چند دقیقه ای دفتر و کاغذش رو در میاره، چند خط شعر می نویسه، بعد یه دفعه خوابش می بره تا برسیم به شمال. اما خر و پف هاش هم کمکیه برای نخوابیدن من.

دیروز توی راه با عرش کبریایی اختلاط کردم اساسی.

خدای خوبیه. من که خیلی قبولش دارم. خدا کنه قبل از مرگم به روزی برسم که اونم منو کمی قبول داشته باشه.

 

پ.ن(1): عاشقانه...

در طول راه این ترانه زیبا رو گوش می کردم:

تو دنیای بزرگ ما

هر کی یه سازی می زنه

فرهاد یه کوه رو می کنه

شیرین دلش رو می شکنه

زمونه مون زمونه ی مجنونای قلابیه

به چشم لیلی های شهر

لنز های سبز و آبیه...**

یاد کسی افتادم که مثل هیچ کس نیست.

"این روزها هیچ چیز

با هیچ چیز هم خوانی ندارد

 دل  با زبان نمی خواند

حرف چشم با راز دل نمی خواند

در چنین روزهایی من خوشبختم

یار

دل و زبان و نگاهش

همه یک چیز می گویند

و این کم چیزی نیست"...

به اینجا که رسیدم، صدای موزیک رو بستم و با صدای زیبای خودم! برای دل مهربان! خودم خوندم:

ولی تو چشات  یه جور دیگه اس

همونیه که نگات می گه اس

ولی تو چشات نم نم بارون زده خیسه

فرشید!! اومده با پر قو از سر نو

قصه ی عشق رو...بنویسه...***

آدم گرفتار به پررویی خودم توی عمرم ندیدم. با هزار بدبختی، اسم عشق میاد دل مبارکمان قیلی ویلی می رود...

آخ که اگه این دل گرفتار نبود چه می کرد و چه می شد...

 

پ.ن(2): برای بی خوابی های شبانه خودم...

خوش به حال اونایی که نیمه شب از خواب می پرن یا وقتی از بی خوابی غلتی می زنن، می بینن یار در کنارشونه...

هیچ چیز بدتر از اون نیست که فکر کنی هست...دست بکشی به بغل دستت...ببینی نیست...

اما نمی دانی

چه شب هایی سحر کردم

بی آنکه یک دم مهربان باشند با هم

پلک های من...****

 

پ.ن(3): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ...

یک سال پیش نوشتم:

از روزهای رفته نگو

از روزهای مانده بگو

با چند ماه خداحافظی کنم

به چند خورشید سلام

تا بیایی؟...*****

امسال می نویسم:

"نگفت!!...

و این درد کمی نیست"...

 

*شمس لنگرودی

**ترانه حسین زمان

***مسعود امینی

****مهدی اخوان ثالث

*****فریبا عرب نیا

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 21:8  توسط فرشید | 

 

درخت انار

با گل هایش غوغایی کرده در حیاط

و تو این جا نیستی

بخندم

یا

گریه کنم...*

 

روز، سخت شروع شد  و خوب به پایان رسید. از نظر روحی به هم ریخته ام، در حالی که وقت به هم ریختگی نیست. فردا سفر یک روزه ای به شمال دارم. خدا کنه نتیجه لازم رو بگیرم. دیدن عزیزانم هم خوشحالم می کنه.

می خواستم با رضا برم، اما فکر کردم به این تنهایی چند ساعته خیلی نیاز دارم.بهترین مناجات ها رو یا در حین رانندگی می کنم و یا در حافظیه ویلا ( که مدت هاست وقت شب موندن در اونجا رو ندارم).

برای نوشتن سرحال نیستم. هر چی بیشتر بنویسم، حال شما رو هم خراب تر  می کنه. پس بگو...ننویسم...

 

پ.ن(1):گرمای خورشید...

در وبلاگ تنگ بی ماهی،این شعر زیبا رو خوندم:

فقط خورشید

مرا گرم می کند

از دور

تن نزدیک تری

ندارم...**

 

پ.ن(2): عاشقانه چند قسمتی!

عاشقانه تاخیری...

نرو تنهام نذار با درد و غمهام

اگر چه دلخوری از خیلی حرفام...

عاشقانه اعترافی...

به قرآنی که از سایه اش گذشتم

به مرگ هردوتامون خیلی تنهام...

عاشقانه اعتراضی...

نگو می بینمت یه روز دیگه

آخه احساس من اینو نمیگه...

عاشقانه حسرتی...

گلت خشک شد ولی هرگز نمرده

زمان بوی تو رو از خونه برده

دلم خوش بود بیای یک شب تو خوابم

ولی چند ماهه که خوابم نبرده...***

 

پ.ن(3): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ...

یک سال پیش نوشتم:

زخم است

بسترم

از کشاکش من و شب

خواب را کسی برده است...****

 

*شهاب مقربین

**بیژن جلالی

***ترانه مجید خراط ها

****از وبلاگ لبخند

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 22:48  توسط فرشید | 

دیشب تو کجا بودی

من خواب تو را دیدم...

............................

تو شام رویای من...امید فردام شدی...

تو خواب شیرین من...شریک غم هام شدی...*

بعدا نوشت:

"بیدار شدم

نبود...

و این

غم کمی نیست"...

 

جمعه، گر چه با تلفن نهالم، خوب شروع شد، اما از اون روزهای سخت و نفس گیر بود.

نهالم دل نگرانم بود. کمی حرف زدیم. بعضی وقت ها، فکر می کنم در قیل و قال مشکلات و زندگی آمریکایی، منو از یاد برده اند. اما این تلفن ها و ایمیل های گه گاه ناصر، انرژی فوق العاده ای به من میده.

تمام روز تعطیل رو در فکر  تهیه پول بودم که بتونم هزینه تمبر باطل کردن رو برای دادگاه بدم. نشد که نشد.

از بعضی نشدن ها، بد جوری دل می گیره. وقتی "نشد" خیلی ها رو به "شد" تبدیل کرده ای و حالا کسی نیست که "نشد" تو رو به "شد" تبدیل کنه، دلت بد جوری می گیره. به هر حال این هم رسم روزگاره...

به خودم میگم از این به بعد آدم میشم، اما نمیشم.

برای بعضی از آدم شدن ها باید دست از آدمیت کشید...

پر می کشی

تا بال هایت بسوزد

به زمین می افتی

آدم می شوی...**

هر چقدر دیروز خراب بود، امروز عالی بود. دادگاه به بهترین شکل ممکن برگزار شد. چند خبر خوب دیگه هم داشتم. باید پایان کار شمال رو بگیرم که بسیاری از مشکلاتم حل بشه. دو سه گرفتاری برای سه شنبه و چهارشنبه دارم که اگر به یاری خدا فردا خوب پیش بره با فراغت خیال میرم دنبال کارها که قسمت عمده ای از مشکلات رو برطرف کنم.

بعد از ظهر به دکتر هم رفتم. از وضعیت پا بسیار راضی بود با تاکید بر ادامه پانسمان و مراقبت برای جلوگیری از عفونت پا.

بعد از چند شب بی خوابی و اضطراب، امشب راحت می خوابم. ساعت 10 صبح فردا منتظر خبری هستم که می تونه باعث بشه این هفته هم به خیر بگذره و مقدمه ای بشه برای یک شروع تازه.

 

پ.ن(1): عاشقانه سوالی...

تا به حال

پشت سرت را تماشا کرده ای؟

شاید

آن دورها

کسی را جا گذاشته ای...***

 

پ.ن(2): جفا به دل...

هر عضوی که به درد میاد، در حد امکان سعی می کنیم علاجی براش پیدا کنیم. بمیرم برای دل...

"روزی

سرم شکست

بخیه زدم

روزگاری

دست و پایم شکستند

گچ گرفتم

سال هاست

دلم شکسته و من

بی تفاوت

نظاره گر

دل شکسته ام

بمیرم برایت

دلکم"...

 

پ.ن(3): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ...

یک سال پیش نوشتم:

چرا در شعر

از شیطان نمی گویند

شیطان که خداوند

کار جهان را به او

سپرده است؟...****

 

*ترانه فرامرز آصف

**از وبلاگ لبخند

***سوما

****بیژن جلالی

عکس: رضا حبیبی

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 21:34  توسط فرشید | 

 

دلم گرفته ...دوباره هوای تو رو داره

چشمای خیسم...واسه ی دیدنت بیقراره

این راه دورم...خبر از دل من که نداره...*

 

روزها تکراری، گرفتاری ها مداوم، دلواپسی ها روز افزون...و من در کمال پررویی، هم چنان به لطف یار...امیدوار...

به خاطر خس و خاشاک ناچیز! از دیروز مرتبا در موبایل و مسینجر و ایمیل ها اختلال داریم:

زیاد که گرد و غبار می کنی

تعطیلت می کنند

آرام باش

تهران...**

در میان خیل کتک خوردگان باشرف، دیدن چهره دکتر حبیب الله پیمان، خیلی متاثرم کرد. دوره دانشجویی در جنبش مسلمانان مبارز فعالیت هایی داشتم و هر دو شنبه منتظر انتشار هفته نامه امت می موندم. عکس  رو ببینید.

رئیس، سر زده به مجلس رفت. تهدید کرد که  لایحه رو پس می گیره. بعد حرف خودش رو پس گرفت. اینجا  رو بخونید.

 از دادگاه خبری نشد. خودم زنگ زدم. گفتند شنبه برم. در هفته آینده تعهدات مالی سنگینی دارم. خدا به دادم برسه. امشب با فریبرز سری به قم می زنیم. حضرت معصومه و جمکران. شاید روح سرگشته ام کمی آروم بگیره.

 

پ.ن(1): دیر کرده ای ...یار...

در وبلاگ مانی ، این شعر زیبا رو دوباره خوندم:

کی می آیی؟

سه روز از رفتنت

و عمری بر من گذشت

از رفتن نیامدی

و حتی در این سه سال

نام تو را بر دخترم نهادم

تا بیایی

چنان دیر کرده ای

که مریم سی ساله است

و سی و سه سال و سه روز

از مرگم می گذرد...***

 

پ.ن(2): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ...

"این روزها بدهی

از سر و کولم بالا می رود

 به همکار و همراه... ریالی

به یار... عاطفی

به دوست... رفاقتی

به فرزندانم... پدری

و به خودم...به دلم...

چه بگویم...

این روزها...بدهکارم...

به زمین  و زمان و همه کس

به کس و ناکس"...

یک سال پیش نوشتم:

هرگز برایت شعری نگفتم

این روزها فکر می کنم

چقدر به تو بدهکارم

اما عزیزم

با این پستچی های سر به هوا

دل شاعر که شکستنی است

چگونه در پاکتی

سالم به دست تو خواهد رسید؟...****

 

*ترانه امین رستمی

**مهرناز قربانعلی

***علی عبدالرضایی

****جواد گنجعلی

عکس: یلدا محمد زاده

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 19:43  توسط فرشید | 

شب پیروز می نشیند در من

بی وحشت صبح

می داند خورشید

جایی در اعماقم

گم شده است...*

 

سفر دو روزه پرباری داشتم. خدا کنه بقیه مسائل هم ختم به خیر بشه.

دیشب برگشتم. فشار کار، مجال نوشتن پست جدید رو در دو روز گذشته نداد. دلم برای همه تون تنگ شده بود.

در دبی، خونه فوق العاده کثیف شده. با اینکه خودم تمیز می کنم و هر ماه هم نظافت چی میاد، اما تمیزی خونه ای که یک بانو در اون باشه، حس نمیشه.

پریشب در محضر عرش کبریایی سوال کردم:

اینکه دلم می خواد وقتی میام خونه، جوری تمیز باشه که حس کنم یک بانو در اونه...خدایا خواسته ی زیادیه؟

اینکه دلم می خواد وقتی میام ایران، یک بانو در رو به روم باز کنه و در انتظارم باشه...خدایا خواسته ی زیادیه؟

اینکه کسی باشه که بتونه دل رمیده و وحشی منو رام کنه...خدایا خواسته ی زیادیه...

اینکه اونقدر پول هم داشته باشه! که تمام مشکلات مالی من رو حل کنه...خدایا...نه خدایی اش دیگه زیادی خواستنه...

طبق معمول به نتیجه نرسیدیم...

خدایا یار کدبانوی "آروم کننده دل" پولدار پیشکشمان...داشته هامون رو نگیر زیاده عرضی نیست...

اونقده دلمون برای فرناز تنگ شده...که نگو...

اونقده دلمون برای کسی که مثل هیچ کس نبود تنگ شده...که نپرس...

اونقده  دلمون برای کسی که مثل هیچ کس نیست تنگ شده...که...بگذریم...

 

پ.ن(1): عاشقانه...

غمت

بی خوابم می کند

در بیداری

خوابت را می بینم...**

 

پ.ن(2):مناجات عاشقانه...

معمولا مناجات های خودم رو با عرش کبریایی خیلی دوست دارم. اما مناجات عاشقانه نسیم رو در  اینجا   بخونید. کیف کردم.

 

پ.ن(3): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ...

یک سال پیش نوشتم:

من اصلا منتظر نیستم

اما...

خبر از تو!...***

 

*فریبا عرب نیا

**وبلاگ لبخند

***ساره دستاران

عکس: رضا حبیبی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 20:55  توسط فرشید | 

همه ی درها به روم بسته شده

هستی هم  از دست من خسته شده...*

 

جناب قاضی تشریف نداشتند. دادگاه عقب افتاد.

ای عرش کبریایی

دلهره...زیادش خوب نیست

بلاتکلیفی...زیادش خوب نیست

غم و غصه...زیادش خوب نیست

شیرینی هم زیادی اش، دل رو می زنه چه برسه به غم و غصه و التهاب و بلاتکلیفی و شرمندگی پیش عزیزان...

وقتی خیلی دلم می گیره و دلتنگ بچه ها میشم، میرم خونه فریبرز و بچه هاش رو می بینم. اما این آیدای پدر سگ همیشه روی کول دیسک، برام آهنگ هایی می ریزه که یا اشکم رو در میاره یا کاری می کنه که هوس حرکات موزون کنم...

کی می خواد آرزوهامو پس بده

به من شکسته دل نفس بده

کی می دونه دنیا خیلی بی وفاست

خدا جون سنگ صبور من کجاست

کی می تونه گریه مو بغل کنه

کی می تونه مشکلامو حل کنه...* 

پ.ن(1): عاشقانه...

پرواز خیال محدودیت نداره...تا هر جا که دلت بخواد میره و تو رو همراه خودش می بره...

گاهی خیال من

تا آن دورها می رود

و آرام آرام

با بوی دلنشین تو

باز می گردد...**

 

پ.ن(2): داشتن و نداشتن...

در وبلاگ چاردیواری ، این متن زیبا رو خوندم:

نداشتن آدم هایی که

دوستشون داری

از داشتن آدم هایی که

یه وقتی دوستشون داشتی

خیلی آسون تره...

 

پ.ن(3):یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ...

یک سال پیش نوشتم:

زندگی

چه بازی غریبی داشت

ما که معنایش را نفهمیدیم و...

سوختیم...***

 

خسته و دلتنگم...

لوطی امشب دل پردردی داره

ناله ی سردی داره...****

 

*ترانه جواد رضویان

**سوما

***از وبلاگ پیوس

****دیالوگی از مرحوم علی حاتمی

عکس: رضا حبیبی

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 23:43  توسط فرشید | 

آن قدر خلاف موج شنا خواهم کرد

تا رودخانه مسیرش را عوض کند

یا غرق شوم

در خوابی

که برای تو دیده ام...*

 

فردا جلسه دادگاه با شریکم رو دارم. دادگاه مطالباتم که روز یک شنبه بود به 4 شنبه موکول شد.

با اینکه تمام شواهد و قرائن، نشون دهنده اینه که مشکلی پیش نخواهد اومد، اما نگرانی هم چنان هست.

چه طولانی ست لحظات

چه می دانم چه خواهد شد

چه سخت...

پذیرفتن  هر آن چه نمی خواهم

و پیش می آید...

چه بیهوده است رویا بافتن

با میل های نادانی...**

اسمش جمعه بود، اما روز بسیار پرکاری رو سپری کردم. در مجموع هم خوب بود.

در شب موعود، معجزه ای اتفاق نیفتاد. در بامرام بودن عرش کبریایی شکی نیست. ایراد از منه.

کاش می شد زمان را کمی، فقط کمی به عقب بکشم و یک بار دیگر زندگی را آن گونه که خودم می خواهم بسازم، نه آن طور که خواستند.***

اگر به لطف خدا فردا همه چیز به خوبی پیش بره، یک سفر دو روزه در پیش رو خواهم داشت. روزها سخت و نفس گیرند، اما دل همچنان امیدوار...

 

پ.ن(1): تولد امام غریبان بر غربا...مبارک...

مرد، تا حدودی کمرش خمه. از چهره اش عصبانیت می باره. سعی می کنه کاملا روبروی گنبد امام بایسته. از جیبش شیشه دارویی رو در میاره، به طرف گنبد می گیره.  به امام نشون میده و فریاد  می زنه:

مزه ی زهر مار میده. اگه راست میگی خودت یه قاشق ازش بخور. ببین می تونی تحمل کنی؟! بعد شیشه رو به شدت به زمین می کوبه. بغض می کنه و  میگه:

یا ضامن آهو...درد دارم...نجاتم بده...

با چنین اعتقادی به زیارتش میرن. میلادش مبارک...

 

پ.ن(2): بغض نشکسته...

بدون شرح:

نذار که سفره ی دلت

پیش غریبه وا بشه

این بغض نشکسته باید

سهم خود خدا بشه...****

بدون هیچ شرحی...خفه می شویم.

 

پ.ن(3): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ...

یک سال پیش نوشتم:

این

دلهره ی بی تو بودن

تو را

بی من می کند

 عاقبت...*****

 

*شهاب مقربین

**فریبا عرب نیا

***نادر ابراهیمی( انتخاب از وبلاگ معرفی کتاب )

****ترانه محسن یگانه

*****لیلی عبداللهی

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 22:42  توسط فرشید | 

آتش گرفته ام

و مدام

آدم برفی ها را بغل می کنم

و همیشه

خیسم از آدم برفی های سوخته...*

 

مادر از صبح رفته پیش فامیل هاش مهمون بازی. از اینکه بیرون زده خوشحالم. ولی خونه...سوت و کوره.

امروز یه چشمه نامردی تمام عیار دیدم. هنوز هم خیلی خری آقا فرشید...

از این سنگین دلان صائب چرا چون تیر نگریزم

که پر خون شد دهانم از همان دستی که بوسیدم...**

مرجع تقلید پزشکی ام، دکتر رضا، امروز از وضعیت پام پرسید و فتوی داد اگر تا شنبه به بهبودی نرسیدم دکترم رو عوض کنم.

این رباعی زیبا رو هم از دکتر بخونید:

ای کاش کسی به سیم آخر بزند

ای کاش که ماری از عصا سر بزند

در خانه نشسته ام که کار است دیگر

شاید بزند معجزه ای در بزند...***

تا نزدیک صبح باید بیدار بمونم. منتظر خبری هستم شبیه معجزه. امشب که تنها بودم، برای عرش کبریایی به طور کامل شرایط بحرانی رو توضیح دادم!

شاید بزند معجزه ای در بزند...

 

پ.ن(1): نوشتن برای کسی...

من نفهمیدم چرا می نویسم

از خودم می گویم

یا از دنیا

برای خودم می نویسم

یا برای دیگران

اینقدر  فهمیدم که پای کسی

یا چیزی در میان است

از من و دنیا بیشتر

از من و دیگران بزرگ تر...****

 

پ.ن(2): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ...

یک سال پیش نوشتم:

در رویاهایت جایی برایم باز کن

جایی که عشق را بشود

مثل بازی های کودکی

باور کرد

خسته شدم از بی جایی...*****

با خودم می گویم:

"خستگی

بدون ذره ای خستگی

هم چنان در من می تازد

خسته شدم از همدمی

با خستگی"...

 

*محمد رضا ماندنی

**صائب تبریزی

***دکتر رضا کیاسالار

****بیژن جلالی

*****فریبا عرب نیا

عکس: نیاز

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 22:59  توسط فرشید | 

۸۶۵

تو ببین طالع مرا یا مولا علی

کی شوم از غم رها یا مولا علی...*

 

حال و روز غریبی دارم. به هر دری می زنم بسته ست.

اما هر چی جلو تر میرم، امیدوار تر میشم. می دونم مشکلات هست.بحران هست. اما این رو هم می دونم که در محضر عرش کبریایی ام. به روایت آن عزیز بزرگوار:

در کنار همه ی نبودن ها...خدا هست.**

تجربه چند ماه گذشته نشون داده که عرش کبریایی در دقیقه نود به فریادم رسیده. اما الان کار از دقیقه نود هم گذشته. در وقت اضافه و تلف شده به سر می برم.

یا رب از ابر هدایت برسان بارانی

پیشتر زان که چو گردی ز میان برخیزم...***

فردا دو جلسه مهم دارم. می تونه گره گشا باشه. یک گوشه ی چشم یار، حلال همه ی مشکلات خواهد بود.

 

پ.ن(1): ای کاش...

ای کاش

ای کاش ها را

پایانی بود...****

 

پ.ن(2): کردند بر تو ناخلفان...ظلم ها وطن...

وزیر محترم کشور رفته پاکستان. پشت سرش که پرچم ایران رو نگذاشتند پیشکش. اینجا  رو  ببینید که پرچم ایران چه جوری وارونه روی میز و مقابل چشم وزیر قرار داده شده.

کردند بر تو ناخلفان...ظلم ها... وطن

عزیز وطن... غریب وطن... بینوا وطن...*****

 

پ.ن(3): سخنی از عشق...

جلیل عزیز رو با رباعیاتش شناختم. امروز این کار متفاوت رو ازش خوندم. به دلم نشست:

از پل های زیادی پریده ام

در رودخانه های بسیاری غرق شده ام

بارها

شاخ به شاخ شده ام با زندگی

بارها

گلوله خورده ام

و بارها

مرده ام

عشق

از من یک بدل کار حرفه ای

ساخته است...******

 

پ.ن(۴): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ...

یک سال پیش نوشتم:

دلتنگی مهربان شده ست با ما

بی بهانه سر می زند به دل...*******

 

*ترانه منوچهر

**دکتر علی شریعتی

***حافظ شیرازی

****فریبا عرب نیا

*****ترانه داریوش

******جلیل صفربیگی

*******از وبلاگ چار دیواری

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 23:28  توسط فرشید | 

تو کبوتر دلت... بر سر هر بوم می شینه

طفلکی مرغ دل من...که همیشه رو هواس...*

 

بالاخره پماد مورد نظر دکتر پیدا شد. امروز گفت یک هفته هم با این پماد امتحان می کنیم. گفتم مشکل من الان چیه آقای دکتر؟

گفت زخم پا پوست نمیاره و گوشت مرتب از سطح بالا می زنه. برای همین هم مرتب می تراشم. ( بی انصاف بد هم می تراشه).

خواستم بگم روزگار در دو دهه اخیر آن چنان پوست منو کنده که دیگه پوستی نمونده. اما یادم اومد عزیزانم پیشم نیستند و هنوز هم نفس می کشم. فهمیدم هم چنان پوست کلفتم.

امشب عزیزی زنگ زد که به دیدنم میاد. اومد و خوشحالم کرد.

در اوج گرفتاری و پریشانی و هفته ی پر التهابی که در پیش رو دارم، حس غریبی به من میگه باید صداش کنم. بیش از پیش. سمج تر از قبل. جدی تر از همیشه.

خدا کنه باورهام در هفته آینده به هم نریزه.

 

پ.ن(1): عاشقانه ضد حوایی!!

خیالت را راحت کنم

تقصیر سیب نیست

حتی فکر می کنم

آن وقت ها هم تقصیر گندم نبود

یک دندگی آدم بود

اینجا منظورم حواست...**

متن کامل رو در اینجا بخونید.

 

پ.ن(2): عاشقانه ی مرد دلسوخته ی لب دوخته...

زمزمه ی امروز من، این ترانه بود:

تو منو دوست نداری...اینو تو چشمات می خونم

نمی خواد حاشا کنی...دروغگو دشمن خداس!

تو کبوتر دلت... بر سر هر بوم می شینه

طفلکی مرغ دل من...که همیشه رو هواس...*

امان از این دنیای پدرسگ...

 

پ.ن(3): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ...

یک سال پیش نوشتم:

چگونه است

که خاطره نیز

محو می شود؟...***

 

*ترانه فریدون فرخزاد

**رسول رخشا

***بیژن جلالی

عکس: رضا حبیبی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 22:51  توسط فرشید | 

می خواهم خاطرم را جمع کنم

بگو

باز خواهی گشت...*

 

مادر امروز می گفت فرشید از درد دست و پا و چشم خسته شدم. منو بذار خانه سالمندان.

گفتم مگه اونجا دردت کم میشه؟ گفت نه شما اذیت نمیشید منم کار نمی کنم.

میگم می خوای یه پرستار شبانه روزی بگیرم . میگه نه. میگم می خوای یه زن دیگه برای فریبرز یا رضا بگیرم! به شرطی که بیاد اینجا با شما زندگی کنه؟ میگه نه.

میگم راه حل دیگه یی به نظرت نمی رسه؟ میگه نه! امان از این مادرهایی که به راه حل دیگه فکر نمی کنند!!

واقعا خسته ست.

اولین روز از 5 روز سرنوشت ساز گرچه خوب سپری نشد اما در مورد مشکلات موجود، به خیر گذشت.

این روزها باید یک کمک و گره گشایی اساسی از محضر عرش کبریایی داشته باشم.

بیشتر از حد تصور از نظر روحی خسته ام، اما تا نفس می کشم نه از پا می افتم و  نه ناامید میشم.

ایمان دارم که خدا در همین نزدیکی ست فقط باید دیگ رحمتش رو به جوش بیارم...میارم...

 

پ.ن(1): از بین رفتن بقایای رژیم سلطنتی!

اون روزها که در دانشگاه ملی شیشه می شکستیم و تظاهرات می کردیم یک روز یکی از اساتید گفت تقصیر شاه بود که تحصیل رو رایگان کرد تا شما( یعنی ما) اراذل و اوباش به دانشگاه راه پیدا کنید. خدا رو شکر که رئیس داره تلاش می کنه این خرابکاری ها و بقایای رژیم سلطنتی رو جمع کنه. در آخرین سخنرانی فرمودند:

"هر کس می خواهد درس بخواند، هزینه اش را بدهد".

متن کامل خبر رو در اینجا  بخونید. عکس  رو هم ببینید.

 

پ.ن(2): مناجات سمجانه...

دخیل می بندم

به چهارستون عرشت

چنان زار می زنم

چنان نعره

که کشتی نوح هم

به ساحل امن

نتوان رسید

مرادم ده

مرادم ده

بر نمی خیزم...**

 

پ.ن(3): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ...

یک سال پیش نوشتم:

نمی شود دوستت نداشت

لجم هم که بگیرد از دستت

نهایتش این است که

دفتر چه ی خاطراتم

پر از فحش های عاشقانه می شود…***

 

*از وبلاگ لبخند

**فریبا عرب نیا

***مهدیه لطیفی

عکس: رضا حبیبی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 23:4  توسط فرشید | 

"رفتن تو...

عبور گلوله بود

از گل

کاش گلوله می دانست

 چه زخمی گذاشته

 بر دل گل"...

 

صبح تا ساعت هشت و نیم منتظر تماس شدم. خبری نشد. خودم زنگ زدم. گفتند ساعت 1 بیا. رفتم. شرایط بسیار بهتر از اونی بود که فکر می کردم. برخورد عالی بود. قرار شد به همراه شریکم شنبه دادگاه باشیم. اول گفت یکشنبه که من گفتم خودم دادگاه مهمی در روز یکشنبه دارم. به خاطر من تاریخ رو عوض کرد.

بعد از ظهر برای پانسمان پا رفتم. تا حالا با دار و دسته ی جهنم طرف نشده بودیم که شدیم. چیزی به اسم سنگ جهنم روی محل زخم گذاشت که گوشت اضافه رو مجددا بسوزونه. الان به زور مسکن نشستم. درد دارم. ولی می دونستم خیلی از عزیزان نگران هستند. اومدم.

 قرار شد دوشنبه دوباره برم پیش دکتر. دارویی رو گفته تهیه کنم که نیمی از داروخانه های شهر رو گشتم، پیدا نشد. فردا تهیه می کنم. نمی دونم می خواد با این پماد روز دوشنبه، چکار کنه.

5 روز سرنوشت ساز، در پیش رو دارم. روزها و لحظه ها بسیار بحرانی اما سرشار از امید هستند.

زمانه بر سر جنگ است یا علی مددی...

 

پ.ن(1): بی وفایی...

بر سر هر درختی

آواز می خواند

گنجشگ سر به هوا

درخت ها

یک به یک

فراموش...

فراموش می کنند...*

 

پ.ن(2): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ...

یک سال پیش نوشتم:

من کفر نمی گویم

من فقط می ترسم...

تو باشی، نمی ترسی؟

وقتی اجابت هیچ دعایی را

به چشم نمی بینی؟...**

 

*شهاب مقربین

**مهدیه لطیفی

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 23:14  توسط فرشید | 

همه رفتند که از عشق بگیرند نشان

دل تو پیش  کسی ماند و تو تنها ماندی...**

 

از آگاهی خبری نشد. فردا صبح خودم زنگ می زنم و به احتمال زیاد، میرم اونجا.

 بعد از مدت ها، دوباره قندم به 200 نزدیک شده و خیلی عجیبه.

از داروهای گیاهی مثل مریم نخودی و هندوانه تلخ هم استفاده می کنم. اثری نداره. نمی دونم شاید به خاطر اضطراب این روزهاست. گرفتاری هام کمتر بشه، باید برم پیش دکتر داخلی یا دکتر قلب خودم.

امروز مادر رو بردم بهشت زهرا. نیم ساعتی با شوهرش حال کرد.

بعضی کارهام به دقیقه نود می رسه و انجام نمیشه، حکمتش رو نمی دونم.

ماه مهر در مجموع بهتر از چند ماه گذشته بود و حالا با هزاران امید به لطف یار، آبان ماه  رو شروع می کنم.

 

پ.ن(1): غمگنانه...

برایت خانه ساختم

خانه ای از جنس شن های ساحل

با سنگ فرشی از گوش ماهی های صورتی

شاید بمانی

نه تو مانده ای و نه خانه شنی کوچکم

ای کاش می دانستم

دریا ها در خانه نمی مانند

و در یک موج

خانه های شنی را با خود می برند

دلم برای گوش ماهی های جا مانده

می سوزد...*

 

پ.ن(2): بی کسانه...

این که حس می کنی از قافله جا موندی، بعضی وقت ها خیلی اذیتم می کنه. این که اون لحظه ای که می خوای در کنارت باشه و نیست...بگذریم...

"بعضی نداشتن ها

عادت می شوند

در یاد...

گه گاه...یادشان می کنی

آرام می شوی

بعضی نداشتن ها

 زخم می شوند

در دل

گاهی...مثل زخم تازه سر باز می کند

و بعد آرام می شود

بعضی نداشتن ها

استخوان می شوند

در گلو...

برایت نه راه پس می گذارند

نه راه پیش...

بعضی نداشتن ها

چاهی می خواهد برای فریاد"...

این ترانه زیبا رو دیروز شنیدم:

هر که با هم نفسی ماند و تو تنها ماندی

دل تو پیش کسی ماند و تو تنها ماندی

دیدی ای سوخته جان موج به دریا برگشت

دل سودا زده از خلوت رویا برگشت

پیش پا خار و خسی ماند و تو تنها ماندی

همه رفتند که از عشق بگیرند نشان

دل تو پیش  کسی ماند و تو تنها ماندی...**

تو تنها ماندی

تو تنها...

تو...

 

پ.ن(3): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ...

یک سال پیش نوشتم:

فراموشی می آید...مثل همین پائیز

با ابرهای  سهمگینش

دیروز برگ خشکی دیدم

که نمی دانست

از کدام شاخه جدا شده...***

 

*سوما

**ترانه حسین زمان

***فرهاد حسن زاده

عکس: رضا حبیبی

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 23:54  توسط فرشید | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
دل مشغولي‌هايي كه دارم و آنچه بر من گذشت و اين فردای نا پيداي من...
اينها نوشته‌هايي ست برای دل خودم، قلبي كه به قول نادر خان ابراهيمي: "آه از اين قلب كه جز درد در آن چيزي نيست".

پیوندهای روزانه
خانوم
غریب آشنا
سپیده عشق
ابراهیم خانزاده
بارش دل
پرستار
پریسا
نشانه ها
حسود
مسافر
شاپرک
شهرام
سمیرا
گل کویر
اشک ها و لبخند ها
هیچکده
سارا
میترا رضائی
پرنیان
نا آشنا
آرتمیس
معرفی کتاب
شباویز
گاه نوشته
نمو
نجمه
سپیده
جعفر
گیلاسی
ملیحه
فرزانه
صبا
ستاره انتظار
ناصح
لیلا
مهری
آذر
مهناز
مریم(انتظار)
دل نانوشته ها
م.محمدی مهر
فریاد بی صدا
رویا وکیلی
نسرین
نوشا
غروب پائیزی
سپیده مشرقی
حسین(مهربانی)
نگار
باغ تنهایی
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
پیوندها
وب سایت خودم با صد ها عکس از عزیزانم در قسمت گالری
پیش بینی کنید. میلیونر شوید
رضا حیرانی
برادران کیاسالار
مغایرت
وبلاگ برادرم فریبرز
عکس های رضا حبیبی
ده دقیقه به نه
برگزیده وبلاگ ها به انتخاب رضا حبیبی
آمار لحظه به لحظه جهان
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

فرشيد حيراني